انگشت اشاره
خب من دلم نمي خواد كامنتاي اينجا رو ببندم :|

فعلن دارم مقاومت مي كنم اما شايد مجبور شم :/

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:10 | پرستو |

يه نوشته س كه توو نُتام بود. مال زمستونه...

ساعت گوشي رو براي ساعت ٦:٣٠ گذاشتم. بدون صداي زنگ از خواب بيدار شدم. گوشي رو چك كردم، حواليه ٦:١٥ ديقه س. چشمامو كه باز كردم فك كردم ديروز ١٢ ساعت باهم تايم گذرونديم. يني انقد جذابيت داريم براي هم كه امروز ساعت ٨ باز پيشش باشم؟ حوصله شو دارم؟ سير نيستم/ نيستش ازم؟... فك كردم گوشي رو بردارم بش تكست بدم بگم بيخشيد امروز رو كنسل كنيم. و اگه گفت چرا؟ بگم نمي خوام جواب بدم... صداي دست و صورت شستن علي و محمد محمد بيدار شو، دير شد ِ مامان خواب رو پرونده از سرم... به خونه نگاه كردم، به حال بد و زيادي مريض مامان، به ظرفاي نشسته ي شب پيش... فك كردم بدم مياد از كنسل كردن برنامه توو لحظه ي اخر... رفتم اشپزخونه، دستكشاي سوراخمو پوشيدمو ظرفا رو شستم. اشپزخونه زيادي بهم ريخته ست. سرعتمو بيشتر مي كنم. براي داداش كوچيكه صبانه مي ذارم توو سيني. از تراس پياز مي يارم. يه بسته بال و گردن مي ذارم توو فريزر. كتري رو مي ذارم بجوشه. يه پيمونه جو رو مي شورم. هوا داره روشن تر مي شه... پيازو با بال تفت مي دم. نمك و زردچوبه و رب مي زنم. فك مي كنم غذايي كه پيازش با عشق و ارومي و توجه سرخ شه غذاي خوشمزه اي مي شه. به پيازش نگا مي كنم، با توجه سرخ شده... جو رو اضافه مي كنم و اب مي ريزم روش. تو فلاسك برا مامان چاي پونه و نبات دم مي كنمو با ليوان مي برم مي ذارم بغل تختش. بش مي گم برات سوپ درست كردم، هويج هم خرد كردم گذاشتم بغل گاز. راحت استراحت كن... به ناخونام نگا كردم، وقت عوض كردن رنگ لاكمو ندارم. سريع دوش مي گيرم. فك مي كنم چي مي خوام بپوشم. نيدونم. خوبيه عاقاهه اينه كه مشكي رنگ مورد علاقه شه. مشكي نه فقط رنگ موردعلاقه م كه رنگ راحت و س****ك***سيمه.احساس سيف بودن هم بم مي ده... عاقاهه خانومانه بودن دوس داره. امروز بيشتر از خانومانه بودن، به اون ارامش خاطره، به اون رهاييه، معذب نبودنه، راحتيه نياز دارم... ست لباس زير مشكيم رو از كشو برمي دارم.جين سورمه اي مي پوشم، با بلوز گپ خردلي. سويشرت سرخابيه زيادي كوتاهه براي تنها پوشيدن اما لابد مهم ني، چون با ماشين مي خوام برم پيشش. شال سورمه اي سر مي كنم. با شال گردن سفيده كه كه دون دون سورمه اي، سرخابي داره... و كتوني حتمن...يه حال كلافه ي گهي ام...
پرسيدم چيزي لازم نداري؟

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:7 | پرستو |

* يه نُت لابه لاي نوشته هام بود، نوشتمش رو پيپر استيك ليمويي-ه. چسبوندمش رو در كمدم، رو در كمد مانتوها كه بيشتر درش رو باز مي كنم:
Loyalty is a lifestyle

** خيلي وخته يه ماگ هيجان انگيز به قفسه ي ماگام اضافه نشده... هوممم... دلم؟ يه ماگ و يه عاااالمه پيپر استيكاي طرح دار و از اين چسبونكياي خوب خووب مي خواد...

*** يكي از برنداي مورد علاقه ي من، ال سي والكي كي-ه... بعد؟ دلم يه دامن لي فون كمر كش كه يه وجب پايين زانومه با يه بلوز سفيد گل گلي مي خواد كه با ساپورت سورمه اي و اون كفش سورمه اي دبنهامز-ا بپوشمش... لدفن ال سي واي كي كي باشه لباسا،با تشكر

بعد؟ من لباس بله برونم انتخاب شده. يه دو بنده ي بلنده ايه كه بالاش اريب دوزي شده و پاينش چين داره. پارچه س سفيديه كه يه ذره گلبهي داره با گلاي صورتي و برگاي سبز... بله، بلنده
كفشايه عروسيم؟ همون كفش سفيدا كه طرح پيشي-ه... كه گوش هم داره حتي پيشي-ه
اشپزخونه م؟ سفيده، يه جاهايي كابينت هاي ديواريش در نداره. قفسه قفسه س فقد... يخچال-م هم فيروزه ايه. بله، مي دونم چه برندي و از كجا تهيه ش كنم... اتفاقن همين اشپزخونه پروژه ي طرح ويلا مسكونيم بود
لباسشويي هم فيروزه اي ايضن...بعد؟ از يكي از درايه كابينت ديواري از اون قلبا كه مسا بم نشون داده اويزونه..يه قلب قرمزه سفت
سفره عقدمم كه گفتم ديه... فعلن پلن اينا توو ذهنم اماده س
اون روز به جونو گفتم من يه دريمر ديوونه ام، گفت تو يه مِيكِري... گريه م شد

**** من عادت به نُت دادن دارم به هاپو... هر چيزي كه براش مي برم روش يه شعر يا يه نوشته اي چيزي مي نويسم روي پيپراستيك ُ مي چسبونم روش ُ مي دم بش. روي اون جعبه ي اجيلش كه براي ماشينش گرفته بودم، روي ظرفي كه براش صبحانه درست كرده بودمو برده بودم، روي اون اسپيكرايي كه دادم استفاده كنه چون اسپيكر خودش سوخته بود، تو پاكت هديه ي ولنتاينش...يا گاهي خودم چيزي براش تكست مي كنمو مي گم اينو رو كاغذ بنويس، نگه ش دار...
امروز براش از اون شكلاتايي درست كردم كه توو دلش يه توت فرنگي درسته و قلمبه داره. رفتم يكي از اين جعبه فلزيا خريدم و چيدم توش. روي يه برگ نُت سرخابي نوشتم:


اين بزرگراه تا اخر جهان
دوربرگردان ندارد،
و تمام خروجي هايش به دوراهي چشم هاي تو مي رسند،
كه بمانم و دوستت بدارم
،
يا برگردمو دوستت بدارم

و كتاب " براي روزايي كه دلگيري" رو فردا مي برم براي هاپو... روز تولدش هم يه موزيك تولدت مبارك-طور از همه ي فاصله اي كه بينمونه براش مي فرستمو وختي از سفر برگشت، مي ريم يكي از اون چاكلت كيكاي بي بي مي گيريم، براش شمع مي ذارم و مي ريم يه جا كه كافي هاي فوق العاده اي داره و هديه ي چارخونه ايش رو بش مي دم :)

***** نيدونم چرا، اما عاشق كامنتاي پست قبلم شدم. يه جوره خووبي بودن... من مي دونم كه با هاپو مي مونم، اما حسم به هيولا يه چيز گسيه. يه چيزي كه روزها براش مردم كه بدستش بيارم. يه جوري كه... نيدونم چطوري. مسا مي گه تو هاپو رو خيلي دوست داري وگرنه خيلي زودتر از اينا گذاشته بودي رفته بوديش. مي گه وختي ازش حرف مي زني توو چشات براش قلب داري...
فقد نخواستم به خودم دروغ بگم، نخواستم بگم كه هيچ حسي از علي توو دلم نبود، كه خيلي راحت گذاشتمش كنار. خواستم به خودم بگم هنوزم يه تيكه هايي تو اهنگا، هنوزم يه خطايي از تو شعرا منو پرت مي كنه به هيولا... هنوزم گاهي يه روزايي هست كه مثه همون روزايه پريودي دلم مي گيره و گريمه. از حسم واسه اين ادم... هنوزم فك مي كنم هرجور مي توني بمون من با تو سازش مي كنم رو تا اخر دنيا به هيچ عكس جز علي نمي تونم بدم... هنوزم فك مي كنم كه من دختركي بودم كه تونستم دله هيولارو با اونهمه عظمتش ببرم و گاهي يواشكي به خودم افتخار كنم

هرچند كه واقعني مي گم گاهي از اينهمه استاندارد داشتن حميد هم شك مي شمو فك مي كنم كه كي من فيت شدم توو اين استانداردا و ريزبينياش...
هنوزم وختي مي خوام از هيولا بنويسم گريه م مي شه... هنوزم

یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:7 | پرستو |

* ببين بعد يك عمر پرپر زدن
چه جاي بدي عاشق هم شديم


** من حالم خوش ني... حتي هاپو رو ول كنم برمم حالم خوش نميشه. حتي با هيولا هم باشم حالم خوش نميشه...
من يه بغض تكه تكه م كه پخش شده توو روزا... حتي وختي كه زنگ زدم هاپو مي گم كار داري؟ مي گه نع. مي گم بي حوصله اي؟ مي گه نع... مي گه پستچي اومده بود، رفتم پايين. الان دارم لباسامو عوض مي كنم... صداي زيپ مي ياد. مي خندم مي گم رسيدي به جاهاي خوب خوب؟ مي گه هوم؟ مي گم زيپ شلوارتو كشيدي پايين؟ جاي من خالي خب . گفته ديوونه ي بي ادب ِ من... حتي همون وختا كه دارم باش شوخي مي كنم و هارهار مي خنديم من حالم خوش ني

حتي وختي بم زنگ مي زنه كه فردا شب مي رم شمال كه صب تا ظهرفردا رو باهم باشيم. مي شد امشب بريم اما بخاطر تو نرفتم، نتونستم بدون نديدن تو برم...
شايد زمان حالم رو خوب كنه... شايد يه كم بستني، يه كم بغل، يه كم هاپو...

*** من يه اخلاقي كه دارم اينه كه با كسي كه اشنا مي شم، ازش سوال مي كنم كه رابطه ي قبليش سرچي كات شد، و سعي مي كنم كه منم همون كارو با اون ادم نكنم... در مورد هاپو رابطه ي قبلش نه، اما تو تعريفاش شنيدم كه يكي از رابطه هاش بش خيانت شده... و انقد دوست داشته دوست دخترش رو كه فك كرده مي تونه ببخشتش. فراموشش كنه... باز باهاش رابطه شروع كرده، نشده. نتونسته... اون روز، همين سري اخر كه پيشش بودم، پتو رو انداخته بود روم كه سرما نخورم، پنجره رو باز كرده بود داشت سيگار مي كشيد. به انوشه و مهرداد فك مي كردم. كه انوشه ٤-٥ دفعه فهميده بود مهرداد بش خيانت كرده و همچنان باهم بودن و خيلي اتفاقي اون روز عكس نامزديشون رو توو اينستاي هاني ديده بودم... گفته بودم چطور اينايي كه مي فهمن طرفشون خيانت كرده باز در كنارشون ادامه مي دن؟ يني مي تونن همون حس رو داشته باشن؟ هاپو گفته بود منم يه زماني فك مي كردم ميشه، اما الان مطمئنم نميشه... وختي داشت جوابم رو مي داد حس مي كردم يه جور سختي شده، يه جور هاپويي... ته سيگارش رو انداخته دور، پنجره رو كشيده، خودم رو كشيدم عقب، كنارم دراز كشيده و گفته پرستو خوبه ادم اين رو بدونه، كه نميشه ديگه هيچ چيزي رو بعد خيانت درست كرده... به خودم فك كردم، به هيولا، به هاپو... گفتم اوهوم
به خدا مي گم كه بام شوخي نكنه. بش دارم توضيح مي دم كه ببين من همواره عاشقانه هيولا رو دوست خواهم داشت، نكن با من اينكارو... هي نيارش جلو چشمم. لعنتي دلم براش تنگ مي شه. دلم براش مي ره... نمي دونيد چه حسه مزخرفيه. دو تا ادم گنده كه جفتشون رو دوست

دارم و جفتشون منو دوست دارن... مي بينيد؟ جاي گهيه...
امروز از صب فك مي كردم كه اگه بقيه جاي من بودن چيكار مي كردن؟ چه تصميمي مي گرفتن؟...

 

شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 16:58 | پرستو |

* سر شهركم. بش تكست دادم:
Be naked when i come home


** يه تاپ نارنجي خريدم كه پايينش كجه. كجيه از رو كمر سمت راست شروع مي شه، مي ره سمت چپ زير باسن تموم مي شه...
تاپه يه نارنجيه زنده ي خوبي داره. تاپه رو براي اون شرت تورتوري نارنجيه خريدم. بعد اينجوري كه خم مي شي، تاپه كه مي ره بالا... اصن اووووفففف...

*** دلم مي خواد باهام برقصه... دلم مي خواد باش برم مهموني. لباس مشكي بپوشم. پيراهن. تنگ و بالاي زانو. با دو تا گوشواره ي مرواريد سفيد
بعد دعوت هم شديم مهموني. زنگ زده كه من حوصله ي مهموني رفتن ندارم اما يادمه كه چند روز پيش گفتي كه دلت مهموني مي خواد، اگه دوست داري باهم بريم... و من فك كردم كه چققققد دلم مهموني مي خواد و نيتونم برم ... به هاپو گفتم متاسفم. فك كنم دوست داشتي با دوست دخترت بري مهموني اما من نيتونم بيام. گفته اكيه. تو بم گفتي بودي كه مهموني شب نمي توني بري... فقط چون تايمش يه كم زود بود و تو هوس مهموني و موزيك كرده بودي بت پيشنهاد دادم. والا خودت رو اصن ناراحت نكن
به يكي از ديت هام فك مي كنم، به اينكه تو همون صحبت هاي اولمون من به عاقاهه گفته بودم من شبا سر ساعت ٨،٨:٣٠ بايد خونه باشم و مهموني شب نمي تونم برم... يادمه گفته بود اكيه با اين قضيه. و دفعه ي اول رفته بوديم بيرون و زماني كه برگشتيم سر همين قضيه خواست كه رابطه رو ادامه نديم، چون دوست داشت كه تايمي كه بيرونه يا مسافرت و مهمونيه دوست دخترش هم كنارش باشه... يادم نرفته چقدر ناراحت بودم از اين مسئله. نه اينكه من چرا نمي تونم همچين شرايطي داشته باشم، از اينكه خب تو كه گفتي اكي اي با اين شرايط. و من هم كه از همون ابتدا عنوانش كرده بودم.حالا چرا دقيقن سر همين مسئله مي خواي رابطه رو كات كنيم
راستش؟ گريه هم كردم، زياد...
وختي با ادماي زيادي ديت داشتيد، گاهي بديهي ترين رفتارها براتون داشتنش از طرف مقابلتون دور از ذهن و دسترس به نظر مي رسه... گاهي ساده ترين رفتارها و احترام ها داشتنش براتون بعيد به نظر مي رسه
وختي هاپو گفت اره مسئله اي نيس تو بم قبلش گفته بودي... من يه اخيش گفتم.
براي مني كه كوچكترين چيزها رو مدتها نداشتم، بديهي ترين توجه ها و ابراز علاقه ها و مدل بودنها رو تو رابطه نه، تو ادم هام نداشتم.همه ي اين چيزهايي كه با هاپو دارم رو مي بينم و برام مثه يه اتفاق خوبه

من فك مي كنم كه زندگي همه ي ادمها اتفاق خوب داره. و بعضي ادم ها چون فقط از اول داشتنش، چون از اول تالاپي افتاده تو بغلشون و براي بديهي ترين چيزها، روزها و ساعت ها و سالها گريه نكردن، درد نكشيدن و دريغ نشده ازشون. نمي بيننش، براي داشتنش اخيش ندارن و براشون اتفاق خوب نيس...
گاهي فك مي كنم چطور اييييينهمه ازم دريغ شده، و اينهمه اصرار ورزيدم به خواستنش. به خواستن رابطه ي درست... اينهمه گه خورده بم و گند زدم و همچنان ايستادم و ادم بعدي و ديت بعدي رو تراي كردم
يه دفعه صابر بم گفت: بهم افتخار مي كنه. چون هيچ وخ راكد نبودم و جريان داشتم. چون رشد كردنم رو ديده... و من گريه م شده بود. مثل همون دفعه اي كه سارا بم گفته بودي: پرستو تو هيچ وخ مديون خودت نمي موني...
گاهي به اين فكر مي كنم كه دوست داشته شدن، درست دوست داشته شدن ارزش اييييينهمه درد و اشك رو داشت؟
و اين روزها گاهي فك مي كنم كاش ادم ها مثل من به ادم رابطه شون نگاه مي كردن... هر محبت و دوست داشتن و كلمه شون اونها رو شگفت زده و لبخند دار مي كرد. هر اكتي رو يه اتفاق ناباورانه مي ديدن. و هر لبخند و نگاهي رو يه اتفاقي كه بعد از سالها انتظار رخ دادن مي ديدن... كاش ادم درست رابطه داشتن رو بديهي نه، معجزه مي ديدن تو روزهاشون... بي شك از خيلي رفتارهاي ريز ريز و بي اهميت و پيش پا افتاده لذت مي بردن و احساس خوشبختي مي كردن...

جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 19:1 | پرستو |

* ساعت ٨:٣٠ شبه، رسيدم خونه و لباسي كه گرفتم سايزش كوچيكه. ماشين ندارم و بابا ماشين رو برده. رفتم ته خيابون وايسادم. نمي دونم چرا امشب تاكسي نمياد واسه ارياشهر... ياد اون روز ميفتم كه پيش هاپو بودم، بم گفته پرستو ناراحت نمي شي امروز نرسونمت؟ چون بايد حاضر شم با رضا برم دنبال كار بابا... گفتم نه هاپو اكيه. فقط چون هر دفعه منو رسوندي، بم بگو چطور برم؟ گفته برو سر فاز، برو اون ور خيابون وايسا... وسط حرفش مي پرم و با خنده مي گم، اتو بزن... از خنده مردم، چپ چپ نيگام كرده، گفته مگه تو اتو بزني؟... خنده م رو نيتونم جلوش رو بگيرم، گفتم عه هاپو جوون لدفن بگو ديه. گفته نه ديگه، تو بلدي خودت بري... رفتم ماچش كردم، بم گفته كه چطور برم...
ته خيابون وايسادمو ماشين نمي ياد. يه ماشين مي ايسته، به اقاي راننده نيگا مي كنم، مي رم سوار ماشينش مي شم... يه حس خوبي داره ماشينش. يه بوي خوب، يه موزيك خووب... من يه ادم راحتيم، ادميم كه فك نمي كنم جامعه ميشه زن و مرد... به حسه خووب ماشينش پوئن جنسي و س****ك*****سي نيدم. بش يه حس راحتي و امنيت مي دم... وختي سوار ماشينش مي شم مي گم ببخشيد، خيلي وخته وايسادم نمي دونم چرا امشب تاكسي نيس... گفته لابد يكي هم يه جا ديگه به من كمك مي كنه... گفته اينجا محل كارمه، خوب نمي شناسم. با دست خيابون رو نشون داده و گفته: اينجا بن بست نيست؟ گفتم اينجا محل زندگيمه و نه بن بست نيست... گفته البته محل زندگيه من كل تهرانه. خنديده گفته: فك مي كني شغلم چيه؟ گفتم تو مترو كار مي كنيد؟ با شك خنديده و گفته از كجا فهميديد اخه؟ واقعن باهوشي... خنديدمو فك كردم اره من هميشه درست حدس زدم... بش گفتم موزيك خوبي گوش مي ديد، گفته آشِر-ه... گفتم عاليه... حرفاي معمول زديم، رسيديم ارياشهر گفتم هرجا راحتيد پياده ميشم. گفته من راحت نيستم هيچ جا پياده ت كنم. شوما خيلي راحت و سوييت حرف مي زني... ميشه شام باهم باشيم؟ لبخند زدم گفتم ممنون، همين جا كار دارم... گفته ميشه بيشتر اشنا شيم؟ گفتم من دوس پسر دارم... گفته بيشتر فك كن... دوس پسره ديگه، نامزد كه نيس... گفتم نه، من دوس پسر دارم... اينم فقط يه چت دوستانه بود... گفته مطمئني؟ گفتم اوهوم.
بعد دارم فك مي كنم من چرا انقد راحتمو فك مي كنم كه ادما فارق از جنسيتشون مي تونن باهم صحبت راحت و خوبي داشته باشن؟ چرا نميشه تا يه جايي هم مسير شد و باهم صحبت كردو وختي كه پياده ميشي فقط لبخند بزني و بري و تهش پيشنهاد هيچ شماره اي نشه
هوممم نيدونم، نيدونم

** به حرفاي مسا فك مي كنم، به حرفاي سمي... تو تموم طول مسير برگشت. به اينكه راست مي گن شايد ادم مقابل به تلنگر نياز دارن. فك مي كنم اما من اين مدلي نيستم...هومممم. فك مي كنم جايي كه فك كردم حميد رو مي خوام واسه هميشه ي زندگيم، شايد يك هفته بعد بود اين حس، يك سال ديگه و شايد هم هيچ وخ... و اگه اون ادم هنوز پروپوز نكرده بود، واقعن من ادمي هستم كه برم بش بگم هاپو ويل يو مَري مي؟...

 

*** حضور در سرزميني به شدت فقير كه ادم هايش خوشحال به نظر مي رسند. ساختمان هاي محقر اما در عين حال باشكوه؛ خانه هايي كه هرچه نداشته باشند، دو چيز را دارند: انجيل و پيانو

بخش ارمنستان از كتاب ضابطيان 

پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 23:20 | پرستو |

يه روزي جونو برام گفت تو توت فرنگي اي پرستو... خيلي بعدترش، مسا برام عكس يه گلدون توت فرنگي فرستاد. بم گفت تو اگه ميوه بودي، توت فرنگي بودي... برام جالب بود كه دو نفر يه نظر رو دارن، به سمي تكست دادم، گفتم سمي من اگه ميوه بودم، چي بودم؟ فك كرد گفت توت فرنگي... برام جالبتر شد، از هاپو پرسيدم. اونم گفت بذا فك كنم. بعده كلي فك كردن گفت توت فرنگي... مي گفت مثه توت فرنگي وسوسه انگيز و لوندي...
خيلي برام جالب بود، ٤ نفر نظرشون يكي بود، بدونه اينكه بهشون نظر بقيه رو گفته باشم...
عكس پروفايل وايبرم شد توت فرنگي...
امشب هيولا بم پي ام داد... برام نوشته بود توت فرنگي با يه عكس توت فرنگي
بعد من؟ ياد اون روزي افتادم كه به مسا گفتم تولدش رو تبريك بگم؟ يه حس از روي ادب و دوستي و شناخت يكي دو ساله اي مي خواستم اينكارو كنم...مسا گفته بود اون ديه جواب تو رو نمي ده... ياده اينكه هرررر دفه لابه لاي حرفامون با مسا مي گفتيم: قصه ي هيولا تموم شد و من واقعن سري پيش يه گريه ي بدي كرده بودم كه اوه واقعن قصه ي هيولا تموم شد؟؟؟
به تكستش نگا مي كنم، حتي نيدونم چي بگم... مي گم نمي تونم علي... مي گه مگه تا حالا تو اشتبا نكردي؟ من اشتباه كردم كه اينطوري بات رفتار كردم. اما اين رفتار تو درسته؟ درسته بام اينطوري مي كني؟
گفتم من تموم مدت برات جيك جيك مي كردم، اما تو جوجوت رو خوردي... من ادم اهني نيستم هيولا، كه بري و برگردي همون جوري همونجا باشم... لابه لاي حرفام گفته اره، تو ادمي... احساس داري... گفتم گل هم كه گله، بايد بش اب داد... گفته ديوونه تو احساست قشنگه. واسه همينه كه دوست دارم. واسه همينه كه مي گم نرو... واسه همينه كه مي خوامت و ندارمش الان
گفته يه بار تراي كن. قول مي دم كه ميشه، قول ١٠٠٪ ...
بش گفتم : گاهي ادم يك دوستت دارم مي خواهد تا نميرد
نگفتي...
و من فك مي كنم خداي من اين ديگه چه بازي ايه؟ فك مي كنم بچه ها بياييد با من دوست باشيد من چطور به اين مرد گنده انقد نع بگم؟ به اين ادم اخه؟ واقعن به بعضيا نه گفتن خعلي سخته، خعلي... ياد حرفم به مسا ميافتم كه ادمايي كه سخت ميان جلو بات، ديرتر مي رن...
اخر حرفام مي گم... قصه ي هيولا و جوجوش تموم شده، بگرد بين دخترا، جوجوت رو پيدا كن. اين بار نخورش اما... اشكم ريخته. مي گه تو يه دونه اي فقط... گفتم بيخيال هيولا، قصه ي ما تموم شده. مي تونيم همو ببوسيمو بريم سراغ زندگيامون. البته الان ارديبهشته و چند روز ديگه تولدته، قبل بوسيدن بغل گوشت تولدتو تبريك مي گم
گفته مي شه چرت نگي؟

گفتم مي شه يه ذره به حرفام گوش كني؟
گفته نععععع
گفتم هررررر روز براي خودم مي خوندم:
از دور تو را دوست دارم
بي هيچ عطري
اغوشي
يا لمسي
...بقيه ش يادم نبود براش بخونم اما. گفتم اون روزا خيلي سخت بودن و سختتر گذاشتمشون كنار، لدفن يادم نيار...
گفتم هيولا، هميشه اون چيزي كه تو مي خواي نمي شه
گفته مي دونم اما فقط يه بار بام تراي كن
و فك مي كنم خدايا، خدايااااا من انقدرها هم كه فك مي كني قوي نيستما، اين ديگه چيه؟ به هاپو فك مي كنم كه لابه لاي هر كدوم از رفتاراش بم مي گه تو خيلي عزيزيا كه بات اين رفتارو دارم، كه تا مي بينه چيزي اذيتم مي كنه يا بقول خودش لب و لوچه م رو اويزون مي كنه، سعي مي كنه با همون هاپوگيريشو فيلان بر وفق خواسته ي من رفتار كنه...ياد حرفش و استيصالش وختي كه داشتم هيولا رو بش مي گفتم افتادم: پرستو مي خواي بري؟... ياد حرفاش كه من با تو خوبم، پس باش تا من خووب باشم
و فك مي كنم به تموم خودم، به اينكه به هاپو گفتم من تو را صادقانه دوست دارم، به باور من از خودم، كه هرررر كاري بكنم من ادم خيانت نيستم، كه من ادم متعهديم. و نمي ذارم، نمي ذارم كه اين اخلاقم بگا بره... هرچند كه سختمه، هرچند كه انقققققد اصرار از هاپو و اينهمه نع گفتن از من سختمه، اما نمي تونم ادمي باشه كه خيانت مي كنه. نمي ذارم كه اين اخلاق و درستي ازم گرفته شه..

