یه جا تصمیم می گیری تو زندگی فقط بخندی.فقط خوش بگذرونی...از یه جا به بعد فقط می خندی.فقط خوش می گذرونی....غصه ها؟هستن دیگه....

 بچه های دانشگاه .... بعد از 8 ماه دیدار تازه کردن.... قرار 10 صبحی که جمع شدن 4 نفر به ساعت 11:30 کشید....کاخ نیاوران....برف..... دخترایه پالتو پوشیده، شالایه شل سر کرده، رژایی که هنو یه ساعت نشده که رو لباشون نشسته، بوتایه پاشنه بلند-بجز من البته.....بوفه ی صبحونه.... املت گوجه فرنگی...املت سبزیجات...چای...قهوه....شیرکاکائو داغ...تخم مرغ ابپز...سوسیس هایه ریز سرخ شده...خیار و گوجه و پنیر...کره و مربا و عسل.....عدسی.... چیلیک چیلیک عکس انداختن.....ساعت 1.....بریم ناهار؟.... رستوران ژووانی.....استیک مدیترانه ای....پاستا انجلینا....پیتزای ژوانی...سیب زمینی سرخ کرده...سیب زمینی تنوری...سالاد یونانی....سالاد سزار....پاستا تیسترونی....پاستا تیسترونی؟ یه کاسه ی پر از پاستا و قارچ و خامه و پنیر پیتزا واوووووووو....چیلیک چیلیک عکس انداختی....هار هار خندیدن به دیوونه بازیایه همدیگه تو این 8 ماه.... خوردن و خوردن .... مسج من به سمی: عصرونه بریم اش بزنیم؟.....ساعت 3....ماچ و موچ بوسیدنایه جدا شدن....غصه خوردن، واقعن غصه خوردن که نمی خوایم از هم دور شیم، که باز 8 ماه دیگه شما خرا رو ببینم....ساعت 4....سر درد، خسته، موها کرک شده،زیر چشم سیاه شده، رژ رفته، لبه خندون....دیدن سمی....تا قدس پیاده رفتن...دو نخ مالبرو.....کوچه هنر....دوسته پسره:معیارت برا ازدواج چیه؟ پسره :خوشکلی دختر، مثلن این پالتو سبزه هم خوشکله ، هم پولدار.من؟ پول آش که کم شه،  200تومن ته جیبم برام می مونه، هاهاها....برگشتن تا میدون...آش فروشی نیکو صفت....اش رشته و اش شله قلمکار.....رفتن پیش اقا فیلمیه...۱۰ تا فیلم سفارش دادن...جدیدترین فیلم  اقامون "هانیکه "رو خریدن....صف اتوبوس....دو تا صندلی تنگا....پرتقال پوست کندن سمی....سمی:جیش دارم.من: پاهاتو بهم فشار بده....من: این ماه پریود نشدم.سمی :حامله ای؟.من جدی:نه.سمی :بیبی چک گرفتی.من خیلی جدی تر: نه، مطمئنم اخه.سمی:خاک بر سرت، واقعن بیبی چک باید اصن تو استفاده کنی؟.....ساعت7....یه ادم خوشحاله خسته که وقتی می خواد بره خونه تنها غصه ش اینه که چرا برای با سمی بودن هاش چیلیک چیلیک عکس نمی ندازه. تنها هیجانش هم اینه که شب  فیلم داره برا دیدن....دنیا هفته بعد تموم شه اصن ، تنها خاستم دیدنه میناهه و نرگسیه قبل تموم شدن دنیا....

 

باران می بارد امشب...تو را کم دارم امشب

 یه روزت هم از ظهر شروع می شه، از 12 ظهر...یه روزت هم باصدای رادیوئه مامانت شروع می شه، با صدای شکایت تو: مامان این صدایه رادیوتو کم کن، نمی بینی اخه خوابم، اه ه ه ... با بوی سبزی اش شروع می شه، با سوزی که از زیر پنجره میاد تو....یه روزت هم با دوش گرفتن و تلفن کردن به دختر عمه هه به وسط می رسه: الو، هنو خوابی تو؟ ساعت یکه، مگه دانشگا نداشتی تو؟...حالا که نرفتی دانشگا ناهار بیا اینجا، مامان اش دوغ پخته، از دیشبم سالاد الویه مونده...تخمه؟...مامان، مامااااااااان از تخمه سیاه ها که بابا خریده بود مونده؟......الو معصوم تخمه نداریم، بخر....

یه روزم با تموم کردن ظرف میوه هه با دخترعمه هه و پر کردن خونه با پوست تخمه ها و گردو و توت خشک خوردنو، برگه زرد الو گذاشتن زیر زبون و موندن تو تصمیم گیری که با نسکافه از این شیرینی خشکا که روش تخمه های افتابگردون داره می چسبه اما الان که انقد سیریم چطو بخوریمشون خب؟....جواب مامان که خب شیرینی نخورید بچه ها، نسکافه هاتونو خالی بخورید...بعد لب و لوچه ی اویزون معصومه که ینی شکلاتایه کیندر-مون رو هم نخوریم؟؟؟...بعد؟ خندیدن و خندیدن و خندیدن روزت کش می یاد و به عصر می رسه.... بعد می ری پشت پنجره، دونه های برفی-بارونی رو که از اسمون می ریزه رو می بینی و بَر که می گردی می بینی دخترعمه هه حاضر شده می گه برم، دیرم شده....فک می کنی که تو این ساعت که بذاره بره که می میری از غصه و دلتنگی هوا، که تو بیحوصله می شی باز.... چشمک می زنی که شیرپسته یا معجون بابا نشاط؟... شیرپسته ی پُر از خامه رو تا قاشق اخر با لذت می خورید و به همه ی روز، به همه ی دنیا، به همه ی ادما می خندید...دختر عمه هه رو می ذارم خونه شون....تو راه برگشت صدای اهنگ خارجیه رو زیاد می کنم، شیشه ماشین رو می دم پایین...بعد فک می کنم که این رادیو تلوزیونیا حتمن نیدونن که تو روزایه بارونی چه کیفی داره تنها بودن تو خیابونا ...که هی می گن ماشین تک سرنشینی نیاد تو خیابون...نمی دونن لذت نگاه کردن به شیشه ی جلو رو وقتی که دونه دونه قطره های بارون پر می کنن همه ی سطح شو....صدای مهران مدیری می پیچه تو ماشین :اره بارون می یومد خوب یادمه...و تو با همه ی حوصله پشت ترافیک وایمیسی، به هیچ چراغ قرمزی به هیچ ماشین خارج از لاینی به هیچی بد و بیراه نمی گی....یه روزایی هم همینطوری شب می شن....

