ادمیم که خاطره ها رو دوست دارم.خاطره ساختن ها رو هم...

بعضی حسا هست،بعضی حال و هواها که تنهایی مزه ای نداره،که لطفش شاید نه به خود ِ قضیه،که به ادماییه که همراهیت می کننه.که چشیدن اون لحظهها ترش و شیرین شده نه واسه اون لحظه،واسه بوده ادمایی که کنارت بودن..

ترکیب مانی حقیقی ،رامبد جوان و رضا عطاران ترکیب خوشمزه ای بود،ختده ی پررنگی داشت،با صدا حتی،بلند،زیاد...

کنارش قربون صدقه رفتن هم داشت واسه مانی حقیقی یاش،شیطونی داشت واسه صحنه ایی که همه ساکت بودن و ما 4 تا بچه ی باهوش فهمیدیم تو خواب خانوم چه اتفاقی افتاده و مسواک زدنا واسه چیه و دهن شویه ها واسه بردن مزه ی چیو و صدای تموم نشدنی خنده ی ما واسه اون صحنه ...اخخخخخییییی گفتن هم داشت واسه خنگیایه عطاران و عزززززیزم گفتنایه منم داشت واسه بهاره رهنمایه معلم ادبیات ِ تو رویایه نازنین...

اما می دونی کنار همه ی این منفجر شدنایه از خنده،قشنگ بود لحظه ایی که با خنده ی  کش اومده رویه صورتت داشتی ادمایی که کنارت نشسته بودن و نگاه  می کردی به خندیدن اونها،خنده ت پررنگتر می شد از خنده ی ادم عزیزهایی که کنارت هستن،که داریشون...

اره،فیلمش روحیه م رو عوض کرد،اما لبخنده که تا الان کش اومده واسه اینکه خوشمزگی امروز رو با شماها مزه کردم...

از فیلم دیدنهام و...مردنهام

یکی بیاد بگه، بیاد بگه که مث من وقتی که" لئون" رو دید فقط خیس از اشک شد..یکی بیاد بگه مث من مُرد،مُرد وقتی که لئون ماتیلدا رو بغل کرد و ماتیلدا انقد قدش کوتاه بود که تو بغل لئون پاهاش رو هوا بود...بیاد بگه که بعد فیلم هی تکرار کرد که "تو به زندگی من معنا دادی.از اینکه رو تخت می خوابم،ریشه دارم .خوشحالم"...بیاد بگه که اون لحظه که  داشتن از هم جدا می شدن مث من تند تند اشکاشو پاک می کرده که بتونه ساب تایتلا رو بخونه.که اشکاش کدر کرده بودن نوشته ها رو...که مث من نوشت رو پیپر استیک و چسبوند جلو چشمش که"

ماتیلدا:زندگی همیشه انقد سخته یا وقتی بچه ای اینجوریه؟

لئون:همیشه اینجوریه..."

بیاد بگه که مث من هی فکر کرد به این گفته هاشون"

لئون:تو باید بزرگ شی

ماتیلدا:من بزرگ شدم.فقط سنم داره می ره بالا

لئون:اما من فقط سنم رفته بالا.هنوز بزرگ نشدم."

و فکر کنه به اینکه خودش سنش رفته بالا یا بزرگ هم شده؟

بیاد بگه که مث من دستاش یخ کرده از بس که این فیلم دوست داشتنش لمس کردنی بود،از ته دل بود...بیاد بگه مُرد واسه جایی که ماتیلدا واسه اولین بار تو بغل لئون خوابید...بگه مُرد واسه بدن خشکه این مَرد که حتی دستش واسه بغل کردن ماتیلدا خم نمی شد.که خود ِ ماتیلدا خودش رو تو بغلش جا داد..

بیاد بگه که تصویر ماتیلدا کوچولو با خرگوش تویه دستش و گلدون عشقش به دست با کوله پشتی که پشتش بود با همه ی ترس و بچگی و بزرگی توامش،با قدم هایه محکمی که ترس ِتوش داشت خفه ش می کرد تصویریه که از این فیلم همیشه یادش می مونه...

بیاد بگه اولین کارش بعد از فیلم مسج دادن به اولین اقایه دوستی بود که می دونست این فیلمو دیده.که انقد تو بهت بود که فقط می خواست حجم این بهت رو با کسی شِر کنه...

