فا****کککککککککککککککککککک

کاش می شد دوباره برات بخونم:

دلتنگمو دیدار تو درمان من است

و تو بم جواب می دادی:

بی رنگ رخت زمانه زندان من است...

هع...دیدی حق داشتم به اسما حسادت کنم.دیدی...اما تو می گفتی نه اسما باید به تو حسادت کنه؟ که انقدر منو دوست داری...اسمش اسما بود دیگه نه؟ یا صبا؟..اوه یادم نیست خیلی...فک کردم تو نصفه نیمه ای برام.که بذارمتو برم کسه دیگه ای پیدا می شه برام که واقعی باشه...راستش؟تو کاملنترین ادم همه ی عمرم بودی...هیچ کس دور و بر من دیگه بلد نبود  شعر بخونه. بقول خودم هیچکس دیگه متعادل نبود...هع.می دونی که من به ادمایی می گم متعادل که ریاضی خونده باشن و ادبیات/فیلم لذت وتفریحشون باشه...یادتته همیشه می گفتم ریاضی و ادبیات یه مکمل بی نظیرن.خوشم نمیومد از هیچ کدوم دسته ای که زیادی تو یکیش غرق شده بودن..الان هم همونم.پ...میدونی امروز تو دسشویی داشتم قیصر می خوندم...پیش بیا پیش بیا پیش تر ..تا که بگویم غم خود بیشتر..دوسترت دارم من از هر چه دوست.ای تو به من از خوده من خویشتر...هع..خنده دار تو که هیچی.قیصر هم دست از سره من برنداشته.حتی تو دستشویی...البته که الان نمی خوام گریه کنم وقتی اینو می گم...یادته باهات قهر که کرده بودم؟که انگار دیگه هیچ وقت تا اخر دنیا قرار نبود باهات اشتی کنم.یادته چه شعری خوندی؟ ...سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمی کنی؟..جوروجفا بکن اگر مهرو وفا نمی کنی... یادته برات ۱۶تیر ایمیل تبریک تولد فرستادم؟یادته چی جواب داده بودی بم؟ "واییی عزیزه کوچولویه دله من..مرسی که یادت بود بم تبریک یگی.حتی بعد از اینهمه جدایی...الان نمیتونم برات مفصل بنویسم.تو اولین فرصت یه ایمیل درست و حسابی می فرستادم برات...قربانه تو"...و من ۶ ماه تموم فقط بخاطر اینکه ببینم ایا تو برای من یه ایمیل فرستادی یا نه هر روز صدبار ایمیلم چک می کردم...بعد از ۶ ماه تو مسنجر که ان بودی حرف که می زدیم وقتی گفتم چرا پس بم میل ندادی؟گفتی فک کردم حالا که تمومش کردی.بهتره من کشش ندم...می دونی پسر..لعنت به من..لعنت به من که اون بار تمومش کردم..لعنت به من که تلفنایه تو رو نادیده گرفتم.لعنت به من که دلم برا صدات یه ذره شده بود و همیشه تو جوابت گفتم:ببخشید الان نیتونم حرف بزنم...لعنت به من جواب هیچ کدوم از مسجاتو ندادم.لعنت به من که هیچ وقت مسنجرمو ان نکردم.لعنت به من که بعد از دو سال که باز هم اتفاقی دیدمت گفتم با شاهینم.همه چی خوبه.منم خوبه...لعنت به من که نگفتم همون موقع هم چقققد دلم برات تنگ شده.نگفتم هنوز هم بهت فکر می کنم..هنوز هم منتظر اخر دنیام...لعنت به من...لعنت به این یاهو که ایدیه منو باز نکرد و هرچقدر گریه کردمو التماس بهش که تو رو خدا من ایدیه تو رو اینجا اد کردم و تنها راه دسترسی من به تو همینه.نفهمید...نفهمید..و من همه ی اون روز رو جلوی کامپیوتر اشک ریختم.بعد از ۴ سال درست مثل روز اولی که باهات کات کرده بودم...و ایدیه تو رو برا همیشه از دست دادم...لعنت به من که هیچ وقت شمارتو حفظ نکردم...لعنت به امروز که معلوم نیست یادت از ناکجااباد چطوری اومد تو ذهنم

شراب صد ساله تویی...

* لابد باید ناخونام کوتاه می شده که این لاکایه مشکیه براق بیشرف خوب خودشونو به رخ بکشن....لابد باید چهارشنبه رو تا صبحش می شستم پای پروژه هه و این دو روزو بیکار بمونم و از اول صبحش تا اخر شبش بشینم این سریال لعنتی "پرتی لیدل لایرز" رو ببینم...اصن لابد من باید جز دسته ادم هایی باشم که همیشه سریال باید داشته باشه واسه دیدن، که حالش رو انقد خووب می کنه، که یادش می ره اون بخش مشکل دار بودن مسایل روابطی و عاطیفشو... ینی حتی هرچی کار و درس و فیلان هم رو سرم هوار باشه باید روزی یه اپیزود بهم تزریق شه ، بله... و اینکه چقد این روزا صدای ستار داره از زندگانیم به گوش می رسه ، خوشم می یاد از این اقا که بلده تو اهنگاش حس پرنسس بودن رو به ادم میده، حس تنها دختر روی زمین بودن ..باید یادم باشه فردا جزوه های طرح و روش اماری و فیلان رو برای پسره ببرم، که از رو جزوه های من بخونه ارشدش رو قبول شه، انرژی های خوبش رو هم روونه ی زندگانیه من کنه...چهارشنبه هم باید تبدیل به روز خوبی بشه، فردا هم لابد ..البته که الان با موهام لج کردمو بهشون می گم فردا می رم کوتاهشون می کنم، بس که موهام شلخته ن، بس که بلد نیستم خوشکل و فیلان نگهشون دارم، اصن نیدونم باید چطو ببندمشون که قشنگ بشه، بعد مهمونی هم می رم غصه مه، حالا نه مهمونی ها بزرگ، همین قده خونه ی دوستا رفتن هم، نیدونم باید چیکارشون کنم، اخرم سفت از بالا می بندم، شبیه" بیب "می شم پا می شم می رم مهمونی، البته که موهایه خوب و حالت دار و اذیت نکنی دارم، البته که مشکل از بلد نبودنه منه، اما باهاشم قهرم که انقد می ریزه...غصه دارم می کنه اینکارش...

