انگشت اشاره
دارم در مورد عادات و اخلاق بدم فكر مي كنم، به اونايي كه بايد تركشون كنم. دارم فك مي كنم دو تا از عادات بدم رو از پارسال تا حالا تصحيح كردم. دو تا از عادات بدي كه ترك كردنش و تصحيح كردنش خيلي برام سخت بود. اما؟ فاينالي موفق شدم. يكي از اون دو مورد زيادي پرسنال-ه و زيااااادي سخت بود تركش و نيتونم نام ببرمش و دومي هم صبر كردن بود. مدل همون جوك معروف شدن كه عين خيالم نيس. همون اقاي لري كه مي ره دكتر، مي گه دكتر چند وقته دچار بي تفاوتي شدم.دكتر مي گه يه مثال بزن... مي گه الان شما رو با اينهمه تحصيالات و تخصص تخمم حساب نمي كنم... همين، اينجور به تخم-م بودن همه چي، اينجور مدل بي خيال بودن و پا رو پا انداختن و لم دادن اولش نياز بود صبر داشته باشي. هومممم...
يه انگليش گروپي داشتيم/ داريم تو وايبر. صابر از بچه ها و دوستايي كه مي شناخت اد كرده بود، تا وختي كه وحيد رو اد كنه، گروپ خيلي فعال بود و مدام حرف مي زديم باهم و از كارايي كه مي كرديم و هر از گاهي از زندگيايه هم سوال مي كرديم و بلاه بلاه. تا؟ تا وحيد اومدن توو گروپ. مدل حرف زدنش فقط كل كل بود. ادم توهين كردن نبودا، اما حرف زدن رو بلد نبود. تا ميومديم يه مكالمه رو ببريم جلو، زارت اون وسط حرفا وايميستاد و هييييي مي زد صحراي كربلا و چرت و پرت... ادم توهين كردن نبود اما لحن كلمه ها و مدل حرف زدنش همه مون رو اذيت مي كرد. انگار بلد نبود حرف بزنه، حرف رو ادامه بده فقط مي خواست يكي به دو كنه باهات. اينطور شد كه كم كم يا سكوت كردن بچه ها يا ليو كردن گروپ رو... كه حالا بعد از چند وخ يه گروپ ديه تشكيل دادن بچه ها بدون وحيد...
خب حتمن وحيد نمي دونه كه انقدر ادم ازار دهنده و مدل رفتارش همه گريز-ه... گاهي فك مي كنم خب يكسري رفتارها هس كه مي دونم بده و غلط، درست مي كنم اونها رو، اما اون رفتارهاي وحيد-ي كه خودم نيدونم و انقد دگر ازاره چي؟ ...
هومممم....يه كم وحشتناك-ه اينكه ندوني واقعن بعضي رفتارهاي بد هست كه انقد داره به زندگي اجتماعيت اسيب مي زنه و خودت حتي ازشون خبر نداري كه بخواي تصحيح-ش كني...
عادت هاي جديدي كه دارم سعي مي كنم تصحيحش كنم، يكي شبا مسواك زدنه. من عادت دارم صب كه بيدار مي شم مسواك كنم جاي شبا... و برام سخته تغيير اين عادت. ٢٠ ساله دارم صبا مسواك مي كنم :/
و ؟ كمتر صحبت كردن... من عادت دارم سريع جواب طرف مقابلم رو بدم، گاهن از وسط هاي جمله ش... يا عادت دارم به تفصيل حرف بزنم، ادم موجز و مختصر-ي نيستم... ادم زيادي برون گرا-يي هستم. و همه چي رو سعي مي كنم كه كلمه كنم يا براي ادم هاي اطرافم تعريف كنم... بلد نيستم اتفاقي كه ميفته رو توو دلم نگه دارم، سريع كلمه ش مي كنم و تكست مي كنم به سمي، مسا... دوست دارم بلد باشم قورت دادن رو... سختمه، زيادي سخت كه مثلن تا يه اتفاقي مي افته خبر ندم به سمي يا مسا... فك مي كنم اينكار مثل اون قسمت از گيم او ترونز-ه كه كاليسي قلب اسب رو داشت خام خام مي خورد. همونجايي كه يهو همه رو داشت مي اورد بالا، اما نذاشت از دهنش بريزه بيرون. با همه ي حس بد و انزجار و سختيش محتويات معده ش رو كه اومده بود دهنش، قورت داد..

لابد سختمه، خيلي هم سخت. اما بايد يه كم ساكت تر باشم، يه كم مرموز تر... دخترتي پرحرف لابد دختراي جذابي نيستن...و تنها جايي كه حق تاك-تيو بودن رو دارم همين جاس، خونه ي خودم....

جمعه هفتم آذر 1393 | 14:39 | پرستو |

هومممم... انيورسري مال من و "تو" ني لابد... ادما واسه اشنا شدنشون انيورسري نمي گيرن. ادما تاريخ  سلام-ي كه يه سال پيش به يه بچه دادنو يادشون نگه نمي دارن. واسه دور بودناشون انيورسري نمي گيرن...و ما هيچ كس همديگه ايم. و ادما به مناسبت هيچ كس همديگه بودن انيورسري نمي گيرن. اما مي دوني؟ من امروز اين كارو كردم. رفتم براي خودم كاپ كيك خريدم. ارايش كردم، اون ست مشكي رو پوشيدم، عطر زدم. قلب شيشه اي قرمزمو كف دستم گرفتم، شمع روشن كردم برا خودمو براي اينكه يك سال گذشت و هيچ كست نبودم/ نشدم فوتش كردم...سوگند گوش ندادم كه مي گفت: هنو از دست غمش ديده ي ما گريونه.... ابي گوش كردم، سياوش... اهنگاي بيخود داداشه رو... و بت هيچي نگفتم، هيچي... 

