انگشت اشاره
+اخخخييي چقد دستات خنكه...من هميشه داغ و گرمن دستام

_ خودم خنكت مي كنم

دوشنبه سی ام تیر 1393 | 13:52 | پرستو |

مي دونم/ بلدم دوست داشتن چطوريه اما دوست داشته شدن؟ اي دنت هو اني ايديا

بعد وقتي دوست داشته مي شي، چطو بايد رفتار كرد؟؟؟

یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 0:27 | پرستو |

دوست بابا زنگ زده كه پرستو پا شه بياد مهمانداره ايران اير شه...استخدام رسمي

هومممممم... نيدونم، بابا ميگه بده مداركو فردا دارم مي رم سركار بدم فرودگاه، نيدونم اما... من قرار بود ديزاينر شم اخه هميشه ي زندگانيم، نه مهماندار اخه

 

شنبه بیست و هشتم تیر 1393 | 23:36 | پرستو |

ميشينم يه پست مي نويسم، كامنت مي نويسم تا ته، تا اخره اخر حرفام... تهش يه سلكت ال مي كنمو ديليت... تمام

شنبه بیست و هشتم تیر 1393 | 2:21 | پرستو |

هي زمزمه مي كنم: من دلم نمي خواد روزايه اول خوبي داشته باشم فقط، كه نكنه يك سال بعد، دو سال بعد همه چي عادي شه، همه چي عوض شه... كه دلواپس و غمگينم ميكنه حتي اين فكر.... 

بعد داشتم به خودم مي گفتم: طفلك تو سالهاست كه حتي روزايه خووب اول رو هم نداشتي، به فكر چي اي؟

جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 18:49 | پرستو |

شدم يه دختر لوس كه به توجه صدرصد نه، هزار درصد نياز دارم... نياز دارم يكي منو گوشه ي دلش بذاره و همه ساعته حواسش بم باشه... 

چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 19:16 | پرستو |

* من دوست دارم وقتي بيرونم، وقتي پيش دوستامم، وقتي ادمم مي دونه من در دسترس نيستم، من الان نمي تونم جواب بدم و و و ... بم زنگ بزنه اما، بم تكست بده... بدونم كه مي خواستتم اون لحظه ها...

 

** حس ِتو فتح غرور و زندگيست

 

*** به فكر عاشقايه در به در باش

 

**** با فكر اينكه اخرين افطارو پيش خاله جوون و مشهد خواهم بود حالم رو خعلي خوب مي كنه، خعليييي... فقط؟ فقط ترس اينو دارم كه هر موقع رفتم مشهد از ادمم جدا شدم... ادمم رو از دست دادم... اني وي، هو كِرز؟ مهم بغله خاله هست و خوشاليه اخرين سفره ي افطار تووي الاچيق بهشت-ش

 

***** حاج خانوم من چطوره؟

سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 22:57 | پرستو |

بعضيا قصه شون تموم نمي شه...

سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 22:27 | پرستو |

* مي دونه عاشق بستني ام...زنگ زده، مي گه:

عزيزم بستني بخرم برات

يه ماچ مي دي از لبات

:))))) ... روانييي

 

** كوكو سيب زميني شكم پُر-ايه مامان...

شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 23:13 | پرستو |

شكلات كادوي هيولا رو از ته كمد توو پلاستيك برداشتم، مي ذارمش توو كيفم كه عصري بدم به ... به لباس و شورت-ش نگا مي كنم...مي گم:بي انصاف...بي انصااااف

شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 14:3 | پرستو |

* مي دونه پريودم...مي دونه كه دل درد دارم، زنگ زدم بهش، گوشي رو برداشته مي گه: مطب اقاي دكتر فيلاني، جانم؟ خنديدم مي گم خوبي؟ هنو سمت دكتر بودنش رو حفظ مي كنه مي گه: صداتون نيومد، فرمودين واسه دل دردتون يه وقت ويزيت خصوصي و ويژه مي خواستين با اقاي دكتر؟... روانييي :)))

 

