انگشت اشاره
* مي گه بوي تو بوييه كه زياد نيس. توو خيابون كه راه مي ري هي بوي تو به مماخ ادم نمي خوره. دل ِ ادم اگه بوت رو بخواد بايد خودش رو برسونه به خودت، به زير گردنت، به پايينتر از گردنت حتي...
من؟ پول زيادي بابت عطر نمي دم. نه كه دوست ندارم پولش رو ندارم. بعد؟ كلي مي گردم، كه يه بوي خاص پيدا شه، يا حتي حواسم به بوي كرم-م هست. كه چه كرمي چه عطري رو خوش بو-تر مي كنه...

** امروز؟ ستاري رو از شمال به جنوب پياده اومديم... يه حس خووبي داشت. قدم زدن اتوبان. از اين ور اتوبان به اون ور اتوبان رفتن... جلوتر ازم وايساده، دستمو گرفته، سرمو از پشت شونه ش كشيدم جلو، چونه م رو گير دادم به شونه ش. مي گه وختي گفتم بريم، سريع بام بيا... بعد؟ عاقاهه اهل اژانس و ماشين و دربست و فيلان-ه... امرو اتوبان رو پياده اوردمش و تا دم خونه منو با قدم زدن همراهي كرده...

*** داداش بزرگه امتحاناشو گند زده. مامان بس كه داد زده و عصباني شده از سر درد قرص انداخته و رفته خوابيده. بابا؟ بيشتر از عصباني بودن شيكسته انگار. چشاش رو بسته بود كه اشكاش نريزه. رفتم سرشو بغل كردم، چشمامو گذاشتم رو. تيغ تيغي صورتش، گفتم حال داشته باش لدفن، جاي دراز كشيدن و بي صدا چشماتو بستن پاشو داد بكش سر علي، سر من حتي. اينجوري نخواب اما... خواسته بگه چيزي ني، لباش لرزيده، اشكاش از لاي چشماي بسته ش ريخته... فك كردم كاش كارنامه ي پسره، كارنامه ي من بود و يكي از اونهمه كارنامه هاي من، مال داداشه... بقول مهسا لامصب كارنامه ي سوم دبيرستان پرستو مثل كارنامه ي بچه اول ابتدايي بود. از بالا ٢٠،٢٠،٢٠،١٩.... از ته دل خواسته بودم كه كاش همه ي اون نمره ها مال پسره مي بود، كه حال بابا از ديدن كارنامه ي پسر بزرگش بهتر مي شد... زودتر خوابيدن همه، چراغا زودتر خاموش شده. كسي چايي اخر شب و تي وي نديده، انگار گرد غم پاچيدن و سرما... دلم گرفته، توو اتاقمم با لب و لوچه ي كج و دل گرفته ي زياد... گفتم بش: همه خوابن. خونه يه جور گرفته اي توو سكوته. يه جور غم انگيزي... مي شه لواشكمو بردارم، بلوز بنفش گشادمو بپوشم، همين طور بي ارايش، بالشم رو بردارم بيام پيشت؟

**** تو راه دارم براش مي خونم:
سياه چشمون چرا، توو نگات ديه اونهمه وفا نيس؟
خنديده مي گه من چشماي سيا ندارم كه
خنديدم گفتم بهتر، ديدي كه گفته وفا مفا نداره چشماي سياش
گفته توو چشاي منم خيلي از اين چيزا نيستا، البته تو بايد بگي چي مي بيني تو چشمام

گفتم تو چي مي بيني توو چشمام؟
گفته بعدن بت مي گم، الان وسط خيابون نمي شه... يه جا بهتر مي خواد، نرم تر، گرم تر...
لبخند زدم ادامه دادم:
پريشونت شدم مي دوني واسه ت همه چيمو باختم
واسه دوست داشتنت
همون لحظه دستمو گرفته بلند بلند خونده:
طاقتم ديگه بيشتر از اينا نيست
توو اين غربتي كه هستم
دارم مي ميرم حاليت نيس
بازم دستتو تو دستم، مي خوام بگيرم حاليت نيس
حاليت نيس، حاليت نييييس