 

پنجشنبه ششم آذر 1393 | 21:46 | پرستو |

هومممم... انيورسري مال من و "تو" ني لابد... ادما واسه اشنا شدنشون انيورسري نمي گيرن. ادما تاريخ  سلام-ي كه يه سال پيش به يه بچه دادنو يادشون نگه نمي دارن. واسه دور بودناشون انيورسري نمي گيرن...و ما هيچ كس همديگه ايم. و ادما به مناسبت هيچ كس همديگه بودن انيورسري نمي گيرن. اما مي دوني؟ من امروز اين كارو كردم. رفتم براي خودم كاپ كيك خريدم. ارايش كردم، اون ست مشكي رو پوشيدم، عطر زدم. قلب شيشه اي قرمزمو كف دستم گرفتم، شمع روشن كردم برا خودمو براي اينكه يك سال گذشت و هيچ كست نبودم/ نشدم فوتش كردم...سوگند گوش ندادم كه مي گفت: هنو از دست غمش ديده ي ما گريونه.... ابي گوش كردم، سياوش... اهنگاي بيخود داداشه رو... و بت هيچي نگفتم، هيچي... 

 

پنجشنبه ششم آذر 1393 | 21:46 | پرستو |

*مامان پيراشكي ها رو داره سرخ مي كنه، كلم پيچايي كه خرد كردم و اب كشيدم، ابشون رفته،مي ريزم توو ظرف. مغز كرفس خرد مي كنم، ٣-٤ حلقه اناناس ،گردو ريز مي كنم. مي ريزم روو كاهوها. سينه ي مرغ هم خنك شده. ريش ريش مي كنمش، مي ريزم روو بقيه مواد... ياد نوشته هه مي افتم:
سالادم بود، خبر نداشت...

**چرا پس من ديه لذت نمي برم از سريال ديدن؟؟؟ خب از سيزن دوم اصن ديه برام جذاب نيس. فرندز اخرين سريالي بود كه غرق شدم توو خوشي و همه چي بعد از اون بنظرم خيلي معموليه :|... من دلم وابسته شدن به سريال مي خواد. زندگي لابه لاي سريال...دلم نمي خواد انقد بي تفاوتي رو.انقد هيچي جذب نكردنم رو، يه ذره اشتياق بيشتر داشتم كاش...


*** مثلن رژ واتر پروف به چه دردي مي خوره اخه؟ رژ بايد كيس پروف باشه جانم. بعله...

 

**** اين روزا هي دلم مي خواد مولانا بخونم، ديوان شمس رو گذاشتم بغل دستم اتفاقن. اين سردرد كوفتي اگه بگذارد...

 

چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 23:32 | پرستو |

تو وايبر يه گروپ زدن بچه هاي دبيرستانمون...بعد؟ من ليو كنم گروپ رو احتمالن... چقد اين ادما دورن ازم. اصن انگار نمي شناسمشون و واقعن جز ٢-٣ نفرشون رو نمي شناسمشون. و همممه شون منو مي شناسن، يادشونه منو...يه حس خيلي عجيبي دارم. انگار تنها كسايي كه باهاشون يه كم نزديك شدم بچه هاي يوني بودن. و دليل اينكه انقد برام عجيبه اينه كه اخه من اصن دختر ارومي نبودم. شيطون بودم و هستم اخه. پس چرا غريبه ام انقد باهاشون؟؟... انگار همه ي اون ١٠-١٢ سال گذشته مال من ني. انگار از دبيرستان بيشتر از ٦-٧ سال داره مي گذره... بعد بچه ها هي اصرار دارن كه يه روز اكي كنيد همو ببينيم و فيلان. بعد؟ اخه ببينيم كه چي، بيخيااااال بابا. ديگه ربطي بهم نداريم كه. هوممممم. حس مي كنم واقعن تموم اون سالها و لابد الان هم واسه خودم يه دنيايي ساختم كه شيشه اي و كنار زندگيه بقيه س. اما فاصله دارم ازشون. پوووف

چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 15:4 | پرستو |

* صابر داره بام صحبت مي كنه، در مورد تيكه هايي از اهنگ كه برا مخاطبش تكست مي كنه مي گه. دارم بش مي گم كه كدوم قسمتا از اهنگا قشنگتر و راحتتر و همه پسندتره لابد... يه جا بش گفتم كه اهنگايي رو تكست كن ليريكش رو كه مخصوص خودته. اصن شايد جذب اين مدل اهنگايي كه تو گوش مي دي شد و بيشتر خوشش اومد. جواب مي ده: كه براش يه فلش اهنگ بردم. توو ماشين كه هستيم هي مي زنه جلو تا برسه به اون اهنگ جيگيليا كه قبلن شنيده... ياد اولين صحبتام با هيولا مي افتم، روز اول بود يا دوم گمونم. گفته بود: hello لايونل ريچي رو گوش كن. داشتمش اتفاقن تو همون پلي ليست-ي كه زياد گوشش مي كنم. پلي كرده بودمش. Hello, is it me u looking for?...گفته بود خودم هم دارم گوش مي دمش. اولين اهنگي بود كه دوتايي باهم گوش كرده بوديمش... هومممم

يا وختي كه برا پايلت اهنگ برده بودم، فرداش كه نشسته بودم تو ماشين، صداي راديو روغن حبه انگور تموم جونم رو پر كرده بود... از روزي كه بش موزيكاي خودم رو داده بودم، هردفعه كه بش زنگ مي زدم صداي اهنگاي من از اطرافش به گوش مي رسيد

يه لحظه حس مي كنم توانايي به ياد اوردن اين اتفاقا رو ندارم. 

