انگشت اشاره
* شكلات سفيد هيس... 

 

** مامان اومده لم داده كنارم روي تخت، بعد يهويي گفت پري از هيولا چه خبر؟ گفتم نيدونم. خعلي وخته ازش خبري ندارم. حتي نمي دونم الان ايرانه يا نه... بعد خعلي يهويي گفتم مي خواي عكسشو بت نشون بدم؟ مامان نيگاش كرده. گفته سنش بالاست؟ گفتم متولد ٦٠. گفته اهان...سكوت كرده. گفتم مامان اين روزا پيشنهادايه خعلي خوبي دارم، اما واقعن توانايي و ناي با كسي بودن رو ندارم. حالا هرچقد موقعيتش بخواد عالي باشه... مامان با يه اطميناني توو صداش گفته: همه چي درست مي شه. از اتاقم رفته بيرون... حس كردم واسه همه ي اون اشكاي تو چشامو و ناتوانيم غصه ش شد. غصه شو از اتاقم برداشت برد بيرون. 

*** تو مثل همون گرماي حوله ي بعد از دوش اب ولرمي... همون لحظه هايي كه داري يخ مي كني، وقتي حوله رو مي پيچي به خودت... يه گرماي خوبي مي پيچه زير پوستت... يه ارامش، يه خيال خوش... تو هموني

**** بايد فردا برم شهروند، يه ترد بردارم، يه پفك نمكي مزمز، يه كوكي چيپوف، اسمارتيز ام اند ام، شكلات سفيد هيس لابد، كيك شكلاتي درنا، كرم كارامل مي ماس، چيپس فلفلي مزمز، سس فرانسوي، پاستيل قورباغه اي بِبتو... 

***** بوي اين دفعه ايم تلخه، يه تلخ واقعني. انقد كه وقتي به تنم مي زنم، تلخيش تموم تنم رو، بينيمو، صورتمو مي گيره... بهترين انتخاب ممكن... اقاي فروشنده مي گه برا خودتون مي خوايد؟ مي گم بعله... مي گه شوما كه انقد دخترونه اي، پس چرا همچين بويي انتخاب مي كني؟... 

یکشنبه نهم شهریور 1393 | 22:38 | پرستو |

* "بوس" ابراز علاقه ست 

.
.
.
ولى" گاز" تزریق علاقه ست !

**من هيچ وقت قبلا به مردي كه از زن متنفر باشد، برنخورده بودم... مي توانستم تشخيص بدهم كه ماركو از زن متنفر است، چون با وجود تمام ستاره هاي تلويزيون و مدل هاي عكاسي كه ان شب در ان اتاق جمع بودند به هيچ كس جز من توجه نداشت...

حالا متوجه شدم كه مردان متنفر از زن چگونه مي توانستند زنها را تحت اختيار خود دراورند. اينان مثل خدايان اسيب ناپذير و قدرتمند بودند. از عرش خود فرود مي امدند و بعد ناپديد مي شدند. هيچ وقت نمي توانستي انها را به چنگ بياوري.

حباب شيشه/سيلويا پلات

*** همه ي اون عكسايي كه دست اقاهه روي رون خانومه س... تمام اون عكس ها

 

**** به زودي رستوران رفتاري افتتاح مي شود، رستوران رفتاري افتتاح شد سر ميدون صادقيه... رستوران مورد علاقه ش

یکشنبه نهم شهریور 1393 | 20:39 | پرستو |

* من خيلي از رفتاراي درونيم، مردونه ست... آي مين اخلاق رواني... من بازار رفتن رو دوس ندارم، واقعن دوس ندارم برم پاساژا يا بازار. مگه اينكه خيلي اتفاقي و خيلييي دير دير و يه تايم كم. 

 

** من دنبال ارامش توو كارايه روزانه م هستم. تو كوچكترين چيزها. چيزي كه تو خانواده م نداشتم/ ندارم. هميشه عجله دارن. عجله دارن زود برسن، عجله دارن زود بيدار شن، عجله دارن زود برن زود بيان... هميشه يه عجله ، يه بي قراري هست توو رفتارشون... هميشه يه اضطرابي هست تو پس رفتاراشون. كه منو اذيت مي كنه.