شنبه این هفته....

* من می گم خدا فک نمی کرده دنیا این شکلی می شه که، نشسته یه سری فرمول نوشته، یه سری ادمک خوشگل و رنگارنگ گِلی ساخته، گذاشته تو افتاب خشک شن، بعد اومده اسمونو ابی کرده، درخت کشیده، رو درخت گنجشک کشیده، 4 فصل رو فرمولش رو بدست اورده، پاییز رو نارنجی کرده، گل نرگس رو خوشبو کرده بعد فک کرده وایییی چه چیزایه قشنگی، چه دنیایه ملویه ارامش-دار بی دغدغه ای..اون وسطام قطره ی بارون زده رو شیروونی های قرمز خونه ها...بعد یه "ها" کرده از نفس خودش، همه چی جون گرفته رفته پایین....بعد؟بعد شده این وانفسایه کوفتی که ما توشیم...می دونی مثل چیه؟مثل این فیلما که مثلن رو زنبورا و عنکبوتا و اینا یه سری ازمایشایه سری اینا می کنن، بعد انتظار دارن یه دارویی کشف کنن، یه کاری کنن که به زندگی بشریت کمک و خدمتو اینا کنن، اما نتیجه چپه می ده، ینی با فرمولا و اعدادا و حساب کتابا باید نتیجه یه چیز دیه می شده، اما تو واقعیت گند زده به همه چیز، نه تنها به این بشریت بدبخت کمک نکرده، که مثلن انقد گنده شده که می یاد می خوردش حتی...حالا من می گم اینم قضیه ی خدایه ماست...والا بخدا، حالا نه که وکیل خدا باشما، نه..یا طرفدار پرو پاقرصش..نه، نه...اینطور نیست، می گم ادم که بی طرفانه نگا می کنه، ادم که از اوله اول نگا می کنه می بینه حالا قضیه اینطوریام نبوده شاید....اومده یه کار خوشگل کنه، حالا این از اب در اومده....

** دارم کوچه کالج رو می رم بالا، بعد این جوب کوچه هه خیلی بزرگه، در حد جوبایه خیابون ولیعصر..حالا نه انقد بزرگ، خاستم یه اندازه ای دستتون بیاد...امرو که داشت بارون می زد، بارون تند تند...داشتم به صدای این جوبه که پراب شده بود گوش می دادم، انگار کن جوبه شده بود یه رود..انقد که پر اب بود...بعد یاد اون قسمت "فرندز" افتادم...اونجا که "راس" می گفت من 6 ماهه س**ک***س نداشتم، بعد تو این مدت تونستم به خیلی چیزا پی ببرم."جویی" پرسیده مثلن به چه چیزایی؟ گفته مثلن به صدای اواز پرنده ها گوش دادم، به رنگ اسمون دقت کردم..بعد جویی با یه لحنی جواب داده، رفیق اسمون ابیه، همیشه م ابی بوده، اما من دیروز س***ک**س داشتم.... بعد امروز که داشتم به صدای اب گوش می دادم یاده این تیکه افتادم، خنده م گرفته بود...

*** خنکی... مثل دم دمایه بهار

خنکی....مثل نم نم بارون

خنکی...مثل بستنی خوردن

وسط ِ ظهر داغ تابستون

تازه ای...مثل میوه ی نوبر

مثل...انگور مست شهریور

تازه ای...مثل اولین بوسه

سینا حجازی

**** امروز برای دومین بار سمی پیچید تو مغازه ی گل فروشی، و قشنگ ترین، خوشبوترین دسته ی نرگس رو برام خرید....من؟ گریه م گرفته بود....

***** مسخره س که ادما دوستاشونو، فامیلاشونو...ینی اصن مهموناشونو فقط شام و ناهار دعوت می کنن خونه شون.. ادما باید میز صبحونه بچینن، نیمرو بشکنن، مربا گل بریزن تو پیاله، گردو بذارن کنار پنیر، لوبیا داغ و عدسی بپزن بذارن تو سفره، ادما رو دعوت کنن خونه شون...به مهمونام بگن سر راه نونوایی دیدی دو تا تافتون بخر، چه می دونم دو تا سنگک بخر..مسخره تره اصن که ادما فقط ناهار و شام می رن بیرون....ادم باید صبح های بارونی و برفی بلند شه، ارایش کنه، لاک نارنجی بزنه تو ایسگا اتوبوس منتظره سمی بشه، بعد دو تایی برن بیرون، تو یه کافه ی دنج، صبحونه بزنن...صبحونه ینی سوسیس و تخم مرغ و قارچ، صبحانه ینی املت لیمو بغل دار با یه لیوان چای لیوانیه بعدش، که سیگارایه اول و وسط و اخر صبونه..صبحانه ی بیرون ینی این، نه کیک و قهوه...بعله....بعد هی نگاش کنی بگی خیلی خوشحالم که الان اینجام، که بدونی حاضر نیستی یه لحظه بودنت رو با دختره با هیچ ادمه دیگه ای عوض کنی....

امروز اگه یه دختره ای رو دیدید که کتونی پاش بود، سویشرت چارخونه ی طوسی مشکی تنش بود، شالگردن بلند پیچیده بود دور گردنش، کوله ی سنگین به پشتش بود، از کوله ش یه دسته نرگس زده بود بیرون، ارشیو دستش بود...بدونید اون منه خوشحال بودم...

منی بودم که تو لحظه داشته زندگی می کرده، هیچ هم فکر نمی کرده وای اگه شب شه، که ای وای اگه بخاد برگرده خونه چی انتظارش رو می کشه...فقط داشته تو لحظه هایی که کسی نبوده اذیتش کنه، صدای ذهنش رو خفه کرده بوده و از روز برفی تهرون لذت می برده...

****** از این بی راهه ی تردید

از این بن بست می ترسم

من از این حسی که هنوزم بین ماست می ترسم

ته این راه روشن نیست

منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق

نه می تونی، نه می تونم

نه می تونیم برگردیم

نه رد شیم از تو این بن بست

منم می دونم این احساس

نباید باشه اما هست

....

این اهنگ تقدیم به جانان....