شنبه یازدهم بهمن 1393 | 22:53 | پرستو |

* موهاي جلو سرش با دستاش گرفته، مي گه مامان و رضا هي بهم مي گن كه بابا بذا موهاي جلوت بلند باشه، بعد اما من كوتاه كوتاهش مي كنم. يه مو از بغل گوشش گرفته، يه مو كه به زور توو دست مي ياد. مي گه من جلوي موهامو هميشه به كوتاهي همين بغل گوشام مي كنم... لبخند زده كه اما الان جلو موهام بلند شده قشنگ. يه مكثي كرده گفته: اندازه ي موهام رابطه ي مستقيم با حالم داره. حالم خووبه كه موهام الان اينجووريه...
دورتر ازش وايسادم، يادم ني چيكا داشتم مي كردم. خم شده بودم داشتم زيپ كيفم رو مي بستم يا تكيه داده بودم به چهارچوب در، داشتم نگاشمي كردم... لبخند زدم گفتم: چه خوب كه حالت خووبه... جواب داده: من از همون روزي كه تو رو ديدم، حالم خووبه...گفته و رفته...
به حرفش از موها فك كردم، ياد موهام افتادم. موهاي من؟ تا حالا به اين بلندي نبوده. موهاي من؟ رابطه ي مستقيم داره با حال من... قبلنا تا گه مي گرفت حالمو، سريع مي رفتم ارايشگاه و موهامو كوتاه مي كردم. ناخونامو كوتاه مي كردم... الان؟ موهام بافته مي شه. موهام بلند شده، خعلي بلند

بغض كردم گفتم مي خوام انقد دوستت نداشته باشم كه... سرمو توو گودي گردنش قايم كردم. گفته چرا توو لحظه هاي اوج باهم بودنمون اشكي و گريه دار مي شي همه ش؟ خودم رو سفت كردم، دستامو مشت كردم، از ارنج خم كردم، جمع كردم توو سينه ام. مماخمو كشيدم بالا، گفتم مي خوام انقد دوستت نداشته باشم كه وختي يه روز فك كردي ديه دوستم نداري، يه روز فك كردي ديه نمي خواي باهم باشيم. من چيزي رو از دست ندم... توو بغلش گرفته منو گفته: من اصولن عادت ندارم شب بخوابم كابوس ببينم صبح پاشم تعبيرش كنم... از بغلش جدا شدم، با دست اشكامو پاك كردم توو دلم فك كردم همه همينو مي گن، همه اما مي ترسن از دوست داشتن و دوست داشته شدن... خواستم حرفشو باور كنم، باورم بدجوري دست و پاش شكسته. لبخند زدم گفتم: استينت سياه شد، بيخشيد...

جمعه دهم بهمن 1393 | 9:18 | پرستو |

من خيلي كارا مي كنم توو زندگيم، بعد مي بينم تنها چيزي كه خيلي ازش مي نويسم حسمه. حسم به عشق به دوست داشتن... فك مي كنم من ادمي هستم كه از چيزي كه خيلي برام مهمه حرف مي زنم. كلن هم ادميم كه بلد نيس از اتفاقاي ريز روزمره چيزي حرف بزنه. بهم بگم چه خبر؟ هميشه مي گم هيچي...بعد؟ نوشته هاي سارا رو مي خونم. سارا از همممه چيز مي گه الا از رابطه. بعد؟ حس مي كنم چه مسخره به نظر ميام من. هم من هم نوشته هام... هيچي اينجا پيدا نمي شه جز حساي دونفره-طور... نيدونم. خوشم نيومد خودم... انگار هيچ چيز ديه اي واسه نوشتن ني. و انگار من هيچچيز ديه اي واسه روايت كردن، شرح دادن پيدا نمي كنم... 

