X
تبلیغات
انگشت اشاره











انگشت اشاره
*اقاي وكيلي مي گه كسي كه صادقه، حتي صداقت توي چشمهاش هم ديده مي شه...اقاي وكيلي مي گه چشمايه صادقي داري پرستو...حرف اقاي وكيلي حس حماقت تموم لحظه هاي زندگانيم رو دور مي كنه... حرف اقاي وكيلي باعث مي شه سعي كنم چشم هات رو توي ذهنم مجسم كنم.نه چشم هايي كه از توو عكسات بم زل زده، چشمايي كه باش تو تاكسي نشستم و عينك افتابي-ت بر داشتم، بس كه نمي تونم با كسي كه عينك تيره زده ارتباط برقرار كنم، بس كه اون لحظه ها فك مي كردم بايد به خاطر بسپارم، نه چشمهات رو، نگات رو... چشم هايه مردي كه تو رستوران رو به روم نشسته بود، ملول نبود از هم صحبتيم. غرق خنده بود و شيطنت و حال خوش...هرچند اقاي وكيلي باعث شد به چشم ها بيشتر فكر كنم، اما دست ها...هنوز هم دست ها براي من قشنگ-ترن...هنوز هم لامسه براي من دنياش عجيب تر و خاص تره، حتي از بويايي و چشايي...

** فيلم خوب مي خواهيد؟ temple Grandin رو تماشا كنيد

***عشق براي من ساده است، دوست داشتن هم...ادم هايي هستند كه دوست داشتن را بلدند، چشم هايشان مي گويد لابد كه بلدند... محراب قا*سم * خاني و بانويش هميشه جز كساني بودند كه نرمي و بويه لطيف دوست داشتنشان را مي مردم.ارامش لبريز، دقيقن لبريز كلمه اي است كه بين اين دو موج مي زند...من دوست داشتن، رابطه و عشق را ساده مي بينم، زيادي ساده... 

**** من اصطلاح اينكه مي گن"چون سخته بدست اوردنش"، چون "دور"ه و... براي همين شيفته ي يك ادمي داخل پرانتز بابايي لابد، مي شي رو نمي فهمم. و اكچولي كلن ادم ها رو نمي فهمم كه اين روزها هي مي گن: چون بدست اوردنه فيلاني سخته، انقد طرف هلاكشه...من نمي فهمم اينطور خواستن رو. يا واضح تر اين "دليل" براي خواستن رو... كه اين روزها انقد گفته شده كه اصن شده يه اصل محكم و پذيرفته شده... من؟ يك سري المان ها دارم براي خواستن، ادمي كه اين المان ها را داشت، مي خواهمش.هر چه بيشتر اين المان ها را داشت، بيشتر مي خواهمش، هيچ ربطي هم به مدل بدست اوردنش نداره... اگر ادمي هم بدست اوردتان و بعد رها كرد، براي اين نبوده كه لابد شوما ادم سريع الوصلي بوديد و دلش رو زديد و فيلان. تنها شوما ادم او نبوديد. با شوما بيشتر از اين حال نكرده. شوما اون چيزايي كه اون دنبالش بوده رو تو رابطه بهش نمي داديد. همين... اين قضيه ي دور بودن و سخت الوصل بودن براي من اراجيف است.نخطه

پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 2:37 | پرستو |

*فك مي كنم مشكلات بزرگتري از بابايي و عاشقيش دارم. مشكلاتي خيلي بزرگتر از عشق...و هميشه فكر كرده بودم عشق نجاتگره، اما اشتباه كرده بودم لابد...شايد هم من استثناش بودم، براي همه نجاتگر بوده الا من...بالاخره هرچيزي استثنايي داره...

فك مي كنم دردها و خستگيايه بيشتر از ايني دارم كه برم زخما و خستگيايه يكي ديگه رو ليس بزنم تا خوب شه. تا درداش كمتر شه... 


** ما را به نيمه ي پر ليوان چه كار...


سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 | 22:30 | پرستو |

* فك مي كنم بعد از اينهمه اشتياق برات، بعد از اينهمه دل دل كردن برات، اگه نشي انگار با دهن خوردم روي زمين اسفالت...روي زميني كه اسفالتاش درشته.نمي گم با صورت، با دهن...از اونجور زمين خوردنا كه دندونا لب رو مي بُره، كه دهن از خون پر مي شه...كه درد پاره شدن لثه ها، كه پاره شدن لب...از اون مدل زمين خوردنها كه خون و درد همه ي صورت رو مي گيره...كه اشك هم...