** این بلوزایه کوتاه عالین، اینایی که یه کوچولو هم که دستت رو بالا می بری کمرت رو نشون می ده، انگار لبه بلوزت مماسه با کمر شلوارت... اصن این بلوزایی که یقه شون شلن عالی ترن، اینایی که می یان می یوفتن یه طرفه شونه ت، اصن این بلوزایی که نازکن ، اونایی که خیلی نازکن که رنگ سوت** ینتو نشون می دن عالی ترترن...بعد من استین رو توی لباس خیلی دوس دارم، من برهنگی کامل برام سک***سی نیس، ینی اینکه بلوز استین داشته باشه اما یقه ش شل باشه و یه وری شونه ت زده باشه بیرون برام سک***سی تره تا مثلن یه لباس دکلته...یا بلوزهای استین سه رب...من مرز برهنگی ها رو بیشتر دوست دارم تا برهنگی کامل رو....مثلن دامنایه خیلی خیلی کوتاه با جورابه بلند، که یه قسمتی از رون برهنه می مونه، به نظر من این سک**سی تره تا یه پیراهن کوتاه بدون هیچ جورابی...برهنگی کامل برام زیبا نیست، تهوع اوره....هع...اصن قرار نبود درباره ی سک***سی بودنه لباس بیام صحبت کنم، بیکار بودن ادم رو مجبور به حرف زدن در مورد چه چیزا که نمی کنه...

من گریمه....

الان که می خوام شروع کنم به نوشتن باید نوشته م خیلی چه چه و به به دار باشد...امروز خیلی خندون صبح رفته م کیف عسلی رنگم را تبدیل به زرشکی کرد ه ام، بعدش بازارچه تجریش و با زارا نگاه نگاه امده ایم تا میدون، هی لواشک دیده ام، الوچه دیده ام، ترشی دیده ام، هی زیتون پرورده و فلفل دلمه ای های رنگی پنگی و بادمجان های مشکیه براق و سبزی های کوهی جورواجور دیده ام و حض کرده ام، مهسا امده است، ساعت شده 2..قرار بوده برویم بام، اما گرسنه گی اثرش بیشتر بوده، این خط باید بُلد شود، اقا مرگ بر "رستوران لمزی" کلن...حض وافر برای من ناهار است، این لمزی با این لازانیاهای بی مزه ش گند زد به حض وافر من...بعد قیمت لازانیا هایش از ته چین ویژه ی نایب گرونتر بود...بعله، بعد 20تومن از ما فقط پول سرویس گرفتن، اون هم سرویسی که کلی لیوان یخ دار جلو میز ما چپه کردن، بعله...بعد اگه تا قبل از این دفعه هروقت اسم لازانیا می امد ساجسشن من" لمزی" بود با این مزخرفی که امروز به خورد ما دادید من هم دیگر حتی طرفدار شوما نیستم....بعد تر هم همه ش یاده لحظات خوش توی پارک ملت می افتم و لاله هاش و چلیک چلیک عکس انداختن های سه نفره مان اما نمی دانم چرا پس حس الانم مزخرف است؟...در همه ی طول عمر کوله داریم هیچ وقت خوشم نمی امده پیکسل وصل کنم به بالا تا پایین کوله ام، همین اسفند ماه بود که بر خورده بودم به باور"بازی بودن زندگانی" و خیلی اتفاقی پیکسل"زندگی بازیست" توی کتابفروشی به چشمم خورده بود.این جوری بود که من هم به کوله م پیکسل زدم، هر دفعه هم می دیدمش نوشته هه رو می گفتم "اوهوم، یادت باشه سخت نگیریش"...بعد؟ امروز یه دفعه توی اتوبوس دیدم پیکسله روی کوله م نیست....مزخرفتر از حس غذای امروز، حس نبودن پیکسل بود.بعد جای دو تا سنجاقه بود، اما اون نوشته هه نبود، هردفعه هم جاشو که می بینم بغضم می گیره، انگار یه تیکه از باورمو ازم کندن...

بعد همون لحظه هایی که داشتم خیابون ولیعصرو پیاده می یومدم پایین یه انگاری یه چیزی که همیشه انکارش می کردمو فیلان، یه جوری هی خودشو ، راست بونش رو به رخم می کشید: که من همیشه همین قدر قراره تنها بمونم....حتی اون بستنی بلندایه جلوی پارک ملت هم نتونس بهم این حس رو بده که دارم مزخرف فکر می کنم، تا اخره اخر بستنی خوردم، حتی نونش رو، فک می کردم سردی بستنی بغضه تویه گلوم رو یخ می کنه و با خودش می بره تو شکمم، اما..هع..اشتبا فک می کردم، فقط خوردن اونهمه بستنی بهم شکم درد داد...

و مزخرفترین حس بعدی؟ کیف زرشکی که کلی راه بخاطر عوض کردن رنگش رفته بودم، یه زده ی بزرگ داره و من ندیدمش...هی عین خاک برسرا یه روزایی فک می کنم باید خواهر می داشتم، چه بدونم...شاید فردا خواهره کیفو می برد برام عوض می کرد...هردفعه که تو موقعیتایه این شکلی قرار می گیرم فک می کنم همه باید یه خواهرکی چیزی داشته باشن...بعد الان برا همین که نیتونم فردا ببرم کیفو عوض کنم کلی اشک دارم، همین که پیکسلم گم شده می تونم کلی اشک بریزم، همین که هیچ کس نیس کوچولو کوچولو دوستم داشته باشه کلی اشکم می یاد، همین که خواهر ندارم هم...

