انگشت اشاره
* همون شبي كه به هيولا گفتم نه، به هاپو گفتم برو يه تيكه كاغذ بردار، روش بنويس:
من كه بريدم از همه به اعتماد بودنت
بذار پيش بقيه نُت-هات

** الان كه فك مي كنم مي بينم اشتبا كردم از اون ديس گرد خيلي خيلي خيلي بزرگ مرصع پلو مامان عكس نگرفتم... انقد خوشمزه و هيجان انگيز بود كه چشمامو بستمو شروع كردم به خوردن... اخخخخ از بوي كره و پرتقال و ترشيه زرشكا كه ماما با شكر ملسشون كرده بود و خلاب بادوم و پسته هايي كه بخاطر من دوبرابر ريخته شده بود... بس كه من عااااشق مغزم، تو غذا تو شيريني تو شكلات... اصن حديث داريم، شكلات پسته اي و فندقي شكلاتي است از شكلات هاي بهشت...
هومممم. حسف واقعني... اها، ته ديگ سيب زميني غرق در زعفرون هم داشتن اون ديس بزرگه نخطه

*** هاپو گفته:
به تو كه فكر مي كنم باغ ِ خوش ِ عسل منم
مي گه: اين اهنگ-ه شهريار قنبري-ه، اينجاش ماله تو. وختي كه گوشش مي دم هي تو مي ياي جلو چشمام

 

**** من ايا سطح توقعم رفته بالا؟ از سينما و فيلان... اقاي فينچر اين " گان گِرل" اخه چي بود قربان؟ شوما با اونهمه عظمت اينو ساختيد اخه؟؟؟... بعد حالا دروغ چرا منم فك مي كنم همون چيزايي كه گفتيد ازدواج يعني همين، خب؟ خيلي درست بود. منم موافقم... بعدتر؟ يه بار اقاي لطيفي گفته بود وختي دخترايروني رو ساختم همه گفتن فيلم هنديه. گفت و من مي دونستم دارم فيلم هندي مي سازم. خوبه ادم بدونه داره چيكار مي كنه و انجامش بده... حالا من؟ مي دونم ازدواج چيه و چيكار مي تونه بكنه اما مي خوامش

***** لِگ قرمز خال خال سفيد دقيقن همون جا بود، تو شلف روبه روي من. قيمتش؟ گرونتر از همه ي لگي هاي ديگه بود اما هو كرز؟ من بايد يه لِگ قرمز خال خال سفيد داشته باشم. و؟ بعله سايز بنده يه سوراخ فيلان داشت ... و من لب و لوچه اويزون چند بار سوال كردم كه باز هم اين سايز رو مي ياريد؟ و جواب فقط نع بود...
اما من كه مي دونم يه جايي اين لگي قرمز خال خال سفيد منتظره من وايساده تا بيادو بشه ماله من

 

سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ | 0:4 | پرستو |

*بعضي وختا خووبه ادم يه چيزي رو قبول كنه از خودش... مثه اينكه من ادم گوشت تلخيم.

** از وختي با هاپو-ام سه تا عادت به زندگيم اضافه شده:
١- كمتر سو**** تين مي بندم وختاي خواب يا موقع هاي ديگه كه كم حوصله و خسته م...
٢- در روز صورتمو با اب گرم و صابون چند بار مي شورم
٣- قبل خواب شب مسواك مي زنم

*** اگه نوازش تو نباشه، گل گلخونه خاره

**** كاااااام آن... اين مسخره ترين شوخي اي بود كه مي شد فيس بوك با من بكنه... برداشته اون بالا، اون قسمت پيپل يو مِي نُ ، خواهر هيولا رو بم معرفي كرده... وات دِ فاك ريلي؟ من حتي هيولا رو جزي از فرندام ندارم و خواهرش رو از كوجا ميشه بم ساجست بده؟... هُلي شِت... مزخرفترين شوخي دنيا بود، مزخرف

***** به نظرم همه كاراشون تهوع اوره برام... بعد اينهمه سال به يه ميزان خيلي بالايي هنوز هم باهم س***ك**^^س دارن و هم جروبحث... جوري كه مي تونم بگم يه جور ٩٠٪ اي حرف هم رو بعد ٣٠ سال زندگي نمي فهمن... يه جوري كه بجاي حالت محبت و عاطفي، حالت بحث و انتقاد هست تو هممممه ي حرف هاشون. و شوما نمي دونيد چقد غمناكه كه ادم ها فقط باهم بحث كنن... از جاي خون مردگي ها و دندون گرفتنا و كبوديايي كه روي بدن زن مي بينم لبخندم نمي شه، يه جوره بدي عصبيم مي كنه... يه جوره بدي وختايي كه كنارشونم عصبي مي شم. يه جوري كه مطمئنم باهم بودنهاشون به سر اومده. كه يه صندوقچه ي گنده ي مشكلات حل نشده دارن كه هردفعه كه سر يه موضوع بحث مي شه بازش مي كننو حالا حالاها نمي تونن ببندنش... يه جوره بدي بلد نيستن باهم شوخي كنن، بلد نيستن همديگه رو مهربون توو بغل بكشن، بلد نيستن باهم مهربون باشن،بلد نيستن باهم حرف بزنن...
من نمي گم ادم ها باهم مشكل نداشته باشن اما مي گم كاش بلد باشن كه يه مشكل رو حل كنن بذارن كنار...مشكلاي حل نشده بالاخره گه مي زنن، بالاخره...

****** من بلد نبودم منتظر كسي بودن رو، منتظر اينكه يكي برسه، منتظر اينكه اكي باهم غذا مي خوريم... منتظر بودن هاي دو نفره رو بلد نبودم... توو خونه هم هيچ وخ بهم ياد داده نشده بود. ما هميشه سر يه تايم غذا مي خوريم، هميشه سفره داريم و همه باهم شروع به غذا خوردن مي كنيم... اما. نيدونم اون حسه كه تا فلاني نياد هرچيم گرسنه باشم منتظر مي مونم تو من نيس/ نبود... من تغيير كردم اما. هاپو

وختي از شمال حركت مي كنه حتي ١٢ شب، من تا ٤:٣٠ صبح كه برسه بيدار مي مونم... وختي واسه اون ازمايشش كه مي بايست تموم شب رو نخوابه، من تموم شب رو باهاش بيدار موندم، وختي شب مي خوايم بخوابيم، توو يه تايم باهم مي خوابيم. هرچند كه من اينكارا رو بلد نبودم و سر يه تايمي مي گفتم اكي من خوابم مياد، شب بخه... اما الان؟ اينطوري نيس... 