** هوممم اهنگ شا***هي***ن  ن***ج**في.... اخخخ

دارم تلو...دارم تلو...از نيستي مستم/حالا دكارت مسخره ثابت كند هستم

بوسيدمت، بوسيدمت، بوسيدمت از دور...

در هر خيابان گريه كردم، گريه من را كرد...


*** چه بلاتكليفم وسط اين بحران...

**** اوست نشسته در نظر...من به كجا نظر كنم؟...

***** دلم يكي از اون عروسكايه wall-E مي خواد. با اون چشمايه غمگينش زل بزنه به من.من بميرم براش...

دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 | 23:57 | پرستو |

* مي دونيد هنو من در تحيرم از كامنت شيما نه، از صحبتي كه باش داشتم...بعد ادم انقققد مهربون ؟ كه بخواد بم كمك كنه انقد والنتيير-طور... بعدتر كه حتي قول داده كمك كنه كه تزيين كنم كيك بابايي رو... كه بم بگه چطو كرم درست كنمو فيلان...و تحيرم تو اون اعلام كمكه نيس، تو اينه كه بم گف مي تونم از وسايلش استفاده كنم، يا حتي برم پيشش باهم درست كنيم... من هيچ وخ همچين كاري نمي كردم، هيچ وخ يه ادمي كه انقد دور بود رو ساپورت نمي كردم.يه كوچولو كمك شايد، اما انقد زياد و مهربون طور و فيلان، نه...واقعن بعضيا خيلي مهربونن...خيلي...


** دوستاني كه مي گفتن شوما كه مي گي كيك س**ك***سي باشه، س**ك**سي باشه، چطو مي شه يه كيك اخه اونطور باشه؟ بايد بگم كه جوينده يابنده ست، بعله جانم...با كمك ندا جون يه طرحي پيدا كردم خووووب اقا، خووووبببب.... رو كاپ كيك بابايي قراره نوشته :eat me.   ;)...داريم س**ك***سي تر از اين ايا؟ هومممم خرسندم...تو پرانتز كلي ماچ واسه تون گذاشتم ندا جون ؛)


*** مي گم تو اين شماره هايي كه به خانوما مي دي، من خانوم شماره چندم؟ مي گه خانوم شماره ي يك...شوما فِرست ليدي مي باشي... بعد دلم ضعف مي ره برات. براي اين صداي خسته ت.كه مي گي دو تا كامپيوتر گذاشتم جلوم، دارم دو تا كارو همزمان انجام مي دم. بعد سعي مي كنم تو صدام كللللي هيجان و شيطوني باشه.تا شايد حاله خووبه برسه بهت.جوري كه هي صدام كني كوووچووولووو... راستي اقاي بي تفاوت-طور، هواسم بود اون وسطا پرسيدي كه شيطنت كه نمي كني؟...

شنبه سی ام فروردین 1393 | 23:33 | پرستو |

* حكايت من، حكايت اون اهنگ شهرام شكوهي-ه...

قصه ي عشقي كه مي گم قصه ي ليلاي مجنونه...با يه روايت ديگه ليلي جاي مجنونه...مجنون سر عقل اومده شده اقاي اين خونه...

يه وختي به اين اهنگ مي خنديدم، برام چيپ بود.حالا؟ بايد اين اهنگه به اين روزام پيوست شه...پوففففف


** بعد اين روزا كه عكسا و كپشن-هايه الاهه رو مي بينم، از رفقايه ماهان، همين طور جا مي خورم كه عهههه اين كي عوض شده اينهمه،بعد مثلن  ميخام به ميناهه مسج بدم كه مينا اين الاهه چي مي گه؟ خاله قوربونت بره، لاحول ولا قوه الا بالله ... خنده م ميشه خب از مدلش.بعد از اون مدل حرف زدنا و خنديدنايي كه فقط دو تا ادم قديمي مي فهمنش-ه..،


*** بعد پيراهن و شورت و شكلاتش -الترنتيو بجاي چايي طعم دار، بعد از مشورت هايي كه با جانان داشتيم- خريده شد.هي نگاشون مي كنم دلم برات ضعف مي ره...از اين ضعف واقعنياها. بعدتر وختايي كه جانان مي گه مثه فريبرز عرب نيايه پرتقال خوني، هومممم حالم بهتر ميشه

**** ادم انقد بداخلاق مي شه؟ انقد بد عنق؟ انقد غرغرو؟ واقعن ميشه يه كسي انقد تو بدرنگيا و تيرگيا و عبوسيا فرو رفته باشه؟ گاهي مي خوام يقه ش رو بگيرم تكونش بدم بگم چته اخه؟ چه مرگته؟ چي مي خواي كه نداري؟ همه چي، همه چي داره جز اخلاق ... 

