انگشت اشاره
* كيف شَنِل كرم رنگ لدفن

 

** لاك كرم لدفن تر

 

*** لگ طوسي بغل زيپ دار كه رو مچ پا مي ايسته

 

**** مزه ي ليس زدنه مرباي به كه رو انگشت كوچيكت مونده

 

***** تو راه برگشت با خودم كلي حرف زدم، از ديشب مسا و زرا مي گفتن كه بگم، استدلالشون اين بود كه عاقاي هيولا داره كرم مي ريزه، خب من چرا هيچ؟ ... تمام طول برگشت با خودم انستلي صحبت كردم، كه چقد پرستو اگه بخاد به هيولا بگه چيزي براش بياره، چقد داره به "دوباره" ي همه چي فكر مي كنه؟ به "شروع" حتي. به "ادامه"... كه چقد واسه خودش باز قصه مي خواد بسازه از اين ادم... پرستو؟ عاشق اين ادمه. قبول كرده كه ندارتش. قبول كرده كه منتظرش نباشه. قبول كرده كه بايد دنبال يه ادم جديد باشه و ادم جديد نمي خواد. اكچولي ادم نمي خواد... همين حال الانش رو قبول كرده، كه خب اين ادم رو نداريم و ادم ديگه رو هم نمي خواهيم وارد كنيم... واقعني هيچ اميد به دوباره و خواستن رابطه اي نبود، با خودم رو راست بودم، كه پري جان اگه فك مي كني ازش بخواي فيلان چيزك رو يني شروع همه ي اون روزايه گذشته و انتظارات و فيلان. نكن مادر جان... نبود اما، حتي برام مهم نيس كه يادش بمونه چيزي كه خواستم رو برام بياره: برج دوققلوي شيشه اي مالزي... برام مهم نيس كه "ديدي" راه بندازم، ديدي يادش نبود؟ ديدي براش مهم نبودم/ بودم؟... يه بهانه س، كه شايد كادوم رو بتونم بدستش برسونم به بهانه ي گرفتن برج دوقلوي شيشه ايم... هيولا بم گفت چشم... حتي دنبال اين نيستم كه بخواد چيزي بم ثابت شه، كه ثابت شه اصن همه ي حرفاش الكيه و دوستم نداشته و نيورد ايني كه ازش خواستمو يا اين يادش نگه داشت كه چي مي خواستم و برام اورد و پس حواسش بهم هست و فيلان... خسته تراز اين حرفام، شايدم خسته نه، اين چيزا بنظرم بچه گونه ست... احمقانه حتي...سمي مي گه كادوهاش شده اينه دق برات؟ نه نشده. واقعن نشده... قضيه بهمين سادگياس، يا مياد ايران و برج دوقلوي شيشه ايم رو برام مياره و اين يه بهانه ميشه واسه ديدنش و كادوش رو دادن و گذشتن ازش، يا نه...بهمين سادگي....و من دنبال اثبات هيچ چيزي نيستم. هيچ چيز... هيچ انتظاري هم ندارم. هيچي....

سه شنبه یکم مهر 1393 | 0:11 | پرستو |

*عاقاي هيولا پي ام داده: كه چاينا تشريف دارن، و فردا مي رن مالزي. فرداي اينجا، يني الان بايد مالزي باشه... و بعد هم ميام ايران. و؟  چي مي خواي برات بيارم؟ ... خعلي جدي-طور. من؟ فك مي كردم با اون جواب گستاخانه ي سري پيش ديه هيچ وخ خبري از هيولا نخواهد شد... من؟ هيچ وخ تر سمتش نمي رم و خبري ازش نمي گيرم... ماه هاست كه دورم ازش، دور. هيولا هنو بهم نوك مي زنه، دير به دير... اما مي زنه. تو بگو ٢٠ روز يه بار، ماهي يه بار... من؟ هررررر دفعه مي گم اين دفعه ي اخره. بس كه من سمتش نمي رم. بس كه با وينك و دو نقطه دي و پي و كوفت ها جوابش رو مي دم. كه يه جاي مسخره اي سكوت مي كنيم وسط حرفامون. و هيچ كدوم هم سعي نمي كنيم به خدافسي برسونيمش. يه جا استاپ مي كنيم حرف زدن رو. و مي رهواسه يه ماه بعد... هيچ وخ مثه سري پيش انقد بش مستقيم-طور و با خشم و گستاخانه بش نگفته بودم: تو حتي سختت مياد جواب يه سوال منو بدي، بس كه هيولايي خُب... هيچ وخ بش نگفته بودم كه براي من هيولاس. جز يه بار. يه بار بش گفته بودم فك مي كردم توام مثل ساليوان اخر قصه مي ري "بو" رو بغل مي كني، كه بدون بغل "بو" خوابت نمي بره...

