انگشت اشاره
*اهنگ هلن... ترديد

نه مي شه با تو سر كنم

نه مي شه از تو بگذرم

بيا به داد من برس

من از تو مبتلاترم

 

** دلم مي خواد تو رو بذارم كنار، هيشكيم نبينم... 

 

*** كامنت هاي خصوصي كه نق مي زنن كه چقد مي نويسم، يا اووووه باز هم كه از اين نوشته ها و فيلان، يا چقد تن تن پست مي كني يا اهههه باز كه از هيولا، باز هم كه چقد نوشتي ازش و همه ش از يه چي داري مي گي و و و ... نخون عاقا، اين پيج رو باز نكن... نخطه

پنجشنبه یکم آبان 1393 | 23:16 | پرستو |

* فك مي كنم ولت كنم يا نه، دور و برت وول وول بخورم؟ ... دلم مي خواد انقققققد برات جيك جيك كنم كه كلافه شي، هرچي كار و درس دستته، اب دستته بذاري زمين، بياي محكم لباي منو ببوسي... 

 

** بعد من همونيم كه توو همون ديت اول مي رفتم با ادمم مي خوابيدم و ديروز توو ديت دوم حتي به عاقاهه اجازه ندادم دستمو تاچ كنه... واقعن چه م شده

 

*** من يك ساله، يك ساااااااله با هيچ كس نخوابيدم و حتي بوسيده نشدم...

 

**** كاش يه جور بلد بودم نفست رو بگيرم... 

پنجشنبه یکم آبان 1393 | 19:57 | پرستو |

* به مسا مي گم احساس مي كنم احساساتم دچار مشكل شده، از اين مدل مشكلْ ناتواني جن***سي-ا... احساساتم تحريك نمي شه،  اسم شيك-ش رو بلد نيستم، حوصله هم ندارم بچرخم بين واژه ها، يه كلمه ي قشنگ تر و ادبي تر پيدا كنم... احساساتم ديگه راست نمي كنه، همين طور سرش خم شده با گردن كج افتاده توو روح و روانم

 

** بش پي ام دادم: اگه يكي بخواد خودشو برات لوس كنه، لُپش رو بماله به صورت تيغ تيغت، لوسش مي كني؟

 

پنجشنبه یکم آبان 1393 | 19:18 | پرستو |

* نمي دونم ديگه دوستش ندارم يا فقط خستمه از هيولا... نيدونم. نيدونم...

 

** بعد نشستم پيشش. رضا يزداني داره مي خونه: اگه عاشقت نبودم، سر نمي داد اين ترانه... بيخيال بدبياري، زنده باد اين عاشقانه... دروغ چرا؟ بغضم نشده بود. مثه يه پيرزن فقط زيادي خسته بودم. گفتم اين اهنگ ُ دوس دارم. زياد كرده... از جلو همون پاركي كه با هيولا قرار داشتم مي گذره. برمي گردم دمبال ماشينشم. سرمو مي چرخونم عقب، مي گه: كسي رو ديدي؟ مي گم نه... اهنگ رو مي زنم از اول...

 

*** مي گم: من هيچي نمي دونم، هيچ نظري ندارم... به من بايد يه زمان طولاني بدي، تهش هم شايد نه باشم. مي گه تو همين الان هم نه اي ... فقط منتظري من ديگه سراغت نيام. حوصله نداري.... گفتم اوهوم. اگه كسي رو مي خواي زود باهاش به نتيجه برسي، برو...

 

**** سردم شده توو پارك، كتش رو دراورده رفته بدمينتون بازي كنه، كتش رو تنم كردم. داشتم يخ مي زدم. گفته: سردت بود؟ گفتم اوهوم. گفته قبلنا بغل و اينا پيشنهاد مي دادن اما من كتمو دادم... گفتم جوك-ه رو شنيدي؟ وقتي خانوما مي گن سردمونه، مردا سه دسته  ريكشن دارن در برابر اين حرف، باهوشايي كه مي گن بيا بغلم، احمقايي كه كتشون رو مي دن، بيشعورايي كه مي گن: نه اصنم سرد نيس... مي گه بعله هم كتت رو بدي، هم احمق محسوب شي... از خنده مرديم

 

*****  فك مي كنم يني دوستت ندارم ديگه هيولا؟... گريه م مي گيره از فكر اينكه دوستت نداشته باشد

 

 

 

****** چرا نمي ره اين اقاهه؟ من حوصله ي تعهد و رابطه و احساس گذاشتن و انرژي و فيلان رو ندارم... كاش ديگه مسج نده

 

******* دلم مي خواد يه مدت طولاني بخوابم. يه مدت طولاني بخوابم بعد بيدار كه شدم ببينم هيولا وايساده داره بم لبخند مي زنه...

