انگشت اشاره
كاش مي شد بوي خونمون رو بذارم اينجا، روش كليك كنيد، همين بو برسه دستتون...بوي كره و زعفرون و اردي كه رو اجاق داره مامان هم مي زنه تا تفت بخوره و حلوا درست كنه، بوي عدس پلوي نذري كه مسا برام اورده بود و بوي هل و گلابش كه گذاشتم گرم شه مستم كرده...

پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 20:25 | پرستو |

*بهترين جاي ساندويچ، دل ِ ساندويچ-ه... همونجا كه پر از سوسيس و پنير و قارچ و سس، همونجا كه مزه ها خووب باهم قاطي شده. كه نونه خووب از محتوياتش نرم شده، همونجا كه قشنگ گوجه و خيارشور و كلم و كاهو و سوسيس و فيلان رفتن توو بغل هم. كه نيشه جداشون كرد... تو؟ دل ِ ساندويچ مني ...

 

** شيوا گفته پرستو فردا چيكار كنيم؟ بريم صب بيرون؟ گفتم حس بيرون ني، بيا فردا باهم صبانه بخوريم. زود گفته پس خونه ي ما...صب ساعت ٩ قرار شده توو پاركينگ باشيم. رفتيم نون سنگك داغ خريديم باهم. خامه شكلاتي و ساده و عسلي، با مربا البالو... اومديم خونه، مامانو صدا كردم بيدار شه، تا مامان اماده شه. توو اردو خوري سه تاييه، عسل و مربا شاتوت و كره محلي گذاشتم كه ببريم پايين... صبانه؟ با شيوا و مامانش و مامان يكي از باحاللللل ترين صبونه هاي دنيا بود... بعد؟ من لذتمه باهاتون شيوااينا. مي سي كه همساده مون شدي... 

 

*** خداوندگار اسمون كثيف تهران، مي سي واسه اين افتاب كرخت و ولو، مي سي كه توو راه برگشت كوچه هاي قشنگ توو مسيرمه و مسير پياده رويم ساكت و اروم و پر از خونه هاي قشنگه، مي سي كه اين مدليم الان، مي سي كه هيچي نمي دونمم جاي دونستن يه چيز دردار، مي سي... مي سي كه اين روزا بغل ندارم جاي داشتن يه بغل نامطمئن، يه بغلي كه براش من با يكي ديه فرق نمي كنه، مي سي كه كلاسايه صابر يه جوريه كه قده ٢ ساعت وخ داريم بريم باهم ناهار بخوريم، مي سي واسه سمي، كه انقد دوست ِ واقعنيه. مي سي كه حسود ني،بدجنس ني، مي سي كه فيك ني... مي سي كه عصرايه من و مسا رو ازمون گرفتي اما به پنج شنبه هامون رحم كردي :)... 

 

**** يادمه اوين فيلم باغ هاي كندلوس رو دوست داشت، ٢-٣ هفته س روي سبد ِ بغل ِ تخته، هنو وخ نكردم ببينمش

 

***** اين روزا دوس دارم با اتوبوس برم اين ور اون ور، بشينم رو صندلي ِ بغل شيشه، سرم رو تكيه بدم به شيشه. همه ي مكالمه هاي اين اين مدتمون رو مرور كنم. برسم به اونجاهايي كه منو يه جور نرم و مهربون و نازداري صدام كردي، بعد چشمامو ببندم، افتاب لاجون پاييز نازم كنه، لبخندم شه و حالم خوش...

 

****** ترشي كرفس و ترشي لبو و ترشي هفت بيجار و ترشي سير و شوري جان ها؟ دان

 