******* هع، 4 تا دختر سینگل شدیم.تمومممممممممممم.....من، نرگس، میناهه، سمی....4 تا دختر گنده ی تهنا....

******* و این اهنگ برا همه کسایی که....که....بیخیال، صداشو زیاد کنید غرق شیم تو اهنگه، منم خفه می شم تو همین 8 تا ستاره...

کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری

دست رو موهات کی می کشه، وقتی منو نداری

شونه ی کی مرهم هق هقت می شه دوباره

از کی بهونه می گیری شبایه بی ستاره

برگ ریزونایه پاییز کی چشم به رات نشسته

از جلو پات جمع می کنه برگایه زرد و خسته

کی منتظر می مونه حتی شبایه یلدا

تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا....

چرا همیشه جای دخترکایه قصه م خودمو می بینم؟چرا اسم همه شون پرستوئه؟...

 

 

* هر کسی که خواست بخونه.قبلش بم بگه رمز رو براش بذارم....

ادامه نوشته

تویی که اشک تو شبیه شبنمه..همیشه تو نگات یه حسه مبهمه

* در مورد خونه هایی که یه دیوارشون شیشه ان گفتم، یادم اومد چند سال پیشا بود، نشسته بودیم خونه عزیز جون، بعد خاله هه برگشته بود گفته بود تو کشور سوییس؟، سوئد؟؟ یه شهری هست که دیوارایه خونه ش از شیشه ساخته شده، ینی هیچ دیوار خونه از اجر نی، خونه ها شیشه این...اینو که گفته بود من تو ذهنم یه دختر بلوز قرمز رو دیده بودم که از دیوار شیشه ای خونه ش زل زده بیرونو به یه اقاهه ای که شالگردنو کلاه تنشه و داره با سگش تو خیابون می دوه نگا می کنه، دایی بزرگه از اون ور گفته بود حتی دیوارایه اتاق خواباشونم از شیشه ست؟بعد یه قیافه ای شبیه "جویی"ِ فرندز به خودش گرفته بود وقتایی که داره به مسائل س**ک***سی فکر می کنه، از همون لبخندایه جویی هم زده بود....بعد اون موقع من به مسایل اتاق خوابی خندیده بودمو باز به دختر بلوز قرمز فکر کرده بودم که با نگاش پسره و سگش رو دنبال می کرده....

خونه های شیشه ای....

** خوبه ادم با خودش رو راست باشه، اینجوری دیگه خیلی از مشکلا حل می شه، برای خیلی از مشکلا هم هیچ راه حلی پیدا نمی شه البته...مثل الان من...دوس پسره یک سال پیش ادم که بش می گه تو دختری بودی که بیشتر از همه باش بم خوش گذشته، که تو حتی ها**ت ترین دختری بودی که تو همه ی عمرم باش دیت داشتم، می بینی که جواب مسجاشو می دی، جواب زنگ تلفناشو می دی اما بخودت می گی من نمی رم ببینمش، چون نمی خوام باش بخوابم...می دونی روراستی با خودت دیگه، نمی گی حالا بذا باهاش برم بیرون، بذا باهاش برم فیلان جا، معلوم نیست که چه اتفاقی بیفته، بعد یه سال که هیچی معلوم نیست، خودتو خر نمی کنی حالا شاید اون نخواست اصلن و بلاه بلاه بلاه.... می دونی دفعه ی اولم که هیچ اتفاقی نیفته دفعه ی دوم ....روراستی باخودت....اینش خوبه

یه جاییم روراستیت تو رو بگ...ا می ده، وقتی مثل اینجا که می دونی هیچ مردی راضیت نمی کنه...که با هرکدومشون که باشی، فکر می کنی بهتری هم بوده، کسه دیگه ای اون بیرون هست که می تونه بیشتر خوشحالت کنه...روراستی با خودت، مشکل اقاها نیستن، مشکل خودتی....اینش بده

*** انقد از اینا که هی می گفتن خارج اینطوره و ای*ران اینطوره و اینا بدم می یومد....یه جوره عقده داری بنظرم می یومدن....هی می اومدن اینجا رو با امریکا و انگلیس و کانادا و استرالیا و مالزی و کوفت و فیلان مقایسه می کردن...هی ...هی... بعد می گفتم خب چه مرگتونه، اگه می تونید برید، برید خب، اگه نمی تونید/نمی خواید خفه شید زندگیتونو بکنید....بعد حالا خودم شدم یکی از اون ادمایی که ازشون بدم می یومده... نه مشکلم حجابه، نه موضوع کاری، نه تحصیل، نه... ینی هیچ کدوم از اینا اونطوری نیست که انقد روم فشار بیاره که بخوام یه ذره به کشور دیگه فکر کنم، موضوع مدل رابطه هاست برام....اینکه بلد نیستم تو کشورم رابطه برقرار کنم با مرداش...اونجوری که من می تونم رابطه برقرار کنم عرف نمی پسنده و اونطوری که عرف می پسنده من نمی تونم.... و این شده که صورت مسئله رو به جای حلش، کلن یک ساله که پاک کردم، که کلن رابطه نداشتن...مسخره خب

**** یه دختری بود توو کلاس زبانمون لیسانس امار گرفته بود اونم، بعد 29 سالش بود یه سالی بود که شروع کرده بود به کلاس نقاشی رفتن، بعد دیده بود منم چه لب و لوچم اویزونه واسه رشته هه.هی می گفت تا دیر نشده شروع کن به دنبال کردن چیزی که دوست داری، می گفت نمی فهمی چه حالی داره وقتی کاری رو دنبال می کنی که بهش عشق می ورزی، که رویاته...گفتم رویا؟اون روز دفترچه ارزوهامو ورق می زدم توش نوشتم:"دیزاین بخونم.کلاساشو برم.بعد یادم نره تو رو خدا که چه همه ی زندگیم، بزرگترین خواسته م بوده"... بعد الان دارم توو بزرگترین خواسته ی زندگیم زندگی می کنمو یادم رفته بودتش...نوشته هه شاید مال 3-4سال پیش بوده....دختره رو می گفتم، می دونستم حرفش راسته ها اما می گفتم چه دل خوشی داره، دوباره شروع کردن از سره نو همه چیو...بعدتر مشاور کنکورمون می گفت اگه چیزی رو قبول شدید که دوستش ندارید، انقد ادامه ش بدید تا توش بهترین باشید، که تا تهش ادامه بدید، بهترین هم نتونستید بزرگترینش بشید...می گفتم اکی امار نش چیزی که دوست داشتم پس تا تهش تا دکتراش ادامه می دم، حتی یادمه یه شب به سمی هم مسج دادم که امار می خونم، تا دکترا....دکتر هم که بشی تو امار، کورور کورور پولم که دربیاری همیشه فک می کنی نشد اونچیز که باید...که تو یه چی دیه م یخواستی همیشه...می خوام بگم که دختره بهتر از مشاوره ما می دونست، که دنبال کردن خواسته ها/کارا/ رویاها یه رنگ دیگه به زندگی می ده....