من خيلي تغيير كردم، دوست دارم اين حسا رو هم، داشتنشون رو هم
اما؟
اما اسم اين حسا چيه؟ ادم شبيه يه حيوون دست اموز نيشه؟ همه ي اون "خود" بودنش، هويتش ازش گرفته نمي شه؟ شبيه اين دختراي لوس كه شب بخه عچقم مي گن و تهش مي گن بوج بوج نيشه ادم؟...
نيدونم

******* از ادم هايي كه اتفاق هاي خوب و خوشبختي و حال خوششون رو مثه يه اتفاق پيش پاافتاده بيان مي كننو براي اون لايه ي گرده ي خوشحالي كه گاهي تو داري نگاه تحقيراميزو اخي كه چه چيپي شوما و فيلان، حالم بهم مي خوره...

دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 1:43 | پرستو |

از ديروزه يه چيزي ذهنمو مشغول كرده... همون لحظه هايي كه داشتم با هيولا حرف مي زدمو بش جواب ميدم، همون لحظه هايي كه قلبم مچاله شده بود و دلم مي خواست برم توو بغل هاپو... كه برم خودمو تووش قايم كنمو بو بكشمش و حتي بش بگم مرسي كه اونقدي بام خووب بودي كه وختي هيولا اومد حتي يه لحظه شك نكردم كه حالا تو رو انتخاب كنم يا اونو؟... كه ياده اون روزي كه واسه اولين بار ديدمت افتادم. بعد از اينكه از پيش تو برگشتم، رفته بودم كافه آن پيش سمي. چشمام قشنگ داشت مي خنديد. سمي بغلم كرده بود گفته بود شبيه ادمي هستي كه انگار از پيش هيولا برگشته. امروز علي رو ديدي انقد خووبي؟... گفته بودم نع...

اون شب كه فميدي اونهمه گريه دارم، هق هق دارم. دلم مي خواست بگم مرسي واسه همه ي اون سگ سگيه توي چشمات كه با من مهربونه.كه مسا مي گه بت بگم : من يه دوست دارم خودش هاپوئه اما از تو مي ترسه...

دلم مي خواست بيام بت بگم كه چققققدر هيولا رو مي مردم، اعتراف كنم به هممممه ي دوست داشتن هام براي اين مرد. و تهش بگم كه از وختي كه اهنگ سلن ديون رو گوش كرده بودم: يو لاود مي بك تو لايف رو، دلم يه همچين ادمي خواسته بود، كه دروغ چرا؟ زوركي به يه ادمي هم چسبونده بودمش. نچسبيده بود اما. حتي اين اهنگ بهش هم نمي يومد. خودم هم مي دونستم اما چسبونده بودم... مرسي كه شدي ادمه اين اهنگ...

ولي؟ من از شك داشتن هاي ادم ها، از گير دادن هاي بعد شنيدن قصه هاشون مي ترسم... مي ترسم كه واي اگه بيادو بعدش نگاهش فيلان شه چي؟ اگه به حسم شك كنه چي؟ اگه فك كنه هنوزم هيولا رو بيشتر از اون دوست دارم چي؟ يه لحظه هايي باورم نكنه چي؟

يه چيزي ته ذهنم بدجوري داره راه مي ره، كه ادما بايد از همچين اتفاق هايي باهم حرف بزنن؟ مي دونم به ادما بستگي داره، خب. بعد بستگي داشتن چي؟

اون شب كه داشتم از گريه هق هق مي كردم تا ٤ صبح، به جاي اينكه به هاپو بگم از دلتنگيشه گريه هام، بش مي گفتم قضيه هيولا رو...

من نيدونم ادم هاي ديگه چيكار مي كنن، اما من دوست دارم كه از همممممه چيز بتونم با ادمم حرف بزنم. كاري به درست و غلط بودنش ندارم. خواسته ي من اينه...

اما دو سه روزه دارم فك مي كنم در مورد اينكه هيولا رو بگم يا نه... كار درستيه گفتن؟

شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 2:3 | پرستو |

سلام... صب بخه عطر بهارنارنج بارون خورده ي من

پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ | 10:52 | پرستو |

امشب؟
گريه م... خيس ِ خيس
بعد؟ كاش مي تونستم عكس بگيرم از حرفاي امشب هيولا، از جواباي خودم... بذارم اينجا و بي حرف برم... به قول مسا هيولاي اونم هس اخه، شومام لابد... بس كه خوندينش
امشب؟ بم پيشنهاد داد... بم قول داد كه از كارش كن مي كنه، قول داد كه جبران مي كنه، در جواب همه ي حرفاش گفتم ديره... و گفت بش تايم بدم. اينهمه مدت تحمل كردم، اين يك بارم روش... بش فرصت بدم...
باورم نبود. اون ادمي كه اونجور داره بم اصرار مي كنه هيولاس... كه يادشه بم قول پيتزا داده. كه گفتم من پيتزامو خيلي وقته پيش خوردم تنها. كه گفته نههههه. اگه نمي خوام باش باشم اكي، ايرادي نداره فقط يك بار باش برم بيرون، كه مَرده و قولش... فقط قرار پيتزا رو باش اكي كنم... كه گفته فقط يه سوال... دوستم داري يا نه؟
و گفتم دوستش دارم و خواهم داشت اما ياد گرفتم دوس داشتن همه چيز ني
بم گفته يني تو نمي خواي؟ گفتم اوني كه نخواست تو بودي... گفت خواستم باور كن، فقط بيزي بودم... گفتم باور نمي كنم. چون من چيز زيادي ازت نمي خواستم، چون درك مي كردم كار داشتناتو و تو نخواستي ببيني... گفته اكي، گفتم كه درستش مي كنم، برات وقت خالي مي كنم، بازم حرفيه؟
گفتم اره حرفيه، من يك سال و نيم هررررر روز دوستت داشتم، هر روز منتظرت بودم... و تو نبودي و نخواستي بفهمي كه دوستت دارم... و من تموم روزا و لحظه ها برات بودم. الان اما؟ خاليم. ديگه هيچي ندارم... گفته اذيت نكن... گفتم كسي كه اذيت كرد تو بودي... گفته تو بگو چيكار كنم، من همون كارو مي كنم... گفتم واسه هركاري ديگه ديره
اصرار كرده، خعلي زياد... گفته فكرامو كنم، قول داده همه چيو درست كنه.گفته بش جواب بدم. هرچي خواستم همونو انجام ميده، رو چشمش... جوابم؟ نعه. بش اما گفتم اكي. فك مي كنم و جواب مي دم...
ساعت هاست دارم گريه مي كنم، مدام و يكريز
هيولا همون ادميه كه ارزوشو داشتم باهاش باشم، واقعنه واقعن... با همه ي پرستيژ اجتماعي و شخصيت و هات بودنو س****ك******سي بودنو فيلانش. هنوزم اعتراف مي كنم از خيلي از مرداي شهر بهتره... اما؟ نمي خوامش
ديره...
و من نيتونم به هاپو خيانت كنم، به تموم حسايي كه بم پيدا كرده، به تموم لحظه هايي كه كنارم بوده، وايساده تا من اكي بشم... تموم نع هايي كه بش گفتمو نازمو خريده و صبر كرده، تموم لحظه هايي كه اولويت اولش من بودم، وقتايي كه گه خورده تو كارش، تو برنامه ي داداشش، حتي يك بار هم نخواسته من دور وايسم ازش.هر روز صبحش با من شروع مي شه تا مسواك قبل خوابمون...من خرابش نمي كنم، من اين حالو، اين اعتمادو خراب نمي كنمش...هيولا؟ خعلي خووب و خفن. خعلي، اكچولي خعلي خعلي خعلي.. اما من نمي خوامش...

چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 2:46 | پرستو |

* امسال؟ تبريك سال نو برام مهم بود كه به ٣-٤ نفر بگم. به مسا، سمي و زهرا و معصوم و هاپو...دوست هم نداشتم كه سال نو مباركي ام تكست-طور باشه. ادما بايد بدونن وختي داري ارزوي سال خوب مي كني براشون، همه ي صدا و قلبت اينو مي خواد... ادما بايد بفهمن كه دوستشون داريد، براشون وقت مي ذاريدو با بقيه ادما فرق دارنو رفتاراي فست فودي برا اينا نيس...

 

** به هاپو زنگ زدم. امروز. ٤ ام عيد. بعد از ٢٦ دقيه صحبت يهو برگشتم گفتم: اميدوارم سال خووبي داشته باشيد. از خنده تركيده... گفتم اميدوارم سالي پر از بغلاي قاشقي داشته باشيد، با دوس دخترتون مهربون تر باشيد، كمتر باش هاپو باشيد. پر از بوسه هاي كش-دار و جيوسي باشه. پر از لباس زيراي سِت تور توري، گاهي ساتن هم خووبه. بررراق و درخشنده-طور... پر از گاز هم باشه حتي ... خنديده گفته بهترين ارزوي سالم بود. به همچنين خانوووم :))

 

*** با طناز داريم واسه اش دوغ كوفته قلقلي درست مي كنيم. من خعلي مرتبو به رديف كوفته قلقليامو توو صف چيدم پشت هم. به خط... سمت طناز؟ شلم شورباييه. بقول خودش انارشيست-طوره. شلخته و درهم برهم... هيچ كدوممون حواسمون نبوده. يه دفه طناز به ظرف جلومون نگا كرده گفته: شخصيت ادما را حتي از مدل چيدن كوفته قلقلياشون هم ميشه فميد :) تو هميشه همينقد مرتب و اتوكشيده و همه چي به جاشي پرستو

 

**** يه بازي داريم با هاپو. وختي مي ريم خونه كسي مهموني. از بوي خونه، غذاي شام/ ناهار ميزبان رو حدس مي زنيمو برا هم تكست مي كنيم حدسامونو. قول هم داديم تقلب نكنيم... شام/ ناهار هم كه سرو ميشه غذاي واقعني رو بهم مي گيم... هاپو؟ بوياييه فوق العاده اي داره...
اون روز توو شهرك از ماشين پياده شديم، داريم سيگار مي كشيم. مي گه: بوي پياز داغ مي ياد. مي گم اخخخخ اش رشته. خوش بحال ادماي خونه اي كه اش رشته دارن... گفته نع دخترجون، اين بوي پياز داغيه كه داره با گوشت چرخ كرده تفت مي خوره... نگاش كردم. خنده م گرفته. هاپوي ديوونه. يه خلي مثل خودم گيرم اومده...

 

***** هيولا سال نو رو بم تبريك گفت... هع. بهمين مسخرگي دو ساله كه ازش تبريك سال نو دارم... دو تا عيده كه يه ادم توو زندگيه من حضور داره و بم تبريك مي گي... جالبه برام.يه اتفاق جديده

سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 21:45 | پرستو |

* اون روز مي گه دخترجون شاخ نشيا، اما از رانندگيت خوشم اومد. استايل داري واسه خودت... اون روز توو راه برگشت از جاده قديم، مي گه پرستو من اصصصصن اعصاب و حوصله ي رانندگي كساي ديگه مخصوصن خانوما رو ندارم، با اينكه خيلي برام سخته كه ماشين كس ديه رو بگيرمو سوار ماشين امانتي نمي شم، اما اگه از اين رانندگي خانومانه ها بودي اصن حوصله م نمي گرفت پيشت بشينمو بت مي گفتم كه بده من رانندگي كنم. اما خووبه، ديوونه رانندگي مي كني. دست فرمون داري واسه خودت، خوشم اومد...

خب؟ اينا رو گفتم بتون؟ تعريف كردنا و فيلانشون رو؟

امروز زنگ زده، بچه جون كي پشت فرمون مي شينه توو جاده؟ گفتم من. گفته اروم رانندگي مي كني، هوا بارونيه. پيچا رو باسرعت نمي ريا، سربه سر راننده ها نمي ذاريا، توو رانندگي باهاشون كل كل نمي كنيا... گفتم هاپو جوووون، مگه من تند مي رم اخه؟ گفته اينجوري صدام كردنت فايده نداره، بعله. جدي دارم بات صحبت مي كنم... گفتم چش خو :|...گفته حركت كردي بم بگو تا برسي هم بيدارم، رسيدي بم خبر بده...

 

** نيدونم توو مسافرتم نت دارم يا نه. تموم لحظه هايي كه داشتم اماده مي شدم، تموم لحظه هايي كه مامان مي گفت پري دو بسته ماست چكيده بسته بندي كه عمه ت از روستا فرستاده بردار، كله پاچه رو هم بردار، اون ظرف كشكي كه خودم ساييدم رو بردار، اجيل و جعبه شيريني كه خريديم ببريم شمال رو هم بردار، كاهو و ليمو و خيارشور و تخمه رو هم بردار. نبات و نعنا خشك و شويدو فيلان... امروز؟ تموم لحظه ها حالم خووب بود. حتي لحظه اي كه سبزه و سنبلي كه هاپو برام خريده بود رو بردم دادم شيوا كه وختي نيستم حواسش بهشون باشه... تموم اين لحظه ها، دلم هي پيش دخترام بود... پيش سمي، مَسا و زهرا و جونو... پيش صابر

تموم لحظه ها توو دلم زمزمه مي كردم خدايا لدفن، لدفن لدفن حال دوستام خووب باشه... من نگران دل سمي ام. نگران چشماي منتظر مسا. من نگران صابرم بعد از قدمي كه مي خواد برداره و نگران بي حوصلگياي زهرا، نگران اينكه نكنه اون نخواستن سفر شيراز گند بزنه به لحظه هاي جونو... نگران اينم كه نكنه اين حالشون كش بياد توو روزاي عيدشونو مزه ش رو نفهمن... دعا و ارزوي اول و دوم و سومم شاديه دوستامه... 

