انگشت اشاره
سمي ِ گشنگم سلام
اين روزا راستش نمي دونم خوبي؟ خوب نيستي؟داري چيكا مي كني اصن... اينكه چيكا مي كني، منظورم سركار نبود. منظورم اين بود كه باخودت داري چيكا مي كني. اين روزا هرتايمي كه گير مي يارم بت زنگ مي زنمو بات حرف مي زنم. مي دوني حتي حرف زدناي يك ساعته مون هم باعث مي شه وختي گوشي رو مي ذارم زمين، نفهمم كه حالت چطور بود؟
خوشالم سمي، خوشالم كه هرچقدم كم همو مي بينيم ولي مي دونيم داريم چيكا مي كنيم. تو زندگيامون چي داره مي گذره... خوشالم كه شلوغياي روزمون همو گم نكرديم...
راستي خيالم راحته كه هرچقدرم بخوري، حواست به هيكلت هست. چون شبيه اون سمي اي كه تو دوران كنكور مي ديدمش اصن نيسي... البته شبيه اون دختر خوش هيكلي كه بعد كنكور يه تاپ دوبنده ي قرمز پوشيده بودو من هنوز همون دختري بودم كه بشقاب جلوم يه كوه برنج توش بود هم نيسي... سخت نگير به خودت مادر، تو بهترين وزنت نيسي اما هنوز جذابي...اكچولي؟ خعلي جذابي. بت گفته بودم؟ رنگ موي جديدت فوق العاده س. بيشتر از هر رنگي كه تا حالا كردي، بت مياد... راستي اون بادي لوشني كه برام گرفتي، بت انداختن. نه بو داره نه نرم مي كنه. اما من هنوزم وقتي مي خوام برم پيش هاپو، بعد از اينكه دوش مي گيرم، با يه ذوق زيادي كه مطمئنم هم بو داره هم نرم مي كنه تموم تنم رو از بادي لوشني كه بم دادي مي زنم
هومممم... اون روز فك مي كردم كه سمي لازم نيست كه انقد وختي پيشمي قورت بدي كه كات كردن علي برات مهم نيس و انگار اتفاقي تو زندگيت نيفتاده. شل كن خودتو دختر. منم پرستو... بيا غر بزن كه اه گه بگيرن زندگيو، بيا بغلم گريه كن بگو دلت براش تنگ شده، بيا از امير براي بار هزارويكم بگو. بيا برام حرف بزن. مي دوني اگه حرف بزني هيچ كس بهت نمي گه كه باختي؟ هيچ كس بت نمي گه كه عه اينم نشد؟ اصن مي دوني هركي بخواد چيزي بگه خودم كنارتم؟ گاهي حرفايي كه از هاپو مي خوام بزنمو قورت مي دم، مي گم نكنه الان توانايي شنيدن از يه ادم رو نداشته باشي؟ توانايي شنيدن از يه دو نفره رو؟... مي دوني سال تحويل هيچي واسه خودم نخواستم؟ مي دوني تو و مسا و زرا و جونو و خاله زيبا بوديد ارزوي امسالم؟ مي دوني شب ارزوها كه رفتم امامزاده صالح اسم تو بود فقط روي زبونم؟ مي دوني كه هر روز چشمامو مي بندمو برات عشق و شادي مي خوام؟ ... مي دوني كه محكمترين دختر دنيايي و لازم نيست كه همه چي رو بريزي تو خودت؟ مي دوني كه من اينجام تا باهم روزا رو راحتتر تموم كنيم؟ مي دوني كه منم گاهي غر مي زنم به خدا كه چرا مهربان ِ تو اينطوري شد؟ كه حق تو اين نبود؟ كه دلت براش نسوخت بعد امير؟ كه چطور اصن از دلت اومد؟ كه چيو ياد نگرفته بود كه خواستي اين دفعه اينجوري ياد بگيره؟ كه گريه كردمو رفتم بغلش گفتم خسته س، تو رو خدا ارومتر باش رفتار كن. بدنش، ذهنش، روحش زخمه... اين زخماشو هي نكن، خون مي زنه ازش بيرون...
تو سخت كار مي كني، كم منو دوست داري و زياد به خودت فشار مي ياري و همون خري هستي كه تو روزاي كنكور ساعت از افطار مي گذشت و شير موز خنك رو روي صندلي هاي اتوبوس يه نفس باهم مي رفتيم بالا... تو تنها كسي هست كه همه ي زخماي منو مي دوني ... و تو بيشتر لحظه ها كنارم بودي... 

تو هنوزم پرانرژي اي اما چشمات... چشمات يه چيزيشون هس.
انقد اون سيگار كوفتي رو نكش سمي. چرا سعي داري بالجاجت باهمه ي اون ظرافتايي كه داري بگي زمختي؟ بگي هيچي تو رو از پا درنمياره؟ دستاتو نيگا... ظريفتر و قشنگتر از دستات هس؟ چرا باهاشون مردونه سيگار مي كشي؟
چشماتو نيگا. اونهمه لوندي و خماري داره. چرا داري شيشه ايشون مي كني. سفت و سنگيشون مي كني؟
نمي ذارم كسي سنگت كنه سمي، نمي ذارم كسي به سكوت بگيرتت. كه همه ي حرفاتو نگه داري واسه خودت، واسه دلت و انقد قورت بدي كه...
هع.
تو خرترين دختر دنيايي كه مي دونم حواست به فيلمايي كه بت ميدم نيست. مي دونم سعيت رو مي كني اما حواست نيس. نه به فيلما نه به كتابا... تو عزيزترين دختر دنيامي كه دلم نمي خواد بش فيلم و كتابامو بدم اما جونمو؟ شك نكن
سمي؟ تو اجيه مني. چون همون كسي هستي تو زندگيم كه وختي داشتم امروز ازت جدا شدم، تو راه زير لبم زمزمه كردم: بدست اوردن ادمايي كه اينطوري حس كني فوق العاده ن راحت نيس. حواست باشه كه از دستش ندي... تو؟ مغز بادوم ِ مني :*