ده ديقه س كه حرفامون تموم شد، اي مين بحثا و اصرارا و فيلان. گفتم شب بخه و هيولا ايران نيستو گفته فقط يك ساعت تايمم مونده واسه خواب. ٢ ساعت تموم داشت برام دليل ميورد و اصرار مي كرد تا راضي شم...گفتم شب بخه و شنيدم صبح بخه...ساعت ٣ شبه و حرفامونالان تموم شد...

قصه ي هيولا و جوجوش تموم شده... هيولا جوجوش رو لاي دندوناش له كردو الان چيزي نمونده
الان؟ قصه ي هاپو و كوالاش-ه... كه دراز مي كشن و مي چسبن بهم و زير افتاب هي بدنشون رو كش مي دن

خدايا نذار من اون ادمي باشم كه احساسات هاپو رو جريحه دار كنم...

پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 3:16 | پرستو |

* يه ليوان گنده، يه ليوان خعلي خعلي گنده برداشتم. يه مشت يخ حبه ريختم تووش. يه قاچ ليمو. ٥-٦ پر برگ نعنا از سبد سبزي خوردن سوا كردن ريختم توو ليوان، اب ريختم سر يخا، يه قاشق شربت توت فرنگي مامان با اون دونه هاش كه به دندون مياد، يه قاشق هم شربت البالو... هم زدم، صدا يخا. تو اون ته مهاي شب... اخ

** من ادميم كه به اتو ابسسيو هستم... ديديد كه ادمايي كه وسواس تميزي دارن هي بدتر مي شن، براي من همين طوره. جوريه كه يه خط اتوي دوتايي عصبيم مي كنه. يا لباساي چروك... و جديدن هييييچ اتويي به اندازه ي اون حجم بخاري كه اتوشويي به لباسا مي ده ار*****ضام نمي كنه...و يكي از چيزايي كه جديدن بم حال خووب مي ده همون وختيه كه لباسم رو از اتوشويي گرفتم... اخ، اخ از ارادتي كه من به اين صنف دارم... يه حاليه وختايي كه بدون ماشين مي رم لباسامو از اتوشويي مي گيرم. يه لبخنده گنده ي رضايت از لباساي صاف دارم تو تموم مسير كه دارم قدم مي زنم

*** من يه ادم بيشور ِ كثيفي هستم كه گاهي ادامساي جويده م رو مي ذارم روي سبد بغل تخت، رو شيشه ميز توالت يا رو هِد بُرد تخت. و ممكنه كه صب كه شلخته شلخته بعد از يك ساعت ولو شدن از تختم بخوام بلند شم، ادامس رو بردارم بذارم توو دهنم. بدون دمپايي و لخ لخ كنون برم در توالت فرنگي رو بردارم، بشينم روش، موهامو از بالا بپيچم بهمو گره بزنم، سيفون رو بزنمو همين طور بدون دمپايي، يه اب به صورتم بزنم و روزم رو شروع كنم

**** لذت جويدن و حسه برگاي نعناي ستاره ي يك لاي دندون ؛)

***** ضابطيان يه جا توو كتابش مي گه كره اي ها استاد خراب كردن مزه ها هستن...
بخونيد كتابش رو مارك و پلو... منم اين چندتا كتابم رو بخونم مي رم اون يكي جلد كتابش رو هم مي خرم. اه لعنتي كتاب چه گرون شده. اما اين كتابه ادم دوس داره ورق زدنش رو... عكساي خووبي داره...ساعت ١١:٣٠،١٢ كه مي شه. هاپو و باباش مي شينن به فيلم ديدن، منم اينجا كتاب مي خونم... ساعت ١،١:٣٠ هم مي ريم مسواك مي زنيم، از همه ي فاصله ها هم رو مي بوسيم، بوسه ي من نرم و ماهيچه ايه و بوسه ي اون هميشه مقداري دندون هم داره توش. و مي خوابيم..

 

***** استتوس واتس آپم؟ من تو را صادقانه دوست دارم

 

****** دلم چون يال اسبان بي قرار است 

پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 0:47 | پرستو |

* مي تونستي بموني عاشقم باشي

وختي اينو مي شنوم هنوزم دلم مچاله ميشه

** يه بوس به كش داريه همممممه پنير پيتزاهاي دنيا

*** مي گم مامان نيس، دارم برا پسرا ناهار درست مي كنم
گفته چي درست مي كني؟
گفتم اوووممم. استانبولي
گفته استانبولي با كره و سالادشيرازي و يه خرده فلفل سياه نيم كوب و روغن زيتون و ليمو ترش تازه... به به
خندم شده كه مث خودم با غذا مي ره تو رويا


**** هاپو بم رسپي يه سالاد رو ياد داده. دو تا تره فرنگي متوسط رو حلقه حلقه كردم، دو تا سينه مرغ ابپز رو تكه تكه كردم. خيارشور ريز ريز گفته خرد كنم. فلفل سياه نيم كوب، سس مايونز و ابليمو تازه...
زنگ زدم بش مي گم اينكه فوق العاده س هاپو...يه تيست خووووب و طعم فوق العاده و جديدي داره.

***** برام عكس يه گلدون رو فرستاده. گفته برات قلمه زدم...بعد؟ قلمه زدن با رفتنو گل خريدن خعلي فرق داره. برا من لابد... عكس گلدونو فرستاده و من همين ور دارم گريه مي كنم... مي گه بچه چيه اخه؟ مي گم خب اينهمه عشق و مرباني رو چيكا كنم؟... مي خنده مي گه من مهربون نيستم

******* - هاپو؟
+ جان؟
- هنو منو خوب دوست داري؟
+ بله، من هنوزم شما رو خيلي خوب دوست دارم

 

******** دلم يه گز اردي مي خواد كه پررررر باشه از بادوم
اخخخخ شير بادوم

********** ندانستيمو دل بستيم
نپرسيديمو پيوستيم...


********** مي گه تو ببعي مني. همونجا كه هي مي گه عاقاي مجري؟ كاعو داري؟... منم هي مي گم هاپو؟ ادامس داري؟

*********** يه دكتر دندونپزشك داره بابا، من عاشقم عاقاي دكتر رو... ته يكي از كوچه هاي منيريه س خونه و مطبش. دكتر كار خط مي كنه، نقاشي مي كنه و مطالعه ي ازادش روانشناسيه... ليوان چاييش؟ يه ليوان شيشه اي استواني-ه ساده ي نسبتن بلنديه كه روش پره از خطاطيه سفيد... يه ريش پروفسوري فلفل نمكي هم داره. هيپنوتيزم هم بلده و كتاب در اين مورد داره... يه لباس خوب بلند سفيدي هم تنشه هميشه. خيلي هم علي-واره... پيشش كه مي ري بت سكه ي حضرت علي رو مي ده. باش خعلي حال مي كنه... يه سري ادما هستن كه من دوستشون دارم... مثه دكتر، مثه مامان ِ هاپو... اين ادما يه حال و انرژي خوبي بلدن به محيطشون بدن. اين ادما خودشونن. همينقد كه با علي واريه دكتر حال مي كنمو حالم رو خوش مي كنه از اينكه مامان هاپو مثلن رفته فيش حجش رو فروخته، قبل اين اتفاقا- و گفته من ادم حجو فيلاني نيستم- با اينكه بهترين سفر من كه دوس دارم باز اتفاق بيفته س مكه س-حال مي كنم... از ادمايي كه مدل خودشونن، ازادمايي كه كپي پيست نيستن مي ميميرم... خدافظي كردن هاپو مي گه ياعلي... بعد نيدونم چرا انقد دلمو اروم مي كنه اين يا علي..