 

 

چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 20:23 | پرستو |

* پاي يكي از پست هاي اينستام، كپشن كرده بودم:

شايد يه جايي از پاييز، يه جاييش كه هواش داشت رو به سردي مي رفت، يه بوسه به نرمي و ولرمي و طلايي و خوش بوييه شير و عسل رو گونه ت نشوندم هيولا، كسي چه مي دونه...

بعد؟ روزي كه رفتم پيشش اولين روز سرما-دار پاييز بود... اولين روزي بود كه ژاكت مي شد تن كرد توو هواي تهران، توو هواي پاييزي-ه تهران. و من؟ بوسه نشوندم روي گونه ت

اين روزا؟ استاپ كردم اين ها رو، قفل كردم. قفل كردم به رفتنت... به نخواستنت... قفل كردم به سنگ بودنت.... قفل كردم به اينكه مي ري با يكي ديه، هستي با يكي ديگه... مي خوابي با يكي ديگه... اخ جونو، اخخخخخخ.... راست گفتي دخترم. 

يه جايي لخت باشم توو بغلت، تو دراز كشيده باشي، تكيه ت اما به پشت تخت/ ديوار باشه. من قلفتي (غلفطي) توو بغلت باشم. از اين مدلا كه دستت دورم حلقه شده. يه اروم خيالي داشته باشم. يه اطميناني. حتي همون كه ستار مي گه: كي گفته دوستت ندارم، اين حرفا رو باور نكن... بعدتر موهامو از بغل گوشم بدي كنار، يه چي توو گوشم بگي. يه چي كه نيدونم چيه، اما بعد اينهممممه مدت دلم اروم شه... 

 

** تسبيحم دستمه، همون كه دونه هاي رنگي داره، همون كه عمو خسرو برام از كربلا اورده... بعد؟ نرفته باشي... بياي. باشي...

 

*** مي گم ديت داشتن و رفتن با ادم ها-مرد-هاي مختلف واسه خانوما، مثل خوابيدن با زن هاي مختلف واسه اقايون-ه... ته همه ي اقاها/ خانوم ها دلشون پيش يه نفره، همون كه دوستش دارن و اين كارهاشون هيچ معنايي نداره... واقعن نداره

 

****و اِگين چه قد نااميد بودم جونو، هستم... چقدررررررر....

چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 1:22 | پرستو |

*حرف هاي امشب جونو يادم نمي ره... هيچ وخ، هيچ كس اينطوري باهام حرف نزده بود. هيچ كس اينجوري بم ايمان نداش. جز سمي فك كنم... قبلنا. اين روزا رو نيدونم. قبلنا باورم داشت اما... امشب؟ مي سي جونو. مي سي...

 

** ببين شايد من فردا برم با يكي بيرون، شايد عاقاهه ي وكيل به قول مرضي بره، بياد اروپا منو دعوت كنه بيرون و اين بار قول بگيره كه دعوتش رو رد نمي كنم. شايد هزار تا از اين بيرون رفتن ها باشه اما: هنوز مومنم ببين، تنها گناه من تويي...

 

*** لابد تموم نمي شه، لابد...

چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 1:0 | پرستو |

* امروز يه روز خعلي خووووب و پرانرژي بود... اصن گاهي خداوندگار هوا رو جوري تنظيم مي كنه كه بايس خووب بود... امروز يه حال خوش ِ خنده ي كش دار داشتم. مثه همون روز ساعت ١١ تا٥ كه با شيوا اينا گذشته بود... امروز انقد شيطنت كرده بودم كه يادم رفته بود اين پرستو رو. امروز بوي برگ نم خورده داشت، بوي بلال كبابي از دور و بر پارك لاله. امروز بوي بادمجون كبابي داشت. همون موقع كه از مترو تا خونه قدم مي زني و كليد رو تو در خونه مي چرخوني. امروز سيب زميني داغ و پنير-دار داشت با سس خوشمزه. سيگارايي كه توو قدم زدنايه شبونه ي بلوار دود مي شد... امروز پر بود از خنده، پر بود از عكس... اخ گاهي چه همه دور مي شم از اين ادم خندون و شيطون و پرصداي درونم. از اين ادمي كه تمام لحظات حس مي كرد اخي چه همه راحته بي پارتنر حتي. كه معذب ني پيش سمي و علي. كه همون پرستويي كه هميشه خودش دست خودش رو گرفته و پيش دوستاش كه با دوس پسراشون بوده رفته. امروز خوب بود، مث يكشنبه تا ساعت ٥. همون جايي كه هيچ خبري از هيولا نبود. حتي فكرش... امروز بوي قهوه فرانسه مي داد، طعم تلخ و خووبش رو هم ايضن... قورمه سبزي از ديشب گرم شده، با ترشي ليته بادمجون و خيار... امروز از صب هي هوس اين رو داشت كه كاش خاله جان تهران بود، مثه پارسال، ايليا و ايلين رو كه مي ذاشت مدرسه، عمو خسرو مي رفت بام ولنجك مي دويد، خاله بربري خامه مي خريد صبانه مي يومد اينجا. من خواب بودم هنو. با صداي حرف زدناشون بيدار مي شدم. صبانه مي خورديم، مي رفتيم هايپر خريد. مي رفتيم تره بار وسايل ترشي مي خريديم، هربار يه برنامه داشتن... هوا همين شكلي بود، هربار خاله جان بوت بنفش اديداس-اشو مي پوشيد مي گف پري؟ پالتو چه رنگي واسه اين بوتام بخرم؟ رفت سورمه اي خريد، مشكي خريد، گفته بودم كرم-زرد يا خود بنفش. گغته بودم مكمل بنفش، زرد-ه... همه رنگ خريد غير رنگي كه من گفتم، پيدا نكرده بود مي گف... ميومد موهاشو براش رنگ مي كردم، مامانو قسم مي داد ناهار نمي مونه ها. مامان ماكاراني مي ذاشت، اش مي ذاشت،سوسيس سيب زميني مي ذاشت، سوپ مي ذاشت زنگ مي زد به عمو خسرو كه بچه ها رو بردار بيا اينجا ناهار.... هوممممم

