چرا اینجا و چه جوری و فیلان و پاسخ هر سوال دیه...

در مورد اینکه من معماری داخلی رو کجا می خونمو چطو و اینا... توضیح اینکه ما تو ایران مرکز اموزشی به نام "کالج" نداریم... ینی دوره های دبیرستان و دانشگاه تو سیستم اموزشی کشورمون جا داره... اینجایی که من می رم تنها شعبه ی کالج "" cavendish یک کالجیه که تو انگلستانه در ایرانه... مدرک هایی که ارائه می شه مستقیم از کوندیش کالجه و برابر با مدرک فوق لیسانسه، البته اگه تمام دوره ها و واحدهای درسی رو پاس کنیم.که 3 سال طول می کشه بشرطی که تابستونها هم واحد برداریم.... این کالج فقط 2 تا رشته رو ارائه می ده تو ایران، یکی همین" معماری داخلی و دکوراسیون" و دیگری" طراحی لباس و م"د-ه...که البته" عکاس"ی هم قراره از ترم بعد تو این کالج تدریس بشه...درسهایی که تدریس می شه دقیقن همون درسهاییه که تو کوندیش کالج تدریس می شه و سیستم اموزشی هم دقیقن به همون صورته... من تقریبن 4ساله که دنبال جایی هستم که این رشته رو به بهترین نحو اموزش بده، و الان اینجام.... سیستم کاملن اکادمیکه و کاملن جدی...مزیتش اینه تعداد بچه ها فوق العاده کمه، ما الان 7 نفریم ....و اینکه مدرک نهایی که داده می شه کاملن معتبره و حتی اگه بخوای دانشگاه یا کالج کشور هایه دیگه اپلای کنی خیلی راحت واحدها تطبیق داده می شه و این مدرک چون بین المللیه معتبره، در حالیکه مدرک اموزشگاه های دیگه بسختی تو کشور خودمون حتی اعتبار دارن و این ویژگی که با مدرک اموزشگاه های دیگه بتونی کشور دیگه اپلای کنی وجود نداره...یه دپارتمان بین المللی دیگه هم هست که فک کنم تو این" چی چی فنی ه "اسمش یادم نمی یاد- که واحدهای درسیشو تنها تا لِوِل فوق دیپلم واحد ارائه می کنه ...و اینکه واحدهای درسی کاملن از پایه شروع می شن به تدریس، ینی حتی اگه هیچ زمینه ی قبلی هم نداشته باشید در مورد این رشته، از صفر ترین نقطه تا بالاترین مرحله می تونید پیش برید... هر ترم هم پروژه پایانی داریم و فک می کنم نمره ی قبولی هم 12 یا 14 ئه....همین دیگه..باز سوالی بود همواره من برای پاسخگویی به سوالهای شوما همین جام..چشمک

یه ستاره داره چشمک می زنه تو اسمون...

* از اینکه باید ناخن هایم را بخاطر بسکت کوتاه کنم این علاقه ی به بسکت هر بار که ناخن گیر می گیرم دستم کم کم تبدیل به نفرت می شود...من دست هایم را با ناخن های کوتاه دوست ندارم...مشکل ناخن ها نیستند، من کلن دست هایم را دوست ندارم

** بعد از یک دوره ی طولانی مدت که نفهمیدم اصن چطو خوب شده بودند جوش های تک و توک اما بزرگ صورتم، بازصورتم سه تا جوش زده ...ینی اصن ان روز بخاطر این جوشها می خواستم قرارم را کنسل کنم اما خیلی وقت بود منتظره دیدن دختره بودم...گفتم دختره؟ نه، یک فرشته ی مو قهوه ای با پوست سفید و یک لبخند خیلی مهربون.... همان روز اولین جلسه ی کلاسهایم بود، صبحش قرار بود دختره را ببینم بعدش بروم کلاس..یک ترسی گرفته بود مرا، نه برای دیدن دختره، فرشته ها که ترس ندارند..به دختره هم گفتم، ترس اینکه بروم این کلاسها و سه سال بگذرد و اخرش بفهمم معماری هم رشته ی من نبوده...از نوع داخلیش البته

راستی همیشه خواهم گفت که شوما را روز اولی که کلاس های معماری م شروع شد، دیده ام...همیشه دیدنتان به یکی از اتفاقهای خوشمزه ی زندگیم گره خورده