یکی بیاد با من نفس بکشه تو این شب که دلم طاقت انقد غصه ی این فیلمو نداره...بیاد بگه مث من بعد فیلم نشست و دانلود کرد اهنگ این فیلمو و تمام شبش این اهنگ رو ریپیت بود...

 

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He doesn't play for the respect
He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of probable outcome
The numbers lead a dance

........

کاش برگردی...

روزهای دور از تو را هرگز نخواهم شمرد

تا همیشه بگویم

همین دیروز بود...

خوش به حال بچه ها...دل هاشان شاد.شاد...

باید دکمه ی پاز زندگی رو زد،اصلن باید دنیا رو تو استند بای نگه داشت،باید حتی زمان رو هم نگه داری.لابه لای ِ همه ی دویدنهات بین دیر شدنهایه زندگانیت بین همه ی کتابایه نخونده و فیلمایه جدی و شکستایه عشقی و همه ی رسیدنها و نرسیدنها ،باید یه جا وایسی..یه جا وایسی و یه سر بزنی به لذتایه زندگیت،به اون گوشه هایی که تو فراموش کردی یا انقد بهشون سر نزدی  که خودشون قایم شدن و رفتن یه گوشه کز کردن..

باید بری لا به لای ِ رنگایه فیروزه ای و نارنجی و سبز فسفری..زرد..

باید اندازه ی یه نفس کشیدن،اندازه ی یه لبخند،یه جیغ و داد از سر کیفور شدن و بازیگوشی،زندگی جدی که واسه خودت ساختی،که نفست رو تنگ کرده و رو به اندازه ی یه نفس تازه کردن حتی ترک کنی..

باید با پسرخاله ای که وقتی ازش می پرسی ایلیا جون چند سالته؟چشماشو ریز می کنه و سرشو کج می کنه و وقتی می خواد بگه دو و نیم اب دهنش راه می یوفته گم بشی لا به لایه مداد رنگیا و همه ی دنیا رو با چند تا خط خطی نشون داد و خط خطی کرد و ذوق کرد وقتی که چند تا خط درهم رو نشون می ده و می گه پیی جون(پری جون) این تویی..که بگی ایلیا درخت چه رنگیه؟بگه ابی...که خورشید چه رنگیه؟که بگه ابی،که همه ی دنیا براش ابیه و وقتی می گی ایلیا خورشید زرده ، زرد و با تو تکرار ژرد(زرد) و مداد رنگی زرد رو بهش نشون می دی و می خندی و می گی خب حالا خورشید چه رنگیه؟ دماغشو می ده بالا و زیر چشماش چین می خوره و می گه ابی...

که  قایم می شی لابه لای ِ دیوارایه خونه ی عزیزجون و صدای ده-بیست-سی-چهل.... و سُک سُک گفتنای ِ تویه 21 ساله و ایلیم 5ساله و محمد 8 ساله و ایلیا 2.5ساله شکسته سکوت ظهر خونه رو...

که وقتی چشم گذاشتی و به عادت بچگی وقتی به 100رسیدی می گی بیام؟ایلیا داد می زنه:پیی (پری)جون من پشت بابا نیشتم(نیستم)بیا...

که صدای اهنگبیدار می کنه همه ی ادم بزرگایه خونه رو جمع می کنه دور هم.که شروع می کنن با اهنگ دم گرفتن و دست زدن و رقصیدن با شما بچه ها..که از خنده می میری وقتی که ایلیا با همه ی جدیت وایساده وسط جمع و فقط باستنشو تکون می ده و می خواد مث شما با اهنگ دم بگیره ...

که می چرخی و می رقصی و می خونی: این حس ِ قشنگ رو مدیون تو هستم

تو با منی من از عشق تو مستم...دستاتو م یگیرم مثل پرپرواز   اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز

که خنده ت می شه که شیطونی شما 4تا بچه از دیوار جدیت این ادم بزرگا رد شده و به جای خلق تنگی که خواب ظهرشون رو بهم زدیم با  یه خنده ی از ته دل واسه رقصیدن و چرخیدن ما بچه ها دارن دست می زنن...

که وقتی دارم لاک می زنم،دستایه کوچولو و تپلشو جفت می کنه رو به روم و با یه معصومیت بچه گونه می گه پیی جون منم لاش(لاک) مزنی(میزنی)؟

که میگی گور پدر دختر و پسر بودن ادما و براش لاک ابی می زنی...

