انگشت اشاره
* اولين دفعه كه براي ويزيت رفتم پيش دكترم برجايه دوقلوي رو ميزش بم چشمك زد... لبخندم شد، حس كردم دوس دارم هي برگردم به اين مطب. به اين دكتر... چون هردفعه كه به ميزش چشمم بخوره و بُرجا رو ببينم، غصه م نيشه. يه خاطره ي دردناك برام تداعي نمي شه. لبخندم مي شه برعكس. كه من هم بُرج خودم رو دارم، دخترونه ش رو، شيشه اي طور با گل بنفش اركيده-دار...

** خب امروز كه چسب مماخم رو برداشتم، دو هفته مي گذشت از عملم، و از مماخم كه توو اينه مي ديدم كللللي ذوق كرده بودم. واقعن خووب شده بود... نوبتم كه شده، از ويتينگ رووم با كلي لبخند و به به وارد اتاق دكتر شدم. گفتم دكتر ببينيد چيكار كردييييد. عاااالي شده :))... دكتر همينطور نيگا كرده مي گه واقعن خووب شده بيني-ت. البته هنوز كلي ورم داره... بعدشم پرستو تو مثل بازيگرا و مدلا مي موني. اين از بيني-ت كه عالي شده ديگه، اونم از قد و هيكلت. بعدم نه اين بازيگر ايرانياها، نه جانم. فقط هاليوودي... تو قدت فوق العاده س دختر... بعد؟ لبخندم شده از تعريفاي دكترم. ياد حرف هيولا افتادم. همون روز كه دستش رو گذاشته بود روو شكمم، گفته بود: شكم داري كه كوچولو.گفته بودم: نتچ، بد نشستم. خودم رو كشيدم بالاي صندلي، كمرم رو صاف كردم.دست گذاشته بود اگين رو شكمم، گفته بود واقعن تخت-ه ، لبخند زده بودم بش. گفته بود قد و هيكلت واقعن فوق العاده س. عين جمله ي دكتر... لبخندم شده بود از اين تعريفا. بس كه قدم رو دوست ندارم ...


*** با اين بخيه ها قبل از اينكه برم پيش دكتر، رفتم ارايشگاه. هرچي مامان گفت نرو، نتونستم. خسته م بود از اينهمه نامرتبي. بند انداختن مثل شكنجه بود واسه اين صورت مريضم... مامان عصباني شده مي گه: توام مثه خاله تي. بايد دختر اون مي شدي نه من...چرا گفته اينو؟ چون مثلن همين ٧-٨ ماه پيش كه بچه سقط كرد و داشت از درد مي مرد. به معناي واقعي كلمه درد كبودش كرده بود. فردا صبحش پرواز داشت كه بره پيش عمو خسرو. شبش اومده بود خونه ي ما تا من ببرمش فرودگاه. تمام روز از درد و خونريزي به خودش پيچيده بود و يه مسافت طولاني رو دويده بود تا جنين بياد پايين بعد از مصرف داروهاش و سقط بشه. با همچين حال زاري، ١-٢ ساعت بود كه دردش قطع نه، كم شده بود كاسه ي رنگ داده بود دستم كه پري موهامو رنگ كن، دوست ندارم پيش خسرو اينجوري برم... و همه ي ٤٥ ديقه كه رنگ روو موهاش بود حتي نمي تونس چشماشو باز نگه داره بس كه ارام بخش و مسكن خورده بود و از خواب داشت بيهوش مي شد... من؟ هفته ي بعد از جراحيم، با همه ي سرگيجه ها و كبوديا، اپيلاسيون كرده بودم... همچين خاله و خواهرزاده ي خلي هستيم ما

**** احساس مي كنم تختم شده جزيره م. مي رم از اين ور اون ور غذا پيدا مي كنم ميام توو جزيره م مي خورم. لپ تاپ-م هم لابد شده ويلسون-ه تام هنكس... دوست دارم از جام تكون نخورم، روزها و ماه ها حتي... توو همين جزيره م باشم. حالا اسم لپ تاپم ويلسون ني،سوني-ه. والا ...باهاش روز بگذرونم تا تق، هيولا سرش خلوت شه.از راه برسه... بعد منم شبيه اين خانوماي انگليس قرن ١٩ لباس پوشيده باشم كه از ديدن علي جوون يهو از حال برم.چند ديقه بعد همينطور كه زير بينيم دستمال سركه دار گرفتن كه بهوش بيام، كم كم حالم بهتر شه... دلم مي خواد انقد همين گوشه پناه بگيرم، انقد همين گوشه قايم شم تا علي جوون بياد، از اون اومدن هاي واقعني.... دلم مي خواد از جزيره م جدا نشم. هيچ جا نرم جز شمبه ها كه مي رم پيش دكترم. بعد دوباره برگردم جزيره م... تا؟ تا وختي كه علي جوون بياد پيدام كنه. بياد واسه جزيره م اسم انتخاب كنيم. بعد همون كه چاووشي مي گه: من سالهاي سال از اين خانه/ بيرون نرفته ام كه تو برگردي

یکشنبه دوم آذر 1393 | 0:15 | پرستو |

به وقت شب...١٢:١٢ 

سريال مي بينيم، به خودم تلقين مي كنم گرسنه ام كه برم اون اخرين برش چاكلت كيك رو بخورم. يه ليوان بزرگ اب هويج و اخرين تيكه ي بستني زعفروني پرخامه اي كه عزيز جوون برام اورده... براي هزارمين بار نيگا كردن به عكستُ زير لب زمزمه كردن: قوربونت برم... لابه لاي همه ي نيگا كردنت، ماچ كردن صفحه ي يخ ال سي دي گوشي...

همممم...تخت پر از بالشم و هارد پر از سريالم رو دوس دارم...