***** شايد كيك تولدت رو خودم برات بپزم جانم. تو همون قالب قلبه...برا تزيينش نيدونم چيكا كنم اما هنو نيدونم كيكي كه خودم برات بپزم س*ك**سي تره يا كاپ كيك ... 

جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 23:38 | پرستو |

* مي ترسمت...

** نااميدمت...

*** علاج ضعف دل ِ ما به لب حوالت كن

**** ايدا...تنها كسي كه فالوش مي كردم. خط به خط...از اين مدل فالو كردنا كه حتي چيزايي كه شِر مي كنه هم مي بلعيدم.جاهايي كه مي ره، چيزايي كه مي خونه... ريز به ريز. يك روزهايي دوست داشتم ببينمش... ٦ سال گذشته از روزهايي كه ايدا رو كشف كردم. و ٢-٣ سالي هم رها كردم ديدنش رو...فك كردم اعتماد كنم به ذهنم،"ديدن" لابد تنها گزينه نيس. يك جايي فك كردم حتي نديدن گزينه ي بهتريه، عيشم رو خراب نكنه ديدن؟... بعد ديروز خعلي اتفاقي پيج اينستاگرامش رو پيدا كردم.بدون اينكه دنبالش باشم. ايدا رو، كسي كه جهان بيني -م رو، لذتم رو عوض كرده بود رو ديدم...يك هيجان جالبي بود. و داشتم فك مي كردم ادم ها مي رسن به اونچه كه دنبالشن،يه جا تلاش مي كنن، شايد يه كم دورتر و ديرتر اما مي رسن

*****لاك كرمه و صدفيه و زرشكيه كه ديروز خريدم...اكچولي زهرا برام خريد

****** ساعت گل گلي، گارد گوشيه گل گلي، نُت بوك گل گلي...همه شون تو يه تِم رنگ باشن. يا كرم-صورتي يا سرخابي-سورمه اي...لدفن

******* با صداي نامجو لدفن...بي گريه لدفن تر

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 22:7 | پرستو |

ذهنم قفل شده گويا...هيچ چيزي به ذهنم نمياد. فراموشي يه وضعيته دفاعي-ه كه ذهنه من براي سروايو كردن انتخاب كرده. بعد واقعن خيلي چيزا يادم نمي مونه ديه... اين روزا دنبال اهنگم. واسه همون كالكشن-ه...ايراني و بيشتر خارجي...ساجِسشناتون با اغوش باز پذيرفته مي شه
سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 10:10 | پرستو |

* پست اخر جانان...

** در من ديگر اثري از حوصله نيست

*** خانم ساندرا بلوك...و فيلم the blind side

*** يه روزي هم دست كنم تو شيشه ي چارمغزا، يه مشت چارمغز پر كنم تو جيبت. از همونا كه خودم پسته هاشو پوست كردم، از همونا كه بادوم هندياش خام-ه....اون يكي جيبت هم توت خشكه و گردو و انجير بريزم. از اون مدلا كه به سليقه ي من گردوش بيشتره...

**** سايه ي گوشواره ها روي گردن... از همون گوشواره ها كه مهره هاي عقيق عنابي رنگ داره...لابد نور هم داره لابه لاي موها بازي مي كنه. دست ِ تو كجاست پس؟ ... معاشرت دست ها و موها رو بيشتر دوست دارم تا نور و موهام...دست هاي تو...دست هاي تو...

