انگشت اشاره
:) ايكون هپي وايبرم

سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 | 23:37 | پرستو |

همين كه خواستم بنويسمش، دلم پيچ رفت. از شدت جدي بودنه تصميمه. حالم يه جوري شد. نصفه ول كردم فكرامو، نصفه ول كردم جمع بندي ذهنمو برا نوشتن رفتم دستشويي. روي توالت فرنگي نشستن بم ارامش مي ده. همينطور كه به توپ توپي رنگي پرده ي روبه روم نيگا مي كنم انگار دلم اروم مي شه، انگار اشوبه ي دلم مي خوابه. چند وخته خلوت كردم با خودم. پناه اوردم به غارم، به اتاقك شيشه ايم به جزيره م... همه ي سريالايي كه داشتم رو ديدم، خوابيدم بيشتر روزا رو، اتاقمو يه گردگيري اساسي كردم. توي كيفامو تميز كردم، توو جيب مانتوهامو، اويز لباس پشت درمو، زير تختمو... زندگيم بدون اهنگ شده. هيچي ديه صداي اين روزام نيس. مگه اينكه همون ساعت ١٠،١١ تا ١٢:٣٠ كه داداش كوچيكه از مدرسه بياد يك عاشقانه ي ارام رو گوش كنم. مي ذارمش توو پلير تي وي رووم، برا خودم صبانه درست مي كنم، صداش رو زياد مي كنم، صبانه م كه اماده شد مي يام توو اتاقم. در اتاقم رو باز مي ذارمو مي شينم رو تختم به صبانه خوردن، گاهن هم اهنگ دارك پارادايز لانا دِل رِي رو مي شنوم... اين روزا كه توو غارم هستم، صبانه دارم. منه بي صبانه اي كه ماكسيمم قوت صبحم يه برش كيك يا يه تيكه شيريني با چاي سبز يا يه ليوان نسكافه بود، الان سيني دار شده صبانه هام...هر روز هم عكس صبانه مو با هيولا شِر مي كنم. نه اينكه بخوام سيديوس-ش كنم،نه... انگار مي خوام خودمو، رنگمو، طعممو، دنيامو براش ريمايند كنم... تو اين خلوت كردنا انگار تصميم گرفتم. لابه لاي همين خونه موندنا. همين زياد خوابيدنا، تا ته سريال ديدنا انگار تصميم گرفتم...امروز كلاس ٣دي داشتم،٧:٣٠ بيدار شدم دوش گرفتم. فك كردم اگه با اين موهاي خيس برم كلاس، سرما مي خورم. حوله حمام به تن دراز كشيدمو خوابيدم... بيدار كه شدم حس بد نرفتن كلاس رو نداشتم، موهاي نم-م رو كريستال زدمو به تجويز جونو توك موهامو روغن زيتون زدم. لباس پوشيدمو روزم با پلي كردن صداي پيام دهكردي و روشن كردن زير كتري و الك كردن ارد برا درست كردن پنكيك شروع شده...
دفترچه ها و كتابا رو گذاشتم توو كوله م، سويشرت پوشيدمو كتوني. رفتم كافه آن... كلي راه رو پياده رفتم. وختي رسيدم رفتم بغل اون پنجره قديا كه صندلي يه نفره داره و از همه شلوغيا و ديد ادما و دودا دوره نشستم. گفته چي ميل داريد؟ گفتم هات چاكلت، فقط دير بياريد سفارشمو لدفن. دفترچه هامو از كيفم در اوردمو نشستم به خوندن... تصميمم رو گرفتم انگار. نه كه هيولا رو دوست ندارم، نه كه خسته شدم، نه كه دلم ادم جديد مي خواد، نه كه اون اينده و روزايي كه واسه خودم مي خواستم اينيه كه الان توشم و فيلان... نه. نه اينكه حتي انتظار بسه و الان مي خوام بشينم يه نامه ي طولاني خدافسي بنويسم. نه... نه حتي سكوت خواهم كرد يا جواب نمي دم. اين هم نه...سرمو تكيه مي دم به مبل پشت سرم. به دختر و پسري كه توو اون جمع نشستن و سر دختره رو شونه ي پسره س نيگا مي كنم، به تموم ميزايه دو نفره ي كافه نيگا مي كنم كه همه كاپل هستن، سرم رو برمي گردونم سمت كوچه... شعر رسول يونان رو زمزمه مي كنم:

افسانه ها را رها كن
"دوري و دوستي" كدام است؟

فاصله هايند

كه عشق را مي بلعند
تو اگر نباشي...
شيرين ديگري جايت را پر مي كند!
به همين سادگي...

هوممم و اون يكي شعره كه كپشن عكس اينستا كردم. دلم يه همچين شعرهاي واقعي مي خواست. همين قد حقيقي و تلخ و واقعني... هرچي هم كه اين روزها هيولا منو ك***ون قلمبه صدا بزنه. هرچي كه اين ادبيات براي ما زيادي صميمي-ه...اما من ديه منتظر قدم بعدش نيستم. وختي امشب مي بينم رو لاك اسكرينم مي بينم ازش مسج دارم ديه دلم از شادي نمي لرزه، واقعن هر دفعه از ديدن پي ام-ش، از رنگ بنفش وايبر و اسم علي جوون رو لاك اسكرينم چشمام اشك-دار مي شد از هيجان و نفسم از شادي مي گرفت. بس كه هي خودم سمتش نمي رفتم و منتظر اون بودم...شب كه ديدم برام زده: فقط صبانه مي خوري تو؟ از شام و ناهار هم عكس بده... خنده ي پيروزمندانه م شد. كه درگير عكسام شد، دان... گفته م بش اولن كه صبانه ها سك****سي ترين وعده ن و دومن شوما مث كه حتي وخت همون يه وعده رو هم نِداري... گفته من ندارم، تو بفرس ما حال كنيم... گفتم پس من چي؟ كي به من حال بده؟...
هومممم. اكچولي تصميمم رو گرفته م. برنامه ي پيتزا رو هم بام اكي كنه، باش نمي رم. بش خواهم گفت ٣-٤ روز پيش خوردم و منشن خواهم كرد كه درسته سر قولش بوده اما همه چيز يه ددلاين-ي داره و ادمها تا هميشه صبر نمي كنن... و؟ و قرار نيس كه بخوام باش شرو كنم به صحبت كردن و ازش بخوام كه بم تايم بده كه باهم صحبت كنيم. جالبه. اما حتي هيچ عجله اي واسه اين موضو ندارم. منتظرم يه بار كه شرايط اكي بود و ديالوگامون به صورتي بود كه همون حس مسخره ي شيطنت-ي كه هيچي ازش برنمياد جز همون حرفاي

س***ك*****سي زيادي صميمي و بدون هيچ نتيجه اي ، بش بگم: لدفن دفعه ي بعد كه بم پي ام مي دي، موقعي باشه كه مي خواي من دوس دخترت باشم. در غير اين صورت بم ديه پي ام نده...
سرمايي كه از زوار شيشه اي پنجره مياد زياد شده، يه برش از چيز كيك خرمالويي-م مي خورم. وسايلمو جمع مي كنم توو كيفم. و تو راه برگشت براي خودم كتاب "هست يا نيست" سارا سالار و نوشتن با دوربين كه مدتها بود دمبالش بودم با لواشك مي خرم... و پيش خودم فك مي كنم اسم همه ي اين تصميما، دوست داشتن-ه... دوست داشتن خودم البته، خود-خواه بودنه.. عزت نفس-ه... من هيولا رو نه مي برم و كنار مي ذارم و براش عزاداري مي كنم، نه مثله يه حس گس كش اور تو روزام ادامه مي دم. من فقط روزامو مي خوام طوري زندگي كنم كه توشون پرستو حضور داشته باشه...گرچه نمي دونم چقد موفق خواهم بود

یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 23:25 | پرستو |

* داشتم فك مي كردم اگه دلم براي پايلت تنگ مي شه و اون حس عصبانيت رو ازش ندارم و گاها فك مي كنم اوه گاد چه امد بر سر اونهمه عشق و فيلاني كه عاقاي داريوش مي فرمان نه فقط به خاطر اينكه ما يك چيز فوق العاده داشتيم باهم، بلكه بخاطر اينكه من نتونستم يه چيز فوق العاده دوباره بسازم... من اين اواخر نتونستم يه حس فوق العاده، يه رابطه ي فوق العاده بيافرينم كه ذهنم مي ره دلتنگ پايلت و اون روزاش مي شه. اكچولي من نبايد به تخمم باشه كه چرا اون چيزي كه با پايلت داشتم رو الان ندارم. اسم نداشتن اون ادم و اون حس "از دست دادن" نيست. چون من در اون رابطه حتي يك حركت اشتباه هم نكرده بودم. كسي كه همه چيز رو خراب كرد پايلت بود. من اگه الان گريه م مي شه واسه اينه كه الان نتونستم يه چيز قشنگ واسه خودم بسازم. و اگه اتفاق بين من و پايلت، حال بين من و پايلت فوق العاده بود، من اگه يه اتفاق فوق العاده "تر" ساخته بودم اين روزها، هيچ وخ به ياد اوردنش اشك نداشت برام. همون طور كه اميرصالح ديه برام يه اتفاق اشك-دار نيس. همون طور كه من دلتنگ اميرصالح نمي شمو فك نمي كنم واو از دستش دادم. چون بعدش من پايلت رو ساخته بودم. چون من اتفاق قشنگ تر و قوي تر و خوش رنگ تر از اميرصالح تونسته بودم بيافرينم. همونطور كه دوس ندارم برگردم به روزاي رابطه ي لانگ ديستنس-م با اميرصالح. گرچه پر بود از ناز و نياز و شعر و اندرستنديگ و بلاه بلاه...اما من بعدش گيرم ٣-٤ سال بعد حتي، يه اتفاق واقعي و نزديكي به اسم "پايلت" داشتم توو زندگيم. اين ادم ديگه لانگ ديستنس نبود، وختي مي بوسيد تري لبهاش رو حس مي كردم. ترن ان شدنش رو مي ديدم. گرمي دستش رو پشت كمرم حس مي كردم. يه چيز قوي تر از قبل افريده بودم توو زندگيم...
من بهترين دوران زندگيم، دوران كنكورم بود. با همه ي سختي اي كشيدم. با همه ي دردي كه بعدش كشيدم. اما وختي برمي گردم عقب، دلم اون روزهامو مي خواد. دلم براي اون روزهام تنگ مي شه. چون اون روزها نه تنها ١٠٠٪ پرستو داشت انرژي مي ذاشت بلكه يك چيزي بيشتر از من بود كه داشت اون روزها تلاش مي كرد... من دلم براي اون روزها تنگ مي شه، دلم مي خواد به اون روزها برگردم دوباره برعكس همه ي مردم كه دلشون مي خواد برگردن به بچگي هاشون، چون اون روزا روزاي خوب و راحت و بي دغدغه اي بوده. من؟ بدون ذره اي اگزجره دلم روزاي كنكور رو مي خواد كه بيشترين سختي رو داشتم. روزايي كه نان استاپ داشتم تلاش مي كردم واسه هدفم. من دلم اون روزا رو مي خواد چون بعد از اون نتونستم يه اتفاق بهتري بسازم.چون ٦ سال از كنكور من گذشته و من هنوز خودم رو درگير چيزي نكردم كه همه ي توانم رو همه ي انرژي و بودنم رو صرفش كنم. همه ي عشقم رو...هنوز نتونستم "دليل" شادي امروزم رو پيدا كنم، هنوز نتونستم ادم يا چيزي رو پيدا كنم كه ١٠٠٪ منو درگير كنه... هنوز چيز قوي تري توو "امروز" من وجود نداره كه مي رم نقب مي زنم به گذشته...
اين احمقانه ست... دلتنگي-ه واسه گذشته و ادم رفته و فيلان نه ها. اين كه توو همه ي زندگيت فقط يك بار يك چيز فوق العاده بتوني بسازي. اينكه مثلن اينهمه سال وخت داشته باشي و نتوني هي به اون اتفاق فوق العاده اي كه دستت بوده و روزگار، يونيورس ازت گرفته تش، به هر دليلي، به هر دليلي كه حتي نه دست تو بوده و نه تقصير تو، احمقانه و مسخره ست كه نتوني "تر"اضافه كني به اون فوق العاده هه... اگه اين روزا دلتنگ و غصه مند و گريه مند و توو گذشته ايم. چون نشونه ست. اين نشونه ست واسه اينكه وختشه يه "تر" بسازي. يه اتفاق فوق العاده"تر"... 