دلم مي خواد برم پيش دكتر، دلم مي خواد دكتر حرف بزنه و من گوش كنم... دلم مي خواس دكتر دوستم بود...
خوششش بحال ادمايي كه بلدن حال محيطشون رو خووب كنن. هميييشه به اين ادما حسوديمه. ادماي فوق العاده ايه كه رنگ مي دن همون اتاقي كه هستن... ادمايي كه ارومن و كم صحبت مي كنن و زياد فكر مي كنن

يادم باشه اين سه تا رو تمرين كنم

سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 22:42 | پرستو |

* هاپو بم گفته خيابون يك طرفه ي كاوه يغمايي رو بگير، گوش كن. بم بگو نظرت رو
اخخخخخخخ
بكُش
عقب نمي كشم
مي خوام با دست تو از تو خالي بشم
بعد من مييييميرم راك هاي خوب رو
با من عذاب ِ يه سرزمين-ه
نوازشم كن
شكنجه م اينه

بش گفتم هاپو، اين موزيكو تو ماشين تو اتوبان با صداي بلند بعد دوتايي باهم بخونيمش...هوممممم

** رسيدم پيشش، مي گم هاپو ادامس داري؟ گفته نه. رفتيم سينما. هر از گاهي لابه لاي فيلم گفتم هاپو؟ گفته جونم؟ گفتم ادامس داري؟... خنديده كه نع ديوونه... فيلم تموم شده. گفتم يه چيزي مي پرسم راستش رو بگو بم. جدي گفتم... گفتم ادامس نداري يا داريو نمي خواي بم بدي؟ :)))... رفتيم ناهار خورديم. هي مي گه خب بريم نايب يا بريم غذاي تركيه اي بخوريم؟ گفتم نمي دونم. گفته پرستو يني چي نمي دونم؟ بهرنگ مي گه تو خداي غذا و مزه اي. كلي جا مي شناسي. بعد الان هررر دفعه كه مي ياييم بيرون، من مي گم كجا بريم، تو مي گي نمي دونم... نشسته رو صندلي، گفته تا تو نگي من جايي نمي رم... بعد من سختمه، سختمه وختي قرار نيس پول غذا رو حساب كنم پيشنهاد جايي رو بدم... بعد غذا مي گم هاپو ادامس داري؟ ... بردم رسوندمش شهرك. سر شهرك مي گه دور بزن، دور بزن. جلو سوپري گفته نگه دار. مي گه چي بگيرم ادامس برات؟ گفتم نمي دونم... گفته پررررررستو. تو همممه چي برات فرق داره، نگو كه فرق نمي كنه... گفتم خبببباكاليپتوس اربيت بگير... خنديده. گفته بام اهنگ راك گوش مي دي، ادامس اكاليپتوس مي جويي ، هندوانه اي و توت فرنگي اي نيسي،مثل خودم عاشق ماالشعير باواريايه مالت هسي،خطوط شكسته و خشن دوس داري، ماشينايه اس يو وي مثل جيپ و اف جِي و لند كروز دوس داري، بازار رفتن و تو پاساژ چرخيدنا رو دوس نداري، صاف مي ياي مي گي دلم س****ك*****س مي خواد، بعد س****ك*****س بام سيگار مي كشي. مثل دختراي لوسي نيستي كه از ١٥٠ مدل غذا ١٤٧ موردش رو يا دوست ندارن يا نمي خورن. ميشه وختي باهات مي خوام بيام بيرون هرلباس راحتي رو پوشيد... ميشيني بام از همه چي حرف مي زني، وختي يه چيزي ازت مي خوام خيلي استايل خوب و جالبي داري مي ياي از خودم مي پرسي كه هي فلاني ايني كه گفتي، ايني كه خواستي ازم اكيه؟ نمي ري بشيني با

دخترا حرف بزني و ازشون نظر بخواي، مياي ميشيني باخودم در مورد چيزايي كه بين خودمون داريم با من حرف مي زني.چون تو معنيه "من و تو" رو فهميدي...موقع رانندگي پرشتاب و كل كل طور رانندگي مي كني. ازت سوال كه مي شه مستقيم توو چشمام نيگا مي كني مي گي نمي خوام جواب بدم، ادما به ت****خم**^ته.توو خونه موندن و لم دادنو بيشتر از بيرون و ددر دودور دوس داري. بعد ته هممممه ي اينا يه دختري كه كلي لوندي داري توو صدات، كلي ناز داري با خودت...تو كي اي پرستو؟ رفيقمي يا دوست دخترم؟ بات حال مي كنم دختر
بعد؟ تموم مدتي كه داشت اين حرفا رو مي زد فقط داشتم نگاش مي كردم. فك مي كنم كي اين ادم منو اينهمه شناخته؟ و يه زماني من خودم رو دوست نداشتم. تك تك ويژگي هاي پرستو رو دوست نداشتم... بعد فك كردم اخيش، يكي وايسادو منو كشف كرد. يكي منه گه رو وايساد تا بشناسه... پس چيزي كه مي خواستم خيلي خواسته ي دور از ذهن و زيادي نبوده...

*** اين وبلاگ سمي-ه
Gulus.persianblog.ir

**** من ادميم كه از اشتباهات بقيه خيلي راحتتر از اشتباهات خودم مي گذرم... و براي كار اشتباهي كه كردم مي تونم روزها از خودم عصباني باشم و از ذهنم نمي ره كه اشتباه كردم...

***** يكي از ويژگي هاي خوب من، اينه كه ادم فضولي نيستم اصن... يني فك مي كنم تاحالا اومدم از ويژگي هاي بدم گفتم، خووبه كه چيز مثبتي كه دارم و واقعن مي دونمش رو هم بگم... خونه ي هاپو اينا اصن به هيچ اتاقي سرك نمي كشم، در هيچ كابينتي رو باز نكردم تا حالا. هيچ كدوم از كشوهاي هاپو رو حتي نكشيدم بيرون. طوري كه وختي مثلن شونه مي خوام هاپو از قصد خودش بم نمي ده تا من خودم مجبور باشم كشوش رو باز كنم... و اون روز وختي مي خواستم رديف بلوز چارخونه هاشو كه تو كمد اويزونه ببينم يا مماخمو ببرم لاي لباساش تا نفس بكشم، ازش اجازه گرفتم... و شايد حتي خيلي ريزتر من وختي مي خوام از ميز روي پدذيرايي كلينكس بردارم هم به هاپو مي گم... اون روز هاپو مي گه مي شه بگي چرا اينجوري تو؟ راحت نيستي؟ گفتم چرااا خيلييي راحتم هاپو. اما اين خونه تريتوري-ه مامانته. وختي داره از اين خونه مي ره بيرون، با يه اطمينان و اعتماد خاطري درو مي بنده و مي ره. من دلم نمي خواد اون حس امنيت خونه ش رو مخدوش كنم. دوس ندارم فك كنه ممكنه لحظه هايي كه نيست يه دختر فضول كله ش رو مي كنه توو زندگيش. سرك مي كشه لابه لاي وسايلش. اون هاله ي ابي اسموني-صورتي كم رنگ خونه ش رو، اون بوي امنيت و ارامش خاطر خونه ش رو، اون ذرات معلق تو هواي خونه ش رو مي شكنه... اينجا تريتوريه مامانه هاپو... و من حتي حواسم به قدمايي كه برمي دارم هست... نگام كرده، گفته طرز فكرت كاملن درست و به جاست. لدفن تو اتاق من راحت باش... و من؟ فك مي كنم سرك كشيدن و فضولي كردن اسمش راحت بودن نيس...من همچنان وختي مي خوام شونه بردارم هم اجازه مي گيرم و همچنان هاپو چپ چپ منو نيگا مي كنه. اما مي دونم كه خودش هم از اينكه خيلي به مرزا و حريم هاش سرك نمي كشم، خيلي كله م رو نمي كنم توو فضاي زندگيش لذت مي بره...

دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 23:50 | پرستو |

* هاپو ادميه كه هاپوئه ديه . بعد يه مقدار مي تونه خوب و زياد عصباني بشه و مثل جيگر بره توو دل ادما... اصن هم نمي رم باش بشينم به صحبت كه جانم اگه سكوت كني و جوابش رو ندي بهتره، يا هرچيز اينطوريه ديگه... البته كه اينا رو خودش مي دونه و گفتناي من يه چيز چرتيه
از جلو زيپ كيفم، اون شعر مولانا رو كه نوشته بودم، در اوردم. گذاشتم رو ميز...
خمُش باش
خمُش باش
در اين مجمع اوباش...
فك مي كنم كه شايد هر دفعه كه چشمش به اين بيفته بهتره. شايد اون "مجمع اوباش" همون حس بي تفاوتيه، حس اينكه نبايد بره توو دل ادما رو بيشتر بده بهش

** كش سرم رو گذاشتم رو دستمال مرطوب رو ميز. گفتم اينا بمونه اينجا؟ گفته اره، بذا كشوي اول ميز توالتم... گفته اين كش سرتو از مترو خريدي؟ گفتم اره، تو كي سوار مترو شدي كه از اينا ديدي؟ گفته نع، مامان اون روز دو تا خريده بود، اومده بم مي گه نمي خواي از اين كش سرا؟ خيلي خوبنا... خب من با اين مامان ِ هاپو چه كنم كه برام كش سر مي خره ؟:))

*** اولين دفعه كه با هاپو خوابيدم، گفتم اومممم الان ترجيح مي دي كه پاشم لباسمو بپوشمو برم؟ يا جز دسته اي هستي كه خودت زود لباست رو مي پوشي و مي خواي تخت رو ترك كني؟ لبخند زده كه تو حواست به چه چيزايي هستا، چيا رو مي پرسي... گفتم خب؟ گفته نمي خوام بري، يا نمي خوام خودم زود برم فقط دوست دارم ١٥،٢٠ مين توو حال خودم باشم. حرف نزنم. توو يه سكوتي باشم، گفتم واي چقد خوووب. من اصن حوصله حرف زدن ندارم بعد س****ك******س. گفته اولين نفري هستي كه اين سوال رو مي پرسي و اتفاقن خانوما دوست دارن تازه بعدش قوربون صدقه شون بري و باهاشون حرف بزني... گفتم نع، من سكوت مي خوام. ارامش...
جديدنا ديگه خبري از سكوت كردنا و تو حال خودش بودنا نيس. گاهي لابه لاي شيطنت كردناشو فيلان به شوخي خودم دستم رو مي ذارم رو دهنش مي گم هاپوووو هيس... اون روز مي گم عاقاجون، مگه تو ادمي نبودي كه دلت سكوت و فيلان مي خواست؟ مي گه پرستو باورت نميشه واسه اولين باره كه همچين حسي رو با كسي دارم و براي خودمم عجيبه. نمي دونم چرا نمي خوام بعد س****ك******س ديه سكوت كنمو دلم شيطنت باهات رو مي خواد...
يه سري چيزاي ريز هست كه خووبه ادم از ادم رابطه ش بدونه، يه سري چيزاي ريزي كه با ندونستن و انجام دادنشون مي ره رو مخ ادم

مقابل. كلافه ش مي كنه...
من يه مدل فكري دارم، هرچيزي رو سوال مي كنم تا بدونم و خودم رعايتش كنم. ترجيح مي دم اينجوري باشه تا بم تذكر داده شه... خيلي چيزا رو از هاپو سوال مي كنم، مثل اينكه چه اوت فيتي به نظرش اكيه يا چه ميك آپي، توو مهمونيا چطور، يا وختي بي حوصله ست دوس داره ريكشن من چطور باشه، دور و برش باشم يا تنها باشه، كجاها رو دوست داره بره و از چه چيزايي خوشش نمي ياد... و دونستن اينا يني من با اين ادم اشنا مي شمو جاهايي كه برام سواله يا مخالفم باش صحبت مي كنم، قبل اينكه توو اون شرايط باشيمو دلخوري اي باشه... من ترجيح مي دم بم تذكر داده نشه اكچولي وختي توو اين شرايط قرار بگيرم حالم خيلي دير خوب مي شه، خيلي...

***** پرستو؟ بچه جون چرا مدل عكساي اينستات جوريه كه گزارش زندگيته، اينكه كجايي، چيكار مي كني، با كي اي؟
تو كه دوست نداشتي ادم ها بدونن تو زندگيت چه خبره. چيكا داري مي كني خب؟

 

شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 15:14 | پرستو |

* براش كپشن عكس صابر ابر رو فرستادم...
از كنارم كه رد مي شوي مرا ببوس،
من تو را صادقانه دوست دارم، منتظر گفتن هايم نباش
...
من مدام عاشقم
دستم را بگير و مرا در عصر جمعه ببوس

مي گه من كه تو رو بوسيدم كه... گفتم بوسيدنه نه، اونجاش كه : من تو را صادقانه دوست دارم....اونجاش

 

** وسط خريد كردنا، يهو صداي دينگ دينگ گوشيم مي ياد
برام تكست داده:
با تو انگار تو بهشتم
با تو پرسعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم
عاشق شهامتم من


*** برام يه شات اورد، لبخند زد و گفت: خوشال مي شم نظرتون رو بدونم
هنو دارم فك مي كنم كوكتل چي بود؟ توت فرنگي و كمي هندوانه و سودا و نعنا؟ چي بود كه انقد خووب بود؟ ترجيح مي دم فك كنم به اينكه چي بود تا اينكه برم از خودشون بپرسم ... هومممم


**** داريم از جمشيديه برمي گرديم. گفتم عه حميد جلوي تامي نگه دار... بنظر من پيرهن چارخونه ها فقط بايد تامي باشه. نگه داشته. گفتم بيا بم كمك كن واسه تولدت چي بگيرم. گفته نمي خواد. لازم نكرده بري اينهمه هزينه كني، لازم ني برند بخري... گفتم تو كه مدل منو ميدوني. گفته اره، مي دونم. پرستو به اونجايي با من رسيدي كه اگه پول نداشتي فقط برام ٢شاخه گل بخري؟ گفتم اوهوم. من تا همين ديشب هم نمي دونستم برات كادو مي گيرم يا نه. اما الان حس مي كنم انقد دوستت دارم كه بتونم اون حس تلخ و بدم رو فراموش كنم... گفته چي شده بوده پرستو؟ گفتم براي كسي هديه تولد گرفتم و ٦ ماه بعد اومد گرفت... يه كم صحبت كرديم و بم گفت چرا ازش حرف مي زني چشمات و لحن صدات عوض شد؟ تموم نشده هنو برات؟... گفتم نه، دارم فك مي كنم كه اوه خداي من تموم روزايي كه بود من فقط اشك داشتم و حالا اومده و باز مي خواد گه بزنه به رابطه م. گفتم هاپو من تو رو انتخاب كردم لحظه اي كه اومد و بم پيشنهاد داد... عينك دوديش رو دراوردم، گفتم توي چشمام نيگا كن... گفتم من تو رو دوست دارم. و متاسفم كه زودتر بت نگفتم جريان اين ادم رو. گفته بايد همون موقع بم مي گفتي، بهت مي گفتم چي جوابش رو بدي، چطو باش برخورد كني... گفتم من تموم لحظه هاي زندگيم فك كردم كه تنهام و نه هيچكس خواسته انقد من رو نزديك خودش كنه كه بخوام در مورد هممممه چي باش صحبت كنم و نه من كسي بودم كه بخوام خودم رو نزديك كسي كنم... گفته پرستو... مي دوني من خعلي بت اعتماد دارم؟ مي دوني من با هييييچ دختري تا حالا قدم نزدم و قدم زدن با تو رو دوست دارم؟ مي دوني وختي كنارمي اولين نفري هستي كه بعد از چند ساعت توو فكر رفتنش نيستم؟ مي دوني تو تنها كسي هستي كه انقد بش تكست مي دم؟... مي دوني حالم با تو خوبه؟ گفته من فك مي كنم پرستو كسيه كه همه چي رو بم مي گه حتي اگه بدونه من ريكشن خوبي نخواهم داشت

گفتم اوهوم... و متاسفم كه نگفتم. من سبكم اين بود كه بيام بت بگم، از دست خودم اعصابم خورده كه كاري غير از اونچه كه هستم انجام دادم و باور كن خودم رو نمي بخشم كه اگه يه ذره به احساسات خدشه اي وارد شده باشه...
داره رانندگي مي كني. گفتم مرسي كه بم اين حس رو مي دي كه تنها نيستم و در مورد هرررر چيزي مي تونم بات صحبت كنم. سرم رو گذاشتم رو پاش. دستش رو گذاشته رو كمرم. با سرعت داره رانندگي مي كن

مي گم حميد؟

گفته جووووونم... نفس راحت كشيدم كه موضوع براش حل شده. كه بله نشنيدم. گفتم لدفن اگه هنو از موضوع ناراحتي، بام هاپو باش. قورت نده اعصاب خوردگيت رو.اگه هاپويي، بام هاپو باش. نه اينكه الان اروم باشي و وقتي رفتي خونه قضيه هنو برات حل نشده باشه
گفته من ادميم كه بتونم وختي هاپوئم قورتش بدم؟
گفتم نع

فك مي كنم اخيش. من ديگه چيزي ندارم كه هاپو نمي دونه. و من ادم پنهون كاري نيستم. ادم نگفتن ... و فقد از اينجا به بعد مي تونماميدوار باشم كه گفتن اين موضوع لطمه اي به رابطه م نزنه. والا من نيتونم از چيزي با ادم رابطه م حرف نزنم.... 

جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 19:57 | پرستو |

عشق

راهی‌ست برای بازگشت به خانه

بعد از کار

بعد از جنگ

بعد از زندان

بعد از سفر

بعد از …

من فکر می‌کنم

فقط عشق می‌تواند

پایان رنج‌ها باشد

به همین خاطر

همیشه آوازهای عاشقانه می‌خوانم

من همان سربازم

که در وسط میدان جنگ

محبوبش را فراموش نکرده است

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 1:20 | پرستو |

* يكي از حالاي خوش ِ با مامان بودن همون وقتاييه كه تو اتاقمم،برنامه اشپزي شروع مي شه. مامان صدام مي كنه: پري بدو شروع شد... مي رم مي شينم كنارش باهاش برنامه ي اشپزي تماشا مي كنم. بعد لابه لاي هر برنامه، مامان يه نكته ريز بم ياد ميده، امروز مامان بم مي گه: پري از كجا مي فميم كه رب سرخ شده؟ مي گم اومممم وختي تيكه تيكه شد؟ مي گه نع. وختي رنگ روغن عوض شد مامان جان ...
همون وختايي كه لابه لاش حدس مي زنيم كه اين غذا خوشمزه مي شه يا نه. و تو دفتر مامان مي نويسيميشون ُ بعد از چند روز باهم درستش مي كنيم...
يا وقتايي كه باهم مي ريم خريد از اون مغازه هه تو جنت اباد و وسايل تو يخچال يه هفته ي خونه رو مي خريم... من ادم تو پاساژ چرخيدن و مغازه ديدن و فيلان نيستم. هي بازار رفتن. جاش؟ عاشق ميدون تره بار رفتنم با مامان. هر هفته باهاش مي رم و كلي باهم فان داريم... اخ، چي لذت بخشتر از اينكه بادمجون و قارچ و پرتقال سوا كني و بريزي توو كيسه؟ :)
پيدا كنيد مدل تايم گذرون با مامان ها رو... بيترين اتفاق هان تو زندگاني. بخدا

** امروز شيوا اومده بالا پيشم. بم گفته راستي شاهين از تايلند اومدا، برامم يه شوميز از ليوايز خريده. گفتم هوممم ٨ تولد هاپوئه. نيدونم چيكا كنم.مي گه تا چقد مي خواي هزينه كني؟ گفتم تا فيلان قدر... اونم اگه بتونم از لحاظ حسي اكي شم برا خريد. شيوا گفته اوووه، چه خبره اينهمه؟ اون ادمي هست كه برات يه هديه اي تو اين قيمت بخره؟تا حالا چيزي تو اين حدود برات هديه خريده؟
فك كردم كه همين الان مي خوام اين ادم رو ترك كنم و هيچ وقته ديگه در مورد رابطه م هم شروع نكنم به حرف زدن با اين ادم. چون حوصله ندارم بيام به اين ادم توضيح بدم كه هاپو هروخ مي خواد بره اون نون فانتزي فروشيه كه جفتمون عاشقشيم زنگ مي زنه بم و مي گه: پرستو از اون كيكايي كه دوست داري بگيرم برات بيارم ؟... حوصله ندارم بيام بگم كه هاپو واسه اولين ديتمون منو دعوت كرده يه رستوران ٥ستاره ي بين المللي. حوصله ندارم بيام براش تعريف كنم كه هردفعه كه مي ريم كافه كنار هرچيزي كه سفارش مي دم، يه چاكلت بستني هم برام مي گيره. حوصله ندارم بيام ادم رابطه م رو بهش توضيح بدم، بگم كه به ماميش گفته برام از اون پودر هات چاكلت هاي فوق العاده ش برام بگيره يا عوداي اورجينالش رو باهام شِر مي كنه. كه وختي مي پرسه كه خب ولنتاين چي برات گرفته؟ با كلي شوق و ذوق مي گم دو شاخه گل، چون تاحالا كسي از سر عشق به من رز سرخ نداده بود و حوصله ندارم با اون لحن بشنوم كه خسته نباشه... از رابطه هاي با حساب و كتاب لذت نمي برم. از اينكه شيوا برنامه ي هيولا رو مي دونست و پيشنهاد اخرش رو هم. اصرارش براي باهم بودنمون رو. بم گفت مگه تو مطمئني از هاپو؟ شايد هيولا برات بهتر باشه؟ چرا بهش نع گفتي... چه اطميناني؟ بيشتر از اينكه هم من هم اون ادم بهم متعهديم؟ از كي تاحالا اين مدلي شديم؟ از كي تاحالا فقط دمبال تضمين شديم؟ بدون لذت بردن از لحظه اي كه با اين ادميم؟ بدون تلاش براي ساختن با اون ادم؟...از ادمايي كه اندازه ي عشق رو اندازه ي هديه اي كه مي گيرن مي بينن. و تموم كارها و انرژي و هزينه هايي كه ادم مقابلشون

براشون كرده، چه مادي چه تايمي،در تموم طول رابطه ناديده مي گيرن حس بدي دارم...از اينكه هديه اي كه مي دن نه به اندازه ي وسع جيبي و دوست داشتن و علاقه شون كه به اندازه ي هديه اي كه گرفتنه...از كي هديه دادن داد و ستد شد جاي ابراز علاقه؟ از كي ديگه مسخره و حماقته كه مثلن هديه ايكس تومني در برابر يه شاخه گل داده شده؟
و حتي من متنفرم از اين سوال كه اگه همچين هديه اي برات گرفته، لابد باهاش مي خوابي؟ والا چه دليلي داره كه يه همچين هديه ي ايكس تومني اي رو براي كسي كه باهاش نمي خوابه بگيره؟
چرا ادم ها اينجوري شدن واقعن؟ كي بهمون ياد داد كه دوست داشتن و س****ك*****س دو مقوله ي كاملن جدا از همه ايه؟ كي اين قضيه رو اومد و جا انداخت تو فرهنگمون؟ تو باورمون؟ كي اومد بهمون ياد داد كه تو رابطه دمبال منافعمون باشيم بجاي دوست داشتن؟ كي اومد گه زد به همه چيز؟
هديه هامون نشون دهنده ي شخصيت خودمون و اندازه ي علاقه مونه. انقد دمبال ليبل قيمتش نباشيم. و من نه تنها خودم كه بلكه دوستامم اينطور نيستن. نه زماني كه هديه بم مي دن و نه زماني كه هديه مي گيرم براشون... وختي اون شاخه گل سبك اون ادمه، حال اون ادمه، عشق اون ادمه نه خساست طرف مقابل باهاش مي شه لذت دنيا رو برد...مثل تمووووم وختايي كه مسا برام كاكتوس مي ياره.
و دقيقن بهمين دليله كه برنامه ي بيرون رفتن با هديه رو بارها فقط اكي دادمو هيچ وخ باهاش فيكس نكردم. كه حوصله ندارم سر سوالايي كه از پارتنرم مي كنه بيام براش توضيح بدم ادمم رو. و مقياس اون با من فرق مي كنه واسه اندازه گيري ادمها... كه س****ك**** س رو دليل ازدواج مي دونه، كه هيچ چيز يه ادم به چشمش نمياد جز مدل ماشين اون ادم و هزينه هايي كه مي كنه... و من مشكلي ندارم با انتخاب خودم، اما حوصله ي توضيح دادن ادمم رو نه دارم و نه دليلي مي بينم براي توضيحش ... اكچولي حوصله ي جواب دادن به سوالاتي كه در مورد هاپو مي كنن رو ندارم. ترجيح مي دم مدتها نبينمشون...

 

*** به مسا گفتم مي شه شيريني شاديت رو خودم انتخاب كنم. گفته اوهوم. گفتم لدفن از اون سوسيس سيب زميني هاي خودت پز :)))


**** هاپو برام عكس لاكي رو فرستاده، گفته پرستو توو حياط ويلا پيدا كردمش. اندازه ي يه سكه ٥٠٠ تومنيه. اوردمش تو ويلا گذاشتمش تو ظرف. گفتم اگه دوست داري داشته باشيش برات بيارمش اگر هم كه نه، همينجا بمونه. گفتم هاپو من چندشم مي شه اما الان لب و لوچه م اويزونه كه چرا نيتونم بخوامش؟ چون اين مي شد اولين پِتي كه مي داشتمش و اون رو تو برام اورده بوديش :/

***** مي گم هاپو ملكه مادرتون، اون گلبهي كمرنگ هلوي پرز-دار هست؟ بوي هلوي اونجوري و خنكا و فِرش بودن و زندگي داشتن نعنا رو مي ده. يه كمي هم وانيل پخش ِ توو هوا

 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 0:2 | پرستو |

* بايد يه بسته دستمال مرطوب و يه كش سر بردارم ببرم بذارم تو كشو هاپو...

