انگشت اشاره
* خب من شايد بايد رشته ي هتل داري رو هم انتخاب مي كردمو يه جايي از زندگيم دوره ش رو مي ديدم... تو همون دوره ي كارشناسي همون جايي كه همه مامانا دلشون مي خواد بچه شون دكتر و مهندس شه، رشته ي پيشنهادي مامان هتل داري بود... خودم هم خعلي دوستش داشتم اما... اما هنوز نيدونم ميل دلم به اين ديزاين-ه محترمه يا هتل داري... انگار بايد هر دوتاش رو تيست كنم بعد بفمم كه كدومش واقعنيه واقعني مال منه... بعد مثلن مشاد برگشته مي گه: تو ٤سال امار خوندي، ٢ ساله هم داري ديزاين مي خوني، باز مي خواي بري سر يه كار و درس جديد؟ .... خب من نمي فهمم الان تيست كردن يه چيز جديد چه اشكالي داره؟ ... طوري همه رفتار مي كنن كه توو ٢٤سالگي ديگه بايد همه ي ارداتو الك كرده باشي و الكاتو هم بيخته باشي...  چه بدونم.... من كه هي فك مي كنم ميشه اَدَستر شروع كرد، همممه چيو... بعد زندگي اصن چيز هول هولكي اي نيس، كه زود يه چيزي بخونم، زود برم سر يه شغلي، زود يه ادمي رو انتخاب كنم، زود فيلان... زندگي نمي دونم چيه، اما مي دونم اينم نيس... كسي كه فيلان سالشه و مثلن فيلان جا نيس بازنده نيس. جا نمونده.... اما ماها اينطور فك نمي كنيم، بيشتر فك مي كنيم تا٣٠،٣٥سالگي انگار زنده ايم و بقيه عمرمون يه چيز مزخرف و اضافيه... اگه اينجور فك نمي كنيم، حداقل اينطور كه داريم رفتار مي كنيم

 

** تووي همه ي تجملات و تشريفات مراسم، براي من فقط سفره ي عقد/م مهمه.... كه يه سفره ي مفصل باشه. توو باغ مثلن... نه توو يه اتاق ١٢متري كه قلب ادم مي گيره ، توو يه سالن... يه سفره ي مليح و مفصل... با كلللللللي گل. بعد از گلا رمان توري كم رنگ اويزوون باشه، باد بوزه، از لاي رمان-ا و تورا و مهمونا و صفحه ي باز قران و لباس گلبهي كم رنگ من يا شايدم ابي اسماني-م.... اصن قشنگترين مراسم همينه، حنابندون و عروسي و پاتختي جذابيتي نداره.... همين جا كه داريد به هم قول مي ديد، همين جا كه با انگشت خعلي سكثي عسل مي ذاريد توو دهن هم....هومممممم...

پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | 1:18 | پرستو |

* سعي كردم واسه اهنگه بنويسم... اهنگه گوله مي شه توو گلوم، بي حرف ِ اضافه اي از من بريد اهنگه رو نوووش كنيد...اونجايي كه مي گه where have u been? Where did u go?.... يا همون جايي كه مي گه: 

 

But if you send for me you know I’ll come,

And if you call for me you know I’ll run.

I’ll run to you, I’ll run to you, I’ll run, run, run

I’ll come to you, I’ll come to you, I’ll come, come, come.

بعدتر من مي مونم تو صداش... حتي گاهي كلماتش رو نمي شوم. بس كه جاذبه ي صداش منو توو خودش غرق مي كنه...old money by lana del rey

 ** هميشه سعي كردم تيست خودم رو تربيت كنم...گوش هامو، چشاييمو، چيزايي كه مي بينم... سعي كردم به پرستو ياد بدم گوش هاش مي تونن از موسيقي هاي فوق العاده اي لذت ببرن، چشماش مي تونن اثار هنري فوق العاده اي بينن و بخونن ومي تونه مزه هايي رو بچشه و امتحان كنه كه خيلي ها حتي ممكنه سمتش نرن چون هيچ وخ تجربه ش نكردن يا لابد طعم جديديه... 

سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 0:17 | پرستو |

بحث اين روزهاي خونه ما بحث عمل بيني بنده است. مامان زنگ زده با دكترش صحبت كرده حتي. من؟ هنوز تصميم نگرفتم اما... من از مثل همه شدن بدم مياد، از اينكه چون همه يه كاري مي كنن من هم برم همون سمت... من از بي نقص بودن خوشم نمياد. از اينكه شبيه همه باشم، هنوز مقاومت دارم مي كنم در برابر جراحي... بيني زيبايي ندارم. اما بيني منه. و راحت باهاش نفس مي كشم، هوممم... خب من همين مدليم. من ادميم كه(فعلن) بيني ش رو عمل نمي كنه، ارشد نمي خونه، حتي يه درصد هم فكر فوق و كنكورش به ذهنش نمي رسه، رابطه هاش به نتيجه نمي رسه و توو ٢٤ سالگي هنوز يه رابطه موفق و بيشتر از ١-٢ ماه نداشته...ادميم كه بچه ها با دوس پسراشون بيان بيرون و من هم خودم با خودم، من همينم... و چرا بايد خودمو اذيت كنم، چرا بايد از اينكه شبيه بقيه نيستم و نشدم خودمو سرزنش كنم؟ ... حتي اين هم ديگه اذيتم نمي كنه كه امروز بين جمع دوستا بگم با ايكس اشنا شدم و تا هنوز دخترا اطلاعاتشون در مورد ايكس كامل نشده بگم رابطه م تموم شد، ادمم منو گذاشت كنار، من ادممو گذاشتم كنار...و فردا در مورد ايگرگ صحبت كنم... چرا بايد حتي ناراحت باشم از عنوان كردن اقاي ايكس و ايگرگ ها يا بخام مخفيشون كنم تا فردا نكنه بگن اوههه اين با چندتا ادمه؟ پس چرا نمي مونه با يكي؟... خب نميشه، نشده... و من و زندگيم همينيم ...من از ادم هايي كه سعي مي كنن صاف و بدون نقص و لك باشن لذت نمي برم... من عاشق فاصله ي بين دو تا دندون جلويي هيولام بودم/هستم... كه هيچ وخ هم لبخند نمي زنه توو عكساش. لابد فك مي كنه اون فاصله زيبايي نداره... من اون جاي بخيه روي گردن اقاي بيمه ي ايران رو دوست داشتم كه هر بار روش زبون مي كشيدم يا مي بوسيدمش يا با انگشتام تاچش مي كردم فك مي كرد اولين چيزيه كه به چشمم مياد و با دست پاچگي مي گف حتمن جراحي پلاستيكش مي كنه يا ناف بزرگ-ه اين يكي پسره، كه هربار پشت فرمون بود و دست رو حلقه مي كردم دورش سعي مي كرد دستم رو از رو شكمش برداره تا حس نكنم از روي بلوزش بزرگي نافش رو... يا هِيري بودن پايلت، كه چققققققد معذب بود كنارم براي اين اتفاق، حتي به اندازه ي باز گذاشتن دو دكمه ي اول بلوزش...اما من اين ويژگي ادمها رو كه اتفاقن اذيتشون مي كنه اكي ام باهاشون... همين چيزايي كه اونا رو يونيك مي كنه، ظاهري حالا...اني وي فعلن تصميم به جراحي نگرفتم و مقاومت كردم، شايد يه روزي مثه فردا يا سال ديگه فك كردم كه نياز دارم به اين جراحي و دست به اين كار زدم... 

یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | 20:38 | پرستو |

* دوس دارم براش تكست بدم:

حس كن مرا در شيطنت هايم در اغوشت

 

** من دلم مي خواد يه كم از اين حاشيه ي امن-ي كه دارم توو اف بي خارج شم. بي محاباتر مطالب و عكس هاي س**ك**سي كه دوست دارم رو شِر كنم... اسمش واسه من س**ك**سي نيست، لحظات تاچ ابل زندگي-ه، عاشقي...لحظه هايي كه پوست رابطه كش اومده و ترد و شبنم روش نشسته...  