شنبه یکم آذر 1393 | 0:14 | پرستو |

* دلم مهموني مي خواد. مهموني دادن... و نه اون لذت تهيه و تدارك روها، نه... نه اون خريدا و بدو بدوها رو، نه... دلم از اونجايي مهموني رو مي خواد كه تق، اخرين گوشواره ت رو مي بندي يا چه بدونم همون حوالي كه رژت رو براي اخرين بار چك مي كني... پيراهن پوشيده باشم، مشكي، ساده، يقه شكاري كه روش مرواريد كار شده باشه... كمر نداشته باشه، چين نداشته باشه. كوتاه باشه. به سر زانوهام نرسه. تنگ هم نباشه. شايد هم باشه... گوشواره هام هم دو تا گردالو مرواريد درشت باشه....١٥-٢٠ نفر بيشتر نباشيم. خودمون باشيم. رقص باشه. فينگرفوود داشته باشيم. غذا مفصل نداشته باشيم. يه چيز كوچيك و خاك بر سري باشه شام، همينطور كه دور ميز نشستيم يه تعداد رو مبلا نشستن، يه تعداد رو زمين نشستن، بخوريم... يه ظرف گنده ميوه داشته باشيم، خيار، مغز كرفس، هويج، كدو هاي تُرد... بستني باشه... چيپس نداشته باشيم، پفك هم... رقص داشته باشيم، "تو" رو داشته باشيم.... دلم مهموني شب-طور درهم برهم خوشگل و راحت مي خواد...

** هديه مي گه: بابا حالا حالاها شايد ما ازدواج نكرديم، نبايد بغل يكي رو داشته باشيم؟ نبايد با يكي بخوابيم؟... مي گه: من كه الان بعد نويد، خيلي وخته يه حال و هواي درست حسابي با كسي ندارم.٢ سال داره مي شه... هديه مي گه: اگه يكي خووب باشه، من باش رابطه ي صميمانه اي برقرار مي كنم، باش مي خوابم... مي گم من يكي خوب نه، فقط علي جوون... 

*** نشستم گريه كردم، همون وختي كه كپشن اون دختره كه معلم شيمي رو خوندم... كه من بايد توو دوره ي دبيرستان انساني مي خوندم. و بعدش دانشگاه تهران ادبيات قبول مي شدم... گريه م گرفت وختي ياد اون دفعه اي كه با مينا رفته بوديم سر يه كلاس خالي توو دانشكده ادبيات دانشگاه تهران ُ نشسته بوديم به درس خوندن.... همون روزاي كنكور... يني من مي تونم بعد از اينكه اين چندتا دونه از كلاساي ديزاينم تموم شد، شروع كنم از اول انساني خوندن رو؟.... من توانايي اين رو خواهم داشت دوباره كنكور بدم؟ هومممممم. نيدونم

جمعه سی ام آبان 1393 | 21:44 | پرستو |

* خبيكي از چيزايي كه هيييي دلم براش لك مي زنه و هييييي مي خوام ازش بخوامُ قورت مي دم اينه:

علي جوون ميشه صب كه از خواب بيدار شدي، برام حرف بزني؟ بعد همينطور كه حرف مي زني، صدات رو برام ريكورد كني؟

اخ من دلم مي ره براي اون خش و خواب الودگي صدايه تازه از خواب بيدار شده اش...

يا اون وختايي كه خيلي سيري و زياد خوردي، بعد لم دادي همينطو، زنگ مي زني بم تا حرف بزنيم... هاهاها، همون دفعه كه تازه از رستوران برگشته بودي، بعد داشتي دونه دونه غذاهايي كه خورده بودي مي گفتي و قاشق-ت رو با صدا انداخته بودي توو پياله و صداش به من رسيده بود، گفته بودي الانم بستني-م تموم شد... من مرده بودم از خنده و ناباوري كه وااااااقعن؟ چطو ديه بعدش بستني خوردي خب؟؟ و هي تيكون تيكون قاشق بستني-ت كه صدا بده و من بشنومش....هنو صداي تلق تلق قاشق توو پياله چيني-ه از گوشم نرفته. 

هومممممم.... 

صدات رو مي خوام، ريكورد شده...كه گوشش بدم، هي و هي و هي...

 

** يكي از چيزايي كه برام جالبه، اون حس شكمانه ايه كه عاقاها از من توو ذهنشون مي مونه... كه مثلن هيولا يادش مي مونه كه عاشق بستني ام. بعد برام هي اون ايكون خر بستني رو مي فرسته. درحاليكه من اصن خعلي در مورد عشق بستنياييم صوبت نكردم باش. تنها روزي كه كنارش بودم خعلي با ذوق بستني شكلاتيم رو تا ته خوردم :)...و تموم لحظه هايي كه هيولا لذت تيست غذاهاي مختلفش رو بام شِر مي كرد و حتي هيجان تعريف اينكه اين دفعه كه رفته بود مالزي، بسكين رابينز اف خورده بوده توو يه روز، و انققققد بستني خورده كه حتي نتونسته شام بخوره. يه لذت و لبخند و حالي بود تو تعريفش، كه قششششنگ مي فميدم لذته رو. اينكه يه جوره خووبي داشت از بسكين رابينز مي گفت كه انگار مطمئن بود درك مي كنم عمق لذت اون حجم عظيم بستني رو :)... يا وختايي كه با لذت مي گه اخ اخ سس تاباسكو. و من مي فمم اين اخ اخ رو.... هوممممم. گاهي دلم براي اين مكالمه هام با هيولا تنگ مي شه

يا اون عاقاهه كه باهم چاينيز خورده بوديم. خعلي رسمي باهم كاري نداريم ديگه. بعد؟ اون روز پاي يكي از پست هاي اينستاگرام كه يكي

از پيج هاي فرندز هست من رو منشن كرده، همون اپيزودي كه چندلر و جنيفر انيستون( اسمش توو فيلم نيدونم چرا يادم نمياد) اهاااا، ريچل. دراز مي كشن روو زمين و با قاشق چيز كيك-ي رو مي خورن، گفته نمي دونم چرا، اما مطمئنم توام اين اپيزود رو به اندازه ي من دوست داشتي :)

ياتر همين عاقاهه ي استاد دانشگا، بش گفتم كه من دوس پسر نمي خوام و كلن خدافظ. امروز تكست داده مي شه توو اين هفته باهم بريم يه چيز هيجان انگيز تيست كنيم؟ مثل هات چاكلت غليظ با كيك گردو و هويج؟ كيك موردعلاقه ي تو؟... و من :0 بودم كه كي در مورد كيك مورد علاقه ي من صحبت كرديم؟  

جالبه ادما اينجور يادم مي افتن :)....

