* این چند روز تعطیلیه همگی رفته بودیم خونه ی عزیزجون، خاله اینا از مشهد اومده بودن، طناز و شوهرش هم، دایی کوچیکه هم خودشو از شمال رسونده بود، اقا دایی اخمالوئه هم با خونواده ش اومده بودن .... بعد قبلنترها، من و طناز و مهرشاد بودیم نوه های این خونه و سه تا بودیمو از طبقه ی سوم تا همین طبقه ی اول خونه رو می ذاشتیم رو سرمون، عاشق طبقه ی مهمون خونه ی عزیزجون بودیم، پرده های بلند و پُر پنجره ی سراسریش که گم شیم لابه لای چیناش، عاشق بپر بپر روی مبلاش، عاشق اون قاب کاست هایی که اقا دایی اخمالوئه باهاشون پازل درست کرده بود، اونجایی که اسم کاستو اینطور چیزا رو می نویسن یه عکس رو برش داده بود گذاشته بود اون قسمت قاب کاست و شده بود یه عالمه قاب کاست روهم روهم که یه عکس کامل رو نشون می داد، یه پازل عمودی، عاشق تابلوهای بزرگ ویترای که داییا خودشون درستش کردن، من که همیشه لابه لای اون خطایه توهم اون تابلو بزرگه ی لیلی و مجنون محو می شدم، عاشق گرامافونشون، که هر دفعه کلی گریه و التماس که برامون صفحه شنگول و منگول رو بذارن تا ما گوش کنیم، هرچیم می گفتن نداریم، می گفتیم که چطو نوار-ش رو دارین صفحه ش رو ندارین؟، ما می خوایم با این شنگول و منگول گوش کنیم، اخرش هم با صفحه های رقص-دار خرمون می کردن....پوفففف ...بعد الان ؟ پسرداییه کله ش همه ش تو لپ تاپش بود،مسابقه ی غرب اسیایه برنامه نویسی دارن یه ماه دیه، من داشتم تمام وقت مشقایی اقا معلمون داده بود رو انجام می دادم ، طناز هم بغل شوهرش بود ....
صدای خونه ی عزیزجون قطع شده؟ نچ... ایلیا و ایلین و محمد هستن که هر سه طبقه رو بذارن رو سرشون، که وقتی تند تند و با صدا از پله ها می یان پایین، عزیز جون از این پایین پله ها داد بزنه، ننه قوربان یواش بیاین پایین....که در اتاق مهمونخونه رو روشون کلید کنن و نذارن بچه ها برن اون اتاق.....
دور دیگ شله زرد وایساده بودیم، همین دیروز ظهری بود، من و طناز و مهرشاد، طناز می گه چه زود بزرگ شدیما....
** نصف شبه، می گم من دو روزه بستنی نخوردم، من بستنی می خوام، همه گفتن کی الان بستنی می خوره؟ واااا تو این سرما دیوونه؟ بگیر بخواب پری، خوابمون می یاد ما ، اون چراغ رو خاموش کن ظهر نخوابیدم دارم از خواب می میرم...برو تو جات بکپ دیگه پری، بستنی هم بدیم الان می گه گرسنمه....خاله هه می گه تو فریزر بالا بستنی داریم، از اینا که تو دوست نداری بستنی وانیلی پاک... می گم تو این لحظه انقد بستنی بدنم کمه هر بستنی رو حاضرم بخورم...گفتم پس با این سروصداهایی که راه انداختید کسی بستنی نمی خوره دیگه؟فقط برا خودم بیارم؟.... بعد همه پا شدن نشستن تو رختخواباشون، یکی می گه برای من مربا شاتوت بیار، اون یکی می گه نه من مربا نمی خوام، اون یکی می گه مربا توت فرنگی بیار برا من، خاله بزرگه پتو رو زده کنار، همون که غر غر خاموشی چراغا رو می کرد، می گه مربا البالو تو طبقه پایینی برا من از اون بیار، مامان می گه من بستنی نمی خوام برام چای بیار، میگم ببخشید من مسئول چای نیستم، رفتم ظرف بستنی رو اوردم با پیاله ها گذاشتم جلوی مامان می گم برامون تقسیم کن، مامان می گه ببخشید من مسئول بستنی نیستم، بعله... یه همچین مامانی داریم ما، به دقیقه هم نمی ذارن تلافی رو
*** می تونستی هر چیزی بگی، می تونستی بگی عزیزم، عشقم، گلم، عمرم، قشنگم....اما گفتی "نفسم".... اخخخخخخخخخخخ که چقد اینطور صدا زدن من رو می کشه....
**** تو این روزایه محرمی، نشستم سخنرانی دکتر رو گوش دادم، سخنرانی " حسین وارث ادم".... این مطالعات، این گوش دادنایه مناسبتی یه مزه ی باحالی داره، انگار وقتی تو مکان و زمان درستش گوش می کنی/می خونیش ،سطح درکت، سطح لذتت، سطح تماست با موضوع بالاتر می ره....
***** اونجاش که ژاکلین تو ماندگارترین ترانه های ایرانی اینو زمزمه می کنه : بی تو من هیچی نمی خوام
از این عمری که دو روزه
نکنه غم واسه قلبم
پیرهن عذا بدوزه..
بعدش می گه :پیش خودم فک می کنم چطوری گفتم اینو اون موقع؟؟؟.....