بعدتر اصن قرار نبود امروز انقد سرشار از حس مزخرف باشم...

برم دوش بگیرم که باید بشینم طرحامو بکشم، حتی الان هم وقت گریه ندارم...

پلیز هلپ می...

اخه ادم واسه سالگرد ازدواج این دو تا خر چی می تونه کادو بخره؟...اصن ادم واسه سالگرد ازدواج چه کادویی می خره؟

از فیلم دیدنام...

اقای اسپیلبرگ بی شک یکی از کارگردان هاییست که کارش من را به تحسین وا می دارد...واقعیتش رایت نَو ذهنم خالیست از تمام فیلم هایش، اما همین فیلم اقای "لینکن" عالیست....انقدر این اقا بلد کارش است که تو را وامی دارد برای تاریخ امریکا اشک بریزی...و دردت بیاید برای لحظه ای که خبر تیر خوردن اقای لینکن را می شنوی...و حتی تر جذب شخصیت این اقا می شوی، شنیدن داستان هایی که با ربط و بی ربط موقع های حساس جلسه شروع به گفتن می کند...و چقدر خوب این اقای دی لوییس خستگی و درد اینهمه زمان را توی چهره ش نشان داده..که جایی که نشسته بود کنار همسرش و می گفت خستگی به استخوان هایم رسیده.تو باورش می کردی....و بعدتر پیش خودت می گویی موقع هاییت که می گویی خسته م، خیلی خسته م و فیلان. و هیچ وقت کلمه ای نداشته ای عمق خستگیت را بگویی. وقتی گفت اسنخوان هایم هم خسته اند. انگار خستگی استخوان ها همان کلمه ای بوده که تو مدتها دنبالش می گشته ای...

یک جایش بود که پسر این اقای پریزیدنت می خواست به نیروی ارتش ملحق شود.پدرش؟ به تبع مخالف بود. پسرش داد می زند و می گوید من  یک پسر بزرگمو و به اجازه ی شما هم هیچ نیازی ندارم و همین امروز می روم داوطلب می شوم و...اقای پریزیدنت جواب می دهند: همه ی پسرها وقتی پدرومادرشان مخالفت می کنند. مثل تو داد می زنند که نیاز به اجازه ی تو ندارم و می روند اسم نویسی می کنند و به جبهه می روند و می میرند..اما اتفاقن تو به اجازه ی من نیاز داری.چون من فرمانده ی کل قوا هستم. و بدون اجازه ی من تو نمی توانی به جبهه بروی...

بعد لطفن یک سکانس قبل تر را ببینید.انجا که دیدن ان صحنه پسر اقای پریزیدنت را مصمم به گرفتن همچین تصمیمی کرده بود..

 

                                      اسپیلبرگ/lincoln

دوشنبه...تنهایی...

کلاس نور و رنگ، ساعت 3 ، ساندویچ شاورما، تنهایی ، مترو، انقلاب، پیاده قدم زدن، تنهایی، لواشک، بند عینک، نشر افق، پارک دانشجو، تنهایی ،دوباره نشر افق، کتاب درد اثر مارگاریت دوراس، کتاب همنام اثر جومپا لاهیری، قدم زدن، قدم زدن، قدم زدن، تنهایی، تنهایی، تنهایی...

از فیلم دیدنام....

 

war horse

پس با زمان هم هیچی فراموش نمی شه...

روز قبل رفتنشون بود، همین یه هفته پیشا...اخرین شامی که خاله اینا اینجا بودن. گفته پری خاله بیا تو فلشم برام اهنگ بریز ، از اهنگا خسته شدم بس که گوششون دادم...نشستیم پشت کامپیوتر، هر اهنگو براش پلی می کنم، می گم اینو بریزم؟...رسیدم به فولدرایه داریوشم...پلی می کنم براش...کوه و می ذارم رو دوشم...رخت هر جنگو می پوشم...

خاله هه می گه اخ اخ...بعد اخه گیر می کنه توو گلوش، چهره ش می ره تو هم..می گه می دونی پری این اهنگه رو یه پسری که عاشقش بودم خیلی دوستش داشت، بعد می گه بذار از اول بخونه...به خاله هه نگا می کنم، 40سال بش نمی یاد...اما 40سالش هست...صدای زمزمه خاله هه میاد: اگه چشمات بگن اره، هیچ کدوم کاری نداره...همیشه با خودم فک کردم اگه بخوام یه روزی بنویسم، اولین رمانم باید زندگیه این خاله هه باشه...یادمه قبلنا بود، خیلی سال پیشا، اون موقع ها که خاله هه با عمو خسرو نبود هنوز.صبح بود، رختخوابا رو کیپ تا کیپ تو پذیرایی خونه عزیزجون پهن کرده بودیم، بچه که بودم همیشه دوس داشتم شبا خونه عزیزجون بمونم، موقع هایی که تا دیروقتا مهمونی خونه عزیزجون طول می کشیدو من خوابم می برد، صبحا که بیدار می شدم، اول به دیوار روبه رو نگاه می کردم، بعد فقطم یه چشممو باز می کردمو خدا خدا می کردم که خونه عزیزجون بیدار شم، اگه اون تابلو بزرگ کوبلنه دختره که سوار اسبه رو دیوار روبه رو بود ینی خونه عزیزجون بودیم، اگه دیوارا سفید خالی بودن یعنی برگشتیم خونه خودمون..هع...می گفتم، یکی از صبایی بود که دختره کوبلنی با اسبش روی دیوار رو به روم بود، من ولو بودم بغل تشک مامانو و دایی کوچیکه.خاله هه یه اهنگی پلی کرده بود: قد و بالای تو رعنا رو بنازم.نوگوله باغ ِ تمنا رو بنازم...یادمه مامان گفته بود عه این که صدای ویگن نیست...خاله هه گفته بود اینو اون پسره که دوستم داره خودش با صدای خودش خونده برام ضبط کرده...هومم...نیدونم این پسره همون پسره ایه که کوه رو می ذاره رو دوشش یا نه، اما از این پسره هایه عاشق مسلک خُل تو زندگیه خاله هه زیاد بوده...داشتم می گفتم، دوس دارم زندگیشو بنویسم، بس که بالا پایین بوده زندگیش، بس که همیشه برام سواله همه ی گذشته ش...خاله هه می گه تازه پسره رو همون زمونا به خسرو هم نشونش دادم...می خنده می گه اما مامانت جرات نمی کنه دست باباتو بگیره ببره کسی که یه روز عاشقش بوده رو نشون بده ، نه؟..اما من پسره رو به خسرو نشون دادم...فک می کنم 16 ساله که خاله هه با عمو خسروئه، که خاله عاشق عمو نیست ،می پرسته این ادم رو، بعد همه ی این همه سال..اما...اما هنوز هم بعد اینهمه سال یادشه پسری که یه روز تو زندگیش بوده عاشق این اهنگ داریوش بوده...

معلومه دارم کلاه قرمزی 91 رو مرور می کنم تو این روزایه تحویل پروژه ام؟...

قال جیگر:

گفتم غم تو دارم.گفتا غمت سر اید...

گفتی یا نگفتی؟گفتی یا نگفتی؟گفتی یا نگفتی؟...

مامان دار هتو اشپزخونه فلافل درست می کنه.برم خیارشور و گوجه ها رو خورد کنم...

* داره می میره دلم واسه مخمل نگات...

** پرسون پرسون، یواش یواش اومدم در خونه تون...ترسون ترسون، لرزون لرزون اومدم دره خونه تون...یک شاخه گل در دستم، سر راهت بنشستم...از پنجره مرا دیدی مثل گلها خندیدی.... به خدا ان نگه هت از خاطرم نرود....

بعد این اهنگه رو دخترخاله هه بم داده، البته راستش خوده خودش هم نداده، یه روز که داشتم تو لپ تاپش فضولی می کردم برا خودم برداشتمش.بعدتر این اهنگه رو یه گروه کُر دختر داره می خونه، که خوووب اهنگیه...

گفتم به خدا قهرم گناهه، دل منتظرو چشم به راهه...ای من به فدات، ناز نکن تو....

راستش یکی از کارایی که من دوست دارم، چرخیدن تو لپ تاپ ادماست، می دونم کاره ناگواریه...اما اینکه اهنگایی که مثلن مدتها دنبالشون بودم لا به لای فولدراش پیدا کنم، یا فیلم و ویدیووهایی که هیجان زده انگیزم می کنن...با قسمت عکسایه شخصیه ادما کاری ندارم، ینی من ادمیم که حوصله ی دیدن عکسایه ادمایه دیگه رو ندارم، حوصله ی دیدن البوم عکسها رو هم، چون چرا که اون عکسا هیچ خاطره ای برا من ندارن...کاره چرتی البوم بقیه رو ورق زدن..انی وی، البته هم به اصل پرایوسی معتقدم...اما این لپ تاپ گردی قده یه اردویه مدرسه ای به من خوش می گذره : دی

*** اولا فک می کردم هم سن و سال خودمه، فوقش 25 سالش باشه، بعدتر فهمیدم نههههه، سنش بالای 30 ساله...بعد فک کرده بودم ازدواج نکرده، بعد از دو سال فهمیدم نه ازدواج کرده اما متارکه کرده با همسرش، یه درصد هم به ذهنم خطور نکرده بود همچین شخصیتی بچه هم باید داشته باشه ...بعد؟بعد الان فهمیدم یه پسره 17 ساله داره، البته به نظر می رسه که یه دختر هم باید داشته باشه.اما هنوز اون شفاف سازی نشده...او کِرس ایتز اِ شاکینگ نیوز فور می...

**** اصن چهره ی سلیبریتی امسال من این اقای مرجیه-به زبون کلاه قرمزی خونده شه لفطن- با خونواده ش...

اونجاش که پسرخاله رفته بود یه کیک مسموم خورده بود تا بقیه مریض نشن، اقای مجری گفت خب چرا ننداختیش دور؟گفت: خب مورچه ها می خوردن، به مورچه ها که نمیشه سرم زد، گناه دارن دیگه....

***** رفتم با دخترعمه هه "حوض نقاشی" رو دیدم، ادم باید بره حوض نقاشی رو ببینه... اونجاش که می گه : تو بلد نبودی پیتزا درست کنی، خانوم ناظم بلد بود پیتزا درست کنه ، اونم پیتزا دوست داشت گذاشت رفت. بعد مکث می کنه منم پیتزا دوست دارم خب...

****** یه فیلم لعنتیه دیگه هم هست که توش hugh grant داره ، بعد...بعد؟ بعد نداره دیه، برید ببینینش..اهان.اسم فیلمه؟ sense and sensibility...بعد اگه ادرس پستی ه تک تکتونو داشتم یکی از این فیلما فردا صبح تو صندوق پستی جلو در خونه ی هرکدومتون بود،بعد توش هم یه مشت بهارنارنج داشت حتمن...