هوممم...داشتيم از سمت خونه قبليمون مي گذشتيم-دوستش نداشتم خونه هه رو، اما هيچ وخت هم متنفر نبودم ازش، هيچ وخ- خاله جان گفت دلت تنگ مي شه واسه اين خونه و محله تون؟...بعد خودش جواب داد، معلومه كه نه... من عاشق اينجور تغيراتم، اينجور تلاش كردنا. كه يه خونه ي بهتر از قبلي بخري، يه ماشين بهتر. يه مسافرت بهتر از مسافرت قبل كه رفتي. يه... اينجوري دلت واسه اتفاقاي قبل نمي سوزه واسه از دست دادنشون، واسه نداشتنشون... اينجوري اونا فقط مي شن يه خاطره. كه اگه خووب بودن لبخند به لبت مي يارن نه حسرت نداشتن...

** عمومي مي گم اما بطور اخص با شومام ميلو جان: اينجا وختي كامنت دوني بازه، يني من اماده ي شنيدن حرفاتونم. هرررر حرف و نظر و فيلان... ميلو جان من حرفاي شوما رو مي خونم و كاملن متوجه م كه وختي داري كامنت مي ذاري، داري برام تايم مي ذاري. و مدلت اينه كه بعد از خوندن پستي اگه كامنتي داري بدي، چرا بايد از مدلت ناراحت باشم؟اند آي اپريشيت دَت... و يك چيزه ديه، شايد منو شوما نظراتمون متفاوت باشه، بخاطر تجربيات و لايف استايل و شرايط متفاوتي كه الان توش هستيم و اين به معناي اين نيس كه من نخوام نظر متفاوتي از خودم رو بشنوم و فقط دلم كامنتايي رو بخواد كه هي و مداوم ازم تعريف مي كنن. وختي جنبه ي احترام حفظ شده و برام صحبت مي كني، چرا بايد نخوام داشته باشم اين جنس كامنت ها رو؟ مشكل ما اينه كه فك مي كنيم نظر مخالف، يني توهين. و واسه من واقعن اينطور نيست وختي لحن مناسب توش حفظ شده باشه... اگه كامنت منو اذيت مي كنه و يا توانايي و حوصله ي شنيدن حرفاتونو نداشته باشم مي تونم كامنت دوني رو ببندم اون پايين...و من انقد ادم خودخواهي هستم كه اگه چيزي ناراحتم كنه مستقيم ابراز كنم و نخوام كه اين ناراحتيه هي برام حضور داشته باشه... من هيچ وخ ابراز ناراحتي نكردم از كامنتات خانوم :)

و كامنت ها كوچكترين تاثيري توو نوشتن و ننوشتن من ندارن... اينجا دنياي منه. و هركسي/ چيزي منو اذيت كنه من اونو از دنيام حذف مي كنم نه اينكه خودم دنيامو ترك كنم... اگه سكوتم اين روزا چون يه كم با خودم خلوت كردم. همين

یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 0:17 | پرستو |

* يه جايي هست توو بوسيدن ها، همون جايي كه دراز كشيدي و عاقا خودش رو مي كشه رو تنت... يه جايي هست كه همه ي عاقاها بلد نيستنش. همون جايي كه همون طور كه داره لب هات رو مي بوسه، دستات رو از مچ گرفته و اروم مي كشه بغل صورتت. صورتت رو با دو تا دستات قاب مي گيره، اخ از اون فشار اروم و ريزي كه به مچت مي ياره. اخ از اون كششي كه توو دستات هست مي كني. اخ همينطو كه دستات رو ميخ كرده دو طرف بالاي بدنت، لبهاش از لبات جدا مي شه و اروم اروم مياد پايين بدنت...
اخ از اون كشيدگي دست ها، اون تري لب هاي هم زان...نفسم رو دو برابر مي گيره... اخ

** لاك قرمز بزنم، قرمز زيادي قرمز...

*** مثل يك حقيقت رفته به باد

**** اخ دلم يكي از هات چاكلت هاي به قاعده غليظ و به قاعده شيرين-ه كافه آن مي خواد... اخ از اون حجم غلظت كه مي چسبه به لب تويي و بايد زبون بكشيش... دلم همون هات چاكلت رو مي خواد... اومممم، داداشه اهنگ ابي جان رو گذاشته و زياد كرده...اسون نشووووو،اي همسفر... ويرون نشووووو اي در به در
اخ اونجايي كه مي گه: معجزه كن...
دلم جاده و شال سورمه اي و بارون و چانكي و نسكافه ي تلخ خواست باهاش. با؟ دستي كه توو بدنم، لا به لاي پاهام شيطنت كنه...
وختي دراز كشيده باشي توو اتاق نيمه تاريكت، دلت خيلي چيزا مي خواد. خيلي چيزا...

چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 | 16:38 | پرستو |

*جاي نفس هايت روي گردنم چالي ساخته
كه بايد در ان
چيزي بكارم

** عاشق لباساييم كه يه هوا پايينش گشاده، بعد ته بلوزو، تاپ رو جمع مي كني و يه گره مي زني... همچين از اين جنس نازك نخيا باشه، سفيد باشه....

*** مامان مي گه پري اين روزا ديگه از غذاها عكس نمي گيري. مي گم حوصله شو ندارم مامان. مي گه اين روزا هرچي بت مي گم مي گي حوصله ندارما. فك مي كنم لابد نوشتن غذاها لذتش بيشتره. توصيف مخلوط كردن مواد، توصيف هم اغوشيشون هيجانش بيشتره... مثلن سالاد امشب. وقتي اون بيبي اسفناجا رو داشتم مي ريختم توو سبدو روو جونشون اب گرفته بودم. دون دونايه ابي كه رو برگ اسفنجا بود، مثه گريه هام بود انگار... سيب سبز رو همينطو با پوست نازك و بزرگ بزرگ خرد مي كنم. با اسفناجا مي ريزم توو ظرف شيشه ايه. گردو ريز مي كنم مي ريزم روش، يه مشت هم كنجد. روغن كنجد و زيتون و نمك و سركه ي سيب مي ريزم روو مواد. در ظرفو مي ذارم تا خوب نرم شن... مثه كه مامان هم شام مرغ پلو پخته برامون. هومممم...