******* اهنگ لاو مي بك تو لايف ِ خانم سلن ديون بود؟ خب... گاهي دوس دارم وايسم پاي دوس داشتنم... مثلن پسر طفلكي ٣-٤ سال وايساد، اما من دلم مي خواس بيشتر صبر كنه. بيشتر... بيشتر پاي دوس داشتنش وايسه. قبول دارم كه ادما اين روزا بيشتر حوصله ي فست فوود رو دارن تا برن رستوران و منتظر بشينن تا كبابشون سيخ زده شه و پخته شه و فيلان... مي دونم كه ادما اين روزا انقد مايه نمي ذارن براي كسي، همه حوصله ندارن، همه يه جور بيمارگونه اي رفتار مي كنن... قبول دارم، يه جور تكليف نامشخصي. يه جوري كه توو كمترين زمان مي خوان بيشترين منفعت رو ببرن... قبول دارم كه همه مي خوان زود تكليفشون مشخص شه، اما گاهي لازمه يكي وايسه، يكي وايسه و مدل خودش باشه. يكي وايسه و تن بده به چيزي/ رابطه اي/ ادمي كه شبيه هيچ چيزي ني و ديوونگي كنه...بدون اينكه بدونه تهش چي ميشه... به ادمش هم نگه منتظرتما، بش اطمينان نده. اما وايسه... وايسه و مطمئن باشه به انتخاب خودش، كه وختي يار در كنارش نبود و ديد ادمايه ديه دارن تن تن دو به دو مي شن، عشق مي گيرن راحت، توجه مي گيرن راحت، عزيزم مي شنون تن تن، تا مي گن ماچ به فيلان جاي لذت مي رسنن و ماچكه چيزي نيس براشون، اينكه دست كسي رو شونه ش نبود وقت نشستن، عكس كسي توو گوشيش نبود و معلق ترين ادم توو دنيا بود، به انتخاب خودش اطمينان داشته باشه... هميشه زود داشتن، به اين معني ني كه زندگي رو روال تره. گاهي دير مي رسي اما به اونچه كه ارزوته مي رسي، من؟ ترجيح مي دم دير برسم ، ترجيح مي دم از نداشتن بميرم اما يه چيز سطح دو دستم نرسه. از اين مدلهاي اين كه ني، فيلان رو كه ندارم، جهنم اينو انتخاب مي كنم...

 

******** يه روز از دلتنگي بغلم كن، يه  روز جوري منو بچلوون توو بغلت كه بفهمم اشتبا نكردم تموم اين روزا....

چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 14:58 | پرستو |

* خدايا... لابه لاي همممه ي اين معلوم نبودنا، لابه لاي همممه چيزاي ناجور تنها چيزي كه مرتب تكرار مي كنم، تنها چيزي كه وسط همه ي همه ي اين نامعلوميا تكرار مي كنم همينه: خدايا! مرا به انچه كه نزد توست، مطمئن گردان...

 

** + من واسه دوستامم وقت نمي ذارم، با خونواده م هم همينه. همه ازم گلايه مي كنن

- من هيچ كس توام، نه خونواده تم و نه دوستت

+ تو جيگرييييييييي

 

*** صداي فريبرز عرب نيا داره مياد، فيلم مختارنامه س گمونم. اين مرد شبيه ترين ادم ِ به تو، نه از لحاظ چهره و نه حتي صدا... سگ بودنتون... صداي عرب نيا به گلوم چنگ مي زنه، قلبم تن تن مي زنه و با هممممه ي سختي و درد ازت سوالمو مي پرسم. سوالي كه فك مي كنم تا تو جواب بدي مي ميرم هيولا، سوالي كه من هرررر دفعه خواستم بپرسم، قورتش دادم، چون ترسيدم، ترسيدم از جواب تو و ريكشن ِ تو

 

**** + چطو ميشه دلت بغل نخواد؟

- مي خواد بخدا

 

***** + همه چي واسه تو راحته، تو اصن دلتنگ نمي شي

- من اخه عادت كردم

+ ولي من هيچ وقت به دلتنگ شدن براي تو عادت نمي كنم

 

******  همه ي همممممه ي "حق با توئه" هاي تو جوابت

 

******* + يني هميييشه همين طوره؟

- نه، درست مي شه ،درسم تموم بشه

+ من همين گوشه صب كنم تا درست تموم بشه؟

- ؛)

+ وينك نه، جواب

- من نمي تونم برات تعيين تكليف كنم

 