 

پنجشنبه نهم بهمن 1393 | 8:46 | پرستو |

* دارم اماده مي شم برم كه ساكش رو ببنده، به كاراش برسه. همين الانشم مي دونم كلي ديرش شده. موهامو باز كردم، دوباره از بالا ببندم، موهام موج داره و نم، اومده پشت سرم وايساده. پشت سرم رو به روي اينه. از پشت بغلم مي كنه. دستامو مي گيره. نمي ذاره موهامو از بالا ببندم. سرشو مي كنه تو موهام، نفس مي كشه... مي گم مگه ديرت نشده؟ مي گه چرا. مي گه تقصيره اين محمده. برنامه ي حركت رو گذاشته بوديم شب، گير داد كه ظهر حركت كنيم. خنديدم گفتم اشكال نداره، شكار خوش بگذره. گفته الان كه خشكساليه ولي اگه چيزي شكار كردم برات حتمن گوشت شكار ميارم... سرش رو اورده جلو، گذاشته روو شونه م. به اينه نگا كرده،گفته از معدود دفعاتيه كه از چهره م توو اينه راضيم. مي گه واسه اينه كه  صورتم پيش صورت توئه... دستاشو اورده جلو، دستامو گرفته بغلش. توو اينه نگا كردم گفتم چه عكس دو نفره ي خوبيه...

 

** چن سالمه؟ ٢٤... خعلي تغيير كردم. خعلييييي.... خعلي رفتارامو، نوع برخورادمو تغيير دادم. خوشال و راضيم از خودم. مي سيييييي پرستو. مي سي واسه همه ي اين چند وخته كه به خودت گه زدي و الان؟ درس گرفتي از اين گه زدنات.... وال پيپر هوم اسكرينم اينه:

Mistakes are proof that u are trying

گرچه گريه كرده بودم و پيچيده بودم به خودم از همممممه ي اين اشتباها.... 

 

*** جوراب اسپرت بلند زير زانو

 

**** تاپ كله غازي، گوشواره ي نقطه اي له غازي، لاك همون رنگي ايضن. ژاكت مشكي، شلوار تنگ و كوتاه مشكي. موهاي از بالا بسته شده ي سفت با كش ساده ي كله غازي. شال حرير نازك دور گردن طرح ترمه-دار سورمه اي-كله غازي... رژ؟ تيره، تيره عاقا

 

***** +عاقا؟

- جوون ِ عاقا

 

****** پيژامه چارخونه ي نايكي، تي شرت ديزل. بو؟ پُل اسپرت... 

 

******* وختي حواسش هست تمام مدت اهنگاي ترك-ي كه دوست داري پلي باشه... همون اهنگ معركه ي  احمد كايا...

 

********مي گه تو مثل اسپرسويي، كم و قوي. با بووي پررنگ و خاصه خودش

 

چهارشنبه هشتم بهمن 1393 | 21:27 | پرستو |

* امروز سمي و شيوا و مهسا ناهار پيشم بودن. بعد از رفتن مهمونا ازم پرسيده: خسته شدي؟

گفتم نه، من مهموني دادن رو دوست دارم، بيشتر از مهموني رفتن حتي.. دوست دارم ادما بيان خونه مون، براشون خوردنياي خوشمزه درست كنم. حسِ خوب داشته باشه خونمون براشون، اهنگ خوب براشون بذارم، يه تايمي رو بتونم براشون قشنگ رنگ بزنم...اون حس لذته، اون حال خووبه ادما بهم حس خووب مي ده...

گفته چقد خوبه كه اينطوري هستي، اينجوري دوست داري...

بعد دوست دارم مهمونا كه مي رن، اشپزخونه مرتب باشه. كتري روي گاز بجوشه و نرم نرم بخاراش پخش شه تو خونه، نور خونه رو كم كنم، كش موهامو باز كنم. بيام دراز بكشم توو بغلت، باهات حرف بزنم...

گفته چه خوووب و حس دار و تصوير دار تعريف مي كني... خيلي خووبه، تعريفات پره از حس خووب چه برسه به اينكه اينا رو انجام بدي...

گفتم :)

 

** گفته نع، اينطور نميشه. بايد شروع كنم جيم رفتن رو

گفتم عه حسوديمممم شد. منم دلم خواست خُ

گفته برو خب توام.
گفتم :/
گفته اصن خودم مربيت. بت برنامه مي دم
گفتم من دوست دارم مربيم بالاي سرم باشه، حواسش بم باشه
گفته اره ها، چه خووب مي شد ساك ورزشيمونو برمي داشتيم باهم مي رفتيم جيم، اونجا باهم بوديم، تمرين مي كرديم، كلي عرق ميريختيم. من از بطري تو اب مي خوردم، كلي مزه مي داد توو جيم موقع ورزش تو رو دور و برم مي ديدم...حيف كه نمي شه اينجا

يه كم گذشته، بعد اين حرفش جفتمون سكوت كرديم. بعد از سكوته گفته: واقعن دلم خواست
گفتم منم...

