روزهایه این چنینیم پر از لغتند.لغت هایی که می شود مدت ها با به یاد اوردنشان خندید...

می گویم شما هم دارید دوستانی، جمعی که بعد از ماه ها همدیگر را ببینید و از همان اول ِ هم را دیدن شروع کنید به جفنگ بافتن؟که زمان هیچ فاصله نینداخته باشد  در شوخی هاتان،در سرخوشی هاتان،در گیر دادن هاتان به هم...که هیچ بعد از گذشت ماه ها از دیدن هم صمیمیتتان گم نشده باشد و چیز بی مزه ای به نام رودربایستی جایش را نگرفته باشد؟

که بتوانید از هر چیز کوچک و بزرگی حرف بزنید؟که هم را ندیده بخواهم عینک افتابی جدیدش را که ندیده ام بنا به عادت گذشته که هر وقت عینکش را روی میز جلویش می دیدم،بخواهم  بگذارد روی چشمش.که برایم فرق نکند که فضای داخل کافه هیچ کس عینک افتابی نمی گذارد...که بعد از خوردن نهار و سیر شدنمان و یادمان بیاید که حالا حوصله مان سر رفته و شروع کنیم به بازی کردن،که خسته باشیم از نوشتن و سختمان باشد "اسم  وفامیل" ،که" چشمک "بازی کنیم که قرار باشد حروف الاغ را بگذاریم جلوی اسم بازنده و هرکه زودتر" الاغ" شد بازی را باخته و باید یک دهان برایمان اواز بخواند،که صابر بشود الاغ و شروع کند به خواندن جواد یساری،داود مقامی...که خسته شویم از چشمک زدن یواشکی و رای بگیریم که چه بازی کنیمکه پانتومیم حامد انتخاب شود برای بازی،که اولین جمله بشود "جایزه سیمرغ بهترین فیلم از نگاه تماشاگران" که خب بشنود صابر،کثافت ِ خر را برای پیشنهاد این جمله ی سختشبه حامد،که هیچ یادم نمی رود مرغ شدنت را حامد،تخم گذاشتنت را هم. که می خواستی مرغ را بهمان بفهانی...که دوست داشتم جمله ی :" خاطره ی دلبرکان غمگین" را،که هوسم شد باز این کتاب "مارکز" را بخوانم.که جمله ی "عکاسی دختری تنها از بیابان"،که مینا باز هم ریدی با ان جمله ی اجراییت: پرستو در حال اهنگ گوش دادن

که وسط بازی یکدفعه مینا کنجکاویت گل کند که 3 شغل از "ت" نام ببرید؟ که شغل من شود "تنقیه فروش" که هارهار بزنیم زیر خنده برای شنیدن ساختار و طرز استفاده ی تنقیه و مزایای ان..که چه بی ادب بودیم من و حامد...که حتی 3 شغل از "کاف" بخواهیم نام ببریم،که فقط شغل ها را دخترها در گوش هم پچ پچ کردند و زدند زیر خنده و پسرها نیز هم....که مینا بمیری که کنجکاویت تمامی نداشت  و برایت جای سوال بود 3 شغل که با "ج" شروع شود؟

که بمیرم برای اقایی و ذهن سالمت صابر که سریع گفتی جراح،که لب ورچیدیمو و دندان قروچه رفتیم برای حامد که گفته بود این شغل های کاذب چیست که نام می برید،که شغلی را نام ببرید که پول ساز باشد که به جامعه نگاه کنید و چه و چه...که فهمیده بودیم چه شغلی را می گوید و خندیده بودیم،خندیده بودیمو حتی سرخ نشده بودیم...

که حتی خفه شوم از زیادی دود سیگارهایشان،که کانه تراکتور دود می کردند.که دود می کردند و دود می کردند و که حتی دوست داشتم گم شدن پک های خودم را لای ابر خاکستری بالای سرمان را...