جمعه سی ام آبان 1393 | 1:29 | پرستو |

* دروغ چرا؟ من واقعن توو اين دوره ي نقاهت لذت بردم. لذت نه اينكه همه چي كوول بود و من خيلي حالم خوش بود و درد نداشتم و اون همه ورم و كبودي چشمام اذيتم نكرد، نه. ولي واقعن اين دوره رو دوس داشتم. و حتي دلم نمي خواد خوب ِ خوب شم و زودتر از اينا تموم شه و فيلان...يه حالي خووبي بود، نيدونم چيه اين روزها و شرايط رو دوس داشتم/ دارم. اما اصن كلافه نبودم تموم اين روزا. و لذت بردم... همه ي چيزا و كسايي كه حالم رو خوش مي كنن تموم اين روزا كنارم بودن. هوممممم. ناراحتم حتي. كه تموم شد/ مي شه اين روزاي اين شكليم :/

 

** خب وختي مي بينم صبح ساعت ٧:٥٢ ديقه جواب تكست ديشبمو دادي هيولا جان، لبخند گنده اي روي لبم مي ياد. اين يني تا چشماتو باز كردي و تبلتت رو چك كردي، جوابم منو دادي... و ماچ داشتم ازت...

من تعجب مي كنم از اين ريكشنا، از اين جوابا چون حق دارم . چون تو هيولا بودي و تموم جوابات واسه هممممه دلبرياي من فقط وينك بود. ماچ؟ اُ ماي گاد.... و دقيقن از روزي كه از پيشت برگشتم دارم مي بينم كه عوض شده رفتارت با من... تو ادمي هستي كه حتي برات فرق داره لب و :* ... ادمي هستي كه تو انتخاب اينا هم دقت داري و من؟ ادمي هستم كه مي فهمم اين مدل بودن رو. و خيلي صبر كردم كه برسم به اين لحظه. به اينكه ازت لب بگيرم جاي ؛)... تموم قدمايي كه ادماي ديگه شايد توو ٢-٣ هفته و نهايت يك ماه داشته باشن، من براش يك سال صبر كردم و؟ نه پشيمونم و نه خسته...

 

*** تصميم داريم بنشينيم و "گيم او ترونز" ببينيم...

 

**** جونو مي گه: من فك مي كردم قد بلندا اعتماد به نفس بالايي دارن... و اينكه ادماي باعتماد به نفس، س***ك*****سي تر هستن. جونو ازم مي خواد بااعتماد به نفس تر بشم لدفن... از كجا اومد اين خواسته؟ كه من نيتونم باور كنم ادم ها دوستم بدارن. دوست داشته شدن رو باور ندارم چون فك مي كنم ادم دوست داشتني نيستم... 

 

***** مَسا مي گه: پري علي ديگه هيولا نيس، عليه، علي... تو انقد بي رحم شدي كه نمي بينيش اين روزا، تو هيولا شدي...

 

****** هديه امرو برام يه دسته نرگس اورده بود. و از ديروز من يه كوچولو بوها رو مي فمم و كلي امرو مماخم رو كردم لابه لاي نرگساي عزيز...انقد لذتمنده كه فصل نرگسام شروع شده .

 

******* با اينكه خيلي وخته ديگه برا هم عكس غذا و خوردني هاي خوشمزه نمي فرستيم. با اينكه ديگه عكس جاهايي كه هستيم رو باهم شِر نمي كنيم، موزيكايي كه مي شنويم و دوست داريم رو برا هم سند نمي كنيم... اما امرو كه هديه برام از اون مدل چاكلت كيك ايي اورده بود كه مي دونستم دوست داري، ياد تو افتادم. برات عكس گرفتم. گرچه برات سند نكردم... اما.... پوفففف. كجايي كه بگي: where is my portion?

پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 | 19:9 | پرستو |

* انقد بش گفته بودم پيرمرد اخم كرده ته حرفاش، بعدشم سكوت كرده... بعدتر؟ من متنفرم از اين سكوتاي اخم-دار... البته لابد مهمني، چون من قبلن از خيلي چيزا متنفر بودم يا تحملشبرام سخت بود يا عصبيم مي كرد و بلاه بلاه و الان خعلي عادي و فيلان-ه برام... و بي تفاوت طور حتي رد مي شم گاهي.

و اينكه من از كارايه زير پوستي خيلي بيشتر لذت مي برم. از اينكه تو يه كاري مي كني و يا نيستي يا رد مي شي مي ري و ريكشن طرف مقابلت رو نمي بيني اما بخاطر اون غنج زدنه س كه اون كارو مي كني. و مثلن واينميسي تو چشاش زل بزني ريكشن رو ببيني، ذوق زدنه رو... تو كارت رو مي كني، رد مي شي مي ري. طبعن ادمت ذوق مي زنه و دلش غنج مي ره. و چيزي كه به تو مي رسه اون مهربونيه تو رفتارشه كه دفعه ي بعد كه مي بينيش، بهت داده مي شه. اون ملاحته و اون نگاهه و فيلان...

مثلن؟ تكست رو وختي بدي كه مطمئني ادمت خوابه و فردا صبح كه بيدار مي شه مي بينتش، و تو يه تكست بيشرف طوري دادي كه ادمت ذلش اب شه، لبخندش شه، صداي توله سگش دربياد.... يا؟ مثلن لحظه اي كه داري پياده مي شي يه بسته شكلات بذاري رو داشبورت ماشين ادمت، هُل بدي توو جيبش ُ بري. براش با پيك چيزايه هيجان انگيز بفرستي. مثه؟ مثه يه ظرف ماكاراني با ترشي و ماست. يا چه بدونم حتي ديوونه تر باشي، ماچ قرمز كني رو دستمال كاغذي و با آندِر وِرِت بذاري تو يه پَك ُ براش پيك كن، مثلن با اون گلبهي پاپيون دار-ه ؛).... خودت نباشي، نموني و ببيني كه چيكار كردي با طرف، بري...

من؟ خعلي دورم از ادمم و دستم زيادي كوتاهه ازش... فقط كلمه دارم براش. 

ساعت ١٢ رو گذشته، مطمئنم خسته و له و خوابه.يه لحظه حس مي كنم نيدونم چند روز وخ دارم بهش تكستاي يواشكي بدم،براش تكست دادم:

فك كنم امروز اراك بودي،از راه رسيدي خسته اي  الانم خوابي ... بعد صب مي بيني كه ديشب يكي نوك پا نوك پا  اومده يواش ماچت كرده و رفته ....