 

*** مامان مديريت زمان بلد نيست. مثلن؟ ساعت ١٠ بيدار شده. ناهار دعوت داريم خونه ي دخترعمه م. تو اين فاصله مي خواد بره از بازارچه نزديك خونه دخترعمه م پارچه گيپور بخره، مي خواد ناهار بره خونه دخترعمه م و بعدش بره شوش سطل زباله بخره و عجالتن تا ساعت ٥-٦ برگرده خونه... نمي گم به هيچ كدوم از اين برنامه هاش نمي رسه، مي رسه... اما پشتش يه عالمه بدو بدو و خستگي و زود باش زود باش داره... و من ادم بازار رفتن هم نيستم، تو هفته ي پيش سه بار باش رفتم خريد كه براي من خيلي زجراور و خستگي اوره. بعله بحثم شد، بهش گفتم مسخره، ناراحت شد. مسخره فحش نيس، مسخره س واقعن مدل برنامه ريزيش. 

 

**** ادما باهم بحثشون مي شه، چون حواسشون نيس كه بعضيا يه اخلاقاي خاصي دارن، كه واقعن فرايند بازار رفتن سخته واسه يكي، كه واقعن ده جا رفتن عصاب خرد  كنه واسه بعضيا و بلاه بلاه... بعد هي فك مي كنيم كه چرا حرف ما رو گوش نمي كنن مثلن. يا حتي يه لحظه نيگا نمي كنيم ببينيم كه عايا برنامه ي ما اشكال داره يا نه...

 

 

***** ديشب از سمي پرسيدم كه عايا رفتارايه من تو انتخاب يه ادم-پارتنرم- ديوونه و وسواس گونه ست؟ سمي گفته بعضي وختا اره... اره شايدهم اينجوره. اما من ادمايي رو تو همين برهه پيدا كردم كه با اين معيارايه من بخونه. و واقعن الان هم تو شرايطي هستم كه حس ديگينگ كردن رو ندارم، توي خودم حتي... اصن همين قد تربيت خودم كافيه. و اينكه انقد وسواس گونه ست هم براي خودم الان اكيه. ديشب ناراحت طور بودم اما الان نه، چون مدل خودمه. با همه ي معيارايه خودم با همه ي ديتيلايي كه فقط خودم تو يه ادم حواسم هس. حالا هرچقد مثل بقيه نيس، هرچند سفت و سختتره و فيلانه... تو دوران شل بگيرها قرار دارم. تو دوران هميني كه هست. تو دوران پذيرفتن. ..

 

***** مامان. گفته اصن هيچ جا نمي ريم. خب نريم. الانم قهر كرده رفته نشسته جلوي تي وي... 

 

یکشنبه نهم شهریور 1393 | 10:53 | پرستو |

* پشت چشمامي... تو راه گلومي... 

 

** هنوز ياد تو هستم حاليتم نيست... به هيشكي دل نبستم حاليتم نيست

 

*** من ادم خيانت نيستم، من ادم ترك كردنم... بعد؟ هيولا تنها كسيه كه مي تونم باهاش به يكي خيانت كنم... 

 

**** چقد گريه دارم... نه از اين گريه هاي بي تابي. از اين گريه هاي اروم، از اونا كه لبخند رو لبمه، از اونا كه پذيرفتن پشتش داره، پذيرفتن شرايط، پذيرفتن خيلي چيزا... نه شاكيم، نه عصباني، نه دل تنگ... فقط هواي هيولام داره منو خفه مي كنه

 

***** اقاهه بم پي ام داده كه پرستو بشين سريال فيلان رو ببين. گفتم ندارمش. گفته تو ديت بعدي برات ميارمش... خواستم بگم نه، ديت بعدي نداريم. كه من نيتونم ارتباط برقرار كنم، نفهيدم چي شده كه جاي اينا گفتم، تنكس. ايت وود بي گريت...

شنبه هشتم شهریور 1393 | 23:21 | پرستو |

 * من ادمي كه زياد مي خنده، زياد لبخند داره كلافه م مي كنه. چون فك مي كنم بايد پابه پاي اون به حرفايي كه مي زنه بخندم، بعد دو طرف لبم كش مي ياد انگار... خسته و كلافه مي شم از اين همه لبخند

 

** بيشتر از چهره ي ادما، استايل لباس پوشيدنشون واسه م مهمه، وقتي تووي لباسشون، چيزه خاصي پيدا نمي كنم، يه امضا يه اتيكت نمي بينم،چشمم سر مي خوره رو كفشاشون... و وقتي كفشه هم هيچ چيز خاصي نباشه، نااميد مي شم 

 

*** كتاب حباب شيشه اي سيلويا پلات... لذت خالص

 

**** داشتم فك مي كردم يه ادم وايز، توو همون ديت اول بايد جوري با ادم برخورد كنه كه هم سك...ثي بنظر برسه هم خوش فكر

 

***** مدتها بود با ادمي كه اينقد فكر قشنگي داره ديت نداشتم... ادمي كه انقد باسواده و انقد انسان،  ديدن اينجور ادما نيازه

 

****** ديت ديروز با اقاهه، جالب بود و متفاوت...

 

******** دارم فك مي كنم توو اقاهه دارم دنبال چي مي گردم و پيداش نكردم كه انقد خنثي و بي حسم؟ كه اصن به اقاهه ربط داره؟ يا

من ِ پرستو؟ كه فك مي كنم اكي، حالا ببينيم چي ميشه... همين.