** گوشي رو برداشته مي گه جانم؟
مي گم: عزيز رفته سفر كي برمي گردي
چشمونم مونده به در كي برمي گردي
:))


*** لابه لاي حرفامون مي گم: من يه كم حواسم به ديتيلا و جزييات هست... گفته يه كم نه پرستو، خيلي زياد حواست به ديتيلا هست

**** رنگ امروز؟ ابي اي كه به فيروزه اي مي ره

***** فيلم؟
Indecent proposal
Boyhood
فك مي كنم مدتها بود لذت فيلم نبرده بودم. اين دو تا فيلم خعلي هموني كه بايد بودن. دو تا فيلم خووب توو يه روز؟ ووووهووو


****** تي شرت هاپو رو پوشيدم مي گم هاپو برو به اون داداشت بگو از دستشويي بياد بيرون، داره مي رييييزه جيشم. هاپو از خنده مرده بود. مي گه هروخ اين رضا مي ره دستشويي من مي رم پشت دستشويي مي گم رضا بدو بيا بيرون دستشويي دارم. بدو ديگه داري چيكار مي كني... مي گه حالا رضا مي گه خودش كم بود، دوست دخترشم مثل خودشه
رفتم دستشويي برگشتم پيشش. برام توو يه پيش دستي دانماركي و باقلوا و اجيل ريخته اورده. برام از شيريني نخودي و ارد برنجي كه مامانش پخته هم گذاشته... بعد يه دونه پسته شور گرفته سمتم. مي گم من پسته اي نيستم هاپو. مي گه پس پسته نمي خوري، چي مي خوري؟ مي گم بادوم... گفته بادوم هندي؟ گفتم نع.از اين بادوم منقاهايي كه بي پوستن اما، بعد براق نيستن. كدرن. اما خام نيستن. يه جور نمك دارين كه انگار نمك-ه پودره. بعد خعلي هم تفت داده شده اما نسوخته... لبخند زده كه حتي اجيل مورد علاقه ت هم كلي ديتيل داره. دارم پسته اي كه داده پوست مي كنم، از دستم گرفته، گفته بلد بودم خودم برات پوست كنم. مثل بچگيا با پوست بذار دهنت. شوريه پوستش رو مزه مزه كن. مي گه: من هنوزم پسته رو همين طوري مي خورم. به قد بلندشو اون بچه اي كه تو ته چشماشه، اون بچه ي تخس و قُد نيگا مي كنم. پسته رو با پوست مي ذارم توو دهنم...تي شرتش رو از تنم دراوردم، پتو رو خواستم بپيچم دورم، گفته بيا بين دستاي خودم...

رسيدم خونه، تكست داده: پرستو چقد بوي عطرت قويه... يه قويه خوب

******* مثلن من امروز دراز كشيده بودمو هاپو با موچين خودش :))) داشت از فيلان جاي ما، موهايي كه زير پوستي شده بودن رو درمي اورد... فك كرده بودم گاهي زندگي يني همين. همين كه بم مي گه ببين اين يه دونه مويي كه اينجاست اگه تا دفعه ي بعد كه اومدي پيشم اگه جاش متورم شده بود فشارش بده، خودش مي زنه بيرون.اگه نه بيا پيشم خودم برات با سوزن مي كشمش بيرون. الان سوزن سرنگ ندارم كه تميز باشه... وسط حرفاش هي مي زنم زير خنده. مي گه چيه خب؟؟؟ مي گم مثه اين دكترا داري برام حرف مي زني :)))
اگه فيلان نشد بيا برات مي كشمش بيرون :))))
زده در كو**** * نم گفته مسخره. پاشو ببينم. نفر بعدي

******* صب رسيدم پيشش. ديدم تووهمه. خواسته قايم كنه. گفتم چطوري؟ گفته تو چطوري؟ گفتم من الان كه تو رو ديدم اكي ام. گفتم تو چطوري؟ گفته منم الان تو رو ديدم اكي ام. گفتم قبلش چطور بودي؟ برام تعريف كرده چي شده. حق داشته عصبي باشه. البته هاپو يه كمي هاپوئه خب... لابه لاي حرفامون گفتم من برم گوشيمو بيارم از اتاقت. اومدم پيشش نشستم تو اشپزخونه. گفته گوشيتو مي خواستي چيكار؟ گفتم مي خواستم ببينم كسي بم پي ام نداده... با لحني كه ازش نشنيدم مي گه اول صبي منتظر پي ام كي اي؟ اب دهنمو قورت مي دم. مي گم منتظر نيستم. فقط خواستم چك كنم. گفته اول صبي ساعت ٨ كي بت پي ام مي ده؟ گفتم سمي، مسا... گفته مگه خواب نيستن، مگه زندگي ندارن... گفتم سركارن حميد... با خونسردي جواب دادم. من ادم اين سوال جوابا نيستم. لابه لاي اين جواب دادنا داشتم فك مي كردم اكي اين ادم سر يه مسئله اي عصبيه. و اگه الان نمي تونه مقصر اصلي رو پيدا كنه و مي خواد يه كم خشمش رو خالي كنه، من نبايد قاطي كنم الان. من خيلي اروم بايد جوابش رو بدم. اين ادم الان اكي نيس، من كه اكي ام... اخر حرفاش يه دفه خنديد، گفت داشتم بات شوخي مي كردم پرستو. مي خواستم ببينم كي قاطي مي كني. كي سرم داد مي زني.... تو تخت كه بوديم گفت مرسي پرستو، مرسي كه تو اشپزخونه با اينكه شبيه گير دادن بودم. اما تو قاطي نكردي. ارامشتو از دست ندادي. سرم داد نكشيدي... گفتم هاپو ادما واسه اين باهمن كه همو اروم كنن. حال همو خوب كنن. گفتم من اولش فك كردم داري شوخي مي كني اما بعدش انقد جدي بودي كه شك كردم. اما اگه جدي هم بودي ، اينكه تو توو اون لحظه عصبي و حالا يه چيزي مي گي، من وختي مي تونم اسم خودم رو پارتنرت بذارم كه بتونم تو رو اروم كنم. داد زدن و قاطي كردن اولين و راحت ترين كاره... ادما وختي عصبانين دوست دارن يكي ارومشون كنه نه يكي كه باهاشون بجنگه...هركسي يه سطح تحملي داره، من نيدونم تا كجا. اما تو لحظه هايي كه بام ملو و مهربون و خوبي كه دوست داشتنت كار خيلي خاصي نيس. مثل ايمان داشتن. وختي همه چي زندگي اكيه و رو رواله كه ايمان داشتن كار سختي ني.... وختي بداخلاق و رو مود نيستي اگه همون لحظه ها بهت نگاه كنمو يادم باشه كه چقد دوست دارم، خووبه... مثل وختايي كه پشت هم گه مي خوره توو زندگي و من هنو ايمان داشته باشم به خدا و معجزه هاش

بوسيدتم، سخت

سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 20:53 | پرستو |

خب؟

اكي گايز ...اي دنت لايك تو بي لايك عه دِك سُ.... مي نويسم

و اي اپريشيت همه ي لطفي كه بم داشتيد و همه ي كامنتايي كه برام گذاشتيد 

و؟ من واقعن از قضاوت شدن يا هرچي گفته مي شد، ناراحت نبودم. من از دست خودم عصبي و ناراحت بودم كه اين منم كه اجازه دادم ادما بيان در مورد من اين حرفا رو بزنن... خودم زندگيم رو انقد ولو و باز گذاشتم اين وسط كه هركسي كه ارزشش رو داره يا نه، بياد و بخواد در مورد لايف استايل من نظر بده

و؟

خب همونطور كه هاپو اون روز گفت بم : مي دوني پرستو تو چي فك مي كني؟ تو حست از اين چيزي كه ازت خواستم چيه؟ چيكار به بقيه مردم داري؟ من حرف و فكر بقيه مردم به .... 

اگه تو حال مي كني انجامش مي ديم و ما مي گيم كه درسته يا غلط، اگه هم تو حال نمي كني انجامش نمي ديم و به هيچ بقيه اي كار نداريم...

و من جواب دادم، همينجا وايسا... مي شه من قربون .... برم؟

هاهاهااااا... تو بيوگرافي اينستام نوشتم: ف***اك وات دِي تينك...سُ؟ جاست لايك دَت... اي جاست كيپ رايتينگ ؛)

دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 15:3 | پرستو |

فك مي كنم ديگه حوصله ي كامنت هايي كه توش بي احترامي مي شنوم رو ندارم... فك مي كنم ديگه نمي خوام بيام بنويسمو به بقيه اجازه بدم هرچرت و پرتي رو كامنت كنن

سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 0:1 | پرستو |