من امروز خوشبخت بودم...من امروز ابي بودم

امروز رنگش آبي بود. وقتي با مامان و بابا توي آشپزخانه داشتيم ٣٠ تا ساندويچ كوكوسبزي براي كلاس داداش كوچيكه درست مي كرديم. همان وقتي من خيارشور و گوجه فرنگي خورد مي كرديم، مامان سبزي ها را در تابه مي گرداند تا ابش خشك شود و بابا خمير توي نان باگت ها را خالي مي كرد....به گمانم خوشبختي رنگش آبي است، و همين قدر ساده ست... همين قدر بي حاشيه اتفاق مي افتد. وقتي خط چشمم را مي كشيدم كه حاضر شوم و به قرار ساعت ١٢:٣٠ با سمي برسم داشتم توي ذهنم از امروز عكس مي گرفتم...

امروز رنگش آبي بود. وقتي با سمي و مرضي ناهار مي خوريم وحرف مي زنيم و انقدر شوخيه ديوانه وار سه نفره مي كنيم كه خنديدن اتفاق بولد امروز مي شود...بلند و زياد و باصدا خنديدن 

امروز رنگش ابي بود. وقتي از همان سركوچه ي عزيزجون قدم مي زدم تا به انتهاي كوچه و به در خونه ي عزيزجون برسم.به پلاك ٥٧... خوشبختي يني اينكه بخاطر مسافرت فردا صبح عمو خسرو، شب يلداييه خونه ي عزيزجون امشب برگزار شه، كه ادمهاي خونه ي عزيزجون مي دانستند شب يلدا بهانه س.دور هم بودنه است كه بايد اتفاق بيفتد.حالا در طولاني ترين شب سال يا دو شب قبلش...مهم هندوانه ايست كه قاچ شد و اناري كه با گلپر خورده شد و اجيلي كه مثه هميشه بادوم هايش سهم من شد....خوشبختي همين بود كه هنوز عزيز جون را داريم.كه من هنوز هم مي توانم توي بغل عزيزجون قايم شوم.كه سرم را بگذارم روي سينه ش و با قد ١٧٩ ولو شوم توي حجم اغوشش.خوشبختي يني همين كه بي هوا هي عزيز جون مرا بوس كند. هي ننه قوربان بهم بگويد. عزيز جون مقدس ترين "وجود" توي زندگيه من است...

از كتاب خوندنهام...

نزديك شش سال ميان نوشهر و محموداباد بانويي آسوري مهمانسرايي را اداره مي كرد.خوراك ماهي لذيذ و مشهوري داشت، با بستني هاي تمشك وحشي، پسته و بادام و توت فرنگي كه در اتاق دربسته تركيب مي كرد، از فوت و فن كار كسي باخبر نبود و با خامه هاي مخروطي، محصول شير گاوهاي هولشتاين كه در سراسر باغ ازادانه مي چرخيدند، آنها را زينت مي داد.

بناي مهمانخانه با نماي سفيد و شيرواني سفال اخرايي كه سايه روشني چون فلس ماهي داشت، پشت رديف درختان اشن و زبان گنجشك، در انتهاي جاده ي پرپيچي دور از نظر مي ماند..


              شبهاي تهران/ غزاله عليزاده


* بانو عليزاده قصه هاشو يه مدلي ميگه كه تو رو مي كَنه مي بره تو دنياي خودش، اين خانوم بلده اين كارو...اخ كه "خانه ي ادريسيها" بينظير بود. اين روزها "علي" منو ياده "وهاب" خانه ي ادريسيها مي ندازه. گرچه علي خوشكلتره اما استايل همون  استايله....

