انگشت اشاره
*بوي قورمه سبزي ز اوضاع خونه مي شنوم. قورمه سبزي با لوبيا چيتي... لوبيا قرمز مزخرفه

** چيپس مزه

*** لبو رو دو نيم كردم، روش شكر پاشيدم.گذاشتم لاي كاغذ فويل... گذاشتم تو فر. گريل شده... يه جاهاييش، دورش، لبه هاش به يه قرمز-سياهي مي زنه. يه رنگ س***ك****سي ِ كوفتي گرفته. اون دونه هاي شكر كه اب شده و جذب جون لبو شده، يه شيريني ِ مذاب خووبي داره. شايد هيچي مثه لبو شبيه تو ني، قرمز-ه و داغاداغ-ه... مثه توئه خر

**** وقتايي كه ان لايني يه جور غمگيني خوشحالم و دلم قرص-ه... يه راحت خيالي دارم

***** فردا بايد برم بيرون، حيف اين هوا ني؟ 

****** ديگه گريه نكرد، فقط حوصله كرد... 

دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 20:9 | پرستو |

اينكه تو هيولايي دليل نميشه كه من دلم نخواد توو اين هواي سرد، تو بغلت مچاله نشم... اينكه تو هيولايي، دليل نمي شه هوس نكنم چاييم رو با تو بخورم...دليل نمي شه دلم وول خوردن و ورجه وورجه دور و برت رو نخواد...دليل نميشه دلم نخواد گردنت رو نه ها، شونه ت رو هم نه. يه جايي تو هلالي گردن و شونه ت رو گاز نگيرم. كه دلم نخواد با تو حرف بزنم، كه حرف بزنم، حرف بزنم... اينكه تو هيولايي و سكوت مزخرف داري و يه گوشه وايسادي و بداخلاقي و نيستي دليل نمي شه، من تو رو از ياد برده باشم/ ببرم...

دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 19:12 | پرستو |

* دل ساندويچ هاي زيتون رو دوس دارم. دلشون پُره از استيك و جوجه و ژامبون و قارچ و پنير... دلشون گنده س و پُر از مزه هاي هيجان انگيز

** رژ لب ٢٣٤ پاستل

*** ساعت ٦ نشده. قرار براي ساعت ٦ بوده. زودتر خبر داده كه با ديلِي مي رسد. رسيده ام به كافه اي كه گوگل كرده و ادرسش را برام سند كرده.كافه شبيه رستوران است و خاموش. زنگ زده م كه: اسمش افق بود؟ جواب داده: نه اميتيس. گفتم: رستورانه كه. گفته زنگ مي زنه و بم اطلاع مي ده كه چه خبره. زنگ زده: افق همون اميتيس-ه و تغيير كاربري داده. لدفن منتظر باش تا برسم و جاي ديگه بريم...
بعد از يك ماه و خرده اي كه بي دليل وسط حرف زدنهامون سكوت كرده بودم، ديروز براش سلام فرستادم. فك كرده بودم كه چه توضيحي بايد براي همه ي اون حجم پي ام هاي سين خورده ي بي جواب بدهم، فك كرده بودم خب الان بعد از يك ماه و خورده اي بگويم سلام و چرا اصن سلام؟... حوصله ي توضيح نداشتم. همونطور كه اون دفعه حوصله ي جواب دادن نداشتم. تايپ كرده بودم: سلام. و جواب سلامم داده شده بود. خيلي كوول به صحبت ادامه داده بود، بدون اينكه سوال كند كه چي شد كه اون دفعه منو كاشتي؟ از درس و فيلان... يه جايي وسط حرف زدنها بود، گفته بود: راستي از اين ورا؟ خنديده بودم. گفته بود نه جدي چي شد كه يهو ديه جوابمو ندادي؟ گفته بودم: نمي خوام جواب اين سوالو بدم... لدفن. گفته بود اكي. گفته بود: اگه به يه كافي دعوتم كني، از دلم درمياد. قبول كرده بودم. گفته بود فردا فيري ام:)... قبول كرده بودم و الان سر كوچه اي بودم كه كافه اي كه از گوگل پيدا كرديم تغيير كاربري داده و من منتظر مردي هستم كه ١٥ مين دير كرده... قدم مي زنم بين دو كوچه. فك مي كنم كه برم. كه توان ايستادن رو ندارم. توان روبه رو شدن با يك مرد. زنگ زدم سمي، كه بم بگه نرم. گفته نرو، منتظر وايسا... تلفن سمي رو قطع كردم. اشكام دارن مي ريزن. محكم بينيمو مي كشم چند بار پشت سرهم بالا كه اشكام نريزن، صورمو گرفتم بالا. دستاي هيولا دارن توو تموم تنم مي چرخن. ٢٠٦ قرمز خرش هي مياد جلو كوچه ي ١٥ جلو كافه اي كه تغيير كاربري داده، مي ايسته و من هيولايي رو مي بينم كه منتظرمه. كه در ماشين رو باز مي كنمو مي گه: گرسنمه. دلم غذذذذذاااا مي خواد. رفتاري. پايه اي؟.... از گوشه ي چشمام اشكمو پاك مي كنم. كامنت ميلو يادم ميفته. مثه بچه ها به واسه باهم بودنمون پافشاري مي كنمو اون مثه بچه ها به نبودن... دستامو مي ذارم تو جيبم، هوا سردتر شده. به ديوار تكيه مي دم. من عكس مي خوام، الان، از اين قيافه ي لالاييت. من كه گوشي ندارم كه، با پي سي-ام. گفتم كه... :( ... جمله ي س***ك*****سي ِ تو...خنده ي منو و جوابم كه شوما كه داشتي مي خوابيدي؟ خب ادم مي خوابه مي ك.... گوشيتو خب ببر درس كن ديه :( .... اكييييي. چيزايي كه من مي گمو مي پيچونيااااا...