 

********* اه، چقد تعريف كردن ِ از اولي برام سخت شده، از همون مدل شرح حالا، از همون مدل خاطره نويسيايه توو تقويم. كه سلام، امروز ساعت ١١ باهاش قرار داشتم، كه لاك فيلان رو زدم، و اينكه چقد هيجان داشتم نه واسه ديت، واسه اماده شدنه...

 

********** هر دختري هر از گاهي بايد ديت داشته باشه، اون حس اماده شدنه و به خودش توجه كردنه و رسيدنه و فيلان رو بايد تجربه كنه... نياز دارن دخترا به اين

جمعه هفتم شهریور 1393 | 10:26 | پرستو |

* در راستاي تربيت خود، ياد گرفتم حس-سازي، تصوير-سازي نكنم از ادمي....  من ادميم كه خعلي خووب بلده توو اين كار اگزجره كنه، توو ذهنم ادمه رو مي سازم، حسم بهش بوجود مياد، و بطبع توقعات، انتظارات... و يك جايي كه ادمه ليو مي كنه، من مي مونم و احساساتي كه شايد خعلي هم برانگيخته شده توسط اون ادم نيس ... 

 

** داشتم فك مي كردم من از ادمم چقد توقع مالي، مادي دارم... داشتم فك مي كردم بين ادم ها/ دخترهاي اطرافم كه ماشين داشتن يه اپشن صدرصدي هستش و گاهي ادمه كه ماشين نداره حذف ميشه، من انتظارم چيه؟ يادم اومده خودمو كه يه جاهايي با ادمايي بودم كه ماشين هاي فول اپشن داشتن و گفتم نه، برام مهم نيس اين داشته و شده با كسي برم ديت داشته باشم و برگردم بگم عه! حتي ماشين نداشت كه.... خب، امرو كه با خودم روبه رو هم نشسته بوديمو حرف مي زدم، فميدم پري چي مي خواد... انستلي؟ من عاااااااااااشق ديت كردن با ادميم كه ماشين نداشته باشه، ادمي كه بلده توو شهرش، با پاي پياده با مترو و تاكسي زندگي كنه.... من حتي جز گروهي نيستم كه بگم برام مهم نيس داشتن يا نداشتنش، من واقعن دوس دارم كه بي ماشين باشم توو رابطه... اما؟ اما ديوونه ي كشف كردن لذت باشيم، كه كوله بندازيم روو دوشمون بريم فيلان جا، كه از گوگل مَپ فيلان رستوران رو پيدا كنيم، كوچه به كوچه، پرسون پرسون پيداش كنيم، از اينكه دستش رو بگيرم و قدم بزنم و كنارش راه برم حالم خوش مي شه، از اينكه عقب عقبكي راه برمو اون بم فرمون بده و گاهي از ترس خوردن به يه مانع چشامو ببندم و خودمو بسپرم به اعتماد چشماش حالم خوب مي شه، از اينكه وسط راه رفتنا، مغازه كشف كنيم، از اينكه كوچه كشف كرديم، حالم خووب مي شه،از اينكه توو اتوبوس كنار هم وايسيم و  پاستيل دستمون باشه و سبزا مال من باشه، و قرمزا و زردا رو بذارم توو دهنش حالم خوش ميشه... اينا رو گفتم كه بگم، ريكشن من برمي گرده به ادمه.و من ادميم كه واقعن " ماشين" برام مهم نيس. لحظه هايي كه فك مي كنم عه! ماشينم نداره كه، لابد ادمه خيلي چيزا نداشته و مدل دعوت كردن و بيرون بردنش خيلي بد بوده كه اين گزينه به ذهنم رسيده... امرو كه داشتم با خودم مي جستم ذهنمو تكليفم با خودم معلوم شد در اين موضوع... خووبه ادم حتي توو كوچكترين خواسته ها و نيازا بدونه كه چي مي خواد، بدونه انتظارش چيه... من دلم ميخاد حتي تو پيش پا افتاده ترين چيزا، توو دلم، توو ذهنم نظر خودمو يه جور مطمئن طوري بدونم. بدونم با چيا مي تونم كنار بيام با چيا نه. اينجوري تصميم گيريايه ادم راحت تره....