**** گاهي دوس دارم ساكت تر از ايني كه شدم بشم، شيطنتام تموم شن، كمتر و كمتر و كمتر از اين بشن. خنده هام خفه شن. گاهي فك مي كنم كاش خدا لال افريده بود منو. اون موقع حال اين ادم بهتر بود شايد. شايد بيخيال من مي شد...

سه شنبه هجدهم آذر 1393 | 23:10 | پرستو |

حوصله ي اشنا شدن با كسي رو ندارم. توو اينستا، هيچ اي دي نذاشتم چون حوصله چت كردن با كسي رو ندارم. برام توو دايركت مسج مي زنن ته يه عكس. نيگا مي كنمو جواب نمي دم...اون روز ديدم عههه، اون اقاهه كه دوست ايدا كارپه س برام توو دايركت كلي سوال پرسيده... نيگا كرده بودمو رد شده بودم ازش. اقاهه بنظرم خيلي غول و باحال و فيلان بود. حوصله ش رو نداشتم اما... ديروز اتفاقي جوابش رو دادم. بعد از يه ماه فك كنم... كلي صحبت كرده، خواهش كرده تو وايبر ادامه بديم...  امروز زنگ زده. داره صحبت مي كنه. مي گه ٢-٣ ماه دارم زندگيت رو از اينستا فالو مي كنم. بنظرم خعلي دنياي اطراف خوش رنگ و س****ك**سيه. خعلي زندگيت واقعي و جريان-داره... مي گه مي تونيم به مرور همديگه رو بشناسيموزمان بذاريم واسه هم. توو همين حين هم ادم از تايمي كه مي ذاره لذت مي بره حتي، اينطور نيست؟ بغض تو گلوم مي پيچه. منتظره جوابش رو بدم. ياد هيولا مي افتم. سعي مي كنم گريه م از تووي صدام معلوم نباشه. مي گم:گاهي تايم مي ذاري تا به لذت-ه برسي. هي منتظري اما. گاهي حين زمان گذاشتنه، لذت نمي بري. منتظري.. منتظري كه لذته برسه. اشكم مي ريزه، گاهي نميرسه اما، نمي خواد برسه.... اقاهه داره حرف مي زنه. دلم مي خواد حرفاش تموم شه، به هيولا پي ام بدم كه مرده شور ببرتت كه يه ادم ديگه انقد پيگيره واسه باهم بودن. كه يه ادم ديگه به زندگيم نيگا كرده و حواسش بوده و حس مي كنه كه دنيام جذابه... اقاهه داره در مورد مسائل س***ك*سي حرف مي زنه. سكوت كردم. مي گه اكي بحث رو عوض كنيم. حس كردم معذبت كردم. مي گم نه، معذب نشدم. فقط حس خاصي به حرفات نداشتم... وسط حرفش گفتم مي خوام برم چاي بخورم و دوش بگيرم، خدافس... پي ام داده: ميشه بيشتر باهم اشنا شيم؟ پي امش سين خورده جواب ندادم. گفته به مرور و اهسته مي ريم جلو... پي امش رو نيگا كردم و جواب ندادم. گفته منتظر جوابتما. فك مي كنم چمه؟ اقاهه ي ٥٩ اي كه دوس داشتم، كلي خر و اهل فيلم و كتاب و گالري و از جنس دنياي ديوونه ي ايدا و قد بلند و هيكل اكي و حرف زدن قشنگ و جلو اومدن درست و تمايل به شروع كردن... چمه؟ پي امش سين مي خوره، دلم مي خواد خيلي چيزا به هيولا بگم. كه خاك بر سرت كهنه تنها نيستي حتي توانايي بودن با بقيه رو هم ازم گرفتي. نمي گم اما. سكوت مي كنم باز.... حوله م رو از پشت در برمي دارم مي رم حمام.

سه شنبه هجدهم آذر 1393 | 22:9 | پرستو |

* سيب زمينيا اب پز شده، گذاشتم تا خنك شن. پياز رو حبه اي خرد كردم توو روغن همچين جليز ويليز مي كنه و داره طلايي مي شه. گوشت چرخ كرده رو بش اضافه ميكنم. هم مي زنم تا خووب سرخ شه. اين روزا، روزاي صداي مهستي و هايده ست توو دنيام. سيب زمينيا رو پوست كردم، با كره و نمك له مي كنم. اين كره كه توو جون سيب زمينيا مي ره، اخ اون لطافت-ه... زعفرون مي زنم، هم مي زنم. گوشتا خووب سرخ شدن، گردوي ريز شده و زرشك مي ريزم و تفتشون مي دم. سيب زمينا رو يه لايه نسبتن كلفت توو ظرف پيركس-ه پهن مي كنم. مهستي مي گه: فك نكني دوري و اينجا نيستي... قلب من اونجاست تو تنها نيستي. ماما مي گه پري بيام كمكت؟ مي گم نه ماما جان، شوما سالاد درست كن. زردچوبه و نمك و فلفل و رب رو هم مخلوط مواد رو اجاق مي كنم و يكي دو دور كه هم مي زنم، رب كه سرخ مي شه. زيرش رو خاموش مي كنم. فك مي كنم دلم مي خواد گوشيم رو خاموش كنم. نميشه. تو منتظر ادمها نيستي، اما بعضيا دارن هرشب قصه شون رو بت مي گن، تو دلت حرف زدن از قصه ت رو نمي خواد اما بعضي ها رو داري توو زندگيت كه اتفاق هرروز زندگيشون رو تعريف مي كنن، منتظرن كه آن شي و برات تعريف كنن كه چقد سخته سكوت كردن و واااااي يه هفته شدو چرا خبري نشد و هي تو مي گي سكوت كن، صب كن مياد سراغت... هرروز بش مي گي چيزي نيس و ادمت مياد سراغت و به ٣-٤ ماهي كه از هيولا دور وايساده بودم فك مي كنم، كه چطو پس من طاقت اوردم؟ چطو واقعن كلافه شدم و گريه كردمُ نرفتم سراغش. مگه سخت نبود، مگه مرگم نبود؟... مخلوط گوشت رو مي ريزم رو سيب زمينيا، تمام سطح سيب زميني رو مي پوشونم. روش پنير يه رديف پنير ورقه اي گودا مي چينم و روش پنيرپيتزا.... مي گم ماما زنگ بزن سوپري نوشابه بياره برامون تا غذا حاضر شه. ظرف غذا رو هل مي دم تو فر. تايمر گاز  رو مي ذارم رو ٢٠ ديقه... ظرفايه كثيف رو مي ذارم توو سينك. مي گم مامان هايده بيشتر دوس داري يا مهستي؟ مي گه ستار... مي گم نه، هايده يا مهستي؟ مي گه حميرا... مي گم ماماااان. لباساي تا شده رو مي بره توو اتاقم و صداي خنده ش مياد. مي گه خاله جانت زنگ زده بود. مي گم عه، خب چي مي گف؟ مي گف بم مي گف ديروز مرباي به درست كردم ياد ِ پرستو افتادم. گوشيش خاموش بود بش زنگ زدم. بعدشم بم زنگ زده مي گه تو رو خدا واسه ش مربا به درست كن... فك مي كنم مي خوام خاموش باشم. منتظر هيچ كسي نيستم. نه دلم مي خواد اتفاقاتم رو با كسي شِر كنم نه دلم مي خواد با كسي حرف بزنم نه دلم مي خواد كسي باهام حرف بزنه... مامان تلفن فيلاني رو مي خواد، مجبورم گوشي رو روشن كنم بش شماره بدم... فك مي كنم قراره از كلاس تري دي بم زنگ بزنن. دوباره روشن كردم گوشي رو. مي خوام جلو چشمم نباشي. اما خب، عكست رو چك مي كنم. روي بيني ات  جاي فرم عينكت مونده، قرمزه. فك مي كنم وسط درس خوندنات خسته شدي و از خودت سلفي گرفتي.دوس دارم دس بكشم رو ردّ عينكت... پوزخند مي زنم واسه تمام از اين دور له له زدنا، واسه جنب و جوش زير دلم اين روزا. كه چه همه از اپيلاسيون برگشته و شورت خوشرنگامو اوردم رو و تنم در طلبه. شونه هامو مي اندازم بالا، صداي بيب بيب اجاق گاز مياد. مي گم ماما 