که سر هر بار اتل متل بازی کردن وقتی می رسی با ایلیا که هاچین و واچین-یه-پا-تو-بر-چین می خنده و می گه پیی جون پامو نچینم(نمی چینم) وشیشه شیرشو به دهن می گیره و تو به جاش پاتو می چینی...

که وقتی موقع خداحافظی بوسش می کنی و می گی ایلیا جون خداحافظ می گه زود میام و دستشو تکون می ده و تلپ تلپ پله ها رو می ره پایین...

فکر می کنی کاش از بین همه ی ادم بزرگا،بین همه ی این دلخوشیا که یه جایه دنیا جات می ذارن و یه جا می شن نا خوشی برات،این بچه که همه ی دنیاش به پاکی ی رنگ ِ ابیه،که اشتیاق دیدنت تو چشایه گرد و کوچولوش برق می زنی وقتی از دور می بینتت بغلشو باز می کنه تا بپره تو بغلت...که وقتی نگاش می کنی و می گی ایلیا پوشک نداری؟شلوارت کو؟ فرار می کنه و می خنده و می گه خشالت نه(خجالت) می خوام شِشت (زشت) باشه..

که می میری واسه دنیاش

که کاش از همه ی دنیا این بچه رو با همه ی رنگایه ابیش داشتی...

از این تکرار دلم گرفته...دلم می خواد گریه کنم...گریه کنم گریه کنم  "ابی"

با حرارتی وصف ناپذیر،چنان وحشیانه بغلم کرد که احساس کردم دارم تو دست هاش خرد می شوم.مثل چوپانی که بره ای را از دهن گرگ نجات می دهد،بغلم کرد و دهانم را بوسید.بوی خاک می داد،انگار خاک بود،و انگار من با خاک بازی می کردم.خاطرات همه ی گذشته هام،در کودکی های بسیار دوردستی تکرار می شد و ادم نمی فهمید زمان گذشته است،چقدر گذشته است؟ادم مگر گذشته ای داشته،یا مگر اینده ای هم وجود دارد؟حالا که اسیر چیزی مثل خواب شده ام،چرا باید به زمان بیداری فکر کنم و بعد پاهام را بر زمین سفت بگذارم و خودم را از دست خشونت زمانه در پستوی خانه پنهان کنم،گوش هام را بگیرم،چشم هام را ببندم و همه اش به این فکر باشم که عاقبت چه می شود؟

....

 

بی انکه بتواند ارامشش را حفظ کند،چنان سخت بغلم کرد که احساس کردم دارم توی دست هاش خرد می شوم.لب هاش بوی خاک می داد،موهاش بوی خاک می داد،و تنش بوی خاک می داد.انگار خاک بود و در ان تاریکی احساس می کرده ام مرده ام و خاک مطبوع همه ی اندامم را پوشانده است،بی انکه بتوانم یا بخواهم که تکان بخورم،تسلیم ان خاکی شدم که انگار از وجود خودم بود،بارها در ان مرده بودم،کوزه گری مرا ساخته بود و در من روح دمیده بود،با خاکی باران خورده و دلچسب.من چقدر  او را می شناختم؟ شاید هزار سال.و چرا برای داشتن او باید به زمین و زمان التماس می کردم؟

 

        سال بلوا/عباس معروفی

 

***یادته چقدر دو تایی واسه عباس معروفی مردیم؟یادته چقدر غرق ذوق بودم که یه اقاهه یی رو پیدا کردم که با عباس معروفی و نادر ابراهیمی زندگی کرده ؟یادته همون روز" شمایل تاریک کاخ ها" رو دادی بخونم؟یادته  قرار بود اندازه ی یه سیگار کشیدن پیشت بشینمو حرفامون تا یه پاکت رو هم برامون کش داد؟؟؟؟؟؟؟یادته اخرش مردم از بی" تو"یی؟یادته اخرین جواب سلامت ،بی محلی من شد؟یادته دختره ی لوند بودم برات؟...اینا به کنار مرد،خود ِ من هیچ یادت میاد؟...الان؟الان دلم برات تنگ شد،همین الانی که "ابی "داره می خونه:

راست می گفتی تو

دیگر اکنون دیر است

دوستی و دوری

اخرین تدبیر است

راست می گفتی تو

باید از عشق برید

از چنین پایانی به سراغاز رسید

شکستی و شکستم

گسستی و گسستم

چه بودی و چه بودم

چه هستی و چه هستم

 

تو رها از من باش

ای برایم همه کس

زیر اوار قفس

مانده م من ز نفس

تو و خورشید بلند

منو شبهای قفس

بعد از این با خود باش

یاد ِ تو ما را بس...