يه كتابخونه چوبي، از اون چوبي تيره ها كه بو داره. برم تو نُت دريمم بنويسم زيرش: دان ؛)

اينكه دو-سه سال پيش بود كه با همه ي دلم خواسته بودم كه يه تغييره بزرگ تو زندگانيمون ايجاد شه... يه اتفاقي كه حال و هوايه دنيامو عوض كنه اصن. گفته بودم حتي كه اصن اين تغييره عوض كردنه خونمون باشه... ١٥ دي ماه خونمون عوض مي شه. محله اي مي ره كه دوستش دارم و فاينالي همه واسه خودمون يه اتاق داريمهم من، هم دو تا داداشيا و مامان وبابا، يه اتاق با كلللي پرايوسي. همه ي اين روزا به خريد كردن مي گذره. به گذروندن تايمم تو همه ي مغازه هايي كه دوستشون دارم،تو اكسير و هارموني و وَنِسا و سالووني و ياتاش وخانه ي چوب و انصار لوستر و چيلك و چوبكده.... چوبكده؟ هع، اينكه رفتم سرويس اتاقمو از اونجا انتخاب كردم ديوونه ترين اتفاق دنيا مي شد باشه... اينكه هممميشه ي هميشه وقتي وليعصرو قدم مي زدم دلم جا مي موند پيش چوبكده، اولين دفعه اي كه فك كرده بودم يني يه روز مي شه برم توو اين مغازه و خريد كنم، سوم راهنمايي بودم، شايد كمتر شايد بيشتر...خوب يادمه كه حس كرده بودم اينهمه خلوص چوب منو ميكشه. لازم نيس بگم كه من ارادت خاصي به چوب دارم؟ اينكه كتابخونه م و تخت و ميزتوالت و كمدم چوبه خالصه، ساده و خوش بو.... و من مي تونم اين حالت متشخصانه ي وسايلمو بميرم..يا .اينكه اين روزا لابه لايه كاليته ي پرده و كاغذ ديواري عمللللن از ذوق خفه مي شم....اخخخخخخ كه پارچه ها منو مي كشن، تافته و سيلك و تور و دانتل و اوفففففف... اخخخخخ كه اين كاليته ي پارچه هاي اسپانيايي رو من صد دفعه ورق زدم، واييي از كاغذ ديواري...و حس كردم كه چقد يه ادم مي تونه خوشبخت باشه كه درسي رو داره مي خونه كه مي ميرتش؟ ... و الان؟ حس مي كنم همه ي چيزايي كه يه روز فكرشو كردم، يه روز خواستمش بدستش دارم ميارم... خيلي ملو و دونه دونه...پس تو "خواستن" اقاها اشتباهم كجاس؟ اومممم... حتي شده اقاهايي دقيقن با همون ديتيلي كه تو ذهنم بوده تو زندگانيم بهشون بر خوردم يا كسي كه دوس داشتم باهم باشيم اما يه درصد هم فكرشو نمي كردم كه بم پيشنهاد بده ، باهم اكي شديم، باهم ديت داشتيم. بهم پيشنهاد داده....اما....اما اشكال كارم كجاس كه اقاهام نمي مونن؟ كجاي كارم ايراد داره كه از دستشون مي دم؟...تو تعريف كردن اقاهايه زندگيم، رابطه هام چي رو جا انداختم، شايد دفينيشنم كامل نبوده...  من هممه ي چيزهايي كه مي خوام رو تو زندگي بدست اوردم، آپ تو نَو حداقل، پس اينجا چي داره ميلنگه كه هي داره نميشه؟

اينجورياس

ما مي تونيم خيلي خوشبخت باشيم، همه ي چيزهايي كه براي خوشبخت بودن لازمه رو همه رو يكجا باهم داريم، هممممه رو....ما فقط شعور ِ خوشبخت بودن رو نداريم

كاش بم فرصت مي دادي...

هيچ وخ دوس ندارم مامان بشم.... نمي تونم تصور كنم اگه يه روزي بميرم، بچه م چقد غصه مي خوره، چطو زندگيه طفلكم از حركت مي مونه...

همينطوري نشستم دارم برا آرمين گريه مي كنم. نمي خوام بچه م بدون من حس كنه زندگيش تموم شده. گريه مي كنم واسه آرمين كه اول دبيرستان مردود ميشه، سيگاري ميشه و تمام ارامشش رو تو جاده چالوس مي بينه... دلم مي خواس تو بغلم قايمش كنم، براش يه خونه ي گرم بسازم و نشونش بدم كه ميشه هرشب بيرون نموند.كه ميشه خونه هم جايي باشه كه تو دوس داشته باشي برگردي توش...