***** هیچ وقت به دخترم نخواهم گفت که اگه با مردی خوابید، اگه س**ک**س داشت ، نه با یه مردی که با ده مردی هم حتی، ینی دختره بدیه....نمی دونم تعریف "دختر خوب" رو براش چطو خواهم گفت اما حداقل تعریف "دختر بد" هم این نخواهد بود....

******غرورمو ببخش، حضورمو ببخش..منم یه عابرم..عبورمو ببخش

*******....

خونه ی خوش قصه ای دارید خانوم، میزبان خوش لبخندی هم هستید....

دوشنبه ی این هفته :

درسته که ادم خواب الوییم، که خواب صبحا رو دوست دارم، اما خدا نکنه که قرار باشه صب سر یه ساعتی بیدار شم، یا گوشیمو برا یه ساعتی آلارمشو بذارم، اینکه یه ساعت قبل اون ساعت بیدارم هیچ، از 4 ساعت قبل اون ساعت، هر یه ساعت یه بار بیدار می شم گوشیمو چک می کنم دوباره می بینم نه، هنو اوه ه ه ه خیلی مونده، دوباره می خوابم...

خب من مهمون بازی رو دوست دارم، خونه دوستا مهمونی رفتنم خیلی خیلی تر دوست دارم، بعد خدا این اقا فرانسه ای رو مرگ بده، این تارتی که بم داده بود و ادعا کرده بود همین الان از فر دراوردن گذاشتن تو یخچال پس چرا انقد سفت بود؟ خجالت کشیدم خب، هرچی کرد دخترک نتونست برشش بده، مثله نون بربری بیات سنگ شده بود....

اصن باید یه چی اختراع بشه که وصل کنم به پهلوم، بازوم هر از گاهی که هیجان زده می شمو تند تند حرف می زنم، یا یه چی یادم می یاد حرف ادما تموم نشده عجله می کنم که منم ماله خودمو بگم بشکونم بگیره، که بگه بم هیسسسسس یه دیقه وایسا حرفش تموم شه...ینی می خوام بگم قضیه بی ادبیو بد تربیت نکردنه مامانو بابا نیست، گفتن این چیزا رو بم، هیجانه س که یه دفه حرفت تموم نشده شروع می کنه به حرف زدن دختره،نه من..دونقطه دی

بعد؟ بعد اصن پرده باید همین طوری باشه، ینی ها خونه در عین اینکه رنگاش ملوئه و ارامش بخشو کلاسیکه یه پرده خوش رنگ شده مثل یه جیغ از سره خوشیو خونه رو رنگ زده انگار....بعد پرده برا خودم که هیچی، یه چن وخته دیه که اومدن بم فرت فرت کار دادن که خانم تو رو خدا بیا خونه ی منو دیزاین کنو اینا، شوما باید بیای با من بریم پرده هاشو انتخاب کنیم....

اهان...ورودی خونه باید همین شکلی باشه..من از این خونه تازه ساخت شیکا بدم می یاد...ینیا ورودی خونه باید خسته باشه، ورودی خونه باید گل داشته باشه، باید با پله دونه دونه از راه پله بری بالا، بشماری واحد شش، واحد هفت، واحد هشت، واحد نه، واحد...عه!اینکه دخترکه خودمه جلوی در منتظره......

بعدتر...من حس می کنم که شوما سخت ادما رو راه می دی به حریمت دخترک، بعد همین طور لایه لایه هی سخت تری، هی هر حریم سختتر می شه ...اینکه دعوتت کردی خونه ت می سی...اینکه برام چایی تو فنجون سرامیکی رنگی رنگی اوردی می سی، اینکه چیز کیک داشتی هم می سی....

راستی....خونه باید افتاب گیر باشه، مثل همینجا....که بالکنش بشه پنجره ی سراسری شیشه ای و یه وره دیوار کلن شیشه باشه، که چی؟جه بدونم، که مثلن شب تابستون که می شه، این در بالکن رو باز بذاری، گرمی هوا کلافه ت کنه...پاییز که می شه، شبا تکیه بدی به نرده های بالکنو سیگارت رو دود کنی...اصن بهار که می شه، پرده رو بزنی کنار، در بالکن رو باز کنی، بادایه خنک ریز ریز بریزن تو اتاق، با اقاهه ت روی کاناپه هه عشق بسازید....

زمستون 91..دومین نرگسی که بم کادو داده شد....

پیج ویانا رو باز کرده بودم، همینجور سرخوشانه داشتم نسکافه مو می خوردم. صفحه رو بالا پایین می کردم که یه هو چشمم خورد به اسم پرستو...یهو نسکافه تو گلوم پرید...وقتی عکس قشنگ نرگسا رو دیدم...یه جوری گریه م شد ویا، از اینکه از این راه دور، از همه ی این فاصله ها ..چی دارم می گم؟؟؟ فاصله وجود نداره انگار....بیخیال همه ی جمله ها، بیخیال همه ی حس هایی که تو وجودم سرازیر شد، بیخیال همه ی زور زدنهای من برای بیان کردن این حس ها....فقط، فقط می سی دختر..می سی ویا

اینم دسته ی نرگسام...