امروز خوووووب بود، امروز پر از انرژي بود. پر از خنده، پر از عشق.... من امروز همون ادمي بودم كه بلده چرت و پرت ببافه بهم و سمي به علي بگه: اين انقد ديوونه هست كه بات بيادا فرودگاه... من همون قد ديوونه م. 

 

** من مي ترسم از خونه بيام بيرون. من از قضيه اسيد پاشي مي ترسم... واقعن مي ترسم. و حس مي كنم هرچي جلوتر مي ريم، هرچي متمدن تر مي شيم،هرچي به دموكراسي بيشتر نزديك مي شيم، وحشي تر مي شيم... واقعن مي ترسم..

سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 21:39 | پرستو |

خب علي رضا قرباني داره مي خونه... من رفتم دو تا نون بربري خريدم، با يه حال خوش...حال خوش رو تو بم دادي خب... همين كه بم مي گي: نيستي؟ بعد خب من فقط ٢ روز سكوت كردم. ٢ روز سراغت نيومدم. تو كه مي دوني مدلمو هيولا، سراغم نياي، سراغت نميام. اما همين "نيستي؟" واقعن نفسمو از شادي مي گيره، تو حس كردي نبودمو، به فاصله ي دو روز دستتو مي اندازي طرفم كه هوي كوجايي مثلن؟...بعد تر درسته كه پشت تلفن اونجايي كه گفتي: من شادي بلد نيستم، تو بيا شادم كن... درسته گفتم انقد بداخلاقي كه ادم دوس نداره بياد طرفت. كه تو بي احساسي، كه مي ترسم ازت حتي...گفتي عجب دراكولايي بودمو نيدونستم. گفتم اره، تو هيولايي... بداخلاق، بي احساس، سرد. كه هرچي ادم مي گه سكوت مي كني. و من مي ترسم بيام سمتت... بعدتر بالبخند گفتم همه ي اينا رو. با يه خونسردي و لحن خوش. فك مي كردم اگه يه روزم اين حرفا رو بت بزنم وختيه كه يا گريه كلافه م كرده و بغض وخيلي بدبخت گونه و طفلكي بنظر ميام يا وختي كه عصبانيم. انقد عصباني كه پشت تلفن جيغ جيغ كنم. يا مثلن يه حال ترحم انگيزي مثه وختي كه رفتم ديت و نتونستم اقاهه رو تحمل كنم...هيچ كدوم نبودم اما... بعد از اينكه قطع كردم، مي دونستم كه انرژيت اومده پايين. انگار يه سوزن زده باشي و همه بادت خالي شده باشه... بعدتر؟ خب من بلد نيستم بي رحم باشم. من بلدم مثه يه جوجه خودمو جمع كنمو برم گوشه ي بغلت خودمو جا بدم. بعد سرمو بكنم توو پرام... مدلم اينجوريه كه يه چي بگم دلت غنج بزنه و صدات دربياد. كه بت گفتم: 

و با اينكه هيولايي دليل نمي شه دلم نخواد تو اين هواي سرد، تو بغلت مچاله نشم... دليل نمي شه دلم نخواد گردنت رو نه ها، شونه ت رو هم نه. يه جايي تو هلالي گردن و شونه ت رو، اون نرمه ي لعنتي رو گاز نگيرم
شب بخر

هاهاها، صداي اي سگ تولههههههه ي تو بلند شده با يه لب :)... 