هيچ وخ نمي خوام مامان باشم. هيچ وخ... 

درد ادمها را تغيير مي دهد..

* حالم چو دليريست كه از بخت بد خويش

در لشكر دشمن پسري داشته باشد

** الان حالم خوش نيس، بلدم نيستم خوبش كنم...يني نه اين مدليه كه بگم اكي مي خوام تنها باشم و بعد از يك رابطه ي ناموفق و فيلان بودن با خودم رو انتخاب كنم و از اين چُسيا و فيلان...نه اينطور كه بخوام كسي بياد حالم رو خوب كنه، رابطه اي داشته باشمو فيلان.حاله گهي دارم خلاصه...از اين مدلا كه حاله خراب من دگر خرابتر نمي شود و اينا...يك جايي گهي، توي يك حال گهي گير كرده م.نه مي توانم خودم حالم را خوب كنم نه مي خواهم كسي حالم را خوب كند...نه تنهايي مي خواهم نه رابطه...اما حتي اينطوري هم حالم خوب نيست. ...

*** در قانون فيلان نيوتن مثال نقض اورده م. همان قانوني كه مي گويد انرژي از بين نمي رود و از حالتي به حالت ديگر تبديل مي شود..اقاي نيوتن همه ي انرژي هايي كه من فرستاده م از بين رفته اند، پاسخگو هستي؟ 

**** سمي مي گويد پرستو براي من ادمي است كه هرچه مي خواسته بدست اورده، قسم مي خورد براي اين حرفش.مي گويد ٢٠ مي خواستي؟ درس مي خوندي ٢٠ مي گرفتي.كنكور مي دادي قبول مي شدي.معماري مي خواستي الان مي خونيش.زبان؟ اكي ش ميكني. مي خواد فيلم بين شي؟ مي شي.كتاب؟ از هرچيزي يه نخ داري...الان چرا مثل يه ماهي از حوض افتادي بيرون و داري له له مي زني؟...

هيچ كدوم از اينا كه گفته بدست اوردني براي من محسوب نميشه، موفقيتي نبوده..."بدست اوردن" يعني شدني كردن نشدنا.هيچ كدوم از اينا نشدني نبوده

بيخود كردي الان فكراتو كردي... با اينكه بيخود كردي كاش يكي بياد نجات بده زندگيتو

* روزايه پاييزيم داره خونه ي سمي مي گذره، خستگي روحم رو تخت مرضي جا مي مونه...وقتي امرو مرضي گفت تو خواب حرف مي زدم و مي گفتم :نرو...حس كردم چقد طفلكيم

** ديگه لازم نيست ٥ صبح بيدار شم و به تكستايه اول صبح تو و سلام صبح بخيرايه تو جواب بدم... ديگه منتظر نيستم ٢بشه ٢:٥ ديقه و تو بشيني توي ماشين و همينطوري كه داري خودتو توو ماشين گرم ميكني به من زنگ بزني...ديه شبا توام وسط تكستا خوابت نمي بره... منم وقتي جواب دادنت يه كم دير بشه با لبخند نميگم : خوابش برد لابد

*** اين اسپري -ه "إكو" لامصبه...لامصصصصب

**** يكي يكبار ديه بام جوري رفتار كنه كه متناسب رفتار با يه خانوم نيس، مي خواد راننده تاكسي باشه، مي خواد يه اقايي باشه كه مي خواد باهم ديت داشته باشيم، دوست باشه، خانم منشي -ه اقاي دكتر دندونپزشكم باشه، فروشنده باشه جوري جوابش رو ميدم كه دفعه اخرش باشه با يه خانوم متشخص اينجوري رفتار ميكنه...بسّه ديه انقد بي ادب و پررو بودن و بي شعور بودن و بي احترامي كردن به يه خانوم...من يه خانومم و بايد بام مناسب يه خانوم  رفتار كنن