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 15:4 | پرستو |

اهان يادم افتاد كه بم گفتيد كتاب معرفي كنم... چشم. اما اينكه يه چيزي. ببينيد واقعيت اينه كه ادما همينطوري كه مي رن جلو و كتاب مي خونن، سليقه كتاب خوندنشون تغيير مي كنه... اوم. مثه اين مي مونه كه روزاي اول كلاس سبك شناسي-م... چون متريال ها رو خوب نمي شناختيم، چون سواد خوبي نداشتيم، چون اصن تعريف درستي از "زيبايي" رو بلد نبوديم، يه سبك خاصي مثل "پست مدرن" رو باش حال نمي كرديم... پست مدرن دوست داشتن يه ذائقه ي تربيت شده مي خواد، يه سواد مي خواد يه چشم تربيت شده به زيبايي ديدن مي خواد، فهميدن مي خواد... هركسي دوست نداره پست مدرن رو. جوري شد كه بعد از دو ترم سبك شناسي خوندن، اونهمه مبل و صندلي و ميزو نقش و اينا حفظ كردن و فيلان، روز اخر كلاس، دو دسته بوديم. كسايي كه هنوز فك مي كردن بست مدرن زشته اينا همونايي بودن كه لاي جزوه هاشونو باز نكرده بودنو سوادشون قد قبل اومدن اين كلاسا بود و دسته ي بعدي، كسايي بوديم كه فك مي كرديم واقعن پست مدرن چقدر زيبايي داره...
حالا اين چه ربطي داشت؟
بعد از يه مدت كتاب خوندن، سليقه ي ادم تربيت ميشه. "كتاب ِ خوب" معنيش براش فرق مي كنه. استايل كتاب خوندنش تغيير مي كنه...
و يكي ديگه اينكه من اگه هي نمي خوام كتاب معرفي كنم، چون كتابايي كه اين چند وقته خوندم و عاشقشونم ديه چاپ نمي شه و بايد از دست دوم فروشيا خريد... اين دو مورد رو گفتم كه بگم نيدونم چقد كار درستيه كه من بيام كتاب معرفي كنم و شوما بريد بخريد، چون من نمي دونم تعريفامون چقد مثه همه يا چقد فرق داره..اني وي من اما اسم كتابايي كه باهاشون حال مي كنمو مي ذارم

١- شاهدخت سرزمين ابديت
٢- سال بلوا
٣-سمفوني مردگان
٤- گل صحرا
٥- راز فال ورق
٦-شب هاي تهران
٧- شب يك،شب دو
٨- خانه ي ادريسي ها
٩- دو دنيا
١٠- خاطرات پراكنده

١١- سور بز
١٢- دفترچه ي ممنوع
١٣- حباب شيشه
١٤- خانم دالاوي
١٣- اگر شب هاي زمستان مسافري
١٤- پس از تاريكي
١٥- نوشتن با دوربين
١٦- بودن با دوربين
١٧-زندگي جنگ و ديگر هيچ
١٨-مارك و پلو
١٩-درد
٢٠-دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد
٢١- انگار گفته بودي ليلي
٢٢-تاريخ شفاهي ادبيات معاصر
٢٣-بار هستي
٢٤-حج
٢٥-جنگل واژگون

٢٦- انجمن شاعران مرده
٢٧- كافكا در كرانه
٢٨-مرگ قسطي
٢٩-همنام
٣٠- تنهايي پر هياهو

و كلي كلي كتاب ديگه كه عاشقشونمو همينا رو نوشتم براتون...

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:30 | پرستو |

* u always make me smile... And horny
بعد دقيقن وختايي كه بش زنگ مي زنم همه ش درحال خنديدنم. بام شوخي مي كنه مي گه : چي زدي پرستو؟
مي گم تو رو...
و؟ وختايي كه ازش دورم بم مي گه وختي اومدي پيم يادم بنداز فيلان كارو برات انجام بدم يا فيلان چيز رو برات اكي كنم... مي گم مي دوني كه وختي كنارتم، فقط بغلت يادم مي مونه... مي گه اوهوم، مي دونم...

** eat chocolate... Drink wine... Sleep naked
بخدا

*** يه سري ادما هستن، عكاسي مي كنن. فرانسه ياد مي گيرن... بايد معاشرت با اين ادما جذاب باشه

**** u rock my world

***** اخر تلفنا مي گم:
كاري باري نداري؟
نع، قوربانت
ماچي چطور؟
اوووومممماچ
حالا خدافظ :)

****** اوهوم... من ادمي نيستم كه حلقه ي دورم زياد باشه. توانايي لبخند زدن رو به همه داشته باشم... اره اشتبا كردم كه عكساي اينستامو پاك كردم.چون فك مي كردم مشكلم ، حس خوب نداشتنم از عكسامه. اما اينطور نبود... حس بدم بخاطر شلوغ شدن دورم بود. من اكي ام زندگيم ولو باشه. اما نع واسه ادمايي كه خيلي ميان جلو بهم. خيلي بهم نزديك مي شن يا هستن يا بودن... مگه اون ادماي نزديكي كه من اكي ام باهاشون...
من ادم لبخند زدن الكي نيستم، حتي با ايكن. احساس مي كنم پوست صورتم ترك مي خوره... احساس مي كنم ٥-٦ نفر بيشتر نبايد دور و بر ادم باشن... من بلد نيستم صميمي حرف زدن تو كامنت رو، من بلد نيستم مهربون بودن و اكي بودن با يه تعداد زيادي ادمها رو...

زندگيم، ادماي اطرافم بايد محدود باشن... من حتي ادمي نيستم كه اشناها رو هم تو ليست هرقسمتي از زندگيم بتونم داشته باشم... 

هوم... اخيش. اخيش كه الان بالاخره فميدم اون گيره كه داشتم چي بود...
من اينستا رو دوس دارم، عكس گذاشتن از هر گوشه اي از زندگيمو كه دلم بخواد دوس دارم. من اصن ادم كنترل كردن نيستم، ادمي كه حرفامو يا عكسامو بخوام از سانسور رد كنم. و مشكلم با اين مدلي بودن خودم نبود. مشكلم با اين بود كه ادماي زيادي رو به حريمم راه داده بودم... حريم داشتن براي من، و خلوت بودنه اين حريمه از مهمترين اتفاقايه زندگيمه... مي تونم يه حس ارومي داشته باشم بعد از اينكه همه ي اون ادمايي كه حس خوب نداشتم رو بلاك كردم ...
شبم بخه

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:58 | پرستو |

گايز من دارم اينستامو بسيار بلاك مي كنم. اگه كسي هست كه اينستامو داره و من نمي شناسمشو  دوس داره كه بلاك نشه لدفن بم بگه... 