 

*** هوممممم.... اخيششش، ذهنم اروم و مرتب شد

 

سه شنبه چهارم شهریور 1393 | 1:9 | پرستو |

* سر تولد سورپرايز-طور سمي خعلي جلوي خودم رو گرفتم كه اون ور زيادي مدير درونم پا نشه بره راس امور و شروع كنه تن تن همه چي رو يادداشت كنه و تقسيم كار كنه و تايم مشخص كنه و برنامه اكي كنه و فيلان... در راستاي تربيت شخصي هي به خودم نهيب مي زدم كه هوووي پري، اين برنامه ي تو نيس و دوس پسر سميه است كه بايد مسئوليت رو قبول كنه و تو فقط يه مهمون ساده اي، خفه كردن او مديد درونم از كارهاي خيلي سختي بود، خفه كردن اون بُعد من كه هميشه شروع مي كنه به راست و ريست كردن همه چي و برنامه سِت مي كنه با كوچكترين ديتيل ها... علاوه بر اين كه يه ويژگي ذاتيه از اين كار لذت هم مي برم، اما در همون راستا تربيت، به خودم مي گفتم تو فقط حق داري در مورد برنامه هاي خودت اين نقش رو بعهده بگيري، لذتش رو هم اونجا ببر... صداي سروش هم توو گوشم بود، همون باري كه رفته بوديم چيتگرو من سعي كرده بودم توو همه كارا يه نيگاهي بندازمو گوجه بشورمو، جوجه سيخ كنمو، حواسم باشه لقمه ي همه كره داشته باشه و سالاد ماكاراني به همه برسه و همون وختي كه نرگس ناراحت شده بود، رفته بوديم كه عه نرگس تلفن كي بود و چي گفت و اخ و اوخ كه چرا ناراحتي، كه لابه لاي همممممه ي اين تقلاهاي من و خانم مدير بودنام، سروش يه لقمه جوجه كره دار درست كرد، داد دستم گفت ميشه يه لحظه بشيني كنارمو انقد بفكر راست و ريست كردن كارايه بقيه نباشي و ناهارتو بخوري.... البته كه فرداش دعواي بدي كردم باهاش، اما يادمه همون موقع بم گفت: اون ديالوگ ماني حقيقي رو يادته توو درباره ي الي؟ اونجا كه به زنش مي گه: تو مادرشي، خواهرشي، تو چيكاره شي كه براش همچين كاري كردي؟ ... منم همون گلشيفته فراهاني-ه توو فيلم كه داره همه ش برنامه مي ريزه، هي اينو اكي كنه، حواسش به اون باشه، فيلان... با اينكه سر برنامه اكي كردن و بي برنامه گي علي كلي حرص خوردم و عصبي شدم، اما ته قضيه راضي بودم از خودم كه هيچ حرفي من نزدم، برنامه ي اون بوده، خراب مي شد، اكي نميشد به من ربطي نداشت و اون كسي كه بايد نگران مي بود اون بايس بود نه من.... و من خعلي ريلكس صبح باشگامو رفتم، دوش گرفتم، حاضر شدم رفتم سينما و برام اكي بود كه هر وخ بم برنامه شون رو بگن خودمو برسونم بهشون.... قرار نيس وختي يكي بلد نيس كاري رو انجام بده، من شروع كنم به جورش رو كشيدن، گاهي لازمه بذاريم ادم مقابل ببينه كه حتي از پس ساده ترين كارها هم ممكنه برنياد....

سه شنبه چهارم شهریور 1393 | 0:42 | پرستو |

* جوراب ضخيم سورمه اي پنتي

 

** لباس اديداس  سفيد فيروزه اي جديد جيم

 

*** بوي برگ به ليمو

 

**** حس خوب و لبخند داري كه با ديدن دختر و پسري كه نشسته بودن رو پله هاي ايسگا مترو، سر لواشك باهم دعوا مي كردن و از دست و دهن هم لواشكا رو مي كشيدن بيرون... صداي خوش خنده شون كه هنوز از ديروز توو گوشم مونده... 