******** و يه حال عجيب دارم... براي اولين بار به همه ي همه ي سوالام با مهربوني جواب دادي، يه جوووري جواب دادي كه حست رو بفهمم از لابه لاي كلمه هات...  ديشب حس كردم همممه ي گريه ها و منتظرت بودنا و دل به هيچ كس ندادنا و كاميتمنت بودنم به تو، جوابش همون حسي بود كه تونستم توو تو بوجود بيارم... مي ارزيد؟ نمي دونم. خنده م گرفته بود، از اينهمه رك و راست بودنت، كه مي گم تو دلت تنگ نمي شه. تو اذيت نمي شي. مي گي اره. من اذيت نمي شم... اينكه اصصصصن دمبال بازي كردن نيسي، دمبال دروغ گفتن و فيك رفتار كردن. دلتنگي رو نمي فهمي اما دلت مي خواد كه باهم باشيم. كه مثه سري قبل بم نگفتي برو، اينهمه پسر. خوش بگذرون، تو حقته كه يكي باشه كه برات تايم بذاره... گفتي تو برام تعيين تكليف نمي كني...هيولا؟ اين روزا گريه نمي كنم. يه جوره خووبي ارومم. بيقرار نيستم. بي قراري نمي كنم. من نيدونم كه قمار مي كنمو صب مي كنم يا نه... اما اينو مي دونم توو اين برهه از زندگيم تنها كسي كه دوستش دارم تويي... و براي ٢٧ نوامبر از همين فاصله ي دور حتمن سالگرد يك سال با تو عاشقي كردن رو مي گيرم و برات چيزي از يه حس خووب مي فرستم... بايد فك كنم، فك كنم كه چه كنم...خنده م گرفته، به اينهمممممه صبوري كه بايد كنم، اونم منه بي صبر... اين روزا خعلي فرق كردم. خعلي....

چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 1:25 | پرستو |

عجيب ترين حس دنيا رو دارم... عجيب ترين. برم دوش بگيرم. شايد بتونم بنويسم...

دوشنبه پنجم آبان 1393 | 19:33 | پرستو |

* دلم اون ساعت ٥:٣٠،٦ عصر روزايه محرمو مي خواست كه س. بلوار كشاورز تو ميدون وليعصر با دو تا شيريني خامه اي گنده منتظر مَسا مي موندم تا از سر كار بياد، بعد سلونه سلونه توو اون هواي ملس و خنك تا سر فلسطين مي رفتيم، از ايسگا صلواتي سر فلسطين دو تا چايي مي گرفتيم، مي رفتيم مي شستيم رو يه صندلي، همه حواسمون به اين بود نون خامه اي گندهه رو چطو بخوريم كه نوك مماخمون خامه اي نشه... بعد اون چايي-ه كه همچين مزه مزه كنون بعد شيريني مي خورديم... اون موقع ها؟ هيولا هم نبود. راسي مسا، اون وختا من از چي حرف مي زدم بت؟

 

** چن وخت پيشا بود، چشمامو مي بستم با يه عصبانيتي مي گفتم: اگه مي خوادتم بمونه، اگه هم نه، بره ، زودتر بره فقط... اين روزا؟ چشمامو مي بندم مي گم اگه مي خوادتم بمونه، بعد؟ بغضم مي شه، دهنم قفل مي شه. زبونم سنگين مي شه و حتي با اينكه اين روزا يه جوره غريبيم بهت، يه جوري دارم ازت دوري مي كنم، نيتونم حتي به رفتنت، به نبودنت فك كنم

 

*** اين روزا؟ به داشتن به خواستن هيچي، هيچي اصرار ندارم... 

دوشنبه پنجم آبان 1393 | 1:36 | پرستو |

* من ازت جوك نمي خوام، ويدئو و فيلان نمي خوام، گرچه تو مدل تو يني همينا، حواسم بت حس دختر كوچولو، همينا يني دور و برم بپلك. كه من عميقن متوجه م كه تو با اين كارت مي خواي بم بفهموني، بات حرف بزنم، كه بم بفهموني ايگنورم نمي كني. كه توو روزت ياد من ميفتي و و و... اما؟ من خودت رو مي خوام. صدات رو. دماي پوستت رو، اون بوي لعنتيتو، اون خنده تو... اصن اينا هم هيچ، من مي خوام دلم كه گرفت، وختي كه ترسيدم، وختي حس كردم نياز دارم يه مرد توو زندگيم باشه بيام بات حرف بزنم... هيولا من توو بُرهه اي از زندگانيم هستم كه نياز به معاشرت دارم نه س**ك...س صرف... البته كه تو حتي شبيه س***ك...س صرف نيسي، بگذريم كه نيدونم شبيه چي هستي... ولي من نياز به معاشرت دارم، نياز دارم به اون لحظه اي كه حاضر مي شم نه ها، اون لحظه اي كه ميرسم به بغلت، به دستات هم نه. من به اون لحظه اي كه دارم ميام پيشت نياز دارم. به اون حس و حالي كه توو راه اومدن بهت نياز دارم، به اون تب و تاب... به اون حس ِ لعنتي كه دارم پيش عزيز ِ دلي مي رم نياز دارم... اين روزا به بغل عاطفه دار نياز دارم، نه يه بغل لذت دار...