***** نوشته بود:خانه يعني "تو" باشي

****** جوري مداوم تكرار مي كنم: در دست هاي چه كسي اسراف مي شوي؟ اكنون كه به ذره ذره ات محتاجم...يك جوره با بغضي، با همه ي طفلكي اي طور بودني كه از خودم سراغ ندارم، جوري كه منتظر جوابتم حتي مي گمش...لعنتي طور ترين بيت زندگاني بنويسيديَش لدفن

******* خانوم ميشه يه كم بديد بالاتر ببينيم؟ 

******** ابي

دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 0:6 | پرستو |

* ١٥ ارديبهشت... ادمايي كه تولدشون مهمه برام، ٢-٣ هفته قبل تولدشون به اين فكر مي افتم كه چي بخرم براشون... هيچ وخ كادوهايي كه مي خرم صرف هزينه كردن نيس، لابه لاشدلم مي خواد عشق و دوست داشتنم بيشتر معلوم باشه تا هزينه اي كه مي كنم. دوس دارم لابه لاي هديه م عشق و بو و مزه جريان داشته باشه...هيچ وخ ادم يه هديه خريدن هم نيستم. يه باكس هديه دوس دارم...و الان كادوهايي كه قراره براي تولدت بخرم، انتخاب شدن... يه بلوز چهارخونه كه توش قرمز داره، شورت باب اسفنجي، يه بسته تي بگ طعم دار، كاكتوس كوچيك...كيك تولدت رو هم مي خوام يه كاپ كيك كوچيك بخرم با شمع ريز، اهنگ تولدت مبارك رو هم خواهم ريخت رو يه فلش و به اقاي كافي من ميدم تا برات بذاره وقتي كه شمعايه كيكت رو روشن مي كنم... اِور نُت-ت رو هم از ٦ اپريل شروع كردم به جمع كردن...شعرا و موزيكا و عكسا...اخرين نت هم قراره صداي خودم باشه برات كه چيزي برات مي خونه....كافه هم هنوز تصميم نگرفتم كجا دعوتت كنم... اين تصميما مثه شادي قُل قُل نمي كنن تو دلم... بعد فك مي كنم ١٥ ام يني اخرين روز...يني همه چي تموم ميشه بعد از اينكه من بهت خواهم گفت كه من يا دوست يه ادمم يا دوست دخترش...و از الان حس مي كنم تو اون چند لحظه اي كه تا بم جواب بدي، من خواهم مرد...و حتي تر فكر كردن بش از همين الان سر درد دارم كرده...گريه م ميشه ديگه از نفهميدن، گريه م ميشه ازنفهميدن تو... اخ بابايي...تا ١٥ ام به خودم حق دادم كه دور و برت جيك جيك كنم، هر باري كه مي خوام صدات كنم همون مدليه خودم به ته اسمت جوون بچسبونم و برات شيطوني كنم...هر وخ خاستم بهت زنگ بزنم و صدات رو بميرم... تا ١٥ ام فقط... و از همين امروز قراره كاري نداشته باشم نفهميدنت رو... لذت ببرم از همين مدل داشتنت، و حرف نزنم ديگه در موردت...هي رفتارت و حرف زدنت رو نچينم كنار هم تا بخوام بفهمم داري بام چيكار مي كني... كه هي نگم اينو گفتي يني اون، اون گفتي يني فيلان... ٢٢ روز وقت دارم كه تو لحظه جرعه جرعه بنوشمت، مست شم ازبودنت و نمي گم كه سيوت كنم، من ادم سيو كردن نيستم، ادم لذت بردنم...من مطمئنم دوستم داري و همه ي دخترايه دور و برم هم، مطمئنن... و هيچ چيز ديگه تا ١٥ام برام مهم نيس...تو مثه لذت بارونايه خدايي كه نرم نرم به صورتم مي خوري و من صورته خيس از لذتم رو پاك نخواهم كرد... اهنگه بود: هرجور مي توني بمون...من با تو سازش مي كنم... مخاطبش رو پيدا كردم. هيچ كس جز بابايي نمي تونه مخاطبش باشه، هيچ كس... چون دقيقن دارم همين كارو باهاش مي كنم تو اين روزا.و حتي از اينكه ١٥ ميخام بش بگم كه بام مستقيم حرف بزنه، واقعن دلم غم داره، يك جايي از من، از دلم راضيه به اينكه هيچي مشخص نباشه و اما باشه...مي ترسه يك جايي از من، كه ازش جواب بخاد و حتي همين قد ازش رو هم از دست بدم... اما عقلم، عقلم نمي ذاره.... 

شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 21:33 | پرستو |

* جانان مي گه: شوما به وول خوردنت ادامه بده

** دارم با جانان حرف مي زنم، بعد يه دفعه ياد فيلم the vow مي افتم، ياد اين مي افتم كه پسره چطو از اول تونس دختره رو عاشق كنه، چطو ايگنور شد، خودش، عشقش، حسش...اما انقد عاشق بود كه تونس صبر كنه و از اول عاشقي رو ياد خانومه بده... انقد عاشقم كه صبر كنم تا باور كني عاشقيم رو؟ انقد عاشقم كه بتونم تو رو هم عاشق كنم؟... وقتايي كه مي تونم صداي توله سگ-ت رو دربيارم حالم خوب ميشه، مثه ديشب كه ساعت ١:٤٥ ديقه اومده بودي خونه، هرچند من خواب بودم، اما پي ام ساعت ٨:٣٠ اي كه بت داده بودمو ديده بودي و توله سگ غليظت رو همون ته شب نثارم كرده بودي... اخ....


*** منتظرم فردا شه، سمي بياد خونمون، شورتايي كه ديروز خريديم رو نشونش بدم

**** مدل معاشرتم با جانان رو دوس دارم، بيرون رفتنها رو كار ندارم...مدل معاشرتم باهاش تو اينستا رو، مدل معاشرتم باهاش وقتايي كه پيش هم نيستيم...اينكه مسافرتيم يا مهموني، چيليك چيليك عكس مي گيريم و برا هم بصورت كاملن انلاين گزارش مي ديم...وختايي كه اهنگ برام مي فرسته، وختايي كه تا با بابايي يه چيزي بم مي گه سريع بهش خبر مي دم، اين مدل معاشرتمون رو دوس دارم...يه معاشرتيه كه من نساختمش، خودش اومده پيداش شده وسط روزام... 

*****  نوشته بود وقتي دلت براي لبش نه، براي زبونش تنگ مي شه.... اخخخخ

****** وختي تلفني دارم بات حرف مي زنم، وختي به من مي گي اصن من خر، شوما فاميل....مي گم نههه شوما پروانه...بعد شروع مي كني برام از كلاقرمزي تعريف كردن....بعد ادمايي كه كلاقرمزي رو مي فهمنن، يه جاي ويژه اي تو قلبم دارن...

جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 23:43 | پرستو |

* اينو از في*س بو*** ك اوردييَمَش :) مصاحبه با عزيز ِ جان، پيمان قاسم خاني بود.يه برش از مصاحبه ش رو كه دوس داشتم:

کلا ایده «سن پترزبورگ» خیلی فانتزی بود؛ چیزی که کمتر در سینما یا تلویزیون ایران محلی از اِعراب دارد. فانتزی‌ترین داستانی که در ذهن‌تان است، چیست؟
قدیم‌ها داستانی نوشتم که همه داستان آن در یک کشتی کروز می‌گذشت. فیلمنامه داستان آدمی بود که هر دفعه می‌خوابید و بلند می‌شد به یکی دیگر از شخصیت‌های کشتی تبدیل شده بود،یعنی یکبار معاون ناخدا بود، یکبار یک قاچاقچی، یکبار دزد دریایی و... . همه این اتفاقات هم، مسیری بود برای اینکه او به دختری که در کشتی به او علاقه‌مند بود، نزدیک شود. این شخصیت با نگاهی به «هفت شهر عشق» عطار در هر قالبی که می‌رفت، قدم به قدم به او نزدیک می‌شد تا جایی که آخرین بار پس از بیدار شدن به خود همان دختر تبدیل می‌شد. کلا یک فیلم دیوانه کمدی جذابی بود که خیلی آن را دوست داشتم ولی شرایط آن جور نشد که ساخته شود. البته یک کارگردان خارجی دوست داشت این کار را بسازد ولی من فرصتی نداشتم که مدت طولانی آنجا باشم و بنویسم.

بعد عاششششق مضمون اين فيلنامه شدم... مخصوصن انتهاش، وقتي كه تلاش مي كنه واسه رسيدن به دختره و اخرش تبديل به همون دختر مي شه...هومممم
** عمو خسرو يه ويدئو نشون داد، كه يه اقا شيره دنبال بچه اهو مي كنه، بچه اهو رو شكار مي كنه فاينالي. بعدتر اين بچه اهوئه از اينكه شكار شده نمي ترسه، شروع مي كنه به شيطنت كردن و بازي كردن با اقا شيره...اقا شيره اولبه روي خودش نمياره، اما اهوئه انقد نازش مي كنه، انقد باش بازي مي كنه، انقد خودشو مي ماله بهش كه اقا شيره هم رامش مي شه.شروع مي كنه به بازي كردن با ني ني اهوئه...انقد كه از اوت طرف كه شير ديه مياد تا اهوئه رو شكار كنه، بعد اين اقا شيره نمي ذاره، اين بچه اهوئه رو پشتش قايم مي كنه و اون يكي شيره رو دعوا مي كنه و نمي ذاره كه دستش به اهو برسه... بابايي؟ اينو كه ديدم ياد خودم و تو افتادم.يني مي شه يه جايي بالاخره اين شيطنتا و ناز كردنام جواب بده؟ ميشه يني تو بالاخره دست از اونهمه سختي و شير-طور بودنت برداري و بياي خيلي مهربون با من بازي كني؟ يه جا مي شه بيام پشتت قايم شم از همه ي مردايه شهر و دلم به بودن تو قرص باشه؟

پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 | 3:53 | پرستو |

* اياك نعبد و اياك نستعين...اياك نعبد و اياك نستعين... اياك نعبد و اياك نستعين


** ديشب قبل خواب، داشتم زمزمه مي كردم: همه حرفام مال تو، همه شعرام مال تو... دنياي من شعرمه...همه دنيام مال تو...انقد تكرار كردمش كه گريه م شد


*** فك مي كنم يك عشق قديمي به من برگشته، عشق به جوراب... دلم مي خواد شروع كنم به جوراب خريدن...جورابا مثل لاكا بلدن با رنگاشون حال ادم رو خوب كنن...اولين جورابي كه بايد بخرم يه جوراب ساده ي قرمز ساق بلند بايد باشه لابد...


**** اونجايي كه همايون مي گه: نديدي جانم از غم ناشكيباست؟


***** سالادها... سالادها محبوبترين هاي من هستند... هيچ وخت از اينكه سالاد مي خورم، حتي وختايي كه زياد هم مي خورم بعدش عذاب وجدان ندارم...سالادها...سالادها بي پيرايه ترين وعده ي غذايي مي باشن... اين روزها توي تنهايي خودم، همين طور كه هي فيلم مي بينم، هي چارتار مي خونه، هي شجريان رو مي ذارم تو پلير، يه ظرف گنده ي سالاد دستمه... 


چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 20:3 | پرستو |

* فيلم la sconosciuta رو ببينيد. كار مال اقاي تورناتوره-س....بعد اونجايي كه داره ترسش رو به دخترش ياد مي ده، همونجايي كه داره يادش مي ده كه چطو از ترس خودش، نترسه...كه بلند شه... هر ادمي ترس درون داره، اين ترسا رو ادما خودشون نداشتن از اول، اين ترسا رو ادمايي كه باهاشون تو ارتباط بودن، توي تو جا ميذارن...نمي دونم چقدر طول مي كشه كه اين ترسا برن. اما مي دونم كه اين ترسا بلدن گند بزنن به گذشت لحظه هات...حتي به گذشتن بهترين لحظات


** اهنگ من؟ 

وقتي كه من عاشق مي شم دنيا برام رنگ ديگه ست....صبح خروس خونش برام انگار يه اهنگ ديگه است

اين اهنگ پيوست شه به مجيك ورد-م، به لاو...اين اهنگ بشه احساس من كه بلد نيست بدون عشق ورزيدن زندگي كنم...و نمي خوام هم ياد بگيرم

*** وقتي ساعت ١٢ شب بم زنگ مي زني، وقتي مي گي فقط مي خواستم حالتو بپرسم...وقتي من هي نميفهممت، هي نمي فهممت بابايي

**** به ارزو كردن ادامه بديد، به نوشتن ارزوها با ديتيل...به نوشتن عادي ترين لحظه هايي كه دوس داريد اتفاق بيفته و فك مي كنين محاله

***** هايده

سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 10:58 | پرستو |

* امروز "چ" رو ديدم... يه لحظه اي بود كه من منتظر بودم تموم شه، همون موقعي كه داشتن اشهد-شون رو مي خوندن... هنونجا منتظر بودم همه چي تموم شه... نشد اما، تموم نشد همه چي... اون لحظه باز معجزه رخ داد، حاتمي كيا مرديه كه با "بوي پيراهن يوسف-ش معجزه رو به من ياد داد، منو مومن كرد به باورش.و امروز با فيلمش، بم خيانت نكرد. به باور من خيانت نكرد... اخخخخ اقاي حاتمي كيا من شوما را دوست مي دارم، از ته قلبم... همونجايي كه اومدي از چمران ساختي، همونجايي كه من قبلش از چكران خوندم و عاشقش شده بودم و تو اومدي قشنگترين مفهوم رو با چمران برام به تصوير كشيدي... هيچ وخ اين كارت رو فراموش نمي كنم... مي سي حاجي