و من؟ يه لبخند مداومي از ديشب روو لبامه. لعنتي همه ي حال خوشم به تو وصل شده...

 

** ياد گرفتم هميشه ادم نظراتشو نبايد تيز و با لبه چاقو بگه... با لبخند و ناز و فيلان هم ميشه... بلد نبودمش.

سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 11:11 | پرستو |

*بوي قورمه سبزي ز اوضاع خونه مي شنوم. قورمه سبزي با لوبيا چيتي... لوبيا قرمز مزخرفه

** چيپس مزه

*** لبو رو دو نيم كردم، روش شكر پاشيدم.گذاشتم لاي كاغذ فويل... گذاشتم تو فر. گريل شده... يه جاهاييش، دورش، لبه هاش به يه قرمز-سياهي مي زنه. يه رنگ س***ك****سي ِ كوفتي گرفته. اون دونه هاي شكر كه اب شده و جذب جون لبو شده، يه شيريني ِ مذاب خووبي داره. شايد هيچي مثه لبو شبيه تو ني، قرمز-ه و داغاداغ-ه... مثه توئه خر

**** وقتايي كه ان لايني يه جور غمگيني خوشحالم و دلم قرص-ه... يه راحت خيالي دارم

***** فردا بايد برم بيرون، حيف اين هوا ني؟ 

****** ديگه گريه نكرد، فقط حوصله كرد... 

دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 20:9 | پرستو |

اينكه تو هيولايي دليل نميشه كه من دلم نخواد توو اين هواي سرد، تو بغلت مچاله نشم... اينكه تو هيولايي، دليل نمي شه هوس نكنم چاييم رو با تو بخورم...دليل نمي شه دلم وول خوردن و ورجه وورجه دور و برت رو نخواد...دليل نميشه دلم نخواد گردنت رو نه ها، شونه ت رو هم نه. يه جايي تو هلالي گردن و شونه ت رو گاز نگيرم. كه دلم نخواد با تو حرف بزنم، كه حرف بزنم، حرف بزنم... اينكه تو هيولايي و سكوت مزخرف داري و يه گوشه وايسادي و بداخلاقي و نيستي دليل نمي شه، من تو رو از ياد برده باشم/ ببرم...

دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 19:12 | پرستو |

* دل ساندويچ هاي زيتون رو دوس دارم. دلشون پُره از استيك و جوجه و ژامبون و قارچ و پنير... دلشون گنده س و پُر از مزه هاي هيجان انگيز

** رژ لب ٢٣٤ پاستل

*** ساعت ٦ نشده. قرار براي ساعت ٦ بوده. زودتر خبر داده كه با ديلِي مي رسد. رسيده ام به كافه اي كه گوگل كرده و ادرسش را برام سند كرده.كافه شبيه رستوران است و خاموش. زنگ زده م كه: اسمش افق بود؟ جواب داده: نه اميتيس. گفتم: رستورانه كه. گفته زنگ مي زنه و بم اطلاع مي ده كه چه خبره. زنگ زده: افق همون اميتيس-ه و تغيير كاربري داده. لدفن منتظر باش تا برسم و جاي ديگه بريم...
بعد از يك ماه و خرده اي كه بي دليل وسط حرف زدنهامون سكوت كرده بودم، ديروز براش سلام فرستادم. فك كرده بودم كه چه توضيحي بايد براي همه ي اون حجم پي ام هاي سين خورده ي بي جواب بدهم، فك كرده بودم خب الان بعد از يك ماه و خورده اي بگويم سلام و چرا اصن سلام؟... حوصله ي توضيح نداشتم. همونطور كه اون دفعه حوصله ي جواب دادن نداشتم. تايپ كرده بودم: سلام. و جواب سلامم داده شده بود. خيلي كوول به صحبت ادامه داده بود، بدون اينكه سوال كند كه چي شد كه اون دفعه منو كاشتي؟ از درس و فيلان... يه جايي وسط حرف زدنها بود، گفته بود: راستي از اين ورا؟ خنديده بودم. گفته بود نه جدي چي شد كه يهو ديه جوابمو ندادي؟ گفته بودم: نمي خوام جواب اين سوالو بدم... لدفن. گفته بود اكي. گفته بود: اگه به يه كافي دعوتم كني، از دلم درمياد. قبول كرده بودم. گفته بود فردا فيري ام:)... قبول كرده بودم و الان سر كوچه اي بودم كه كافه اي كه از گوگل پيدا كرديم تغيير كاربري داده و من منتظر مردي هستم كه ١٥ مين دير كرده... قدم مي زنم بين دو كوچه. فك مي كنم كه برم. كه توان ايستادن رو ندارم. توان روبه رو شدن با يك مرد. زنگ زدم سمي، كه بم بگه نرم. گفته نرو، منتظر وايسا... تلفن سمي رو قطع كردم. اشكام دارن مي ريزن. محكم بينيمو مي كشم چند بار پشت سرهم بالا كه اشكام نريزن، صورمو گرفتم بالا. دستاي هيولا دارن توو تموم تنم مي چرخن. ٢٠٦ قرمز خرش هي مياد جلو كوچه ي ١٥ جلو كافه اي كه تغيير كاربري داده، مي ايسته و من هيولايي رو مي بينم كه منتظرمه. كه در ماشين رو باز مي كنمو مي گه: گرسنمه. دلم غذذذذذاااا مي خواد. رفتاري. پايه اي؟.... از گوشه ي چشمام اشكمو پاك مي كنم. كامنت ميلو يادم ميفته. مثه بچه ها به واسه باهم بودنمون پافشاري مي كنمو اون مثه بچه ها به نبودن... دستامو مي ذارم تو جيبم، هوا سردتر شده. به ديوار تكيه مي دم. من عكس مي خوام، الان، از اين قيافه ي لالاييت. من كه گوشي ندارم كه، با پي سي-ام. گفتم كه... :( ... جمله ي س***ك*****سي ِ تو...خنده ي منو و جوابم كه شوما كه داشتي مي خوابيدي؟ خب ادم مي خوابه مي ك.... گوشيتو خب ببر درس كن ديه :( .... اكييييي. چيزايي كه من مي گمو مي پيچونيااااا...