بعد؟ از مدل انلاين بودنت معلومه با گوشي اي. كه گوشيتو بردي درس كردي. اشكم رو از گوشه ي چشمم پاك مي كنم. به اقاهه تكست مي دم، تا ده مين ديه اگه نرسي من رفتم. تكست داده:كلي عذرخواهي. گفته توو ترافيك بديه، لدفن ١٥ مين. جوابش رو نمي دم. گوشي رو مي ذارم تو كيفم. فك مي كنم من اينجا چيكا مي كنم؟ ... خوبه همه چي؟ ... نه اكي نيستم، بعضي وقتا مشكلات از خودت بزرگتر مي شه، توام كه بچه اي. كاري ازت برنمياد. گريه ت ميشه... عزززززيزم، بيا بغلم... راه مي رم كه گريه م نگيره. تو دلتنگي نمي فهمي، تو هيولايي... مي فمم، منم دلتنگي مي فمم...نبايد گريه كنم، ارايش چشمام خراب مي شه. يه چي بگم؟ ... بگو... نه ،نمي گم علي جوون، اما كاش تو بفهمي... بعدتر استيكر قلب قلبي كه نوشته ليميتد اديشن-ي كه برام سند مي كني.... ساعت ٦:٣٠ رو گذشته. فك مي كنم دلم مي خواد بشينم روي جدول بغل خيابون، هاي هاي گريه كنم. به خودم مي گم فقط ٥ مين طاقت بيار، نيومد از پل هوايي رد شو، برو سوار بي ار تي خلوت شو. يه گوشه كز كن. اهنگ گوش كن و گريه كن. نيگا مي كنم، حتي پل هوايي نيس. مثه ٢٠٦ قرمز هيولا كه نيس. مثه خودش كه... اما ذهنم باز مي گه: از پل هوايي رد شو ...گره روسريمو سفت مي كنم. فك مي كنم هيولا هم وختي مي خواد بره پيش يكي بخوابه به من فك مي كنه؟ سوار ماشينش مي شه، منو ميبينه با اون رژ قهوه اي-قرمزم كنارش نشستم؟... خلاف اتوبان راه مي رم، از سمت ماشينا. اشكام همه ي چشممو تار كردن. به "تو" فك مي كنم. از يه جايي صداي ابي مياد:اي همه بود و نبود...
گريه ديه امونمو نمي ده بنويسم

دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 0:18 | پرستو |

* حاضر شدم و قبل از رفتن پيش پسره، به صابر گفتم ميام پيشت، بعدش قرار دارم... تو تاكسي ام، كم مونده برسم به صابر. تكست مي ده پسره. چيزي مي گه كه بدم مياد. خيلي بدم مياد. انقد بدم مياد كه حتي جوابش رو نمي خوام بدم. سكوت مي كنم. جواب تكستا، زنگاشو نمي دم...خعلي راحت... تصميم مي گيرم كه نخوام ببينمش، نخوام حرف بزنم باش... بدون كوچكترين توضيح، بدون كوچكترين جواب. يه لحظه صداي دينگ دينگ گوشيت مياد، نيگا مي كني به گوشيت، يه چي مي خوني، خوشت نمياد. گوشي رو لاك مي كني، مي ذاري تو جيبت و تصميم مي گيري كه اين ادم رو از دمبش بگيري بندازي سطل زباله. بهمين راحتي...

 

** چقد از رفتاراي فيك، خنديدنايه فيك، لحن فيك بدم مياد من اخه

 

*** خاك بر سرت كه قشنگ دلت مي خواد بياي بغلم، قشنگ دلت خوابيدن با من رو مي خواد، بوسيدن، گاز گرفتن و ... اما باز هم اون دور وايسادي. واقعن كي با تو چيكار كرده كه اينطوري شدي؟ چي اينطور گند زده به وجودت كه اينطور مي گي من تو ايران هيچي برام مهم ني؟ كه اينطور از ايران بُريدي؟ اخه چي گه زده بت كه اينطور همه چي رو سخت و با اينهمه زمان مي بري جلو؟ چي گذشته بت كه سكوت رو به همه چي ترجيح مي دي؟ منو نمي بيني؟ نمي بيني اينجور وايسادم برات؟ اينجور با همه ي اخلاق سگت، اخه من قربونت برم، كه از چشمات مهربوني مي ريزه، از دستات... پس چرا همه شو قورت دادي؟ من نفسم گرفته، دلخورم ازت، دلخورم. دلخورم كه براي هرررررچيزي انقد بايد منتظرت وايسادم. كه بعد ٦ ماه ميام مي بينمت قد يه ساعت، اونم نيم رخ. اونم عينك افتابي رو چشماته. انصاف ني، بخدا كه انصاف ني. كه انقد برام سخته كه حتي نمي گم بت اون عينكو بردار، مي خوام چشماتو ببينم. كه سمتت نمي چرخم كه بخوام زل بزنم تو صورتت، يه جور عادي مي شينم كنارت كه انگار هفته اي ٨ بار مي بينمت. دستم پرپر مي زنه كه بياد رو دستت كه مونده رو دنده، همه ي وجودمو مي خورمو دستت رو نمي گيرم. نمي بينيم؟ نمي بينيم كه اينطور عاشقونه وايسادم برات؟ اينطور ديوونه؟ اينطور سكوت وار و له له طور؟ نبين. نبين هيولا... منو نبين، خودتم قورت بده. مي دوني اين دفعه دستت برام رو شده، رو شده كه دوستم داري، همون وختي كه برات جوك مي فرستم، بعدش مي گم خجالت كشيدم وختي اينو برات سند كردم، مي گي ديووووونه. باز ايكون خجالت طور برات سند مي

 

كنم،برام وينك نه، بوسه هم نه، لب مي فرستي. تو، تو برام اينو سند مي كني. همه چيو انكار كن. همه چيو... منو، حست رو... جمله هه رو شنيدي: با من مدارا كن، بعدها دلت برايم تنگ مي شود؟ همون... مي دونم يه جا دلت. واسه اين دختر پرحرفي كه همه زندگيشو به تو وصل كرده بود و زمين و زمان رو مي دوخت به تو واسه عاشقي كردنت تنگ ميشه. دلت واسه پرنده اي كه اينطور خفه ش كردي، تنگ ميشه... 