*** شرکته که 4-5 ماه پیش برایش رزومه پر کرده بودم و یک کار کوچک، خیلی کوچک برایش انجام داده بودم نزدیک ۲۰بار به من زنگ زده بود، هر بار گوشی من سایلنت بوده و نشنیده بودم بعدش که خودم زنگ زده بودم، برنداشته بود..بعد هی فک کرده بودم حتمن می خواهد شماره حسابم را بگیرد و پول کوچک ان کاره کوچک را برایم واریز کند....بالاخره ان روز زنگ خورده بود و باز من نشینده بودم اما نزدیک به ۴۵دقیقه پشت هم و دقیقن پشت هم به شمارهه انقدر زنگ زدم که خانومه گوشی را برداشت . چه می گفت؟ یک پروژه 10روزه داشت که می خواست ببیند می روم یا نه؟ ساعتی 2تومن، 9صبح تا 5 بعدازظهر...گفته بودم می ایم...روز اول را که رفته بودم، برای فردایش تا دم شرکت رفته بودم بس که مسیرش بدقلق بود و توی ترافیک مانده بودم وقتی جلوی شرکت رسیده بودم به یقین رسیده بودم این کار من نیست و زنگ زده بودم که من دیگر نمی خواهم بیایم. کسی را جایگزین من کنید...رسیده بودم خانه، مامان گفته بود من از همان اول هم موافق نبودم که بروی سر اینکار، اما مخالفت نکردم، به نظرم هرکس باید مطابق با شخصیت خودش کار کنه ، و شخصیت و شانیت تو همچین چیزی را نمی طلبد.... چند روز قبلش نرگس گفته بود پرستو نه برای کسی ذوق مرگ شو، نه وقتی کسی برات ذوق مرگ شد خر احساسش شو، ادم تو باید هم استایل خودت باشه....کار هم باید پس مناسب استایل ادم باشد، بعله..اهان نتیجه گیری خودم؟ کاری که می بینی خود به خود جور نمی شود خیلی پی اش را نگیر...اگر کاره/ ادمه راست خودت باشه اینهمه اصرار و تقلای تو لازم نیست...دیدم/ تجربه کردم که می گم...

از بند ** و *** : معماری رشته ی من است. همانی است که دوست دارم درسش را بخوانم، و کار فردایم باشد... دیزاین کردن خانه ها، ترکیب رنگ ها و نورها ... یک درسی داریم اسمش نقوش و طراحی پرده است...از اسم درس مرده م ، منتظرم بروم بنشینم سر درسش...یا سبک شناسی کلاسیک،اصن یک درس اسمش نور و رنگ است...یک درس دیگر اسمش طراحی هتل است.. خوب است دیگر..حداقل برای من یک جورهایی مزه ی زندگی می دهد این درسها ...من نمی توانم 8 ساعت در روز به یک دسته برگه نگاه کنمو اعداد و ارقامش را بیرون بکشمو فایل ها را دسته بندی کنم و داده ها را وارد کامپیوتر بکنم و تهش برای هر ساعتش منتظر باشم 2 تومن بیاندازند توی دامنم...ینی اگر این دیزاین را که بکنم ها اصن پول نیندازند توی دامن، یک جورهایی به قول مامان مناسب شخصیت من است و به قول نرگس هم استایل خودم است...

**** امروز رفته ام مانتو بخرم از هفت تیر، یک مانتوی کتون مشکی که هر سال یکی، دو تا می خرم برای دانشگاه و بیرون رفتنهای مرتب، بس که راحت و اسپرت است و دو ویژگی دارد که برای من لازم و البته کافی است...اول اینکه با هر مدل سویشرتی می توان پوشیدش و دوم اینکه اصن خدای این است که باهاش کوله بیاندازی........ اولین دفعه که از ان مغازه مانتو خریدم 40 تومان بود، اخرین دفعه پارسال دقیقن همین موقع بود 57تومان...امروز خریدم 75 تومان...

 مامان می گفت معیار تو برای خریدن مانتو چیه؟ می گم تصور می کنم ببینم با کوله می شه استفاده ش کرد یا نه.می گه این مانتوت که الان باش خوب نمی شه؟ می گم اون موقع که اینو خریدم یادم رفت با کوله تصورش کنم...هع

***** کلی مشق دارم، اقای معلممون کلی تکلیف خونه برای شنبه بهمان داده.... اولین باریست که ذوق دارم و قرار است کارهای توی منزل را انجام بدهم

****** موبایلم دیگر شارژ نمی شود...ینی به هیچ صراطی مستقیم نمی شود که یه خورده برق بخورد و انرژی بگیرد و برای من کار کند. بعد الان خاموش خاموش است...یک گوشی به اسم 1100 نوکیا نزدیک به یک هفته است که توی دست من است.و اندازه ی یک اپسیلون هنوز نتوانسته م باهاش ارتباط برقرار کنم.تقریبن هیچ شماره ای هم سیو ندارم، فک می کنم هر شماره ی که لازمم باشد باهام ارتباط برقرار می کند و من می توانم سیو-ش کنم...اگر کسی هم سراغی از من نگرفت لابد لازم نیست دیگر شماره ش را داشته باش..... خیلی گوشی کوفتی است.حتی یکی از ان عروسکهایم که دو برابر گوشی است و رنگش طلایی است و برق برق می زند و. خیلی خنگ هم می باشد هیچ دلیلی نمی شود که با این گوشی اشتی کنم....اصن الان که در موردش گفتم باز هم حالم بد شد و افسرده م کرد...اصلن فراموشش کنید

******* یک زوجی هست که هربار می بینمشان، و اتفاقن خیلی هم می بینمشان، از خودم می گویم واقعن برای زندگیم "مرد" می خواهم... زوج کوفتی هستند...و نصف عمر خود را هیچ، همه ی عمرشان را به گ...ا برده اند از کنار هم بودن... بعدتر بعضی وقت ها به این نتیجه می رسم که نکند من فقط مشغولیت ذهنی بودن اقاهه را می خواهم نه بودنه واقعیش را؟...