سمی یه رو بیا دوستیمون که ده ساله شد براش جشن بگیریم...هان؟

دیشب به دخترک مسج دادم که کتاب "رویای بابل"ی که بم کادو داده یکی از خوش حس و حال ترین کتابی بوده که خوندم.و کتابی بود که منو با براتیگان اشتی داده، من ادم براتیگان خوونی نبودم، نه از "نامه ای عاشقانه در بیمارستان ایالتی" و نه از"در قند هندوانه" خوشم اومده بود...اما این "رویای بابل" یه جوره خوبی، خوب بود...یه جوره خوبی منو اشتی داده بود با این اقا اصن... اینا رو نگفتم بش، فقط ازش تشکر کردم بابت این هدیه ش.... یه چند وقت پیشا بود که دخترک گفته بود امتحانم رو که بدم دعوتت می کنم به خونه م، بعد همون موقع بود که به خودم گفته بودم دفعه ی بعد که ببینمش باید این کتابه رو خونده باشم، خیلی خوب و جالب به دخترک که گفته بودم کتابه همین الان تموم شده و اینا، پشت بندش دخترک گفته بود که دوشنبه پذیرای مهمانه....هومممممم، بعضی وقتا به این اعتقاد پیدا می کنم که مثلن پیش خودم می گم این کارو که بکنی فیلان کار اتفاق می یوفته، مثلن؟ کتابه که تموم شه، دخترک رو می بینم...

اصن دخترک که منو دعوت کرده بود خونه ش، پیش خودم گفته بودم این هفته، هفته ی خوبی خواهد شد....دخترک جزء ادمهایی است که اسمش و حضورش روزهای ادم رو پربرکت می کنه، پره خنده...اصن غم ه دل ِ ادم رو می گیره انگار، ادم می شه همون ادمیه خرافاتی که می گه بذا قبل کارایه مهمم بش مسج بدم، اسمش که بیاد تو روزم، همه کائنات که هیچ، خدای کائنات هم بام اشتی می کنن ...اینطوری باوره ادمو دستکاری می کنه دخترک

شنبه ی این هفته:

دیشب فکر کرده بودم چندین باره هی سمی م یگه صب زود بیدار شو، قبل کلاس یه چند ساعتی باهم باشیمو قدم بزنیمو حرف بزنیمو....اینا...هردفعه هم من بنا به دلیلی نرفتم، دیشب فکر کرده بودم که اینبار نوبت منه که قرارو فیکس کنم، گفته بودم 9صبح ایسگا....

فریدون جیرانی رو دوست ندارم، این جمله رو که گفتم دارم پیش خودم فکر می کنم من چقدر ادم دوست نداشتنم کلن..... حالا، داشتم می گفتم که فریدون جیزانی رو دوست ندارم، اما عوضش....عوضش فرهاد اصلانی و هنگامه قاضیانی رو خیلی خیلی دوست دارم، اصن تیپ مردایی که من دوست دارم کلن خیلی شیک و خوب یه قرن با من فاصله دارن.مثلن؟ مانی حقیقی...باز دوباره مانی حقیقی، یه باره دیگه م لفطن مانی حقیقی...بعدش فرهاد اصلانی، حمید فرخ نژاد...هع، چه مردایه متوسط السن ه شکم دار دوست دارما.....انی وی...بعد دوست داشتم فیلم من مادر هستم رو هم ببینم...اینطور شد که به سمی گفتم چک کنه اولین سانس رو پیدا کنه و صبح جای صبحونه، فیلم بزنیم به بدن...بعله....ساعت10:45سینما افریقا.... قبل سیدن به سینما، سمی یه جا وایساده یه دسته برام نرگس خریده، واییییییییییییییییییییی یه دسته نرگس بودار، مهفا این نرگسا که سمی برام خریده راستی راستکیه، بو داره...زیپ کیفمو یه کوچولو باز گذاشتم، ساقه ی گلا رو سر دادم تو کیف، این گلایه زرد و سفید نرگس از تو کیفم زده بیرون، نرگسا همه ی امروزم رو بو-دار کرده بود....همه ی امروزم بوی نرگس گرفته بود...هوممممم....دو جا بود که فیلم رو دوست داشتم، یکی اونجایی که باران کوثری تو دادگاه سرشو برمی گردونه، دوست پسره رو اون ته مها می بینه،بعد؟بعد دوس پسره چشماشو رو هم فشار می ده.....یه جا دیگه هم اونجایی که هنگامه قاضیانی از در میاد تو و می خواد با دخترش خداحافظی کنه....اصن دلم اونجا ترکید....

بعدتر؟ من اصن حس انزجار نداشتم به حبیب رضایی، عمو سعید...درکش میکردم، ینی به قول خودش فقط عجله کرده همین....البته حس باران رو هم می شه درک کرد که همه ی باوراش به عموش، به کسی که دوستش داشته، که دوستش بوده می شکنه و حس تجاوز می کنه و ....اما عمو سعید هم خیلی طفلکی بود، اونجاش که می گه من توی همه ی این دو سال سعی کردم که به تو محتاج نباشم، به بوی تو محتاج نباشم....و یه تصویر قشنگ هم اونجایی بود که عمو سعید تو اشپزخونه با اوا بود ، بعد از پشت سر اوا داشت به گردن و نرمی گوشو موهای بیرون زده ش نگاه می کرد.....مَرده عاشقه و این لطافت....درگیر می شه، نمی شه؟....

از سینما اومدیم بیرون، جلوی روسری فروشی وایسادم دارم شالم رو مرتب می کنم، سمی می گه حتمن باید بری کلاستو؟یه چی توم می گه حتمن باید بری، اما یه چی دیه جاش جواب می ده:خودمم داشتم به همین فکر می کنم....رفتیم پیش دوست پسره سمی، اقای دوست پسر گفته اون وخته صبح موقع سینما رفتنه؟ جز دو تا ....کی دیگه این موقع می ره سینما؟سمی گفته دو تا ادمی که دوست دارن باهم برن سینما، بعد وقتی هم جز این پیدا نکردن برای باهم بودن...گفتم دوتا ادم پایه....گفتم گرسنمه، دلم یه غذای خوشمزه می خواد، یه ساندویچ بزرگ، نرم و گرم و پره مخلفاتتتتتتتتتت، یه عالمه سس داشته باشه، پنیر داشته باشه، قارچ...چیپس هم داشته باشه، اصن ساندویچ خوبا دو تا ویژگی داره:چیپس و پنیر....اقای دوس پسر پیشنهاد دادن بریم زاپاتا....با سمی رفتیم زاپاتا...خوشمزه ترین ساندویچ های این چن وخته ی عمرمو خوردم، خوشمزه ترین فرنچ فرایز هم، همون سیب زمینی خودمون، چشمک...البته نیدونم ساندویچ ها واقعنی انقد خوشمزه بودن یا این سمی ه که همه ی خوردنی های دنیا رو برام خوشمزه می کنه؟...رفتیم اون پارکه تو خیابون یخچال، دو نخ سیگار گرفتیم، دو تا لیوان کاغذی ابجوش و نسکافه هم....نشستیم حرف زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم....تو راه برگشتیم، میناهه مسج داده که پری پری یه جاسوییچیه خررررررر یعنی خرا خرییدم که نگو، بعد فقط تو می فهمی من الان چه حسی دارررم، بعد دلم اب شده که این جاسوییچیه رو ببینم، چون کلن من خدایه ی عاشق شدنه اشیام..ینی اگه یونانی ها یه خدای عشقه اشیا هم داشتن شک نکنید که اسم خداشون پرستو بود، خداشون هم شبیه من بود،بعدتر میناهه هم به درسترین ادم برای شر کردن احساساتش مسج داده بود...هه هه... بعد تو تک تک لحظه های امروز هی تو دلم می گفتم چه همه جای میناهه خالیه، اصن خیلی خره، بس که عادتم داده همه ی فیلمایه دنیا رو با خودش برم...بس که همه ی فیلمایه دنیا رو چه خوب و چه بد دوتایی رفتیم، بذا یه واقعیتی رو بگم، امروز لحظه ای که تو سینما نشسته بودم بغل سمی حس می کردم دارم بهت خیانت می کنم، حس خیانتم همون دو ساعته توی سینما بود....ساعت 7شده رسیدیم خونه....حس کردم حتی موهامم خسته ن، دوش گرفتم، دسته ی نرگس رو گذاشتم تو اون گلدون کوچیکه رو میز کامپیوتر، شروع کردم به نوشتن امروز.....