 

** دونات كوچيكا با روكش پرتقالي از اون شيريني فروشي ته پاساژ گاندي...

 

*** مامان برام يه سو**تين خريده دلبر، دانتل سفيييييد... بعد؟ بلوز ساده استين بلند كله غازي يقه بااااز مي پوشم، اين لبه ي گل گلاي دانتل ِ سو**تين مي زنه بيرون، اصن يه وضي ...

 

****من مي گم ادما در دوحالت يه زندگي بي هدف دار رو توو زندگانيشون انتخاب مي كنن، زندگي بي تعهدي و بي ريليشنيو تفريح گونه و تجربه گونه با ادما بودن رو...يكي وختي سنت پايينه. ١٨سالته، ٢٠ سالته... تجربه ت كمه، مي چشي ...يكي وختي سنت مي ره بالا، بالاي ٣٠، بالاي ٣٥... يه جا كه اتفاقن تجربه دار هستي، اما تجربه هات تلخ بوده نتيجه ش. يه جا كه به اصطلاح خودمون ول داديم ديه...بعد من حس مي كنم الان توو اون برهه نيستم. توو اون برهه ي كيف گونه ي بيخيال طوري كه ادما رو تفريحي ببينم. انگار توو سن ساختنم...

 

** هنو نفهميدم شوما مدلت سكوت-ه، يني كلن حرف نمي شي، سختته حرف زدن، كلمه نمي شي يا نه، خودت بام حرف نمي زني. خودت سكوت اختيار كردي...

یکشنبه چهارم آبان 1393 | 0:54 | پرستو |

* هيچ كس مثه من نمي فهمه اين ايكون هاي وايبر رو... كه چطو هركدومشون چقد معني داشته پشتش، كه هركدوم چطو تونستن گريه دارم كنن، چطو هر كدوم لبخند دارم كردن، نفسمو بند اوردن حتي... كه اين روزا وختي برام اون لب رو مي فرسته، كه بين همه ي حرفامون مي فرستي حتي، كاري كه بعيده از تو، بعيد...لاي همه ي سكوتاش، همممه ي سكوتاش. من چه حال ناباوري دارم. كه ازش مي پرسم: اينو بذارم رو حساب بوسه يا از اون لب خوشمزه ها؟ مي گه: هممممه ش... گفتم: كدوم بيشتر؟ گفته لب... كه گفته سلام جيگررررر. بعد من واقعن دونقطه اُ بودم... 

يا اين روزا وختي دير جوابمو مي دي، پشتش توضيح داري برام ... ديشب خوابم بودم يا استخر بودم... بعد؟ من ايستادم اينجا. دارم نيگا مي كنم كه چطو با همممممه ي سكوتت، مهربوني داره چيكه مي كنه از لاي انگشتات... كاش نميرم اما. نميرم تا وختي تو دلت بخواد به زبون بياي. خعلي لذتبخشه همه ي اينا ها، خعلي اما كور شم اگه دروغ بگم، ته همه ي اين لذتها و نفس بند اومدنا يه ادم بي تفاوت نشسته. يه ادمي كه بي تفاوت شده واسه اينهمه دير دير ريكشن داشتن... 

 

** عاقاهه مي گه: من ٣ سال پيش با دختري بودم، اسمش سارا بود.٦ ماه باهم بوديم. يه لحظه حس كردم نمي تونم باش ادامه بدم. زندگي و كارم خعلي درهمه، برنامه ي زندگيم بهم ريخته. باهاش كات كردم برم زندگيمو درس كنم... سارا اما به همه وصل شد كه من نرم، گفته بود اگه حسين بره، من مي ميرم. مي گه من رفتم اما. مي گه نه حرف خودشو گوش كردم، نه حرف دوستامو... بعد يه سال رفتم سراغش، رفتم كه برش گردونم، مي گه برنگشت... گفت من با سارايي كه مي شناختي خيلي فرق كردم. برنگشت... بش مي گم: زندگيت روبه راه شد، اما باز اون حس رو با كس ديگه تونستي تجربه كني؟ مي گه نه، مي گه چند وقت پيش باز رفتم سمتش، گفتم كه سارا من ديگه به هيچ دختر ديگه اي نمي تونم بگم دوستت دارم... گفت اما برنگشت... سارا رو درك مي كنم. سارا همون موقع كه تنهاش گذاشت، مرده بود. و ادم مرده نمي تونه برگرده... نمي تونه