 

*** هديه با يه اقايي اشنا شده، از اقاهه پرسيده شغلتون چيه؟ گفته producer po***rn movie هستن :))))) خوش بحال هديه خب لابد :پي

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 23:54 | پرستو |

* اخ مايكل جكسون... اون اهنگ you are not alone

 

** يه جوري گريه مي كردم كه بارون بينشون گم بود

 

*** بعضي ادمها كيفيت خوبي دارن، بعضي ادمها انقد كم هست ازشون كه انگار نيستن اصن، اين روزا دارم ازت حرف مي زنم، وختي از يه چيزي حرف مي زني يني هس. و من انكارت نمي كنم. من هيچ وخ "تو" رو انكار نخواهم كرد، اما حرف كه ميشي يني بولدي... چه كنم كه اما حس هاي ريز و قلقلك دار و كيفيت دارم چسبيده به تو؟ چه كنم كه فك كردن به نرمي زير نه، بغل گردنت لبخند دارم مي كنه؟ چه كنم كه كثافت ِ دوست داشتني هام مال توئه؟ چه كنم كه حس از پوسته در اومدنم با توئه؟ ... ته همه ي اينا يه لبخند دارم، يه عيب نداره، يه ياد مي گيرم كه حرف نشي حتي برام... اين حس نمناك و غمناكت رو كه حال خوشي به لحظه هام داده بد نيس، اين منتظرت نبودنه بد نيس، اينكه بلدم دوستت داشته باشم و تركت كنم بد نيس، اينكه هميشه همون مجسمه ي رقصنده ي توو جعبه موزيكال قلبم خواهي بود بد نيس، اما نبايد حرف شي...بايد بري عقب، بايد جعبه موزيكاله رو هل بدم عقب، كشوهاي عقبتر قلبم...

 

**** هيولا وختي مياي بم مي گي بيا ببوسمت، گازت بگيرم، بخوابيم باهم، بعد ٩ مااااااااه... بعد همه ي دور شدنهاي من، يعني رسالتم رو توو زندگيت انجام دادم... كه "تو "اومدي و ازم خواستي كه بغل من براي تو باشه...

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 21:11 | پرستو |

* وختايي كه دارم با وسواس عكس پروفايل وايبرم رو انتخاب مي كنم يني حواسم پيش توئه

 

** اينكه يه چيزايي عرف نيست، اينكه يه چيزايي رو تيست نكرديم، به معناي نادرست بودنش نيس، به معناي غلط بودنش نيس، به معناي وجود نداشتنش يا توهم زدن طرف مقابل نيس

 

*** من ادم روزايه ناخوشيه دوستامم انگار اتفاقن. نه اينكه طفلكا وقتي حالشون خوش ميشه سراغم نيان، نه ... من وختي ميبينم رفيقم حالش خوشه خيالم ازش راحت مي شه، خودم ازش فاصله مي گيرم. فك مي كنم اخيش ديه به من نيازي نداره، ضرورت نداره كنارش وايسم و با خيال رااااحت مي رم توو غار خودم... اين روزا به غارم زيادي نيازمندم... به كنار اومدن با خودم، با حسام...

 

**** مث بووي نون پركنجد بربري هاي دم افطاري... همونايي كه دلت ضعف مي ره واسه يه قلمه شون. مثه بووي خوش همون كنجد تنوري شده اي كه لاي دندون مي شكنه و بووش تا ته مغزت نفوذ مي كنه. تو همون يه دونه كنجد لاي دندوني...

جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | 2:41 | پرستو |

اهنگ yakamoz از احمد كايا ... وديگر هيچ

چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 11:3 | پرستو |

* به ادم هايي كه ريليشن دارن نمي تونم نزديك شم، حس تهوع بهم دست مي ده... اسمش حسادت نيست، اسمش همون "نتونستن نزديك" شدنه... نيدونم چطور رفتار كنم پيششون يا در مورد چي حرف بزنم باهاشون... كاپل كه مي بينم حس تهوع بهم دست مي ده، شدم همون زن بارداري كه بوي پياز داغ و غذا و چه و چه دلش رو بهم مي زنه... همممه ي اون غذاهاي خوشمزه حالش رو بد مي كنه، دلش رو اشوب مي كنه... مگه زن باردار به غذاها حسودي مي كنه؟ ... هوممممم، منم همون زن بارداري-م كه دلش از همه ي چيزايه خوشمزه بهم مي خوره...