هر ستاره رو که می خواستم بنویسم اسم تو بود که می یومدو چرخ می خورد تو سرم....میناهه

* خاله زنگ زده رسپی ه سوپ زنجبیل رو بپرسه ازم، از اون ور عمو خسرو می گه سلام کلم بروکلی، خندیدم می گم سلام، می گم سالاد کلم بروکلی که خاله درست کرد خوب شد؟ خاله می گه اصن، نه ماله زیبا خوب بود نه ماله خودم، سالادی که تو درست کردی یه چیز دیه بود..می گم عه خاله؟سالادت خوب نشد؟ یه کلم بروکلی و 3 تا سیب زمینی ابپز و 300گرم لوبیا سبز اب پز با 2 بسته تخمه و 12 شاخه شوید خرد شده و سس مایونز و ابلیموی تازه، مقدارش رو مگه همینا نریختی؟ خاله می گه چرا، اما عمو خوشش نیومد، می گه پرستو سالادش یه مزه ی دیگه ای داشت، عمو شوخی می کنه م یگه پرستو فوت کوزه گریش رو به هیچ کدومتون نگفته... از اون روزی که سالادمو خورده زنگ که می زنه بم می گه کلم بروکلی....

** خدای من! من چقد خرم تو تاریخ تولدا....اصن تو تاریخ روزا...بخدا اگه بدونم امروز چندمه؟ روز که خوبه، بعضی وقتا می مونم که امسال سال 91 یا 92...هر سال هم تولد مامان رو 11اذر بهش تبریک می گم، هر دفعه هم می گه تولدم 10 اذره، هر سال هم می گم عه!!! من فک می کردم تولدت یازدهمه....یا می دونی خجالت اورترین اتفاقی که می شد بیفته چیه؟که من تولد مینا رو فراموش کنم تبریک بگم بش، نه اینکه یادم بره 7 اذر تولدشه، نه..یادم رفته بود که فیلان روز 7 اذره، گند زده بودم دیگه....فک کن، تولد میناااااااااااااااااا.... مثلن همین تولد نرگسی، نیدونم سوم مرداده یا چهارم، امسال که دوم، سوم و چهارم هر روز یه مسج تبریک تولد براش فرستاده بودم....یادم نمی مونه ، یا چه بدونم زینب، همیشه بین سه تاریخ 6 و 9 و 13 اسفند گیر می کنم که کدومه تاریخ تولدش، هر دفعه هم ازش می پرسما تاریخ درستش رو باز مثل الان تاریخ دقیق ش تو ذهنم نیست...و خیلی افتضاحه که تاریخ تولد نزدیکترین هات یادت نمی مونه، در واقع من الان حس این شوهر ها و پارتنرهایی که تاریخ تولد خانومشون و سالگرد ازدواجو این حرفا یادشون نمی مونه رو کاملن، کاملن درک می کنم، واقعن هم این به یاد نموندنه ها هیچ ربطی به نداشتن اهمیت نداره، فقط یادشون / یادمون نمی مونه....

*** چقققققققققد برای دوست های صمیمی کادو خریدن سخته، ینی اصن انگار دیگه تو دنیا چیزی وجود نداره که بشه براشون خرید، انگار همه ی چیزایه قشنگ رو تا حالا براشون خریدی...من نمی خوام لباس و کتاب و البوم موسیقی و ماگ و شال بخرم برات، پس چی می مونه؟؟؟خسته شدم بس فکر کردم.... الان من واسه میناهه خب اخه کادوی تولد چی بخرم؟

راستی مینا، پارسال روز تولدت یادته؟ سورپرایزت کردیم؟ تو ژاندارک بودیم؟منو امیرحسین و نرگس و محمد؟ امسال روز تولدت کی بود پیشت مینا؟ بعد هی می خواستیم فشفشه ها رو روشن کنیم نمی شد؟نرگس توهم یادته اون روزو؟ بادکنکایی که باد کرده بودیم؟ که تو و امیرحسین اومدید دنبالم؟...کیک شکلاتیه چرا مزه ش یادم نیست؟بی بی بود نه؟....مزه ش یادم نیست اما...راستی چرا دیگه مزه ی کیک شکلاتیایه بی بی یادم نیست؟....مینا یادته برگشتنی اون پسره که تازه از لندن برگشته بود وباهاش دوست شده بودم بم زنگ زد؟فرداش باش دیت داشتم؟دومین باری بود که قرار بود ببینمش..گوشیمم خراب بود، صدا ضعیف می اومد، هی هم بهتون هیس هیس می گفتم که صداشو بشنوم...یادمه اما چقد دلم ضعف رفته بود که قراره باز باهاش برم بیرون.....قرار گذاشتیم که بریم سینما باهم، فرداش نه من حوصله ی سینما داشتم، نه اون ، اخر همه ی اون ضف کردنا و خواستنش این نشد که باهاش کات کردم، اخر همه ی اون اصرارهاش هم نرم نشدم، چرا من انقد لج بازم مینا، چرا پشیمون نیستم که باهاش کات کردم مینا؟فردای روز تولدت حالم خوش نبود اما مینا، اون روز ، خوشیه اون روز تو سرم می چرخید همه ش.....