غذا حاضره ها...شكيبا پي ام داده كجايي پس اخه دو روزه؟ راستي نتونستم طاقت بيارما. توام نبودي جلومو بگيري، ديشببه مشاد زنگ زدم... فك مي كنم پوفففف صب مي كردي ديه. ديه نمي خونم چي مي گه، فقط دو تا پي ام در ميون اره مي گم بش، گاهي لبخند. ياحق با توئه و ميفمم و عب نداره... فك مي كنم نمي شه خاموش بود. نمي شه گوشيت رو بندازي توو ته كشوت. ادم هايي هستن كه منتظرتن، كه نگرانت مي شن. ادم هايي كه بلد نيستن بذارن دور شي و وختي برمي گردي دوباره همونقد بت نزديك باشن....

دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 21:31 | پرستو |

* كاش اينجا يه گزينه ي اُنلي مي داشت

 

** نزديكتر از هر زماني اي بم. خيلي نزديك. مقاومت نداري در برابرم، حسش مي كنم. مِرَبوني بام، نيتونم انكارش كنم. مي تونم ترن ان-ت كنم... صبح كه چشمامو باز مي كنم مي بينم دو تا ازت وُيس مسج دارم. عزيز طفلكم. با اون صداي گرفته و سرماخورده ت... بم گفتي: اين صدا ديگه واقعن صداي گودزيلايي-ه...خنده م گرفته كه خودتم قبول كردي هيولايي... اوممم. امشب اما حس كردم فقط بيزي بودنت ني اين وسط، يه چيزي هس كه نمي دونمش... نمي دونمش كه چرا نميشه تو نزديكم بشي... دلم مي خواد شيرجه بزنم توو يه استخر... برم ته و ته تر... قلپ قلپ صداي اب بياد و برم ته. ته و ته تر... دوست دارم تنها باشم. دوست دارم يه مدت از همه چي و همه كس كنار وايسم... 

مدام دارم تكرار مي كنم:

+ its over, go home

- u are my home

جمعه چهاردهم آذر 1393 | 23:49 | پرستو |

* I promise you sweet heart that I'll speak French between your legs!!

 

** + نيدونم خوابي يا بيدار علي جوون، اما ازت يه چيزي مي خوام... صبح كه بيدا شدي، با اون صداي خواب الو و گرفته و اول صبحت برام حرف بزن و ريكوردش كن... بس كه از سك****سي ترينايه دنياس برام صداي اول صبحت

مي بينم كه برام همون دقه voice فرستادي

- اوضامون خرابه، سرما خورديم، دوباره افتاديم

...

+ البته كه صداي سرما خورده تون هم سك****سيه، ولي صدا اوله صبحه ما فراموش نشه

- چشم... لب

+ راستي... كاش مي شد صداي تو رو بوسيد...شب بخه

- لب

 

*** لدفن دسته گل عروسيم يه دسته گله وحشي باشه... من از اين مرواريدايي كه ته ساقه هابه رديف نشستن و انگار به زور مجبورشون كردن خانومانه و لبخند دار باشن خوشم نمياد... دسته گل عروس كه نبايد ازش خانومي بچكه كه، بايد از چشماي گلاش شيطنت بياد بيرون، خوشي، لبخند، رهايي... دسته گل عروس بايد اخ جوون-وار باشه

 

**** من الان يه ادمه غرق لذتم، يه ناهار خووب با هديه داشتم توو اون رستوران ايتاليايي-ه كه عاشقشيم...  اخ از اون رست بيفاش و سس خامه ش... بعد يه جايي بود بشقاب استيك جلوي من بود، تيكه هاي گوشت و مرغ رو تيكه تيكه مي كردم، اون بادمجونا و كدو و سيب زميني و فلفل كبابي رو هم، رو تيكه هاي استيك سس خامه ريختم، رو مخلفات كبابي از اون سس سفيد خر نعنا دار خودشون.رو سيب زمينيا نمك پاشيدم... اخخخخ ، اين بشقاب حجم لذت بود....پالتوم رو دادم خشكشويي، از لاك كرم خوش رنگه ي هديه زدم. دووش اب گرم گرفتم، يه خواب خوش ساعت ٨ شبي داشتم تا شام كه مامان با اون ساندويچاي لعنتي زيتون از راه رسيده و صدام كرده. دوباره خوابيدن ، ساعت ١١ بيدار شدم. يه بستني قيفي فوق العاده خوردم با اسكوپ هاي عزيز دل و گوش كردن هزار باره ي صداي علي جوون... من الان يه ادم غرق لذتم....