بعد؟ از مدل انلاين بودنت معلومه با گوشي اي. كه گوشيتو بردي درس كردي. اشكم رو از گوشه ي چشمم پاك مي كنم. به اقاهه تكست مي دم، تا ده مين ديه اگه نرسي من رفتم. تكست داده:كلي عذرخواهي. گفته توو ترافيك بديه، لدفن ١٥ مين. جوابش رو نمي دم. گوشي رو مي ذارم تو كيفم. فك مي كنم من اينجا چيكا مي كنم؟ ... خوبه همه چي؟ ... نه اكي نيستم، بعضي وقتا مشكلات از خودت بزرگتر مي شه، توام كه بچه اي. كاري ازت برنمياد. گريه ت ميشه... عزززززيزم، بيا بغلم... راه مي رم كه گريه م نگيره. تو دلتنگي نمي فهمي، تو هيولايي... مي فمم، منم دلتنگي مي فمم...نبايد گريه كنم، ارايش چشمام خراب مي شه. يه چي بگم؟ ... بگو... نه ،نمي گم علي جوون، اما كاش تو بفهمي... بعدتر استيكر قلب قلبي كه نوشته ليميتد اديشن-ي كه برام سند مي كني.... ساعت ٦:٣٠ رو گذشته. فك مي كنم دلم مي خواد بشينم روي جدول بغل خيابون، هاي هاي گريه كنم. به خودم مي گم فقط ٥ مين طاقت بيار، نيومد از پل هوايي رد شو، برو سوار بي ار تي خلوت شو. يه گوشه كز كن. اهنگ گوش كن و گريه كن. نيگا مي كنم، حتي پل هوايي نيس. مثه ٢٠٦ قرمز هيولا كه نيس. مثه خودش كه... اما ذهنم باز مي گه: از پل هوايي رد شو ...گره روسريمو سفت مي كنم. فك مي كنم هيولا هم وختي مي خواد بره پيش يكي بخوابه به من فك مي كنه؟ سوار ماشينش مي شه، منو ميبينه با اون رژ قهوه اي-قرمزم كنارش نشستم؟... خلاف اتوبان راه مي رم، از سمت ماشينا. اشكام همه ي چشممو تار كردن. به "تو" فك مي كنم. از يه جايي صداي ابي مياد:اي همه بود و نبود...
گريه ديه امونمو نمي ده بنويسم

دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 0:18 | پرستو |

* حاضر شدم و قبل از رفتن پيش پسره، به صابر گفتم ميام پيشت، بعدش قرار دارم... تو تاكسي ام، كم مونده برسم به صابر. تكست مي ده پسره. چيزي مي گه كه بدم مياد. خيلي بدم مياد. انقد بدم مياد كه حتي جوابش رو نمي خوام بدم. سكوت مي كنم. جواب تكستا، زنگاشو نمي دم...خعلي راحت... تصميم مي گيرم كه نخوام ببينمش، نخوام حرف بزنم باش... بدون كوچكترين توضيح، بدون كوچكترين جواب. يه لحظه صداي دينگ دينگ گوشيت مياد، نيگا مي كني به گوشيت، يه چي مي خوني، خوشت نمياد. گوشي رو لاك مي كني، مي ذاري تو جيبت و تصميم مي گيري كه اين ادم رو از دمبش بگيري بندازي سطل زباله. بهمين راحتي...