******** دختره توی اتوبوس من را دیده، می گه ببخشید ما جایی با هم ، همدوره بوده ایم؟ نگاهش کرده ام گفتم نمی دانم...برای اینکه هر مقطع راهنمایی و دبیرستان و پیش من با همان بچه های سال قبل به مدرسه ی جدید نرفتم، هربار مامان من رو جای جدید ثبت نام کرده بود....دختره پرسیده دبیرستان کجا خوندی؟ گفتم ارشاد...گفته"عه!!! تو پرستو نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم چرا...گفته شاگرد اول مدرسه مون...گفتم همکلاس بودیم؟ گفته نه، من انسانی بودم، تو منو نمی شناسی اما همه تو مدرسه تو رو می شناختن

********* دیشب ساندویچ مرغ درست کردم، فرقش با ساندویچ های دیگه کنجدی بودن مرغی بود که سرخ می کردی...اینطور که پیاز درشت خرد شده رو با نمک و فلفل و پودرسیر ورز می دی بعد تیکه های سینه را برش عرضی می دی و توی این پیاز به مدت چند ساعت می خوابونی...بعد توی کنجد فراوون می زنی و سرخ می کنی...بعدش هم قارچ رو بخارپز می کنی و با فلفل قرمر سرخ می کنی....بعد کاهو و جعفری و چیپس خلالی و خیارشور لای نون باگتا یادتون نره..سس تارتار هم سسی است که مزه ش را تکمیل می کند

***********هر بار که توی پیاده رو قدم می زنم حرف نرگس یادم می اید: بنظر من هر کسی تو مسیری که داره می ره می تونه یه ادمی رو اغوا کنه...اینکه اون ادمی که بش میل نشون بده بپذیره یا نادیده ش بگیره بست به خوده ادمه...

 

 

خونه یه جزیره ست برای من....یه جزیره وسط اقیانوس ابهای گرم

واقعیت اینه که که هرچی بیشتر به حرفایه نرگس فکر می کنم بیشتر گیج می شم.... نه از اون روزهاست که بیام بگم مرسی خرا. مرسی که از جهنمی که توش بودم منو باخبر کردید و بیرونم کشیدید..که وای الان چقدر خوبم...من چقدر خوشحالم...الان می دونم اشتباهم کجا بوده و از همین الان چادرمو می پیچم دور کمر و شرع می کنم به درست کردن اینجای زندگیم....وای الان فقط انرژی های مثبت می فرستم و درخت و پشه و گل  و هسته ی هندوانه این انرژی ها رو بم برمی گردونه و من تا یه هفته/ماه/سال دیگه تو بغل اقاهه م و خودمو می بینم که ل**باش مزه ی توت فرنگی و عشق می ده....

رفتم اون پلاستیکه رو از پشت در برداشتم . وسایلش رو بردم گذاشتم جاش. برای خودم یه لیوان شربت درست کردم و بادوم های اجیل رو  هم سوا کردم دارم دونه دونه می ندازم تو دهنم...

جاش رفتم یه صندوق برداشتم از اولین ادم/ اقاهه ای که تو زندگیم بود جا دادم توش تا همین اقا غوله ی اخریش... نمی دونم باید چیکار کنم باهاشون. چطوری تجربه های این چند وقت رو هندل کنم.چطوری به خاطراتشون اجازه ندم که ناامیدم نکنن.چطور هر ادمی که می بینم نخوام خودمو باش بسنجم که چقدر بلندترم/کوتاهترم/چاقتر و لاغرترم ازش...نمی دونم چطور اعتماد بنفسی که ذره ذره هر مردی که خواستمو بخاطرش رفتم جلو و"نه" شنیدم  رواز دست دادمو برگردونم. نمی دونم چطور خنده ی چشمایه هر کدوم رو. رد نگاه هر کدوم رو .اشوب کلمه های هر کدوم رو چطور از یاد ببرم....بلد نیستم.حداقل الان بلد نیستم اینکار رو کنم...  ترجیح دادم جاشون کنم تو همون صندوق ه . درش رو ببندمو روش یکی از اون رومیزی ترمه سرمه دوزیا که دوست دارم انداختم . یه گلدون پر از گلایه لیلوم و ازلیا هم گذاشتم روش....بعد اینجوریه که الان هیستوریمو با ادمها/اقاها صفر کردم...ینی الان اقا غوله رو ببینم هیچ چیز یادم نمی یاد/در واقع نباید بیاد...هیستوری بی هیستوری....مثلن ایدا شاملو گوش کنم ربطی به شاهین نداره. وسط بلوار کشاورز شاهین رو ببینم یخ نمی کنم و دست میناهه رو نمی گیرم که "وای مینا شاهین"...من این ادمو برا اولین باره می بینم... اقاهایه اتیکت دار و بارونی های مشکی کمردار کوتاه هیچ ربطی به امیر ندارن.... "نفس" ها ربطی به صالح ندارن....بعله.می گم که یه جایی هست بغل اون مغزت که رو درش نوشته "هیستوری" یه بیلبیلنگی داره.اونو که بچرخونی کنتورش رو صفر می کنه...

همه ی سعیم رو هم میکنم که هر ردی که از چهره شون.اسمشون. حرفشون پس ذهنم می یاد رو پس بزنم.... راحته؟ هع....