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 21:20 | پرستو |

*فعلن كه جاي پنكيك، هر روز يه فنجون قهوه ترك درست مي كنم، ايبريك-ش رو از خونه عزيزجون دزديدم. دستورش رو هم از خاله و رسول گرفتم. البته ورژن رسول رو از ديروز ياد گرفتم. قهوه هاي خاله مزه ش حرف نداره اما رسپي رسول پروفشنال-تره... فعلن قهوه ي هر روزم يكي از يكي بدمزه تره...من فك مي كنم يه خانوم بايد بلد باشه كنار كيك-ش يه قهوه ي خووووب هم سرو كنه... بعد؟ خوووب هم نشد، يه قهوه ي قابل قبول با نمره ي ٧٠-٨٠ ديه بلد باشه
اصن من از اين خوشم مي ياد كه بدونن كه فيلاني فيلان چيزش خعلي خوشمزه س... مامانم؟ دلمه وحلوا و شله زردش. زندايي طاهره؟ سالاد الويه هاش. دايي بزرگه؟ جوجه هايي كه از رون درست مي كنه. خاله زيبا؟ لوبيا پلوش... عزيزجون؟ باقالاپلو و فسنجون و كوفته هاش... خاله جان؟ خورش بادمجونش... دايي كوچيكه؟ اش دوغاش

** هاهاهااااا... به ادما و اهدافشون نيگا مي كنم. به خودمو ليست اهدافم... من و خواسته هام تو روز زندگي مي كنيم، تو لحظه... براي يك ذره، فقط يك ذره بيشتر لذت بردن از زندگي

*** - ناهار چي خوردي؟
+ با خاله رفته بودم دكتر، پونه مرغ پلو درست كرده بود
- پونه... چه اسم قشنگي
راستي بين اسم دخترا از چه اسمي خوشت مياد؟
+ اسما اسمن، اين ادمان كه قشنگ و زشت مي كننش
- جدي؟
+ جدي
- من پرستو رو قشنگ كردم يا زشت؟
+ قشنگ

**** if u can take it, u can make it
Unbroken
گفته بودم كه چقد فيلم و كتابي مي خواد دلم كه بيسد ان ريل استوري باشه؟ اين فيلمايي كه هاپو داده خيلياش اينطوريه. مي گه فيلماتو تموم كردي؟ مي گم نع، روزي يه دونه... تا وختي كه تموم شه، توام برگشته باشي ديه پيشم

اونجاي فيلم كه تو توكيو اسير شدن، همونجا كه چشماش بسته ست و به امريكاييه بغل دستيش مي گه: هميشه دوست داشتم توكيو رو ببينم... دوست داشتم تو المپيك ِ توكيو باشم
رفيقش مي گه:
Watch what u dream for, fella
هع... راس مي گه، نع؟
مي گم اين دفعه برگردي تا يك سال ممنوع الخروجي؟ مي خنده مي گه يني انقد؟
مي گم اوهوم يني انقد. اصن چرا ديپورتت نمي كنن؟ صداي خنده ش رو مي شنوم فقط

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 17:36 | پرستو |

* ليوان بزرگه رو برداشتم. مامان بش مي گه پارچ البته. يادش بخير، هديه محمد، دوس پسر ميناس برام. يكي برا من، يكي مينا و نرگس. روز تولدم برا هرسه تامون اورد. وختي بهموم داد گفت سه تفنگدار...هع
ليوان محبوبم برا نوشيدنياي خنكه...
شربت سيب مي ريزم توش، نوك ناخن پودر دارچين. يه فشار كوچيك ليمو. يه كيويه كوچيك سفت و ترش رو هم ريز مي كنم توش.يخ مي ريزم و روش رو پره اب مي كنم... اخخخخ

** عاقا لدفن يكي هديه پاتختي بم يه ميكسر يخ بده. از اينا كه يخ رو پودري مي كنه...مچكر

*** سعي نكن متفاوت باشي، توش گند مي خوره... خودت باش

**** بايد گوجه خشك درست كردم... توي سالاد، توي پاستا، روي سيب زميني با پنير، لعنتي طعم فوق العاده اي داره... بايد گوجه ها رو حلقه حلقه كنم، يه كم نمك، يه كم فلفل قرمز بپاشم روشون بذارمشون زير افتاب تا خشك شن

***** يه جاسسي كوچيك دارم، كه تموم تنش رو با لاو پوشوندم. بعد؟ پول خوردا و صد تومن، هزارتومنامو مي ريزم توش... به خنده داري همون كه روش ايفون نوشته يا تَتو يا كانسرت... به همون خنده داري اما بهمون قشنگي... مال من اسم نداره، يني اسمش ايجوي اِبل تينگز-ه...از خعلي وخته كه دارمش. بعد؟ امروز رفتم شمردمش. ٣٤ تومن جمع شده،٣٤ تومن ١٠٠ تومني و ٢٠٠ تومني... فردا مي رم اون ماگ هتل ماما رو مي خرم، ٣٨ تومن بود... هومممم

******http://dl.irmp3.ir/data/song/Kaveh_Yaghmaei-Avalin_Harf-(WWW.IRMP3.IR).mp3

******* چرا عاقا دومادا گل رو بجاي اينكه سنجاق كنن به يقه شون مي ذارن تو جيب كتشون؟... گل باااايد سنجاق شه رو يقه كت... بعله

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 0:41 | پرستو |

* مي دوني من از ادمايي كه سبك خودشون رو دارن لذت مي برم. از اينكه هرچيزي توو زندگانيشون به چشم كه مي خوره، همون معني اكثريت رو نمي ده. يكي دو جا فك مي كني عه اين يني فيلان ديه. بعد خيلي مطمئن طور چون تو اشل اجتماعي و اكثريت كه مي دوني اينه، بعدتر ازش كه مي پرسي مي بيني نع، واسه ايشون معنيش، دليلش فرق داره...بعد از اينا ديه خعلي مطمئن طور در مورد دنياي اطرافش نظر نمي دي...
هاپو يه دستبند سبز داشت رو مچش تو عكساش كه داشتم مي ديدم. گفتم هاپو؟ سبزه جريان هشتادوهشت-ه؟ يه جور مطمئن طوري حتي. دستبند و شال سبز انگار جز اين معنايي نداره تو شهر من... گفته نع جانم. برا حمايت از بيماران مبتلا به HIV يه مدت دستم مي كردم...
بعد؟ لبخندم شد، تو دلم گفتم: اوهوم. دتز ماي مَن