ديشب به صابر گفتم، بنظرم روباهه اشتباه گفته به شازده كوچولو كه تو مسئول گلتي... ماها مسئول خودمونيم. ماها گل خودمونيم... اگه حال هركدوممون خووب باشه، اگه حال خودمون خووب باشه اون موقع مي تونيم حال يكي ديگه رو هم خوب كنيم... اون موقع مي تونيم باخودمون هم خوب باشيم... حواستون به گلتون-به خودتون- باشه... در برابر خودت مسئولي 

 

*** اميدوارم روزاي سال نوتون به خوشرنگي ماهي گليا باشا... به همون فرزي و خوش رنگي...به همون زيبايي... به همون قدرتمندي ماهي ها كه همممميشه تا زنده ن خلاف جريان رودخونه شنا مي كنن و فقط يه ماهي مرده س كه چشماشو مي بنده و خودشو مي ده به دست جريان اب... مرسي واسه محبتاتون، واسه تك تك كامنتا و مهربوني كه برام فرستاديد.... من مي دونم، مي دونم خداي شيريني نقل و نباتا كه بووي هل و بهارنارنجش ادمو مست مي كنه، خداي معجزه ها، خداي جوونه ي ريز و سبز سبزه عيداتون حالتون رو خووب مي كنه، حال همممه ي همممه مون رو... با دنيا لج نكنيم، نگيم اه هميشه بام اينطوريه، اه امسالم اينطور، اه فيلان... به دلش مي ياد، باتون قهر مي كنه، باتون لج مي كنه... هر اتفاقي كه براتون مي فته سرش داد نزنيد ، بريد بغلش بش لبخند بزنيد بگيد من اينو نمي خواستم. انقد صبر مي كنم كه خواسته ي منو همون شكلي، همون رنگي، همون طعمي بهم بدي. كائنات؟ بهتون مي دتش .... عيدتون موبارك تخم مرغ رنگياي قشنگ سفره هفت سين

فدادون ؛)

چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 22:4 | پرستو |

بعد از خوردن شام، مامان داشت ظرفا رو مي شست و خاله وسايل رو جابه جا مي كرد. حرف هميشگيه مامانه، تا خاله مي ياد ظرفا رو بشوره مامان مي گه: زيبا تو جابه جا كن... منم دو تا ديس و ٤تا ليوان مونده توو سفره رو بردم اشپزخونه و كاري نبود انجام بدم. امسال جمعمون كوچيكتر از سالاي پيش بود، كوچيكتر از چهارشمبه هاي ديگه... دايي كوچيكه شمال بود، خاله جان اينا مشهد. دايي بزرگه هم هراز گاهي ميان. اما ما بوديم و عزيز جوون... از صبح خيلي الكي خوشال بودم. تووي راه كه داشتم مي يومدم فك كردم پارسال بود كه چهارشمبه سوري خونه خاله اينا بوديم و خاله تولد ايليا و ايلين رو گرفته بود؟ يه چيزايي توو ذهنم بود. مثل اينكه لباس راه راه سورمه اي و سفيد پوشيده بودم، مثل اينكه شام خاله برامون سالاد ماكاراني و كتلت و ديگه يادم نمي باد چي درست كرده بود. مثل اينكه من بين اونهمه شادي و رقص خاله جان و اهنگ و فيلان رفته بودم تو اتاق ايلين و گريه كرده بودم... بعد؟ اما فكرتر كه كردم ديدم نع، اين اتفاقا واسه چهارشمبه سوري نبوده و هييييچي از چهارشمبه سوري پارسال يادم نبوده... امروز تووي راه خونه عزيزجوون يه خوشال ديوونه اي بودم كه ماهي گلي-م رو گذاشته بودم رو داشبورت جلوي ماشين و البوم جديد دنگ شو داشت پلي مي شدو من و ماهي گليم بلند بلند با اهنگ داشتيم مي خوندم و چقد خوشال بودم كه يكي از همين البوم "اتاق گوشواره" هم براي هاپو خريده بودم. بعضي هم سليقه گي ها خعلي مهم نيس، خعلي به چشم هم نمي ياد اما وختي هست، اتفاق خوبيه. لبخند بزرگيه ... ديشب كه به هاپو گفته بودم اهنگ رفتي اقاي زندوكيلي رو گوش مي كنم و شوما هم دنلود كن و گوشش كن، دل دل مي كردم كه كاش از اين سبك خوشش بياد. چون جز اهنگ ها و سبكا و حال ها و لحن ها و صداهايي كه مي مردمش... هاپو؟ شنيده بودتش و از ديشبه براش رو ريپيته... من ؟ دخترك ديوونه اي هستم كه همين چيزهاي كوچيك مي تونه بهونه لبخند و خوشي تموم روزم باشه... امروز خوشال و لبخنددارم كه اخ جون-طور قراره فردا صبح با مامان برم اون مغازه بزرگه تو جنت ابادو خريد كنيم. كه وول بخورم لابه لاي فلفل دلمه رنگيا و زيتون و ذرت و خيارشور و كاهو و كاهو پيچ و كلم و قارچ و ميوه ها و تخمه سياه و اووووووه. همممه چي، همممه چي... كه از اونجا قراره بريم ماه بانو شيريني عيد بخريم، من هنو يه دختر بچه هستم كه از خريدن شيريني عيد و اون نخودچي هاي نرم نرم ذوق مي كنم... هييييچ حوصله ي هفت سين چيدن ندارم، چون اون هفت سيني كه دلم مي خواد چيدنش رو مامان ظروف و تنگش رو نداره... من دلم يه تنگ گرد خعلي خعلي بزرگ مي خواد. با يه ايينه ي بزرگه چوبي كه روش كار نقاشي انجام شده. با پياله هاي قرمز اناري... دلم يه روميزي خوب و يه سبزه اي مي خواد كه خودم سبزش كرده باشم... دلم يه هفت سين زنده مي خواد...
امسال؟ خعلي چيزا هست كه من به فال نيك مي گيرمش. امسال بالن ارزوهام رفت بالاي بالا. همون موقع كه كاري واسه من نبود و نمازم رو خوندم با همون چادر گل گلي سفيد عزيز جوون رفتم توو كوچه پيش داداشا... يه جور رهاواري وسط كوچه نگران افتادن بالنمون بوديمو چندبار گرفتمشو پروازش دادم كه رفت بالاي بالا. يه جور خنك و رها و خلوتي بود حالم، كوچه... يه جور خووبي بالنم رفت...