 

***** دلم مي خواد يه روز صب بلند شم، واسه مسا اشپزي كنم بعد ناهارو بقچه كنم بزنم بغلم، برم پيشش... مسا؟ منيوت ازاده، انتخاب كن غذايي كه دوس داري بپزم برات

 

****** اين منم كه حس مي كنم لب و دهن مرجان شير محمدي، اون كشيدگي پوست كشيده ش گوشه ي لبا ، مثه كيرا نايتلي مي باشه يا همه همين حسو دارن؟ هوم؟  

 

******* تو؟ تو مثه اون شيريني هاي نون فانتزي فروشيه دور ميدون گلستان مي موني، همونايي كه داغا داغ هنو سينياش نرفته توو قفسه تموم مي شه...  تو همون كرم بين شيرينيايي كه لبا رو بهم مي چسبونه، شايدم اون گردو هاي تيكه تيكه ي بينشي، كه اصن خداي لذته منه اين شيرينيا... چشامو مي بندمو با نسكافه قورتت مي دم .... 

دوشنبه سوم شهریور 1393 | 0:7 | پرستو |

* لا به لاي حرفام با جونو داشتم فك مي كردم بد نبود اگه مي شد گاهي، مي شد به ادم هاي قديمي تكست داد بعد مثلن بهشون گفت-پرستو؟- بعد مي فميدي چي ازت مياد توو يادشون، كدوم رفتار، كدوم حرف، كدوم صحنه، كدوم ديالوگ... بعد من كه هيچ وخ اينكارو نيتونم كنم، چون شماره ي هممه ي ادم هايي كه باهاشون در ارتباط بودم- دوس پسر يا دوست- از گوشيم همون موقع كه از زندگيم پاكشون كردم، ديليت كردم...اماخووب بود، برمي گشتي عقب، مي ديدي همون كاري كه خودت فك مي كردي و انجام دادي؟ ... كه حس ادما چي بوده ازت؟ ... هومممم، حالا لابد نه ادم هاي رفته، ادم هاي دور و بر ادم هم بد نيس كه ادم نظرشونو مي دونس. چه بدونم. بعضي وختا بديش اينه كه ادما اون حرفايه واقعنيشونو نمي زنن، جاهاي انتقاديشو قورت مي دن... باز هم چه بدونم... اما وسوسه انگيزه كه ادم نظر ادم هاي رفته رو بدونه.... هوم

** پرستو يه كاري كه خودش دوس نداشت و سختش بود ترك كردنش رو، ٨-٩ ماه كه ترك كرده... راضي ام ازش... بايد شروع كنه كد كار كردنو، سختشه شروع

*** فك مي كنم دمبال چي هستم بين پسرايي كه بم پيشنهاد مي دنو من فقط مي گم"نع"... دمبال فكر قشنگم. دمبال ادمي كه بتونم باهاش حرف بزنم ... دمبال ادمي ام كه رابطه بخواد... رابطه يني خيلي چيزايه جزيي. خيلي... 

**** مي گم من رئاليزم رو دوست ندارم تو نقاشي، چون از نقاشي انتظار دارم چيزي رو به من نشون بده كه نمي تونم ببينم... من به نقاشي رئاليزم ارت نمي گم، مثل فرش... 

یکشنبه دوم شهریور 1393 | 1:38 | پرستو |

* يكي ديه از چيزايي كه دوس مي دارم اينه كه بعد از ميك اپ عروس طور ارايشگاه، زنگ نزنن ناهار عروس و همراهش رو بيارن براشون، با همه ي اون لباس پف پفي و تاج و تور و گل و تشكيلات برم توو رستوران همراه داماد جان ناهارمو بخورم... يني واقعني مي خواما اينو، من عروس شيك بودن رو دوس ندارم، عروس مصنوعي و عروسك طوري رو... دوس دارم اون روز توو اون لباس زندگي كنم، جريان داشته باشم. هي فيگور الكي توو باغ و اتليه نگيرم. عكاسا باشن كنارمون، چليك چليك از لحظه هاي واقعيمون، از بوسه هاي طعم دارمون، از نگاه يه دفعه ايمون از شوق زيادمون عكس بگيرن... خنده هاي فيك، ژستايه فيك حالمو بد مي كنه...

 

** و يكي ديه رو اضافه كنم و برم، شب هم در راه برگشت و بوق بوق و عروس كشون و فيلان،ماشينو بغل يه بستني فروشي نگه داره داماد جان، بره براي همه بستني بخره... لازم به ذكر مي باشد كه باباي خودم همين كارو كرده بوده. يني وسط همه ي بوق بوقا و دور دورا كه توو خيابون وليعصر داشتن، ماشي. عروس رو جلو يه بستني فروشي زده بغل، بعد خعلي هيجان طور برا همه مهمونا بستني خريده... باز هم :) و اين خاسته نه به تقليد پدر و مادر جان بلكه واسه اينه كه حيف نيس ادم اخر شب عروسيش بستني نخوره؟ حيف نيس رشته هاي فالوده اي كه از دهن داماد جان اويزونه رو از بغل لب و لوچه ش هورت نكشه ؟ 