 

*** دل ديوانه ي من بغير از محبت گناهي ندارد...خدا داند

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

عليرضا قرباني 

شنبه سوم آبان 1393 | 10:49 | پرستو |

*اهنگ هلن... ترديد

نه مي شه با تو سر كنم

نه مي شه از تو بگذرم

بيا به داد من برس

من از تو مبتلاترم

 

** دلم مي خواد تو رو بذارم كنار، هيشكيم نبينم... 

 

*** كامنت هاي خصوصي كه نق مي زنن كه چقد مي نويسم، يا اووووه باز هم كه از اين نوشته ها و فيلان، يا چقد تن تن پست مي كني يا اهههه باز كه از هيولا، باز هم كه چقد نوشتي ازش و همه ش از يه چي داري مي گي و و و ... نخون عاقا، اين پيج رو باز نكن... نخطه

پنجشنبه یکم آبان 1393 | 23:16 | پرستو |

* فك مي كنم ولت كنم يا نه، دور و برت وول وول بخورم؟ ... دلم مي خواد انقققققد برات جيك جيك كنم كه كلافه شي، هرچي كار و درس دستته، اب دستته بذاري زمين، بياي محكم لباي منو ببوسي... 

 

** بعد من همونيم كه توو همون ديت اول مي رفتم با ادمم مي خوابيدم و ديروز توو ديت دوم حتي به عاقاهه اجازه ندادم دستمو تاچ كنه... واقعن چه م شده

 

*** من يك ساله، يك ساااااااله با هيچ كس نخوابيدم و حتي بوسيده نشدم...

 

**** كاش يه جور بلد بودم نفست رو بگيرم... 

پنجشنبه یکم آبان 1393 | 19:57 | پرستو |

* به مسا مي گم احساس مي كنم احساساتم دچار مشكل شده، از اين مدل مشكلْ ناتواني جن***سي-ا... احساساتم تحريك نمي شه،  اسم شيك-ش رو بلد نيستم، حوصله هم ندارم بچرخم بين واژه ها، يه كلمه ي قشنگ تر و ادبي تر پيدا كنم... احساساتم ديگه راست نمي كنه، همين طور سرش خم شده با گردن كج افتاده توو روح و روانم

 

** بش پي ام دادم: اگه يكي بخواد خودشو برات لوس كنه، لُپش رو بماله به صورت تيغ تيغت، لوسش مي كني؟

 

پنجشنبه یکم آبان 1393 | 19:18 | پرستو |

* نمي دونم ديگه دوستش ندارم يا فقط خستمه از هيولا... نيدونم. نيدونم...

 

** بعد نشستم پيشش. رضا يزداني داره مي خونه: اگه عاشقت نبودم، پا نمي داد اين ترانه... بيخيال بدبياري، زنده باد اين عاشقانه... دروغ چرا؟ بغضم نشده بود. مثه يه پيرزن فقط زيادي خسته بودم. گفتم اين اهنگ ُ دوس دارم. زياد كرده... از جلو همون پاركي كه با هيولا قرار داشتم مي گذره. برمي گردم دمبال ماشينشم. سرمو مي چرخونم عقب، مي گه: كسي رو ديدي؟ مي گم نه... اهنگ رو مي زنم از اول...

 

*** مي گم: من هيچي نمي دونم، هيچ نظري ندارم... به من بايد يه زمان طولاني بدي، تهش هم شايد نه باشم. مي گه تو همين الان هم نه اي ... فقط منتظري من ديگه سراغت نيام. حوصله نداري.... گفتم اوهوم. اگه كسي رو مي خواي زود باهاش به نتيجه برسي، برو...