برنامه گذاشتيم از شنبه ي هفته ي بعد، توو يه ساعت و يه تايم جيم رفتن رو استارت بزنيم :)

*** انقد خووبم كه حتي بلد نيستم بنويسمشون. شايد يه تايمي بگذره، اينا ته نشين بشن توم. نوشتنم بياد...

یکشنبه پنجم بهمن 1393 | 23:34 | پرستو |

* اهنگ araftayim از ابرو گوندوش

 

** دلم مي خواد داداش كوچيكه باشم... بسكت مي ره سه روز در هفته. ٧ جز از قران رو حفظه و كلاساي حفظ قرانش رو مي ره. اون وسطا حافظ مي خونه. اهنگ گوش مي ده. خودش بدون اينكه بره كلاس، زبان مي خونه. هرازگاهي با من مي ياد مي رقصه. پاي بستني خوردنا و خوراكياي جديد تيست كردنمه... خانوم معلمش انقد از درس خوندنش و رفتارش راضيه كه از مامان خواسته هروخ برگه ي دعوت به جلسه اوليا و مربيان محمد اورد خونه، مامان لازم ني شركت كنه... چون مورد اخلاقي يا درسي وجود نداره كه لازم باشه از طريق والدين به محمد گوشزد شه... يه جور خوبي هم كاري كه دوست داره رو زياد انجام مي ده... حسوديمه بهش. خعلي زياد. همه ي كاراشو داره درست و خوب و باپشتكارو با لذت انجام مي ده...

من اما دختره ي تنبلم اين روزا، دروغ چرا. يك سالي هست دختره ي تنبل شدم. انگار انرژي و انگيزه انجام كاري رو ندارم... هومممم. برم داداش كوچيكه رو الگوم قرار بدم... انگار يه پوسته دورمه، انگار اين پوسته هه بايد پاره شه تا يه كاري رو مداوم انجام بدم...

 

*** + الان كه موهام نه خشكه نه خيس، يه جوره نم داريه. تنم بوي صابون هلو و كرم مي ده. بغلم نمي كني؟

- اخ بيا بغلم. چه خوووب توصيف مي كني تو... دلم مي خواد نمي موهاتو رو صورتم حس كنم

 

**** + بنظرت دختر سرديم؟

- نه، بنظرم اصصصصصن سرد نيستي اتفاقن خيلي هم هاتي.... فقط مشخص نيسي

+ يني چي مشخص نيستم؟

- يني نمي دونم مي موني يا فرار مي كني....

شنبه چهارم بهمن 1393 | 2:3 | پرستو |

* خانومي كه ادرس اينستامو خواستي، خصوصي برام گذاشتي. ادرس وبلاگي كه برام گذاشتيد اشتباهه...

 

** مي گه چرا نمي خوري هات چاكلتت رو؟
مي گم هيچ وخ اينجوري نمي اوردن، بايد هم بزنمش. حوصله ي هم زدنشو ندارم.
با يه تحكم و لحن درموندگي مي گه پرستو حرف بزن، بگو. من از كجا بفهمم كه حوصله ي هم زدن نداري كه نمي خوري. به من بگو، من برات هم بزنم... حرف بزن، حرف بزن...

 