 

** هيولا عكس وايبرش رو عوض كرده. عكسش؟ هموني رو گذاشته كه برا اولين بار من ازش ديدم. و ٥شمبه مي شه يك سال، يك سال كه اين ادم توو زندگاني من هست. و اين روزا همون اولين تصويري كه ازش داشتم رو دوباره مي بينم. حس خاصي داشت برام. جالب و خاص...

 

*** اخ گاد... واقعنه واقعن واقعن دلم يكي از اون ماگاي استارباكس مي خواد... 

 

**** قوربون اون گوشاي بزرگت بشم اخه من

 

***** بابك مي گه اين عكسا چيه مي ذاري توو اينستا به همه نشون مي دي؟ بعضياش زيادي هوسانه ست اخه. به خودم سندشون كن، دايركت... خسته س مي خواد بخوابه. مي گم كپشن يكي مونده به عكسم رو به كار ببند... مي گه فعلن كه حريف تو تشك ني. مي گم قهره باهات پشتش رو كرده بت؟ مي گه نتچ... مي گم قهري باهاش پشتت رو كردي بش؟ مي گه يه همچين چيزايي. فرستادمش خونه باباش... مي گم خره نكن، دوست دخترت خوشكله خر نشي ولش كني... مي گه بشاش تو قيافه، اخلاق مهمه ... از امام صادق... تلفنش زنگ زده. مي گم سلام برسون. مي گه امين بود. مي گم قدش بلنده؟... مي گه نه. تو كيا رو مي شناسي؟ مي گم لاله و ارش... گفته خسته نباشي. اما نه بلند ني... گفتم پس اين فاكينگ تال قد گايز كدوم گورين اخه؟... گفته بشاش تو قد، اخلاق مهمه.... اين از خودم بود... گفتم عه! فك كردم از امام علي بود. مي گه: امام علي كه اتوبان شد....

 

****** ساعت خوب ندارم. ساعت سواچ قديمي بند فلزي كش-طور طلايي كه عزيز جوون سال ٧٨-٧٩ اين طورا از مكه برام اورده اين روزا دستم مي كنم. زيادي الدفشن-ه... اما ترجيحش مي دم به ساعتاي فيك ... اوه گاد، يك ساعت هم لدفن... واقعن واقعن واقعن اين رو هم مي خوام...

 

******* من چطو دارم بدون مرد زندگي مي كنم همه ي اين مدت رو؟... 

 

******** از صداي خفه اي كه از برخورد دستبند و بند ساعتم بوجود مياد لذت مي برم... يه حيس خانومايه با ديسيپلين طور داره

 

********* شخصيت مورد علاقه ي بنده توو سريال گيم او ترونز عاقاي كال دروگو هست... پوفففف همه ي سريال رو مي بينم واسه اون ٥-٦ ديقه اي كه تو هر اپيزود بش مي رسه... لعنتي-ه چغر ِ س***ك*****سي

چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 0:3 | پرستو |

قسمت اجيل فروشي ماه بانو خب عاشق گشتن تو لابه لاي اجيل فروشي-ه ماه بانو-ام... ديروز بابا زنگ زده از دكتر مياي شيريني بخر. تو همه ي اون ترافيك ساعت ٧-٨ شب تهران كوفتي، به مامان گفتم لدفن از ماه بانو بخريم... مامان رفته شيريني فروشي، من رفتم برا خودم توو قسمت اجيل فروشا وول خوردم... مامان جان برام از اون اجيل ميوه هاي استوايي خريد، البالو خشك قرمزا، اون اجيل ديوونه گندمك-ه... اجيل گندمك-ش ديوونه طور ترين اجيل-ه...اين كنار هم نشستنشون رو دوس دارم. شادونه و كنجد و مغز تخمه كدو و بادوم زميني و سويا بوو داده... بعد من اون چربي و شوري كه ته دهن مي مونه رو هلاكم. همين طور كه ريختي كف دستتو با نوك زبون، همه ي اون حجم لذت رو مي كشي توو دهنت...كاش مي شد همين طور "تو" رو هم قورت داد، حجم لذت ِ من

 

** همون كه سيد صالحي مي گه: عاشق روزهايي مي شوم كه مهربان مي شوي... حتي اگر نفهمم چرا و تو اين روزها بصورت ديوانه طوري باهام مهربون شدي. و من لبخند كش اومده از صورتم پاك نمي شه از خوندن پي ام هاي تو

 

*** همون قد كه تو لذت مي بري از "بچه جون" گفتن به من، منم همون قد ديوونه ي "پيرمرد" گفتن به توام...

 

**** هيچي نمي دونمم از اينده، هيچي... فقط دارم تو لحظه لحظه "تو" رو جرعه جرعه مي نوشم و از طعم گس-ت غرق لذت مي شم.

 

***** "تو" زيباترين ارزوي مني

 