**** محمدرضا هدايتي

شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 23:1 | پرستو |

* ادم هاي هاي ديگه كه ولع رسيدن دارن محترم، كه وختي يك روزنه ي نوري، چراغ سبزي بعد مدت ها از ادم مقابل مي بينن سريع به رسيدن و ادامه دادن و فيلان فيلان فكر مي كنن، محترم... من؟ فك مي كنم اگه هيولا مي خواد نباشه، مي خواد واينسه، الان بره... همين الان كه من راضي ام از خودم، الان كه برام به جاي وينك و اسمايل حرف مي زنه... الان كه احساس قدرت مي كنم، احساس خوب، احساس اينكه تونستم، شد، شد كه اخر دل همچين سنگي رو بلرزونم و به زبونش بيارم فاينالي... اين به اين معنا نيس كه من مي خوام تموم شه، به اين معنا هم نيس كه الان راحته، فقط من برام مهمه كه ادمها چطور از هم جدا شن، با چه ذهنيتي و توو اون رابطه غرور من، شخصيت من و جايگاهم بعنوان يه خانوم باقي مونده باشه... 

 

** ديروز جشن عقد پسرطفلكي بود... سر ميزي كه من نشسته بودم كه رسيدن، بلند شدم ، دخترعمه ها و دخترعموها و زنعموها بودن همه. لبخند زدم، با سر به همه سلام كردم، يه دفعه، با يه لحني گفت: عه، پرستو... لبخندم كش اومد، معذبم كرده بود. عروس دستشو گرفته بود و از سر ميزما برده بودتش. همه نگاها روي من مونده بود. همه انتظار داشتن اخرش من راضي شم. همه انتظار داشتن عروس پسرطفلكي من بشم اخر قصه... نتونسته بودم، نتونسته بودم بخوامش. شب كه رسيده بوديم خونه، از اينهمه تفاوتي كه با من داشت نشسته بودم گريه مي كردم و از شدت دلتنگي براي هيولا دلم مي خواست ناخونامو توو پوستم كنم. دلتنگي براش از يادم رفته بود. تا اينكه اومد و انقد وول زد. ديدنش هواييم نكرده، اين وول زدناش...

 

*** تونستم با يه ادمي جز هيولا حرف بزنم، "حرف"... ارتباط بگيرم. برام جالب باشه چت كردن باهاش... عاقا ٣٩ ساله هستن و از تورنتو... يني مرده شور منو ببره، بخدا. با اين مدل ادمايي كه مي تونم باهاشون ارتباط بگيرم. 

 

**** فردا ديت دارم، در راستاي دختر هر از گاهي بايد ديت داشته باشه... گفته فيلان، فيلان فيلان ساعت، كدوم اكي اي؟ گفتم هيچ كدوم،

١٢...گفته عه چرا خب؟ گفتم برنامه دارم. دروغ گفتم. با اينكه دوس دارم فردا با يه عاقا بيرون باشم و اون باروني فيلي ه رو با روسري گل گليه كه خاله جان داده سر كنم و توو اين هوا كسي همراهيم كنه و يادم نره دخترونه بودنم رو و ديت داشتن رو اما گفتم يا ساعت ١٢، يا من نميام...قراره بره شركت، اگه كارش رو تونس اكي كنه، خبر بده...

 

***** خب دلم صبانه با تو مي خواد، من عاشق صبانه خوردن توو فضاي بازم. فضاي باز و هواي سرد... نه انقد سرد كه بميري، اما انقدي سرد كه وسط صبانه دستمو بگيرم جلوت و بگم يخ زده دستام. و تو دستامو بگيري توو دستتو گرمش كني. من عاشق صبانه ي ميوه دارم، انگور داشته باشه. دونه دونه بذارم توو دهنت. بعد مثلن يه جايي باشه كه درختاش زيادي پير باشن، زيادي ...سرمو كه مي گيرم بالا، اسمون گم باشه لاي شاخه ها. بعد دستامو حلقه كرده باشم دور فنجون قهوه ام. بخندي بگي: دفه ي بعد روسري بخر كه ليز نخوره. البته شال بهتره. من شال بيشتر دوست دارم. و من باز به روسري سر كردنم ادامه بدم... كه دستمو بذارم رو پات، زير ميز. دستم وول بخوره و بره جاهاي بايد و نبايدي. لقمه بگيري سمتمو بگي : بگير اينو بخور بچه، شيطوني هم نكن...بگيرم لقمه رو بخورمو شيطونيمم بكنم...

مي خواستم فردا صبانه دعوتت كنم بيرون، رمق نداشتم اما... رمق نذاشتي برام يني. كه نيدونستم باز مي خواي چطو رفتار كني، كه باز چي بگي. حوصله ي تو دهني خوردن نداشتم...

 

 

****** من ادم برون گراييم. ادم ابراز احساساتي، ادم وول خوردن، جيك جيك كردن. حرف زدن، ادم ريز ريز رفتن زير پوست. ادم بافتن مزه ها به تن، بو به مزه ها، تن به شنيدن، من ادم كشف كردن و شِر كردن تازه هام، ادم هيجان زده شدن، تكست يهويي دادن، عكس س....ك**....سي خواستن. عكس شيطنت دار فرستادن. حرف شيطنت دار زدن. من اين مدليم. اگه دختر سگ-طور مي خواي، اگه ادم كم حرف مي خواي، اگه ادمي مي خواي كه سكوته، كه هيچ حسي ازش معلوم ني، من نيستم. برو... من الان دلم مي خواد وول بزنم توو دست و پات. تو؟ ريدي به همه چي. به اينكه حتي من نه مي تونم وول بزنم و نه سكوت كنم. من يه جاي گهي گير كردم.... و با اينكه مي ميرمت، اما اگه منه اينجور رو نمي خواي، برو...من بيشتر از اين واسه كسي خودمو عوض نمي كنم. من بلد نيستم ادا راه رفتن كبك رو دربيارم... 