**** هرچی کردم نتونستم بخوابم، از این بغل به اون بغل شدم، خوابم نبرده باز....بیدار شدم، فلاسک کوچیکه رو با ابجوش پر کردم، 4 تا قاشق نسکافه ریختم، یه حبه قند....یه قرص کدیین هم انداختم از این همه سردرد، تخته رسممو با برگه ها و مشقام گذاشتم جلو، اهنگ سامی بیگی هم گذاشتم، همین که باهاش گریه می گیره: ای جونم عشقم نفسم عمرم..... حس اهنگ دقیقن لی مثل ای یاسمن ای یاسمن می مونه برام، تم موزیک شاده بعد تم حس و حال من اشک الودبعد یه فولدری دارم که 13 ترک داره، هر ترک 30دقیقه ست، و هر ترک شامل یه تکه هایی از موزیکا، دیالوگا یه فیلمایه خاص، قسمت های قشنگ کتابا، یه میکس فوق العاده که من رو مست می کنه...بعدتر؟ دیشب من اینطوری تا 4 صبح بیدار بودمو مشقامو داشتم می نوشتم....

***** نمی دونم با این پسره ی طفلکی چیکا کنم، وقتی که برگشته می گه : ببین بخدا من چند ساله که تو رو دوست دارم...یعنی هر روز پیش خودم تکرار می کنم ببین بخدا....خیلی ساده س، خیلی حالت اعتراف امیز داره، یه جورایی شبیه اخرین تلاش ادم برای نگه داشتنه کسیه که فک می کنه تموم زندگیشه....بعد من نمی تونم باهاش باشم، نمیمممممممی تونم...ینی یه جاهایی مطمئنم که می تونم ، یه جاهایی هم مطمئنم که نمی تونم....دلم می خواست نذارم باورش به خدا از بین بره، دلم می خواست باورش مث من نشه، چون می دونم که چقد داره برای بدست اوردن من دعا دعا می کنه، دلم می خواست کاری کنم که فک کنه ای وای خداش چقد مهربونه، بالاخره جواب دعاهاشو داده، دلم می خواست نذارم مث من وقتی به یه ادمی بعد از 4 سال، بعد از 3 سال فکر که می کنه اشکاش بریزه، یه درد، یه غصه یه نداشتن عظیم بپیچه تو قلبش.....نتونستم اما، نتونستم....

****** این پسرعموهه از قضیه این پسرطفلکیه باخبره، بعد هر روز یا بم زنگ می زد یا بم مسج می داد،که راهنماییم کنه و در موردش باهم صحبت کنیم ...می دونی ادم اینجور وقتا نیاز داره با کی بلند بلند صحبت کنه، انگار وقتی به یکی تعریف می کنه راحتتر می تونه تصمیم بگیره، بعد حس کردم که چقد ترجیح می دادم که با یه پسر در مورد این شرایط صحبت کنم تا با یه دختر....وای که چه خوب بود پسرعموهه این روزا پیشم بود، از کجا پیدات شد این روزا وحید؟

من خیلی خوش بختم واسه داشتن ادم هایی که اطرافم دارم، خیلی.....همین پسرعموهه، پسردایی هه، 2تا دخترعمه ها، همین دوستایه خرم....همین شوماها....وقتی چشمامو می بندم خیالم راحته، ینی واسه هر لحظه از زندگیم واسه هر نیازم، یه ادمی هست تو زندگیم....این خوش بختیه دیگه نه؟...

******* مینااا، هی میناااااااااااااااااااا من سینما می خوام.....مینا من تو رو می خوام....می دونی چقد چاق شدم؟می دونی از خیلی وقته دستمو نگرفتی از ونک که هیچی،، از سینما ازادی هم که هیچی، از همین چهارراه ولیعصر تا انقلاب رو باهام پیاده گز نکردی؟می دونی هرشب یه بستنی کاراملی با روکش شکلاتی خوردن برای فراموش کردنه اقا غوله و سرباز کچل بی ریخت چقد می ذاره رو وزن ادم؟مینا بیا ترکم بده، معتاد شدم خره، نه به سیگار و الکل و دراگ..من ۳-۴ ماهه که هر شب باید یه بستنی بخورم.من۳-۴ ماهه که برای پس زدن اسم ها و حس هایه ادمها تو ذهنم فقط می خورم.که بشقاب های پلوم همیشه پره...که یه پیتزا رو تنهایی می خورم..اوه میناااا ۴کیلو اومده رو وزنم.اما هر بار که می رم رو ترازو مامان می گه وزنت چقده؟همون وزن قبلیه رو می گم.می گم ۷۶ کیلوئم.هر روز هم تصمیم می گیرم از فردا کمتر بخورم..هر روز.تلاش مذبوحانه اینه...مذبوحانه ینی چی؟ترکیب قشنگی داره.انی وی..هرکسی برای فراموشی یه چیزی انتخاب می کنه دیگه....اصن من حرف زدن هایه با تو رو می خوام....من روزهایه با تو رو می خوام، سه شنبه ها رو می خوام، اصن هیجانات عوض شده، باشه ...قبول، هرطوری که هیجانات شده همون شکلی باهم باشیم، مینا؟؟؟؟؟

******** سیزن اخر دسپرت تموم شد، اوه خدای من..... اونجاش که تام به لانت گفت: من می دونم حتی اگه نیویورک هم بریم تو حس خوشبختی نمی کنی.اگه فقط من می دونستم که تو دنیا یه چیز هست که تو رو خوشحال و راضی م یکنی هرچقدر هم سخت بود حاضر بودم انجام بدم، اما تو هیچ وقت احساس رضایت و خوشبختی نداری تو زندگیت.....این منم، ینی سریال که می بینی هی پیش خودت می چرخی بین کاراکترا که کدومشون بیشتر شبیه منه، من لانتم.....اخخخخخخخخخ.ینی تنها دلیلی که این پسرک طفلکی رو نتونستم قبول کنم واسه اینه که ادمه راضی نیستم من، که من ادم سخت گیریم، من به خودم، به زندگیم، به ادمهایه اطرافم سخت می گیرم، راحت گرفتن رو، بیخیال شدن رو بلد نیستم، من هیچ وقت هم راضی نیستم، همیشه درحال دویدنم، همیشه پیش به سوی چیزهایه جدید، اتفاق های جدید....کاش یه دیقه، فقط یه دیقه می تونستم بشینمو، چشمامو ببندمو به این فکر کنم که زندگی مسابقه نیست که بخاد برنده هم داشته باشه، که زندگی همین ادمه کنارته که می خواد همه ی دنیا رو طوری بچینه که تو دوست داشته باشی اما تو همه ش توش داری دنبال ایراد می گردی و ردش می کنی....