** خاله جان يني كسي كه از چالوس برگشتني، تو جاده پياده ميشه ، از "دهاتي" واسه ايليا و ايلين بستني بخره، بعد الو جنگلي و لواشك مي بينه براي من برمي داره... اخخخخخ من اين مدلي به ياد ادم بودنها رو مي ميرم. همين قدر ريز... دقيقن از همون الو جنگلي هايي كه من هر وخ مي رم بازار براي خودم مي خرم. بعد من گريه م مي گيره ادما اينجوري به يادمنن، جانان، خاله ها و عزيزجون و مامان جان جان جانم جز ادمهايين كه خيلي حواسشون به من هست و من بيشعورترين ادمم تو بيان احساسم...و گاهي حتي بي تفاوت...اما كاش بدونن اين ادمها كه من واقعن مي ميرمشون.بدون اگزجره..


***کمی آهسته تر زیبا
کمی آهسته تر بد شو
کمی آهسته تر خسته
کمی آهسته تر رد شو

**** يه مدته، يه چند روزه ديگه دوس ندارم با سمي حرف بزنم... و حس مي كني امروز، ضربه ي نهايي بوده لابد...وقتي كلي هماهنگ مي كني كه با ديدن فرزانه سورپرايزش كني، و وقتي از در كافه ورتا مياد بيرون، وقتي از اين ور چهارراه مي خواد بره اون ورچهارراه، پهلوي فرزانه حرفي بزنه كه تو شك شي...برخلاف گذشته نه حرف مي زنم نه اظهار نظري، سكوت مي كنم ...لابد يه چند روز ديه درس ميشه اين حس
شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 19:13 | پرستو |

*دوس داشتم هر چند روز يك بار يه متني، جمله اي ، بيتي چيزي براي بابايي مي نوشتم براش پست مي كردم، نه تكست بشه براش. بدونه اينكه منتظر جواب باشم و فك كنم واي اگه جواب نده؟ اگه اينو بنويسم براش سكوت كنه، واي فيلان ...واي اگه اونطور كنه يني بي محلي كرده،؟ يني ديده و نخواسته خودش يه جواب بده و هزار شِت ديگه...كاش اين سلفون هاي كوفتي نبود، هي نمي زد ديليورد، سين، كوفت، زهرمار...كه بدوني مي تونسته جواب بده، كه بدوني ديده اما هيچي نگفته مثلن.هرچند، هرچند كه تو جواب نمي خواي، كه واقعنه واقعن منتظر هيچ ريكشني نيستي اما انگار ويژگيه اين عصر الكترونيك كوفتيه، كه هي دنبالش چك مي كني، خب رسيد بش؟ خب حالا ديد؟ خب حالا خوند؟ و هي هي هي منتظري ببيني "خب حالا چي مي گه؟"...در حاليكه سكوت براي من از هر جواب سُ سُ-يي ارزشمندتره اما دروغ چرا؟ من هم جنون چك كردن سلفون رو دارم...نامه مي نوشتم، نامه هم نه ها، بدون سلام، بدون حالت چطوره، براش از عشق مي نوشتم، گاهي كوتاه، گاهي بلند... مثل الان كه دلم مي خواد يه قسمتي از نامه ي جبران كه به ماري هسكل نوشته رو براش بفرستم، يا شايدم از يك عاشقانه ي ارام ِابراهيمي... دلم كلمه هاي عاشقانه و ساده مي خواد، نه جملات ادا طور و فلسفي... اين حال رو دوس دارم، اين مدل بودنها رو.، و سختتر اين قسمتشه كه گفتن اينها التماس براي باهم بودن و حتي خواستن و گفتن اينكه بيا باهم باشيم نيس.اينها تنها ابراز عشقه.اينها تنها دوست داشتنه من و عشقه منه كه سمت بابايي مي خوام فوت كنم بدون انتظار پاسخي حتي و اينكه كمتر كسي هس كه اين درك رو داشته باشه. هوممم..گاهي هم براش اهنگ مي فرستادم...مثلن الان اون اهنگ داريوش رو مي فرستادم: براي زنده بودن دليل اخرينم باش، منم من بذر فرياد، خاك خوب سرزمينم باش...طلوع صادق عصيان من، بيداري ام باش...و اخر همه ي اينها؟ من همخنان سكوت مي كنم 