امسال مهران مديري سريال داره، و بهتر از اين داريم؟ كلا قرمزي، مهران مديري اووووووف... امسال؟ براي روزاي شمال يه پيژامه گشاد صورتي خوشال دارم. امسال خعلي چيزا و حال خووب جمع شده كنارم...
برم ارايش صورتمو بشورم، دندونامو مسواك كنم. برم بگم هاپو من مسواك شبمو زدما. بگه يه ماچ بده ببينم دهنت بو خمير دندون مي ده... مسواك زدنا بهوونه س. من دلم ماچ ِ هاپويي مي خواد :)

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 22:7 | پرستو |

* اوووم...

اين يه پست-ه ازاده... توو اين. پست هر سوالي ازم بشه جواب مي دم. هر انتقادي بشه لذت مي برم و هر تعريف و تحسيني خوشحال-تر :)....و هر حرفي مي شه گفته شه و كامنت شه توو اين پست. ؛)

** اگه سوال-ه لدفن خصوصي نباشه. كللللي برام كامنت خصوصي اومده و من  حوصله ندارم جواب رو ميل كنم، يا برم جاي ديگه جواب بدم. اكچولي اين پست به احترام تموم اون يه عالمه كامنت خصوصي بي جوابمه... :)

دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 22:45 | پرستو |

* هاپو رفته چايي بريزه براي خودش. گفته چايي مي خواي؟ گفتم نتچ... نشستم سرتخت، فولدر اهنگاي خودم رو توو كامپيوترش پيدا كردم. ابراهيم اركال رو پلي كردم. بعد؟ هجرت گوگوش رو. بعد؟ منو انقد عاشق كن-ه خشايار اعتمادي رو... پاهام اويزوونه از تخت و دراز كشيدم. توو اهنگ هجرت گوگوش گير كردمو اشكام دارن مي ريزن بايين.هاپو با ليوان چاييش توو چارچوب در وايساده و مي گه: من فقط ده ديقه تنهات گذاشتم. اينا چيه گوشه چشمت اخه؟... دراز كشيده رو تخت. گفته بيا بالاتر ببينم. بيا بغلم ببينمت. دستامو كشيدم رو به عقب. گفتم منو بكش بالا. از دستام گرفته و مثه يه پر منو كشيده بالا و تلپي جام كرده توو بغلش... گفته خب؟ گفتم دلم برات تنگ مي شه. گفته تو قبلن هم دلت برام تنگ مي شد اما گريه نمي كردي. گفتم اين دفعه تا بعد از ١٣ام ديه نمي بينمت... دلم مي ره برات خُ

** دراز كشيدم توو بغلش. بش تكست مي دم: هاپو جون؟... گفته جونم؟ گفتم: منو انقدر عاشق كن تموم حرف مردم شم
اگه دستامو ول كردي توو راه خونه مم گم شم

*** يه شكلات ريتر اسپرت فندقي لدفن با باسلق گردو-دار... كالج مشكي،٢-٣تا مانتو تابستوني.اون ماگ قرمزه كه توو نشر افق بود و روش نوشته بود: هتل ماما

**** دارم فك مي كنم برم دو سه تا ترد با پنير خامه اي بخورم با اون ليوان چاييم يا يه تيكه از اون باقلوا گردوييا و پسته دارا كه مامان برام از اردبيل خريده

یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 22:41 | پرستو |

امروز اخر نُت مَسا، اون ته مهاش نوشتم: راستي يادم رفت اينو بت بگم، مي سي واسه همه ي روزايي كه امسال كنارم بودي...وختي اين جمله رو نوشتم دقيقن توو ذهنم تموم اون روزايي كه گريه كردمو پرحرفي كردم و هيولا بود، اومد
٥شمبه كه سمي پيشم خوابيده بود، بش گفتم پارسال اين روزا بود كه با هيولا رفته بودم بيرون، پارسال همين روزا بود خواستگار اومده بود، پارسال همين روزا بود كه بدترين بود...
سياوش داره مي خونه.... با تو بودن خيلي وخته كه گذشته
اخرين حرفام با هيولا مال ٢-٣ ماه پيش-ه... مال وختي كه گفت چته تو امشب؟ گفتم چيزيم ني. گفت اكي تو چيزي نگو، اما من مطمئنم كه توو يه چيزيت هست... گفته بودم اشكال كار اينجاست كه هميشه فك مي كني همه چيو مي دوني... سكوت كرده بود. گفته بود مثله اينكه مزاحمم. شبت خوش... جواب نداده بودم. هيچيه هيچيه هيچي بش نگفته بودم...
٢-٣ ماه گذشته بود و هيولا هيچي نگفته بود و منم چيزي نداشتم و حتي نخواستم كه بگم... 
و فك كرده بودم بهمين مسخرگي، يه عاشقانه ي يك سالو نيمه كه هرشب براش اشك ريختم، يه ادمي رو كه خيلي خيلي خيلي واقعني براش مُردم، بهمين مسخرگي تموم شد... با يه جمله ي مثله اينكه من مزاحمم، شبت خوش و سكوت كر كننده ي من. مثه اون بوقاي لعنتيه تلفن بعد از قطع كردن طرف مقابل...
امشب؟
هيولا بم پي ام داد... شماره ش رو سيو نداشتم، حفظ اما؟ چرا... تنها كسيه كه هااااي كش-دار بم مي گه...جوابش رو داده بودم. خعلي عادي. گفته : دلمون تنگ مي شه برات... گفته بودم لطف داريد... گفته : ما شما رو دوست داريم، اگه شما دوست نداري ايراد نداره، بازم ما دوست داريم...من؟ براش كلي عكس خنده فرستادم و اين ور؟ خنديدم، واقعني و بلند بلند و بعد؟ اشكام ريخته... گفت از خودت عكس بده. گفتم عكس من به دردت نمي خوره. اصرار كرده و دوباره گفته كه دوستم داره... گفتم دوست داشتنامون فرق مي كرد، من خيلي دير فهميدمش، اما فهميدمش...لبخند زدم تهش
گفته: نه فرق نمي كرد
اشكام؟ دارن پشت هم مي ريزن و چشمام كلمه ها رو تار مي بينه... از لابه لاي اشكا مي خونم كه من برات وقت نذاشتم ، با كار بيزي بودم. كاره ديگه... گفته بعضيا با كار بيزي ان، بعضيا با دختر... گفتم ادم هم به كار نياز داره هم به دختر... گفته اره... سكوت كردم. گفته ايران نيس.چند ماهه رفته. پرسيده چي برات بگيرم اومدني بيارم؟... دستمو گذاشتم جلوي دهنم صداي گريه هام بلند نشه.... ته حرفاش گفته گاز از مماخت. و گفته مزاحمم نيشه. گفتم مراقب خودش باشه و شبت بخه هيولا... گفته چرا هيولا؟ مگه من بدم؟... گفتم هيولاها الزامن بدنيستن، فقد هيولان... اونجا ٣:٣٠ صبحه، خسته اي و اذيتت نيكنم. شب بخه... برام عكس يه دسته رُز سرخ فرستاده...

بعد از يك سال و نيم، بعد از چيزي حدود ٥٤٧ روز دوست داشتن هرلحظه اي، هر لحظه اي كه واقعن گذشت زمان رو، نبودنش رو، سنگ بودنو هيولا بودنش رو حس كردم و اشك ريختم، بعد از اوووووونهمه دوس داشتن بي توقع. مثل همون ديوونه اي كه نمي گه دوستت دارم و مي ره دوست داشتن رو مي زنه زير بغلش و مي ريزه زير پاي كسي كه دوستش داره، مثل يه مومن به بت-ش، يه مومن به خداش.، مثه؟ مثه يه عاشق...از همممممه ي اين راه دور، از همه ي اين راه دور دوست داشتن كه به نظر حماقته محض بودو من انجامش دادم... بعد از هممه ي اينا شنيدم كه دوستم داره و اگه دوستش ندارم ايرادي نداره، اون بازم دوستم داره...
و اعتراف مي كنه كه برام وقت نذاشت...
امشب؟ بعد از مدتها، بعد از ماه ها دوباره گريه كردم...

یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 0:1 | پرستو |

* بقول هاپو ادم بايد بعضي وختا لاتي-ش پُر باشه :)... اين روزا اهنگام اهنگاييه كه هاپو بم مي رسونه.از شهرام شب پره و هارد راك و متاليكا و پينك فلويد و اروس رامازوتي و مارتيك باهم گوش مي ديم. يه سبك و استايل خاص و خووبي داره موزيك گوش كردناش... مي فميم مدل اهنگاي همو...اهنگ "بخشش" حميد صفت رو ريپيته از وقتي از پيشش برگشتم... لاتيه اهنگه پُره.
اونجاش كه مي گه:
عذابو بردار و ببین ببین چه تنهام
دریا دریا دریا
بیا و دریاب
لیلا لیلا لیلام
تویی به والله


** از تووي پلاستيك سوغاتيام، يه لواشك سبز رنگ دراورده، گفته اگه گفتي اين با چه طعميه؟ خنده م شده از ذوقش واسه پيدا كردن طعم جديد لواشك برام. گفتم كيوي... گفته خورده بودي مگه؟ مي خواستم سورپرايزت كنم كه...
بادوم زمينيايي كه برام اورده رو ريختم توو ظرف گذاشتم بغل تختم. صب كه بيدار شدم عكس گرفتم از ظرف بادوم زمينيا، گفتم: اينا ديشب بالاي سرم بودن و تموم ديشب خوابامو خوش مزه كرده بودن...
بعد؟ جز مَسا نيدونم ديه كي مي دونه كه من عاشق كوكي هستم. هردفعه كه مي ره شمال برام دوتا باكس كوكي مي ياره... بعد؟ خب مي سي دنيا كه خوشمزه هامو اينجوري مي اندازي توو بغلم

*** توو اشپزخونه مامانش يه ظرف لوبيا خيس شده ديدم، گفتم أأأأأ خوشششش بحالتون، شام مثل اينكه قورمه سبزي داريد. خنديده گفته خيلي روش حساب نمي كنم، اون روزم مامان نخود خيس كرده بود فك كردم ابگوشت داريم، با ابروش به ظرف روي كابينت اشاره كرده، گفته كه اومدم ديدم كه گذاشته سبز شه، حالا اينم نيدونم...
از در خونه اومديم بيرون، توو راهرو مجتمع بوي قورمه سبزي پيچيده، گفتم هاپو اين ديه قورمه سبزي-ه واقعنيه... خنديده گفته اره. يكي امروز ناهار قورمه سبزي داره... كاراشو انجام داده، وقت اداري تموم شده. گفته بريم هاني قورمه سبزب بخوري؟ انقد امرو هي ديدي و بوشو كشيدي و هوسشو كردي؟..

اون لحظه؟ مردم براش. مردم واسه اين حواسش بودنا و توجه و يادش نگه داشتناش

**** عيدي؟ براش يه البوم عليرضا زندوكيلي رو مي گيرم. با يكي از اون جعبه ابي بزرگ گرد بيسكوييت شور و شيرين سوئديا

شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 19:43 | پرستو |

+هاپو؟

-جون ِ هاپو

+ يادت بود كه چقد دوستم داري؟

- نتچ

+ منم يادم نبود

 

** انقد امشب حالم خوشه كه مي رم، مي يام به خودم مي گم:حال ِ امشبت چند؟ مي خرمش...

 