 

 

جمعه چهاردهم آذر 1393 | 1:21 | پرستو |

* + سر قول پيتزا هستما، فقط بيزي ام

- مي دونم بيزي هستي و مي دونم وقت داشته باشي، خودت مي گي

+ لب

 

** + جوووووووووون

- اين جوون مال كدوم عكس-ه بود؟ :دي

+ مال Uuuu

- ايكون نيش از اين ور تا اون ور صورت-ه وايبر

 

*** من يه سگ درون دارم. نه اينكه گاز بگيره و هاپو طور باشه و پاچه بگيره، نه... من ادم پاچه گرفتن نيستم. ادم بي تفاوت شدنم... سگ درون دارم از اين بابت كه همه چي رو اول بو مي كنم

 

**** بادوما خووب خيس خوردن، اب خووب جذب جونشون شده. تا اب كاهوها بره، پوست بادوما رو مي كنم. تيكه هاي مرغي كه با رزماري و فلفل و نمك ورز دادم رو گريل مي كنم. نون سير رو خرد مي كنم، مغز كرفس هم هنوز توو يخچال هست. يه مشت تخمه افتابگردون مي ريزم روو اين مخلوط ...سس فرانسه رو برمي دارم از يخچال. ظرف سالادم رو بغل مي كنم، لبخنده هنو از مدل حرفايي كه بم زدي، روو صورتم مونده

 

***** بعد سمي اينا بيان همين ورا... ميشه يني؟ دعاي قبل خواب اين روزام

پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 | 1:29 | پرستو |

مامان كدو حلوايي خريده، و من عاشق طعم دارچين و گردو و كدوي پخته و له شده م... مامان كدو حلوايي خريده و من ياد خاله جون مي افتم و دلم براش تنگ تر مي شه... عمو خسرو كدو پلو دوس نداره، بابا هم... اين موقع ها كه مي شه، سفارت كُره جشن نمي دونم چي چي مي گيره، سفارت قطر هم... با ٣-٤ هفته فاصله از هم. بابا و عمو خسرو كه مي رفتن مهموني سفارت، مامان هم برامون كدو پلو مي پخت. با اون ته ديگايه برنج و كدوي سرخ شده ي لامصبش. كدو حلوايي نارنجي توو اشپزخونه ست و هردفعه كه مي بينمش دلم بيشتر براي خاله جان تنگ مي شه... گفتم نارنجي؟ ياد تركيب عباس معروفي افتادم: نارنجي وحشي... نمي دونم اول نارنجي رو دوس داشتم كه عاشق اين تركيب شدم يا اين تركيب "نارنجي ِ وحشي" منو عاشق نارنجي كرده... يه رنگ گرم غمگين... نمي دونم فيروزه اي از كجا وارد دنيام شد بعد از سورمه اي و سرخابي و عنابي... اما نارنجي هم شده جز رنگاي دنيام. با يه احترام و گرمايي

فك مي كنم كه يه هفته س از هيولا خبري نيست و بغضمه؟ فك مي كنم روزها انلاين-ه ياد من نمي افته؟ فك مي كنم دلم هيولا رو مي خواد؟... مي بينم عاره لابد. اما بيشتر دلتنگ پايلت-م انگار... هيولا ادمي بود/ هس توو زندگانيم كه من فقط گريه و انتظار و حس گس تنهايي ازش دارم، پايلت اما؟ نع... همون شب كه دوست جان داشت تعريف مي كرد كه :بايد مي بوسيدمش. همه چي خووب بود. بارون بود، يه مسيري رو دوييده بوديم باهم، براش لاك بنفش خريده بودم،برام ارايش كرده بود. رفتيم كافي خورديم حتي باهم. خيابونا تاريك بود. بايد مي بوسيدمش... ترسيده بود اما از ريكشن دختره، نبوسيده بودتش. از دست داده بود بهترين فرصت رو. نبوسيده بود... ياد اخرين دفعه اي كه پايلت رو ديدم افتاده بودم، بوسيده بودمش. هم روز بود هم توو مترو... لب هاش رو به دهن گرفته بودم كه شايد طعم بوسه هام يادش بياد و نره... رفته بود اما. و اخرين دفعه اي بود كه بوسيده بودمش... گاهي فك مي كنم چطو مي شد انقد با يكي مچ بود، چطو مي شد انقد با يكي خوش گذروند، واقعن خوش بود. چطو مي شد با كسي بود و يك ماه هرروز ديد همو هيچ بحث و دلخوري نداشت؟ چطو مي شه ادم اين همه لذت و خوش بودن رو بذاره كنار؟ چطو ميشه اين رو از دست داد؟...پايلت ادمي بود كه باهاش خوشحال بودم. و گاهي فك مي كنم كه چرا؟ چرا بايد تموم ميشد؟ فك مي كنم چطور شماره ش رو پاك كردم؟ چطور تونستم توو اون روزا خطش بزنم؟ چطور اونقد قوي بودم كه چشمامو ببندم و بگذرم ازش؟ كه التماس نكنم واسه برگشتنش؟ كه چطور دلش اومد بره؟... سمي مي گه: من تو عقد امير داشتم سكته مي كردم درحاليكه ديگه حتي اون ادم رو دوست نداشتم... و من مي فهمم. مي گه الان كه با علي توو رابطه اي...مي گم من با علي جوون توو رابطه نيستم... مي گه خب همين كه باهم حرف مي زنيد... مي گم ما حتي باهم حرف هم نمي زنيم....