 قراره جدید هم اینه که  هر چند روز یه بار یکی از دستور پختایه دفتر مامان رو بپزم.... فردا هم قراره اون کیکی رو درست کنم که توش تیکه های موز و عسل داره.... می دونم که غذا پختن معجزه می کنه...می دونم که غذاها جزء چیزهایی هستن که اگه بهشون عشق اضافه کنی تو کمتر از چند ساعت و موقع سروشون جواب این عشق رو تو طعمشون بهت ابراز می کنن....

فک کن.خونه ای که دیزاینش گرم و فوق العاده باشه و پرده هاش اهار خورده  و بوی غذا تو همه ی ذره های خونه جریان داشته باشه.... که از جلوی خونه که رد می شی بگی هومممم این خونه آش رشته داره ناهار/ قورمه سبزی داره شام....

حالا می یام از واحد های هیجان انگیز این معماریه هم حرف می زنم. از کلاسایی که نیدونم اسمش چیه -چیدمان غذا و تزیینات گل و...- و بعد از تموم شدن دوره ی سه ساله ی این معماریه می خوام شروعش کنم....

 

یا می تونمو می شم کسی که می شناختید یا نه...یا نه و قطع امید می کنید ازم...

فک می کردم یکی دیگه از سه شنبه هاییه که قراره با بچه ها جمع شیم و هی حرف بزنیمو حرف بزنیم. بچه ها سینما هم خواسته بودن. بعد کنسلش کرده بودن شیفتش داده بودن به تئاتر.باز گفته بودن نه سینما... اما اول و اخر همه شون من دلم فقط کافه خواسته بود که بشینمو یه بند از رابطه خواستن حرف بزنمو عر بزنم واسه هفته ی پیشم...و برای چندمین بار  ناباوریمو از رفتار اقا غوله بگم...و باز بقچه ی تجربه هامو باز کنمو دونه دونه درشون بیارمو مرثیه بخونم و انتظار داشته باشم که بچه ها حق رو کاملن و خیلی بیشتر از کاملن به من بدن.... و اینکه همه ی بدبختیا و غصه ها و کمبودها و نشدنها و چه و چه و چه ی زندگی من رو بندازن به گردن دنیا و روزگار و خدا و نکبت و فیلان....
که گیر بدم به چیزایی که تو اخرین سنگرم  تنها دلیلی که تونستم پیدا کنمو همه ی نشدنها رو به گردنش بندازم رو از  قد و قیافه و کوفت و فیلان بود رو به اونها برای باره  صدم بگمو دوره کنمو بچه ها هم گوش کنن و تایید کنن و دو تا مثال در راستای تایید گفته هام بزنن و از تجربه ها و شکست های خودشون بگنو سرامونو واسه هم تکون تکون بدیم و بغل بشیم برا غصه ها و گریه ها و افسردگی هایه هم
بعد نرگس شروع کرده بود به گفتن اینکه تو زندگی من ِ پرستو  هرچیزی هرشکلی هست، تنها چیزی که خیلی خوب به چشم می خوره ازش ناامیدی ه...بعد داشت هی یه حرفهایی که می زد می شنیدم بعدتر اما ربطش رو با خودم پیدا نمی کردم. نمی فهمیدم اینا چه ربطی به پرستو داره؟... بی اعتمادبنفسی....نامطمئنی...ناامیدی....
می شنیدم ، همه ی توانم در جهت گوش دادن بودن اصن هم نمی خواستم خودمو توجیه کنم اصلن...اما نمی فهمیدم...نمی دونستم دارن از چی حرف می زدن...نمی دونستم چه بلایی سرم اومده.نمی دونستم تو این 4-5 سال از چی تبدیل به چی شدم...که میناهه با کی دوست بوده و کسی که الان روبه روش وایساده یه ادمیه که تمام کرک و پرش ریخته...میناهه داد می زد که نگرانمه.نرگس با همه ی توانش و همه ی واژه هاش داشت می گفت نگران ادمیه که می شناخته...و من ادمی بودم پیششون که همیشه بودم، مانتو نوئه رو پوشیدم، ارایش کردم براشون، تاااااااازه لاک نارنجی زدم به افتخار پیششون رفتن، اشک ندارم، گریه ندارم...مث همیشه م با یه تجربه ی شکست و غر و نق جدید...همین....من اما درکشون نمی کردم، می دونستم تغییر کردم می دونستم یه سری کارها رو می کردم که الان نمی کنم اما...اما فکر نمی کردم که شرایطم، نگاهم طوریه که ادمهایه اطرافم حق نگران شدن دارن...
الان هم نمی دونم....بچه ها نمی فهمم، نمی دونم چی می خواید بهم بگید.... نمی فهمم کجایه زندگیمو دارم اشتباه می رم، که میناهه نگران چه مردابی هستی تو زندگیم.... نرگس همه ی راه رو تا خونه، همه ی ساعتهایی که تا اولین مسج رو بت بدمو بگم که هیچ کدوم از حرفات رو نفهمیدم داشتم فکر می کردم، داشتم به خودم، به ادمهام، به تجربه ها و رابطه هام فکر می کردم، به حرفات...اما نمی دونستم حرفهایه تو رو ، دادایه از سر نگرانی میناهه رو به کجای زندگیم وصل کنم....
از جسارت من حرف می نید، بعله خودم هم می دونمش...اما قوربونتون برم من 70 درصد زخمایی که رو تنمه همه ش از جسارت بوده و بم حق نمی دید که با همه ی زورم دور شم از این جسارته؟؟؟؟
چرا هنوز تویه من دنبال این جسارته می گردید؟
وای چم شده من....دارم توجیه می کنم؟ نمی خوام توجیه کنم. متقاعدتون می کنم؟حتی اگر بخوام ذره ای به فکر این باشم که با کلمه ها فضا رو جوری بچرخونم که متقاعد بشید و بگید حق با منه...دارم چیکار می کنم؟