که فراموش کرده ام گفته بودیم چه که رسیده بودیم به پشتکار،که صابر گفته بود پشتکار فقط پشتکارهای فرانس،که حامد گفته بود بعععععععله،پشت ِکار فقط پشت ِ کارهای فرانس.که دیگر راحت خندیده بودیم بی دندان قروچه حتی ، هارهار...

می دانید باید داشت از این جمع ها که نفهمید یکدفعه از کجا چنین صحبت های بی پایه و اساس تان جمع می شود که بساط بازی تان جمع می شودو که همان وسط مسط ها،لابه لای همه ی شوخی ها و بی ادبی ها بپرسی راستی اخرین کتابی که خوانده ای چیست؟که از زبان بچه ها اخرین حرف های مو**س*وی را می شنوید،که حرف فیلم های تازه دیده و نقدهای تازه شنیده را می زنند،که چگونه ادای گریه های جنت**ی را درمی اورند،که چگونه اخریم خزعبلات الف.نون را می گویند و که چه می شود که حرفها می رسد به کتاب و فیلم و اخرین خبرهای سیا**سی  که بچه ها شنیده اند و خوانده اند و چه و چه...که حتی بین همه ی این فیلمهایی که ادعای روشنفکری دارند که صابر را داشته باشی که بپرسد هفته ی پیش ستایش چی شد؟

که خسته شوید حتی،که سکوت کنید و بشنوید اهنگ هایی که هرکس از گوشی خود پلی می کند،که بشنویماز "یاسمین لوی"،که هر 4نفرمان سرهامان را تکان بدهیم از زیادی درد داشتن اهنگ،که دردمان بیاید،که بفهمیم "مهسا وحدت"ها را که لذت ببریم از "دریا دادور" گوش دادن،که دوست داشته باشیم هوار زدن با "نامجو"را.که تا اخر سکوت کنیم و "مدارا"ی "شهرام شکوهی" را بشنویم و دم نزنیم...بیا با من مدارا کن که من غمگین و دلخسته ام..که گم شویم در کشیدگی صدای شکوهی لا به لای آ هایش...که حامد بشکنی این سکوت را با خوانده"اومدم دم خونتون خونه نبودی" که من دم بگیرم " راست بگو با کی کجا رفته بودی"...که هر کدام خطی از ان را ادامه بدهیم و رسیدن به اینکه "جمع کنید این اهنگ ها ی سطح بالا و کلاس دارتون رو،همه عباس قادری گوش می کنن رو نمی کنند.که بمیریم از خنده بس که همه مان از حفظیم این اهنگ را...که چای بنوشیم ،و با مزه مزه کردن اخرین جرعه های چای فکرکنیم که بار دیگر کی باز این جمه 4 نفره دور هم جمع خواهد شد؟ که دلتنگ شوم حتی هنوز دور نشده

***اندازه ی فونت نوشته هایم چطور است؟ ریز است یا راحت می خوانیدشان؟

از کتاب خوندنهام...

 

من می خواهم بیدار شوم….ولی بیدار هستم.

 

                  راز فال ورق/یاستین گوردر

از کتاب خوندنهام...

ایا هرگز فکر کرده ای به جای اینکه به دنبال کسی که خودش رادرنیافته وقتت را تلف کنی ، دنبال زن دیگری باشی؟
پدر اول خندید و بعد جواب داد:

با تو هم عقیده ام، این موضوع کمی مرموز است.پنج میلیارد ادم روی این کره ی خاکی زندگی می کنند ولی ادم فقط عاشق یکی از انها می شود،یک انسان بخصوص.هیچ وقت هم دوست ندارد او را با کس دیگری عوض کند.

حرفی درباره ی ورقها نزد.توی ان دسته ورق پنجاه و دوتا زن زیبا بودند،ولی می دانستم پدر دنبال بی بی  خودش است.

 

                          راز فال ورق/یاستین گوردر

از کتاب خوندنهام...

بیشتر در این فکر بودم که خیلی دوستش دارم،انقدر که می توانستم رکورد جهانی این کار را مال خود کنم

 

                   راز فال ورق/یاستین گوردر

محبوبم...