**  نه كه دوستت ندارم، نه كه برام مهم نيسي، نه كه دلمو برداشتم دارم تو شهر مي گردم دنبال يه ادم جديد... نع. فقط نمي خوام منتظرت باشم، فقط نمي خوام كلافه باشم از نبودت... همين. فقط مي خوام زنده باشم، دخترونگي كنم، زندگي كنم... 

 

*** مي گن بم هوايي نشما، كه نيام سمتتا، كه بت رو نشون ندماااا... پوفففففف. من توو يه حال ديگه ام اصن. تو هواي مني. هواييه چي بشم؟

 

**** حس مي كنم پير شدي ، چشات پير شده 

***** تو مسير رفت، پشت يه پرادويي بودم.سرعتش خووب بالا بود. يه مدل خوبي هم رانندگي مي كرد. مي رفت مي چسبيد به ماشين جلويي، بي بوغ، بي چراغ. ماشينا دونه دونه از سرراهش مي رفتن كنار... بدون استرس و هول و ولا رانندگي مي كرد... مي دونست داره چيكار مي كنه... تو عوارضي يهو گمش كردم. تا زنجان چشمم دنبالش بود توو جاده، پيداش نكردم... هي به مامان مي گفتم پس عاقا پرادوييه كوو؟... مامان هم چشمش توو جاده پي عاقا پرلزويي مي گشت، پيداش نكرديم اما... مامان گفت: عجب موجوديه ادميزاد، ٣-٤ ساعت پشت ماشين يه ادم رانندگي مي كنه، بش عادت مي كنه...پوففففففف

 

****** جريمه شدم. بعلت سرعت بالا.... عاقاي پليس كه استعلام داد،٥٠٠ متر جلوتر نگه داشتم. واقعيت مي خواستم برم، واينسم. ديدم سوار ماشين شده، داره مياد دنبالم... بعدتر؟ من پياده نشدم، داداشه مداركو برد نشون عاقاي پليس بده. از ماشين من دورتر وايساده بود، آس مين عقب تر... استعلام گرفته بود پلاكمو، سرعت ١٥٦،١٤٥،١٣٩،١٤٨و... هي به داداشه مي گفته خب من باورم نميشه راننده ي اين ماشين خانومه. اومد چك كرد كه يه خانوم پشت فرمون نشسته :)))....

******* دوس پسر سميه عكس از ژله انداخته برام وايبر كرده. خنده م شده خُ... كه ادما هر چيز خوش مزه و فيلاني كه مي بينن ياد من ميفتن، سريع عكس مي گيرنو برام سند مي كننش...حسه جالبيه 

 

******** عاشقتم بفهم خب، لدفن ادامه بده

دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 0:23 | پرستو |

اومدم اينو بگم، برم يادم رفت تو پست قبل. هي ستاره چيده شد پشت هم... اين روزا دلم مي خواد پاي بعضي عكسا، پاي بعضي كپشن عكسا هيولا رو منشن كنم... منشن كنم و برم... من ادم يه تيكون دادن و رفتنم... مثلن؟ سري پيش. كه چي: كه پي ام دادم: خيلي سعي كردم نگم، اما نشد... اين عكستون خيلي س*** ك****سيه، خدافس... من ادم رد شدنو رفتنم، هيولا؟ ادم محل ندادن. ادم بي تفاوتي. كه مثلن خعلي زور مي زد يه وينك مي فرستاد واسه اين حرفم. چيكار كرد؟ گف كجاااا؟ من؟ شوك بودم. وينك داده بودم كه رد شيم. كه حرف نشيم. هيولا؟ گفته بود كجا توله سگگگ... رد نشده بود... نذاشته بود رد شم هم. بم زنگ زده بود حتي اون شب. من؟ :0 بودم خُب. خيلي :0 اين.... بعد از رد نشدنه، خواسته بودم باش بازي كنم...هع. بازي كردم همون لحظه، اما گير كردم بعدش... اين روزا؟ دلم مي خواد منشن كنمو رد شم. بي حرف، بي فيدبك... دوس دارم يه پيپراستيك بگيرم دستمو، تو هرجايي كه تو رو يادم مياره، اسمت رو بچسبونم روش. لازم بود يه چي هم پيوست شه بغل اسمت... بي حرف بود، بهتر... نيدونم. نيدونم هنو... 

یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 | 0:17 | پرستو |

* بلي، من همون ادمي مي باشم كه خعلي كوول وسط حرف زدنامون پرسيدم انجام دادن چه كاري شوما رو ترن ان مي كنه؟ بعد هيولا با اون عظمت تعجبش شده بود از اينهمه يهويي و شيطنت و رك بودن من. گفته بود هان :0؟ گفته بودم همون كه پرسيدم، گفته بود سينه هام، سينه هام خيلي حساسن. ساكينگ-شون عاليه.... بعدتر؟ كي حال شوما رو خوش مي كنه جان ِ دل؟ كي؟ 

 

** پاييز و زمستون قراره اتفاق هاي خووب درسي بيفته... 

 

*** دلم مثل يه باغه... باغ بهارنارنج

 

**** دستاتو كه اينجوري دادي عقب، بعد كلمه ها تو دهنت موندن، تي شرتت كش اومده و اون بغل گنده ت داره از دور بم دهن كجي مي كنه....نكن اينكاراتو، نكن...

شنبه بیست و دوم شهریور 1393 | 23:33 | پرستو |

 *اهنگ سامرتايم سَدنس روي ريپيت است. دروغ چرا؟ اشك هاي من هم. فردا مسافرم. با كمدها و كشوهاي پر از لباس و مانتو واقعن نيدونم چي بردارم. در كمدها باز است، چند تكه لباس روي تخت ريخته م و نشسته م به هق هق... بغض ِديروز شكست بالاخره... مامان مي گه برو چايي و شيريني بخر واسه واسه فردا، دماغمو ميكشم بالا ميگم باشه. يه تصويري توو ذهنم مونده، از اون دفعاتي بود كه با اتوبوس رفته بوديم اردبيل. تو راه يه ماشينه بود بغلمون. سرمو تكيه داده بودمو به شيشه و نيگا مي كردمش... دو تا خانوم بودن، خانوم كناريه جين پوشيده بود و كفش قرمز، كتاب رو پاش بود و داشتن جاده رو مي رفتن... راهنمايي بودم يا دبيرستان. دلم يه مسافرت اينجوري خواس. كه تنها همه ي جاده رو خودت رانندگي كني. كه يه خانوم بغل دستت بشينه... كه مرد نباشه بينمون... فردا بابا باهامون نمياد، گفت با پرستو بريد، من به رانندگيش ايمان دارم. برامون بليط نگرف. منم و كل جاده تا اردبيل... بعد چقد گريه دارم اخه. من خوشحالم واسه مسافرت فردا، اما گريه ها نمي ذارن... دروغ چراتر؟ من خيلي وخته كه خيييلييي خوشحال نميشم. بعد اهنگ اي جونم كه ديشب پخش شده بود، نفسم گرفته بود. اين اهنگ ها غمنگيزترين اهنگ هان برام، اهنگ ستار... ستار كه خوند، شيريني گذاشتم تو دهنم. كمرمو صاف كردم، لبخند زدم. پسته هاي شيريني چسبيده بود به لبم. زبونمو كشيدم به لبم، اب دهنمو بسختي قورت دادم، برق لب طلاييه رو برداشتم، لب پايينيمو تمديد كردم. فك كردم: مثلن پسته ها كه چسبيده بودن به لبم، تو ميومدي لبمو تميز مي كردي ... كه تا حالا كسي بت بوسه ي پسته اي داده ؟ ... موهامو شونه كردم، پا شدم رقصيدم... 