*بیشتر و بیشتر حرف می زنید و من گوش می دم همچنان... مث مریضی که رفته یه ازمایش دیگه بده و حالا فهمیده سرطان داره.چه بدونم شایدم بارداره... بعد تو شُکم هنو...و خیلی گیج

حرف بزنید....گوش می کنم..بالاخره یه جا می فهمم

**هی نرگسی...صدات تو گوشم زنگ می زنه و هیچ وقت هم یادم نمی ره:" من مطمئنم خدای من و تو اخرش سورپرایزمون می کنه"...مهم نیست چقدر باورش داشته باشم.مهم نیست یادم بمونه...هیچی مهم نیست...فقط اون رعشه و اشکی که اون لحظه ی این حرفت که برام داشت یه دلخوشیه...یه نگاه به اینده

هیچ وقت فکر نمی کردم همچین ادم خرفتی بشم....چشمامو به واقعیت ها بستم؟

یک چیزی رو خیلی خوب می دونم، اعتقاداتت هیچ ربطی به اتفاق هایی که برات پیش می یاد نداره.... یعنی یک جایی همه ی اون چیزی که بش باور داشتی کامل زیر سوال می ره اما تو همچنان به درستی اون معتقدی، و اینکه تو یک زمان مشخص و حتی توی زمانهای مشخص پیش نیومده دلیل بر اشتباهیه اون اعتقاده نیست...حداقل برای من...یعنی چی؟ یعنی اینکه ادم می تونه مثل من احمق باشه، اما باز باور داشته باشه به پیش اومدن "معجزه "ها....می تونه هنوزم چیزی مث اخر فیلم "بوی پیراهن یوسف" تو ذهنش نقش بسته باشه، که به "اخر"هایی مثل اون باور داشته باشه....

باید احمق باشی مثل من، اما بعد اینهمه جستن و پیدا نکردن باز این فیلم "extremely loud, incredibly close" رو ببینی و روی یه برگه A4 سبز رنگ بنویسی "not stop looking " وبچسبونی بالای میزت باورش داشته باشی...و عمیق هم باورش داشته باشی حتی

می گم که باید احمق باشی مثل من، که بزرگترین جستجویی که همه ی این سالها کردی "عشق" بوده باشه و به تنها چیزی که نرسیده باشی، حتی ذره ای از  همین "عشق" باشه.اما باز یاد فیلم سینمایی 1 "س***ک....##س اند سیتی بیفتی ، که دخترسیاه پوسته ، سنت لوییزا؟؟ اگه اسمش درست یادم مونده باشه، همیشه یه جاسوییچی "love" همراه خودش داشت و همه ی پس ورداش همین کلمه ی لاو بود، و باور داشت که یک روزی و یک جایی این عشق رو پیدا خواهد کرد...و من همچنان همه ی خیابون ها رو، همه ی مغازه ها رو می گردم تا همون love جادویی خودم رو که برام مهم نیست جاسوییچیه، اویزه کیفه، عروسک کوچیکه، هرچی، هرچیزی که بتونم هر روز با خودم داشته باشمش- پیدا کنم...و بعضی وقت ها هم می شه که ژاکلین تو اون پستش بیاد واسه هرکی یه پیکچر هدیه بذاره و هدیه ی من بشه یه گردنبند لاو.... حتی دنیا هم می دونه که من دنبال چه چیزیم....و همین دنیا یک روزی بهم خواهد دادش...

می گم که با همه ی این ادمهای مختلف،  با همه ی این تجربه های ریز و درشت و عمیقن زشت که در مورد مردها و اگزکتلی در مورد "لاو" داشتی باید مثل من احمق باشی که انقد راسخ و انقد عمیق به پیدا کردنش تو یک جایی از زندگیت  ایمان داشته باشی....

کی می ره این پلاستیک رو از پشت در می یاره تو؟؟؟؟

در یخچال رو که باز کرده بودم، تیکه های برش خورده ی لیموترشایی که اضافه اومده بود  رو تو ظرف بدون در دیده بودم، حالم رو بد کرده بود.....ینی یه طوری که نباید من رو یاد همون 5شنبه ایه که قد یک ساعت مامانتینا برای اولین بار و اخرین بار اومدن خونمون می نداخت..... یاد حساسیت چند ساعته ی صبحم که به مامان می گفتم این لیوانا خوبه برای شربت؟ مامان می گفت اره خوبه، می گفتم نه، خوب نیست... زیادی ساده س..این یکی چطوره؟ منتظر جواب مامان نمی شدم، رنگ گلاش صورتیه، با رنگ شربت که نارنجی –زرده جور در نمی یاد...با تیکه های لیمو و برش لیمو بغلش خوب نمی شه...اون یکی لیوانا هم  خوب نیست، به رنگ پیش دستی زیرش  نمی یاد...یاد شب قبلش و  دوره کردن انواع و اقسام نوشیدنی های خنکی که مامان تو همه ی این چند وقت بلد بود می انداخت منو...که من می گفتم نه، این توش شیر داره، شاید تیست شیر رو دوست نداشته باشن...نه اون یکی سیب رنده شده داره، شاید مخلوطش رو با دارچین دوست نداشته باشن.... انقد این نه و اون نه کرده بودم که رسیده بودیم به همین شربت دو رنگ مامان....