******شلوار مخمل راه راه ابی- سرمه ای....
******* عکس بک گراند لپ تاپم، یه شبه...بعد یه پشت بومه که یه اقاهه دراز کشیده روش، صورتش معلوم نی، هواش هم سرده، شال گردن پیچیده دور گردنشو کت تنش کرده از اینجا هواش رو فهمیدم، بعد دستش رو گرفته بالا تر از بدنش، سرخی سر سیگارش رو بدنه ی سفیدش داره خود نمایی می کنه، بعد؟... پایینش شهره، یه شهر پر از چراغ و شب...
*******جمعه شبی شام خونه اقا دایی اخمالوهه دعوت بودیم، مهمونیه به افتخار ازدواج طناز بود.... تو اشپزخونه مامان داره با ناخن گیر این ناخن به فا***ک رفته ی من رو می گیره، چشمامو بستم فقط دارم از درد اخ و توف می کنم...شوهر دخترخاله هه بدو بدو اومده اشپزخونه به طناز جان طناز جان گفتن که چیت شد؟؟ ..... خوبه یکی این مدلی نگران ادم باشه، یکی رد ِ صدایه درد دارت رو دنبال کنه و نگران این درد برای تو باشه و به تو برسه بپرسه که حالت چطوره؟...
بعد داشتم فکر می کردم چیکار کردم با زندگیم؟ زندگی عاطفیمو لت و پار کردم، انقدر ناکارش کردم که این روزا رهاش کردم، با این لاشه ی خون الود و درب و داغون نیدونم چیکا باید کنم ، رهاش کردم، نه به ادمهایی که پیشنهاد می دن فکر می کنم، نه خودم به ادمهای دیگه فکر می کنم، هیچی..هیچی...شدم یه تماشاگر، یه بیننده که داره همه ی این روابط رو بین ادمها می بینه، تحسین می کنه، ایراداشون رو می بینه،ادمها رو تشویق به داشتن ش می کنن، ادمها رو راضی می کنی که بیشتر تحمل داشته باشن تو رابطه هاشون، اخخخی می گه به حس لطافت بینشون، یه جاهایی دلش می خواد، هر دو روز یه بار هم می یاد اینجا غرغر می کنه از نداشتنش و اینا...بعد پا می شه وسایلش رو جمع می کنه می ره پی زندگیش...
بعد تر دیروز دیدم، بچه هایی که باهاشون بزرگ شدم، پسرداییه که با دوست دخترشه برای 2سال، طناز هم که بعد از 4سال اقاهه رو تبدیل به شوهری کرد و من؟.....هیچ جایه هیچ چیم...
******** هر از گاهی می شینم به دیدن این مراسم اسکار و گلدن گلوب و فیلان.... دوست دارم این برق برق ها رو ارایش ها و لباس ها رو، رومیزیایه بلند و کفش های پاشنه دار و رنگ رژا و سایه های بژ شاین، اکسسوریاشون رو.... دوست دارم سیاهی کت و شلوار ها رو... دقیق شدن به کروات ها رو.... اخخخخخخخخ که اگه مرد بودم خدا می دونه چقد کراوات داشتم، بس که دوست دارم ، این سلیقه ی ظریفی که هارمونی رو ایجاد می کنه تو پوشش اقایون، اصن انتخاب کروات ها به نظرم سخت ترین قسمت لباسه، مثل یه تراز می مونه، که توازن رو انگار ایجاد می کنه بین همه ی اجزا.... سک**س***ی ترین جز لباسه به نظرم، رسمی ترین هم، شیک ترین هم .....هیچ ربطی هم به این نداره که ادم ساده پوشیم، که لباس های راحت رو ترجیح می دم، یه بخشی از افرینش من هست که مست می شه با اینهمه تجمل....با اینهمه درخشش و برق لباسها و لبخندها و زیبایی ها...
********** خیلیا شادمهر رو دوست داشتن، از همون اول که اومد، از همون "پر پروازش"...من دوستش نداشتم اما، خواننده ی من نبود..مخصوصن با اون اهنگ "ادم کش"ش...با اون اداها و لباس هاش و فیلان تو اون کلیپش.... بعد الان دوستش دارم، الان اهنگاش اومدن لابه لایه اهنگ هایی که همیشه و تو هر حالی حوصله ی گوش دادنشون دارم، بزرگ شدنش رو دوست دارم، انگار استایلش رو، سطح کلاس کاراشو پیدا کرده....
صد دفعه می شه این تیکه ی بغض دار" اغوشتو بغیر من به روی هیچکی وا نکن...منو از این دلخوشیو ارامشم جدا نکن" گوش کرد....
********** یه لایه خرمالو رسیده رسیده که پوستشون رو گرفتم چیدم ته ظرف پیرکس، روش موزا رو حلقه حلقه کردم، بالایه موزا سوهان عسلی و گردو ریز کردم یه عالمه، بیسکوییتایه پتی بور رو زدم تو قهوه و چیدم روی همه ی این لایه ها، 3تا تخم مرغو 3 تا قاشق شکر رو انقد با همزن زدم شده کرم رنگ، 4تا دنت موزی هم مخلوطش کردم، ریختم روی همه ی اون قبلیا، 30 دقیقه با دمای 180 گذاشتم توو فر....بعد؟ در که اوردم از فر دست نزدم بش، شوما هم دست نزید، همین طور بذارید خنک شه بعدش هم بذارید تو یخچال خنکه خنکه خنک شه.....اوممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم