انگشت اشاره
من اينجايم: Esharee.blogsky.com
پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ | 2:35 | پرستو |

سمي ِ گشنگم سلام
اين روزا راستش نمي دونم خوبي؟ خوب نيستي؟داري چيكا مي كني اصن... اينكه چيكا مي كني، منظورم سركار نبود. منظورم اين بود كه باخودت داري چيكا مي كني. اين روزا هرتايمي كه گير مي يارم بت زنگ مي زنمو بات حرف مي زنم. مي دوني حتي حرف زدناي يك ساعته مون هم باعث مي شه وختي گوشي رو مي ذارم زمين، نفهمم كه حالت چطور بود؟
خوشالم سمي، خوشالم كه هرچقدم كم همو مي بينيم ولي مي دونيم داريم چيكا مي كنيم. تو زندگيامون چي داره مي گذره... خوشالم كه شلوغياي روزمون همو گم نكرديم...
راستي خيالم راحته كه هرچقدرم بخوري، حواست به هيكلت هست. چون شبيه اون سمي اي كه تو دوران كنكور مي ديدمش اصن نيسي... البته شبيه اون دختر خوش هيكلي كه بعد كنكور يه تاپ دوبنده ي قرمز پوشيده بودو من هنوز همون دختري بودم كه بشقاب جلوم يه كوه برنج توش بود هم نيسي... سخت نگير به خودت مادر، تو بهترين وزنت نيسي اما هنوز جذابي...اكچولي؟ خعلي جذابي. بت گفته بودم؟ رنگ موي جديدت فوق العاده س. بيشتر از هر رنگي كه تا حالا كردي، بت مياد... راستي اون بادي لوشني كه برام گرفتي، بت انداختن. نه بو داره نه نرم مي كنه. اما من هنوزم وقتي مي خوام برم پيش هاپو، بعد از اينكه دوش مي گيرم، با يه ذوق زيادي كه مطمئنم هم بو داره هم نرم مي كنه تموم تنم رو از بادي لوشني كه بم دادي مي زنم
هومممم... اون روز فك مي كردم كه سمي لازم نيست كه انقد وختي پيشمي قورت بدي كه كات كردن علي برات مهم نيس و انگار اتفاقي تو زندگيت نيفتاده. شل كن خودتو دختر. منم پرستو... بيا غر بزن كه اه گه بگيرن زندگيو، بيا بغلم گريه كن بگو دلت براش تنگ شده، بيا از امير براي بار هزارويكم بگو. بيا برام حرف بزن. مي دوني اگه حرف بزني هيچ كس بهت نمي گه كه باختي؟ هيچ كس بت نمي گه كه عه اينم نشد؟ اصن مي دوني هركي بخواد چيزي بگه خودم كنارتم؟ گاهي حرفايي كه از هاپو مي خوام بزنمو قورت مي دم، مي گم نكنه الان توانايي شنيدن از يه ادم رو نداشته باشي؟ توانايي شنيدن از يه دو نفره رو؟... مي دوني سال تحويل هيچي واسه خودم نخواستم؟ مي دوني تو و مسا و زرا و جونو و خاله زيبا بوديد ارزوي امسالم؟ مي دوني شب ارزوها كه رفتم امامزاده صالح اسم تو بود فقط روي زبونم؟ مي دوني كه هر روز چشمامو مي بندمو برات عشق و شادي مي خوام؟ ... مي دوني كه محكمترين دختر دنيايي و لازم نيست كه همه چي رو بريزي تو خودت؟ مي دوني كه من اينجام تا باهم روزا رو راحتتر تموم كنيم؟ مي دوني كه منم گاهي غر مي زنم به خدا كه چرا مهربان ِ تو اينطوري شد؟ كه حق تو اين نبود؟ كه دلت براش نسوخت بعد امير؟ كه چطور اصن از دلت اومد؟ كه چيو ياد نگرفته بود كه خواستي اين دفعه اينجوري ياد بگيره؟ كه گريه كردمو رفتم بغلش گفتم خسته س، تو رو خدا ارومتر باش رفتار كن. بدنش، ذهنش، روحش زخمه... اين زخماشو هي نكن، خون مي زنه ازش بيرون...
تو سخت كار مي كني، كم منو دوست داري و زياد به خودت فشار مي ياري و همون خري هستي كه تو روزاي كنكور ساعت از افطار مي گذشت و شير موز خنك رو روي صندلي هاي اتوبوس يه نفس باهم مي رفتيم بالا... تو تنها كسي هست كه همه ي زخماي منو مي دوني ... و تو بيشتر لحظه ها كنارم بودي... 

تو هنوزم پرانرژي اي اما چشمات... چشمات يه چيزيشون هس.
انقد اون سيگار كوفتي رو نكش سمي. چرا سعي داري بالجاجت باهمه ي اون ظرافتايي كه داري بگي زمختي؟ بگي هيچي تو رو از پا درنمياره؟ دستاتو نيگا... ظريفتر و قشنگتر از دستات هس؟ چرا باهاشون مردونه سيگار مي كشي؟
چشماتو نيگا. اونهمه لوندي و خماري داره. چرا داري شيشه ايشون مي كني. سفت و سنگيشون مي كني؟
نمي ذارم كسي سنگت كنه سمي، نمي ذارم كسي به سكوت بگيرتت. كه همه ي حرفاتو نگه داري واسه خودت، واسه دلت و انقد قورت بدي كه...
هع.
تو خرترين دختر دنيايي كه مي دونم حواست به فيلمايي كه بت ميدم نيست. مي دونم سعيت رو مي كني اما حواست نيس. نه به فيلما نه به كتابا... تو عزيزترين دختر دنيامي كه دلم نمي خواد بش فيلم و كتابامو بدم اما جونمو؟ شك نكن
سمي؟ تو اجيه مني. چون همون كسي هستي تو زندگيم كه وختي داشتم امروز ازت جدا شدم، تو راه زير لبم زمزمه كردم: بدست اوردن ادمايي كه اينطوري حس كني فوق العاده ن راحت نيس. حواست باشه كه از دستش ندي... تو؟ مغز بادوم ِ مني :*

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 15:4 | پرستو |

اهان يادم افتاد كه بم گفتيد كتاب معرفي كنم... چشم. اما اينكه يه چيزي. ببينيد واقعيت اينه كه ادما همينطوري كه مي رن جلو و كتاب مي خونن، سليقه كتاب خوندنشون تغيير مي كنه... اوم. مثه اين مي مونه كه روزاي اول كلاس سبك شناسي-م... چون متريال ها رو خوب نمي شناختيم، چون سواد خوبي نداشتيم، چون اصن تعريف درستي از "زيبايي" رو بلد نبوديم، يه سبك خاصي مثل "پست مدرن" رو باش حال نمي كرديم... پست مدرن دوست داشتن يه ذائقه ي تربيت شده مي خواد، يه سواد مي خواد يه چشم تربيت شده به زيبايي ديدن مي خواد، فهميدن مي خواد... هركسي دوست نداره پست مدرن رو. جوري شد كه بعد از دو ترم سبك شناسي خوندن، اونهمه مبل و صندلي و ميزو نقش و اينا حفظ كردن و فيلان، روز اخر كلاس، دو دسته بوديم. كسايي كه هنوز فك مي كردن بست مدرن زشته اينا همونايي بودن كه لاي جزوه هاشونو باز نكرده بودنو سوادشون قد قبل اومدن اين كلاسا بود و دسته ي بعدي، كسايي بوديم كه فك مي كرديم واقعن پست مدرن چقدر زيبايي داره...
حالا اين چه ربطي داشت؟
بعد از يه مدت كتاب خوندن، سليقه ي ادم تربيت ميشه. "كتاب ِ خوب" معنيش براش فرق مي كنه. استايل كتاب خوندنش تغيير مي كنه...
و يكي ديگه اينكه من اگه هي نمي خوام كتاب معرفي كنم، چون كتابايي كه اين چند وقته خوندم و عاشقشونم ديه چاپ نمي شه و بايد از دست دوم فروشيا خريد... اين دو مورد رو گفتم كه بگم نيدونم چقد كار درستيه كه من بيام كتاب معرفي كنم و شوما بريد بخريد، چون من نمي دونم تعريفامون چقد مثه همه يا چقد فرق داره..اني وي من اما اسم كتابايي كه باهاشون حال مي كنمو مي ذارم

١- شاهدخت سرزمين ابديت
٢- سال بلوا
٣-سمفوني مردگان
٤- گل صحرا
٥- راز فال ورق
٦-شب هاي تهران
٧- شب يك،شب دو
٨- خانه ي ادريسي ها
٩- دو دنيا
١٠- خاطرات پراكنده

١١- سور بز
١٢- دفترچه ي ممنوع
١٣- حباب شيشه
١٤- خانم دالاوي
١٣- اگر شب هاي زمستان مسافري
١٤- پس از تاريكي
١٥- نوشتن با دوربين
١٦- بودن با دوربين
١٧-زندگي جنگ و ديگر هيچ
١٨-مارك و پلو
١٩-درد
٢٠-دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد
٢١- انگار گفته بودي ليلي
٢٢-تاريخ شفاهي ادبيات معاصر
٢٣-بار هستي
٢٤-حج
٢٥-جنگل واژگون

٢٦- انجمن شاعران مرده
٢٧- كافكا در كرانه
٢٨-مرگ قسطي
٢٩-همنام
٣٠- تنهايي پر هياهو

و كلي كلي كتاب ديگه كه عاشقشونمو همينا رو نوشتم براتون...

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:30 | پرستو |

* u always make me smile... And horny
بعد دقيقن وختايي كه بش زنگ مي زنم همه ش درحال خنديدنم. بام شوخي مي كنه مي گه : چي زدي پرستو؟
مي گم تو رو...
و؟ وختايي كه ازش دورم بم مي گه وختي اومدي پيم يادم بنداز فيلان كارو برات انجام بدم يا فيلان چيز رو برات اكي كنم... مي گم مي دوني كه وختي كنارتم، فقط بغلت يادم مي مونه... مي گه اوهوم، مي دونم...

** eat chocolate... Drink wine... Sleep naked
بخدا

*** يه سري ادما هستن، عكاسي مي كنن. فرانسه ياد مي گيرن... بايد معاشرت با اين ادما جذاب باشه

**** u rock my world

***** اخر تلفنا مي گم:
كاري باري نداري؟
نع، قوربانت
ماچي چطور؟
اوووومممماچ
حالا خدافظ :)

****** اوهوم... من ادمي نيستم كه حلقه ي دورم زياد باشه. توانايي لبخند زدن رو به همه داشته باشم... اره اشتبا كردم كه عكساي اينستامو پاك كردم.چون فك مي كردم مشكلم ، حس خوب نداشتنم از عكسامه. اما اينطور نبود... حس بدم بخاطر شلوغ شدن دورم بود. من اكي ام زندگيم ولو باشه. اما نع واسه ادمايي كه خيلي ميان جلو بهم. خيلي بهم نزديك مي شن يا هستن يا بودن... مگه اون ادماي نزديكي كه من اكي ام باهاشون...
من ادم لبخند زدن الكي نيستم، حتي با ايكن. احساس مي كنم پوست صورتم ترك مي خوره... احساس مي كنم ٥-٦ نفر بيشتر نبايد دور و بر ادم باشن... من بلد نيستم صميمي حرف زدن تو كامنت رو، من بلد نيستم مهربون بودن و اكي بودن با يه تعداد زيادي ادمها رو...

زندگيم، ادماي اطرافم بايد محدود باشن... من حتي ادمي نيستم كه اشناها رو هم تو ليست هرقسمتي از زندگيم بتونم داشته باشم... 

هوم... اخيش. اخيش كه الان بالاخره فميدم اون گيره كه داشتم چي بود...
من اينستا رو دوس دارم، عكس گذاشتن از هر گوشه اي از زندگيمو كه دلم بخواد دوس دارم. من اصن ادم كنترل كردن نيستم، ادمي كه حرفامو يا عكسامو بخوام از سانسور رد كنم. و مشكلم با اين مدلي بودن خودم نبود. مشكلم با اين بود كه ادماي زيادي رو به حريمم راه داده بودم... حريم داشتن براي من، و خلوت بودنه اين حريمه از مهمترين اتفاقايه زندگيمه... مي تونم يه حس ارومي داشته باشم بعد از اينكه همه ي اون ادمايي كه حس خوب نداشتم رو بلاك كردم ...
شبم بخه

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:58 | پرستو |

گايز من دارم اينستامو بسيار بلاك مي كنم. اگه كسي هست كه اينستامو داره و من نمي شناسمشو  دوس داره كه بلاك نشه لدفن بم بگه... 

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 21:20 | پرستو |

*فعلن كه جاي پنكيك، هر روز يه فنجون قهوه ترك درست مي كنم، ايبريك-ش رو از خونه عزيزجون دزديدم. دستورش رو هم از خاله و رسول گرفتم. البته ورژن رسول رو از ديروز ياد گرفتم. قهوه هاي خاله مزه ش حرف نداره اما رسپي رسول پروفشنال-تره... فعلن قهوه ي هر روزم يكي از يكي بدمزه تره...من فك مي كنم يه خانوم بايد بلد باشه كنار كيك-ش يه قهوه ي خووووب هم سرو كنه... بعد؟ خوووب هم نشد، يه قهوه ي قابل قبول با نمره ي ٧٠-٨٠ ديه بلد باشه
اصن من از اين خوشم مي ياد كه بدونن كه فيلاني فيلان چيزش خعلي خوشمزه س... مامانم؟ دلمه وحلوا و شله زردش. زندايي طاهره؟ سالاد الويه هاش. دايي بزرگه؟ جوجه هايي كه از رون درست مي كنه. خاله زيبا؟ لوبيا پلوش... عزيزجون؟ باقالاپلو و فسنجون و كوفته هاش... خاله جان؟ خورش بادمجونش... دايي كوچيكه؟ اش دوغاش

** هاهاهااااا... به ادما و اهدافشون نيگا مي كنم. به خودمو ليست اهدافم... من و خواسته هام تو روز زندگي مي كنيم، تو لحظه... براي يك ذره، فقط يك ذره بيشتر لذت بردن از زندگي

*** - ناهار چي خوردي؟
+ با خاله رفته بودم دكتر، پونه مرغ پلو درست كرده بود
- پونه... چه اسم قشنگي
راستي بين اسم دخترا از چه اسمي خوشت مياد؟
+ اسما اسمن، اين ادمان كه قشنگ و زشت مي كننش
- جدي؟
+ جدي
- من پرستو رو قشنگ كردم يا زشت؟
+ قشنگ

**** if u can take it, u can make it
Unbroken
گفته بودم كه چقد فيلم و كتابي مي خواد دلم كه بيسد ان ريل استوري باشه؟ اين فيلمايي كه هاپو داده خيلياش اينطوريه. مي گه فيلماتو تموم كردي؟ مي گم نع، روزي يه دونه... تا وختي كه تموم شه، توام برگشته باشي ديه پيشم

اونجاي فيلم كه تو توكيو اسير شدن، همونجا كه چشماش بسته ست و به امريكاييه بغل دستيش مي گه: هميشه دوست داشتم توكيو رو ببينم... دوست داشتم تو المپيك ِ توكيو باشم
رفيقش مي گه:
Watch what u dream for, fella
هع... راس مي گه، نع؟
مي گم اين دفعه برگردي تا يك سال ممنوع الخروجي؟ مي خنده مي گه يني انقد؟
مي گم اوهوم يني انقد. اصن چرا ديپورتت نمي كنن؟ صداي خنده ش رو مي شنوم فقط

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 17:36 | پرستو |

* ليوان بزرگه رو برداشتم. مامان بش مي گه پارچ البته. يادش بخير، هديه محمد، دوس پسر ميناس برام. يكي برا من، يكي مينا و نرگس. روز تولدم برا هرسه تامون اورد. وختي بهموم داد گفت سه تفنگدار...هع
ليوان محبوبم برا نوشيدنياي خنكه...
شربت سيب مي ريزم توش، نوك ناخن پودر دارچين. يه فشار كوچيك ليمو. يه كيويه كوچيك سفت و ترش رو هم ريز مي كنم توش.يخ مي ريزم و روش رو پره اب مي كنم... اخخخخ

** عاقا لدفن يكي هديه پاتختي بم يه ميكسر يخ بده. از اينا كه يخ رو پودري مي كنه...مچكر

*** سعي نكن متفاوت باشي، توش گند مي خوره... خودت باش

**** بايد گوجه خشك درست كردم... توي سالاد، توي پاستا، روي سيب زميني با پنير، لعنتي طعم فوق العاده اي داره... بايد گوجه ها رو حلقه حلقه كنم، يه كم نمك، يه كم فلفل قرمز بپاشم روشون بذارمشون زير افتاب تا خشك شن

***** يه جاسسي كوچيك دارم، كه تموم تنش رو با لاو پوشوندم. بعد؟ پول خوردا و صد تومن، هزارتومنامو مي ريزم توش... به خنده داري همون كه روش ايفون نوشته يا تَتو يا كانسرت... به همون خنده داري اما بهمون قشنگي... مال من اسم نداره، يني اسمش ايجوي اِبل تينگز-ه...از خعلي وخته كه دارمش. بعد؟ امروز رفتم شمردمش. ٣٤ تومن جمع شده،٣٤ تومن ١٠٠ تومني و ٢٠٠ تومني... فردا مي رم اون ماگ هتل ماما رو مي خرم، ٣٨ تومن بود... هومممم

******http://dl.irmp3.ir/data/song/Kaveh_Yaghmaei-Avalin_Harf-(WWW.IRMP3.IR).mp3

******* چرا عاقا دومادا گل رو بجاي اينكه سنجاق كنن به يقه شون مي ذارن تو جيب كتشون؟... گل باااايد سنجاق شه رو يقه كت... بعله

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 0:41 | پرستو |

* مي دوني من از ادمايي كه سبك خودشون رو دارن لذت مي برم. از اينكه هرچيزي توو زندگانيشون به چشم كه مي خوره، همون معني اكثريت رو نمي ده. يكي دو جا فك مي كني عه اين يني فيلان ديه. بعد خيلي مطمئن طور چون تو اشل اجتماعي و اكثريت كه مي دوني اينه، بعدتر ازش كه مي پرسي مي بيني نع، واسه ايشون معنيش، دليلش فرق داره...بعد از اينا ديه خعلي مطمئن طور در مورد دنياي اطرافش نظر نمي دي...
هاپو يه دستبند سبز داشت رو مچش تو عكساش كه داشتم مي ديدم. گفتم هاپو؟ سبزه جريان هشتادوهشت-ه؟ يه جور مطمئن طوري حتي. دستبند و شال سبز انگار جز اين معنايي نداره تو شهر من... گفته نع جانم. برا حمايت از بيماران مبتلا به HIV يه مدت دستم مي كردم...
بعد؟ لبخندم شد، تو دلم گفتم: اوهوم. دتز ماي مَن

** سرويس چوب اتاقش رو كه داشت عوض مي كرد، گفتم لدفن تخت ١٢٠ بگير. روزاي اولم بود، يه جور همين طوركيه پروندني طور گفتم. تخت ١٢٠ خريد :)... اون روز كه رفته بودم پيشش، كشو اخر ميز توالتش رو كشيده بيرون، ٦ تا روتختي خريده برا تخت جديد. دونه دونه روتختيا رو گذاشته رو پام و نشونم داده... روتختي قهوه اي تيره هه رو مي ذارم رو، مي گم محمداقا كه هفته ي بعد مياد، بگو اين رو بكشه رو تختت...بعد؟ من مي ميرم مردي كه مي فمه رو تختي رو خب. كه مي فمه ادم گاهي بنا به حالش بايد رنگ روتختيش رو عوض كنه...كه يه كشو پر روتختي داره رو...
يادمه هفته ي دوم، سومي بود كه با هاپو بودم. بعد از ٦-٧ماه داشتم رو تختيمو عوض مي كردم. بش تكست دادم كه مرسي كه انقد حالمو خوب كردي كه حس ِ روتختي عوض كردن رو بعد مدتها بم دادي... بعد؟ هاپو مي فمه كه ادم بايد حالش اكي باشه كه بخواد رو تختيش رو عوض كنه، كه دلش بوي تميزي ملحفه ها رو بخواد...بم جواب داد: پس كارم رو تا اينجا درست انجام دادم كه حوصله ت اومده واسه عوض كردن روتختيت
خوشال شدم كه بم جواب چرت و پرت نداده بود، خوشال شده بودم كه نااميدم نكرده بود و همچين حرف و حسي براش آد نبود...
بعد؟ لبخندم شد، تو دلم گفتم: اوهوم، دتز ماي مَن

*** اون روز كه بم دسته ي فيلما رو داده، گفتم لدفن بم يه پلاستيك بده كه بذارم توش، منتظر بودم كه بره از يكي از كشوهاي اشپزخونه يه پلاستيك برام بياره. اون لحظه كه يه پاكت از طبقه ي بالاي كمدش اوردو توش پر بود از پلاستيكاي با اندازه ي مختلف كه تا شده بودن ، از شُك خنده م شده بود... اينكه من پلاستيكاي خوب رو تا مي كنم و نگه مي دارم اكيه، اما مگه يه مرد هم اينكارو مي كنه؟ انقد اخه مرتب و همه چيز به جا اخه؟

بعد؟ لبخندم شد، تو دلم گفتم: اوهوم، دتز ماي مَن

 

 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:9 | پرستو |

* يكي از چيزايي كه خيلي دوست دارم ياد گرفتنش رو، غذا خوردن با چاپ استيك-ه... هرچي گشته بودم خونه رو چاپ استيكايي كه از چين خريده بودمو پيدا نكرده بودم، فك كنم تو اسباب كشي انداخته بودمشون دور... هردفعه هم كه هوس خوردن با اين دو تا چوب مي زنه به سرمو يادم ميفته بلد نبودنش رو به مامان غر مي زنم كه تقصير توعه ديه، اگه هردفعه كه مي رفتيم چين با خودت قاشق برنمي داشتي برامون، الان من بلد بودمش... مامان هم ميگه اره بايد مي ذاشتم دونه دونه با دوتا چوب برنج مي ذاشتي دهنت تا مي مردي از گشنگي :))
اون روز به هاپو گفته بودم كه چقد دلم مي خواد اين بلد بودنو، كه اصن چقد دلم چاينيز مي خواد... هاپو گفته بود كه وختايي كه باباش مهمون كره اي دارن، مي برنشون رستوران كره اي. بعد هاپو هم ياد گرفته با چاپ استيك غذا خوردن رو... قرار شده بريم چاينيز و به من هم ياد بده ...اخ جون :)

** خب دوس پسره من خعلي بوبز دوس داره :))... بعد؟ عاقا بايد قبول كرد كه عاقايون زيبايي بقيه رو هم بلدن ببينن و هركي انكار كنه خره ...
ما به گوشي هاي هم دست نمي زنيم، اگه دست بزنيم هم اكيه به نظر هرجفتمون اما يه قانون ناگفته ايه كه دوس نداريم به كيف و گوشي هم دست بزنيم... دفعه هاي اول بود، رفته بوديم كافه. بعد؟ هاپو گفت راستش تو اژانس كه بودم داشتم ميومدم اينجا، تو راه هوم اسكرينمو عوض كردم. سر يه چيزي اختلاف عقيده داشتيم اومده بوديم در موردش باهم صحبت كنيم. بعد گفت: گفتم حالا اونم ميبيني شاكي ميشي. حالا بيا اونو درست كن. بعدتر گفت بذا هموني كه بود رو بذارم اصن. عكس س****ك*******سي يه دختر بود كه بوبز قشنگي داشت و با دستش جلوش رو گرفته بود. نشونم كه داد، گفتم هاه، قشنگه كه خعلي. برام سندش كن حتي... بعد هاپو يه جور متعجب طوري نيگام كرد همون موقع... اما الان مي دونه كه تو عكساي س*****ك*****سي پسرونه طورم باش. و عكساي خوب رو خودم براش سند مي كنم حتي و دوتايي نقد و بررسيش مي كنيم...
من بلد نيستم ايكس باكس بازي كنم، بلد نيسم پلي استيشن بازي كنم...اما گاهي عكساي هات چيكز رو با دوس پسرم شر مي كنم، فيلم جنگي كه گاهي بم مي ده رو با كمال ميل نيگا مي كنمو به حرفاي پسرونه ش باذوق گوش مي دم، حتي اگه نفهممش، حتي اگه تو تايپ من نباشه...بعد؟ اين وسطا وختي دختر لوسي مي شم بيشتر مي تونه تحملم كنه

*** يه پروفسوري هست به اسم اقاي كردواني. اخ. من مي ميرم اوشون رو...يه پروفسور خارجيه به تموم معنا. بعد؟ از ادمايي كه انقد تعصب دارن، انقد از دل و جون از چيزي كه خوندن و حرف مي زنن مي گن، يه جوري كه بابا من يه چيزايي مي دونم كه انقد نگرانم و دارم جوش مي زنم و شوما چرا اخه نمي فميد حرفاي منو، حرف مي زنن. مي ميرم...

اوشون جغرافيدان هستن، پدر كويرشناسي ايران. يه جور عاشق واري از اب حرف مي زنه، از محيط زيست... يكي از ادماييه كه من خعلي صحبت ها و مقاله هاي علميش رو دمبال مي كنم...
يه جا گفت، خانومم هرچي مي خوره، پوستشو مي كنه. مي دونيد چقد اين پوستاي ميوه و اينا واسه ادم خوبه؟ هرچي خانوم پوست مي گيره، من پوستاشو مي خورم... من بزغاله ي خانومم...
خررررر عاشق تر از اين داريم خب؟
بعدتر از حرفاش،تيپاي فوق العاده ت رو با اون دسمالايي كه پروفسور مي ذاري تو جيبت رو من بميرم... بس كه شوما هاي كلس-ي جانم

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 1:5 | پرستو |

* فيلم. Imitation game، فيلم امروز بود...
فيلمو كه ديدم، همونجايي كه كلي لذتمند بودم از فيلم، پاز كردم فيلمو به هاپو تكست دادم:
دوس پسري رو كه وختي خودش ني و مي دونه كه دلم طاقت نمي ياره نبودنش رو و يه عالمه فيلم خوب مي ده بم كه تو روزايي كه نيست ببينمش رو بايد سفت بغلش كرد
هومممم... فك كردم چه خوب كه يه كم رياضي خوندم، چهارسال امار انفورماتيك خوندم...فك كردم جاي مدير دانشگا اگه بودم به وروديايه امار و رياضي همون روز معارفه و فيلان يكي يه دونه از اين فيلم تو همون پوشه اي كه متن سوگندنامه و خودكار و دفترچه يادداشت مي دن، مي ذاشتم و بش مي گفتم، يه روزي كه ازتون پرسيدن امار به چه دردي مي خوره، رياضي محض چيه و فيلان، اخرش معلم مي شيد يا تهش استاد دانشگا، ياد اين فيلمه بيفتين... يادتون بيفته كه چه كار فوق العاده اي مي تونين انجام بديد. يادتون بيفته كه شوما انقد فوق العاده ايد كه مي تونيد جون ادم ها رو نجات بديد...

* فك مي كنم دلم سالاد سزار كافه ويوناي اب و اتش رو مي خواد... اون ويونايي كه تو اون فود كورت-ه، اسمش ويوناس؟ الان شك كردم اسمش رو، همون كافه اولي تو راه چوبي...نه اوني كه تو اون ساختمون شيشه ايس. بعد هروخ با هاپو مي ريم، مي گم من اون خوردنياي پايين رو دوست دارم، اما خب اخه ارتفاع رو دوست دارم، پشت شيشه نشستن و بيرونو دوس دارم. چيكا كنيم خب؟ بعد هردفعه هاپو مي گه مي خواي بريم اينجا بشينيم از ويو لذت ببر، دفعه بعد يادت باشه بريم پايين... بعد هردفعه از قهوه و چيپس و پنيري كه سفارش مي دم كلي غر مي زنم از مزه ي بدشونو مي ريم پل طبيعت رو به قدم زدن... هاه، يادم رفت بگم. پل طبيعت جاييه كه هر دفعه ش رو با هاپو رفتم. و دلمم نمي خواد با هيچ كس ديگه اي برمش...

*** دلم واسه اون لحظه اي كه تو بغل هاپو بودمو داشتيم شهرام ناظري گوش مي كرديم تنگ شده... دلم همون حالمون رو مي خواد، همون ساعت، همون پوزيشن
همون جور اردي بهشتي طور شهرام ناظري بخونه
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز کویت بر ندارم روز و شب

**** يه ظرف استوانه اي مي خوام كه چوب شورامو بذارم توش. بعد؟ من عاشق چوب شور كنجدي ام... بعد؟ ظرف استوانه اي بلور و اينا نمي خواما، مثلن يه ماگ لدفن بدون دسته- اسم اون بغل ليوان و فنجون و ماگ دسته ست ديه، نع؟- هاهاهااا... چرا اسم اون بيل بيلكه يادم نمياد و شَك كردم به اينكه چي مي گن بش

***** مي گم هاپو؟ امشب منو چن تا دوست داري؟
مي گه كلييييي
مي گم نع، بقول نامجو... اين قرار ِ عاشقانه را عدد بده
مي گه مگه تو با نامجو دوست شدي كه عدد مي خواي؟ اصن تو خودت منو چن تا دوست داري؟
مي گم من امشب تو رو ١٠٠١ دوست دارم
مي گه په... اينكه خيليييي كمه
مي گم كيفيت مهمه نه كميت... بعدشم شايد من فقط بلدم تا ١٠٠١ بشمارم
مي گه رواني... :)

شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 16:12 | پرستو |

* زرا گفت كه كلاقرمزي داره امشب. كلي گفتيم و خنديديم تو گروه. بعد؟ ساعت شد ٩:٣٠. اومدم بلند شم برم، گوشيمو اومدم لاك كنم بذارم كنار كه برم تي وي ببينم، يه لحظه، فقط يه لحظه اشك توو چشمام جمع شد. كه به هيولا بگم كه داره كلاقرمزي مي ده و چقد مي دونم دوست داره كه ببينه. و؟ نگفتم


**فيلم fury ... هوم. عاقا اونجايي كه هر يه كاري كه مي كردن، خعلي خفن تر از قبلي بود. جوري كه خعلي با خودشون حال مي كردن بعد از هر كدوم از تركوندانشون. همونجا كه دونه دونه شون مي گفتن:
Best job I've ever had
بعد؟ من مي ميرم كه زندگانيم اينطور باشه. كه بعده هر كاري بتونم بگم: بست جاب ايو اِور هَد

يه جاييم بود، همون حسه كه براد پيت اشاره مي كنه به تانكش. مي گه:
It's my home
بعد؟ انگار همين دليل كافي بود كه هر ٥ نفرشون بخوان بمونن و وايسن. اخ... بميرن حتي


*** يه جاي فيلم گفت:
Idea is peaceful, history violent
راس گفت نه؟

**** اين روزا هرجا كه مي خوام استاپ كنم، هرجا كه مي خوام يه لحظه وايسمو بگم خب، مثلن بقيه ممكنه چي فك كنن. برا خودم زمزمه مي كنم
يارب نظر تو برنگردد
برگشتن ِ روزگار سهل است

قصه ش هم اينه كه يه روز شمس به مولانا مي گه برو برا من شراب بگير. مولانا مي گه بابا من امام جماعت اينام. چطو پاشم برم برا تو شراب بگيرم؟ من كه اصن اهل اينا نيستم. شمس مي گه واسه من برو بگير. مگه به من ارادت نداري؟ مولانا رفتو از اون محلي كه شراب مي

گرفتن، بطري شراب گرفتو گذاشت زير عباش. تو راه يه مرده ديدو عباي مولانا رو كشيد كنارو بطري شراب معلوم شد. شروع كرد به لعن و نفرين و داد و بيداد و اينكه تو همه ي ما رو توو اين مدت فريب دادي و فيلان. داشت اب دهن مي انداخت سمتش و مي خواست بزنتش... كه شمس رسيد و گفت اين سركه ست و تو مشت هركي يه كم ريخت... همه شرمنده شدنو رفتن.مولانا گفت چرا اينطور بي حيثيتم كردي كه بعد بخواي منو ثابت كني؟شمس به مولانا گفت: همه ي اينكارا كردم كه بگم مردمي كه تموم مدت تو رو مي پرستن مي تونن تو يه لحظه اب دهن بندازن طرفتو سرت رو بشكنن... سر چيزي كه حتي ازش اطلاعي ندارن. زندگي خودتو كن

***** برا هاپو تكست دادم:
حالا هي شاعر بگه
يارب نظر تو برنگردد
اما من مي گم
يارم
نظر تو برنگردد

جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 22:46 | پرستو |

*پايلت مسج داده: يکى ازنقاط عطف توزندگى من بودى.هميشه باکلى شادى يادت ميوفتم.مرسى پرستو.بابت وجود داشتنت.مرسى بابت توزندگى من اومدنت.مرسى ازاثرى که توزندگيم گذاشتى.ممنون.ازتمام وجود....بعد از ٦-٧ ماه كه چي؟ دروغ چرا؟ خوشم اومد از خودم.اما من ياده تو كه ميفتم پايلت، فك مي كنم چقد باهم خوش بوديم و تو گه زدي و بي دليل رفتي. و براي من مردي.انقد هي برنگرد و نگو كه نمردم برات.بعدترفك مي كنم اكس ِ بابايي برگشته. اخه وختي گه مي زنين مي رين ، غلط مي كنين برمي گردين.شايد ما وسط يه رابطه اي هستيم.شايد داريم درگير يه ادم جديد مي شيم.پا مي شين شكست خورده از ادمايه بعدي و گه خورده از غلطي كه كرديد برمي گرديد كه چي؟؟؟

** دوست استكهلمي ميگه: بالاخره به يه جايي تو زندگيت ميرسي كه مي فهمي همه كار رو همون موقعي كه بايد مي كردي كردي،همون حرفي رو كه بايد مي زدي زدي، و قص علي هذه...نمي دونم متوجه منظورم ميشي يا نه؟ولي بالاخره مي فهمي كه هميني كه داره پيش مياد؛ همينه! :)...مي گم دوست داشتم به سكوتم مي تونستم هنوز ادامه ميدادم.دوست استكهلمي مي گه : منم دوس داشتم جلوي ويلام تو كاليفرنيا الان فراري ام پارك بود،ولي از شانس بد نشستم سر خلا دارم مي رينم..هومممممم. راست مي گه دوست استكهلمي....

***گريه نمي كنم نرو

اه نميكشم بشين

حرف نميزنم بمون

بغض نميكنم،ببين

داريوش....كاش اين ُ داشتم تو واتس اپ-م.سكوتت كه كش اومد.برات اين ُ سند مي كردم.

پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ | 22:53 | پرستو |

شايد امشب از بي سيگاري بميرم...

چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ | 22:37 | پرستو |

* همين طوري كه ناخن-ايه پامو دارم سوهان مي كشم ُ از بين لاكايه روي ميز، رنگ قرمز رو بردارم. جمله ي تو رو دارم تكرار مي كنم" بدت مياد؟؟؟" سعي كردم با خنده بگذرونمش.نگذشته اما.هي توي سرم تكرار ميشه و حس بدش هي كش مياد. برات مي نويسم: يه چيزي بگم؟ اين جمله ي "بدت مياد ؟" حسه بدي داشت،نيدونم دقيقن بگم چه حسي اما... بهم گفتي بي منظور بوده حرفت اما اگه بدم اومده، ساري...عذر خواستي...

لاك زدنه من تموم شده، دور انگشتايه پام از اون كرم گليسيرين ُ عسل مي زنم. يه چيزي تو گلوم نيش مي زنه. يه چيزي به اسم بي اندازه دوست داشتنت شايد.ياد ديروز ميفتم كه سمي گفته بود: ازدواج مي خوام با اينكه حتي ازدواج هم نمي خوام... من گفته بودم فقط تو رو مي خوام. مكث كرده بودم، گفته بودم واسه اولين بار يه ادم رو مي خوام تحت هر رابطه و شرايطي، نه رابطه... سمي خنديده و گفته به جمع ما خوش اومدي...از صب كه رفته م اپيلاسيون ُ اصلاح صورت دوباره، فقط واسه اينكه وقتي تو گفتي مياي پيشم، تو هر لحظه كه خواستي بياي، من مرتب باشم...دو هفته ست استند باي-تم و نميدوني اينو... ميرم از اتاق مامان دستمال كاغذي برمي دارم.چراغ اتاقشً كه خاموش مي كنم فك مي كنم ديه خسته م از اينهمه دوست داشتنت. دسته م رها ميشه انگار. سينه م رو مي چسبونم به چارچوب در ُ فك مي كنم خسته م از دوست داشتنت. از اينكه انقد يواش يواش داري مياي جلو و گاهي حتي فك مي كنم از جايي كه شروع كرديم، تكون چنداني نخورديم. به همه ي حضوري كه تووي من داري دارم فكر مي كنم و يك جايي از ذهنم ، دلم مي گه رها كنم دوست داشتنت رو... 


** احسان خواجه اميري


چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ | 19:9 | پرستو |

*هيچ وقت نمي فهمي ، اما مرسي... شب كه بعد از ١٢ ساعت و ٩ دقيقه اي كه من تو يه انتظار و نگراني بودم بم گفتي: همين الان رسيدم هُم، خيلي سرم درد مي كنه.افتادم رو تخت كه بخابم.صب بات حرف مي زنم....واسه همين چند خط ممنونم بابايي، ترس درون داشت خفه م مي كرد امروز. انقد كه ٣ بار انقلاب تا ٤ راه وليعصر و پياده هي رفته بودم و برگشته بودم.انقد كه از مترو تا خونه پياده برگشتم. كه توي همه ي اون حجم باد، فقط داشتم نفس عميق مي كشيدم و زمزمه مي كردم مي سي كه سكوت كردي پرستو، هي فك مي كردم كه چطوري اينهمه صبر كردن و سكوت كردن رو بم ياد دادي؟ ... مي دوني بابايي وقتي رسيدم خونه يه ليوان جاي سبز خوردم، كش موهامو باز كردم.در اتاقمو بستم. چراغ رو خاموش كردم.خوابيدم...اما ميدوني قسمت بغض دار كجا بود؟ ساعت ٨:٤٣ ديقه كه بلند شدم، هنو از تو خبري نبود. بابا داشت با عمو بلند بلند حرف ميزد و من باز مي خواستم خودمو خواب كنم.نميشد انگار....اما تكست اخر شب تو بابايي، ترس درون رو كه هي زمزمه مي كرد: ادما يه دفعه بي خبر، از يه جايي ديه نمي خوان جوابت رو بدن و نمي دن هم، خفه كرد...من وقتي تكست تو روخوندم، انگار همه ي انرژيم تموم شده بود. حس كردم وا رفتم ديه، مي سي بابايي واسه اينكه داري ترس درون رو ضعيف و ضعيف تر ميكني.ميسي كه داري صبر كردن رو بم ياد ميدي.مي سي :*


**يكي از همسايه هامون هست، نيدونم كدوم واحد-ه. وقتايي كه خونه س اين اهنك ابي رو ريپيت-ه: از دست من مي ري، از دست تو مي رم...تو زنده مي موني، منم كه مي ميرم...انقد ريپيت ميكنه كه من گريه م مي ياد اخرش...بعد شبا و روزايه تعطيل صداي اين اهنگ مي ياد.فك مي كنم اقائه كسي ك هي اينو داره گوش ميده. بعد خب ادم بايد يه قصه ي درد-داري داشته باشه و إلا بيخود انقد هرروز درد رو گوش نمي ده كه...

***مي گم سمي چنددرصد بابايي نتونسته جواب بده نه اينكه نخواسته؟ مي گه ١٠٠٪...زهرا هم...مي سي واسه اين اطمينان دخترا

**** ابي

چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ | 11:30 | پرستو |

* اقاي Claud Monet نقاش سبك امپرسيونيسم مي باشه. ايشون رفتن ٦ تا بوم برداشتن بردن جلوي كليساي نتردام گذاشتن. هر ٦ تا بوم هم تو يه زاويه س. بعد تو يه روز، تو فاصله هاي زماني اي كه تابش خورشيد متفاوته، اين ٦ تا نقاشي رو كشيدن.يني ٦ تا نقاشي از نتردام در يك روز.تفاوت اين ٦ تا تووي تفاوت رنگ ايه كه براثر تغيير نور خورشيد-ه ..من يه جوره خوووبي جذب اين ٦ تا اثر شدم.اين كار به تصوير كشيدن بازي نور و رنگه صرفن...بعدتر ايشون يه كار ديگه اي دارن هم كه از سانتا ماريو دلفيوئه كشيدن.٤ تا نقاشي از سانتا ماريو در ٤ فصل مختلف...من به تصوير كشيدن اين تغييرات رو دوس دارم. حجم ثابته، و فقط اين تابش خورشيد يا تغييره فصل كه طراحي ميشه... 


** استاد جان ادم جذابي-ه...استايل خودش رو داره كاملن... با سليقه ي من؟ زمين تا اسمون فرق داره اما نيدونم چرا انقد جذبش شدم واقعن. مثلن موسيقي راك دوست مي داره، عاشششق بُنجُوي-ه ، سليقه ي موسيقياييمون كه هيچ ربطي بهم نداره، من و گيتار برقي هيچ ربطي بهم نداريم. پيانو تنها خدايه لذته براي-ه من. بعد بنجوي؟ من حتي يك موزيكشم نيتونم كامل گوش كنم. نقاشي؟ اكسپرسيونيسم. البته كه ديوانگي و اعتراض و فريادي كه تووي اكسپرسيونيسم هست رو دوس دارم اما سبك من نيست.، اون همه خشم اذيتم مي كنه. اينكه خداي اكسپرسيونيسم اقاي ون گوگ مي باشند با اون گوش بريده اي كه پيشكش محبوبشون كردن، ديگه حرفي توو ديونگيه اين سبك نداريم ديگه...تنها چيزي كه هم رو مي تونيم بفهميم و هم سليقه ايم توو نقاشي هاي "دالي" ه. ماكسيمم توو سورئال باهم كنار بياييم. طراحي داخلي؟ مدرن، وحشششتناك مدرن.من؟ ميونه م كاملن.إكلِكتيك... استاد جان كاملن انسانه مدرني هستن، و انقد جذابه براي من... بعد حرف قشنگي زدن، گفتن بچه هايه ٧٣-٤ به بعد كه انقد رپ گوش مي كنن، چون نمي دونن موسيقيه خوب چيه، چون هيچ وخ كتاب خووب نخوندن، كم فيلم خوب مي بينن. ديگه اينجور ادما دنبال موسيقيه خوب نيستن كه...پيش استاد جان مي شه نفس كشيد. در هفته يك روز معاشرت داشتن با ادمي كه هم فيلم بينه هم كتاب خونه هم فيلم بينه و آرت رو مي فهمه بعبارتي اي، با سليقه ي متفاوت و نگاه مختلف جالبه. 

*** شادمهر

دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 21:59 | پرستو |

* هميشه اين ادم هايي كه ميان زيرپوستت خونه مي كنن و دوس داشتم.هميشه دوست داشتم يكي از اين مدل ادم ها باشم.اينكه بلد بودم يا نه رو نيدونم. جانان اما بلده. جانان تو همه جاي زندگانيم حضور داره. تو اتاقم كه سرمو مي چرخونم هس، ماگ-ايه خري كه بم داده، هر روز كه مچ دستم بوي نينا ريچي مي گيره ، جانان هست. كاكتوسايه جلو پنجره كه هفته اي يه بار ابشون مي دم، جانان هست. شبا كه فيلم مي بينم، كتاب كه مي خونم ماه هاست كه ديگه از كيسه ي جانانم تغذيه مي شه عيشايه شبانه م، جانان هست. عصرونه هاي خوشمزه، جانان هست. ديالوگايه تيكه تيكه از فيلما كه من دلم غنج مي زنه اين كارو مچ كردن با حال و هوام، جانان هست. پيتزا قارچ و پنير امروز ، جانان هست.كافه، رستوران، تجريش، وليعصر، قهوه ي فرانسه ي اوانسن و كيك شكلاتياش، لازانيايه فلوت، شويدباقالي با گردن-ه مسلم، پيراشكي كرم دار-ه سر انقلاب، چايي تو پارك لاله، شيريني هاي نوبل و تولد الكي و كادو دار و ساندويچ هايدايه نصف شده و سمبوسه هاي ميدون وليعصر و ساندويج كثيف و اسنك هنري ِ گيلگمش  و چاي بهارنارنج ِ "شُد" و شيركاكائو داغ و شيريني خامه اي هاي فرانسه و اوهههههه ...همه ش؟ جانان هست..


** تو به كارت برس، كار ِ من تمام است...براش پي ام دادم: مخاطب خاص ِ استتوس ِ واتس اپ-م تويي...


*** جانان با يه لحني كه قشنگ حكايت از درموندگي داره و ديگه نمي دونه بايد بم واقعن چي بگه به سمي مي گه: اخه يه دختر به يه اقا همچين عكسايي سند مي كنه؟ ... هاهاهاااا.خب من يه كمي بُعد وايلد بودن و س**ك**سي بودنم زياده.چيكا كنم خب؟ 


**** علي اصغر زند وكيل

دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 0:13 | پرستو |