بعدشم واسه جوجويي كه برات جيك جيك مي كنه، اخم نكن. اخمت دلش رو مي شكونه. بعد سرش رو قايم مي كنه تو پراش

 

شوماها كه ادمتون  دم دستتونه... اوهوم خود شوماها. خوش بحالتون.. 

پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 | 0:43 | پرستو |

* عاقاي خواننده ي ترك مي فرمان:

بانا گَلَن، سانا گلسين...يااااار

 

** بده بتركونيم

 

*** - پيرمرد بيا ماچ واقعي كن، اين ايكونا چيا؟؟

+ ماچ با بقيه چيزا حال مي ده، با چيزاي نرم

 

****- im not just one night stand girl...

+ من نگفتم برا يه شب

 

***** دوس نداري بت بگم پيرمرد، مي گم اما... مثه همون وختي كه هي اصرار به جواب داشتي، كه گفتم: جواب چي بدم بت اخه؟ تو كه فقط حرفشو مي زني... و خب من هيچ وخ مستقيم بات حرف نمي زنم. يا اونوختي كه بت گفتم: مي بيني اوني كه جواب نمي ده تويي نه من... دوس دارم همه ي حرفامو تُف كنم تو صورتت، همه ي اون روزايي كه كج دار و مريز راه رفتم كنارت. همه ي اون روزايي كه خعليحرفا رو به روت نيوردم و فقط صبر كردم. سكوت كردم، كشيدم كنار، رفتم... مي دوني هيولا اون سكوت و بي تفاوتي ارديبهشت-ت از يادم نرفته. نمي ره هم... من ادم فراموش كردن و قورت دادن يه رفتاراي دردناك فقط بخاطر اينكه يكي رو دوست دارم، نيستم... دل چركينم ازت. با همممه ي اين مردنام برات، دل چركينم... نمي تونم به رو خودم نيارم كه ارديبهشت زيادي سگ بودي، از اون مدل سگا كه هرچي برات جيك جيك هم مي كردم نرم جوابم رو نمي دادي. بي تفاوت و يخ... هيولا؟ هيچ كس حق نداشته و نداره با من اينطوري رفتار كنه. هيچ كس... هيچ كس حق نداره به من بي اعتنايي كنه و من اين بي اعتنايي رو نمي بخشم... اسمش كينه اي بودنه؟ نيدونم... ولي من يادم نمي ره تلخي ها رو. از سمت هيچ ادمي....

 

چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 | 21:5 | پرستو |

* من ادم لباس رها و بلندم... بلند و حرير... از اين مدلا كه پوشيده س ولي نيست. از اين مدلا كه يه جوري يه جاهاييت معلومه كه دلت غنج مي زنه...مثلن؟ لباس حرير مشكي بدون استر كه رو سينه هادو تا جيب باشه... بعد يه پوشيدگي برهنه طوري داره. يا مثلن يه پيراهن بلند حرير استين بلند كه پشتش تا كمر بازه... ياتر يه پيراهن بلند استين سه ربع كه يقه ش تا پايين سينه بازه و اون خط لعنتي سينه رو نيشون مي ده.... هنوز هم به نظرم اون لباس طلايي ريحانا كه تا سر چاك با**سن خانوم باز بود پشتش جز نفس گيرترين لباس هاس. هرچند طراحي تيز و زاويه دار و بقيه برهنگي لباسش رو دوس نداشتم، اما اون ايديا-ش فوق العاده بود.... يا پيراهن مخمل بلندي كه از دو طرف رون به پايين پارچه ش مي شه تور...كه بازي با جاهاي دلبر بدن... من مي گم كسي كه لباس طراحي مي كنه بايد ذائقه ي س***ك*****سي خوبي هم داشته باشه. بايد بدن/ تن رو بلد باشه، حفظ باشه... بدونه كه فيلان جايك حتمن نبايد برهنه باشه، اخ از اون نيمه عرياني ها كه پدر ادم رو درميارن. از اونا كه يه ذره رو نشونت مي دن، بقيه رو تا ناكجا اباد بايد خودت حدس بزني.... اخ از اين فرصتي كه لباس بهت مي ده واسه فانتزي ساختن... اصن طراح اگه طراح باشه، بلده با باز كردن دو تا دكمه هم دل ادم رو ببره واويلا.... يا با سايه روشن رنگ روي پوست تن

اهل مي خواستم بگم ذائقه مو كه خيلي چسب و كوتاه و دكلته و فيلان نيستم....بعد شيوا امروز مي گه شوما هيكلت طوريه كه بيا برو پيراهن كوتاه بالا زانو و دكاته بخر، يا دامن چرم مشكي با بوت بلند.... بعد اينا تايپ من ني خُب. شيوا اصرار داره كه من با اينا جيگرتر مي شم. و من؟ نيدونمم

 

** منو فيلتر نكنن صلوات

چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 | 1:27 | پرستو |

باباي من تو زندگي همممممه چيز داره، هممممه چيز... هممممممه چيز. از همه ي هم نوعاش، از همه ي دور و بريا و هم پالكياش، از همين داداش بزرگه ش. از دوماد كوچيكه و برادر خانوم وسطي و فيلان، از هممممه بيشتر داره. و به معناي واقعي كلمه، شانس داشته توو همه ي اين بدو بدوها و تلاش كردنا و كار كردنا و زحمت زياد كشيدن هاش. 

بعد؟ امروز داشت با مامان تو اشپزخونه حرف مي زد، توو اتاق داشتم اهنگ گوش مي دادم. صداي بابا اومد كه: نه، اينجور نيست و فيلان. من اگه شانس داشتم ... 