***** اينجا روزا بدون تو شكله غمه....هيشكي نميدونه دنيام جهنمه

احساس من به تو يه حسه مبهمه....بي تو مرگه من مسلمه

....لحظه به لحظه ي بودن با تو رو دوره كردم...من خدا رم خسته كردم

تنها نشستم و عكساتو غرقه گريه كردم...ديگه رو به مرگم، بگو برمي گردم

اختصاصيه "سمي و جانان "جان جانم

خيلي خسته م، خيلي تر خوابم مياد... ميخام بذارم واسه فردا گفتنش رو، اما نميتونم...

شايد خيلي طول و تفسير داشته باشه اما خلاصه مي گمش: از خواستنت، از خواستنش دست نكش جانان...شايد يه لحظه هايي ناراحت ميشم از همه ي ناراحتيا و گريه ها و غصه خوردنات و ميگم بش بگو نمي خواي؟ خب نخوا و راهتو بكش برو...س مي گم اما، نرو شوما.من اندوهت اذيتم ميكنه تو اما يادم بيار هردفعه كه چقدر عاشششقي، چقدر بي "او" نمي توني زندگي كني

لحظه هايي كه داشت تعريف مي كرد خاله هه اون لحظه هايي كه توي ماشين نشسته بوده جلوي خونه ي دختري كه عمو خسرو رفته بوده واسه خواستگاري و زار مي زده و فقط مي گفته خدااااااا....يا لحظه هايي كه ميگه هم خسرو جوابش اكي بود هم دختره.ميگه چند شبانه روز رفتم حرم امام رضا، ميگه هيچي نميگفتم فقط اشك ميريختم.ميگه مطمين بودم مي ميرم....يا اونجاهايي كه ميگه هميشه به خسرو مي گم، خسرو اون كسي باعث شد ما باهم باشيم تو نبودي، تو نخاستي.خدا ديد كه چقد عاشقتم دلش به حال من سوخت تو رو داد به من... رو به مامان ميگه زهرا يادته زنگ زده بودي به خسرو گفته بودي كاره شما دوتا شدني نيس؟ خواهره من نمي تونه دل بكنه، زنه، احساسش بيشتره شما بريد اقا خسرو... ميگه اين روزا كه ايلين تو يه چيزي سماجت ميكنه و تا بش نرسه ول نىيكنه خسرو مي گه اين اخلاقت به مامانت رفته، مامانش نشدنيا رو هم با سماجتش بدست مياره...مي گه خسرو هميشه مي گه بم، خدا پيش دله تو و عشق تو كم اورد 

من كه هيچ وخ عاشق نبودم سمي، جانان...اما خاله هه امروز تو ماشين قسم مي خورد به خداونديه خودش كه اگه چيزي رو از هممممه ي دلتون و مدوام ازش. بخوايد بهش مي رسيد....منم سرزنش نكنيد كه دردم نياد از اينهمه اشك ديدنتون....

از؟ از عشق

اول پرتقال را توي بغلمپرپر مي كنم
بعد خدا را توي بغل تو.
اول پرتقال رالاي دندان هاي خودم می گيرم
بعد آب پرتقال راتوي دهن تو قورت می دهم.
اول دست هاي پرتقاليم رامي مالم به لب هاي خودم
بعد لب هاي پرتقاليم راروي لب هاي تو پاك مي كنم.
اول دست هاي تميزت رابا لب هام پرتقالي مي كنم
بعد دست هاي پرتقاليم راروي لب هات تميز م يكنم.
اول لب هام را با پوست پرتقالخيس مي كنم
بعد صورتت را با لب هامپرتقالي مي كنم...
حالا چند تا بوس شد؟
+عباس معروفي