****** بايد يه نامه بنويسم به خدا، بش توضيح بدم شوما نيگا نكن كه من هي فك مي كنم عاشق هيولام، كه مي ميرم براش اما از اون ور هي فك مي كنم زندگيم اخر با يه ادم ديه اكي مي شه، كه يكي فرام نُ ور مياد و من اينده مو با اون مي سازم و فك مي كنم كه اينده اي با هيولا وجود نداره با اينكه اينهمه دارم مي ميرمش. بايد بش بگم من نيدونم اين فكر و تصوير از كجا اومده، شوما ببين كه قلب من هنو مومن-ه به عشق هيولام. نيگا كن كه من چقد دارم مي ميرم براش. بيا به جاي واقعيت بخشيدن به اون تصوير ذهنم بهم ياد بده چطو اين فكرا رو از بين ببرم و يه نقاشي جديد تو ذهنم بكشم. بيا بهم در كنار هيولا بودن رو، باور اومدنش توو زندگيم رو و موندنش رو ياد بده... بيا بم ياد بده كه به خودم انقدي باور داشته باشم كه پرستو اونقدر خووب هست كه هيولا انتخابش كنه و بخواد پارتنرش شه و قسمت ها و اتفاق هاي مهم زندگيشو باهاش شِر كنه. بيا بهم باور ِ به خودم رو ياد بده. من خودم رو، توانايي هامو، زيبايي هامو، پوينت هاي مثبتم رو باور ندارم. بيا بم باور بده لُرد... جاي اينكه اون تصوير توو ذهنم رو پاش مُهر بزني كه بره برا اجرا. زير اون نقاشي هاي توو ذهنم، زير اون قصه هايي كه ذهنم نوشته بنويس: بازديد مجدد. بنويس نياز به بازديد. بنويس نياز به مشاوره. بنويس خره اينهمه جوون كندي و صبر كردي و گريه داري و حس مردن داري واسه نبودش اما باز تهش فك مي كني واسه تو نيس؟... لُرد بيا معلمم شو، بيا مشاورم شو، بيا بهم نقاشي كردن ياد بده. من هميشه ي زندگيم دانش اموز بودن رو خووب بلد بودم

دوشنبه سوم آذر 1393 | 22:49 | پرستو |

* يكي از فالوئرهاي اينستا برام توو دايركت يه گارد گوشي ساليوان سند كرده... اي جانم خب. ذوقم شده دنياتا. مردم اصن برا گارد-ه... بعد من نمي شناسم خب اوشون رو. اما واسه همه ي اين حس خوبيى و ذوقي كه بم داد، مي سي ام ازش

 

** + من امرو تهنا برم پيتزا بخورم، يا وايسم تو برگردي تهران باهم بريم؟

- مياممممممم... باهم مي ريم بچه جوون

 

*** چند وقته هيچ نت بوكي ندارم. همه چيزو اينجا مي نويسم.خعلي وخته. از ريزترين اتفاقا و ديالوگو دل خواسته ها و يواشكي ها و ... تا بزرگترين اتفاق ها... قبلن ها كه نت بوك داشتم لحظه اي نوشتن هام اونجا بود. اما اين روزها همه ش در حال نوشتن اينجا هستم. از ريز ريز ريز ترين هام. 

 

**** سوييت نوامبر... براي من همينطور بوده، هم پارسال هم امسال.

 

***** ديشب دلم تنگت نبود كه، ديشب جاي خاليت رو نمي ديدم كه. ديشب دلم از نداشتن بغلت مچاله شده بود و گريه م بود اونقد. 

دوشنبه سوم آذر 1393 | 21:32 | پرستو |

* اولين دفعه كه براي ويزيت رفتم پيش دكترم برجايه دوقلوي رو ميزش بم چشمك زد... لبخندم شد، حس كردم دوس دارم هي برگردم به اين مطب. به اين دكتر... چون هردفعه كه به ميزش چشمم بخوره و بُرجا رو ببينم، غصه م نيشه. يه خاطره ي دردناك برام تداعي نمي شه. لبخندم مي شه برعكس. كه من هم بُرج خودم رو دارم، دخترونه ش رو، شيشه اي طور با گل بنفش اركيده-دار...

** خب امروز كه چسب مماخم رو برداشتم، دو هفته مي گذشت از عملم، و از مماخم كه توو اينه مي ديدم كللللي ذوق كرده بودم. واقعن خووب شده بود... نوبتم كه شده، از ويتينگ رووم با كلي لبخند و به به وارد اتاق دكتر شدم. گفتم دكتر ببينيد چيكار كردييييد. عاااالي شده :))... دكتر همينطور نيگا كرده مي گه واقعن خووب شده بيني-ت. البته هنوز كلي ورم داره... بعدشم پرستو تو مثل بازيگرا و مدلا مي موني. اين از بيني-ت كه عالي شده ديگه، اونم از قد و هيكلت. بعدم نه اين بازيگر ايرانياها، نه جانم. فقط هاليوودي... تو قدت فوق العاده س دختر... بعد؟ لبخندم شده از تعريفاي دكترم. ياد حرف هيولا افتادم. همون روز كه دستش رو گذاشته بود روو شكمم، گفته بود: شكم داري كه كوچولو.گفته بودم: نتچ، بد نشستم. خودم رو كشيدم بالاي صندلي، كمرم رو صاف كردم.دست گذاشته بود اگين رو شكمم، گفته بود واقعن تخت-ه ، لبخند زده بودم بش. گفته بود قد و هيكلت واقعن فوق العاده س. عين جمله ي دكتر... لبخندم شده بود از اين تعريفا. بس كه قدم رو دوست ندارم ...