*** انقققققده امشب انرژي دارم كه پوستم داره ترك مي خوره

شنبه یکم شهریور 1393 | 23:52 | پرستو |

* امروز عااااااااااالي بود نخطه

 

** دسته گلت رو بيار بيرون عروس خانوم

 

*** پري از چرخا فيلم بگير بيا بالا... عروس بادكنكا رو پرت كنه بيرون...

 

**** فيلم برداري ماشين عروس طور با ايفون :)

 

***** مي سي ٩٣ كه تفلد سمي رو قشنگ ثبت كردي...

 

****** سمي دوس داشتي دوست سالم تري داشتي جاي من عايا؟ 

شنبه یکم شهریور 1393 | 23:10 | پرستو |

* مدمئني؟

اره عموووووو

 

** بعد لحظه هايي كه مي بينم اف لايني، مي گم لابد رفته پيش دوست دختر ويدو-ش يني؟ الان پيشش رسيده؟ بعد خيلي خودخواهانه و بي رحمانه فك مي كنم فقط باهاش مي ره مي خوابه... كه خانومه رو بيرون نمي بره، رستوران دعوتش نمي كنه... اون مدلي كه كنارش قدم مي زدمو هر از گاهي با بغل شونه ش توو پياده روي وليعصر بهم تنه مي زد و از تلو تلو خوردن من مي خنديد، راه نمي ره... غصه نيس اسمش، دلخوري، حسودي، افسوس، اشك... نه هيچ كدوم، فقط هر دفعه فك مي كنم همينه، لحظه هايي كه اف لايني پيش دوست دختر ويدو-ت توو خونه ي اونم هستي ، باهاش مي خوابي و بعدش برمي گردي خونه ... اسمش واقعيته انگار

 

***  رفتم گودي رو بخرم، پشت جلدش نوشته ٢١ تومن... اومدم خونه پشت همنام نوشته ٣٣٠٠، ٩٢/١/٢٦ خريدمش به تاريخ اول كتاب... اخه گرووونه خب واسه يه كتاب. نخريدمش :( 

 

**** فردا قراره خودمو ببرم سينما، فيلم ماني جان حقيقي رو ببينمو كيف كنم... شهدخت و اذرو فيلان :)

جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 23:53 | پرستو |

* من عاشق استايل لباس پوشيدن "كيت" مي باشم... ملكه انگليس. بعد هييي لباساشو نيگا مي كنم هي كيف مي كنم، از مدل لباس پوشيدنش، از مدل موهاش... 

 

** مَسا؟ حواست هس خعلي خووب و تنگ و فيلان چسبيديم به روزايه هم؟ بعد مَسا تو همون طعمي رو مي دي كه بايد، چفت زندگيم شدي، همون طور كه بايد روزامو بات مي گذرونم... امروز كه داشتم شيريني مي خوردم، فميدم كه مهرت رو زدي توو زندگانيم، منو عاشق شيريني كردي مثه خودت :)

 

*** نوشته بود: 

She's the Bubbles in My Bath.

من مي گم توي بث-ي كه بوي عطر  ياسمن ابي لاجوردي-ه وحشي مي ده... مهم نيس كه ياسمن ابي لاجوردي وحشي داريم يا نه، مهم اينكه كه فك كردن به بوي همچين گلي حالت رو مست و خوش مي كنه... فك كردن به اين بو لابه لاي حمام بخار گرفته و بث-ي كه تو بابل-ش هستي ؛)

جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 20:53 | پرستو |

* اسمش راحيل بود...

 

** هي فك مي كنم دوستش داره اون widow ايي كه باش در ارتباطه؟ ... دروغ چرا؟ هي هم نه، اما يه لحظه اين فكرو كردم. كه اصن دوستش نداشته باشي، خوش بحال خانمه كه بغلت مي كنه. خوش بحالش كه اون لحظه هايي كه حالت خوش ميشه، تو بغل اون ولو مي شي... بعد تر فك مي كنم لابد چون زندگيم زيادي بي در و پيكر نبوده، چون ليمتيشن هاي زندگانيم زيادي بوده، نشده كه بشه... اكچولي نخواستي بشه.