خواسته بودم ظرف لیمو ترش رو چپه کنم تو سینک، نکرده بودم، ظرف لیمو ترش رو هل داده بودم ته یخچال ودرش رو بسته بودم...فک کرده بودم طبیعیه رفتارم، حسم...دو روز بیشتر نیست که از ماجرا گذاشته...

اما دقیقن از همون شب تا همین حالاست که هر دیقه ذهنم یه پلاستیک می گیره دستشو همه ی وسایل پذایرایی اون یک ساعت عصر رو چپه می کنه توش و درش رو محکم گره می زنه، می بره می ذاره پشت در و می یاد می شینه..... هر لحظه دارم شکلاتایه تو شکلاتخوری رو ،  میوه های خشک تو ظرفایه کریستالو، توت خشک و مویز و انجیر توی قندون رو ،پولکی های تو اونکی قندون رو، 4 مغز توی اجیل خوری رو، شیشه ی هر دو تا شربت رو، چادر رنگیه که مامان از ذوق اومدن اینا برام دوخته رو، پیراهن سفیده رو با  پاپوش خال خال سورمه ایه  که اون روز پوشیدمو می ریزم تو یه پلاستیک مشکی و درش رو محکم گره می زنم...حتی اخر کاری دلم می خواد تلویزیون رو هم بذارم تو همین پلاستیک...بس که دیگه حتی توانایی دیدن اخبار ورزشی رو هم ندارم، هیچ ربطی هم نداره که از "تو" بگه یا نه...من "قدرت" نشستن پای اخبار ورزشی رو هم ندارم...که همه ی این سالها نه به بهانه ی تو، که بخاطر دوست داشتن این اخبار می شستم پاش و حالا فقط به بهانه ی اینکه مبادا از "تو" حرف بزنه، ساعت پخش اخبار ورزش هرجایی هستم الا تو پذیرایی و جلوی تلویزیون...اما نمی دونم  چطور می شه که همه شون باز جای خودشونن...

بذا بقیه منو دوست نداشته باشن.اصن بقیه فک کنن من ادم بد ه ام

از هفته ی پیش که خاله هه زنگ زده هی بام حرف زده، هی گفته غصه نخور و فیلان هی این جمله ش تو گوشم می پیچه : عمو خسرو انقد ناراحته که این روزا حالت خوش نیست، می دونی دیروز چی می گفت پرستو؟ می گفت اقای ر-اقا غوله- پرستو رو از دست داد، پرستو فرشته ست. می دونی که خاله، خسرو هیچ وقت الکی تعریف نمی کنه از کسی؟ ...از خودم که غصه م می شه، یاده حرف عمو می افتم و روزی صد بار جمله ش رو مزه مزه می کنم: پرستو فرشته ست....

هنوز هم باهاشون موهامو خرگوشی می بندم...

تو زندگی کادو زیاد گرفتم، هم کادوهای با دلیل، هم کادوهای بی دلیل...از این کادو مناسبتیا که برا تولد و ورود به دانشگاه و فارغ التحصیل شدن وعید  و کادوهایی که از سفر برام می یارن، همون سوغاتیا  .... و کادوهای یهویی که بیشتر از طرف دوستام بوده، از طرف میناهه بیشتر....

می دونی ادم های متمولی که برام کادو می خرن خیلی مزه نداره برام، انگار که مثلن هر لحظه یادشون بیاد برن پشت یه مغازه و فقط برای رفع تکلیف هر هدیه ای با هر قیمتی برات بخرن...

شوهرخاله هه سفر خارج از کشور خیلی می ره، هر دفعه هم برای من چیزی می یاره....بعد هرچقدر جلوتر که می ره  کادوهاش برام فوق العاده تر می شه... کتونیایه ادیداس ونایک وکالجا و سویشرت هایه هیجان انگیز و تیشرت های مارک دار...اما بین همه ی این کادوهاش ، کادویی که دفعه ی اولی برام گرفته بود، حدود 7-8 سال پیش بود، سوم راهنمایی اینا بودم.... برام دو تا کش مو زردرنگ  اورده بود که روش  طرح هیولا داره، گل سرش خیلی زشته :دی ...اما لذتبخشترین کادویی ه که تا حالا گرفتم و باارزشترین... هیچ وقت یادم نیست که عمو کی اومد تو خونواده مون، اما از یه جایی به بعد دیه همیشه بود ... ورودش به خونواده ی مامان خیلی غیر عادی و پیچیده س...و واسه همین پیچیدگی و نرمال نبودن نوع حضور عمو بینمون ،این یاده من بودنه تو اون ور دنیا برام ارزشمندترینه...و البته نوع هدیه ای که برام خریده، که انقد منو می شناخته که بدونه پرستو با این سن و سال هنوز عاشق جینگلی جات عروسکیه....