*******نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

******* من از کوجا می دونستم که شوما هی عجله تون برا چی بود؟من چه می دونستم که قرار نیست بیای واگن من سوار شی؟ ...اصن من از کجا باید می دونستم که شوما راننده ی مترو هستی؟هومممم؟

********* هیچ وقت فکر نمی کردم روزایه دانشگا برام خاطره شن، که وقتی از اون محل و محله ش رد می شم یادم بیاد همه ی اون روزایی که با بچه هایی که دوستشون نداشتنم بغض دارم می کنه؟که دلم باز ساندویچایه فلافل دو لپی می خواد؟ اش رشته و کشک بادمجون؟ که هیچ کس دیه نمی دونه "جمال..جمال" ینی چی....که عکس انداختنا و کبابایه فرحزاد و از کلاس جا موندنا یعنی چی...که چایی و کیک شکلاتی اشنا...دلم برای چیزایه بیخودی تنگ شده یهو...انگار دیگه چیزی نداشته باشم که دلتنگشون بشم، اینا هجوم اوردن به ذهنم

*********** دوشنبه 7 اسفند، ساعت پروازتون 5:30بود، خونه ی ما که رسیدید شده بود ساعت 8...هنوزم اون رُبان پاپیونی بزرگ قرمز و ابیه روی قوطی شیرینی رو نگه داشتم، به خودم می گم که شاید واسه کادو کردنه چیزی بدرد بخوذه، بیخود می گم اما. واسه نشونه ی اون روزه که نگهش داشتم...بعد اگه تا دیروز..دیروز هم نه، یکشنبه بود فک کنم که سمی داشت بم می گفت، فک می کردم که تو موقعیت نداشتی و هرکوفت و فیلان دیگه، که خجالت کشیدی، روت نشده و بلاه بلاه...سمی که برگشت گفت: وبلاگ رژلب قرمزو خوندی؟ گفتم نه، خیلی کم می خونمش...گفته پست اخرش انگار جواب همه ی این ماه ها و روزایه من بود...که بابایه بلانش گفته بود : مردا واسه بدست اوردن چیزی که دوستش دارن و می خوان معطل نمی کنن، اگه می بینی داری صبر می کنی و خبری ازش نیست یعنی اونقدر که باید، تو رو دوست نداره...راستش؟منم جواب همه ی این روزامو گرفتم...

 *************من ان خاموشه خاموشم که با شادی نمی جوشم...

**************شکسته لحظه لحظه ام یه عادته برای توو، پرنده ی نگاه من اسیر در هوای تو...چرا تو که خوده منی، سکوتتو نمی شکنی؟...

******************ستار لعنتی

حتی ارامش...انقدر منظورم همه چیزه...

چققققققققققققققدر همه چی برام دور از دسترس بنظر می رسه....همه چیییییییییییی....خیلی دوررررررر...خیلی خیلی دوررررررررررررررررررر

لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو...

همین الان ذهنم کلی مغشوشه، اما دارم یه سیب زرد رو با پوست گاز می زنم و هی گوشیمو چک می کنم ببینم سمی قرار صبحانه ی فردا صبحو بالاخره ساعت چند با بچه ها فیکس کرده، که می ریم چیتگر یا نهج البلاغه...که دارم این اهنگه ناصر عبدالهی ر گوش میکنم، اهنگ "ناصریا"...خوووووب اهنگیه اقا خووووب...عشق تو حقه ولی دنیا پره ناحقه..بعدش؟ بعدش رو دیه نمی فهمم چی می گه

بعد یه کوچولو زیادی هم خشنوودم، واقعیتش این روزایه عید رو که هی می شستم درسامو می کشیدم اخر کار کلی حض می کردم از طراحیام اما تهش به خودم می گفتم بابا خیلی شادون نباش، بچه هاتون خیلی قوین بعد کارات به چشم نخواهند امد..اما من همه ی توانم رو می ذاشتم تا کارا رو بکشم، بعد برای هر دیوار واقعن ساعتا وقت می ذاشتمو فکر می کردم که چه رنگی شه، چه کاری روش انجام بدم....بعد؟ امروز ساعت ها خانم معلم ِ پیره بداخلاقمون داشت کارایه منو تحسین می کرد.اخه قبل عید من هیچ کاری انجام نداده بودم براش، بعد هی بم می گفت که احتمالن بیفتی شما خانوم، بعد من می گفتم شوما نگران نباش من خودم می دونم که می تونم از پسه کارا بربیام، البت که داشتم براش کُری می خوندم...امروز که کارا رو دیده بود عملن کف کرده بود.بعد من یه خنده ی خرانه ای داشتم واسه این حال کف کردگیش.بعد خانومه فک کرده بود من قبل عیدی همه ش چرت می گفتم که وقت نکردمو من می تونم و پرسپکتیو واسه م کاری نداره و دستم قویه و 20 شدمش حتی...بعد واقعنیش کارامو که داشتم انجام می دادم خودم هم نگران شده بودم که خاک برسرت با چه اعتماد به نفسی می تونم می تونم براش راه انداختی، و اگه نتونمو فیلان.امروز خانومه برگشته می گه شوما معلومه برای انتخاب تک تک فرنیچرات ساعت ها وقت گذاشتی..بعد حالا که کشیدنیا تموم شده حالا دلشوره ی رنگ امیزی رو دارم...مغشوشیت ذهنیم هم قسمتیش برمی گرده به همین قضیه رنگ امیزی و بخش دیگه ش به اینکه قیمت کلاسا بصورت وحشتناکی بالا رفته، ینی شده درسی 440، 500،550 تومن...چه بدونم والا...من که از فرصتی که برام پیش اومده دارم نهایت استفاده رو می برم اما دیگه یه دفعه رو هر درس 100تومن نمیذارن که...باز هم چه بدونم والا...

من مسافر و غریب...اما لبریز یقین..می دونم تو راه عشق...همه رو جا می ذارم

بعد ممنونم از اکادمی که رای هاشون مثه یه بنده خدایه 63 درصدی بود و حالمون بهم خورد ازشون اما حداقل منو با اقای ناصر عبدالهی اشناتر کردن...

بعد نگمش تو گلوم می مونه، من مستانه ی "تاصبح" رو می مردم..بعد دو تا سریاله که فکر میکنم تو کل زندگیم دیدمشون و یادمه، یکیش تاصبح بود، اون یکی خانه ی سبز و...اهان.سه تا سریال بود.یکیش هم تولدی دیگر بود.که همیشه دوستشون داشتم...بعد این خانوم بدیعی توی "شیرین" اقای کیارستمی هم بودن، بعد هی من به ابروهاش دقت می کردم، به حالت چشماش تو اون فیلمه، که خوشگله؟زشته؟ که هرچی هست این خانوم مستانه ست ته تهش...

اگر قبلنها شک داشتم اما الان مطمئنم دیگر، که همه ی ادمهای اینجا دارند یه جورهایی زندگیشان را شادتر و خوشحالتر و بهتر از ان گهی که ان بیرون هست نشان می دهند....گرچه تلاش مذبوحانه ای است... یعنی هرکدام از ما شاید بیاییم یکی از دردهای ان بیرون را هی هوار کنیم و فیلان، ده تای دیگر را توی دله خودمان نگه می داریم...مثلن الی که روزهایش بدون سانسور است می اید از دن می گوید از روزهایه خوششان و از مشکلات رابطه و ... اما باز دن فقط یکی از ان ده تاست که الی می اید و هی درموردش صحبت می کند و ما هی می رویم می خوانیم.می دانی من می گویم ان یکی مگوی زندگیش چه بوده ؟که زود گفته و رد شده؟ که گفته بود مامانش حتی بعضی وقتها کیفش را هم نگاه می کند که نکند چیزی درون کیفش باشد...

بگذارید سارا را بگویم...من سارا خیلی نمی شناسم.قده شناختم، مقیاس جاج کردنم همین حرف های خودش است، سارا فقط یک غصه اش را می گوید.که بابایش نیست و تمام...مگر هزار بار نیامده بگوید، هزار بار نیامده نوشته که دلش برای ان روزهایش تنگ شده؟مگر صد دفعه نه، صدها دفعه از دلتنگیش ننوشته؟...خب پس این تنها غصه اش نیست، تنها غصه اش نیست که هی می اید می نویسد غصه دارم و یک چیزهایی هست که نمی توانم بیایم اینجا از انها بنویسم...این یعنی سارا هم سعی دارد خودش را زندگیش را بهتر به ما نشان دهد...

یا همین سمی...مگر دردش فقط همین نبود اقا پسره است؟ رفتنش و گذاشتنش و صندلی خودشان توی ابشار؟...بخدا اگر تنها غم و غصه ی زندگیش این باشد...نه...حتی تصادف خانواده اش، حتی اتش سوزی که داشته اند، حتی...نه...یک چیزهایه دیگری است که سمی نمی اید اینجا بنویسدشان، سمی هم سعی دارد خودش را خوشحالتر و زندگیش را سرحال تر نشان دهد...

ال...ال هم دارد غم های را پنهان می کند...ال که از رفتن مامانش می نویسد، که اینهمه نوشته که بازهم بنویسد حق دارد، که از مدل پسره می نویسد، پس چرا باز می اید می گوید که ناراحت است؟هر چشم هایش اشکی اند، چرا باید انقدر اینطور باشد که من چشم های اشک- دار می بینم یاده ال بیفتم؟...نه، پس دلیل دیگری دارد برای غمگین شدن، برای غمگین بودن، که نمی اید اینجا بگوید، که او هم دارد همه ی سعیش را می کند که زندگیش را شادتر نشان دهد، که دلیل هایه ناراحتیش را توی جیبش قایم می کند...

جانان چطور؟...ینی همه ی غصه ی تمام عالم زندگیش همین اقاهه ی ....است که نگاهش می کند و می گذرد؟ که این دخترک مغرور اینجای ما را در هم می شکند و باز کاری نمی کند، حتی بعد از گذشت یک سال؟ که همه ی زندگیه این دخترک شده انتظار؟... و من همه ش یاده دایی غفور می افتم: این انصافه؟؟؟؟

ویو...که از همه ی دنیا می نویسد، که غم ها را می پیچاند و لابه لایش رنگ قاطی می کند، اخر هم نمی فهمی دلیل ناراحتی این دختر چه بود؟... که اخر هم بی حوصلگی های کش دار این ادم را نمی فهمی .چون او هم دارد رنگ زندگیش را عوض می کند. چون او دلیل هایه مگویی برای ناراحتیش دارد...

یا من؟... بعضی وقت ها انقدر می گذارم از اتفاقی بگذرد انقدر ته نشین شود که دیگر از غصه ها ننویسم.چرا؟ چون من هم می خواهم زندگیم را بهتر از ان گهی که هست نشان دهم... مثلن فکر می کنید بزرگترین غصه ی زندگیه من نبودن اقا غوله است؟ پوفففففففف...من هیچ وقت دلیل واقعی همه ی غصه هایم، همه ی اشک هایم، همه ی دردهایم را نگفته ام...نمی گویم هم...

چون من هم همه ی دلیل های ناراحتیم را قورت می دهم.انقدر قورت می دهم که شکمه م قلنبه شده و کلی ماهی دارند تویش شنا می کنند، که هر بار با تکان خوردن ماهی ها من قلقلکم نمی گیرد، من اشکم می ریزد...

همه ی ما تلاش مذبوحانه ای داریم که زندگیمان را قشنگتر نشان دهیم، ناخوداگاه است ها...ماها دروغ نمی گوییم، ما ها فقط یک جاهایی را نمی گوییم... و ماها خیلی غمگین تر از همه ی این نوشته ایمان هستیم

و من برای اینهمه صراحت ال اشکم ریخت، که اینجا وبلاگ غمناکی است، نیایید اینجا را بخوانید... می خواهم بگویم نه ال ، وبلاگ تو غمناک نیست، و من وقتی می ایم وبلاگت فکر نمی کنم که دارم نوشته های یک دختر غمیگن که همیشه دارد می نالد را بخوانم...من تلاشه دخترکی را می خوانم که با همه ی دلیل هایه غمگین بودنش که هیچ کدام را به ما نمی گوید، من غم های تو را نمی خوانم ال، من سعی ها و رنگ های تو را می خوانم...و هردفعه تقدیرت می کنم...و این پست جواب همه ی ان خصوصی هایی بود که من توان جواب دادنش را ندارم...

