شهناز گفت کجا دیدتش؟با کی دیدتش؟
با هر کی ،به من چه ربطی داره؟کانالا و بالا و پایین می کنم...
گفته بود خره،یه نگا به سر و وضعت بکن...
مگه چم بود؟شهناز هم یه چیزهایی می گه ها
گفته بود زن نیستی پرستو،کارات زنونه نیست خره
این صداهه ی دور مال ِ چند سال ِ پیش بود که گفته بود؟چون مثل بقیه دخترا نیستی،اینقدر واسه بدست اوردنت دارم تلاش می کنم
شهناز گفته بود:انقدر خودم می کنم،خودم مراقبم،خودم انجامش می دم،خودم بهش رسیدگی می کنم،خودم از پسش بر می ام گفتی که طفلک فکر کرده نقشی دیگه تو زندگیت نداره
شهناز این حرفا رو واسه چی می زنه؟یعنی چی نقش نداره؟مگه خودش نمی دونه که اگه نمی خواستمش، اگه دوستش نداشتم،اگه وجودش تو زندگیم ضروری نبود حذفش می کردم ودلیلی واسه موندن در کنارش نداشتم...
می گه حس ِ تکیه گاه بودن،حس ِ بزرگ و ساپورتیو بودن رو ازش گرفتی
من؟من این حسا رو ازش گرفتم؟
اره دیگه خودِتو،اون اتاق خواب دومیه رو برای ِ چی برای ِ خودت جداگانه مرتب کردی؟یعنی زندگیت سواست؟
گفته بودم بعضی شبا تنهاییمو می خوام،با خودم بودن رو
گفته بود پالتوش قرمز بوده؟
می گه غرق شدی تو معنا.ظاهر چی؟لباسات رو نگا ؟همه ش اسپرت،همه ش لباسایه کوفتی نایک و ادیداس که همه ش از قسمت مردونه انتخاب شده..تا حالا دامن چین چینی پوشیدی،تا حالا موهات رو بلوند کردی؟شرابی چطور؟
دستامو گرفته تو دستاش،ناخونات رو نگا ف تا حالا چیزی به اسم مانیکور شنیدی؟
می گم خب بسکت...
حرفم تموم نشده می گه مرده شورو تو و اون بسکت رو ببرن..
می گه احساسات ِ دخترونه ت تو لایه ی چندمته دختر که از اون زیر میرا نمی یاد بیرون؟
دستامو جفت کردم روی پامو دارم به ناخوناش نگا می کنم..
می گه عششوه هات کو؟نازهات؟اداهات...
چی شد که چایی اوردنی برای شهناز،لیوان از دستم افتاد شکست؟
می گه چی شد؟
گفته بودم هیچی
گفته بود بدترین اتفاق ها هم برات بیفته هم می گی چیزی نیست...
شهناز گفته بود دختره موهاش مش چه رنگی بوده؟
صداشو می شنوم که می گه فقط خل خل بازی داری،خانوم نیستی
نوک موهامو می ارم جلوی صورتم که تهش هنوز از رنگ سرمه ای که اون موقع کرده بودم مونده.همون موقع که کیت وینسلت "اترنال سان شاین وید اوت چی چی رو دیده بودم و خل شده بودم واسه رنگ موهای این دختر...
می گه شده وقتایی که حوصله نداشته،خسته بوده ازش بپرسی چی شده؟
می گم من به حریم خصوصی ادما دخالت نمی کنم.اگه بخواد بگه می اد می گه...
بلند می گه خاک بر سرت و کیفشو با حرص برمی داره که بره،عروسک روی مبل و محکم می کوبه طرفم،می گه معلوم نیست این خونه،اتاق یه بچه س یا یه زن 30 ساله..در می کوبه و بدون خداحافظی می ره...
گفته بود خانومه بوت پاشنه بلند پوشیده بوده؟
از توی جاکفشی ،کفشا رو خالی می کنم روی زمین...بوت پاشنه بلند؟
در کمد رو باز می کنم،گفته بود پالتوش قرمز بوده؟...لباسا رو ورق می زنم،دکلته قرمزه...خودش رنگش رو انتخاب کرده بود برام...