** سرويس چوب اتاقش رو كه داشت عوض مي كرد، گفتم لدفن تخت ١٢٠ بگير. روزاي اولم بود، يه جور همين طوركيه پروندني طور گفتم. تخت ١٢٠ خريد :)... اون روز كه رفته بودم پيشش، كشو اخر ميز توالتش رو كشيده بيرون، ٦ تا روتختي خريده برا تخت جديد. دونه دونه روتختيا رو گذاشته رو پام و نشونم داده... روتختي قهوه اي تيره هه رو مي ذارم رو، مي گم محمداقا كه هفته ي بعد مياد، بگو اين رو بكشه رو تختت...بعد؟ من مي ميرم مردي كه مي فمه رو تختي رو خب. كه مي فمه ادم گاهي بنا به حالش بايد رنگ روتختيش رو عوض كنه...كه يه كشو پر روتختي داره رو...
يادمه هفته ي دوم، سومي بود كه با هاپو بودم. بعد از ٦-٧ماه داشتم رو تختيمو عوض مي كردم. بش تكست دادم كه مرسي كه انقد حالمو خوب كردي كه حس ِ روتختي عوض كردن رو بعد مدتها بم دادي... بعد؟ هاپو مي فمه كه ادم بايد حالش اكي باشه كه بخواد رو تختيش رو عوض كنه، كه دلش بوي تميزي ملحفه ها رو بخواد...بم جواب داد: پس كارم رو تا اينجا درست انجام دادم كه حوصله ت اومده واسه عوض كردن روتختيت
خوشال شدم كه بم جواب چرت و پرت نداده بود، خوشال شده بودم كه نااميدم نكرده بود و همچين حرف و حسي براش آد نبود...
بعد؟ لبخندم شد، تو دلم گفتم: اوهوم، دتز ماي مَن

*** اون روز كه بم دسته ي فيلما رو داده، گفتم لدفن بم يه پلاستيك بده كه بذارم توش، منتظر بودم كه بره از يكي از كشوهاي اشپزخونه يه پلاستيك برام بياره. اون لحظه كه يه پاكت از طبقه ي بالاي كمدش اوردو توش پر بود از پلاستيكاي با اندازه ي مختلف كه تا شده بودن ، از شُك خنده م شده بود... اينكه من پلاستيكاي خوب رو تا مي كنم و نگه مي دارم اكيه، اما مگه يه مرد هم اينكارو مي كنه؟ انقد اخه مرتب و همه چيز به جا اخه؟

بعد؟ لبخندم شد، تو دلم گفتم: اوهوم، دتز ماي مَن

 

 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:9 | پرستو |

* يكي از چيزايي كه خيلي دوست دارم ياد گرفتنش رو، غذا خوردن با چاپ استيك-ه... هرچي گشته بودم خونه رو چاپ استيكايي كه از چين خريده بودمو پيدا نكرده بودم، فك كنم تو اسباب كشي انداخته بودمشون دور... هردفعه هم كه هوس خوردن با اين دو تا چوب مي زنه به سرمو يادم ميفته بلد نبودنش رو به مامان غر مي زنم كه تقصير توعه ديه، اگه هردفعه كه مي رفتيم چين با خودت قاشق برنمي داشتي برامون، الان من بلد بودمش... مامان هم ميگه اره بايد مي ذاشتم دونه دونه با دوتا چوب برنج مي ذاشتي دهنت تا مي مردي از گشنگي :))
اون روز به هاپو گفته بودم كه چقد دلم مي خواد اين بلد بودنو، كه اصن چقد دلم چاينيز مي خواد... هاپو گفته بود كه وختايي كه باباش مهمون كره اي دارن، مي برنشون رستوران كره اي. بعد هاپو هم ياد گرفته با چاپ استيك غذا خوردن رو... قرار شده بريم چاينيز و به من هم ياد بده ...اخ جون :)

** خب دوس پسره من خعلي بوبز دوس داره :))... بعد؟ عاقا بايد قبول كرد كه عاقايون زيبايي بقيه رو هم بلدن ببينن و هركي انكار كنه خره ...
ما به گوشي هاي هم دست نمي زنيم، اگه دست بزنيم هم اكيه به نظر هرجفتمون اما يه قانون ناگفته ايه كه دوس نداريم به كيف و گوشي هم دست بزنيم... دفعه هاي اول بود، رفته بوديم كافه. بعد؟ هاپو گفت راستش تو اژانس كه بودم داشتم ميومدم اينجا، تو راه هوم اسكرينمو عوض كردم. سر يه چيزي اختلاف عقيده داشتيم اومده بوديم در موردش باهم صحبت كنيم. بعد گفت: گفتم حالا اونم ميبيني شاكي ميشي. حالا بيا اونو درست كن. بعدتر گفت بذا هموني كه بود رو بذارم اصن. عكس س****ك*******سي يه دختر بود كه بوبز قشنگي داشت و با دستش جلوش رو گرفته بود. نشونم كه داد، گفتم هاه، قشنگه كه خعلي. برام سندش كن حتي... بعد هاپو يه جور متعجب طوري نيگام كرد همون موقع... اما الان مي دونه كه تو عكساي س*****ك*****سي پسرونه طورم باش. و عكساي خوب رو خودم براش سند مي كنم حتي و دوتايي نقد و بررسيش مي كنيم...
من بلد نيستم ايكس باكس بازي كنم، بلد نيسم پلي استيشن بازي كنم...اما گاهي عكساي هات چيكز رو با دوس پسرم شر مي كنم، فيلم جنگي كه گاهي بم مي ده رو با كمال ميل نيگا مي كنمو به حرفاي پسرونه ش باذوق گوش مي دم، حتي اگه نفهممش، حتي اگه تو تايپ من نباشه...بعد؟ اين وسطا وختي دختر لوسي مي شم بيشتر مي تونه تحملم كنه

*** يه پروفسوري هست به اسم اقاي كردواني. اخ. من مي ميرم اوشون رو...يه پروفسور خارجيه به تموم معنا. بعد؟ از ادمايي كه انقد تعصب دارن، انقد از دل و جون از چيزي كه خوندن و حرف مي زنن مي گن، يه جوري كه بابا من يه چيزايي مي دونم كه انقد نگرانم و دارم جوش مي زنم و شوما چرا اخه نمي فميد حرفاي منو، حرف مي زنن. مي ميرم...