 

** امروز همه ي سوراخ سنبه هاي اتاقم رو تميز كردم، همممه ي لباسايه اضافي، بعضن گشاد، كهنه يا همممه ي شال و روسري هايه چيپ-م رو ريختم دور... همه ي يادداشت هاي اضافي... و ديدم اوهههه، من يه دختر واقعنيم با يه دنيا عروسك، ماگ، لاك و لباس و اتاقم يه اتاق دختربچه ي واقعنيه... همه ي وسايل اضافي رو ريختم دور تا همه ي انرژي هاي منفي رو با خودش ببره، تا جا باز شه براي اتفاق هاي خووب. وسايل جديد... اتاق من يه اتاق شلوغيه كه هممه چيز ارگنايز شده س

 

*** رابين ويليامز جان :( ... و من عاااااشقش بودم توو فيلم دِد پوئت سوسايتي.... هووووووف

 

**** بعضي عكس ها، بعضي لحظه ها، بعضي ان-ا منو پرت مي كنه به "تو" ... هع، من و با تو چه كار اخه؟

سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 21:23 | پرستو |

Are u happy now?

من ديه نمي تونم با كسي ديت داشته باشم ... پرستوي درونم غمگين شده و همه ي پيشنهادهاي خييييلي خووب رو بصورت ناباورانه اي هي داره رد مي كنه... 

و واقعن ذهنم دردش مياد حتي به اين فك كنه خب چي بپوشه؟ چه ارايشي داشته باشه؟ ... حس تهوع بهم دست مي ده حتي

هع، ما بي تو خسته ايم، تو بي ما چگونه اي ؟ هوووووف

سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 20:11 | پرستو |

* يه اهنگ عروسي ِ ستار هست من عااااشقشم... بعد خعلي مليح و ناز-دار و عروس و قشنگه اين اهنگه... 

** انقد كه ٢٠٦ قرمز منو جذب خودش مي كنه، پرشيا سفيد اصن نگام رو به خودش نمي گيره... ٢٠٦ قرمز كه مي بينم نيشم باز مي شه اصن... ياد گرفتم چيزايه مربوط به تو لبخند-دارم كنه، نه بغضي...فك مي كنم كم چيزي نبود اين ياد گرفتنه

*** مي دوني تو مثه چي اي؟ مثل وختي كه هات چاكلت غليظ مي خوري، اون غلظته مياد مي شينه رو لب ِ توويي-ت، بعد زبون مي كشي لبت رو. تو همون غلظت هات چاكلت ته نشين شده روي لبي 

**** امروز خعلي خوووب بود، يه قورمه سبزي خوشمزه، سمبوسه ي تند دار، شيريني كرم-دار و گردويي و لاته دار. از فاطمي تا انقلاب پياده اومدن، هي لباس ديدن، شال سر كردن و نخريدن، كيف و كفش خوشگل خوشگل انتخاب كردن، بعد هي لبخند-دار شدن كه چه همه سليقه هامون مثه همه... بعد دلم تنگ شده بود اخه واسه اين مدلكي با مَسا روز گذروندن

***** من توانايي بحث و اثبات و توضيح خودمو ندارم، نه اينكه توانايي، شوما اسمش رو بذار حوصله، بذار اعصاب... يكي از چيزايي كه توو رابطه ناتوانم مي كنه همين بحثايه كوچيك كوچيكه... كه هي ادم رابطه م تكست بده كه خب چي شد؟ كه من هي سكوت مي شم، كه دوباره هي تكست بده كه واقعن كه، متاسفم براي خودم و فيلان مثلن... بعد من واقعن باز سكوتم، رسيدم به جايي كه برگردم سكوت كنم و توو دلم بگم باشه تو راست مي گي، من انرژي اثبات خودم رو ندارم، اينكه بيام بگم باباجان منظور من اين بوده ها، نه اين. اينكار براي من يه عمل فرسايشيه، ذهنم درد مي گيره. ترجيح مي دم سكوت كنم تا اينكه بيام هي حرف بزنم، حرف بزنم. بحث واسه من مسخره ترين اتفاقه دنياس... تو هر رابطه اي

دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 22:43 | پرستو |

* من ان ِ منم، مرا به خود باز بده... والا بخدا

 ** بيا اسموتي اناناسم باش

*** خانم بستني-ان هستم...يك عدد خوشال :)

**** بعد از ١٠ كيلو وزن كم كردنه، همه لباس خونه هام گشادم شده. بعد ديه پرستويه تويه خونه رو دوس نداشتم... مامان جان كادو تفلد رفته بود برام تي شرتايه سبز و سورمه اي و سرخابي خريده بود...بعد مامان مي گفت: پري-ا شيوا هي مي گفت برات رنگ اجري بردارم، اما من فك كردم كه رنگ تو نيس اجري...شادانم كه مامان بلده رنگمو.