واسه اونم خودش رنگ پالتوش رو انتخاب کرده بوده؟...خوشحال بودن؟بودن حتمن...
دکلته قرمزه رو می پوشم...رژ قرمز می زنم و با شال حریر موهامو از پشت جمع می کنم...صندلایه(سندل؟) سِت این لباسه کوش؟...چرا پیداش نمی کنم؟گفته بود راه رفتنش هم عشوه ریختنه...پس کو این صندلا؟
نیست ،صندلا نیست، از بین کفشا و کتونیایه ولویه کف خونه،کتونی قرمز مشکیه رو می پوشم..
می رم جلویه ینه،کی گفته که لباس شب رو نمی شه با کتونی پوشید؟
گفته بود می خندیدن؟...نگفته بود،اما حتمن می خندیدن...
شهناز گفته بود:بجنگ،بجنگم؟داد و هوار سر یه دختر پالتو قرمز که راه رفتنی عشوه می یادو بوت پاشنه بلند می پوشه و موهاشو مش نسکافه ای کرده؟
بوی سوختگی می یاد.غذاس،فک کرده بودم لوبیاپلوی امروز خوشحالش می کنه...در قابلمه رو برمیدارمو چپه ش می کنم تو سطل اشغال...
صدای چرخیدن کلید می یاد...گل پری،پرپری،ناز پری...
عزیز دلم ...عَ+زی+زِ+دِ+لم.....چند بخشه؟چند نفره؟
وارد سالن که می شه با دین قیافه م ماتش می بره...فکر می کنه یه شیطونیه،یه فان...با شک می خنده و می گه دیگه قرار نبود انقدر خودت رو جیگر کنی که حتی من تا شام هم نتونم وایسم....
قیافه م جدی تر از این حرفاست...
بغض دارم؟دارم...چشمامو می بندم،بوش،بوش،بوش...
می مونم؟..چشمامو باز می کنم.سرشو می چرخونه طرفم..موهای لختش که موج بر می داره...اونم عاشق این موهای لخت شده؟...همون جایی که وایسادم با پپنجه ی پام کتونی ها رو از پام در می یارم...می رم طرفش..دوستش دارم؟اوهوم.می مونم؟بغلش می کنم....می مونم؟دستشو حلقه می کنه دورم...گریه می کنم..هق هق..می مونم؟بینی و لبایه اونه که روی موهام،روی صورتم راه می ره..می مونم؟خودمو ازش جدا می کنم...
می گه چیزی شده؟امروز ،روز بدی بوده برات؟
-روز بد؟می دونه روز بد یعنی چی؟
می مونم...می رم اتاق خودم،پشت سرم می یاد..با پشت دستم رژ روی لبامو پاک می کنم،زنگ می زنم به شهناز...الو،الو..خونه ای؟اوهوم،دارم می یام اونجا
همین جوری که با تلفن حرف می زنم می رم جلوش،پشتمو می کنم بهش که یعنی زیپ لباسمو برام باز کنه،لباس قرمز سُر می خوره و می یفته رو زمین
-نه،می یام...گفتم می یام...
می رم که مانتو شلوار بردارم بپوشمفتو اینه خودمو می بینم...شهناز راست می گه دریغ از زنونگی در من...لباس زیرمم ساده و اسپرته...
لباسمو تنم می کنم،مستاصل جلوی در وایساده.می خوام از در برم بیرون،از کنارش رد می شم...برمی گردم عقب...مکث می کنم...موهایه لختش،چونه ی برجسته ش.جای بخیه ی ریز کنار چشمش که بارها بوسیدمش.بوی تنش...گونه ش رو می بوسم،اشکم می ریزه...می گم شهناز فردا می یاد وسایلم رو جمع می کنه..
داد می زنه کجا؟این رفتارا یعنی چی؟پرستو وایسا واسه یک بار هم شده توضیح بده،حرف بزن...
نگاش می کنم.دلم براش تنگ می شه...می گم:جایی که تمنا نیست،اصرار نمی گنجد