*** با اين بخيه ها قبل از اينكه برم پيش دكتر، رفتم ارايشگاه. هرچي مامان گفت نرو، نتونستم. خسته م بود از اينهمه نامرتبي. بند انداختن مثل شكنجه بود واسه اين صورت مريضم... مامان عصباني شده مي گه: توام مثه خاله تي. بايد دختر اون مي شدي نه من...چرا گفته اينو؟ چون مثلن همين ٧-٨ ماه پيش كه بچه سقط كرد و داشت از درد مي مرد. به معناي واقعي كلمه درد كبودش كرده بود. فردا صبحش پرواز داشت كه بره پيش عمو خسرو. شبش اومده بود خونه ي ما تا من ببرمش فرودگاه. تمام روز از درد و خونريزي به خودش پيچيده بود و يه مسافت طولاني رو دويده بود تا جنين بياد پايين بعد از مصرف داروهاش و سقط بشه. با همچين حال زاري، ١-٢ ساعت بود كه دردش قطع نه، كم شده بود كاسه ي رنگ داده بود دستم كه پري موهامو رنگ كن، دوست ندارم پيش خسرو اينجوري برم... و همه ي ٤٥ ديقه كه رنگ روو موهاش بود حتي نمي تونس چشماشو باز نگه داره بس كه ارام بخش و مسكن خورده بود و از خواب داشت بيهوش مي شد... من؟ هفته ي بعد از جراحيم، با همه ي سرگيجه ها و كبوديا، اپيلاسيون كرده بودم... همچين خاله و خواهرزاده ي خلي هستيم ما

**** احساس مي كنم تختم شده جزيره م. مي رم از اين ور اون ور غذا پيدا مي كنم ميام توو جزيره م مي خورم. لپ تاپ-م هم لابد شده ويلسون-ه تام هنكس... دوست دارم از جام تكون نخورم، روزها و ماه ها حتي... توو همين جزيره م باشم. حالا اسم لپ تاپم ويلسون ني،سوني-ه. والا ...باهاش روز بگذرونم تا تق، هيولا سرش خلوت شه.از راه برسه... بعد منم شبيه اين خانوماي انگليس قرن ١٩ لباس پوشيده باشم كه از ديدن علي جوون يهو از حال برم.چند ديقه بعد همينطور كه زير بينيم دستمال سركه دار گرفتن كه بهوش بيام، كم كم حالم بهتر شه... دلم مي خواد انقد همين گوشه پناه بگيرم، انقد همين گوشه قايم شم تا علي جوون بياد، از اون اومدن هاي واقعني.... دلم مي خواد از جزيره م جدا نشم. هيچ جا نرم جز شمبه ها كه مي رم پيش دكترم. بعد دوباره برگردم جزيره م... تا؟ تا وختي كه علي جوون بياد پيدام كنه. بياد واسه جزيره م اسم انتخاب كنيم. بعد همون كه چاووشي مي گه: من سالهاي سال از اين خانه/ بيرون نرفته ام كه تو برگردي

یکشنبه دوم آذر 1393 | 0:15 | پرستو |

به وقت شب...١٢:١٢ 

سريال مي بينيم، به خودم تلقين مي كنم گرسنه ام كه برم اون اخرين برش چاكلت كيك رو بخورم. يه ليوان بزرگ اب هويج و اخرين تيكه ي بستني زعفروني پرخامه اي كه عزيز جوون برام اورده... براي هزارمين بار نيگا كردن به عكستُ زير لب زمزمه كردن: قوربونت برم... لابه لاي همه ي نيگا كردنت، ماچ كردن صفحه ي يخ ال سي دي گوشي...

همممم...تخت پر از بالشم و هارد پر از سريالم رو دوس دارم...

شنبه یکم آذر 1393 | 0:14 | پرستو |

* دلم مهموني مي خواد. مهموني دادن... و نه اون لذت تهيه و تدارك روها، نه... نه اون خريدا و بدو بدوها رو، نه... دلم از اونجايي مهموني رو مي خواد كه تق، اخرين گوشواره ت رو مي بندي يا چه بدونم همون حوالي كه رژت رو براي اخرين بار چك مي كني... پيراهن پوشيده باشم، مشكي، ساده، يقه شكاري كه روش مرواريد كار شده باشه... كمر نداشته باشه، چين نداشته باشه. كوتاه باشه. به سر زانوهام نرسه. تنگ هم نباشه. شايد هم باشه... گوشواره هام هم دو تا گردالو مرواريد درشت باشه....١٥-٢٠ نفر بيشتر نباشيم. خودمون باشيم. رقص باشه. فينگرفوود داشته باشيم. غذا مفصل نداشته باشيم. يه چيز كوچيك و خاك بر سري باشه شام، همينطور كه دور ميز نشستيم يه تعداد رو مبلا نشستن، يه تعداد رو زمين نشستن، بخوريم... يه ظرف گنده ميوه داشته باشيم، خيار، مغز كرفس، هويج، كدو هاي تُرد... بستني باشه... چيپس نداشته باشيم، پفك هم... رقص داشته باشيم، "تو" رو داشته باشيم.... دلم مهموني شب-طور درهم برهم خوشگل و راحت مي خواد...

** هديه مي گه: بابا حالا حالاها شايد ما ازدواج نكرديم، نبايد بغل يكي رو داشته باشيم؟ نبايد با يكي بخوابيم؟... مي گه: من كه الان بعد نويد، خيلي وخته يه حال و هواي درست حسابي با كسي ندارم.٢ سال داره مي شه... هديه مي گه: اگه يكي خووب باشه، من باش رابطه ي صميمانه اي برقرار مي كنم، باش مي خوابم... مي گم من يكي خوب نه، فقط علي جوون... 