زنگ زده که دخترک برایت سوغات بوسه هایم را بیاورم یا لواشک؟
گفته ام برایم بوسه های لواشکی بیاور.ترش و چسبنده...

از کتاب خوندنهام...

لولا می داند میل شدید به داشتن کت چهارخانه چسبان با کفش های پاشنه بلند یعنی چه.لذتی را که در کشیدن کارت های اعتباری روی دستگاه کارت خوان وجود دارد را می فهمد...

                           

                         گریز ِ دلپذیر/اناگاوالدا

از کتاب خوندنهام...

در خانه ای که ادم ها یکدیگر را دوست ندارند،بچه ها نمی توانند بزرگ شوند این طور نیست؟

نه.نمی توانند.شاید قد بکشند اما بال و پر نخواهند گرفت...

 

                                      گریز ِ دلپذیر/انا گاوالدا

از کتاب خوندنهام....

زندگی را اموختم.دسته گل های کوچک برای همسران و دسته گل های بزرگ برای معشوقه ها...

 

                           مصاحبه ای با انا گاوالدا

چقدر خوبه بدونی که تو فکر کسی جا داری.تو قلبش حتی...

گوشی داداش بزرگه زنگ می خوره...لابه لای بوق و صدای اهنگا و جیغ ماشین کناریم که پشت سر ماشین عروس راه انداختن صدای داداشی گمه و نمی شنوم...حواسم رفته به دخترک مو فرفری که گل سر صورتیش لای موهاش گم شده و لباس عروس تنش کرده.مثل یه فرشته کوچولو بادکنک گرفته دستش و سرش رو ازشیشه اورده بیرون.گم شدم تو لبخند فرشته کوچولو و برای هم دست تکون می دیم...صحبت داداشه تموم شده.می گه پرستو پیراهنت  مونده لای در و کلیش بیرونه...بابا شل می کنه که در و باز کنمو حریر ِ مشکی ِ بلند ِ پیراهنمو جمع کنم...می گم علی راستی کی تلفنی بت گفت که لباسم لای در گیر کرده؟گفت اقای" کاف" بوده... اینکه حواسم بهت نیست و حواست بهم هست خوبه.که مواظبمی، از دور حتی... که جای دنبال کردن ماشین عروس دنبال ماشین ما بودی.که همه ی سعیت بود که سرعتت طوری باشه که از بابا نه جلو بیفتی نه عقبتر..که سنگینی نگاهت رو حس می کردم اقای "کاف"...

برای باور بودن،جایی شاید باشه شاید

برای لمس تن عشق،کسی باید باشه باید

که سر خستگی هات رو به روی سینه بگیره

برای دلواپسی هات واسه سادگیت بمییییییره

 

فاینال اگزم صورتی!!!!

الان یه حس خوب تو دلم دارم...حسه شده یه ماهی و ریز ریز تو دلم شنا می کنه.خوشم می یاد از شنا کردنش.دهنش رو که باز و بسته می کنه قلقلکم می یاد و  دلیل این حال خوشم رو به یادم می یاره و خنده م می شه...

خوردنی های تابستانه م...

دلم فالوده می خواهد،فالوده های اقای سهرابی ِ سر ِ بلوار را..

دلم از ان فالوده ها می خواهد که با تو بخورم،که البالو داشته باشد رویش که هر بار نفهمم که این البالوهایی که اقای سهرابی ِ سر ِ بلوار برایمان می گذارد- و موقع بستن در ظرف همیشه یک دانه اضافه می کند و می گوید این چن تا اضافه هم برای شما – طعمش شیرین است و از جنس مربای البالو است یا ترش است و ترشی البالو...که با همه ی بی طعمیه البالوهایه چروکی که جای قرمز بودن قهوه ایند،البالوهای ظرف تو را هم کش بروم...که هی ابلیمو بچکانم،هی بگویم مزه ی ابلیمو نمی دهد،که هی بگویی: جانم انقدر ترشش نکن باز نمی توانی بخوری ها،که هی ابلیمو بچکانم که هی جانم را از زبان تو بشنوم،پرستو جان را...که انقدر بخواهم شنیدنش را که باز هم نشود خورد  از ترشی ِ زیاد فالوده ام را...همه ی دلم،فقط ان رشته هایی را می خواهند که از لبانت بیرون مانده و تو به ضرب "هورت" می خواهی جا بدهیش در دهانت،که دستانم سریع می قاپند ان رشته ها را و من طعم ان فالوده را بیشتر از همه ی فالوده های ظرف خودم دوست دارم.بس که طعم دهانت را می دهد،طعم لبانت را...