اصن مهم ني بقيه جمله ش، من همه ي وجودم تعجب شده كه تو مي گي شانس ندارم؟ و واقعن چرا انقد نمي بينه زندگيشو؟ چرا فقط انقد زوم كرده به نداشته هاش. كه اميدوارم لُرد غصه ناك نشه از شنيدن اين حرف بابا

چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 | 0:3 | پرستو |

* دارم با سمي حرف مي زنم، يهو مي شنوم كه عزيزجون اومده خونمون. اخ كه قربونش برم. سورپرايز طور اومده ديدنم. برام كنار همه ابميوه ها و كمپوتا، بستني خريده :) بعد مُردم از ذوق ... بعد هيچي خوشمزه تر از بغل عزيزجوون ني، منم بغلييييي

 

** خاله جان از ازدواج قبليش، طناز رو داره. طناز ٢ سال از من كوچيكتره... امروز داشتم به خاله زيبا مي گفتم كه خاله جان برام از دبنهامز كفش روفرشي خريده اين سري كه عاشقشم. بعدتر بم گف كه به طناز نگي اماها. خاله زيبا مي گه: انقد كه خاله جان تو رو دوست داره، طناز رو كه دختر خودشه هم دوست نداره. بعد من چشمام گرد شده... خاله زيبا مي گه: جدي مي گم، كاملن مشخصه. اون دوست داشتن و عشق و مهربوني كه براي تو داره، اون وسواسي كه واسه خريدن كادو براي تو داره، اون دقتي كه حواسش هست تو چي دوست داري تا برات بپزه يا درست كنه بياره برات، براي طناز نداره... مي گم راستي مهرشاد اون روز گوشي طنازو اكي نكردا... خاله زيبا مي گه: مشاد كه فقط با تو خوبه. اصن كاراي منم انجام نمي ده. هرچي مي گم با يه اكراه و بي حوصلگي انجام مي ده. اما كاراي تو رو با يه اشتياق و حس دوست داشتني برات انجام مي ده. خاله زيبا مي گه: مشاد خيلي بدقلقه، من نيدونم چطو انقد با تو خووبه، من قبلن حتي فك مي كردم عاشقته... خنده م گرفته كه نه بابااااااا....بعدتر؟ خاله زيبا مي گه همين عزيزجون، بدجور تو رو دوست داره، چيكار مي كني با ادما؟ ... من؟ واقعن هيچ كار. 

 

*** از روزي كه گچ بينيمو برداشتم هيييي وسوسه شدم براي هيولا عكس بفرستم، هي قورت دادم دل خواستنمو اما. گفتم صب كن، حالتو كه پرسيد، حتي اگه دوباره نخواست هم، حالا چون اومده سراغت اكشال نداره، براش عكس بده... ديشب بونه ي هيولامو گرفته بود دلم، خعلي سخت بود، خعلي. اما نرفته بودم سراغش. امروز؟ گفته بود عكس بده ببينم چه شكلي شدي؟ با ديدن عكسم ضعف رفته بود، بازم عكس خواسته بود. گفته بودم اول ماچ، بعد عكس.... اخخخخخ. امروز صداي هيولام دراومده بود. يك جور وايلد طوري مي خواستتم... مسا مي گه: جاي تو و هيولا عوض شده. اون داره بال بال مي زنه و تو مي زني توو ذوقش هي....

 

**** - من كه از اول نرم بودم، شوما وايلد بودي هميشه جناب

+ چه كنم خب؟ من وايلدم

- اند آي لايك دَت

سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 23:26 | پرستو |

هر طور زندگي مي كنم

بازم يه چيزي كم مياد

سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 11:19 | پرستو |

مامان تا ديروز به عزيزجوون نگفته بود كه جراحي كردم. از ديروز باهامون قهر بود، جوابمون رو نمي داد. خاله مي گفت وختي بش گفتم كه پرستو مماخشو عمل كرده كل شب حالش بد شده و نتونسته بخوابه. صب زنگ زده مامان، به خاله گفته گوشي رو بده عزيزجون. اول كه گوشي رو نمي گرفت. بعد هم كلي يخ جواب داده، دو كلوم حرف نزده بغضش تركيده، كه عزيز دلم رفته عمل بعد به من نگفتي تو؟ گريه كرده هق هق طور. گوشي رو گرفتم، بين گريه هاش مي گه پريسا تو نوه ي من نيستيا، تو جوون مني. تو با هممممه ي نوه هام فرق داري... بعد؟ من مرُدم كه عزيزجون رو دارم كه انقد عاشقمه. و ؟ ... نيدونم چي بگم الان گريمه فقط. بس كه دوس دارم اين ادم رو و ترس از دست دادنش رو دارم. خيلي زياد. هر بار كه نگاش مي كنم، هربار كه بغلش مي كنم هربار كه مي رم خونه شون برام خورش بادمجون مي پزه به عشق من، هربار كه مياد خونمون و التماس طور شب رو نيگه مي دارم كه خونمون بمونه... ترس از دست دادنش رو دارم

سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 0:55 | پرستو |

* لبهام بصورت دردآوري نات اونلي خشك، بات السو چاك چاك شده ي قرمز طوره بي پوست ِ زخم طورين. مامان مرتب ياداوري مي كنه: مرطوب نگه دار لبهاتو... و من مرتب يادم مياد كه عايا نمي شد شوما باشي و با فرنچ كيس هات لبهاي من رو مرطوب نگاه داري؟ مرتب؟ ** اخ كه من عااااشق بوسيدن لب-ايه مريض طورم. اخ... لبها اين جور مواقع طفلكي و گوشه ايستاده طور و معصوم به چشم ميان. يه جور حيوونكي كه كسي ديه ما رو دوس نداره لابد الان كه مريضيم... اخ كه مي خوام اين لبايه مريض ِ س***ك****سي رو قورت بدم *** اين روزا عاشق گوشواره ي نقطه اي شدم. يه نقطه مشكي يا قرمز يا يه نقطه نيگين يا سورمه اي... بعدتر از اون دختر درونم كه عاشق گوشواره هاي دنباله دار و سايش گردن طور و سايه ي اويزه ها بود خبري ني... هرچي نقطه تر، س***ك*****سي تر لابد **** وختايي كه جونو بم مي گه: داف شاسي بلند واقععععن خنده م مي شه... ***** از وختي عمل كردم، هر چند روز يه بار حالم رو به روايت تصويرُ به لطف واتس اپ به سمع و نظر خاله جان مي رسونم... خاله امروز زنگ زده به مامان مي گه: به پرستو بگو هر روز برام عكس بفرسته از خودش. ايليا و ايلين كه از مدرسه ميان مي گن مامان امرو پري جون عكس نفرستاده برامون از خودش؟ :))
دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 22:38 | پرستو |

* يه زماني بود كه هرچي عقب رو نيگا مي كردم، مي گفتم عهههه باز كه مثه قبله. يه دوران شوما فرض كن از سال ٨٨ تا همين ٩٢.دقيقن شده بودم مصداق همين كه: Isn't it funny how day by day nothing changes, but when you look back, everything is different...