 

** چقد از رفتاراي فيك، خنديدنايه فيك، لحن فيك بدم مياد من اخه

 

*** خاك بر سرت كه قشنگ دلت مي خواد بياي بغلم، قشنگ دلت خوابيدن با من رو مي خواد، بوسيدن، گاز گرفتن و ... اما باز هم اون دور وايسادي. واقعن كي با تو چيكار كرده كه اينطوري شدي؟ چي اينطور گند زده به وجودت كه اينطور مي گي من تو ايران هيچي برام مهم ني؟ كه اينطور از ايران بُريدي؟ اخه چي گه زده بت كه اينطور همه چي رو سخت و با اينهمه زمان مي بري جلو؟ چي گذشته بت كه سكوت رو به همه چي ترجيح مي دي؟ منو نمي بيني؟ نمي بيني اينجور وايسادم برات؟ اينجور با همه ي اخلاق سگت، اخه من قربونت برم، كه از چشمات مهربوني مي ريزه، از دستات... پس چرا همه شو قورت دادي؟ من نفسم گرفته، دلخورم ازت، دلخورم. دلخورم كه براي هرررررچيزي انقد بايد منتظرت وايسادم. كه بعد ٦ ماه ميام مي بينمت قد يه ساعت، اونم نيم رخ. اونم عينك افتابي رو چشماته. انصاف ني، بخدا كه انصاف ني. كه انقد برام سخته كه حتي نمي گم بت اون عينكو بردار، مي خوام چشماتو ببينم. كه سمتت نمي چرخم كه بخوام زل بزنم تو صورتت، يه جور عادي مي شينم كنارت كه انگار هفته اي ٨ بار مي بينمت. دستم پرپر مي زنه كه بياد رو دستت كه مونده رو دنده، همه ي وجودمو مي خورمو دستت رو نمي گيرم. نمي بينيم؟ نمي بينيم كه اينطور عاشقونه وايسادم برات؟ اينطور ديوونه؟ اينطور سكوت وار و له له طور؟ نبين. نبين هيولا... منو نبين، خودتم قورت بده. مي دوني اين دفعه دستت برام رو شده، رو شده كه دوستم داري، همون وختي كه برات جوك مي فرستم، بعدش مي گم خجالت كشيدم وختي اينو برات سند كردم، مي گي ديووووونه. باز ايكون خجالت طور برات سند مي

 

كنم،برام وينك نه، بوسه هم نه، لب مي فرستي. تو، تو برام اينو سند مي كني. همه چيو انكار كن. همه چيو... منو، حست رو... جمله هه رو شنيدي: با من مدارا كن، بعدها دلت برايم تنگ مي شود؟ همون... مي دونم يه جا دلت. واسه اين دختر پرحرفي كه همه زندگيشو به تو وصل كرده بود و زمين و زمان رو مي دوخت به تو واسه عاشقي كردنت تنگ ميشه. دلت واسه پرنده اي كه اينطور خفه ش كردي، تنگ ميشه... 

**** محمدرضا هدايتي

شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 23:1 | پرستو |

* ادم هاي هاي ديگه كه ولع رسيدن دارن محترم، كه وختي يك روزنه ي نوري، چراغ سبزي بعد مدت ها از ادم مقابل مي بينن سريع به رسيدن و ادامه دادن و فيلان فيلان فكر مي كنن، محترم... من؟ فك مي كنم اگه هيولا مي خواد نباشه، مي خواد واينسه، الان بره... همين الان كه من راضي ام از خودم، الان كه برام به جاي وينك و اسمايل حرف مي زنه... الان كه احساس قدرت مي كنم، احساس خوب، احساس اينكه تونستم، شد، شد كه اخر دل همچين سنگي رو بلرزونم و به زبونش بيارم فاينالي... اين به اين معنا نيس كه من مي خوام تموم شه، به اين معنا هم نيس كه الان راحته، فقط من برام مهمه كه ادمها چطور از هم جدا شن، با چه ذهنيتي و توو اون رابطه غرور من، شخصيت من و جايگاهم بعنوان يه خانوم باقي مونده باشه... 