نمي خواد؟ خب نخواد

*گريه كردم...نبايد گريه مي كردم لابد. بايد بعد از شنيدن حرفهاي صابر و دونستن نظر ميناهه مثله ابراهيم گلستان با يه لحن بي قيديه تموم ميگفتم : نمي خواد ديه ببينتم، بنظرش عوض شدم و هفته اي ٢-٣ بار دلش هوامو نميكنه؟ خب نكنه... دقيقن به همون بي قيديه "خب" فيلان... گريه كردم اما. چون در برابر خيلي ادمها ازش دفاع كرده بودم، خيلي ادمها كه منو براي دوست بودن با ميناهه سرزنش كرده بودن و كلي دليل و فيلان پشت هم سوار كرده بودن كه اكي نيستا باهاش دوستي. دفاع كرده بودمو گفته بودم همه ي دنيا زر مفت ميزنن و من تو دختره چيزي كشف كردم كه همه خرن و نميفهمنش... گريه كردم چون باورم شكست. گريه كردم چون بيشتر از از دست دادن ميناهه، فك كردم اگه يه روزي بياد كه نشسته باشمو واسه از دست دادن سمي گريه كنم، چي؟... كه سمي دستم و مي گيره و ميگه: دوستا همو ترك ميكنن، اما خره تو كه دوسته من نيستي، تو خواهره مني...ادم كه خونواده ش رو ترك نميكنه...حالا؟ مي تونم با همون بي قيدي بگم نخواسته اين روزا دوستش باشم؟ "خب" نخواد


** اقاي "ابي" چقد توي اين اهنگ اخرشون صداش خسته س...صداش خوابيده روي اين ليريكه لامصبببه موزيكش

 از دست من میری از دست تو میرم

تو زنده می مونی منم که میمیرم

تو رفتی از پیشم دنیامو غم برداشت

برداشت ما از عشق با هم تفاوت داشت

این آخرین باره ،من ازت میخوام ،برگردی به خونه

خودت رو عقب نگه ندار...

* مي خوام براش  بنويسم "آي ميس يو" ، شب كه مياد چك كه مي كنه ببينه كه تو لحظه هايي كه مي دونستم به نت دسترسي نداشته من حواسم بوده بهش... اما به جاش هي عكس زرافه ي ديوونه براش سند ميكنم....مي فهمه از روي اين زرافه ها يني نبودش معلوم بوده توي روزام؟...

فك كنم بايد يه چيپس و پنير سفارش بدم...


** برام نوشته" كجايي اخه؟".... دوس داشتم حسه جمله ش رو

I sometimes see you....pass outside my door

* اهنگ Hello ماله اقاي  lionel Richie .فك كنم گزينه ي خوبي است براي عصر جمعه اي


** هر روز مي گم برم اين نت دريم-مو بيارم بشينم بنويسم اين دريمامو.هر روز به بهونه ي اينكه وخ نشد ميگذره.دروغه خب اين وخ نشدنه.انگار نيدونم چي رو مي خوام بنويسم يا اصن چيزي كه مي خوامو چطور بنويسم


*** جلوي آينه كه مي ايستد، موهايش را مرتب مي كند. مثل مردي كه از جنگ با فتح برگشته با يك لحن تفكراميزي مي گويد عالي بود. چكمه هايم را مي پوشم. چراغ را مي زنم.رژم را پررنگتر ميكنم.همان رژ زرشكيه مات مانند را...بي حوصله و باعجله جلوي در اسانسور ايستاده.سعي ميكنم شماره ي سمي را بگيرم.يك بغضي توي گلويم چنگ انداخته. اخرين نگاه را به ان ساختمان بلند و پر از گل و گياه با نرده هاي مشكي مي كنم. جلوي ورودي ساختمان مي گويد از اينجا راحت مي ري؟ اوهوم تنها صدايي است كه مي شنود. مي گويد مي خواي تا بالا برسونمت؟ مي گويم مي خواهم قدم بزنم.اقاي فاتح با همان لحن شتاب زده مي گويد ناراحتي؟ سرم را تكان مي دهم. دسته ي گلي كه صبح براي خودم خريدم چون فكر مي كردم امروز قشنگتر خواهد بود را در دستم فشار مي دهم. لب هايش را بشكل بوس كوجك براي مي فرستد وچشمك هوهلكي هم چاشنيش مي كند و مي گويد: اكي پس من برم خيلي ديرم شد. شريعتي را سلانه سلانه پايين مي ايم.ساعت ٥ بعدازظهر است.صداي قار و قور شكمم را مي شنوم. اولين رستوراني كه مي رسم يك رستوران چيني است. درش را هل ميدهم مي روم داخل. به معدود ميزهايي كه سرش مشتري نشسته است نگاه مي كنم."دو نفره ها"... صندلي را مي كشم كنار.غذايي سفارش مي دهم. خودم را دوست دارم. خودم را كه برايم گل مي خرد، رژ زرشكي مي زند. هواي باران زده را پابه پايم قدم مي زند. مرا رستوران مي برد.گوشيم را بيرون مي اورم. صداي زنگ اقاي فاتح است.ريجكتش مي كنم...حس يك خانم فاتح را دارم