 

 

الان؟دارم گریه می کنم واسه نبودت....

 

نمی مونم...

شهناز گفت کجا دیدتش؟با کی دیدتش؟

با هر کی ،به من چه ربطی داره؟کانالا و بالا و پایین می کنم...

گفته بود خره،یه نگا به سر و وضعت بکن...

مگه چم بود؟شهناز هم یه چیزهایی می گه ها

گفته بود زن نیستی پرستو،کارات زنونه نیست خره

این صداهه ی دور مال ِ چند سال ِ پیش بود که  گفته بود؟چون مثل بقیه دخترا نیستی،اینقدر واسه بدست اوردنت دارم تلاش می کنم

شهناز گفته بود:انقدر خودم می کنم،خودم مراقبم،خودم انجامش می دم،خودم بهش رسیدگی می کنم،خودم از پسش بر می ام گفتی که طفلک فکر کرده نقشی دیگه تو زندگیت نداره

شهناز این حرفا رو واسه چی می زنه؟یعنی چی نقش نداره؟مگه خودش نمی دونه که اگه نمی خواستمش، اگه دوستش نداشتم،اگه وجودش تو زندگیم ضروری نبود حذفش می کردم ودلیلی واسه موندن در کنارش نداشتم...

می گه حس ِ تکیه گاه بودن،حس ِ بزرگ و ساپورتیو بودن رو ازش گرفتی

من؟من این حسا رو ازش گرفتم؟

اره دیگه خودِتو،اون اتاق خواب دومیه رو برای ِ چی برای ِ خودت جداگانه مرتب کردی؟یعنی زندگیت سواست؟

گفته بودم بعضی شبا تنهاییمو می خوام،با خودم بودن رو

گفته بود پالتوش قرمز بوده؟

می گه غرق شدی تو معنا.ظاهر چی؟لباسات رو نگا ؟همه ش اسپرت،همه ش لباسایه کوفتی نایک و ادیداس که همه ش از قسمت مردونه انتخاب شده..تا حالا دامن چین چینی پوشیدی،تا حالا موهات رو بلوند کردی؟شرابی چطور؟

دستامو گرفته تو دستاش،ناخونات رو نگا ف تا حالا چیزی به اسم مانیکور شنیدی؟

می گم خب بسکت...

حرفم تموم نشده می گه مرده شورو تو و اون بسکت رو ببرن..

می گه احساسات ِ دخترونه ت تو لایه ی چندمته دختر که از اون زیر میرا نمی یاد بیرون؟

دستامو جفت کردم روی پامو دارم به ناخوناش نگا می کنم..

می گه عششوه هات کو؟نازهات؟اداهات...

چی شد که چایی اوردنی برای شهناز،لیوان از دستم افتاد شکست؟

می گه چی شد؟

گفته بودم هیچی

گفته بود بدترین اتفاق ها هم برات بیفته هم می گی چیزی نیست...

شهناز گفته بود دختره موهاش مش چه رنگی بوده؟

صداشو می شنوم که می گه فقط خل خل بازی داری،خانوم نیستی

نوک موهامو می ارم جلوی صورتم که تهش هنوز از رنگ سرمه ای که اون موقع کرده بودم مونده.همون موقع که کیت وینسلت "اترنال سان شاین وید اوت چی چی رو دیده بودم و خل شده بودم واسه رنگ موهای این دختر...

می گه شده وقتایی که حوصله نداشته،خسته بوده ازش بپرسی چی شده؟

می گم من به حریم خصوصی ادما دخالت نمی کنم.اگه بخواد بگه می اد می گه...

بلند می گه خاک بر سرت و کیفشو با حرص برمی داره که بره،عروسک روی مبل و محکم می کوبه طرفم،می گه معلوم نیست این خونه،اتاق یه بچه س یا یه زن 30 ساله..در می کوبه و بدون خداحافظی می ره...

گفته بود خانومه بوت پاشنه بلند پوشیده بوده؟

از توی جاکفشی ،کفشا رو خالی می کنم روی زمین...بوت پاشنه بلند؟

در کمد رو باز می کنم،گفته بود پالتوش قرمز بوده؟...لباسا رو ورق می زنم،دکلته قرمزه...خودش رنگش رو انتخاب کرده بود برام...

