اوین مسیج زده:

کل دیشب داشتم خوابتو می دیدم .اتفاقی افتاده؟
دیگه از دیدنشو بهم ریختنهام نمی خواستم به کسی بگم ...نمی خواستم بگم چقدر درد داره وقتی همه ی وجودت اونو فریاد می کنه یه قیافه ی بی توجه به خانومی که کنارش نشسته بگیری و همونطور که داری سیگارت و روشن می کنی با خم کردن سر سلام ِ مختصری بهش  کنی...می خواستم حسودیمو تو لحظه هایی که داشت از شیک خانومه کناریش می خورد نگم...از زیرلب زمزمه هام که می لرزیدم و می گفتم :

I never needed you to be strong

I never needed you for pointing out my wrongs

I never needed pain, I never needed strain

My love for you was strong enough, you should have known

 

از محکم بودنام و خندیدنایه تظاهریم نگم...از شام نخوردنه و زودتر تو رختخواب رفتنه نگم...نگم که سرونازو تنگتر از هر شب بغل کردم و وقتی مامانی لامپارو خاموش کرد اشکای من بود که بی مهابا می ریخت روی بالشم و صورت خرسیارو خیس می کرد..

 

سخت دل می بندم پس بهم حق بدید سخت هم دل بکنم...