*** چايي ترشي كه صب برام دم كرده بود

پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ | 1:22 | پرستو |

توو اشپزخونه م. لوبياسبزا رو گذاشتم بخارپز شه. كلم بروكليا رو خرد كردم. از صبه حواسم خيلي به گوشيم ني. از صب خيلي هاپو نيس. كاري كه مدتها دمبالش دوندگي كرده بعد از شوراي امروز صبح جواب منفي بوده. عصبي و سردرد-داره... گوشي رو گذاشتم توو اتاق خوابو رفتم اشپزخونه. ديشب گفته بود كه امروز همو مي بينيم. امروز انقد داغون بود كه بش گفتم بره خونه، بره توو تختش و لازم نيس بام بياد بيرون... ٢٠٠ گرم كره رو گذاشتم بيرون يخچال و شكر رو پيمونه مي كنم. كلم بروكليا هم از ابكش ريختم توو دستمال تا ابش كشيده شه. گفته مي رم خونه اگه قرار باشه باز مامان رو فردا ببرم شمال حتمن عصري ميام پيشت. دلم مي خواد ببينمش. اما اصرار مي كنم كه خودشو اذيت نكنه. اضافه مي كنه كه اذيت نمي شه و اگه قرار باشه باز بره شمال قد نيم ساعت هم شده مياد منو مي بينه و مي ره چون ممكنه تا هفته ي بعد منو نبينه و دلش تنگمه...
فك كردم هيچ وخ هيش كي نخواسته بود كه بياد نيم ساعت هم كه شده منو ببينه. هيش كي نخواسته بود كه قبل سفرش منو ببينه و بره... باهمه ي سر دردا و اعصاب خوردگياش... رسيده خونه زنگ زده كه ناناز فردا نمي ريم و اگه كار نداري بيا پيشم فردا... كار نداشتمو گفتم فردا ميام پيشت و امروز خونه بمون... انقد بي حوصله س كه صداي سردرد-دارش قشنگ معلومه... رفتم اشپزخونه و شروع كردم براش سالاد و كيك درست كنم. اهنگ ابراهيم تاتليس رو هم ريختم روو فلش. فيلم "گان گِرل" رو هم گذاشتم كنار فردا اگه حوصله ش بود ببينيم.
همين طوري كه ارد رو دارم الك مي كنم به اين فك مي كنم كه تا همين الانش هم هاپو طولاني ترين ادمم و اكچولي رابطه م بوده... چند روز پيش به اين فك مي كردم كه من "زندگي كردن" كنار يه ادم رو بلد نيستم. بلد نيستم كه فك مي كردم گذروندن لحظه ها و روزاي روتين و روزمره كنار يكي رو با عادي شدن و از بين رفتن اون انرژي بينمون نيتونم تشخيص بدم... كه امرو بغضم شد كه هاپو با اون حالش مي خواد نيم ساعت بياد پيشم و من فك كرده بودم كه به تموم شدن رسيديم... به اينكه چرا من انقد تموم شدن برام نزديكه. به اينكه چرا بلد نيستم با يكي زندگي كنم. چرا حس مي كنم زود براي يكي مي تونم معمولي و عادي شم. چرا فك مي كنم كه هيچ چيزي ندارم كه بخوام يكيو پيشم نگه دارم. چرا انقد توو رابطه دستامو باز نگه مي دارم كه عاقا اگه مي خواي بري، برو...فك كردم چرا انقد عقب وايميسم؟ خودمو دور از زندگيش نگه مي دارم؟ چرا فك مي كنم ادما يه شب مي خوابنو صب پا ميشن مي بينن حساشون مرده؟... چرا؟چرا؟
فك كردم واسه فردا يه نُت بنويسم، بذارم پيش وسايلي كه فردا مي خوام ببرم پيشش...
حس مي كنم انرژيم پايينه، حس مي كنم همه ش گريمه، حس مي كنم دلم مي خواد يا خيلي خيلي دور وايسم از هاپو يا خيلي خيلي نزديك، بغلش. حس مي كنم يه چيز وسط، يه چيز گريه داريه برام... من غصمه از اتفاق سمي. من غصمه ...
شايد فردا موهامو شونه كنه حالم بهتر شه.شايد فردا از اون مدل سيگار دونفري هامون كه پك مي زنه و لبامو مي ذارم رو لبشو همه ي دود رو از دهنش مي كشم توو ريه هامو قورت مي دمش، يكي از اين سيگاراي اين مدليمون بكشم خووب شم...

من مردي رو مي خوام كه دفعه ي اولشه كه موهاي يه دخترو شونه مي كنه، مردي رو مي خوام كه دفعه اولشه كه بعد از همه ي اعصاب خوردگياش به دختر رابطه ش تكست مي ده و باحوصله حرف مي زنه و مي خواد بياد ببينتش . مردي كه هر كار احساسي و مهربوني مي كنه خودش منشن مي كنه كه عه اين كارا مال من نيستا. عه دفعه اولمه ها، عه فيلان...نه مردي كه دفعه ي اول س****ك******س-ش باشه...
كيك و سالادم اماده شده، گذاشتم توو ظرفاي فريگاور- ست فردا؟ بنفش-ه... بوي فردا؟ بوي اب و شامپو و رژ لب جديده كه طعم توت وحشي جنگلي مي ده...
نت فردا؟
خواستنت پناه ِ من بود
تو غروب بي كسي هام

سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:39 | پرستو |

* يه پاكت تي بگ رفتم گرفتم، اون قسمت سرش كه كاغذ وصله بهش، كل پَك رو كاغذ سفيد چسبوندم، رو هر ورق سفيد ِ تي بگ هم يه چيز نوشتم
روو يكيش فقط يه :)، يا جان ِ جهان ِ من كيه؟ ... من انِ توام... الان كه اينو برداشتي، اول يه بوس برا من بفرست... بخلت رو ماچ...
ازاينا ديه، از اينا...
لابد صبايي كه دلش جاي نسكافه چايي خواست.هول هولكي يه تي بگ رو غرق مي كنه توو ليوان اب جوشش، لبخند بياد روو لبش ... شايد لبخنده مزه ي چاييش رو بهتر كنه، بهتر از چايي دمي حتي

** توو اف بي-ش براش مسج گذاشتم:
امروز همون روزيه كه از شمال برگشتيد. اخرين تكستي كه بم دادي اينه: ما تازه رسيديم جلو خونه، پايينيم عزززيزم... و جواب اخيشششش ِ من...تو نيستي و من كسيو ندارم باش حرف بزنم و حوصله م سر رفته، اومدم اف بي... يهو عكست رو ديدمو قوربون اون قيافه ي بي اعصابت رفتم
مي دونم كه دير به دير چكش مي كنه

 

 

 

یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ | 0:20 | پرستو |

من بلد نيستم ادممو قايم كنم. بلد نيستم ردش رو از توو عكسام، از توو نوشته هام پاك كنم... برام مهم نيست كه ادما فك كنن عه اين كه تا پارسال هيولا مي گفت و امسال هاپو و شايد سال بعد بگم شرك يا پرنس چارمينگ حتي. من بلد نيستم ادمي رو كه بش حس دارم رو پنهون كنم. كامنت و عقيده ي ادما اصصصصلن برام مهم نيست. حتي اين نظر مسخره كه فك مي كنن حالا چون ردي از يكي توو زندگيت هست پس بيان هي ارزوي اينو كنن كه هميشه باهم باشيدو فلان هم برام مسخره س.و درست ترش اينه كه اون ارزوعه مسخره نيس، اون انتظاري كه دارن برام مسخره س. كه ديگه انتظار دارن چون يك ادمي رو نشون مي دي توو يه جاي پابليك پس يني اين ادم ١٠٠٪ زندگيته... من ادمي كه بم لذت مي ده، ادمي كه بم درد مي ده، ادمي كه دلم مي خوادتش رو نيتونم حذف كنم از روزام، ... برام هم مهم ني ادمايي كه با هزار نفر ممكنه بپلكنو تنها زماني كه با يكي ازدواج كردن بيان اون ادمو جار بزنن... همين دسته از ادم ها هم مدلشون قابل احترام...