***با كسي باشيد كه به شوما حق اينو مي ده كه حتي در مورد عكس هوم اسكرينشون هم براتون توضيح بدن

جمعه سوم بهمن 1393 | 9:46 | پرستو |

گفتم بريم گارد گوشي بخريم؟
گفته بريم
يه هفته گذشته نرفتيم، وسط حرفامون گفته راستي مي ريما براي گارد گوشي. يادم هس...
ديروز نشستم روبه روش. گوشيامون رو ميز بود. فك كنم فيلم orphan بود كه خانومه و اقاهه جفتشون گوشياشون ايفون بود. برا خانومه سفيد بود، براي اقاهه مشكي... دلم خواسته بود يه روز گوشي من و اقاهه م ايفون سفيد و مشكي باشه. گوشيامون رو ميزه، ايفون سفيد و مشكي...
به گارد گوشيم نيگا مي كنم، سبز ِ هيولايي. كم مونده كه يك سال شه از وختي اين گاردو دارم
مي گم راستي بت گفتم بريم گارد گوشي بخريم، چون گارادايه گوشي من قصه دارن. قصه ي اين گاردم ديه تموم شده. وقتشه يه قصه ي نو رو شروع كنم. انقد حالم رو خووب مي كني كه بخوام قصه ي گارد جديدم با تو باشه
چشاشو روو هم فشار داده گفته:
مي دوني كه مي ريم

پنجشنبه دوم بهمن 1393 | 20:2 | پرستو |

* نشستم رو عقب ترين و راحت ترين صندلي، اكچولي مبلِ كافه. زودتر ازش رسيدم. تكيه دادم، پامو انداختم رو پام منتظرم برسه. منتظرم همين طور كه از سمت در داره مياد طرفم ببينم حسم چطوريه. ببينم ذوق دارم كه بياد سمتم؟ خوشحال ميشم كه قراره اين اقا بين تموم ميزا و بين تموم دخترا قراره بياد پيش من بشينه؟... عقب نشستم، پامو انداختم روو پام، منتظرم بياد

** ساعت ٣ نصفه شبه. صبح قراره ساعت ٧ بيدار شم. بحثم شده. گفته فردا مياد دنبالم كه صحبت كنيم. نشستم تن تن لاك مي زنم. فك مي كنم فردا كه قراره بياد پيشم بحث كنيم، مرتب باشم خب... خنده م گرفته از حالم

*** برام يه سي دي رايت كرده اورده، و؟ تموم اهنگاي لارا فابيان رو دنلود كرده برام. من؟ گريه م شده.

**** مي دوني خيلي وخته دمبال اين حسا بودم؟ مي دوني خسته شده بودم از ادم اهني بودنم

***** خيلي وخت بود حالم انقد خووب نبود، كسايي كه بم نزديكن قشنگ متوجه اين حسم شدن...

چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 22:24 | پرستو |

ديروز انقد خووب بود، چشمامو بستم كه به يادم بيارمش، ديالوگايه خووب رو، حس هاي خووب رو بنويسم. انقد حجم قشنگي لحظه هاي ديروز خووب بود كه گريه م شد...

از قشنگي ديروز همين بس كه شروعش با پارك جمشيديه و برف بود...

 

دوشنبه بیست و نهم دی 1393 | 20:27 | پرستو |

* نمي خوام ازت خبري بشه. هرچند كه مي دونم فردا اخرين امتحانت رو مي دي، كه فردا ٢٨ امه و احتمالن سروكله ت باز پيدا ميشه... تا ٣-٤ روز فك مي كردم بيام بات حرف بزنم. الان؟ حتي تمايلي به حرف زدن ندارم بات. خيلي دلم شكسته ازت. پنج شنبه ي پيش بود كه با صابر بيرون بودم، بش گفتم: فك مي كنم ديه علي جوون رو دوس ندارم. علي جوون برام هميشه علي جوون با دابل اُ مي مونه، اما تموم شدم، تموم شدم ... و؟ من وختي به نخطه ي تموم شدن مي رسم، واقعن تمومم... مسا راس مي گه هيولا گند زد، والا تو دوستش داشتي...يه هفته از روزي كه صابرو ديدم مي گذره و هنوز دوستش ندارم... مسا برام يه تكستي فرستاده بود كه ادم ها را بدرقه كنيد حتي اگر ارزش بدرقه نداشته باشند... فك مي كنم كه هيولا لياقت دوست داشته شدن رو داره  ولي لياقت بدرقه شدن؟ هع... مني كه ادم خداحافظي ام، ادم نخطه گذاشتن و ول نكردن قصه هاي تموم شده، به جايي رسيدم كه دلم حتي نمي خواد بيام يه نخطه بذارم ته هيولا. گرچه هيولا فك مي كنه قراره برگرده و كلي روزا رو باهم ادامه بديم. گرچه هيولا هم مثه مينا فك مي كنه انقد دوستشون داشتم، انقد يه جوري توو تموم روزاي بي اعتنايي و بي اخلاقيشون كنارشون بودم كه هرگز تركشون نمي كنم... 