می دانی، من دلم نه فالوده های اقای سهرابی ِ سر ِ بلوار را با البالوهای چروک بی مزه اش می خواهد.من دلم فالوده هایی را که طعم دهانت را می دهند می خواهد

...

اغشته ات شده ام...

که دوست دارم ترکیب موهای  شیقیقه های سفید شده شان را  با لاک های سرخابیم.که ...

 

می خواهم غر بزنم...اصلن می دانی همه چی از کجا شروع شد؟ از اینجا که همه ی روزها حوصله م سر می رود .از اینکه همه ی این روزها منتظرم. از اینکه دارم غصه می خورم که همه ی مردهای سن بالایه دوست داشتنی دنیا زن دارند.همه ی اقاهای جا افتاده ی دنیا که من دلم با انها بودن را می خواهد زن دارند،همسر دارند.خانوم دارند...غصه خوردن من شوخی لفظی است یا واقعن فعلی است که اتفاق می افتد؟ فعلی است که واقعن اتفاق می افتد...وقتی کسی را برای خودت نداشته باشی،وقتی از این مطمئن نباشی که هر لحظه از روز و شب می توانی بهش رو بیاوری ،وقتی غصه ت گرفته،حوصله ت سر رفته،دلت می خواهد از بیخودی لحظه  گذراندنهایت برایش بگویی،از ابی که هر لحظه در دلت تکان می خورد، کسی را توی ان کانتکت بی صاحاب پیدا نمی کنی که برایش  مهم باشی،از ان مهم هایه هر لحظه،از ان ادمهایی که هستن که فقط بداند که پرستویش امروز چه ها کرده و مسج بزنی .که هی فکر می کنی مینا می خواهد بگوید خبری ندارم یا انقدر دیر جواب می دهد که فکر می کنی مسج ندادنت بهتر است و تو فکر می کنی خوب حق هم دارد، مینول برای خودش زندگانی دارد و سرش با محمدش گرم است و الان فلان جایک هستند یا  بهمان کارک را می کنند و تو نباید مزاحمشان شوی چون دارند خوش می گذرانند و حوصله سر رفتن تو هم ربطی به ان دو ندارد.یا وقتی فکر می کنی خب برای سمی مسج بفرستم فکر می کنی  طفلک چقدر غرنامه ی مرا گوش کند اصلن صادقانه ،ترجیح می دهد اسم مرا پای مسج ها ببیند یا کس ِ دیگرش را؟ کس ِ دیگرش را...نمی ماند ادم دیگری جانم. نرگس هم که از زندگیت دور است...می بینی؟ این می شود که پا می شوم  می روم سینما و "ورود اقایان ممنوع" را باز ببینم بس که "مانی حقیقی" ش ایده ال است برایم...این می شود که " به رنگ ارغوان "را می بینم بس که" حمید فرخ نژاد"ش دوست داشتنی است برایم... دلم می خواهد کسی را دوست بدارم...ندارم... هر بار خواسته م خودم را خر کنم که بعد سروش دیگر سن بالا نمی خواهم بعد به این نتیجه رسیده م که اصلن سروش را می خواستم چون سنش  س**ک*سی و بالا  بود..اصلن همان بیقراری هایم،دل دل کردنهایم برایش برای ان 30سال بود که داشت، که گم می شدم در قدمت اغوشش...دلم اقایه اغوش قدمت دار می خواهد...از انها که خوب بلدند رسم در اغوش گرفتنها را و گم کردنهای مرا... بعععلههه حسودیم می شود به همه ی خانومهایشان،به همه ی عزیزه دلمهایشان که من نیستم ،به همه ی "نفس " گفتنهایه ان اقایان "نفس گیر" که بی من نفس هیچ کدامشان نمی گیرد... اصلن بلند می گویم من هیزم.من چشمم به پسرهای کم سن و سال اطرافم نیست.اصلن،اصلن من همه اش به اقاهایه دیگران نگاه می کنم...