اوشون جغرافيدان هستن، پدر كويرشناسي ايران. يه جور عاشق واري از اب حرف مي زنه، از محيط زيست... يكي از ادماييه كه من خعلي صحبت ها و مقاله هاي علميش رو دمبال مي كنم...
يه جا گفت، خانومم هرچي مي خوره، پوستشو مي كنه. مي دونيد چقد اين پوستاي ميوه و اينا واسه ادم خوبه؟ هرچي خانوم پوست مي گيره، من پوستاشو مي خورم... من بزغاله ي خانومم...
خررررر عاشق تر از اين داريم خب؟
بعدتر از حرفاش،تيپاي فوق العاده ت رو با اون دسمالايي كه پروفسور مي ذاري تو جيبت رو من بميرم... بس كه شوما هاي كلس-ي جانم

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:5 | پرستو |

* فيلم. Imitation game، فيلم امروز بود...
فيلمو كه ديدم، همونجايي كه كلي لذتمند بودم از فيلم، پاز كردم فيلمو به هاپو تكست دادم:
دوس پسري رو كه وختي خودش ني و مي دونه كه دلم طاقت نمي ياره نبودنش رو و يه عالمه فيلم خوب مي ده بم كه تو روزايي كه نيست ببينمش رو بايد سفت بغلش كرد
هومممم... فك كردم چه خوب كه يه كم رياضي خوندم، چهارسال امار انفورماتيك خوندم...فك كردم جاي مدير دانشگا اگه بودم به وروديايه امار و رياضي همون روز معارفه و فيلان يكي يه دونه از اين فيلم تو همون پوشه اي كه متن سوگندنامه و خودكار و دفترچه يادداشت مي دن، مي ذاشتم و بش مي گفتم، يه روزي كه ازتون پرسيدن امار به چه دردي مي خوره، رياضي محض چيه و فيلان، اخرش معلم مي شيد يا تهش استاد دانشگا، ياد اين فيلمه بيفتين... يادتون بيفته كه چه كار فوق العاده اي مي تونين انجام بديد. يادتون بيفته كه شوما انقد فوق العاده ايد كه مي تونيد جون ادم ها رو نجات بديد...

* فك مي كنم دلم سالاد سزار كافه ويوناي اب و اتش رو مي خواد... اون ويونايي كه تو اون فود كورت-ه، اسمش ويوناس؟ الان شك كردم اسمش رو، همون كافه اولي تو راه چوبي...نه اوني كه تو اون ساختمون شيشه ايس. بعد هروخ با هاپو مي ريم، مي گم من اون خوردنياي پايين رو دوست دارم، اما خب اخه ارتفاع رو دوست دارم، پشت شيشه نشستن و بيرونو دوس دارم. چيكا كنيم خب؟ بعد هردفعه هاپو مي گه مي خواي بريم اينجا بشينيم از ويو لذت ببر، دفعه بعد يادت باشه بريم پايين... بعد هردفعه از قهوه و چيپس و پنيري كه سفارش مي دم كلي غر مي زنم از مزه ي بدشونو مي ريم پل طبيعت رو به قدم زدن... هاه، يادم رفت بگم. پل طبيعت جاييه كه هر دفعه ش رو با هاپو رفتم. و دلمم نمي خواد با هيچ كس ديگه اي برمش...

*** دلم واسه اون لحظه اي كه تو بغل هاپو بودمو داشتيم شهرام ناظري گوش مي كرديم تنگ شده... دلم همون حالمون رو مي خواد، همون ساعت، همون پوزيشن
همون جور اردي بهشتي طور شهرام ناظري بخونه
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز کویت بر ندارم روز و شب

**** يه ظرف استوانه اي مي خوام كه چوب شورامو بذارم توش. بعد؟ من عاشق چوب شور كنجدي ام... بعد؟ ظرف استوانه اي بلور و اينا نمي خواما، مثلن يه ماگ لدفن بدون دسته- اسم اون بغل ليوان و فنجون و ماگ دسته ست ديه، نع؟- هاهاهااا... چرا اسم اون بيل بيلكه يادم نمياد و شَك كردم به اينكه چي مي گن بش

***** مي گم هاپو؟ امشب منو چن تا دوست داري؟
مي گه كلييييي
مي گم نع، بقول نامجو... اين قرار ِ عاشقانه را عدد بده
مي گه مگه تو با نامجو دوست شدي كه عدد مي خواي؟ اصن تو خودت منو چن تا دوست داري؟
مي گم من امشب تو رو ١٠٠١ دوست دارم
مي گه په... اينكه خيليييي كمه
مي گم كيفيت مهمه نه كميت... بعدشم شايد من فقط بلدم تا ١٠٠١ بشمارم
مي گه رواني... :)

شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 16:12 | پرستو |

* زرا گفت كه كلاقرمزي داره امشب. كلي گفتيم و خنديديم تو گروه. بعد؟ ساعت شد ٩:٣٠. اومدم بلند شم برم، گوشيمو اومدم لاك كنم بذارم كنار كه برم تي وي ببينم، يه لحظه، فقط يه لحظه اشك توو چشمام جمع شد. كه به هيولا بگم كه داره كلاقرمزي مي ده و چقد مي دونم دوست داره كه ببينه. و؟ نگفتم


**فيلم fury ... هوم. عاقا اونجايي كه هر يه كاري كه مي كردن، خعلي خفن تر از قبلي بود. جوري كه خعلي با خودشون حال مي كردن بعد از هر كدوم از تركوندانشون. همونجا كه دونه دونه شون مي گفتن:
Best job I've ever had
بعد؟ من مي ميرم كه زندگانيم اينطور باشه. كه بعده هر كاري بتونم بگم: بست جاب ايو اِور هَد

يه جاييم بود، همون حسه كه براد پيت اشاره مي كنه به تانكش. مي گه:
It's my home
بعد؟ انگار همين دليل كافي بود كه هر ٥ نفرشون بخوان بمونن و وايسن. اخ... بميرن حتي


*** يه جاي فيلم گفت:
Idea is peaceful, history violent
راس گفت نه؟

**** اين روزا هرجا كه مي خوام استاپ كنم، هرجا كه مي خوام يه لحظه وايسمو بگم خب، مثلن بقيه ممكنه چي فك كنن. برا خودم زمزمه مي كنم
يارب نظر تو برنگردد
برگشتن ِ روزگار سهل است

قصه ش هم اينه كه يه روز شمس به مولانا مي گه برو برا من شراب بگير. مولانا مي گه بابا من امام جماعت اينام. چطو پاشم برم برا تو شراب بگيرم؟ من كه اصن اهل اينا نيستم. شمس مي گه واسه من برو بگير. مگه به من ارادت نداري؟ مولانا رفتو از اون محلي كه شراب مي

گرفتن، بطري شراب گرفتو گذاشت زير عباش. تو راه يه مرده ديدو عباي مولانا رو كشيد كنارو بطري شراب معلوم شد. شروع كرد به لعن و نفرين و داد و بيداد و اينكه تو همه ي ما رو توو اين مدت فريب دادي و فيلان. داشت اب دهن مي انداخت سمتش و مي خواست بزنتش... كه شمس رسيد و گفت اين سركه ست و تو مشت هركي يه كم ريخت... همه شرمنده شدنو رفتن.مولانا گفت چرا اينطور بي حيثيتم كردي كه بعد بخواي منو ثابت كني؟شمس به مولانا گفت: همه ي اينكارا كردم كه بگم مردمي كه تموم مدت تو رو مي پرستن مي تونن تو يه لحظه اب دهن بندازن طرفتو سرت رو بشكنن... سر چيزي كه حتي ازش اطلاعي ندارن. زندگي خودتو كن