یه سوال فنی...

رنگ فیروزه ای و زرد کدر رو با این مداد رنگیایه خنگم که این رنگا رو ندارن چطوری بسازم؟؟؟؟

* ویو غلط کردم رو واسه این وقتا گذاشتن دیگه نه؟...من غلط کردم اون صد و خورده ای  رنگ و که مامان می خواست برام برداره گفتم نه و فیلان.نمی خوامش...

اصن چی می خواستی بیای بگی کلن؟

خب من هیچ وقت حواسم نبود که وقتی نوشتنم می گیرد.که ستاره می چینم و می گذارم سرهر خط چه همه نوشتنم زیاد می شود.یک جورهایی دامنم از کف می رود...بعد خب من از ان دست ادم هایی هستم که وقتی می گویم/ می نویسم باید تا ان ته تهش بگویم تا خالی شوم. یک کلمه یا یک خط خالیم نمی کند...بعد خب گناه دارید شوماها برای اینهمه خط.اینهمه کلمه خواندن...

حالا چی شد حواسم امد به این طولانی نوشتن ها؟ وقتی الی ه روزهای بدون سانسور-ش بم گفت که اوه ه ه ه پرستو رحم کن چه پست طولانی ای...بعد من همین طور که اسکرول کردم و ادمدم پایین و پایین تر دیدم اوه ه ه ه چه همه زیاد زیاد می نویسم...

واقعیتش این است که فقط می توانم بگویم عذرم را بپذیرید بابت این خط های زیاد.و تا انجا که حوصله تان قد می دهد بخوانید...خودم؟ پست های طولانی را می خوانم.البت که بستگی به کشش نوشته هم دارد... و فکر میکنم اینکه کسی نمی خواندم یکی از دلالیش همین طولانی بودن است.این روزها ادمها حوصله ی متن های طولانی را ندارند.اصن همین است که از ان رمان های چند صد صفحه ای روسی جدا شده ایم و چسبیده ایم به داستان کوتاه های ۴۰صفحه ای...

*بگذارید راستش را بگویم هی می خواهم بگویم از این به بعد کم می کنم متن ها را.می بینم هی ان جمله ی "عقاید یک دلقک" می اید توی ذهنم. که یا حرف مرا می فهمند یا نه و فیلان...حالا پرستوی درونم می گویم یا متن مرا می خوانند یا نه. دلیلی نمی بیند بیاید بگوید کم می کند حرف هایش را...

چه همه موزیک و خوراکی جریان داره تو این نوشته هه...

* این گوشیه دیلیوری نداره، بعد خبر نداری پیغومی که دادی رسیده، نرسیده، مثه این می مونه که پیغومت رو بستی به پای کبوتر، دادی دست باد تا برسونه برات...که این باده سر راه مسیرش عوض شه، کبوتره خسته شه بشینه، حالا خدا نکنه اما یه وخت بمیره، معلوم نمی کنه پیغومت می رسه یا نه..مثله این اداره ی پست نیست که، نامه ت که نرسید دست کسی که باید، برات پس بفرسته، این گوشی ما هم پیغوم رسوندنش در حد همون کبوتر و باد-ه...

** گفتن که اول ویلا رو تمیز کنیم بعد بریم بیرون، گفته م اشپزخونه با من...یه پلاستیک بزرگ چیپس، در واقع یه پلاستیک خیلی بزرگ چیپس ، از کابینت اوردم بیرون با تعجب گفتم: خاله این خوراکیا از سری پیش که اومدید مونده؟ خاله گفته نه بابا، عمو خسرو از اون ور می گه فریدون اینجا بوده دیگه،نه؟ خاله هه می گه اره. عمو می گه اینا مزه های دایی جونته...بعد اخه اینهممممه؟

*** یک اهنگ لامصبی هست به نام dance with me" "... که این اهنگه می خونه و من برا خودم می لغزم...یه روزایه ادم باید افتابی باشه، موهاشو بی حوصله و بی هوا از بالا جمع کرده باشه، پیراهن کوتاه پوشیده باشه ، بعد تو روزش " دنس وید می" پخش شه ، دختره؟ برقصه....از همون رقص های سماع- طوری بس که ادم رو از محیط می کَنه این اهنگ...

تذکر هم بدم که لطفن با اهنگ "دنس می تو دِ اند او لاو" عالیجناب کوهن اشتباه گرفته نشود، با تشکر

**** اگه می خواید چایی تون با یه دونه کاکائویی که برمی دارید تموم شه، کاکائوهاتونو بذارید تو یخچال..بخدا، اینا که تو دمای محیطن تا میذاری تو دهن اب می شن، بعد مجبوری یه ماگ چاییتو با دو تا کاکائو بخوری،در بعضی موارد حتی با سه تا هم دیده شده... بعد خوب طفلکی ای دیه، چاق می شی..

***** من ماست با همه طعم رو امتحان کرده بودم، با طعم هلو و زردالو و سبزیجات و ...، بعد؟ خسته شده بودم از مزه هاشون بس که دوستشون نداشتم، دیگه طرف بادمجونش نرفته بودم...خاله هه یه پیاله ماست -بادمجون با یه بسته چیپس فلفلی گذاشته جلوم، بعد برام خونده: وقتشه ، وقتشه خوردن وقتشه...هوممممممم...اقا ما بزرگترین خطایه دنیوی رو انجام داده بودیم با تست نکردن این ماست-بادمجون...