 

******* جديدن چقد طولاني مي نويسم

 

شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 1:38 | پرستو |

* من زندگي كردن رو بلدم. خنديدن رو، معاشرت كردن رو. لذت بردن رو... بلدم، يني واقعن بلدم... بعد؟ يكسري ادم ها اومدن ايستادن و دست گذاشتن رو خنديدن من، رو اجتماعي بودن و معاشرت من... يكسري ادم ها دارن منو مجبور مي كنن كه تصميم بگيرم به ترك كردن خنديدن و معاشرت... 

 

** من عشق ورزيدن رو بلدم. ادم خشك و سردي هم نيستم. ادمم اومده ايستاده جلو عشق ورزيدنم. ادمم منو به راهي برده كه نخوام ديه عشق بورزم ... 

 

*** يه جمله اي بود: ادم ها با رفتاراشون تو رو تشويق مي كنن به سكوت كردن، كه از يكسري از رفتارات دست برداري. بعد مي يان مي پرسن كه هي فيلاني، چرا تو ادم قبلي نيستي؟... يا همچين چيزي. اين جمله واقعيت داره

جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 18:3 | پرستو |

* گفته بود: از سري پيش لاغرتر شدي...

 

** دلم يه دسته گل افتابگردون مي خواد، از همونا كه دور و بر ميدون ونك مي فروشن لابد،اصن گل فروشيه مورد علاقه ي من، همين دست فروشايه سرگاندي و ملاصدرا-س... يه دسته افتابگردون داشته باشم، سرمو بكنم توشون.شايد گرماي مونده از افتاب تو جوون گل برگا حالم رو جا بياره

 

*** نه، بي تو شاد نيستم... نه انكار مي كنم، نه تلاش، نه هيچ... واقعن بي تو شاد نيستم. و لعنت به تو هيولاي پير

 

**** اهنگ the lom سوگند لدفن

پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 23:15 | پرستو |

ديدن تو؟

مثه اينه كه ساعت ٢ شب از خواب پاشي، اون تب ريزي كه از تو داري، لبات رو خشك كرده. دهنت خشكه، گلوت هم ايضن... يه نمه سرماخوردگي كه نه، بعد سرماخوردگي داري، از اين مدل دهن بدمزه ها ... بعد؟ سلانه سلانه مي ري اشپزخونه. در يخچالو باز مي كنه. دو تا ليموشيرين برمي داري. اخ... قاچ شيرين و خووووب خنك-ه ليمو شيرين رو به دندون بگيري، هجوم مزه ي خنك ليمو شيرين پر شه توو دهنت... توو همه تنت...لب قاچ شده از تبت هم مرطوب شده باشه و مزه كني لبت رو... 

پوستاي ليمو شيرين رو همون جو ول كني روي سينك، دستت رو اب بگيري. يكي از اون انجير خشكا كه مامان گذاشته توو اب، تا نم دار شن، بندازي گوشه ي لپت و لخ لخ كنون بياي سمت تخت

توو همون معجزه ي جوون دادن ليمو شيرين به تن تب دار و مريض-ي ... همون شيرين-تلخ خووب و بقاعده واسه دهن بدمزه ي يه ادم نصفه شب پاشده ي پريشون

پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 1:47 | پرستو |

* خانم مهستي مي فرمان: در سينه عشق تازه پروردن كه اسون نيست...

راست مي گفته، يا بچه بودم نمي فهميدمش يا عاشق نبودم

 

** زير عكس خودش و عاقاش نوشته بود: مَنيم گُزَليم

*** بعد از اون جراحي دندون كه هيولا زنگ زده بود و حالم رو پرسيده بود، اين تب و لرز وحشتناك و تا صبح نخوابيدنه، زير سرم از درد تموم مدت گريه كردن،واقعن تموم يك ساعت رو گريه كردن، تمام مدتي كه پدر جان ميومدن ماساژمون مي دادن و فحش مي دادن از روي محبت كه بيشعور چرا اخه هيچي نمي خوري كه انقد بي جون شدي كه تن تن سخت مريض مي شي؟ بعد وسطش قربون صدقه مي رفت كه اخه مگه دختر بابا مريض ميشه؟ اصن دختر ِ بابا مريض مي شه، دل خونه مي گيره... همين طور كه لابه لاي پتوها و لحاف هاي تموم خونه گم شده بودم از سرما همچنان مي لرزيدم و حالم از هرچي چاي گرم و نبات بود بهم مي خورد، وختي پي ام هيولام رسيد كه: بهتري بِيبي؟ ... اين يكي دومين مريضيه بهترين عمرمه يا بهترين مريضي-ه عمرم... هاهاها همينقد خرگونه م، بلي

 

**** لابد يه روز هم ياد مي گيرم جز عاشقي، جنبه ي ديگه اي هم داشته باشه زندگيم، يه روز صب بيدار شم و كار ديگه/ فكر ديگه اي هم داشته باشم.... اَ شمبه... لابد

چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 | 17:37 | پرستو |

* حرفاشو مي خونم، ميام پايين، لبخند داره همه ي صورتم.ميام پايين و پايين تر...مي رسم اونجايي كه مي گه: من اصن س*****ك******س مي خوام، با يكي از ايكون هاي هَپي-ه وايبر...لبخند نه ها، همون كه نيشش از اين ور گوشش بازه تا اون ور.راضي و فيلانه چهره ش . اونجا؟ خنده مي شه. از ته دل...