مینا اگر اینها را که می خوانی هی امیر بیاید سر زبانت و فکر کنی امیر می خواهم ،نمی بخشمت..چون می خواهم...اصلن دلم مانده پیش ان کت مشکی بلند امیر،اصلن یک جایی از پرستو لابه لای پیچهای ان پلیور زرد اخرایی امیر جا مانده...یک جایی پیش ان صدای کلفت و نگاه هیزش...پیش ان اذری حرف زدنش حتی...

می دانی شاید نه امیر،  دلم اقایه اتیکت دار سن بالادار می خواهد...

اصلن تکه تکه ی پرستو جامانده بین اقاهایه سن بالایه  باسواد ِ خوش پوش ِ خوش بو....

 

***دقت کردید که از داشتنتان اقاهایه دلخواهم .به اندازه ی بودنتان در این باکسم رضایت داده م و حتی خواستار لمستان هم نشده ام...پوفففففففف.دلم برای پرستو سوخت

کی میاد؟

یکی بیاد باهم "درباره الی"ببینیم ،یکی بیاد لفطن که فیلم دیدن رو بلد باشه،باهم فیلم دیدن رو هم ... "درباره الی" ببینیمو منم غش کنم واسه مانی حقیقیاش...

...

همه ی انچه که دارم پیشکش سادگیه تو

دلم پشت سرم می مونه..پیش این هوای پاییزی تویه تابستون تهران

هر دفعه که می رسم به انتخاب این که کدوم کتاب رو با خودم ببرم،"راز فال ورق "یا "دختری از پرو" گیر می کنم و دوباره و چندباره وسایل کیفم رو می شمرم تا تو گیر و دار همین شمردنایه وسایلم فکر کنم که کدوم رو بیشتر دلم می خواد...باز رسیدم به کتابه و شروع کردم به اینکه وسایل کیفم رو ریختن بیرونو شمارش اینکه:خب هنسفریمو برداشتم.اینم عینک افتابیم،لب تابم فول شارژه و شارژر هم یادم نرفته.گوشیم؟حاضر.کیف لوازم ارایشمم هستش. ای وای اون رژه که سمی برام خریده بود یادم رفته...نه،نه سری پیش گذاشتم تو کیف.خودکار ابی فابر کستلم و دفتر جلد سفیده هم برداشتم.اسپری که از یکی از مغازه های تنگ و کوچیک تجریش خریده بودیم و هرکی که از بغلمون رد می شد پرسیده بود ببخشید مارک عطری که زدید چیه؟و گفته بودم اسپری است و ندونسته بودم اسمشو گفته بودم نسیم دریایه طوفانی. بس که  بوی نسیمی رو می ده که از روی دریایه طوفانی که اروم شده  شروع به وزیدن کرده ...تسبیح بلنده که دونه های فیروزه ای داره و هم فراموش نکردم.ادامس توت فرنگی ویودنت که  انقدر طعم توت فرنگیش غلیظه ،انقدر بعد از جویدن اومممممم داره، انقدر مزه ی بوسیدن دهان  محبوبت رو می ده که نتونستم با طعم دیگه ای عوض کنم. من به طعم ادامس عادت می کنم.مثل عادت کردن به یه برند خاص ِ سیگار.مثل درصد توتونی که داره.قبل ترش عادتم طعم سیب ترش اوربیت بود.مزه ی بچگی می داد.....ژلوفن فراموشم نشده...اون بسته ی پاستیلی که مینا برام گرفته بود رو هم برداشتم...باز رسیدم به کتابا...چشمامو بستم و دستمو طوری گرفتم که وقتی می یارمش پایین انتخابه بشه دختری از پرو..چشمامو باز می کنم.انتخابه شده دختری از پرو...زیپ کوله م رو می بندم .سوییچ رو برمی دارم می گم مامان می رم ماشین رو بیارم جلوی در بیا پایین...مامانه تق در خونه رو بسته ،کیفش رو گذاشته پشت.اومده نشسته بغلم،کتاب "راز فال ورق" رو گرفته سمتم که مامان جان کتابت یادت رفته بودها رو میزت بود.چه خوب دیدمت برات اوردم والا مسافرت رو کوفتم می کردی بس که می گفتی :خب مامان من بی کتاب چیکار کنم؟...کتاب رو از دستش گرفتم و خنده م شده که چه خوب ادام رو بلده....کتابه رو گذاشتم پیش "دختری از پرو" و تو دلم می گم خب،چه اشکالی داره.شایدی دل "راز فال ورق"هم مسافرت می خواد.اما ازش قول گرفتم که بذاره اول "دختری از پرو" رو بخونم...