 و تازه واسه من شده بود year by year ... واقعي. به ادما نيگا مي كردم، به رابطه هام، به تموم شدناش، به شروع شدناش، همه شون يه چيز بود...به خودم حتي در برخورد با اين شروع شدنها و تموم شدنها... و من هم همون ادم بودم با همون ريكشن ها... 
٤-٥ سال هر كاري مي كردم، با هر ادمي برخورد مي كردم با هر ادمي قدم برمي داشتم، نتيجه يه چيز بود...يه چيز گُهي... تا؟ تا اشنا شدن با هيولام... ٦ ماه اخر ٩٢ من همون ادم بودم، با همون ريكشن، با همون تند مزاجي با همون دردا و به بن بست رسيدنا و جواب نگرفتنا و فيلان... اما؟ اتفاقه همون اتفاق هميشگي نبود، ادمه همون رفتار ادم هاي هميشگي رو نكرد... يادمه هي برا خودم ددلاين گذاشته بودم، تا دي ماه، تا ولنتاين، تا اخر سال.... ٦ ماه اول امسال براي من دردناك ترين ِ روزها بود. هر روز با گريه مي خوابيدم. واقعن هر روز...  ٦ ماه اول ٩٣ واقعن بدترين روزهام بود. نفس كشيدن هم برام اشك داشت... و الان؟ من تغيير كردم. هم من، هم اتفاق هاي زندگانيم. نمي تونم بگم كه وختي عقب رو نيگا مي كنم هنوز همه چي مثه همه، هنوز اتفاق ها شبيه هم ميفتن، ادم ها شبيه هم ميان توو زندگيم، شبيه هم مي رينن و شبيه هم ترك مي كنن يا ترك مي كنم.... يك جا انگار يونيورس دچار ميس اندرستندينگ شده بود، واسه نوع خواسته ي من، نوع برخورد من و نوع تن دادن من و نوع ترك كردن من... انگار اون وسط ها غم عظيم من رو نمي ديد يا مي ديد و براش جاي سوال بود. كه خب عه! اينكه راحت مي ره اشنا مي شه، راحت مي ره مي خوابه و راحت هم ترك مي كنه پس اون درد و گريه هه چيه؟ مگه اين ادمي ني كه رابطه ها/ ادم هاي اينطور بخواد؟ اگه مي خواد كه من دارم بش ادم هايه اينطوري مي دم و "او" هم كه راحت باهاشون جلو مي ره پس تهش اون ريكشنش چيه؟ ... دچار ميس اندرستندينگ شده بود كه من اينجوري راحت هستم اما من هم ريليشن مي خوام، im not one night stand girl .... و يك جايي ايستادم جلوي ادم هايه اينجوري كه برام اتفاق مي افتاد، ايستادم و خعلي كوول جوابشون رو ندادم وختي تايپشون رو فهميدم... سخت بود، يك جايي گريه م ميشد حتي، كه اِه بابا لُرد، من كه اينو نمي خوام باز چرا اين عاقاهه داره باهام مي زنه صحراي كربلا؟ اما مثه قبلنا نگفتم، خب اكيه، مي خوابيم باهم و رابطه رو شروع مي كنيم. اينجا ايران بود، ادمها بلد نيستن بعد از خوابيدن رابطه شروع كنن.... اينو بااطمينان مي گم....
الان؟ يك ساله بجز گريه ها و دردها و فيلان ها وختي به عقب نيگا مي كنم راضي ام. راضي ام از خودم. كه مثلن همين چند تا ديت-ي كه همينجوري فقط رفته بودم واقعن مردهاش مي خواستن بام رابطه برقرار كن، باهام بيان بيرون، بريم قدم بزنيم، كتاب بخونيم، كافي بخوريم توو فيلان رستوران غذا تيست كنيم. اكچولي جناب يونيورس رو شيرفهم كردم انگار... حالا اينكه چرا با اين عاقاهاشروع نكردم خب واسه
 
دلمه، واسه اينكه اون ادمي كه ددلاين داده بود به هيولا تووم نبود ديه. اضغر فرهادي اومده نشسته درونم با پايان هاي بازش، با اون حوصله
خووب و عميق و صبورش. كه ددلاين نمي ده، عجله واسه پايان نداره... 
خواستگار؟ قبلن يعني همون ٤-٥ سال پيش عاشق خواستگار بودم. دروغ چرا؟ فك مي كردم هر ادمي كه  با يه موقعيت خووب مياد اخرين ادمه. و مثلن من مگه دايره ي ادم هام چه كسايي هستن كه دوباره يه همچين كيس-ي پيش بياد؟... و خعلي جالب هركدوم از اون كيس هاي خووب اتفاقن بنا به دليلي خود به خود بهم مي خورد، بدون جواب منفي من حتي. و ادم هايي كه واقعن باهم زمين تا اسمون تفاوت داشتيم خعلي زياااااد اصرار مي كردن، و تلفن مامان و خونواده شون تمومي نداشت.و من اخر هركدوم ريكشن يكسان داشتم. كه واي چه ادم بدشانس و بدبخت و فيلانيم، كه اخه چي شد و فيلان....
بعد از هيولا؟ هر خواستگاري كه مي يومد گريه م بود. يه گريه ي واقعني. اخ كه ٢ هفته ي اخر اسفند پارسال رو مُردم من. و واقعن هربار كه خواستگاره ميومد كه باهم حرف بزنيم غرق مي شدم توو اشك. چون انگار واقعن داشت اكي ميشد. يه كيس خيلي خووب. و من؟ عاشق، براي اولين بار توو زندگيم به مرد ارزوهام برخورده بودم كه هيولا بود و اصصصصن معلوم نبود داره بام چيكا مي كنه. لحظه هاي اخر بود، كه داشت قضيه جدي و رسمي تر مي شد جواب رد دادم. فك كردم ديوونگي لازمه. ديوونگي واسه هيولام... اين روزا داره خواستگار مياد. نه ادميم كه واقعن هرلحظه منتظر خواستگاره-س، ادم ٤-٥ سال پيش چون ايشون هم كيس زيادي فوق العاده ايه.اصن نشه، نيان،نه اون پرستوي گريون اين يك سال كه با اسم هر خواستگار قلبش از نفس وايميستادو واي هيولام راه مي انداختم. الان؟ يه ادم كوول-ي نشسته اين جاي تخت، پاش رو انداخته رو پاش. و داره به همه چيز از عقب نيگا مي كنه. يه جاهايي خعلي دردش اومده، خعلي. خعلي خعلي. واسه بعضي حرفا، نيگاها، تيكه ها. اما نيشسته اين عقب، پاش رو انداخته رو پاش و داره اب كرفسش رو مي خوره تا ورم-ش بخوابه. و فقط واسه شدن و نشدن و اومدن و نيومدن و ... شونه مي اندازه بالا. و بقيه اب كرفسش رو مي خوره.و مطمئنه كه لُرد بهترين ها رو رقم مي زنه. و اصن حداقل خيالش راحته كه خواسته ش رو ديفاين كرده...  
 