** يه قسمت فرندز بود، كه جويي و ريچل شروع كرده بودن به ديت داشتن. كه رفته بودن رستوران. و هركدوم داشتن نيشون مي دادن كه چه حركت و چه كاري مي كنن كه خانومه، اقاهه رو تحت تاثير قرار مي دن ، كه بعبارت خودمون چيطوري مخ طرف رو مي زنن... يادم ني جويي چيكار كرد، اما ريچل واسه ليدي روم عذر خواست و پاشد با قرقر باسن رفت دسشويي... بعد؟ خب جويي حسابي تحت تاثير قرار گرفته بود و باز هم بعبارت خودمون تو كف مونده بود :)... ديروز بعد از اينكه بستني ها رو خورديم، ظرف بستني ها دستش بود. به منم نمي داد، اعتقاد داشت بچه م و چپه مي كنمشون، ظرف بستني به دست داشت رانندگي مي كرد... يه جا سطل زباله بود، گفتم اينجا نگه دار، بندازيم دور... اومد پياده شه، ياد ريچل افتادم. لبخند زدمو گفتم نيخاد تو كمربندت رو باز كني، من پياده مي شم... درو باز كردم، پشتمو كردم طرفش. قوس كامل دادم به باسنمو اشغالا رو ريختم دور... از دور كه مي يومدم سمت ماشين، نيش باز هيولا رو مي ديدم... مي سي ريچل ؛)

*** مي دونستم كه قرار نبوده برم خونه يا جايي باش... يه تاپي كه يقه و خط سينه ش توري بود رو از زير پوشيدم... دكمه ي اول مانتوم رو كه باز كرد، نيش بازش رو ديدم...
من مي گم: عرياني تحريك اميز نيس... اخ از اون وختي كه پوشيدي-نپوشيديه... ادمو ديوونه مي كنه اين پوشيدگي هاي برهنه طور... كه هي بايد دقت كني تا پيدا كني، تميز بدي اون زير ميرا چه خبره...

**** پيرهن چار خونه قرمز-سورمه ايت، كه توي يقه و مچ استينش سفيد، خال خال مشكيه، شلوار كتون سورمه ايت. كالج مشكي إكو-ت..دستبند چرم مشكي-قهوه ايت...

***** بعد خيال من و شوما راحت، هيولا بلده دلش رو خفه كنه... گفتم من كه منتظر چيزي نيسم، شوما هم نباش

****** محصون يه اهنگي داره: گول سِنين تنين... منده گولر ايچينده كافسدييم

اخ، اين اهنگايه استانبولي حجم غمشون، عشقشون يه حاليه...بعدتر؟ هي هيولا. گول سنين تنين... و يه جا هم مي گه: بير جانيم وار اوده سنين اولسونا...

دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 19:6 | پرستو |

* لحظه ي اخر سمي متقاعدم كرده، لوند طور برم. مانتو مشكي كمر دار كوتاه، شلوار تنگ، روسري بربري، كيف كلوئه. رژ و لاك زرشكي... مسا گفته: اينطوري بري كه هيولا قورتت مي ده ... گفتم: هيولا هيچيييي تيكونش نمي ده

** نشستم دور ازش. كيف و ژاكتمو گذاشتم رو پام.جلو رو نيگا مي كنم.هي مي گه: چه خبر؟ گفتم هيچي... دلم واسه بغل كردنش ضعف مي ره. واسه بو كردنش.واسه تاچ كردن اون پوست خوبه لعنتيه دستاش... يخ زدم اما... كادوم رو داده. و يه تاپ كه به سليقه ي خودش خريده، رنگش رو دوست داشته و فك كرده به رنگ پوستم مياد... بوسيدمش... اون لحظه حس مي كردم چقد حس بايد جمع شده باشه پشتش، چقد انتظار، چقد عشق و نفرت توامان،چقد عصبانيت و دلتنگي... اون ته ريشايه تيغ تيغيشو بوسيدمو زرشكي كردم لپش رو...

*** هيولا؟ دستاش توو تموم تنم چرخيده، واقعن تموم تنم... همه ي لحظه هايي كه پشت فرمون بوده و تلفن حرف مي زده... و؟ قورتم داده با دستاش

**** دكمه ي مانتوم رو بسختي باز مي كنه، خنديدم، مي گم: پير شدي، سرعت عملت اومده پايين، ناتوان شدي...خنديده گفته: يه سرعت عملي بت نشون بدم... و تموم لحظه ها پيرمرد صداش كردم...اخخخخخ كه جان ِ دل ِ من ِ همين پير مرد

***** جلو مغازه نگه داشته، گفته: چي بگيرم برات؟ گفتم يه چيز تلخ. گفته كافي يا بستني؟ گفتم بستني. دارك چاكلت... گفتم روش سس شكلات نزنه، چپ چپ نيگام كرده، خنده شو جمع كرده. رفته... با دوتا ظرف گنده ي بستني دارك چاكلت برگشته، بدون سس... مي گم اخخخخ، بستني. گفته: اصن بستني موجود دوس داشتنيه. بعد؟ لبخند زدم واسه اين فهم بستنياييش... يه بار نوشته بودم: عاقاهه بابايي باشه، ببرتم بيرون، برام بستني بخره. من بستني بخورم، اونم بستني خوردن منو نيگا كنه... تيك بغلش رو بزنيد

******كمتر از يه كوچه ديه بايد پياده شم، گفتم: دلم برات تنگ شده بود...گفته: منم همين طور.زدم زير خنده كه چه حرفا.گفته عه؟ مگه من احساس ندارم؟ مشكل من اينه كه فقط حرف نمي زنم. كه هميشه سكوت مي كنم... گفتم بعضيا حرف نمي زنن از حسشون، به بعضيا نمياد.به تو؟ نمياد

******* اهنگ از دست من مي ري ابي پخش شده.بغضم گرفته. بيرونو نيگا كردم. صدام كرده. برگشتم سمتش. دستاش اومدن سمت صورتم. چونه ام. لبام. نوازشم كرده...دستاشو سريع كشيده... ياد فيلم "پرتي وومن" ميفتم.تنها قانونش اين بود كه از لب نبوسه، چون احساساتش ممكنه درگير شه...هيولا هم نمي بوسه، بغل نمي كنه...گاز و نيشگون و قلقلك و ... بوسه؟ نداره

********* گفتم خووبه سايز تاپ منو با بقيه قاطي نكردي... گفته با مال كيييي؟ گفتم بهرحال، با سوغاتيه خانومايه ديه. برام توضيح داده كه توو ايران با هيچ كس در ارتباط نيس و جز خانواده ش، من تنها كسيم كه برام چيزي گرفته. گفتم باور نمي كنم
گفته شايد باور نكني خيلي شلوغم با درس و كار...گفتم باور نمي كنم
گفته درسا بكجا رسيد خانوم ديزاينر؟ گفتم عه يادته چي مي خوندم؟ گفته بله ليسانس امار...گفتم نه خوووبه.منو با يكي ديه اشتباه نگرفتي...گفته: كس ديگه اي نيس بچه...گفتم باور نمي كنم

*************و پي ام هاي بعد از رسيدن تو به خونه... قشنگ وول وولك افتاده به جونت...راضي ام. راضي ام از تموم لحظه هايي كه بم داشتي توضيح مي دادي كه توو زندگيت كسي نيس.راضي و خسته و نيازمند خواب... گفتي : ولي جدي از اون نرميا نمي شه گذشت... خوبه همين. خووبه...