** اذري ، با ان صداي بي گذشت پرسيد:عاشقش شده يي؟ گفتم:عشق نمي دانم چيست.بي تجربه م.تازه كارم.نمي دانم اينطور خواستن، اسمش عشق است يا چيز ديگر.فقط،سخت مي خواهمش...سخت خواستن، مي تواند عشق باشد...گفته اند: "به شرط انكه سخت بماند،و نرم"...عجب كلكي هستي تو گيله مرد كوچك! ...به زبان خاصي مي ستاييدم..نمي ستايم، مي ازمايم...ازمون هايتان به كاري نمي ايد اقا! بيش از ان مي خواهمش كه تجربه كارا باشد...اما اگر او تو را نخواهد؟ ... گريه كنان مي روم پي كارم.دوست داشتن، يك طرفه مي شود اما به ضرب تهديد نمي شود.و اين ان چيزي ست كه سلاطين مي خواهند: مردم انها را بپرستند، انها از مردم بيزار باشند. من نه سلطان ادبم نه سلطان عسل.اگر نخواهد و بدانم كه هرگز نخواهد خواست ، گريه كنان كوله بارم را برمي دارم و مي روم، فقط همين...."يك عاشقانه ي ارام."

شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 0:49 | پرستو |

* عزيز جون يني كسي كه يادش مي مونه تو چند ماه پيش بهش گفتي كه مامان برام فسنجون پخت، اما زياد خوشمزه نشده بود.دوس نداشتم فسنجون مامانو... بعد ديروز برات همونطوري كه دوس داري فسنجون رو بپزه، با گوشت قل قلي و پسته و گردو... 


** من هيچ وخ در زندگاني حس چاق بودن نكردم، حس زشت بودن چرا، اما چاق بودن نه.... وقتي از دي ماه شروع كردم به كم خوردن كه هيكلم واسه بابايي خوبتر باشه، هر چند بابايي لاغر دوس نداره، و وقتي اسفند ماه رفتم  رو ترازو و واسه اولين بار ٧٢ كيلو رو ديدم، لبخندمان شد.بس كه هميشه روي ٧٨،٧٦ بودم... و وقتي دونه دونه خانومايه فاميل با يه تعجبي مي گفتن واييي پرستو جون چه لاغر كردي، مثل مانكنا شدي، قد بلند و خوش هيكل...هععععع


*** فك مي كنم هنوز تا ٦ سال ديگه مي تونم با مردايه ٣٠ ساله ديت داشته باشم، هنوز انقد سنم بالا نرفته... ٦ سال يه كم ارومم كرد


****دارم فك مي كنم من ٦ ماهه، ٦ ماه تموم كه به هيچ مردي به جز تو بابايي فكر نكردم و هيچ مردي رو به حريمم به اغوشم راه ندادم و حتي تو رو بيرون هم نكردم از حريمم. سكوت كردم و تو رو كنار گذاشتم واين بار كنار گذاشتنم مدلش فرق مي كنه، از اين مدلها كه نمي گم:اكي تموم شدي، مي رم سراغ ادم بعدي و رابطه ي بعدي...الان سكوت كردم و به اينكه بقول جانان وقتي بعد از خداحافظيه تو برگشته يني نرفته، يني دوستت داره خانوم كوچولو... و هرچند مدل من اينه كه حذف كنم و برم اما الان نمي رم سراغ ادم بعدي، سكوت مي كنم فقط... اين مدل پرستو حس بهتري بهم مي ده...


جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 20:38 | پرستو |

* عاشق اين اقايه عزيزم ببخشيد فرزند لطفن مي باشم، اونجا كه مي گه: من مرد تيپيكال شرقي ام، با اين سيبيل و اين چهره و... خب اخه من بگردم تيپيكال شرقي :)


**  من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم...


*** وقتي مي گي هَوز اِوري تينگ؟ وقتي برام لوكيشن زدي و مي بينم فرانسه اي ، وقتي ازم مي پرسي چي مي خواي برات بخرم؟... بابايي ِ من...


****يكي از پيجايي كه خوندن استتوساش حالم رو خوب مي كنه، استتوسايه نيكول كيدمن-ه... 


***** بشارتي به من از كاروان بيار اي عشق....هميشه رفتن رفتن، ز امدن چه خبر؟


****** ابي

پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 22:50 | پرستو |