 

** + چه مي كني؟

- كباب مي پزم و به تو فكر مي كنم

 

*** عاشق شبام. نصفه شبا اكچولي. همون موقع ها كه وخت مسواك زدنه و تا ٣ مي شماريو مي ريم دمبال مسواك زدن شبانه... لبخندمه. گرچه ٤-٥ روزه زبان خوندن روزانه م تعطيل شده اما خب... جاش مسواك زدنه يه كار مثبتيه...خووبه اين

 

****بابك از استكهلم اومده. پي ام داده كه امشب بريم بيرون ببينمت... هاهاها، پسره خر. خررررا قشنگ. فك مي كنم بابك تا از استكهلم اومده تهران، فك كرده بياد منو ببينه، بعد تو؟... مي گه دختر كوول و خاكي و ديوونه اي هستي. زندگي مي باره از سرو رو عكس و كپشنات. بعد من؟ واقعن چيز خاصي نيس اينستام، مي دونم كه ني... بعد مي خواستم بگم توام د**يوثي خب جانم :)

 

***** + از حموم اومدممم. بو تميزي نمياد؟

- چرا بو ني ني مياد....

شنبه بیست و هفتم دی 1393 | 22:36 | پرستو |


* گاهي زندگي خعلي ساده س. خواسته هاش هم... مثلن دلت مي خواد گوشي تلفنت رو برداري، همين جور كه تو تاكسي نشستي . شماره ش رو بگيري. ازت بپرسه خوش گذشت؟ بگي اوهوم. خعلي. فك كني مكالمه يني همين ديه. همينجا تموم شده. و با يه اشتياق بپرسه خب، چي خوردي برا صبانه؟ يه مكث كني. لبخند بزني و دونه دونه چيزايي كه رو ميز بود رو براش نام ببري... گاهي دلت يه همچين چيز ساده اي مي خواد. گاهي زندگي ميشه داشتن يه ادم كه ازت مي خواد خوردنياي صبحت رو براش دونه دونه اسم ببري...

** + پرستو، تو مگه دوس دختر من نيستي؟
- هستم؟
+ من از تو مي پرسم
- ميشه جواب ندم؟
+ اره ميشه جواب ندي...

*** وختايي كه كتابام پاره-طور و يه جور باد كرده ايه لبخندمه... اين يني؟ يني كتابا رو خوردم. حال خوشه اين

جمعه بیست و ششم دی 1393 | 20:2 | پرستو |

*اين روزا؟ من اون ايكن ميمون واتس آپ-م كه صورتشو با دستاش قائم كرده... بس كه هي خجالت مي كشه از تعريفايي كه مي شنوه و نيدونه چي جواب بده

** يه لونديه خاصه خودتو داري كه تو صدات و مدل حرف زدنت هست


*** پرستو دوست دارم كنارت دراز بكشم برام كتاب بخوني، مي خوني؟

**** مي رسم خونه، يه حس گهكي اي كه مال دو روز حمام نكردنه و موهاي چرب رو از بالا سفت بستم. مقنعه سر كردمو ٨ صبح رفتم كلاس... از اين مدلا كه دلت مي خواد زودتر برسي خونه و دوش بگيري، برسي خونه و ناهار بخوري، برسي خونه و تق در اتاقتو ببندي و بخوابي... مي رسم خونه، در اتاقمو باز مي كنم كه لباسامو بريزم رو تخت، بسته ي نو* ار به**داشتي صورتي رنگ مشبك روي تخته. دينگ، لبخند... حوله مو پشت در ِ حمام اويزون مي كنم تا برم يه چيزي بخورمو برگردم، جاي خالي شامپو تموم شده، پُر شده. دينگ، لبخند... لخ لخ خودمو مي كشم توو اشپزخونه، به مامان ناهار چي داريم طور. جعبه ي پيتزا استيك ميخوش روي كانتر-ه... دينگ، لبخند
اينا يني ارامش، يني حال خوش، يني :)