****** ساعت شیش و نیم رسیدیم ویلا، خاله هه نیم ساعت زودتر رسونده خودشو، کته رو بار گذاشته، ماهی سفیداییم که صبح داییه رفته از کنار دریا از اون اقا صیادا که تازه این ماهیا رو گرفتن خریده، نمک زده و انداخته تو روغن تا سرخ شه... من؟ تند تند دارم لباسایی که خریدمو می پوشم ببینم کدوم خوشگلتره.هی مامانه داد می زنه پری زنگ بزنن به داییتتو سمانه بگو بیان ناهار، خاله کوچیکه سیر تازه ی سبز رو داره رنده می کنه تو ماست، عزیزجون بوته های سیرترشی و زیتون و ترشیایی که خریدیم و اورده ریخته تو پیاله ها و می چینه سرسفره، باباهه و عموخسرو؟ دارن غر می زنن که این خانوما شمالم اومدن دست از سر این بازارا و خرید برنمی دارن....ساعت 7 رو گذشته، نشستیم سرسفره داریم ناهار می خوریم، مامان یه ماهی تابه بزرگ ماهی سرخ کرده، بعد؟ بسشون نیست اما، هی مامانه می ره تو اشپزخونه ماهی سرخ می کنه، ظرف ماهی رو تا می چرخونه تو سفره تموم می شه، دوباره می ره ماهی سرخ می کنه، کل سفره پره از اشغال سیرترشی و سیخا و پوستایه ماهی،خاله هه می گه انقد نشستیم سرسفره پاهام خواب رفتن، می گم باورتون شاید نشه نزدیک یه ساعت و نیمه که سرسفره ایم.... همه ؟ با دستایه کثیفشون که بالا گرفتن جایی نخوره ولو شدن بغل سفره....این ناهار؟ خوشمزه ترین ناهاری بود که خوردم....

******* چه بد که می شد باشی، که من همه جا و همه لحظه می دیدمت اما...نبودی

******** می گم :ایلیا کی رو از همه بیشتر دوست داری؟می گه تو رو...می گم منو یا خاله زیبا رو؟ می گه تو رو.می گه چرا منو؟ می گه اخه تو خوشگلی....کره خر خیلی جدی می گه من خوشگلمو باز می ره دنبال بازیش...تنها لحظه ای که باور می کنم خوشگلم همین لحظه س

********** چرا مهمون نمی یاد پس خونمون؟ حوصله م سر رفت خوب ، به مامان می گم زنگ بزنم به ادما بگیم ما از مسافرت برگشتیم؟ مامانه چپ چپ نگام می کنه... بعد از یکشنبه ست که از همون صبح خروس خوون من این بساط درس و لپ تاپ و تخته رسم وخط کشام پهنه جلوم تا همون بوق سگ، خدا شاهده...بعد بلند که می شم چشمام سیاهی می ره...حالا دروغ چرا؟ اون ته تهش، اخره اخر شبش هم یه فیلم می بینمو می گیرم می خوابم...

***********بعد تا حالا من مسافرتی نرفته بودم که غذای تو راهش خورشت فسنجون باشه، صبح ساعت 10که زنگ بزنن به ادم بگن 12کرج باشید، همین می شه که تند تند ساک لباساتو جمع می کنی تازه یادت می ره که شلوار لی راحتیه رو برداری، اینجوری می شه که کل مسافرت و فقط با یه پیژامه می گذرونی...برا ناهارش هم عزیزجون زنگ می زنه که دیشب که شام اینجا بودید من غذای اضافه رو می یارم شوماها کاری نکنین، غذای اضافه ی دیشب شام چی بوده؟ خورشت فسنجون...و بدین شکل می شه که غذای توی راه این دفعه نه کتلت می شه با مخلفاتش، نه ساندویچ مرغ و کوکو سبزی و فیلان...می شه یه غذای کاملن رسمی، بعله

************من نمی دونستم نامجو انقد ادم جاده ست، که می شه ساعت ها صنما جفا رها کن گوش کرد، که زلف بر باد مده رو مداوم شنید، حالا یارُم بیا رو لابه لای کوه ها زمزمه کرد، رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن رو گوش کردو خوند...بهترین جای اهنگ گوش کردنا؟ تو جاده؟ لحظه هایی که داشت کنسرت ادل پخش می شد، همون که کلی پشتش چراغ داره، همون که کفشاش پاش نیست، که پابرهنه می چرخه و می خونه و اشکاش می ریزه... من؟ چسبیده بودم به صندلی عقب و فقط با هاش زمزمه می کردمو اشکام می ریختن...

*************خاله هه گفته می خوام برم لایکو، گفته م من نمیام، منو کنار دریا پیاده کن، ساعت 8 شب بوده، ساعت نداشتم، از سیاهی هوا حدس زدم، کنار دریاهه یه کافی شاپ بود، یه اقایی بود اهنگ می خوند و گیتار می زد، صدای اقاهه تو کل ساحل پیچیده بود، ابی می خوند اقاهه، موجا بلند بودن، خیلی بلند، سفیدی صدفا برق می زد، دستامو محکم تو بغلم جا می کنمو قدم می زنم، هوا سرده، از این سرماهایی که رو صورتت می شینه، اقاهه می خونه "حالا دیگه تو رو داشتن محاله"...از یغمایی می خونه، چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه...

*************** اخ اصن ادم باید رانندگی بلد باشه فقط بخاطر این جاده چالوس لعنتی... که هی دعا کنی بابات خوابش بیاد بگه پری بیا تو بشین...یه عشق بازیه تمامه اقا. نرم و طولانی و پیچاپیچ... که شیشه ت پایین باشه .دستت رو ببری بیرون باد بزنه لای انگشتات. که هی فرمون رو بچرخونی گم شی لای پیچا.که هی سبزه و شرشر ابا رو از بالای کوها و درختا رو ببینی و نفس بکشی.که هی حواست به مسیر روخونه ی توی دره هم باشه.به برف روی کوه ها...

************** مسافرت خوبی بود؟ .... من بلدم تکه های قشنگ رو از لحظه بِکَنَم، من بلدم بگذارم زمان بگذره، همه چی ته نشین شه و تایم ها و تصویرایه دلفریب بیایند روی سطح و انها را نقاشی کنم....من رنگ زدن را بلدم