*** نشستم گريه كردم، همون وختي كه كپشن اون دختره كه معلم شيمي رو خوندم... كه من بايد توو دوره ي دبيرستان انساني مي خوندم. و بعدش دانشگاه تهران ادبيات قبول مي شدم... گريه م گرفت وختي ياد اون دفعه اي كه با مينا رفته بوديم سر يه كلاس خالي توو دانشكده ادبيات دانشگاه تهران ُ نشسته بوديم به درس خوندن.... همون روزاي كنكور... يني من مي تونم بعد از اينكه اين چندتا دونه از كلاساي ديزاينم تموم شد، شروع كنم از اول انساني خوندن رو؟.... من توانايي اين رو خواهم داشت دوباره كنكور بدم؟ هومممممم. نيدونم

جمعه سی ام آبان 1393 | 21:44 | پرستو |

* خبيكي از چيزايي كه هيييي دلم براش لك مي زنه و هييييي مي خوام ازش بخوامُ قورت مي دم اينه:

علي جوون ميشه صب كه از خواب بيدار شدي، برام حرف بزني؟ بعد همينطور كه حرف مي زني، صدات رو برام ريكورد كني؟

اخ من دلم مي ره براي اون خش و خواب الودگي صدايه تازه از خواب بيدار شده اش...

يا اون وختايي كه خيلي سيري و زياد خوردي، بعد لم دادي همينطو، زنگ مي زني بم تا حرف بزنيم... هاهاها، همون دفعه كه تازه از رستوران برگشته بودي، بعد داشتي دونه دونه غذاهايي كه خورده بودي مي گفتي و قاشق-ت رو با صدا انداخته بودي توو پياله و صداش به من رسيده بود، گفته بودي الانم بستني-م تموم شد... من مرده بودم از خنده و ناباوري كه وااااااقعن؟ چطو ديه بعدش بستني خوردي خب؟؟ و هي تيكون تيكون قاشق بستني-ت كه صدا بده و من بشنومش....هنو صداي تلق تلق قاشق توو پياله چيني-ه از گوشم نرفته. 

هومممممم.... 

صدات رو مي خوام، ريكورد شده...كه گوشش بدم، هي و هي و هي...

 

** يكي از چيزايي كه برام جالبه، اون حس شكمانه ايه كه عاقاها از من توو ذهنشون مي مونه... كه مثلن هيولا يادش مي مونه كه عاشق بستني ام. بعد برام هي اون ايكون خر بستني رو مي فرسته. درحاليكه من اصن خعلي در مورد عشق بستنياييم صوبت نكردم باش. تنها روزي كه كنارش بودم خعلي با ذوق بستني شكلاتيم رو تا ته خوردم :)...و تموم لحظه هايي كه هيولا لذت تيست غذاهاي مختلفش رو بام شِر مي كرد و حتي هيجان تعريف اينكه اين دفعه كه رفته بود مالزي، بسكين رابينز اف خورده بوده توو يه روز، و انققققد بستني خورده كه حتي نتونسته شام بخوره. يه لذت و لبخند و حالي بود تو تعريفش، كه قششششنگ مي فميدم لذته رو. اينكه يه جوره خووبي داشت از بسكين رابينز مي گفت كه انگار مطمئن بود درك مي كنم عمق لذت اون حجم عظيم بستني رو :)... يا وختايي كه با لذت مي گه اخ اخ سس تاباسكو. و من مي فمم اين اخ اخ رو.... هوممممم. گاهي دلم براي اين مكالمه هام با هيولا تنگ مي شه

يا اون عاقاهه كه باهم چاينيز خورده بوديم. خعلي رسمي باهم كاري نداريم ديگه. بعد؟ اون روز پاي يكي از پست هاي اينستاگرام كه يكي

از پيج هاي فرندز هست من رو منشن كرده، همون اپيزودي كه چندلر و جنيفر انيستون( اسمش توو فيلم نيدونم چرا يادم نمياد) اهاااا، ريچل. دراز مي كشن روو زمين و با قاشق چيز كيك-ي رو مي خورن، گفته نمي دونم چرا، اما مطمئنم توام اين اپيزود رو به اندازه ي من دوست داشتي :)

ياتر همين عاقاهه ي استاد دانشگا، بش گفتم كه من دوس پسر نمي خوام و كلن خدافظ. امروز تكست داده مي شه توو اين هفته باهم بريم يه چيز هيجان انگيز تيست كنيم؟ مثل هات چاكلت غليظ با كيك گردو و هويج؟ كيك موردعلاقه ي تو؟... و من :0 بودم كه كي در مورد كيك مورد علاقه ي من صحبت كرديم؟  

جالبه ادما اينجور يادم مي افتن :)....

جمعه سی ام آبان 1393 | 1:29 | پرستو |

* دروغ چرا؟ من واقعن توو اين دوره ي نقاهت لذت بردم. لذت نه اينكه همه چي كوول بود و من خيلي حالم خوش بود و درد نداشتم و اون همه ورم و كبودي چشمام اذيتم نكرد، نه. ولي واقعن اين دوره رو دوس داشتم. و حتي دلم نمي خواد خوب ِ خوب شم و زودتر از اينا تموم شه و فيلان...يه حالي خووبي بود، نيدونم چيه اين روزها و شرايط رو دوس داشتم/ دارم. اما اصن كلافه نبودم تموم اين روزا. و لذت بردم... همه ي چيزا و كسايي كه حالم رو خوش مي كنن تموم اين روزا كنارم بودن. هوممممم. ناراحتم حتي. كه تموم شد/ مي شه اين روزاي اين شكليم :/

 

** خب وختي مي بينم صبح ساعت ٧:٥٢ ديقه جواب تكست ديشبمو دادي هيولا جان، لبخند گنده اي روي لبم مي ياد. اين يني تا چشماتو باز كردي و تبلتت رو چك كردي، جوابم منو دادي... و ماچ داشتم ازت...