** هركي بعد از عاشقيش، يا بعد رابطه ي خعلي فوق العاده اي كه داشته و از دستش داده، يك چيزي از وجودش هِرت مي شه...يكي كلن ديه نمي تونه با ادمه ديگه اي ارتباط برقرار كنه، يكي تنش رو نمي تونه ديگه درگير كنه، يكي ديگه هزينه نمي كنه حالا چه مادي چه تايمي...هركي يه بخشي از وجودش درد مي گيره...من؟ كلمه هام هِرت شدن. نمي تونم ديه كلمه هامو به كسي بدم

 

جمعه بیستم تیر 1393 | 2:5 | پرستو |

مرد روياهام نيس اما كسي هست كه بتونم روياهامو باهاش بسازم

پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 22:28 | پرستو |

اه لعنت به لحظه هاي اينجوري...لعنت به اون گره ي توو ابرو و بغض تو گلو...كه به همه چيزه مربوط و نامربوط گير مي دي، كه دلم مي خواد به "تو" هم گير بدم...نيستي. حتي به تو...تو هم درگير مهموناتي... اصن مي دونيد چيه؟ من از اول ماه رمضون منتظر بودم پايلت يه زنگي بم بزنه، نيدونم چرا؟ اما لحظه لحظه ي ماه رمضونه پارسالم با تو گذشته بود و همون موقع كه ولت كردمو رفتم اگه گورت رو گم كردي انقد منتظر نبودم كه اين روزا ازم خبر بگيري...بس كه ٢-٣ ماه، ٢-٣ ماه خودتو بم با تكستاييكه مي دادي ياداوري كردي.. كه اخه چته هيولا؟ چي مي خواي ديگه ازم؟ چي مونده ازم اخه؟ مريضي؟ اخه من كه گذاشتمو رفتم، من كه ازت دور شدم، مگه با رفتارت همينو نمي خواستي بم بفهموني؟ من كه رفتم اخه، پس اين كه برمي داري عكس ماشينت رو برام مي فرستي چيه اخه؟ به من چه اخه ماشين خريدي؟ بابا جان گورت رو گم كن برو ديه... با من چرا اخه بي رحم؟ با مني كه هميشه فقط دوستت داشتم، با من چرا اينكارو مي كني؟... كه مي اي هي خودتو ياداوري مي كني... بابا بخدا هنوز دوستتون دارم، فقط گذاشتم رفتم... چرا با كسي كه دوستتون داره اينكارو مي كني؟ من كه رفتم...راحته فك كرد. كه هرررررر دفعه مياي سمتم من با سردي رفتار كنم؟ عاقا بگم قوي نيستم، بگم منم ادمم، بگم منم دل دارم، بگم منم رفتن بلد نيستم، از من مي كشيد بيرون؟؟؟؟؟

عصبانيم ازت، به اندازه ي تمام دنيا عصبانيم و دوستت دارم... كصافت دوست داشتني ِ من

چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 23:41 | پرستو |

زنگ زده، مي گه: ببخشيد زنگ زده بودي، حمام بودم، لباس نپوشيده بت زنگ زدم. مي گه: عه نيگا نكن...خنديدم گفتم: يه كوچولو كه عب نداره.. از گوشه چشم...خنديده گفته: عاقا دست به مهره يني بازيا ...هاهاهااا، رواني.پاخ شدم

چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 1:39 | پرستو |

يه روز براش خونده بودم:

با تو حكايتي دگر اين دل ما به سر كند...

راست گفته بودم بش...راست گفته بودم

دوشنبه شانزدهم تیر 1393 | 23:30 | پرستو |

* البالو و الو قرمز سفتا كه يه جاهاييش انگار انقد سفته كه پوستش كشيده شده و نازك شده مثلن و به سفيدي مي زنه...با؟ با نمك

 

** بي رحم...

 

*** نشستم هديه ي تولد دوس دختره داداشه رو براش كادو مي كنم...هع

 

****بي رحم...

دوشنبه شانزدهم تیر 1393 | 0:32 | پرستو |

خعلي اخلاقانه و سالمانه دارم زندگي مي كنم :)

یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 22:2 | پرستو |