هرکاری می کردم دور نشم نمی شد،یا حداقلی دیرتر دور شمم نمی شد.بالاخره داشتم دور می شدم.دوریم که زود و دیر نداره...دوریه دیگه.چرخایه ماشین خیابونا و اتوبانایی که از تهران دورم می کرد  رو داشت تند و تند قورت می داد.  هر چی کمتر گاز می دادم و حلزون وار تر خودم رو می کشیدم جلو،انقدری که صدایه مامان در اومد که خب پرستو مامان تندتر...اما باز   تهران داشت تموم می شد،دلم نمی خواست برسم به تابلویی که یه موقع تهران رو خط زده باشن...می دونی داشتم دور می شدم ازش،ربطی به تند رفتن و کند رفتن هم نداشت،تهران پشت سرم بود .همین جوری که دنده رو 5 جا زدم و پامو بیشتر رو گاز فشار دادم از تهران قول گرفتم که تا من برمی گردم هواش همین جوری بمونه و گرم نشه.که مواظب هوای سرد و بارونی و ملس و پتو دارش باشه ...

بعضی وقتا تشکر نباید از یادمون بره

نمی دونم سال چندمیه که داره پخش می شه،هیچ کدوم از سالایه قبل ندیدمش.احسان ِ مجری رو دوست نداشتم.از تظاهر به اینکه زیادی صمیمیه،زیادی تو خونمونه،زیادی شبیه من و بابامو و ادمایه دور و اطراف منه،زیادی از جنس ماست حالم بهم می خورد و هیچ وقت مکث نکرده بودم رو برنامه هاش،رو مهموناش...

اولین سالیه که مهموناش رو دیدم،ادمایی با روایتایی که این ور و اون ور ازش شنیدی،مث یه تیتر اول روزنامه ها،مث اخبار ساعت چند قبل از پخش سریال مورد علاقه ت  که صداش رو بلند کردی که وقتی برنامه ت شروع شد صداش رو بشنوی و کارت رو تو اشپزخونه نیمه تموم بذاری و بشینی به تماشای سریالت،لابه لای همین انتظاره برای شروع برنامه ت شاید شنیده باشی هر کدوم از این ادمها رو و یه نچ نچی گفته باشی و رد شده باشی...

اما اینجا فرق داره،وقتی خونه ش رو می بینی، اشک ادم روایت شده رو،امیدش رو،انتظارش رو،دردش رو،دنیاش رو،خداش رو هر چند تو بعضیاشون  بنا به جو جلوی دوربین بودن غلو شده تر از اونچه که خودشون می گن بش خدا ،خواسته ش رو،شکل نگاه کردنش رو،وقتی حرف می زنه و می گه اقای علی خانی شما فقط می شنوید که من می گم سخته،درد داره ام عظمت سخت بودنش،درد بودنش رو تو کلمه ها نمی شه گف،نمی شه نشون داد..