************ و هيولايه من اخه كه ٢ايكس لارژ برات كوچيكه...اخه من چه كنم بات هيولا جان.كه بلوزه هديه تولدت برات كوچيك-ه گنده ي من. قوررربون اون هيولاييت برم من

************** و؟... و امروز،٢٠ مهرماه.وختي داشت از مدل رفت و امدش توو دانشگا مي گفت، وقتي از ادمايي كه توو ايران باشون در ارتباطه حرف مي زد و لحنش، از ولعي كه توو دستاش براي من داشت، بعد از ١٠ ماه با اطمينان مي تونم بگم: هيولا دوستم داره... داره و مدل خودش. كه همينه.دير و دور... يه روز بم گفت: من در كنارتم، همه جوره.مطمئن باش... راس مي گفته. وايساده. وايساده هيولام، مدل خودش اما. مدلي كه من گريه م ميشه، كه خعلي دوووووره و دير.خودش مي دونه، گفته برم با ادماي ديه، كه خوش بگذرونم.اون نيس كه برام تايم بذاره، نداره كه بخواد بذاره...من؟ حوصله ي هيچ كس رو جز خودش ندارم. و اگه خودش نيس، ترجيح مي دم تنها باشم... و مي سي هيولا، مي سي كه اومدي اينجوري ريدي توو زندگيم و من ديوونه ت شدم

دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 1:0 | پرستو |

ساعت ٣:٢٦ ديقه ي صبه، هنو نتونستم بخوابم... نامجو داره مي خونه... جهت ثبت در تاريخ

كه اينطور اماده به خدافظي دارم مي رم نه اينكه دلم خدافظي مي خواد، حتي نه اينكه تموم شدن و نخطه برام راحتتره... نه اينكه واسه من كنار گذاشتن يه كار بديهي-ه، نه اينكه تر فك مي كنم اين ادمو نمي خوام و بهتر و بهترتر از اين بهشون بر مي خورم... 

همونطوركه اين مدلي حرف زدن بات، اين مدلي گلو خو دهن خشك شدن، اين مدلي اهميت نداشتن و حس اينكه دوستت ندارم يني اينكه "دوستت ندارم"

همه ي اينا يني من دارم انكار مي كنم، كه ناخوداگاه منه كه داره اينطور رفتار مي كنه، اينطور حس مي كنه، اينطور ريكشن نشون مي ده، اينطور انكار مي كنه، اينطور واسه خودش نقاب ساخته، اينطور همه ي تمناها و خواهش هاي منو، دل منو خفه مي كنه...

ياد كتاب حباب شيشه افتادم، همونجا كه دكتر نولان به استر از شب نگفته بود چون مي خواست استر شب رو راحت بخوابه و من؟ ... امشب...پوففف...سحر ندارد اين شب تار-ه برام

** فاتحه ي ما رو بخون و دست از سر من بردار...  

*** زندگي ارزش اين همه اشكا رو نداره

**** يه چيزو مي دونم كه خيلي بي رحمي

یکشنبه بیستم مهر 1393 | 3:39 | پرستو |

مامان ديشب گفته بريم خريد فردا؟ قيافه م كج و كوله شده. گفته برات ژاكت گپ مي خرم با ساندويچ بندري كثيفااا... گفتم خُ ميام... رسيديم دارم از پله هاي پاساژ ميام بالا، حس مي كنم زير دلم درد مي كنه، فك مي كنم يني پريد شدم؟ يا بخاطر اينه كه امروز انقد صاف و راس راس دارم راه مي دلم لابد دلم كش اومده، دردم گرفته.جلو ويترين مغازهه وايسادم، مي گم امروز چندمه مامان؟ تا مامان جواب بده، خانومه گفته: ١٩...يني پريود شدم؟ اِه بابا كه... بين رنگ ژاكتا دو دلم. مامان مي گه: بنفش. يا صورتي چرك. گفتم نتچ، يا ذغالي يا مشكي...بعدتر گفتم با اون بلوز گپ مشكي ه كه خودم خريدم، يه ژاكت مشكي بردارم، با شلوار زرده خووب مي شه...مامان قيافه شو چپه كرده كه باز مشكي؟ گفتم عاقا مشكي. مطمئن طور... حالم بده اما، يه قرص بدون اب مي اندازم بالا، مامان برام پيراهن سبز-ابي انتخاب مي كنه.حس مي كنم فشارم افتاده، يخم زيادي.ژاكتم رو درميارم مي پوشم، مامان برام چاي مي خره با نبات، مي شينم بغل خيابون، فك مي كنم چه درد زيادي، برام ساندويچ بندري زيادي تند مي گيره، دستمو مي گيره، دستام؟ يخ زده... براش بلوز انتخاب مي كنم، يه كت زيادي تنگ و خانم طور... عاشقشم كه انقد مامان خوش تيپ منه اخه... برام پيراهن بلند قهوه اي مي خره، زيادي بلند...عاشقش مي شم، درد؟ هست هنوز... هنوز يخم

ساعت ٨ شده، رسيديم عروسي، معصوم بغل كردني، دستمو مي گيره، مي گه: واي چه يخي دختر.توو دهنم شيريني مي ذاره. مي گم اره، فشارم بالا نمياد از صب... 