 

** ببين پريشونه دلم

شنبه بیست و دوم شهریور 1393 | 19:23 | پرستو |

* ديشب داشتيم رستوران انتخاب مي كرديم. من گفتم البرز. مسا گفت رستوران مورد علاقه ي مخمل... مسا گفت : خب رفتاري هم مي تونيم بريما... هول كردم. دلم يه جوري شد. مثلن انگار بريم رفتاري، هيولا جلوي در وايساده... امروز مسا ميگه: هفته ي بعد رفتاري اگه تهران باشي. گفتم شعبه سعادت اباد. مسا مي گه شعبه هاي ديگه اي هست كه نزديكتر باشه ها. نع بودم، فقط سعادت اباد... بعد يه جوريم ميشه ، يه جوري كه اسمش رو نيدونم. يه جوري هول مي كنم

** رفتيم تو مغازه هه مسا مي گه: ماه عسل بري، برات از اين بسته هاي پسته مي گيرم تو راهيت. مي گم من پسته دوس ندارم، بادوم بگير. چپ چپ نيگام كرده گفته كوفت حالا :دي. تااازه گفته برام ميوه خشك هم مي خره با اون بادوما :)

*** يكي خصوصي برام كامنت گذاشته بود، مي گم يكي لابد دوس نداره اسمش باشه. كه: ادم تو رو كه مي خونه دلش مي خواد بدوئه س***ك***ث كنه...يه وضعي اصن:))))... خووبع

 

**** به مسا مي گفتم من اگه بميرم هيچ دوستت دارمي رو تو دلم نگه نداشتم. به همه ي كسايي كه مي بايد دوستت دارم هامو گفتم. 

***** دلُم دلُم دلُم دلُم چشم براهن كه بِلُم بنينت مقابلم 

هِنو هِنو هِنو هِنو شايد موقعي نبوت ولي مِه اتام يه روز..

 روزبه نعمت الهي/ خيابان و درخت...عاشقشم خُ

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 0:21 | پرستو |

* ميدونيد هميشه از چي متنفر بودم: كه استتوس هاي يكي رو بخوني، نوشته هاشو، نگاشو، مدل حرف زدنش رو، بعد بگي: طفلكي، خيلي فيلاني رو دوست داشت اما تركش كرد. هميشه متنفر بودم. از اين اخه ها. از اين چرت و پرتايه دنباله ش: لياقتت رو نداشت، من مطمئنم كه عشق سراغت مياد. يكي ديگه مياد و مفهوم تمام اين محبتايه تو رو مي فهمه. عقققققق.بزرگ باشيد بابا. جرات داشته باشيد. هو بالز بابام جان. نخواستت. انتخابش نبودي. تمام... بعدتر دوس دارم هميشه بگن: ديدي دختره رو، عاشق يارو بود. يارو تركش كرد. اما دم دختره گرم به فيلانش هم نيست. تمام... شجاعت داشته باشيد.

 

** يه لحظه ي خعلي دوس داشتني: مامان جان امروز همون ماكاراني هايي كه خودشون ته ديگ شده بودن رو ديدم از گوشه ديس جمع كرد، گذاشت رو بشقابم. گفت: از اينا پري... فقد مامان ادمه كه بلده محبت انقد ريزو. كه مي دونه دخترش اين ماكارانيايه برشته رو از خود سيب زمينيا بيشتر دوس داره ... بعد همين برام از صدتا ماچ صدادار لذت بخش تر بود...

 

*** هيچ كس جز خودم، بلد نيس به خودم كمك كنه

 

**** اون جوراب سگزي مشكي بلند بلندا كه جانان برام اورده بود.... اوففففففففففف

سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 23:37 | پرستو |

*نسخه ي از امروز براي پري:

اهنگ "برو ديگه دوستت ندارم" سياوش صحنه 

 

** ميخام سعي كنم به روش بابك زندگي كنم... البته من يك بابك درون هم داشته م، كه يه مدتيه گمش كردم. بابك درونم رو بايد زنده كنم. ا

 

*** پري جانم شوما يادت رفته ها، شوما هموني هستي كه تو روزايي كه هيولا قشنگ بغل دلت بودو خوشال و خجسته بودي باش، گفتي نمي خوامش بابا، مي خوام با ارمين باشم. شوما همونيا. كه گرچه شبش گريه دار به هيولا گفتي كه من دوس پسر دارم و از فردا صبش جواب هيولا رو يخ دادي، اما اينكارو كردي... وقتي داشتيش رها كرديش. چون بغل مي خواستي، چون تَري-ه لبايه معشوقت رو بعد از بوسيده شدن مي خواستي. حالا چه ت شده؟ نيدونم مادر جان...ببين بذا بره پسره ي خاك بر سر رو... 