شايد....

* دستمو ميذارم رو اسمش، رو اسمه اخرين ادمي كه حوصله شو دارم،از راست به چپ انگشتمو مي كشم.كلمه ديليت با رنگ قرمز خودشو نشون ميده...باكس قرمزه ديليت كه پر ميشه تمام حسم به اين ادم انگار كه تو قلبم پر مي شه...لحظه اي كه منو ميكشه سمته خودش، لبش رو ميذاره رو لبم.خودمو مي كشم عقب و با ترديد به چشماش نگا ميكنم. با انگشتش اشاره مي كنه به لب پايينش زمزمه ميكنه: اين ماله توئه...لحظه اي كه گيره ي موهامو باز مي كنه و سرم رو ميذاره رو متكا، هيچ مردي گيره ي موهاي يك زن رو انقد سافت و شاعرانه باز نخواهد كرد..لحظه اي كه تيشرتشو در ميارم از تنش و فك مي كنم دلم مي خواد تو همين بغل بميرم.لحظه ي كه توي اوجه خواستنه  و نخواستنه ادامه دادن رو تو چشمايه من ميبينه و خودش رو ميكشه كنار و چشماشو ميبنده و سعي مي كنه نفساشو مرتب كنه. وقتي كه خودمو شروع مي كنم به ديوونه كردن تنش، وقتي كه تو بغل خودم اروم ميشه...وقتي كه به زور سعي مي كنه دستمو باز كنه و شكلات توي دستمو ازم بگيره، كه حاظرم بيفتم زمينو دستمو براش باز نكنم. همه ي خنده ها و قلقلكايه روي تخت....بغل خوووووب و اروم و مهربونه جلوي در موقع خداحافظي...همه ي خنده ها و شيطونيايه توي رستوران. به همممممه ي اون حس خوبا كه هيچ كس بلد نبود تو دلم روونه كنه....ديليت رو ميزنم.اشكم ميريزه و ميدونم هيچ وخ اين پسره ي ديوونه رو با همه ي شيطنتامون فراموشش نميكنم....همه ي بودنش رو از گوشيم وقتي كه هنوز جوابمو ميده پاك ميكنم چون خسته م از تلاش كردن، از جوووون كندن واسه يه حسه خوب...ديليتش مي كنم همون وقتي كه اخرين تكستش اينه كه دلم هواتو مي كنه اما درگيريم زيادي زياده، همون وقتي كه حوصله ي معاشرت با بقيه ي ادمها رو ازم گرفته


** شايد روزي كسي بيايد كه خواستنش به اين زودي ها تمام نشود...يا يه همچين چيزي


*** هيچ كس نمي تونه اينهمه خواستن من رو، و اينهمه راحت كنار گذاشتن همون ادم خواسته شده رو بفهمه.هيچ كس....

وات د فاك؟

مي ري با يكي ديگه مي خوابي، زنگ كه مي خواي بزني به يكي ديگه زنگ مي زني چون ميدوني اون با حوصله غرغراتو مي شنوه،تهشم دلت براي يكي ديگه تنگه ... هع