***** برا هاپو تكست دادم:
حالا هي شاعر بگه
يارب نظر تو برنگردد
اما من مي گم
يارم
نظر تو برنگردد

جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 22:46 | پرستو |


* ديشب داشتم فيلم حضرت موسي رو تماشا مي كردم. يه جايي از فيلم بود كه حضرت موسي از كارايي كه خدا داشت با مردم مصر مي كرد خسته بود. يه جايي با يه حال خستگي اي بدون اينكه خدا جلوش باشه، اومد روي يه تيكه تخته سنگ نشست. خيلي اروم برگشت گفت:
Is that it? Are u done?
بعد مكث مي كنه مي گه:
I am
با يه خستگي پاميشه مي ره. نيگام نمي كنه كه خدا اون دور و برا هس، نيس. حرفش رو شنيد، نشنيد...
بعد به خودم گفتم موسي كه موسي-س. مي ره به خداش اينا رو مي گه. موسي كه موسي-س دليل اينهمه خشم و بي رحمي و عذاب رو نمي فهمه. دردش مياد. تموم مي شه... موسي كه موسي-س...

اسم فيلمش exodus gods and kings

** داشتم فك مي كردم وختي توو يه تايمي مياي نوشته ها يا عكسات رو شر مي كني. وقتي يه سري ادم ها ازت انرژي خوب مي گيرن ، بعد يه جوري كار ظالمانه ايه كه يهو بياي اون عادت سر زدنهاي كوچيك و لذت رو بگيري ازشون. به خودم فك كردم. به اينكه يه كسايي هستن كه دلم نمي خواد ديدن يا خوندنشون رو از دست بدم.غصه م مي شه و لذتش رو از دست مي دم... فك كردم خب ادم نبايد كار خاصي كنه، نبايد چيز خاصي واسه گفتن داشته باشه لابد... بعد؟ دارم ياد مي گيرم كه عكس گذاشتنم بدون گزارش زندگانيم باشه، چون واقعن از حجم كامنت ها و مسجايي كه برام توو همه جا اومد، تو همون اينستا، تو دايركتا، تو وبلاگم حتي تو اف-بي، خب فك كردم جوري بيام عكس بذارم و كپشن بنويسم كه خودمم اكي باشم كه زندگيمو گزارش تصويري نكردم هم به كسايي كه بم لطف داشتن حس خوب رو ازشون نگيرم. حتي خب مچكر خدا كه با اين زندگي معمولي و روتيني دارم ادم ها ازم حس خوب مي گيرن... حالا نوشتنم كه ديه همين جوري دوس دارم. و راضيمه ...
گاهي فك مي كنم بعضي چيزا بايد تمرين كنم تا نحوه ي درست استفاده كردنش رو ياد بگيرم

*** روزه م امروز... منتظرم ساعت ٧ شه، برم گاتا بگيرم با خامه و مربا به و چايي افطار كنم
اخ، اخخخ از لذت افطار با گاتا و خامه و مربا

پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 14:59 | پرستو |

* خاكشير رو مي شورم، تخم شربتي رو هم. مي ريزم توو پارچي كه دوستش دارم. اب كتري مي جوشه، مي ريزم رو نباتا، تق تق صدا مي ده. يه كمم مي ريزم روي هل كوبيده. مي ذارمش روي در كتري. نباتا كه اب مي شه، مي ريزم تو پارچ. هل رو هم از تو صافي رد مي كنم، با يه قاشق گلاب مي ريزم تو پارچ. ليمو خرد مي كنم و اب پر مي كنم رو پارچ. يه مشت يخ مي ريزم روش. مي ذارم تو سيني با دانماركي كنجدي و دونات مربعيا
هوممم...

** دلم ديدن عكس ادماي خوشبخت رو مي خواد... ادمايي كه يه جوره خووبي خوبن

*** بنظرم يوسف اباد جاييه كه ادماي خوشبخت زندگي مي كنن. يوسف اباد و بعضي ساختموناي شهرك غرب...

**** بعضي چيزا رو ادم از دلش نمياد بخوره. مثه اون يه دونه نسكافه ميكس اخريه كه هاپو بم داد. كه من عاشق اينم كه اون بسته ي پودر كاكائو تهش رو من بريزم رو ليوان جفتمون. و اون روز هاپو اخريش رو داده دستم، گفته ببر بذار تو كيفت. اين اخريشه. نخوردمش نگه داشتمش كه بدم تو ببري خونه، يه روز عصري با يكي از فيلمايي كه داري مي بيني بخوريش...
بعد؟ هنو دلم نمياد بخورمش...

***** تو را مي توان بي دليل دوست داشت
و براي اين دليل محكم...
براي تو مُرد

******* نمي دونم يهو چرا قاطي كردمو اونجوري باش حرف زدم... بعضي وختا انقد يه سري حرفا و كششاي ديگه ي ذهني فشارش روم هست، كه سر يه چيز كوچيك كه با لحن ديگه اي مي تونم بگم اينجوري منفجرانه حرف مي زنم... بعد؟ مي دونم كه اين لحن واسه اين ادم جواب نمي ده، مي دونم...

 

 

چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 22:43 | پرستو |

* يه شال سورمه اي و بنفش ِ ميس اسمارت لدفن

** لدفن نيم كيلو چاقاله بادوم نخريد، اگه خريديد به مسا نگيد يواش يواش بخور كه به من بيشتر برسه. اگه خورديد نريد روش بستني قيفي بخوريد.اگه خورديد و قبلش هم يه ظرف گنده سوسيس بندري و سالاد خورده بوديد پس بنده ي من اگه معده درد گرفتي حقته و به من چه...