 

**** سردم شده توو پارك، كتش رو دراورده رفته بدمينتون بازي كنه، كتش رو تنم كردم. داشتم يخ مي زدم. گفته: سردت بود؟ گفتم اوهوم. گفته قبلنا بغل و اينا پيشنهاد مي دادن اما من كتمو دادم... گفتم جوك-ه رو شنيدي؟ وقتي خانوما مي گن سردمونه، مردا سه دسته  ريكشن دارن در برابر اين حرف، باهوشايي كه مي گن بيا بغلم، احمقايي كه كتشون رو مي دن، بيشعورايي كه مي گن: نه اصنم سرد نيس... مي گه بعله هم كتت رو بدي، هم احمق محسوب شي... از خنده مرديم

 

*****  فك مي كنم يني دوستت ندارم ديگه هيولا؟... گريه م مي گيره از فكر اينكه دوستت نداشته باشد

 

 

****** چرا نمي ره اين اقاهه؟ من حوصله ي تعهد و رابطه و احساس گذاشتن و انرژي و فيلان رو ندارم... كاش ديگه مسج نده

 

******* دلم مي خواد يه مدت طولاني بخوابم. يه مدت طولاني بخوابم بعد بيدار كه شدم ببينم هيولا وايساده داره بم لبخند مي زنه...

 

چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 20:23 | پرستو |

* پاي يكي از پست هاي اينستام، كپشن كرده بودم:

شايد يه جايي از پاييز، يه جاييش كه هواش داشت رو به سردي مي رفت، يه بوسه به نرمي و ولرمي و طلايي و خوش بوييه شير و عسل رو گونه ت نشوندم هيولا، كسي چه مي دونه...

بعد؟ روزي كه رفتم پيشش اولين روز سرما-دار پاييز بود... اولين روزي بود كه ژاكت مي شد تن كرد توو هواي تهران، توو هواي پاييزي-ه تهران. و من؟ بوسه نشوندم روي گونه ت

اين روزا؟ استاپ كردم اين ها رو، قفل كردم. قفل كردم به رفتنت... به نخواستنت... قفل كردم به سنگ بودنت.... قفل كردم به اينكه مي ري با يكي ديه، هستي با يكي ديگه... مي خوابي با يكي ديگه... اخ جونو، اخخخخخخ.... راست گفتي دخترم. 

يه جايي لخت باشم توو بغلت، تو دراز كشيده باشي، تكيه ت اما به پشت تخت/ ديوار باشه. من قلفتي (غلفطي) توو بغلت باشم. از اين مدلا كه دستت دورم حلقه شده. يه اروم خيالي داشته باشم. يه اطميناني. حتي همون كه ستار مي گه: كي گفته دوستت ندارم، اين حرفا رو باور نكن... بعدتر موهامو از بغل گوشم بدي كنار، يه چي توو گوشم بگي. يه چي كه نيدونم چيه، اما بعد اينهممممه مدت دلم اروم شه... 

 

** تسبيحم دستمه، همون كه دونه هاي رنگي داره، همون كه عمو خسرو برام از كربلا اورده... بعد؟ نرفته باشي... بياي. باشي...

 

*** مي گم ديت داشتن و رفتن با ادم ها-مرد-هاي مختلف واسه خانوما، مثل خوابيدن با زن هاي مختلف واسه اقايون-ه... ته همه ي اقاها/ خانوم ها دلشون پيش يه نفره، همون كه دوستش دارن و اين كارهاشون هيچ معنايي نداره... واقعن نداره

 

****و اِگين چه قد نااميد بودم جونو، هستم... چقدررررررر....

چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 1:22 | پرستو |

*حرف هاي امشب جونو يادم نمي ره... هيچ وخ، هيچ كس اينطوري باهام حرف نزده بود. هيچ كس اينجوري بم ايمان نداش. جز سمي فك كنم... قبلنا. اين روزا رو نيدونم. قبلنا باورم داشت اما... امشب؟ مي سي جونو. مي سي...

 

** ببين شايد من فردا برم با يكي بيرون، شايد عاقاهه ي وكيل به قول مرضي بره، بياد اروپا منو دعوت كنه بيرون و اين بار قول بگيره كه دعوتش رو رد نمي كنم. شايد هزار تا از اين بيرون رفتن ها باشه اما: هنوز مومنم ببين، تنها گناه من تويي...