ساعت ١١:٣٠، رسيديم خونه. پاهام مي لرزن.نشستمرو تخت، وايبر ٧ تا مسج دارم.مي دونم "تو" كه نيسي... هع، اولين مسج از توئه، هااايييي.. چطوري؟ ... خسته ام ازت، دوستت ندارم، هيچي برات ندارم، هيچي... خيلي عادي و يخ و كوفت جوابتو مي دم. با يه لحن فيلاني ازت مي پرسم: خوش مي گذره؟ مي گي: نه بابا.درگير درسمو اين ترم پايان نامه دارم و ... مي دونم راست مي گي حتي، اما حوصله ندارم به حرفات گوش كنم. حوصله ندارم ببينم چي داري مي گي، از چي داري مي گي. سكوت مي كنم.مي گي: فردا صب فيري هسي؟ هع، هيولاس.فردا مي خواد ببينتم. مي گم چه ساعتي؟ مي گه طرفاي ظهر، بت خبر مي دم...

بعد؟ يخ تر كردم. هيچي توم تكون نخورده، هيچي ندارم، هييييچي. بعدتر؟ انقد يخ كردم كه پاهام درد مي كنه. انقد درد مي كنه و يخ زده كه گريه م گرفته... فك مي كردم خوب، اينم تموم شد...

صداهه داره مي ياد: اندوه بزرگيست، چه باشي، چه نباشي... هوممم. مانتو چارخونه سورمه اي-سبزه رو با جين تنگه و كتوني مي پوشم. خعلي ساده و راحت...من هيچ كس توام. و هيچ دليلي نداره كه ساعت ها فك كنم كه چي بپوشم، چي نپوشم...كه سراغ مانتوهاي چيتان، پيتانم برم... هع تر، همين ديروز بلوزت رو با شورت باب اسفنجي و شكلاتت گذاشتم توو بگ و هلش دادم ته كمد-م...

حالا اگههههه فردا بگي بريم بيرون و نگي كاري برات پيش اومد، هيچ برام مهم نيس.هيچ... وختي ندارمت، ندارمت ديه.

یکشنبه بیستم مهر 1393 | 0:10 | پرستو |

چند صفحه ي اخر كتاب حباب شيشه مونده بود. بعد؟ صبح كه پا شدم، گفتم امروز، نوبته تموم شدنه اين كتابه... هوا كه سرد مي شه، ماما اصرار داره كه عسل بخوريم حتمن. مي گه كمتر سرما مي خوريد. سر سفره خبري از مربا نبود، عسل بود، عسل با موم. خامه و بربري خشخاشي... كتري هم جوش بود، چاي سبز من رو هم جدا توو فلاسك ليوانيم دم كرده بود... قبل از دستشويي رفتن، چك كرده بودمش: انلاين بوده. فك مي كنم حدسم درست بوده، ساعت ٦،٧ صب كه از خواب با نگراني بيدار شده بودمو ديده بودم، عه ساعت 2:45Am انلاين شده، بعد فك مي كنم لابد از اراك برگشته، بعد يه نفس راحت مي كشم. كه اخيش  به سلامت برگشته. و لابد شارژ گوشيش تموم شده كه الان ان لاين نيس.والا بعد از ٦:١٧ ديقه ي عصر ديروز، بالاخره باز انلاين شده. گرفتم باز خوابيدم. و الان انلاين-ه، الان هست...هع، حتي نيدونم واقعن اراك بودي يا نه.اما تموم ديشب نگران توو جاده بودنت بودم... چاييمو مي ريزم توو ماگ بنفشه و لقمه خامه ي سفت و عسل برا خودم درست مي كنم و فك مي كنم، واقعن نگرانت بودم تموم شب، از همه ي اين راه دور... 

چايي بدست، صفحه هاي اخر كتابو شروع مي كنم به خوندن، مي رسم اونجايي كه استر مي ره به قسمت"بل سايز"... و همون صبح كذايي كه براش سيني صبحانه نمي يارن. و اين يني امروز شوك الكتريكي داره.هموني كه هميشه ي هميشه ازش مي ترسيده. اونجايي كه مي گه: اين شوك الكتريكي نبود كه انقدر ناراحتم كرده بود، بلكه خيانت مسلم دكتر نولان بود. از دكتر نولان خوشم مي امد، دوستش داشتم ، اعتمادم را دو دستي تقديمش كرده بودم و او صميمانه قول داده بود كه اگر قرار شد يك بار ديگر شوك الكتريكي به من بدهند پيش از وقت مرا اگاه كند.

اگر شب قبل به من گفته بود، البته تمام شب را با وحشت و انزجار بيدار مي ماندم و ...

 

و همون لحظه هايي كه استر فك مي كرده دكتر نولان بش خيانت كرده و توو خودش داشته فرو مي رفته، مي گه: دكتر نولان دستهايش را دور من گذاشت و مثل مادري در اغوشم كشيد. از ميان لاك پتويم فرياد كشيدم: ولي شوما گفتيد قبلا به من مي گوييد.

دكتر نولان گفت: خوب دارم به تو مي گويم، من امروز مخصوصا زودتر امدم كه به تو بگويم و خودم تو را ببرم.

 

از ميان پلك هاي ورم كرده ام نگاهي به او كردم: پس چرا ديشب نگفتيد؟

فكر كردم تمام شب بيدار نگهت مي دارد، اگر مي دانستم...

شما گفتيد باخبرم مي كنيد

گوش كن استر، من با تو مي ايم، تمام مدت انجا خواهم بود، همه چيز مرتب خواهد بود، همانطور كه قول دادم.وقتي بيدار شوي من انجا هستم، و خودم دوباره تو را بر مي گردانم

يك دقيقه صبر كردم و بعد گفتم: قول مي دهي كه انجا باشي؟

قول مي دهم...

و من اشك هام ريختن، يه جور طفلكي اونجايي كه گفت: ولي شما گفتيد باخبرم مي كنيد، قول مي دي؟....صداي يه اهنگي از اتاق داداش بزرگه داشت ميو مد لابه لاي خوندنم: چيزي شبيه:

توو روزا ” غروبا “ // دل به تنهایی میبنده

همجا یه صداست // که هیشکی دنبالش نگشت

اشكام مي شن، هق هق... 