هعي، اين روزها هم من عوض شدم و هم اتفاق هاي اطرافم. راضيمه... راضيمه كه بالاخره وختي عقب  رو نيگا مي كنم تفاوت مي بينم. اين اروم خياله هم واسه اينكه كه به اون چيزي كه پيش لُرد هست مطمئنم. و دارم مي بينم هر ادم بعدي اي، موقعيت خعلي بهتري از قبلي داسته و واااااااقعن فرام نُ وِر توو زندگيم سبز شده. و اينكه ديه غصه اي نيس كه عه، نكنه اين اخرين ادم باشه؟ ... لُرد خعلي قوي تر از ايناس و عاشق پازل-ه... و خعلي خووب داره بازي مي كنه
 
** كوول بودن من، اروم شدن نسبيم، پا رو پا انداختنم هييييييچ ربطي به كم شدن علاقه ام به هيولا نداره. هنوز مومنم بهش. هنوز مي پرستمش. هنوز تنها گناهم ايميج كردن طعم بغل برهنه ي لعنتيشه كه سردي ِ گردنبندش صورتم رو نوازش مي كنه....
دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 0:30 | پرستو |

*حال بد؟ يا سخت؟
روو توالت فرنگي نشسته باشي، مماخت توو گچ باشه، اب مماخت بياد نتوني با دسمال بگيريش، دل درد كوفتي روز اول پريودي داشته باشي، شكلات فندق دار خورده باشي كه فشارت بياد بالا، فندق كوفتيش مثه زهرمار باشه، انتي بيوتيكات انقد قوي باشه كه اسهال شده باشي... همين ديگه

** يه خونه به ديوونگي خونه ان هاتاوي توو فيلم love and other drugs....يه دختر بهمون خلي-ه اول فيلم به همون كثيفي زير پاهاش.همونجور پابرهنه طور كل خونه رو راه بره، همونجور س*ك***سي با سو**تين و شلوار پيش بندي جين... همونقد غصه مند و گريه داره نماي شيشه اي و برف دار خونه دخترك توو اخراي فيلم...

*** مي ذاري با اين لباي سفيد و خشك و پوسته پوسته شده م ، ماچت كنم؟


**** از حمام اومدم، مامان موهامو سشوار كرده، از دل درد گريه م گرفته، چاي نبات داده دستم، موهامو از دو طرف برام بافته با گل سر زردايي كه عمو خسرو برام از كره اورده بسته. پتو كشيده رووم، رفته برام كاچي بَزَرَك درسته كرده، عسل ريخته رووش، برام اورده... دستش رو گذاشته رو شكم يخ-م با يه غصه اي مي گه: خعلي چاق بودي، قشنگ توو اين يه هفته هيچي ديگه ازت نمونده...

***** هيولام مي گه: چطوري مماخ عملي؟

****** اسمتُ زمزمه كردم....
اين تمام شورشم بود

جمعه بیست و سوم آبان 1393 | 14:33 | پرستو |

گرچه ديه همه پرونده ي ريحانه رو بستن و رفتن، اما واقعن براي من خيلي جاي علامت سوال داشت. اوممم، شايد براي اينكه من خودم يه همچين شرايطي رو تجربه كرده بودم.
با عاقاي مهندس پروازي اشنا شده بودم كه خعلي جنتلمن بود، يه مدتي از شغلش كناره گرفته بود و تو يكي از برج هاي ونك افيس داشت. يه عصري دعوتم كرد افيس-ش. لحظه اي كه تو اسانسور بودم تا برسم طبقه ي ٢٢ بخودم گفتم: باز من اينجا چيكار مي كنم؟ توو اين موقعيت؟ من قرار نيس با كسي بخوابم... توو اينه رژ قرمزم رو تمديد كرده بودمو گفته بودم من قراره با يه عاقا جاي بنوشم و حرف بزنيم، اشناتر شيم لابد...
منشي و پرسنل عاقاي مهندس كه رفته بودن، دعوتم كرده بود اتاق كنفراسش... اتاق وسيع تر و ويو فوق العاده و افتاب به قاعده... گفته بود روسري تو بردار، راحت باش. گفته بودم راحتم. گفته بود مانتوت رو هم دربيار. روسريمو برداشته بودم، گفته بودم راحتم... سيگار برداشته بود، خودش رو ولو كرده بود توو مبلش، با يه اطميناني گفته بود: سيگار كه نمي كشي؟ گفته بودم چرا لدفن... برام روشن كرده بود و شروع كرده بوديم به حرف زدن. نمي دونستم ازدواج كرده بود و داشت از خانومش جدا مي شد. دروغ مي گفت يا راست رو نيدونم، خسته بود اما واقعن. چشماش، صداش... نشسته بود رو مبل من. سرش رو گذاشته بود رو پام. جلوش رو نگرفته بودم. احساس كرده بودم صدا اومده، بش گفتم. پاشده بود و رفته بود چك كرده بود، كسي نبود و در رو قفل كرده بود. برگشته بود كنارم. تمام وجودم، دونه دونه ذراتم فقط صحبت كردن و اشنايي مي خواست. اصن دلم خوابيدن نمي خواست با مردي كه نمي شناسمش... مطمئن بودم كه خوابيدن نمي خوام. اما گذاشته بودم برگرده پيشم و سرش رو بذاره رو پام و گيره ي موهامو با دستاش باز كنه، سرمو بياره پايين، سرش رو كنه توو موهاي نم دارم كه از صب كه از حموم دراومدم و بالا بسته بودم و نفس بكشه و بگه عجب ارامش و بويه لعنتي... دستش رو برده بود سمت دكمه هاي مانتوم، سمت شلوارم و من تموم لحظه ها مطمئن بودم كه نمي خوام با اين ادم بخوابم، نه با اين ادم نه با هيچ ادم و اشناييه اينطوريه ديگه اي.دستش رو پس زده بودم و نذاشته بودم لباسم رو از تنم دربياره. اروم شده بود توو بغلم. بلند نشده بودم برم. يه لحظه هايي خواسته بود ببوستم. نذاشته بودم. دستم رو گذاشته بودم رو لباش و گفته بودم ادم فقط لباي كسي رو مي بوسه كه دوستش داره. گفته من مي خوام دوستت بدارم، گفته بودم تو نه منو دوست داري و نه من مي خوام كنارت باشم كه دوستم بداري. تحريك شده بود، انقدر كه التماس تو صداش و تو نگاش، تو دستاش بود... نمي خواستم مثه همه ي دفعه هاي قبل باز اين اتفاق پيش بياد... يه لحظه هايي واقعن به زور مي خواست به تنم برسه، و من زورم به دستاش نمي رسيد و فقط مي گفتم داري اذيتم مي كني... يه حسي مثه تجاوز... مطمئن بودم كه نمي خوام باش بخوابم، اروم شده بود توو بغلم و همچنان ريز ريز وول مي زد، بوسيده بودمش و گفته بودم من نمي خوابم بات، من ادمي نيستم كه باهات بخوابم. حالام مي خوام برم. درو برام باز مي كني يا خودم مي تونم؟ بلند شده بود، شلوارش رو مرتب كرده بود، كمربندشو بسته بود. روسريمو سرم كرده بودم. قفل درو برام باز كرده بود. قبل رفتن باهاش دست داده بودم، پيشونيمو بوسيده بود.ازم عذرخواهي كرده بودو