*** فيلم red tent رو ببينيد لدفن...


**** شام امشب؟
سالاد...كاعو پيچ گنده گنده خرد شده كه با روغن زيتون نرم شده بود. تخم مرغ اب پز شده ي رنده شده، شويد تازه ي ساطوري شده، كنجد... با سس سفيد
سوپ... هويچ رو پوست كندم گنده گنده خرد كردم، ساقه كرفس هم، سيب زميني ، كدو هم... اها، قبلش پياز رو با بال و گردن مرغ تفت دادم، نمك و فلفل و زردچوبه زدم. بعد اينا رو ريختم روش. ٢ليوان اب ريختم. يه حبه سير. درشو گذاشتم پخته. وختي پخته. مرغا رو سوا كردم گذاشتم كنار، بقيه مواد رو ميكس كردم.٥ ديقه گذاشتم خنك شن. بعد خامه ريختم توش.يه كمم از شيويداي سالاد ريختم روش...
شام امشب؟ معركه بود
اها. ليمو ترش هم يه فشار كوچيك بچكونيش توش

***** تموم روز كه مي گذره، منتظرم شب بشه كه هاپو بام حرف بزنه. نه اينكه تو طول روز حرف نمي زنيمو فيلان. اما اخر شبا فرق داره. يه جوريه كه ٩، ١٠ شب به بعدمون تا وختي بخوابيم واسه همديگه س. مگه اينكه فيلم يا كتاب داشته باشيم يا مهمون و يه كار اينجوري... شبايي كه نيست نيدونم چيكا كنم. كلافه م. حوصله م سر رفته. انگار يه چيز گم كردم. مثه امشب كه رفته بود استخر. بعد هيچ وخ غر نمي زنم كه حالا مي ري من چيكا كنم؟ بش هميشه گفتم خوش بگذره و از اينكه هركدوم برنامه هاي خودمونم داريم خوشالم حتي. اما خودش مي دونه كه وختي ني من منتظرم تا برگرده . امشب قبل اينكه بره استخر گفت دارم مي رم استخر، يه فيلم نيگا كن كه تا من ميام حوصله ت سر نره ... يه حال خوبي بود، بدونه اينكه بگم، خودش حواسش بود كه وختي ني اكي نيستم، كه اين تايم يه جوره ديگه اي باهميم . حس خوبي بود كه وختي داره مي ره يه جور ملو و مهربون و نگران طوري حواسش به منه...

چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 0:25 | پرستو |

* نمي شه وختي ادم مي خواد بره پيش دوست پسرش، يه پارچ دستش باشه بره؟ 
توت فرنگيا رو ٢ تا قاچ كنم بريزم توو پارچ، قده دو تا مشت توت فرنگي قاچ شده، چند پر نعنا بريزم، ٢-٣ حلقه هم ليمو بريزم توش. بعد قده دو ليوان اب بريزم روش.٢-٣ قاشق هم عسل حل كنم توش.دو تيكه هم پاي سيب بردارم، برم پيشش... 
نمي شه؟
 
** اون روز تو سينما كه بوديم، بليطاي سينما رو داشتم مچاله مي كردم بندازم دور، هاپو از دستم گرفت، گفت قبلنا نگهشون مي داشتي؟... بعد من يادم رفته بودش،هرچي كردم بدتش بم، گذاشت توو كيفش گفت بعد فيلم مي دم بت
تو رستوران كه بوديم از تو كيفش بليطاي فيلمي كه ديدم رو با فيش غذايي كه سري پيش خورده بوديمو دراورد، گذاشت جلوم... خنديد گفت اين تو كيفم بود گفتم بيارمش برات... لبخندم شده بود كه يادش مونده بليطا و قبضا و اينجور چيزا رو نگه مي دارم 
 
*** چاكلتش رو خورده، گفته پرستو لدفن بيا يه شيريني فروشي باز كنيم. اون دفعه هم برام كيك پخته بودي عالي بود و ولنتاين هم برام كاپ كيك درست كرده بود با اون خامه هاي خوبش يه حال خوشي داشت. تو كيك و شكلات درست كن، من مي فروشم... بعد؟ از تصور دستاي اردي و خوده دست و پاچلفتيم كه هي درحال سوزوندن دستاممو همه ي هيكلم خامه اي و شكلاتي شده و شيريني هايي كه به صف از تو فر دراومدن خنده م شد... 
 
**** فيلم the loft رو استاد جان گفته بودن ببين. يني بحث فرق استوديو و لافت و پنت هَوس و اينا بود، گفت راستي اصن يه فيلم هست به اسم لافت، ببينش پرستو ... اون روز كه پيش هاپو بودم، بم يه دسته فيلم داد. اين فيلمه هم توش بود... بعد؟ گاهي تيك ِ سرخابيه بعضي چيزا يه جايي به دست كسي كه فكرشو نمي كنه ادم ميفته :)
 
***** براش تكست دادم:
براي ِ ديدن ِ تو بي قرارم تا بياي از سفر
با ريتم خوشال معين بخونيدش :)))
همه اون شعر خوبا و شيكام تموم شدن :))

 

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 19:49 | پرستو |

خب من دلم نمي خواد كامنتاي اينجا رو ببندم :|

فعلن دارم مقاومت مي كنم اما شايد مجبور شم :/

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:10 | پرستو |

يه نوشته س كه توو نُتام بود. مال زمستونه... همين طورم نصفه بود خواستم بذارمش اينجا همينطور نصفه...

ساعت گوشي رو براي ساعت ٦:٣٠ گذاشتم. بدون صداي زنگ از خواب بيدار شدم. گوشي رو چك كردم، حواليه ٦:١٥ ديقه س. چشمامو كه باز كردم فك كردم ديروز ١٢ ساعت باهم تايم گذرونديم. يني انقد جذابيت داريم براي هم كه امروز ساعت ٨ باز پيشش باشم؟ حوصله شو دارم؟ سير نيستم/ نيستش ازم؟... فك كردم گوشي رو بردارم بش تكست بدم بگم بيخشيد امروز رو كنسل كنيم. و اگه گفت چرا؟ بگم نمي خوام جواب بدم... صداي دست و صورت شستن علي و محمد محمد بيدار شو، دير شد ِ مامان خواب رو پرونده از سرم... به خونه نگاه كردم، به حال بد و زيادي مريض مامان، به ظرفاي نشسته ي شب پيش... فك كردم بدم مياد از كنسل كردن برنامه توو لحظه ي اخر... رفتم اشپزخونه، دستكشاي سوراخمو پوشيدمو ظرفا رو شستم. اشپزخونه زيادي بهم ريخته ست. سرعتمو بيشتر مي كنم. براي داداش كوچيكه صبانه مي ذارم توو سيني. از تراس پياز مي يارم. يه بسته بال و گردن مي ذارم توو فريزر. كتري رو مي ذارم بجوشه. يه پيمونه جو رو مي شورم. هوا داره روشن تر مي شه... پيازو با بال تفت مي دم. نمك و زردچوبه و رب مي زنم. فك مي كنم غذايي كه پيازش با عشق و ارومي و توجه سرخ شه غذاي خوشمزه اي مي شه. به پيازش نگا مي كنم، با توجه سرخ شده... جو رو اضافه مي كنم و اب مي ريزم روش. تو فلاسك برا مامان چاي پونه و نبات دم مي كنمو با ليوان مي برم مي ذارم بغل تختش. بش مي گم برات سوپ درست كردم، هويج هم خرد كردم گذاشتم بغل گاز. راحت استراحت كن... به ناخونام نگا كردم، وقت عوض كردن رنگ لاكمو ندارم. سريع دوش مي گيرم. فك مي كنم چي مي خوام بپوشم. نيدونم. خوبيه عاقاهه اينه كه مشكي رنگ مورد علاقه شه. مشكي نه فقط رنگ موردعلاقه م كه رنگ راحت و س****ك***سيمه.احساس سيف بودن هم بم مي ده... عاقاهه خانومانه بودن دوس داره. امروز بيشتر از خانومانه بودن، به اون ارامش خاطره، به اون رهاييه، معذب نبودنه، راحتيه نياز دارم... ست لباس زير مشكيم رو از كشو برمي دارم.جين سورمه اي مي پوشم، با بلوز گپ خردلي. سويشرت سرخابيه زيادي كوتاهه براي تنها پوشيدن اما لابد مهم ني، چون با ماشين مي خوام برم پيشش. شال سورمه اي سر مي كنم. با شال گردن سفيده كه كه دون دون سورمه اي، سرخابي داره... و كتوني حتمن...يه حال كلافه ي گهي ام...
پرسيدم چيزي لازم نداري؟