من يه عادت بد دارم، وختي يكي رو دوست داشته مي شم حواسم مي ره به ديتيل هاي دنياي اطرافش... به اينكه ادامس چه ماركي و چه طعمي مي خوره، خوراكي مورد علاقه ش چيه، جوراب چه ماركي مي پوشه، چه رنگ جورابايي رو بيشتر مي پوشه. توو كيفش چيا مي ذاره،عينكش رو كجا مي ذاره، بين دگمه هاي پيرهنش گير مي ده  يا بالا سرش؟ و پايلت عوضي اي بود كه از بند عينك استفاده مي كردحتي و نفسم رو مي برد و هيولا عينكش رو مي ذاره بالاي ابروهاش، روو پيشونيش... چايي رو با چي مي خوره، توو ليوان شيشه اي دوس داره بخوره يا توو ماگ؟ گردوي فسنجون رو دوس داره چقد ريز شده باشه، پودر باشه يا به دندون بياد؟....مسواكش رو شبا مي زنه يا صبا. نوشابه قوطي رو مي خواد باز كنه دورش رو دستمال مي كشه؟ دستمال سفره رو روو پاهاش باز مي كنه؟ ... شيريني هاي كدوم قنادي رو دوست داره؟.... 

و من غرق مي كنم با اين ديتيلا خودمو... گاتا از جمله دنياي پايلت-ه... من ادمسم تريدنت-ه. ترديدنت مزه دار...هيولا؟ تريدنت نعنايي. ادامسام شده تريدنت نعنايي. مزه ش نعنايي تهنا نيس كه. يه طعم جديديه. طعم نعنايي هيولايي-ه... 

گاهي فك مي كنم شايد ادم ديتيل داري نيستم كه ادما راحت مي تونن بذارنم كنار. كه دلشون هوام رو نكنه يا يادم نيفتن و راحت بگذرن ازم... 

هوممم... امروز يادم رفت، دلم مي خواس سمي رو بغل كنم و همه ي اين حسا كه شبيه سنگ شدن و بي تفاوت طور شده رو شايد توو بغلش گريه مي شد. لعنت به كافه ها كه صندلي شون رو به روي همه و تو نيتوني كنار ادمت بشيني و مثل كوالا بچسبي به بغلش...

 

سه شنبه یازدهم آذر 1393 | 0:21 | پرستو |

منتظر هيچ چيز خاصي نيستم. يا بهتره بگم هيجان افتادن اتفاقي رو ندارم و هيچ اتفاقي هم نزديكيم شبيه افتادن نيست... نه منتظر شروع كلاسي هستم، نه منتظر اومدن محبوبي از سفر، نه منتظر جشن عروسي خواهري، برادري. نه انتظار تموم شدن ليسانس كوفتي، فوق كوفتي و... نه انتظار جواب دادن لونديم واسه مردي كه عاشقشم، نه منتظر شروع شدن سيزن جديد سريال مورد علاقه م... هيج چيزي توو دنياي اطرافم نيس و من حتي حوصله و ناي از خونه بيرون اومدن رو ندارم... حوصله ي لباس پوشيدن و ارايش كردن رو ندارم، هيچ چيزي اون بيرون منتظر من نيس... 

تموم روز يه كسل ِ خسته م كه نه بيدار ِ بيدارم، نه خواب ِ خواب. هيچ چيز هيجان انگيزي نه توو خونه هست نه اون بيرون... 

 

دوشنبه دهم آذر 1393 | 23:19 | پرستو |

* جوكه بود اگه يه پولدارو مسخره كني، هيچ وخ پولدار نمي شي، حالا كافيه يه كچل رو مسخره كني. دو روز بعدش همه موهات مي ريزه... شد حكايت من. سر كوچه دكتر مماخ خانومه چسبش يه مدلي بود كه خنديدم بش، به مامان نيشونش دادم گفتم نيگا، چه مسخره ...بعد؟ رفتم بالا دكتر همون طوري به مماخ خودم چسب زد...

** به سمي مي گم: باور كن نمي ره و؟ نمي ره واقعن... همون لحظه توو دلم مي گم: باور كن كه مي ري باهاش پيتزا مي خوري و؟ مي ري واقعن... بعد؟ همون لحظه حس مي كنم حتي مهم نيس برام كه باور كنم مي رم باهاش پيتزا بخورم يا باهاش مي رم بيرون...