***** خاله جان با يه هيجان وصف ناپذيري تووي صداش كه مثلن خعلي خوشاله كه امسال تولدم يادش مونده امرو زنگ زده تولدمو بم تبريك مي گه، البته خب وختي فميد كه بايد ١٤ رو تبريك مي گفته خوشاليش پوف شد رفت هوا... بعد عاشقشم اما واسه اين سعي كردنش :)

دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 1:29 | پرستو |

* قبلنا فك مي كردم روزگار مدلش اينه مثلن فقط كسي رو كه خعلي عاشقشي رو ازت مي گيره... بعد الان؟ كسي كه تو رو خعلي عاشقه هم ازت مي گيره... 

 

** ديروز حالم خوش نبود، بعد اون كيف فروشي-ه طبفه همكف تيراژه، همون مارك charls & dicenso جايي كه هر وخ مي رم توو مغازه ش حالم رو خوش مي كنه... مغازه ي مورد علاقه ي منه...

 

*** دلم يه خرييد مي خواد، يه خريد همه چيز دار. يه مانتو شلوار كرم، مانتو بلند اما نه از اين گشادا، با يه شلوار راسته ي راسته ، يه كيف و كفش سبز.... يه سبز خوووب.مي دوونمم كدوم سبز. من عاشق رنگايم كه نتوني بگي دقيقن چه رنگين... با يه شال سبز- كرم

 

**** لالا شب پره... شب تا صبح مي خونه... دلم تا ابد پيش ِ تو مي مونه

یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 10:54 | پرستو |

* مثلن ادم با يكي ديت داشته باشه كه اقاهه دكتر باشه يا شيريني پز... يا شيريني فروشي داشته باشه

 

** يه جمله اي بود: هر انسانی ، یک بار برای رسیدن به یک نفر دیر می کند و پس آن برای رسیدن به کسان دیگر عجله ای نمی کند -خب من ادم اين جمله نبودم هيچ وخ... هر ادمي كه تموم مي شد، تموم شده بود...بعد حتي توو اين ٢-٣ ماه اخير كه هيولا رو گذاشته بودم كنار... الان؟ واسه رسيدن به هيچ ادمي عجله ندارم، حوصله ي هيچ ادمي رو ندارم، راستش؟ حتي همين ادم يك ماهه م رو... هيولا ادمي بود كه بايد بهش مي رسيدم و ديگه رفت و امد بقيه ادمها برام مهم نيس... و من تنها ادمي ميتونم كلمات رو براش س****ك****سي و طعم دار و مزه دار پشت سرهم رديف كنم همين ادمه... من با ادما/ مردايه ديه مي تونم زندگي كنم،رابطه بسازم و و و... اما ديه تلاشي واسه نگه داشتنشون نمي كنم.هركي موند، باش ادامه مي دم، هركي كمرنگ شد سراغي ازش نمي گيرم...دارم ميبينم مدل خودم با اقاها... من عاشق هيولام نخطه...

*** غمگينم، يه غمگين واقعنيه واقعني... بعد اما قيافه م، مدل حرف زدنم، رفتارم نشون نمي ده...بعد ادما توقعشون يه چي ديه مي شه ازم...بعدتر كاش ادما ميدونستن حالم مساعد ني، حال لايه ي دروني قلبم، نه كه حال و روز زندگانيم... بعد لابد رفتارشون بام فرق-دار بود

**** هميشه ي گهي ِ خدا روزايه نزديك تولد سمي حالم ريدمانيه... بعد روز تولد براي سمي برعكس من، خعلي روز مهميه.دوس نداره تنها باشه، دوس نداره روزش معمولي باشه و... بعد امسال خوشحالم، علي پيشش هست. و حتي يك جايي اگه منم غرق شم، يكي هست حواسش به روز تولد اين بچه باشه... كسي رو داره كه مهم تره از من براش، و روز تولدش رو كسي كه بايد باشه، هست...كينگ جان دمت گرم واسه همين يه دونه حال خوشي كه توو اين روزا بم دادي :*

شنبه هجدهم مرداد 1393 | 22:57 | پرستو |

بدون عشق شايد، بي بغل اما؟ نتچ، زندگي نمي شه...