 

** ديروز جشن عقد پسرطفلكي بود... سر ميزي كه من نشسته بودم كه رسيدن، بلند شدم ، دخترعمه ها و دخترعموها و زنعموها بودن همه. لبخند زدم، با سر به همه سلام كردم، يه دفعه، با يه لحني گفت: عه، پرستو... لبخندم كش اومد، معذبم كرده بود. عروس دستشو گرفته بود و از سر ميزما برده بودتش. همه نگاها روي من مونده بود. همه انتظار داشتن اخرش من راضي شم. همه انتظار داشتن عروس پسرطفلكي من بشم اخر قصه... نتونسته بودم، نتونسته بودم بخوامش. شب كه رسيده بوديم خونه، از اينهمه تفاوتي كه با من داشت نشسته بودم گريه مي كردم و از شدت دلتنگي براي هيولا دلم مي خواست ناخونامو توو پوستم كنم. دلتنگي براش از يادم رفته بود. تا اينكه اومد و انقد وول زد. ديدنش هواييم نكرده، اين وول زدناش...

 

*** تونستم با يه ادمي جز هيولا حرف بزنم، "حرف"... ارتباط بگيرم. برام جالب باشه چت كردن باهاش... عاقا ٣٩ ساله هستن و از تورنتو... يني مرده شور منو ببره، بخدا. با اين مدل ادمايي كه مي تونم باهاشون ارتباط بگيرم. 

 

**** فردا ديت دارم، در راستاي دختر هر از گاهي بايد ديت داشته باشه... گفته فيلان، فيلان فيلان ساعت، كدوم اكي اي؟ گفتم هيچ كدوم،

١٢...گفته عه چرا خب؟ گفتم برنامه دارم. دروغ گفتم. با اينكه دوس دارم فردا با يه عاقا بيرون باشم و اون باروني فيلي ه رو با روسري گل گليه كه خاله جان داده سر كنم و توو اين هوا كسي همراهيم كنه و يادم نره دخترونه بودنم رو و ديت داشتن رو اما گفتم يا ساعت ١٢، يا من نميام...قراره بره شركت، اگه كارش رو تونس اكي كنه، خبر بده...

 

***** خب دلم صبانه با تو مي خواد، من عاشق صبانه خوردن توو فضاي بازم. فضاي باز و هواي سرد... نه انقد سرد كه بميري، اما انقدي سرد كه وسط صبانه دستمو بگيرم جلوت و بگم يخ زده دستام. و تو دستامو بگيري توو دستتو گرمش كني. من عاشق صبانه ي ميوه دارم، انگور داشته باشه. دونه دونه بذارم توو دهنت. بعد مثلن يه جايي باشه كه درختاش زيادي پير باشن، زيادي ...سرمو كه مي گيرم بالا، اسمون گم باشه لاي شاخه ها. بعد دستامو حلقه كرده باشم دور فنجون قهوه ام. بخندي بگي: دفه ي بعد روسري بخر كه ليز نخوره. البته شال بهتره. من شال بيشتر دوست دارم. و من باز به روسري سر كردنم ادامه بدم... كه دستمو بذارم رو پات، زير ميز. دستم وول بخوره و بره جاهاي بايد و نبايدي. لقمه بگيري سمتمو بگي : بگير اينو بخور بچه، شيطوني هم نكن...بگيرم لقمه رو بخورمو شيطونيمم بكنم...

مي خواستم فردا صبانه دعوتت كنم بيرون، رمق نداشتم اما... رمق نذاشتي برام يني. كه نيدونستم باز مي خواي چطو رفتار كني، كه باز چي بگي. حوصله ي تو دهني خوردن نداشتم...

 

 

****** من ادم برون گراييم. ادم ابراز احساساتي، ادم وول خوردن، جيك جيك كردن. حرف زدن، ادم ريز ريز رفتن زير پوست. ادم بافتن مزه ها به تن، بو به مزه ها، تن به شنيدن، من ادم كشف كردن و شِر كردن تازه هام، ادم هيجان زده شدن، تكست يهويي دادن، عكس س....ك**....سي خواستن. عكس شيطنت دار فرستادن. حرف شيطنت دار زدن. من اين مدليم. اگه دختر سگ-طور مي خواي، اگه ادم كم حرف مي خواي، اگه ادمي مي خواي كه سكوته، كه هيچ حسي ازش معلوم ني، من نيستم. برو... من الان دلم مي خواد وول بزنم توو دست و پات. تو؟ ريدي به همه چي. به اينكه حتي من نه مي تونم وول بزنم و نه سكوت كنم. من يه جاي گهي گير كردم.... و با اينكه مي ميرمت، اما اگه منه اينجور رو نمي خواي، برو...من بيشتر از اين واسه كسي خودمو عوض نمي كنم. من بلد نيستم ادا راه رفتن كبك رو دربيارم... 

 

******* جديدن چقد طولاني مي نويسم

 

شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 1:38 | پرستو |

* من زندگي كردن رو بلدم. خنديدن رو، معاشرت كردن رو. لذت بردن رو... بلدم، يني واقعن بلدم... بعد؟ يكسري ادم ها اومدن ايستادن و دست گذاشتن رو خنديدن من، رو اجتماعي بودن و معاشرت من... يكسري ادم ها دارن منو مجبور مي كنن كه تصميم بگيرم به ترك كردن خنديدن و معاشرت... 