و لذتبخشترین هدیه ی بعدیش یه ست اتود و خودنویسیه که از کره برام اورده....شوهرخاله هه جزء محبوبترین ادم های زندگیمه، نه بخاطر کادوهاش...جزء ادم هاییه که برای رفع تکلیف و از روی وظیفه به کسی محبت نمی کنه...الان هیچ وقت برا پسرداییه کادو نمی خره، از هیچ کجا...هیچ وقت....از این ادمهاییه که اگه بات صحبت می کنه، اگه شوخی میکنه، اگه مسج های خنده دار برات می فرسته فقط به این دلیله که دوستت داره....و من می میرم این دوست داشتن هایی که مطمئنی بهشون...

از فیلم/سریال دیدنهام...

سیزن شیشم  این سریال دسپرت بود، اپیزودایه اخرش....اونجایی که سوزان بخاطر فایننشال پرابلمش مجبوره خونه ش رو اجاره بده. بعد لوازم اضافیش رو تو سیل یارد-حراج خونگی- می خواد بفروشه..."ام.جی" بعد از حراج اومده می گه مامان دایناسورم کو؟ سوزان می گه گذاشته بودیش تو سیل باکس و ما فرختیمش...پسره ی 7-8 ساله یه نگاه نفهمیدنانه ای می کنه و می گه سیل باکس چیه؟...بعد اونجاست که سوزان و مایک می فهمن که دایناسوره اسباب بازی اضافه هه ی پسرک نبوده..مامانه قول می ده دایناسوره رو براش برگردونه....می ره جلو در همسایه هه که این عروسکه رو برا نوه ش خریده، ازش می خواد که پسش بده.بعدتر اونجاست که می بینه نوه ی اقا پیره کر و لال ه...هع، و به هیچ وجه نیتونن دایناسوره رو از بغلش جدا کنن

سوزان و مایک که برمی گردن، "ام.جی " روی پله ها منتظرشون بوده تا می بینتشون می پره جلو و می گه:

 

-Where is he?

+I am sorry sweetie, Rex is extinct

*yeah buddy, I am sorry. we couldn’t  get back it for you

-but its mine. That’s not fair

+M.J  that’s life .life isn’t   always fair. sometimes you be a good person and you could do the right things but life  still wont give your dinosaur back….

 

 بعله جانم....همین طور دیگه، جاهایی که گیر کردی و فک می کنی این انصاف نیست، این حقت نیست، که هی می گردی تو خودت ببینی اخه کجاها اشتبا کردی، که چیزایه درشت که هیچ چیزایه ریز هم پیدا نمی کنی تو خودت، که هی می خوای خودت رو ، فلان کار اون روزت رو، بیسار نگاه و حرف این یکی روزت رو مقصر بدونی تا شاید واسه این اوضاع زندگیت دلیل پیدا کنی، بیشتر از این نگرد جانم ، از خودت بکش بیرون.... جوابت همین قدر ساده س، زندگیه و زندگی دقیقن همون چیزیه که همیشه منصف نیست...

 

ای اقا

هیشکی اندازه ی من نیدونه این اقا اصفهانی چی می گه وقتی می خونه:

چه در دل من

چه در سر تو

من از تو رسیدم به باور تو

ینی دقیقن ذره ذره تو این ۲ سال از بودنت به باورت رسیدم/ رسوندیم و حالا؟...

از فردا چیزی نمی دانم اما پس فرداها همه چی را از تو می گیرند....

اینکه ته پست پایین یه خداحافظ نوشتمو کامنتاش بازه یه جور تقلبه انگار...که بچه ها من رفتما اما بیاید هی اینجا با هم حرف بزنیم......یه جور راه برگشت انگار..یه جور اینکه نه، اینجا تموم نشه.... که بیام هی هر بار بیشتر و بیشتر تو کامنت دونیه باهاتون حرف بزنم

شاید باید می یومدم پارگراف ها توضیح می دادم خودمو، توجیه می کردم اون پست و این پست و هزار تا چیزه دیگه....بعد قرار بود وقتی فردایه زندگیم چیزی بم داد بیام پیشتون و بگم و الان  دقیقن اومدم از دهان و دندون های خونی زندگی که منو بلعیدن حرف بزنم....بعدترتر من ادمیم که از توضیح دادن متنفرم و همه ی اون پارگرافا انگار خود به خود قورت داده می شن این وسط پس...

اینجوری می شه که انگار بیام از وسط براتون تعریف کنم... من همیشه از وسط تعریف کردنها، از وسط شروع کردنها رو دوست دارم...