چشماشو روي هم فشار داده بود و درو برام باز كرده بود... تموم لحظه ها مطمئن بود كه مي خواد باهام بخوابه و تموم لحظه ها مطمئن بودم نمي خوام باش بخوابم.... و حتي لحظه هايي بود كه مي خواست تجاوز كنه. اما هيچ لحظه اي حتي به ذهنم نرسيده بود كه واسه دفاع از خودم اين ادم رو بكشم... و من از كنار اين ادم رفته بودم بدون اينكه حتي دكمه هاي مانتوم رو باز كنه و با اينكه من حركت خشني داشته باشم...
ريحانه خيلي برام علامت سوال داشت، خيلي... چون در اتاق عاقاي مهندس حتي خيلي سخت و مدرن بود قفلش، جوري كه بايد رمز مي داد و جز خودش كسي نمي تونس باز كنه... اما در خونه اي كه ريحانه توش بود، باز بود وحتي قفل ساده هم نبود... نيدونم، نيدونم واقعن...يني از قبل فكر كشتن دكتر رو نداشته و توو لحظه به ذهنش رسيده؟ در حاليكه حتي دكتر ذره اي اصرار به اين كار نكرده و يا حتي هيييييچ نزديكي... چون خودم توو اين موقعيت بودم، يه كم بخشيدن ريحانه برام سخت بود.حالا نه اينكه اعدام اما واقعن چرا؟ چرا كشتن ...

پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 18:25 | پرستو |

* هيچ وخ انگار داداش كوچيكه رو نديده بودم، اكچولي جز مامان انگار كسي رو از خانواده نديده بودم. كسي از خانواده برام مهم نبوده. جاي خاليشو حس نمي كنم. مامان هميشه سعي كرده جور ِ مستقلي بزرگم/ بزرگمون كنه. جوري رفتار كرده كه وابسته نشم/نشيم... وختي از خونه مي زنم بيرون هيچ وخ زنگ نمي زنه كه كجايي؟ ناهار خوردي؟ سردت نيس؟ هوا تاريكه، مواظب باش و بلاه بلاه... زنگ زده: كجايي؟ يا دير كردي پري، يا ميام مترو دمبالت و فاينالي برو خونه عزيزجون... احساسات نداشته حرفاش. هيچ وخ اومدم خونه ماچم نكرده، يا مريض كه شدم... عمل كه رفتني انقد دير رسيده بودم كه ساك لباسامو گرفتم، مامان موند پايين واسه كاراي پذيرش، خودم لپمو بردم جلو گفتم مامان بوسم كن و بدو بدو رفتم بالا، لباسامو عوض كردم و تنهايي از اسانسور رفتم بالا كه برم اتاق عمل، در حاليكه بقيه دخترا كلي ماچ و بوسه و فيلان مامانشون تا در اسانسور باهاشون بود... مامان هيچ وخ قوربون صدقه نرفته، هيچ وخ... هميشه سعي كرده كه دختر لوسي نباشم، احساساتشو قورت داده هميشه. انقدي كه وختي داشتم بهوش مي يومدم شنيدم اقاهه به مامان گفت براتون اب قند بيارم؟ حالتون خعلي بده... اما وختي چشمامو باز كردم، ماچم نكرد باز. خودم گفتم مامان بوسم كن... مامان ادم بغل كردن ني، دلش غنج نمي ره كه بيا بغلم خرس گنده. اين منم كه وختي رو مبل نشسته و داره ليف مي بافه، خودمو جا مي كنم تو بغلش. سرمو مي ذارم رو پاش... مامان هميشه همين طور بوده باهام، برعكس عزيزجون. كه انقد قوربون صدقه م مي ره، همسايه ها مي فهمن كه پرستو اومده... اما؟ اما تنها كسي كه توو خانواده مي بينم، تنها كسي كه وختي نيس، حوصله ندارم، دلم تنگش مي شه مامان بوده.... تا توو اين چند روز مريضيه. كه داداش كوچيكه رو هم ديدم. و باورم نميشد كه اين بچه چطو انقد منو دوست داره و نگران منه... انقد كوچولو و واقعني. كه هر از گاهي در اتاقمو باز مي كنه ببينه چطورم كه صبا كه مي ره مدرسه صداشو مي شنوم كه از مامان مي پرسه ابجي واقعن خوب ميشه؟ يا كي مي تونه با من چيپس و پفك بخوره؟. و من هيچ وخ نديده بودمش توو همه ي اين ١١ سال... من ادم خانواده دوستي نيستم...

پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 16:51 | پرستو |