 

**** من خيلي چيزا دارم كه بتونم باهاشون خوشحال زندگي كنم، يه كم رفتن توو سوراخ سنبه ها قايم شدن، مهم نيس اما. پيداشون مي كنم.

سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 23:0 | پرستو |

همه چي، همممممه چي تو رو يادم مياره

اخه بازار رفتن چي داشت كه منو اينجوري بهم بريزه؟

سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 1:57 | پرستو |

مورنينگ ويد د تيست او پيچ

يو مين: يو ار پيچ

يو ار وايز

سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 1:57 | پرستو |

اون كه رفته

ديگه هيچ وخ نمياد

تا قيامت دل من گريه مي خواد

سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 1:56 | پرستو |

نمياد

نه نمياد

ديگه بارون نمياد

ديگه عطر نفسات

از اين خيابون نمياد

سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 1:55 | پرستو |

اين چه حرفيه خانوم كوچولو؟

تو دوست مني

من كنارتم همه جوره

مطمئن باش

سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 1:54 | پرستو |

دوستم نداشتي، نمي خواستي بيشتر پيشم باشي... اگه مي خواستي بعد رستوران يه كم بام قدم مي زدي، ميومدي باهم بريم بستني بخوريم

سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 1:53 | پرستو |

من اين دفه از پسش برنميام

سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 1:45 | پرستو |

* امروز با سمي تو قسمت لباس زيرا توو بازار داشتيم مي چرخيديم. سمي سِت مي خواست. بعدتر هي نيگا مي كردم رنگا و مدلاي لباس زيرا  رو ياد ٤-٥ دست سِت و شورت خالي رنگي هيجان انگيزايي كه خريده بودم كه لابد يه روز برا هيولا بپوشم افتادم. بغضم شده بود. بلد شدم يه مدل جديدي بغض دار بودنو. يه مدل جديدي گريه كردنو، يه مدل جديدي شكستنو... جوري كه اون لحظه ها هيچ كس نمي فهمه كه چقد من حالم يه چيز ديگه س. ياد گرفتم كه  اشكامو نگه دارم بعد بيام تنهايي پيش خودم. اومدم خونه، مامان گفته  برام وخته اپيلاسيون گرفته . از ارايشگا كه برگشتم خونه، دوش گرفتم. يكي از شورتايي كه گلبهي بود و مي دونم كه رنگشو دوس داشتي و پوشيدم، بقول مهسا خالي. بلوزه كه واسه تولدت خريدمو پوشيدم، در اتاقمو قفل كردم، رفتم گوشه ي گوشه ي تخت. چسبيدم به ديوار. مثه كسي كه از همه چي ترسيده، سرونازو بغل كردم. ستار داشت تو ذهنم مي خوند، ابي، داريوش، گوگوش...همه داشتن غمنگيزترين ترانه هاشونو توي دلم، ذهنم روحم مي خوندن... من؟ خواستم گريه نكنم، نشد... 

 

** خب من دوس ندارم اين روزا از سمي دور شم، اما بلدم نيستم ادم روزايه خوشاليه يكي باشم. واقعن بلد نيستم وقتي مي بينم يكي زندگيش رنگش عوض مي شه، كنارش باشم. يه بعدي از من احساس اضافه بودن مي كنه و شرو به عقب نشيني مي كنه. شرو به دور شدن. من نمي خوام از سمي دور شم، بلد نيسم اما

دوشنبه هفدهم شهریور 1393 | 23:33 | پرستو |

* تا حالا چايي ترش با شكلات تلخ خورديد؟ نخوريد، چيز افتضاحي مي شه

 

** اف بي استتوس گذاشتم: بعضيا خيلي طفلكين... با كلمه ي "اوففففففف" يا "گاتا" گريه شون مي شه. سمي گفته: برات پشمك حاج عبدالله پيدا نكردم، گاتا مي خورم اما... بعد؟ جوابشو دادم: گاتا نخر لدفن. بعدتر؟ هنوز گريه هام تمومي نداره

 

*** واقعن ميشه اينهمه نشدن؟ اينننننهمه؟

دوشنبه هفدهم شهریور 1393 | 1:9 | پرستو |