 

*** لابد تموم نمي شه، لابد...

چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 1:0 | پرستو |

* امروز يه روز خعلي خووووب و پرانرژي بود... اصن گاهي خداوندگار هوا رو جوري تنظيم مي كنه كه بايس خووب بود... امروز يه حال خوش ِ خنده ي كش دار داشتم. مثه همون روز ساعت ١١ تا٥ كه با شيوا اينا گذشته بود... امروز انقد شيطنت كرده بودم كه يادم رفته بود اين پرستو رو. امروز بوي برگ نم خورده داشت، بوي بلال كبابي از دور و بر پارك لاله. امروز بوي بادمجون كبابي داشت. همون موقع كه از مترو تا خونه قدم مي زني و كليد رو تو در خونه مي چرخوني. امروز سيب زميني داغ و پنير-دار داشت با سس خوشمزه. سيگارايي كه توو قدم زدنايه شبونه ي بلوار دود مي شد... امروز پر بود از خنده، پر بود از عكس... اخ گاهي چه همه دور مي شم از اين ادم خندون و شيطون و پرصداي درونم. از اين ادمي كه تمام لحظات حس مي كرد اخي چه همه راحته بي پارتنر حتي. كه معذب ني پيش سمي و علي. كه همون پرستويي كه هميشه خودش دست خودش رو گرفته و پيش دوستاش كه با دوس پسراشون بوده رفته. امروز خوب بود، مث يكشنبه تا ساعت ٥. همون جايي كه هيچ خبري از هيولا نبود. حتي فكرش... امروز بوي قهوه فرانسه مي داد، طعم تلخ و خووبش رو هم ايضن... قورمه سبزي از ديشب گرم شده، با ترشي ليته بادمجون و خيار... امروز از صب هي هوس اين رو داشت كه كاش خاله جان تهران بود، مثه پارسال، ايليا و ايلين رو كه مي ذاشت مدرسه، عمو خسرو مي رفت بام ولنجك مي دويد، خاله بربري خامه مي خريد صبانه مي يومد اينجا. من خواب بودم هنو. با صداي حرف زدناشون بيدار مي شدم. صبانه مي خورديم، مي رفتيم هايپر خريد. مي رفتيم تره بار وسايل ترشي مي خريديم، هربار يه برنامه داشتن... هوا همين شكلي بود، هربار خاله جان بوت بنفش اديداس-اشو مي پوشيد مي گف پري؟ پالتو چه رنگي واسه اين بوتام بخرم؟ رفت سورمه اي خريد، مشكي خريد، گفته بودم كرم-زرد يا خود بنفش. گغته بودم مكمل بنفش، زرد-ه... همه رنگ خريد غير رنگي كه من گفتم، پيدا نكرده بود مي گف... ميومد موهاشو براش رنگ مي كردم، مامانو قسم مي داد ناهار نمي مونه ها. مامان ماكاراني مي ذاشت، اش مي ذاشت،سوسيس سيب زميني مي ذاشت، سوپ مي ذاشت زنگ مي زد به عمو خسرو كه بچه ها رو بردار بيا اينجا ناهار.... هوممممم

امروز خوووووب بود، امروز پر از انرژي بود. پر از خنده، پر از عشق.... من امروز همون ادمي بودم كه بلده چرت و پرت ببافه بهم و سمي به علي بگه: اين انقد ديوونه هست كه بات بيادا فرودگاه... من همون قد ديوونه م. 

 

** من مي ترسم از خونه بيام بيرون. من از قضيه اسيد پاشي مي ترسم... واقعن مي ترسم. و حس مي كنم هرچي جلوتر مي ريم، هرچي متمدن تر مي شيم،هرچي به دموكراسي بيشتر نزديك مي شيم، وحشي تر مي شيم... واقعن مي ترسم..

سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 21:39 | پرستو |

خب علي رضا قرباني داره مي خونه... من رفتم دو تا نون بربري خريدم، با يه حال خوش...حال خوش رو تو بم دادي خب... همين كه بم مي گي: نيستي؟ بعد خب من فقط ٢ روز سكوت كردم. ٢ روز سراغت نيومدم. تو كه مي دوني مدلمو هيولا، سراغم نياي، سراغت نميام. اما همين "نيستي؟" واقعن نفسمو از شادي مي گيره، تو حس كردي نبودمو، به فاصله ي دو روز دستتو مي اندازي طرفم كه هوي كوجايي مثلن؟...بعد تر درسته كه پشت تلفن اونجايي كه گفتي: من شادي بلد نيستم، تو بيا شادم كن... درسته گفتم انقد بداخلاقي كه ادم دوس نداره بياد طرفت. كه تو بي احساسي، كه مي ترسم ازت حتي...گفتي عجب دراكولايي بودمو نيدونستم. گفتم اره، تو هيولايي... بداخلاق، بي احساس، سرد. كه هرچي ادم مي گه سكوت مي كني. و من مي ترسم بيام سمتت... بعدتر بالبخند گفتم همه ي اينا رو. با يه خونسردي و لحن خوش. فك مي كردم اگه يه روزم اين حرفا رو بت بزنم وختيه كه يا گريه كلافه م كرده و بغض وخيلي بدبخت گونه و طفلكي بنظر ميام يا وختي كه عصبانيم. انقد عصباني كه پشت تلفن جيغ جيغ كنم. يا مثلن يه حال ترحم انگيزي مثه وختي كه رفتم ديت و نتونستم اقاهه رو تحمل كنم...هيچ كدوم نبودم اما... بعد از اينكه قطع كردم، مي دونستم كه انرژيت اومده پايين. انگار يه سوزن زده باشي و همه بادت خالي شده باشه... بعدتر؟ خب من بلد نيستم بي رحم باشم. من بلدم مثه يه جوجه خودمو جمع كنمو برم گوشه ي بغلت خودمو جا بدم. بعد سرمو بكنم توو پرام... مدلم اينجوريه كه يه چي بگم دلت غنج بزنه و صدات دربياد. كه بت گفتم: 

و با اينكه هيولايي دليل نمي شه دلم نخواد تو اين هواي سرد، تو بغلت مچاله نشم... دليل نمي شه دلم نخواد گردنت رو نه ها، شونه ت رو هم نه. يه جايي تو هلالي گردن و شونه ت رو، اون نرمه ي لعنتي رو گاز نگيرم
شب بخر

هاهاها، صداي اي سگ تولههههههه ي تو بلند شده با يه لب :)... 

و من؟ يه لبخند مداومي از ديشب روو لبامه. لعنتي همه ي حال خوشم به تو وصل شده...

 

** ياد گرفتم هميشه ادم نظراتشو نبايد تيز و با لبه چاقو بگه... با لبخند و ناز و فيلان هم ميشه... بلد نبودمش.

سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 11:11 | پرستو |

*بوي قورمه سبزي ز اوضاع خونه مي شنوم. قورمه سبزي با لوبيا چيتي... لوبيا قرمز مزخرفه

** چيپس مزه

*** لبو رو دو نيم كردم، روش شكر پاشيدم.گذاشتم لاي كاغذ فويل... گذاشتم تو فر. گريل شده... يه جاهاييش، دورش، لبه هاش به يه قرمز-سياهي مي زنه. يه رنگ س***ك****سي ِ كوفتي گرفته. اون دونه هاي شكر كه اب شده و جذب جون لبو شده، يه شيريني ِ مذاب خووبي داره. شايد هيچي مثه لبو شبيه تو ني، قرمز-ه و داغاداغ-ه... مثه توئه خر

**** وقتايي كه ان لايني يه جور غمگيني خوشحالم و دلم قرص-ه... يه راحت خيالي دارم

***** فردا بايد برم بيرون، حيف اين هوا ني؟ 

****** ديگه گريه نكرد، فقط حوصله كرد... 

دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 20:9 | پرستو |

اينكه تو هيولايي دليل نميشه كه من دلم نخواد توو اين هواي سرد، تو بغلت مچاله نشم... اينكه تو هيولايي، دليل نمي شه هوس نكنم چاييم رو با تو بخورم...دليل نمي شه دلم وول خوردن و ورجه وورجه دور و برت رو نخواد...دليل نميشه دلم نخواد گردنت رو نه ها، شونه ت رو هم نه. يه جايي تو هلالي گردن و شونه ت رو گاز نگيرم. كه دلم نخواد با تو حرف بزنم، كه حرف بزنم، حرف بزنم... اينكه تو هيولايي و سكوت مزخرف داري و يه گوشه وايسادي و بداخلاقي و نيستي دليل نمي شه، من تو رو از ياد برده باشم/ ببرم...

دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 19:12 | پرستو |