*** منو از يادش رفته؟... منو از يادش رفته.

یکشنبه نهم آذر 1393 | 23:52 | پرستو |

دارم در مورد عادات و اخلاق بدم فكر مي كنم، به اونايي كه بايد تركشون كنم. دارم فك مي كنم دو تا از عادات بدم رو از پارسال تا حالا تصحيح كردم. دو تا از عادات بدي كه ترك كردنش و تصحيح كردنش خيلي برام سخت بود. اما؟ فاينالي موفق شدم. يكي از اون دو مورد زيادي پرسنال-ه و زيااااادي سخت بود تركش و نيتونم نام ببرمش و دومي هم صبر كردن بود. مدل همون جوك معروف شدن كه عين خيالم نيس. همون اقاي لري كه مي ره دكتر، مي گه دكتر چند وقته دچار بي تفاوتي شدم.دكتر مي گه يه مثال بزن... مي گه الان شما رو با اينهمه تحصيالات و تخصص تخمم حساب نمي كنم... همين، اينجور به تخم-م بودن همه چي، اينجور مدل بي خيال بودن و پا رو پا انداختن و لم دادن اولش نياز بود صبر داشته باشي. هومممم...
يه انگليش گروپي داشتيم/ داريم تو وايبر. صابر از بچه ها و دوستايي كه مي شناخت اد كرده بود، تا وختي كه وحيد رو اد كنه، گروپ خيلي فعال بود و مدام حرف مي زديم باهم و از كارايي كه مي كرديم و هر از گاهي از زندگيايه هم سوال مي كرديم و بلاه بلاه. تا؟ تا وحيد اومدن توو گروپ. مدل حرف زدنش فقط كل كل بود. ادم توهين كردن نبودا، اما حرف زدن رو بلد نبود. تا ميومديم يه مكالمه رو ببريم جلو، زارت اون وسط حرفا وايميستاد و هييييي مي زد صحراي كربلا و چرت و پرت... ادم توهين كردن نبود اما لحن كلمه ها و مدل حرف زدنش همه مون رو اذيت مي كرد. انگار بلد نبود حرف بزنه، حرف رو ادامه بده فقط مي خواست يكي به دو كنه باهات. اينطور شد كه كم كم يا سكوت كردن بچه ها يا ليو كردن گروپ رو... كه حالا بعد از چند وخ يه گروپ ديه تشكيل دادن بچه ها بدون وحيد...
خب حتمن وحيد نمي دونه كه انقدر ادم ازار دهنده و مدل رفتارش همه گريز-ه... گاهي فك مي كنم خب يكسري رفتارها هس كه مي دونم بده و غلط، درست مي كنم اونها رو، اما اون رفتارهاي وحيد-ي كه خودم نيدونم و انقد دگر ازاره چي؟ ...
هومممم....يه كم وحشتناك-ه اينكه ندوني واقعن بعضي رفتارهاي بد هست كه انقد داره به زندگي اجتماعيت اسيب مي زنه و خودت حتي ازشون خبر نداري كه بخواي تصحيح-ش كني...
عادت هاي جديدي كه دارم سعي مي كنم تصحيحش كنم، يكي شبا مسواك زدنه. من عادت دارم صب كه بيدار مي شم مسواك كنم جاي شبا... و برام سخته تغيير اين عادت. ٢٠ ساله دارم صبا مسواك مي كنم :/
و ؟ كمتر صحبت كردن... من عادت دارم سريع جواب طرف مقابلم رو بدم، گاهن از وسط هاي جمله ش... يا عادت دارم به تفصيل حرف بزنم، ادم موجز و مختصر-ي نيستم... ادم زيادي برون گرا-يي هستم. و همه چي رو سعي مي كنم كه كلمه كنم يا براي ادم هاي اطرافم تعريف كنم... بلد نيستم اتفاقي كه ميفته رو توو دلم نگه دارم، سريع كلمه ش مي كنم و تكست مي كنم به سمي، مسا... دوست دارم بلد باشم قورت دادن رو... سختمه، زيادي سخت كه مثلن تا يه اتفاقي مي افته خبر ندم به سمي يا مسا... فك مي كنم اينكار مثل اون قسمت از گيم او ترونز-ه كه كاليسي قلب اسب رو داشت خام خام مي خورد. همونجايي كه يهو همه رو داشت مي اورد بالا، اما نذاشت از دهنش بريزه بيرون. با همه ي حس بد و انزجار و سختيش محتويات معده ش رو كه اومده بود دهنش، قورت داد..

لابد سختمه، خيلي هم سخت. اما بايد يه كم ساكت تر باشم، يه كم مرموز تر... دخترتي پرحرف لابد دختراي جذابي نيستن...و تنها جايي كه حق تاك-تيو بودن رو دارم همين جاس، خونه ي خودم....

جمعه هفتم آذر 1393 | 14:39 | پرستو |

هومممم... انيورسري مال من و "تو" ني لابد... ادما واسه اشنا شدنشون انيورسري نمي گيرن. ادما تاريخ  سلام-ي كه يه سال پيش به يه بچه دادنو يادشون نگه نمي دارن. واسه دور بودناشون انيورسري نمي گيرن...و ما هيچ كس همديگه ايم. و ادما به مناسبت هيچ كس همديگه بودن انيورسري نمي گيرن. اما مي دوني؟ من امروز اين كارو كردم. رفتم براي خودم كاپ كيك خريدم. ارايش كردم، اون ست مشكي رو پوشيدم، عطر زدم. قلب شيشه اي قرمزمو كف دستم گرفتم، شمع روشن كردم برا خودمو براي اينكه يك سال گذشت و هيچ كست نبودم/ نشدم فوتش كردم...سوگند گوش ندادم كه مي گفت: هنو از دست غمش ديده ي ما گريونه.... ابي گوش كردم، سياوش... اهنگاي بيخود داداشه رو... و بت هيچي نگفتم، هيچي... 

 

پنجشنبه ششم آذر 1393 | 21:46 | پرستو |

هومممم... انيورسري مال من و "تو" ني لابد... ادما واسه اشنا شدنشون انيورسري نمي گيرن. ادما تاريخ  سلام-ي كه يه سال پيش به يه بچه دادنو يادشون نگه نمي دارن. واسه دور بودناشون انيورسري نمي گيرن...و ما هيچ كس همديگه ايم. و ادما به مناسبت هيچ كس همديگه بودن انيورسري نمي گيرن. اما مي دوني؟ من امروز اين كارو كردم. رفتم براي خودم كاپ كيك خريدم. ارايش كردم، اون ست مشكي رو پوشيدم، عطر زدم. قلب شيشه اي قرمزمو كف دستم گرفتم، شمع روشن كردم برا خودمو براي اينكه يك سال گذشت و هيچ كست نبودم/ نشدم فوتش كردم...سوگند گوش ندادم كه مي گفت: هنو از دست غمش ديده ي ما گريونه.... ابي گوش كردم، سياوش... اهنگاي بيخود داداشه رو... و بت هيچي نگفتم، هيچي... 

 

پنجشنبه ششم آذر 1393 | 21:46 | پرستو |

*مامان پيراشكي ها رو داره سرخ مي كنه، كلم پيچايي كه خرد كردم و اب كشيدم، ابشون رفته،مي ريزم توو ظرف. مغز كرفس خرد مي كنم، ٣-٤ حلقه اناناس ،گردو ريز مي كنم. مي ريزم روو كاهوها. سينه ي مرغ هم خنك شده. ريش ريش مي كنمش، مي ريزم روو بقيه مواد... ياد نوشته هه مي افتم:
سالادم بود، خبر نداشت...

**چرا پس من ديه لذت نمي برم از سريال ديدن؟؟؟ خب از سيزن دوم اصن ديه برام جذاب نيس. فرندز اخرين سريالي بود كه غرق شدم توو خوشي و همه چي بعد از اون بنظرم خيلي معموليه :|... من دلم وابسته شدن به سريال مي خواد. زندگي لابه لاي سريال...دلم نمي خواد انقد بي تفاوتي رو.انقد هيچي جذب نكردنم رو، يه ذره اشتياق بيشتر داشتم كاش...


*** مثلن رژ واتر پروف به چه دردي مي خوره اخه؟ رژ بايد كيس پروف باشه جانم. بعله...

 

**** اين روزا هي دلم مي خواد مولانا بخونم، ديوان شمس رو گذاشتم بغل دستم اتفاقن. اين سردرد كوفتي اگه بگذارد...

 

چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 23:32 | پرستو |