صبح که بیدار شده بودم حس می کردم حالم باید خیلی بد باشه، صبح امروز نه، صبح دیروز هم نه، صبح یکشنبه....چشمامو که باز کرده بودم یادم بود چه چیزهایی رو تجربه کردم اما اون حس مصیبتی که باید می داشتم رو نداشتم...حتی اینم ناراحت کننده بود...من، من حق داشتم ناراحت باشم، حق داشتم چند روز زار بزنم، که هی عزیز جون و خاله زیبا و خاله زیور زنگ بزنن و مرتب حالمو بپرسنو، بابا شبا از شدت غصه ای که تو چشامه مث دو شب قبلش عرق سرد کنه و خوابش نبره...که .... که حق داشتم افسرده شم بعدش...که حتی منتظر بودم که افسردگی بگیرم...که بیدار که می شم حوصله ی صبحانه خوردن و بیرون رفتن نداشته باشم...که بیرون که باید برم حوصله ی تو اینه نگا کردنو نداشته باشم چه برسه به ارایش...که قلبم یه حس سنگینی کنه.... اما وقتی که بیدار شده بودم فقط تمام اتفاقها یادم بود و یه حسی که ناراحتی بعدش نبود...

دو شب قبلش که سرباز کچل بی ریخت تو فایل غصه های زندگیم قرار گرفت....همون شب حس می کردم یه تاریکی مطلقیه که دارم ذره ذره توش فرو می رم...می دونی خیلی فرق می کنه که تو زندگیت کسی نباشه اما کسی پس ذهنت باشه...و وقتی حتی ادم پس ذهنت هم گره هاشو از ذهن و فکر تو باز میکنه تو می مونی و تو... بعد همه ش می گفتم نه، اقا غول مهربون بعد از 2سال ، 2 سال اصرار و خواستن و خواستن و خواستن و اصرار بالاخره داره واقعی می شه....که فردا اتفاق خوبی ا زش شنیده می شه....بعد؟ حتی نتونست 10دقیقه  در برابر دلیل غیر منطقی مامانش وایسه...دلیل مامانش؟ من 179 متری برای پسر 2 متریش کوتاهم....من!!!! من دختر کوتاهیم برای پسرش.... و قرار گرفتن تنها 2تا ادمی که داشتی تو پس ذهنت که هر از گاهی بهشون فکر کنی به طور مطلق تو فایل "فوربیدن "ها قرار گرفت...هع

و پسره ی 30ساله حتی نتونست از خواستن خودش، از خواستن من به اندازه ای که ارزش 2 سال اصرار رو داشته باشه حمایت کنه

صبحش که بلند شده بودم هیچ حس دردی واسه از دست دادن همین دو نفری که به فاصله ی یک شب از دستشون داشتم نداشتم...دیدی می گن برزخ یه جایی بین این دنیا و اون دنیا...بین بهشت و جهنم.....بذارید بهتون بگم برزخ جایه کوفتیه...برزخ جایه کوفتیه..نیدونم دزدان دریایی کاراییب چند بود این جانی دپ تو یه سرزمینی بود که همه چی سفید بود، همه چی بود و نبود...که هیچی ، هیچ معنی ای نداشت...که انگارزمان و مکان رو یه برش نازک دادی و بین اون لایه رفتی ... بعد منم همینم...ینی نه اینکه ناراحت نباشم، نه اینکه درد نداشته باشم، نه اینکه بگم عه! نشدید؟ خب اشکال نداره به یه ورم....اما اینطورم نیستم که بگم الان خیلی غصه دارمو حال پا شدن ندارمو شب و روز دارم گریه می کنم....الان یه جاییم که هوا هست اما هوا نیست...لبخند هست اما لبخند نیست..درد هست اما درد نیست

اینجا جاییه که من شب قبل از اقا غول مهربونه فکر می کردم اگه خبر خوبی از اقا غوله نرسه یا خودکشی می کنم یا رو حرف های این چند وقته ی بابا که هی می گه برو ایتالیا، برو مالزی برو کوفت پا شم برم...بعد همون لحظه انقد دقیق می دونستم که هیچ کدوم رو عملی نمی کنم اما این رو هم می دونستم که یا یکی از این د ورو انجام می دم یا انگار انتخاب دیگه ای برام نیست...بعد خودکشی نه واسه این دوتا...خودکشی واسه اینکه تنها ادم های زندگیم بودن/حتی  تو ذهنیت و از دستشون دادم و هیچ ادم دیگه هیچ جایگزین دیگه و ایضن هیچ حاله دیگه برای دوباره خواستن یک ادم جدید، یک تجربه ی جدید برام نبود....دیدی تو تست روانشناسا می پرسن وقتی به یه مشکلی بر می خوری اولین خودکشی به ذهنت می رسه؟... و من یه سالی هست که نه تنها اولین بلکه تو اون لحظه تنها راه حل ذهنمه...بعد فک می کنم اینهمه نوشته ها لابه لای دفترام چی؟اینهمه دفترچه ها چی؟...یه یکی اگه بخواد بخونتشون فک می کنم داره خاطرات یه رو*س****پی رو می خونه...و من؟ نیستم که بخوام دفاع کنم بگم کجاها واقعیته کجاها ذهنتیه..کجاها کوفته....

و الان من جاییم که کلاسایه بسکتبالشو می ره، و 22مهر کلاس معماریش شروع می شه، شبی یه فیلم می بینه و بغل صفحه ی 70کتاب "شبی از شب ها مسافری" تا خورده و منتظره که ادامه داده شده  ...به همین مسخرگی...به هممممممممممممین مسخرگی