این ادما دیگه راحت از تو ذهنت رد نمی شن،دیگه فقط یه تایتل نیستن،یه اسم نیستن،می شن یه زندگی...

انقدر ادمه،انقدر روایته بولد می شه که حتی تو دوست نداشتن احسان ِ مجری رو هم فراموش می کنی...

صبح بیدار می شی و منتظری شب شه که شاید بشنوی احسان ِ مجری با یه لبخند می گه: ،بخاطر دعایه همه ی شما عزیزان،به خاطر موج انرژی و دعایی که شماها روونه ی سامی کردید خدایی که اون بالاست هم نتونست در برابر این همه مهربونی،این همه از ته دل خواستن شماها نه بگه و سامی ما امروز شفا پیدا کرد،امروز بعد از 3سال و چند ماه و چند روزی که مامانش حتی ثانیه هاش رو هم شمارشش رو داره از کما،از اون خواب عمیق بیدار شده...

فکر می کنی به نازنین کر و لال و کوری که خدایا این چه می فهمه خنده یعنی چی ؟خوشحال بودن چه رنگیه؟چه جوریه اصلن چه صدایی داره که وقتی باباش به چونه ش ضربه می زنه که یعنی خوشحال خوشحال این بچه می خنده و می دونه خوشحالی یعنی خنده...

وقتی مامانش می گه دنیای نازنین تو حس لامسه،تو دستایه من خلاصه می شه و دستام دارن کم می یارن از درد،هر شب برایه دستای مامان نازنین دعا می کنی...

فکر می کنی به برق نگاه پسرک سر راه گذاشته ی مرتبی که موهاش رو به چپ شونه کرده و هر دستش سه تا انگشت بیشتر نداره و ارزوی وکالت شده همدم لحظه هاش و وقتی احسان ِ مجری می پرسه امید داری که دوباره مامان بابات رو ببینی با یه بغضی که اشک تو چشماش حلقه زده حتی نمی تونه بگه نه چون اشکاش می ریزه و اون می گه نچ و صورت تو از حس نداشتن مامان ،از کم داشتن زندگیه پسرک از این حس خیس می شه...

لابه لای همه ی این ادمایه روایت شده نفست هم می گیره از مصطفی ای که امیدی به خوب شدن سرطانش نبوده و الان 5ساله داره زندگی رو مز همی کنه،از بیدار شدن ادم هایی که ماه ها تو کما بودن و الان بیدارن،بیدارتر از من حتی و اینجاست که دیگه به خدات امید نداری،بش ایمان داری

فکر می کنی دکتر شریعتی راست می گه کارایه خدا حساب کتاب نداره،هرکاری دلش بخواد می کنه.علی رو با اون همه عظمت و علم و...خونه نشین می کنه و خلیفه رو صدرنشین و امام یه جماعتی...

واسه همین حساب کتاب نداشتنه،واسه همین شدنهایی که حتی یک لحظه فکر شدن رو هم نمی کنی،واسه ی همه ی مهربونیاش،واسه همین جابر بودناش حتی یه جاهایی که فکر می کنی اوففففف،این خداست،می تونه...

فکر می کنی خوبه که ماه عسل رو داشته باشی و جای همه ی فیلما و سریالایه دیگه شاید هر از چند گاهی ریویوش کنی که یادت بمونه بعضی لحظه هایه ادمها رو،بعضی نگاه ها رو،بعضی حس هارو...

 

از احسان ِ مجری  بخاطر  دنیایه  برنامه ش ممنونم

از فیلم دیدنهام...

من فکر می کنم زندگی به دو قسمت وحشت و بدبختی تقسیم شده:

قسمت وحشتناکش مثلن بیماریهای کشنده،مردم کور و افلیج و طرز زندگیشون برای من خیلی عجیبه و قسمت بدبختی زندگی بقیه ی مردم

بنظرم وقتی یه ادم در مورد زندگیش فکر می کنه اگه بدبخت باشه باید خدا رو شکر کنه چون تازه اون وقت شانس اورده که بدبخت افریده شده...

 

انی هال-وودی الن