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:7 | پرستو |

* يه نُت لابه لاي نوشته هام بود، نوشتمش رو پيپر استيك ليمويي-ه. چسبوندمش رو در كمدم، رو در كمد مانتوها كه بيشتر درش رو باز مي كنم:
Loyalty is a lifestyle

** خيلي وخته يه ماگ هيجان انگيز به قفسه ي ماگام اضافه نشده... هوممم... دلم؟ يه ماگ و يه عاااالمه پيپر استيكاي طرح دار و از اين چسبونكياي خوب خووب مي خواد...

*** يكي از برنداي مورد علاقه ي من، ال سي والكي كي-ه... بعد؟ دلم يه دامن لي فون كمر كش كه يه وجب پايين زانومه با يه بلوز سفيد گل گلي مي خواد كه با ساپورت سورمه اي و اون كفش سورمه اي دبنهامز-ا بپوشمش... لدفن ال سي واي كي كي باشه لباسا،با تشكر

بعد؟ من لباس بله برونم انتخاب شده. يه دو بنده ي بلنده ايه كه بالاش اريب دوزي شده و پاينش چين داره. پارچه س سفيديه كه يه ذره گلبهي داره با گلاي صورتي و برگاي سبز... بله، بلنده
كفشايه عروسيم؟ همون كفش سفيدا كه طرح پيشي-ه... كه گوش هم داره حتي پيشي-ه
اشپزخونه م؟ سفيده، يه جاهايي كابينت هاي ديواريش در نداره. قفسه قفسه س فقد... يخچال-م هم فيروزه ايه. بله، مي دونم چه برندي و از كجا تهيه ش كنم... اتفاقن همين اشپزخونه پروژه ي طرح ويلا مسكونيم بود
لباسشويي هم فيروزه اي ايضن...بعد؟ از يكي از درايه كابينت ديواري از اون قلبا كه مسا بم نشون داده اويزونه..يه قلب قرمزه سفت
سفره عقدمم كه گفتم ديه... فعلن پلن اينا توو ذهنم اماده س
اون روز به جونو گفتم من يه دريمر ديوونه ام، گفت تو يه مِيكِري... گريه م شد

**** من عادت به نُت دادن دارم به هاپو... هر چيزي كه براش مي برم روش يه شعر يا يه نوشته اي چيزي مي نويسم روي پيپراستيك ُ مي چسبونم روش ُ مي دم بش. روي اون جعبه ي اجيلش كه براي ماشينش گرفته بودم، روي ظرفي كه براش صبحانه درست كرده بودمو برده بودم، روي اون اسپيكرايي كه دادم استفاده كنه چون اسپيكر خودش سوخته بود، تو پاكت هديه ي ولنتاينش...يا گاهي خودم چيزي براش تكست مي كنمو مي گم اينو رو كاغذ بنويس، نگه ش دار...
امروز براش از اون شكلاتايي درست كردم كه توو دلش يه توت فرنگي درسته و قلمبه داره. رفتم يكي از اين جعبه فلزيا خريدم و چيدم توش. روي يه برگ نُت سرخابي نوشتم:


اين بزرگراه تا اخر جهان
دوربرگردان ندارد،
و تمام خروجي هايش به دوراهي چشم هاي تو مي رسند،
كه بمانم و دوستت بدارم
،
يا برگردمو دوستت بدارم

و كتاب " براي روزايي كه دلگيري" رو فردا مي برم براي هاپو... روز تولدش هم يه موزيك تولدت مبارك-طور از همه ي فاصله اي كه بينمونه براش مي فرستمو وختي از سفر برگشت، مي ريم يكي از اون چاكلت كيكاي بي بي مي گيريم، براش شمع مي ذارم و مي ريم يه جا كه كافي هاي فوق العاده اي داره و هديه ي چارخونه ايش رو بش مي دم :)

***** نيدونم چرا، اما عاشق كامنتاي پست قبلم شدم. يه جوره خووبي بودن... من مي دونم كه با هاپو مي مونم، اما حسم به هيولا يه چيز گسيه. يه چيزي كه روزها براش مردم كه بدستش بيارم. يه جوري كه... نيدونم چطوري. مسا مي گه تو هاپو رو خيلي دوست داري وگرنه خيلي زودتر از اينا گذاشته بودي رفته بوديش. مي گه وختي ازش حرف مي زني توو چشات براش قلب داري...
فقد نخواستم به خودم دروغ بگم، نخواستم بگم كه هيچ حسي از علي توو دلم نبود، كه خيلي راحت گذاشتمش كنار. خواستم به خودم بگم هنوزم يه تيكه هايي تو اهنگا، هنوزم يه خطايي از تو شعرا منو پرت مي كنه به هيولا... هنوزم گاهي يه روزايي هست كه مثه همون روزايه پريودي دلم مي گيره و گريمه. از حسم واسه اين ادم... هنوزم فك مي كنم هرجور مي توني بمون من با تو سازش مي كنم رو تا اخر دنيا به هيچ عكس جز علي نمي تونم بدم... هنوزم فك مي كنم كه من دختركي بودم كه تونستم دله هيولارو با اونهمه عظمتش ببرم و گاهي يواشكي به خودم افتخار كنم

هرچند كه واقعني مي گم گاهي از اينهمه استاندارد داشتن حميد هم شك مي شمو فك مي كنم كه كي من فيت شدم توو اين استانداردا و ريزبينياش...
هنوزم وختي مي خوام از هيولا بنويسم گريه م مي شه... هنوزم

یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:7 | پرستو |