مدل هاپو توو برخورد با من، مدله منه...وختي واحد روبه رويي بيرونه يا اتفاقي در خونه ش رو باز مي كنه، لبخند مي زنم و همون موقع هاپو درو برام باز مي كنه. دست دست نمي كنه كه عاقاهه يا خانومه برن توو و بعد درو برام باز كنه و منو بغل كنه... از در خونه باهم مي ياييم بيرون، توو اسانسور باهميم. توو شهرك باهم قدم مي زنيم. صبا كه مي خوام برم خونه شون، از دكه سر شهرك مي رم روزنامه شو مي گيرم و مدل هاپو اينه كه هر ماه هزينه ي روزنامه ي كل ماهش رو حساب مي كنه و من وختي مي رم به عاقاهه مي گم: سلام. مي شه روزنامه ي هاپو رو لطف كنيد...
وختي مامانش زنگ مي زنه و مي پرسه كجايي؟ هاپو مي گه با پرستوام. اومديم بيرون. و من از طرف مامانش سلام دارم...
مدل همه ي ادم ها قابل احترامه. مدل بودن تموم ادم ها... من هميشه دوست دختر بودن برام يه نقش تعريف شده بوده، يه نقش محترمانه، مثه نامزد بودن، مثه همسر بودن... حالا هركدوم با محدوديت هاي خودش. هر كدوم با ويژگي هاي خودش... من هميشه از حس اينكه بخوام مخفي شم چون معلوم نيست كه براي هميشه با اين ادم باشم يا نه بدم مي يومده، و بالعكس. از اينكه يك ادمي رو مخفي كنم چون نيدونم كه اين ادم همسرم مي شه يا نه... از اينكه چون ليبل دوست دختر، دوست پسر داريم پس نقش كم رنگ-ي هم بايد داشته باشيم بدم مياد. ادم ها انتخاب مي كنن، ادم ها يك جايي انتخاب اشتباه مي كنن. و اين ادم هايي كه انتخاب هاي اشتباه و يا تجربه هاي دردناكشون رو پنهون مي كنن و بعد كه يكهو پرنس چارمينگشون از راه مي رسه و يكدفعه ژست تاداااا من ِ خوشبخته از اول باهم بوديم رو مي گيرن، اينايي كه يك ماه قبل رسمي شدن موضعشون اين ريليشن مي زن و يك ماه بعد گات اينگيجد، اينا اصن ادماي باحالي نيستن براي من. كسايي هستن كه وختي به نقش همسر شدن ادمشون مطمئن شدن ميان براش اين ريليشن مي زنن و من از اينجور چيزها خيلي حس خوبي بم دست نمي ده... و؟ انتظار هم ندارم كه همه بيان جار بزنن. همه بيان بخوان بگن از رابطه هاشون. نع...
اني وي... ادم ها كنار هم قرار مي گيرن كه ببينن باهم اكي هستن يا نه، و؟ طبيعتن توو اين مدتي كه باهم معاشرت مي كنن لحظه هايي رو براي هم مي سازن، لحظه هايي كه كسايي ميل ما ميان توو وبلاگ و اينستا شِر مي كننش. 

ماها يادمون مي ره كه ادم ها از همون اول كه كنار هم قرار مي گيرن واسه هميشه باهم بودن نيس
وختي يكي برك اپ مي كنه، يا وختي ادم هاي مختلف داره توو زندگيش. نپرسيد عههه چي شد؟ خعلي واضحه.اكي نشدن باهم، همين... بنا به هردليلي كه دونستنش هيچ ربطي به زندگي هيچ كدوم از ماها نداره...

جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 11:4 | پرستو |

 

* من مشغول انجام دادن "هيچ كاري" هستم... من مشغول "رها كردن" تموم كارهايي كه انجام مي دادم هستم. هيچ كاري، آي مين "هيچكاري"... خودم؟ بله، عاشق اين ادم هاي همه چيز بلدم. ادم هايي كه فيلان كار و فيلان چيز و فيلان زبان و بلاه بلاه را باهم اكي كرده اند. از اون ور مسافرت رفتن بلدند، اشپزي مي كنند. خعلي ادم كول و فيلاني هم هستن... من؟ نيستم خب. نه جيم مي رم، نه كتاب مي خونم، نه فيلم مي بينم- اونطور جدي و دقيق-طور- نه كار مي كنم و كلاس تري دي رو هم نصفه رهاش كردم عاقا، نصفه... 
بعد از دوبار كلاس تري دي رفتن، يك جا به خودم گفتم شجاعت اعتراف اينو داشته باش كه لذت نمي بري و "نمي خواي" ياد بگيريش...شجاعت "رها" كردن دوست نداشته هاتو داشته باش...كِش نده، كِش نده دوست نداشتن ها رو... من هيچ وخ در مورد گير و گوراي اينطوريم با كسي حرف نمي زنم. در مورد اينكه چرا هيچ گهي نمي خورم. اينكه چرا الان انقد هيچ كار مفيدي انجام نيدم... اون روز اما رفته بودم پيش هاپو... شروع كردم بش حرف زدن، شروع كردم از جايگاه اجتماعي گفتن، شروع كردم از "بي" كار بودن گفتم و "بي" درس بودن گفتم... خب؟ من دلم نمي خواد بيام هركاري انجام بدم. من ديزاين خوندم، يه همچين رشته اي با همچين لِوِلي و تازه توو همچين جايي... بعد؟ هي داشتم خودم رو خر مي كردم كه به بهونه ي مشغول بودن بيا يه كاري، "هر" كاري رو انجام بده... الان؟ همه چي فرق داره خب. هاپو يادم انداخت كه بابا يه ديزاينر نمي ره با كاغذ ماغذا بازي كنه يا هركار بي مربوطي رو اكي بده... بعد؟ اين روزا با خودم به اين صلح رسيدم كه اكي من هيچ كاري نمي كنم.و بقول هاپو فقط واسه اينكه مشغول باشي، واسه خودت كار نتراش. و؟ دوست داشتن يك نفر واسه من يك مسئوليت-ه، يه كار ِ اساسي. يه وظيفه. واسه من "دوست داشتن" يه شغل-ه. اين روزها با خودم به اين صلح رسيدم كه دخترجان شايد رسالت تو اينه كه اين روزها يكي رو دوست بداري. راستش؟ چيزي بهتر از اين؟... و من سعي مي كنم به جاي غر زدن به نداشته هام، به جاي غر زدن به هيچ كاري نكردنام، از داشتنش لذت ببرمو كارم رو درست انجام بدم... لابد يه جايي از زندگيم، شرايط جوري اكي ميشه كه من چيزي رو كه باش حال مي كنم رو پيدا كنم. يك جايي شايد شرايط بهتر از اين شد، خعلي بهتر از اين.
جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:43 | پرستو |