*** اين روزها خودم رو، حال و هواي اطراف زندگيمو دوس دارم... يه هاله ي ابي اسماني، صورتي/ گلبهي كمرنگ دورم دارم... جيم مي رم، كتاب مي خونم ، اشپزي مي كنم، موزيك خوب گوش مي كنم، با دوستام لذت مي برم از روزا، رژ قرمز معركه مي خرم، ادامس با طعم جديد تيست مي كنم، با طعم پيچ و مانگو... گاهي موزيك ترانس گوش مي كنمو حس بودن تووي نايت كلاب رو حس مي كنم زير پوستمو نرم نرم مي رقصم... موهامو باز مي ذارمو تل مي زنم، تووي چشمم مداد صدفي مي كشم، بدون ريمل، بدون خط چشم.... پياده روي هاي طولاني... تو اينگليش گروپ هر از گاهي چت مي كنمو و بستني مي خورم... لواشك خوشمزه مي خرم، اتاقمو گردگيري مي كنم. و فك مي كنم برم اون برق لب طلايي-ه رو هم فردا بخرمش...لابه لاي همه ي اينا يه حال خوشي دارم. يه حال خوش-ي كه اسم ندارم براش. كه مربوطه به زندگي عاطفيم... كه خوشحال نيستم از بي رابطه اي، كه خعلي كوول و بي تفاوت نيستم نسبت به هيولا، اما خوشحالم كه "هر" ادمي هم تو زندگيم نيس. كه من جز اون دسته اي هستم كه ترجيح مي دم جاي يه نياز خالي باشه تا به بهانه ي پر بودن/ داشتن با هر چيز و حس و ادم و شي درجه دويي جاش رو پر كنم...

**** نوشته بود:

خدايا نه شانس مي دي

نه پول

لااقل یه بوس بده

 

***** گوگوش

جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 13:55 | پرستو |

* خب من شايد بايد رشته ي هتل داري رو هم انتخاب مي كردمو يه جايي از زندگيم دوره ش رو مي ديدم... تو همون دوره ي كارشناسي همون جايي كه همه مامانا دلشون مي خواد بچه شون دكتر و مهندس شه، رشته ي پيشنهادي مامان هتل داري بود... خودم هم خعلي دوستش داشتم اما... اما هنوز نيدونم ميل دلم به اين ديزاين-ه محترمه يا هتل داري... انگار بايد هر دوتاش رو تيست كنم بعد بفمم كه كدومش واقعنيه واقعني مال منه... بعد مثلن مشاد برگشته مي گه: تو ٤سال امار خوندي، ٢ ساله هم داري ديزاين مي خوني، باز مي خواي بري سر يه كار و درس جديد؟ .... خب من نمي فهمم الان تيست كردن يه چيز جديد چه اشكالي داره؟ ... طوري همه رفتار مي كنن كه توو ٢٤سالگي ديگه بايد همه ي ارداتو الك كرده باشي و الكاتو هم بيخته باشي...  چه بدونم.... من كه هي فك مي كنم ميشه اَدَستر شروع كرد، همممه چيو... بعد زندگي اصن چيز هول هولكي اي نيس، كه زود يه چيزي بخونم، زود برم سر يه شغلي، زود يه ادمي رو انتخاب كنم، زود فيلان... زندگي نمي دونم چيه، اما مي دونم اينم نيس... كسي كه فيلان سالشه و مثلن فيلان جا نيس بازنده نيس. جا نمونده.... اما ماها اينطور فك نمي كنيم، بيشتر فك مي كنيم تا٣٠،٣٥سالگي انگار زنده ايم و بقيه عمرمون يه چيز مزخرف و اضافيه... اگه اينجور فك نمي كنيم، حداقل اينطور كه داريم رفتار مي كنيم

 

** تووي همه ي تجملات و تشريفات مراسم، براي من فقط سفره ي عقد/م مهمه.... كه يه سفره ي مفصل باشه. توو باغ مثلن... نه توو يه اتاق ١٢متري كه قلب ادم مي گيره ، توو يه سالن... يه سفره ي مليح و مفصل... با كلللللللي گل. بعد از گلا رمان توري كم رنگ اويزوون باشه، باد بوزه، از لاي رمان-ا و تورا و مهمونا و صفحه ي باز قران و لباس گلبهي كم رنگ من يا شايدم ابي اسماني-م.... اصن قشنگترين مراسم همينه، حنابندون و عروسي و پاتختي جذابيتي نداره.... همين جا كه داريد به هم قول مي ديد، همين جا كه با انگشت خعلي سكثي عسل مي ذاريد توو دهن هم....هومممممم...

پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | 1:18 | پرستو |

* سعي كردم واسه اهنگه بنويسم... اهنگه گوله مي شه توو گلوم، بي حرف ِ اضافه اي از من بريد اهنگه رو نوووش كنيد...اونجايي كه مي گه where have u been? Where did u go?.... يا همون جايي كه مي گه: 

 

But if you send for me you know I’ll come,

And if you call for me you know I’ll run.