***** معجزه واسه هركسي يه چيزه، واسه من همه ي چيزاي گنده هم هست ولي... اون روز كه باروني صدريه رو تازه از خشك شويي گرفته بودمو پوشيدم و يه لبخند گنده داشتم واسه نبودن لكه هاي چربي روش، يه دفعه فرام نُ ور كلللللي خامه ماليده شد دم استينم و بغل جيبم. بعد؟ نگا كرده بودمو گفته بودم نعععع بازم لكه چربي؟؟ هنو يه روز كه نپوشيدمش كه... بعد؟ باورم نمي شد خيلي خووب و شعبده بازي طور وختي گذاشتم خشك بشن با يه پارچه مرطوب روش كشيدمو تمييييز تميز شد. بدون يك لكه ...
يه گل سر ريز قهوه اي دارم كه خيلي كوچولو و چيز خاصي ني كلن. من؟ عاشقشم... وختايي كه فرق باز مي كنمو از دو طرف مي كشم بالا و با اون دوتا ريز قهوه ايا نگه مي دارمش... اون شب با همونا خوابيدمو صبح؟ يكيش نبود. كل تخت و زير تخت رو گشتم. نبود... امروز ديدم بغل سبد تختم-ه...
گاهي اتفاقاي انقد ريز، براي من ياداور خوبيه كائنات-ه... ياداور اينكه باهاش مهربون باشم، عصباني نشم، نپرم بش. تا بام خووب باشه و خرابكاري نكنه، يا چيزايي كه برمي داره بياره بذاره جاش...
گاهي من انقد خر مي شم كه تا چند روز اين اتفاق ها رو به فال نيك مي گيرمو فك مي كنم يونيورس با من خيلي خووبه، خيلي...

پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 | 12:52 | پرستو |

لذت ِ گس ِ حس ِ خاسته شدن

اكچولي زياد خواسته شدن

و؟

چلنج با خودت واسه تن ندادن بش... ترس ِ ازش.

پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 | 1:37 | پرستو |

احساس مي كنم از سقفم ريسه هاي پوست پرتقال اويزونه، پر-ايه نرم نرم، پاستيل نوشابه اي... احساس مي كنم اتاقم اون بو و خنكا و نمي-ه خووبه گل فروشيا رو داره... همين طور كه چشمامو بستم يه حس نرم و خوش بويي صورتم رو نوازش مي كنه

هرچند كه نمي دونم قراره چيكار كنم... 

سه شنبه بیست و سوم دی 1393 | 1:33 | پرستو |

* جديدنها يك طرز فكري رو دارم دمبال مي كنم توو زندگانيم... تازگي ها دارم به اهميت "قدم هاي كوچك" پي مي برم. به انجام دادن انچه كه دوست دارم، انجام دادن يه كار بزرگ و طولاني مدت و زياد و فيلان در حد پارت هاي زماني كوتاه. اين روزها به اهميت قدم هاي كوچك اما متناوب پي بردم. پارت هاي زماني كوتاه اما كانتينيواِسلي... هر روز-طور، يه روز درميون-طور، تو هفته ٥ بار طور... بعد؟ بر كه مي گردي، مي بيني اوههه چه همه زياد اومدم. اوههههه چه خوب ياد گرفتم. چه زياد خوندم، چه زياد ديدم... 

 

** اون روز كه جلو كافه حامد رو ديدم، اكچولي ريكشن حامد رو. فهميدم كه واقعن حق با من بوده، من خعلي تغيير كردم... راستش؟ من خانوم شدم... من يه تينيجر وايلد بودم قبلش كه لباس پوشيدنش، حرف زدنش، ريكشنش خعلي وايلد بود. من پرستو رو رام كردم. ياد دادم بش خانوم باشه. خانومانه ريكشن بده، خانومانه راه بره، خانومانه نگاه كنه، خانومانه سكوت كنه، خانومانه يه چيز مخالف با نظرش رو رد كنه، خانومانه با يه اقا ديت داشته باشه. خانومانه لباس بپوشه... يه خشمي زير پوست پرستو، توي نگاه پرستو بود كه توو رفتارش خيلي زياد بولد بود. بروتال بودم، زيادي بروتال... ملاحت و ظرافت و لوندي رفتاري كه يه خانوم بايد داشته باشه رو نداشتم.... اون روز وختي نگاه تحسين اميز حامد رو ديدم، اون روز وختي تعريف ها و ناباوري حامد رو ديدم. فهميدم كه درست اومدم راهم رو... پرستو توو اين مدت يه تغيير بزرگ قشنگ و لطيف كرده...