من تعجب مي كنم از اين ريكشنا، از اين جوابا چون حق دارم . چون تو هيولا بودي و تموم جوابات واسه هممممه دلبرياي من فقط وينك بود. ماچ؟ اُ ماي گاد.... و دقيقن از روزي كه از پيشت برگشتم دارم مي بينم كه عوض شده رفتارت با من... تو ادمي هستي كه حتي برات فرق داره لب و :* ... ادمي هستي كه تو انتخاب اينا هم دقت داري و من؟ ادمي هستم كه مي فهمم اين مدل بودن رو. و خيلي صبر كردم كه برسم به اين لحظه. به اينكه ازت لب بگيرم جاي ؛)... تموم قدمايي كه ادماي ديگه شايد توو ٢-٣ هفته و نهايت يك ماه داشته باشن، من براش يك سال صبر كردم و؟ نه پشيمونم و نه خسته...

 

*** تصميم داريم بنشينيم و "گيم او ترونز" ببينيم...

 

**** جونو مي گه: من فك مي كردم قد بلندا اعتماد به نفس بالايي دارن... و اينكه ادماي باعتماد به نفس، س***ك*****سي تر هستن. جونو ازم مي خواد بااعتماد به نفس تر بشم لدفن... از كجا اومد اين خواسته؟ كه من نيتونم باور كنم ادم ها دوستم بدارن. دوست داشته شدن رو باور ندارم چون فك مي كنم ادم دوست داشتني نيستم... 

 

***** مَسا مي گه: پري علي ديگه هيولا نيس، عليه، علي... تو انقد بي رحم شدي كه نمي بينيش اين روزا، تو هيولا شدي...

 

****** هديه امرو برام يه دسته نرگس اورده بود. و از ديروز من يه كوچولو بوها رو مي فمم و كلي امرو مماخم رو كردم لابه لاي نرگساي عزيز...انقد لذتمنده كه فصل نرگسام شروع شده .

 

******* با اينكه خيلي وخته ديگه برا هم عكس غذا و خوردني هاي خوشمزه نمي فرستيم. با اينكه ديگه عكس جاهايي كه هستيم رو باهم شِر نمي كنيم، موزيكايي كه مي شنويم و دوست داريم رو برا هم سند نمي كنيم... اما امرو كه هديه برام از اون مدل چاكلت كيك ايي اورده بود كه مي دونستم دوست داري، ياد تو افتادم. برات عكس گرفتم. گرچه برات سند نكردم... اما.... پوفففف. كجايي كه بگي: where is my portion?

پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 | 19:9 | پرستو |

* انقد بش گفته بودم پيرمرد اخم كرده ته حرفاش، بعدشم سكوت كرده... بعدتر؟ من متنفرم از اين سكوتاي اخم-دار... البته لابد مهمني، چون من قبلن از خيلي چيزا متنفر بودم يا تحملشبرام سخت بود يا عصبيم مي كرد و بلاه بلاه و الان خعلي عادي و فيلان-ه برام... و بي تفاوت طور حتي رد مي شم گاهي.

و اينكه من از كارايه زير پوستي خيلي بيشتر لذت مي برم. از اينكه تو يه كاري مي كني و يا نيستي يا رد مي شي مي ري و ريكشن طرف مقابلت رو نمي بيني اما بخاطر اون غنج زدنه س كه اون كارو مي كني. و مثلن واينميسي تو چشاش زل بزني ريكشن رو ببيني، ذوق زدنه رو... تو كارت رو مي كني، رد مي شي مي ري. طبعن ادمت ذوق مي زنه و دلش غنج مي ره. و چيزي كه به تو مي رسه اون مهربونيه تو رفتارشه كه دفعه ي بعد كه مي بينيش، بهت داده مي شه. اون ملاحته و اون نگاهه و فيلان...

مثلن؟ تكست رو وختي بدي كه مطمئني ادمت خوابه و فردا صبح كه بيدار مي شه مي بينتش، و تو يه تكست بيشرف طوري دادي كه ادمت ذلش اب شه، لبخندش شه، صداي توله سگش دربياد.... يا؟ مثلن لحظه اي كه داري پياده مي شي يه بسته شكلات بذاري رو داشبورت ماشين ادمت، هُل بدي توو جيبش ُ بري. براش با پيك چيزايه هيجان انگيز بفرستي. مثه؟ مثه يه ظرف ماكاراني با ترشي و ماست. يا چه بدونم حتي ديوونه تر باشي، ماچ قرمز كني رو دستمال كاغذي و با آندِر وِرِت بذاري تو يه پَك ُ براش پيك كن، مثلن با اون گلبهي پاپيون دار-ه ؛).... خودت نباشي، نموني و ببيني كه چيكار كردي با طرف، بري...

من؟ خعلي دورم از ادمم و دستم زيادي كوتاهه ازش... فقط كلمه دارم براش. 

ساعت ١٢ رو گذشته، مطمئنم خسته و له و خوابه.يه لحظه حس مي كنم نيدونم چند روز وخ دارم بهش تكستاي يواشكي بدم،براش تكست دادم:

فك كنم امروز اراك بودي،از راه رسيدي خسته اي  الانم خوابي ... بعد صب مي بيني كه ديشب يكي نوك پا نوك پا  اومده يواش ماچت كرده و رفته ....

بعدشم واسه جوجويي كه برات جيك جيك مي كنه، اخم نكن. اخمت دلش رو مي شكونه. بعد سرش رو قايم مي كنه تو پراش

 

شوماها كه ادمتون  دم دستتونه... اوهوم خود شوماها. خوش بحالتون.. 

پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 | 0:43 | پرستو |

* عاقاي خواننده ي ترك مي فرمان:

بانا گَلَن، سانا گلسين...يااااار

 

** بده بتركونيم

 

*** - پيرمرد بيا ماچ واقعي كن، اين ايكونا چيا؟؟

+ ماچ با بقيه چيزا حال مي ده، با چيزاي نرم

 

****- im not just one night stand girl...

+ من نگفتم برا يه شب

 

***** دوس نداري بت بگم پيرمرد، مي گم اما... مثه همون وختي كه هي اصرار به جواب داشتي، كه گفتم: جواب چي بدم بت اخه؟ تو كه فقط حرفشو مي زني... و خب من هيچ وخ مستقيم بات حرف نمي زنم. يا اونوختي كه بت گفتم: مي بيني اوني كه جواب نمي ده تويي نه من... دوس دارم همه ي حرفامو تُف كنم تو صورتت، همه ي اون روزايي كه كج دار و مريز راه رفتم كنارت. همه ي اون روزايي كه خعليحرفا رو به روت نيوردم و فقط صبر كردم. سكوت كردم، كشيدم كنار، رفتم... مي دوني هيولا اون سكوت و بي تفاوتي ارديبهشت-ت از يادم نرفته. نمي ره هم... من ادم فراموش كردن و قورت دادن يه رفتاراي دردناك فقط بخاطر اينكه يكي رو دوست دارم، نيستم... دل چركينم ازت. با همممه ي اين مردنام برات، دل چركينم... نمي تونم به رو خودم نيارم كه ارديبهشت زيادي سگ بودي، از اون مدل سگا كه هرچي برات جيك جيك هم مي كردم نرم جوابم رو نمي دادي. بي تفاوت و يخ... هيولا؟ هيچ كس حق نداشته و نداره با من اينطوري رفتار كنه. هيچ كس... هيچ كس حق نداره به من بي اعتنايي كنه و من اين بي اعتنايي رو نمي بخشم... اسمش كينه اي بودنه؟ نيدونم... ولي من يادم نمي ره تلخي ها رو. از سمت هيچ ادمي....

 

چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 | 21:5 | پرستو |

* من ادم لباس رها و بلندم... بلند و حرير... از اين مدلا كه پوشيده س ولي نيست. از اين مدلا كه يه جوري يه جاهاييت معلومه كه دلت غنج مي زنه...مثلن؟ لباس حرير مشكي بدون استر كه رو سينه هادو تا جيب باشه... بعد يه پوشيدگي برهنه طوري داره. يا مثلن يه پيراهن بلند حرير استين بلند كه پشتش تا كمر بازه... ياتر يه پيراهن بلند استين سه ربع كه يقه ش تا پايين سينه بازه و اون خط لعنتي سينه رو نيشون مي ده.... هنوز هم به نظرم اون لباس طلايي ريحانا كه تا سر چاك با**سن خانوم باز بود پشتش جز نفس گيرترين لباس هاس. هرچند طراحي تيز و زاويه دار و بقيه برهنگي لباسش رو دوس نداشتم، اما اون ايديا-ش فوق العاده بود.... يا پيراهن مخمل بلندي كه از دو طرف رون به پايين پارچه ش مي شه تور...كه بازي با جاهاي دلبر بدن... من مي گم كسي كه لباس طراحي مي كنه بايد ذائقه ي س***ك*****سي خوبي هم داشته باشه. بايد بدن/ تن رو بلد باشه، حفظ باشه... بدونه كه فيلان جايك حتمن نبايد برهنه باشه، اخ از اون نيمه عرياني ها كه پدر ادم رو درميارن. از اونا كه يه ذره رو نشونت مي دن، بقيه رو تا ناكجا اباد بايد خودت حدس بزني.... اخ از اين فرصتي كه لباس بهت مي ده واسه فانتزي ساختن... اصن طراح اگه طراح باشه، بلده با باز كردن دو تا دكمه هم دل ادم رو ببره واويلا.... يا با سايه روشن رنگ روي پوست تن

اهل مي خواستم بگم ذائقه مو كه خيلي چسب و كوتاه و دكلته و فيلان نيستم....بعد شيوا امروز مي گه شوما هيكلت طوريه كه بيا برو پيراهن كوتاه بالا زانو و دكاته بخر، يا دامن چرم مشكي با بوت بلند.... بعد اينا تايپ من ني خُب. شيوا اصرار داره كه من با اينا جيگرتر مي شم. و من؟ نيدونمم

 

** منو فيلتر نكنن صلوات

چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 | 1:27 | پرستو |

باباي من تو زندگي همممممه چيز داره، هممممه چيز... هممممممه چيز. از همه ي هم نوعاش، از همه ي دور و بريا و هم پالكياش، از همين داداش بزرگه ش. از دوماد كوچيكه و برادر خانوم وسطي و فيلان، از هممممه بيشتر داره. و به معناي واقعي كلمه، شانس داشته توو همه ي اين بدو بدوها و تلاش كردنا و كار كردنا و زحمت زياد كشيدن هاش. 

بعد؟ امروز داشت با مامان تو اشپزخونه حرف مي زد، توو اتاق داشتم اهنگ گوش مي دادم. صداي بابا اومد كه: نه، اينجور نيست و فيلان. من اگه شانس داشتم ... 

اصن مهم ني بقيه جمله ش، من همه ي وجودم تعجب شده كه تو مي گي شانس ندارم؟ و واقعن چرا انقد نمي بينه زندگيشو؟ چرا فقط انقد زوم كرده به نداشته هاش. كه اميدوارم لُرد غصه ناك نشه از شنيدن اين حرف بابا

چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 | 0:3 | پرستو |