جمعه هجدهم مهر 1393 | 12:11 | پرستو |

اهنگ عطش 

از

ابي ِ جان

پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 12:20 | پرستو |

مي ترسم از تو خواهش كنم نظرت را برايم بنويسي.مي نويسي؟ حس مي كني كه دستپاچه هستم؟ من هميشه وقتي مي خواهم دو كلمه جدي با تو حرف بزنم، همين جور به تنگ نفس مي افتم. من فقط قادرم نفس بريده به تو تكيه كنم. خب.نظرت را ننويس.اصلن غلط كردم.فقط برايم حرف بزن. حرف مي زني؟

 

شب يك، شب دو/ بهمن فرسي

پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 11:31 | پرستو |

دارم زمزمه مي كنم من مي تونم از پَس-ت بربيام... يه تيكه از لواشك مي كنمو مي ذارم توو دهنم. فك مي كنم طعمش رو دوست دارم؟ دو خط از كتاب رو مي خونم. مزه ي لواشك همينطور داره پخش مي شه توو دهنم. مزه ي لواشك رو لابد خعلي دوس ندارم، يه حسي داره اما...حسش رو؟ دوست دارم و يادم نمياد كه داره حسه چي رو برام تداعي مي كني. زير يه جمله ي كتاب خط مي كشم. با مداد...صداي خشن مداد نوك كلفت روي كاغذ مي پيچه توو گوشم. اب دهنمو كه از مزه ي لواشك سنگين شده، صدا دار قورت مي دمو يه لذت عميق مي پيچه تو تنم. مزه ي لواشك هايي كه خاله زيبا توو كشو كمد ايتاليايه طبقه دوم قايم كرده بود و من پيداش كرده بودم. بس كه كمد برام هيجان انگيز بود، ٩-١٠ ساله بودم لابد و رنگ صدفي كمد منو وادار كرده بود كه از پله هاي خونه عزيز جوون بيام بالا و دونه دونه كشوهاشو باز كنمو به صداي بسته شدن روون كشوهاش گوش كنم. توو همين كشف كمده بود كه بسته ي لواشك رو ديده بودم. از مشهد واسه خودت خريده بودي. فافا با طعم قره قروت. يه دونه برداشته بودمو گفته بودم نمي فهمي كه يكي ازش كم شده. طعم لامصبش خاصترين طعم بود، حتي از الو و سيب كه نمك مي زدي و لوله مي كردي مي ذاشتي توو دهن هم طعمش بهتر بود... هر چند ديقه ميومدم بالا و يه دونه از لواشكا برمي داشتم. گاهي جلوي لذت نميشه ايستاد. و الان كه دقت مي كنم من جلوي ايستادن در برابر لذت همين الان هم ضعيفم. همه ي لواشك ها تموم شده بودن و فك كرده بودم حالا چي بگم به خاله كوچيكه ي بداخلاق كه هميشه ي خدا گره ابروهاش توهمه؟!... اشغال لواشك رو برده بودم داده بودم عزيزجون، در گوشش گفته بودم. يادمه هيچ وخ دعوا نشدم. هيچ وخ تشر نخورده بودم نه كه حالا چرا لواشكا رو خوردي، نه. چرا بي اجازه دست به كمدم زدي. عزيزجون اون قديما معجزه مي كرد، قدرتش خعلي زياد بود... يه تيكه ديه از لواشك مي ذارم توو دهنم، مي خونم: 

+ديگه به بچه ت منو عمو معرفي نكن

- معذرت مي خوام

+ نه. اينو به خاطر خودت مي گم. مي خوام يه وقت مجبور نشي چند روز ديگه درباره ي عمو توضيح بدي.

- من مي تونم جواب ژيرارو بدم

+ جواب منو چي؟

... مداد مي گيرم دستمو زير همه ي اين جمله ها خط مي كشم. فك مي كنم مي تونم از پس-ت بربيام...مزه ي لواشك پخش شده توو تموم دهنم، يه تيكه لواشك چسبيده به دندونمو يه درد خفيفي پيچيده توو دهنم. ته گلمو مزه ي لواشكه مي سوزونه يا بغض، نيدونم... تن تن پشت هم مي گم: مي تونم از پست بربيام و تموم تنم، تموم بودنم مي گه: نمي خواد، نمي خواد كه از پست بربياد. نمي خواد كه اخر قصه اسمت خط خورده باشه. كه تونسته باشه از تو بگذره...

 

** من جودي ابت رو باور دارم.عاشقيش با يه سايه رو. لذت بردم ازش. و يه دوره اي تنها كارتون تموم زندگانيم بود. عصرايه پاييز. مشقامو كلاس زبانمو تن تن مي نوشتم كه مامان اجازه بده بابالنگ دراز ببينم. عصرايه پاييز توو اتاق كوچيكه ي اولين خونمون. دو تا اتاق داشت. بش نمي گفتم اتاق خواب. اسمش اتاق كوچيكه بود. اتاق بزرگه اتاق مهمون بود. توو اتاق كوچيكه مامان وسايل خياطي و الگوهاش دورش پهن بود و پارچه ها و من دراز مي كشيدم به برنامه كودك ديدن. بعد مامان برام شيركاكائو داغ غليظ درست مي كرد با يه تيكه از اون كيك يزدي هايي كه خودش مي پخت هميشه... بعدتر ادم ها چه مي فهمن باور كردن جودي ابت رو، كه مثلن مدل عاشقي و رابطه و فيلان منو با هيولا بخوان ببرن زير سوال؟ كه هي بخوان بگن: ببين مثلن من حق دارم از درد كشيدن يار از دست رفته ام، چون تاچ-ش كردم. چون ده روز، صد روز، هزار روز باهاش گذروندم. اما تو چي؟ اينهمه حدت علاقه رو نفهمن خب. من؟ فقط شونه هامو ميندازم بالا. جودي ابت درونم چشمك مي زنه بمو مي گه من مي فمم عاشقيتو ديوونه...

 

*** روزايه مسا-ييم كم شده. مثل خارايه كاكتوسات از نديدنت غمگينم...

چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 | 0:29 | پرستو |