I’ll run to you, I’ll run to you, I’ll run, run, run

I’ll come to you, I’ll come to you, I’ll come, come, come.

بعدتر من مي مونم تو صداش... حتي گاهي كلماتش رو نمي شوم. بس كه جاذبه ي صداش منو توو خودش غرق مي كنه...old money by lana del rey

 ** هميشه سعي كردم تيست خودم رو تربيت كنم...گوش هامو، چشاييمو، چيزايي كه مي بينم... سعي كردم به پرستو ياد بدم گوش هاش مي تونن از موسيقي هاي فوق العاده اي لذت ببرن، چشماش مي تونن اثار هنري فوق العاده اي بينن و بخونن ومي تونه مزه هايي رو بچشه و امتحان كنه كه خيلي ها حتي ممكنه سمتش نرن چون هيچ وخ تجربه ش نكردن يا لابد طعم جديديه... 

سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 0:17 | پرستو |

بحث اين روزهاي خونه ما بحث عمل بيني بنده است. مامان زنگ زده با دكترش صحبت كرده حتي. من؟ هنوز تصميم نگرفتم اما... من از مثل همه شدن بدم مياد، از اينكه چون همه يه كاري مي كنن من هم برم همون سمت... من از بي نقص بودن خوشم نمياد. از اينكه شبيه همه باشم، هنوز مقاومت دارم مي كنم در برابر جراحي... بيني زيبايي ندارم. اما بيني منه. و راحت باهاش نفس مي كشم، هوممم... خب من همين مدليم. من ادميم كه(فعلن) بيني ش رو عمل نمي كنه، ارشد نمي خونه، حتي يه درصد هم فكر فوق و كنكورش به ذهنش نمي رسه، رابطه هاش به نتيجه نمي رسه و توو ٢٤ سالگي هنوز يه رابطه موفق و بيشتر از ١-٢ ماه نداشته...ادميم كه بچه ها با دوس پسراشون بيان بيرون و من هم خودم با خودم، من همينم... و چرا بايد خودمو اذيت كنم، چرا بايد از اينكه شبيه بقيه نيستم و نشدم خودمو سرزنش كنم؟ ... حتي اين هم ديگه اذيتم نمي كنه كه امروز بين جمع دوستا بگم با ايكس اشنا شدم و تا هنوز دخترا اطلاعاتشون در مورد ايكس كامل نشده بگم رابطه م تموم شد، ادمم منو گذاشت كنار، من ادممو گذاشتم كنار...و فردا در مورد ايگرگ صحبت كنم... چرا بايد حتي ناراحت باشم از عنوان كردن اقاي ايكس و ايگرگ ها يا بخام مخفيشون كنم تا فردا نكنه بگن اوههه اين با چندتا ادمه؟ پس چرا نمي مونه با يكي؟... خب نميشه، نشده... و من و زندگيم همينيم ...من از ادم هايي كه سعي مي كنن صاف و بدون نقص و لك باشن لذت نمي برم... من عاشق فاصله ي بين دو تا دندون جلويي هيولام بودم/هستم... كه هيچ وخ هم لبخند نمي زنه توو عكساش. لابد فك مي كنه اون فاصله زيبايي نداره... من اون جاي بخيه روي گردن اقاي بيمه ي ايران رو دوست داشتم كه هر بار روش زبون مي كشيدم يا مي بوسيدمش يا با انگشتام تاچش مي كردم فك مي كرد اولين چيزيه كه به چشمم مياد و با دست پاچگي مي گف حتمن جراحي پلاستيكش مي كنه يا ناف بزرگ-ه اين يكي پسره، كه هربار پشت فرمون بود و دست رو حلقه مي كردم دورش سعي مي كرد دستم رو از رو شكمش برداره تا حس نكنم از روي بلوزش بزرگي نافش رو... يا هِيري بودن پايلت، كه چققققققد معذب بود كنارم براي اين اتفاق، حتي به اندازه ي باز گذاشتن دو دكمه ي اول بلوزش...اما من اين ويژگي ادمها رو كه اتفاقن اذيتشون مي كنه اكي ام باهاشون... همين چيزايي كه اونا رو يونيك مي كنه، ظاهري حالا...اني وي فعلن تصميم به جراحي نگرفتم و مقاومت كردم، شايد يه روزي مثه فردا يا سال ديگه فك كردم كه نياز دارم به اين جراحي و دست به اين كار زدم... 

یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | 20:38 | پرستو |