 

** من عشق ورزيدن رو بلدم. ادم خشك و سردي هم نيستم. ادمم اومده ايستاده جلو عشق ورزيدنم. ادمم منو به راهي برده كه نخوام ديه عشق بورزم ... 

 

*** يه جمله اي بود: ادم ها با رفتاراشون تو رو تشويق مي كنن به سكوت كردن، كه از يكسري از رفتارات دست برداري. بعد مي يان مي پرسن كه هي فيلاني، چرا تو ادم قبلي نيستي؟... يا همچين چيزي. اين جمله واقعيت داره

جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 18:3 | پرستو |

* گفته بود: از سري پيش لاغرتر شدي...

 

** دلم يه دسته گل افتابگردون مي خواد، از همونا كه دور و بر ميدون ونك مي فروشن لابد،اصن گل فروشيه مورد علاقه ي من، همين دست فروشايه سرگاندي و ملاصدرا-س... يه دسته افتابگردون داشته باشم، سرمو بكنم توشون.شايد گرماي مونده از افتاب تو جوون گل برگا حالم رو جا بياره

 

*** نه، بي تو شاد نيستم... نه انكار مي كنم، نه تلاش، نه هيچ... واقعن بي تو شاد نيستم. و لعنت به تو هيولاي پير

 

**** اهنگ the lom سوگند لدفن

پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 23:15 | پرستو |

ديدن تو؟

مثه اينه كه ساعت ٢ شب از خواب پاشي، اون تب ريزي كه از تو داري، لبات رو خشك كرده. دهنت خشكه، گلوت هم ايضن... يه نمه سرماخوردگي كه نه، بعد سرماخوردگي داري، از اين مدل دهن بدمزه ها ... بعد؟ سلانه سلانه مي ري اشپزخونه. در يخچالو باز مي كنه. دو تا ليموشيرين برمي داري. اخ... قاچ شيرين و خووووب خنك-ه ليمو شيرين رو به دندون بگيري، هجوم مزه ي خنك ليمو شيرين پر شه توو دهنت... توو همه تنت...لب قاچ شده از تبت هم مرطوب شده باشه و مزه كني لبت رو... 

پوستاي ليمو شيرين رو همون جو ول كني روي سينك، دستت رو اب بگيري. يكي از اون انجير خشكا كه مامان گذاشته توو اب، تا نم دار شن، بندازي گوشه ي لپت و لخ لخ كنون بياي سمت تخت

توو همون معجزه ي جوون دادن ليمو شيرين به تن تب دار و مريض-ي ... همون شيرين-تلخ خووب و بقاعده واسه دهن بدمزه ي يه ادم نصفه شب پاشده ي پريشون

پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 1:47 | پرستو |

* خانم مهستي مي فرمان: در سينه عشق تازه پروردن كه اسون نيست...

راست مي گفته، يا بچه بودم نمي فهميدمش يا عاشق نبودم

 

** زير عكس خودش و عاقاش نوشته بود: مَنيم گُزَليم

*** بعد از اون جراحي دندون كه هيولا زنگ زده بود و حالم رو پرسيده بود، اين تب و لرز وحشتناك و تا صبح نخوابيدنه، زير سرم از درد تموم مدت گريه كردن،واقعن تموم يك ساعت رو گريه كردن، تمام مدتي كه پدر جان ميومدن ماساژمون مي دادن و فحش مي دادن از روي محبت كه بيشعور چرا اخه هيچي نمي خوري كه انقد بي جون شدي كه تن تن سخت مريض مي شي؟ بعد وسطش قربون صدقه مي رفت كه اخه مگه دختر بابا مريض ميشه؟ اصن دختر ِ بابا مريض مي شه، دل خونه مي گيره... همين طور كه لابه لاي پتوها و لحاف هاي تموم خونه گم شده بودم از سرما همچنان مي لرزيدم و حالم از هرچي چاي گرم و نبات بود بهم مي خورد، وختي پي ام هيولام رسيد كه: بهتري بِيبي؟ ... اين يكي دومين مريضيه بهترين عمرمه يا بهترين مريضي-ه عمرم... هاهاها همينقد خرگونه م، بلي

 

**** لابد يه روز هم ياد مي گيرم جز عاشقي، جنبه ي ديگه اي هم داشته باشه زندگيم، يه روز صب بيدار شم و كار ديگه/ فكر ديگه اي هم داشته باشم.... اَ شمبه... لابد

چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 | 17:37 | پرستو |