 

*** براي ٢٨ ام منتظرم... :)

 

**** خب؟ من الان در جايگاهي قرار دارم كه تونستم به يونيورس بفمونم كه عاقا مردهايي رو سمت من بفرس كه بلد باشن با يه ليدي چطور رفتار كنن. بلد باشن كه حتي واسه فرست ديت يه ليدي رو به رستوران دعوت كنن، كه اصن رابطه مي خوان... من؟ از اين موضوع هم راضي ام. راضي ام از خودم كه اين اتفاق هم افتاد. كه نمي دونم چطور، نمي دونم كجا، با كدوم رفتار و فيلان اين اتفاق افتاد، اما؟ افتاد... 

 

***** ادم ها رو بخاطر نتونستن هاشون، نشدن هاشون سرزنش نكنيد... ببينيد سعيش رو مي كنه اين اتفاق نيفته يا نه؟ ببينيد ناراضي از شرايط و براي خلاص شدن از اين اوضاع تلاش مي كنه يا نه، اگه ديديد كه تلاش مي كنه و تهش باز يه اتقاق، يك جور براش ميفته سرزنشش نكنيد. باورش كنيد كه انقدر ضعيف نيس، اما؟ گاهي توو يه لوپ افتاده. توو يه لوپ مريض. كه حتي خودش نمي دونه چطور خلاص شه. كه يونيورس اونو توو يه لوپ انداخته... من؟ ياد گرفتم كه واسه خارج شدن از اين لوپ ها استمرار داشته باشي به اونچه كه مي خواي و وختي مي بيني شرايط و حرف ها و اتفاق ها مثل قبليه، تن ندي به اوضاع جديد به اين اميد كه اين شايد فرق داشته باشه، اين شايد توو طول مسير متفاوت باشه. نع. اتفاق درست از اول مي تونيد بوش كنيد. بوي درستي رو مي تونيد بفهميد.... استمرار داشته باشيد رو خواسته هاتون و رد كنيد اتفاق هاي مشابه رو، تن نديد بش... واسه من؟ انستلي؟ اين بود كه ادم ها فقط به خوابيدن ختم مي شد. يه دوستي هم دارم كه باهركي مي خواس ديت داشته باشه، همه به چشم يه دوست خوب مي ديدنش.... بهش گفتم كه برو جلو و اگه بازهم كسي خواست بگه بيا دوست هم بشيم اين ادم رو نگه ندار، نگواكي. اين ادم رو بنداز دور... به يونيورس بفهمون كه عشق مي خواي رابطه مي خواي و دوست به اندازه ي كافي داري توو زندگيت... وختي به ادم ها مي گي باشه دوستم باش و بمون و با اين قضيه كنار مياي، يونيورس مي گه خب اكي. اينكه كنار مياد. و؟ تو ميفتي توو يه لوپ... وحتي يونيورس تو رو به جايي مي رسونه كه فك كني خب شايد همينه. شايد هميشه بايد همينطور باشه،شايد زندگي من بايد اينجوري باشه، شايد من فيلان چيز رو نبايد داشته باشم.... نه، نه، نه اينطور نيس. تو همه چيز رو بايد داشته باشي فقط يه جاهايي شايد چند سال طول بكشه كه يونيورس واقعن بفهمه كه توو كوتاه نمياي. تو مي خواي....اگه توو لوپ افتاديد، وا نديد لدفن. نگيد شايد همينه. نپذيرش... ادمايم كه توو لوپ افتاده با ادم ضعيف فرق داره. سرزنشش نكنيد...

دوشنبه بیست و دوم دی 1393 | 10:32 | پرستو |

+ رديف مي كنيم بالاخره، امتحانا داره تمام مي شه

- باز دوباره محو مي شي؟

+ نه غيب مي شم، استريت تووووو ك....ن شوما

+ هاهاها... هو اِ نايس فلايت

- هاهاها... اُپن دِ گيت پليز

شنبه بیستم دی 1393 | 11:37 | پرستو |