واسه اونم خودش رنگ پالتوش رو انتخاب کرده بوده؟...خوشحال بودن؟بودن حتمن...

دکلته قرمزه رو می پوشم...رژ قرمز می زنم و با شال حریر موهامو از پشت جمع می کنم...صندلایه(سندل؟) سِت این لباسه کوش؟...چرا پیداش نمی کنم؟گفته بود راه رفتنش هم عشوه ریختنه...پس کو این صندلا؟

نیست ،صندلا نیست، از بین کفشا و کتونیایه ولویه کف خونه،کتونی قرمز مشکیه رو می پوشم..

می رم جلویه ینه،کی گفته که لباس شب رو نمی شه با کتونی پوشید؟

گفته بود می خندیدن؟...نگفته بود،اما حتمن می خندیدن...

شهناز گفته بود:بجنگ،بجنگم؟داد و هوار سر یه دختر پالتو قرمز که راه رفتنی عشوه می یادو بوت پاشنه بلند می پوشه و موهاشو مش نسکافه ای کرده؟

بوی سوختگی می یاد.غذاس،فک کرده بودم لوبیاپلوی امروز خوشحالش می کنه...در قابلمه رو برمیدارمو چپه ش می کنم تو سطل اشغال...

صدای چرخیدن کلید می یاد...گل پری،پرپری،ناز پری...

عزیز دلم ...عَ+زی+زِ+دِ+لم.....چند بخشه؟چند نفره؟

وارد سالن که می شه با دین قیافه م ماتش می بره...فکر می کنه یه شیطونیه،یه فان...با شک می خنده و می گه دیگه قرار نبود انقدر خودت رو جیگر  کنی که حتی من تا شام هم نتونم وایسم....

قیافه م جدی تر از این حرفاست...

بغض دارم؟دارم...چشمامو می بندم،بوش،بوش،بوش...

می مونم؟..چشمامو باز می کنم.سرشو می چرخونه طرفم..موهای لختش که موج بر می داره...اونم عاشق این موهای لخت شده؟...همون جایی که وایسادم با پپنجه ی پام کتونی ها رو از پام در می یارم...می رم طرفش..دوستش دارم؟اوهوم.می مونم؟بغلش می کنم....می مونم؟دستشو حلقه می کنه دورم...گریه می کنم..هق هق..می مونم؟بینی و لبایه اونه که روی موهام،روی صورتم راه می ره..می مونم؟خودمو ازش جدا می کنم...

می گه چیزی شده؟امروز ،روز بدی بوده برات؟

-روز بد؟می دونه روز بد یعنی چی؟

می مونم...می رم اتاق خودم،پشت سرم می یاد..با پشت دستم رژ روی لبامو پاک می کنم،زنگ می زنم به شهناز...الو،الو..خونه ای؟اوهوم،دارم می یام اونجا

همین جوری که با تلفن حرف می زنم می رم جلوش،پشتمو می کنم بهش که یعنی زیپ لباسمو برام باز کنه،لباس قرمز سُر می خوره و می یفته رو زمین

-نه،می یام...گفتم می یام...

می رم که مانتو شلوار بردارم بپوشمفتو اینه خودمو می بینم...شهناز راست می گه دریغ از زنونگی در من...لباس زیرمم ساده و اسپرته...

لباسمو تنم می کنم،مستاصل جلوی در وایساده.می خوام از در برم بیرون،از کنارش رد می شم...برمی گردم عقب...مکث می کنم...موهایه لختش،چونه ی برجسته ش.جای بخیه ی ریز کنار چشمش که بارها بوسیدمش.بوی تنش...گونه ش رو می بوسم،اشکم می ریزه...می گم شهناز فردا می یاد وسایلم رو جمع می کنه..

داد می زنه کجا؟این رفتارا یعنی چی؟پرستو وایسا  واسه یک بار هم شده توضیح بده،حرف بزن...

نگاش می کنم.دلم براش تنگ می شه...می گم:جایی که تمنا نیست،اصرار نمی گنجد

هَی واییی هَی واییی..نکن اینجور اقا با ما،نکن اینجور.فردا امتحان دارم من

شب اشیان ِ شب زده

چکاوک شکسته پر

رسیده ام به ناکجا

مرا به خانه ام ببر

 

کسی به یاد عشق نیست

کسی به فکر ما شدن

از ان تبار خود شکن

تو مانده ای و بغض  ِِمن

***داریوش