شنبه هجدهم مرداد 1393 | 14:8 | پرستو |

* باز دارم خر مي شم انگار...

 

** توله شير اينبار هم مقاومت كن، فقط همين يك بار... تو مي توني 

 

*** كليپ "از پيشم مي ري" ٢٥ باند رو دوست داشتم

 

**** كاش از شنبه ي اين هفته يه كاري رو شروع كنم...كاش اين "شنبه"، همون "شنبه " باشه... 

 

پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 | 23:54 | پرستو |

وسط روزايه شلوغ، بعد از خستگيايه بيرون رفتن با دوستا و بين بدن دردا و كوفتگيايه بعد جيم، بعد از عشق كردن لابه لاي هديه هاي تولدت، بالاخره يه جايي از روز رو پيدا مي كني كه نبودنت رو به رخ بكشي...

پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 | 19:56 | پرستو |

يه حال خنثي عجيبي دارم، كيف پولمو كه تميز مي كردم، قلب قرمز شيشه اي كه مَسا بم داده رو گرفتم دستم ميگم: پس چرا معجزه نمي كني؟ ... دوست دارم بجز اون قلب قرمز شيشه اي مَسا و باني خرسه، زرافه و كفتر كاكل به سري كه سمي و مرضي ديروز بم كادو دادنو هم هميشه توو كيفم پيشم داشته باشم ... بعد اون استوسي كه سمي برام گذاشته بود كه اولش با "پرنده ي من" شروع مي شد رو دوست دارم، مدل خطاب كردن منو... سمي منو توو گوشيشم "پرستوم" سيو كرده بود يه زماني، الانو نيدونم ديه... ديشب وقتي داشتم جواب هيولا رو مي دادم، مي ديدم كه برام مهم نيس كه توو جوابام بي اعتنايي باشه، پرخاش باشه، گستاخي باشه... برام مهم نبود كه نكنه جوري جوابش رو بدم كه ساكت شه؟ كه حرف زدناش هىين جا استاپ شه؟ واقعن برام مهم نبود، داشتم باهاش بازي مي كردم، هيچ دلتنگي هم نبود... هيچ... وقتي بهم زنگ زد، بش گفتم: تو هيولايي، نمي فهمي دلتنگي يعني چي...گفت چرا مي فمم، گفتم تو بگو مي فمي، من كه باور نمي كنم... و در دنيا خلبان-ي شغل اندكي است بخدا. هر دختري مگه توو زندگاني ممكنه به چندتا اقا بربخوره كه بخوان باهاش ديت داشته باشن و خلبان باشه؟ ... بعد يك جايي از زندگانيمم كه حوصله ي معاشرت با ادم جديد رو ندارم، حوصله ي تيست كردن، حوصله ي خوابيدن بايه ادم جديد ... اقاي خلبان مي گه: من زنگ نزنم تو زنگ نمي زنيا... با بي اعتنايي تموم گفتم وظيفه ي توئه كه حالم رو بپرسي. مي گه مگه نگفتم مهمون دارم سرم شلوغه چند روز؟ گفتم تو گفتي مهمون داري، نگفتي سرت شلوغه...و اگه وقت حال پرسيدن رو نداري پس لابد وقت اينم نداري كه جواب حالت رو پرسيدن رو بدي... گفته بود شوما زنگ بزن، تكست بده من جواب شوما رو مي دم... حوصله ش رو ندارم اما... خعلي مسخره و بي اعتنا ترجيح مي دم يكي از ادمايي كه خعللللي مسخره رابطه مون خراب شده، از دست رفته درست شه، حوصله ادم ِ جديد ، حوصله شروع ندارم... اينكه بعد از يك سوتفاهم فجيع، اصن بعد يه مدت زمان، بعد يه گنا نابخشودني همه چي اكي مي شه، اينا مال فيلماس؟ :دي...هوم؟ اي بابا... 

پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 | 0:28 | پرستو |