********** نرگس گل مورد علاقمه، خیلی وقته، ینی اصن یه جوره خوبیم وقتی زمستون می شه و نرگسا رو می بینم...راستش؟امسال دیدن نرگسا رو دوست ندارم دیه، دلم می گیره وقتی نرگس می بینم اصن.... امسال وقتی توی اولین گل فروشی نرگس دیدم بخودم گفتم نه، امسال برات نرگس نمی خرم... ناراحتم، از کی ؟ نمی دونم...اما ناراحتم از کسی که نیست و هیچ وقت برام نرگس نخریده.... من دیگه خودم برای خودم نرگس نمی خرم....

********** واییییییییییییییییییییییی چقد روسری های بزرگ زیاد شده، من عاشق روسری های بزرگ و شال های بزرگم...شال بزرگ قبلنها هم بود، اما مامان همیشه بم می گه شال نمی یاد بت، روسری بیشتر بت می یاد، بعد هیچ وقت روسری بزرگ وجود نداشت، الان انگار همه جا پر شده از روسری های بزرگ...از همونا که من عاشقشونم...می دونی بازشون که می کنی انگار هیچ وقت تموم نمی شن،اینکه بغلایه روسری می شینه رو شونه هات یه زیبایی خاصی بهشون می ده، شل که می بندی، گوشواره های اویزون که می ندازی.....اصن من عاشق این طرح های کمربندیشونم، رنگ های نارنجی پاییزی و طوسی و قرمز چرک.....

 

ای بابا

اه چه بدبختیه که نمی تونم به بچه های پرشین کامنت بذارم...مثلن به شیوا بگم که من هم ادرس وبلاگ جدیدش رو می خوام...که به رامونا بگم من هم جز حاضریا بزنه که پستاشو می خونم....

یه بار هم جای ده تا بشه یازده تا ستاره...

* این چند روز تعطیلیه همگی رفته بودیم خونه ی عزیزجون، خاله اینا از مشهد اومده بودن، طناز و شوهرش هم، دایی کوچیکه هم خودشو از شمال رسونده بود، اقا دایی اخمالوئه هم با خونواده ش اومده بودن .... بعد قبلنترها، من و طناز و مهرشاد بودیم نوه های این خونه و سه تا بودیمو از طبقه ی سوم تا همین طبقه ی اول خونه رو می ذاشتیم رو سرمون، عاشق طبقه ی مهمون خونه ی عزیزجون بودیم، پرده های بلند و پُر پنجره ی سراسریش که گم شیم لابه لای چیناش، عاشق بپر بپر روی مبلاش، عاشق اون قاب کاست هایی که اقا دایی اخمالوئه باهاشون پازل درست کرده بود، اونجایی که اسم کاستو اینطور چیزا رو می نویسن یه عکس رو برش داده بود گذاشته بود اون قسمت قاب کاست و شده بود یه عالمه قاب کاست روهم روهم که یه عکس کامل رو نشون می داد، یه پازل عمودی، عاشق تابلوهای بزرگ ویترای که داییا خودشون درستش کردن، من که همیشه لابه لای اون خطایه توهم اون تابلو بزرگه ی لیلی و مجنون محو می شدم، عاشق گرامافونشون، که هر دفعه کلی گریه و التماس که برامون صفحه شنگول و منگول رو بذارن تا ما گوش کنیم، هرچیم می گفتن نداریم، می گفتیم که چطو نوار-ش رو دارین صفحه ش رو ندارین؟، ما می خوایم با این شنگول و منگول گوش کنیم، اخرش هم با صفحه های رقص-دار خرمون می کردن....پوفففف ...بعد الان ؟ پسرداییه کله ش همه ش تو لپ تاپش بود،مسابقه ی غرب اسیایه برنامه نویسی دارن یه ماه دیه، من داشتم تمام وقت مشقایی اقا معلمون داده بود رو انجام می دادم ، طناز هم بغل شوهرش بود ....

صدای خونه ی عزیزجون قطع شده؟ نچ... ایلیا و ایلین و محمد هستن که هر سه طبقه رو بذارن رو سرشون، که وقتی تند تند و با صدا از پله ها می یان پایین، عزیز جون از این پایین پله ها داد بزنه، ننه قوربان یواش بیاین پایین....که در اتاق مهمونخونه رو روشون کلید کنن و نذارن بچه ها برن اون اتاق.....

دور دیگ شله زرد وایساده بودیم، همین دیروز ظهری بود، من و طناز و مهرشاد، طناز می گه چه زود بزرگ شدیما....

** نصف شبه، می گم من دو روزه بستنی نخوردم، من بستنی می خوام، همه گفتن کی الان بستنی می خوره؟ واااا تو این سرما دیوونه؟ بگیر بخواب پری، خوابمون می یاد ما ، اون چراغ رو خاموش کن ظهر نخوابیدم دارم از خواب می میرم...برو تو جات بکپ دیگه پری، بستنی هم بدیم الان می گه گرسنمه....خاله هه می گه تو فریزر بالا بستنی داریم، از اینا که تو دوست نداری بستنی وانیلی پاک... می گم تو این لحظه انقد بستنی بدنم کمه هر بستنی رو حاضرم بخورم...گفتم پس با این سروصداهایی که راه انداختید کسی بستنی نمی خوره دیگه؟فقط برا خودم بیارم؟.... بعد همه پا شدن نشستن تو رختخواباشون، یکی می گه برای من مربا شاتوت بیار، اون یکی می گه نه من مربا نمی خوام، اون یکی می گه مربا توت فرنگی بیار برا من، خاله بزرگه پتو رو زده کنار، همون که غر غر خاموشی چراغا رو می کرد، می گه مربا البالو تو طبقه پایینی برا من از اون بیار، مامان می گه من بستنی نمی خوام برام چای بیار، میگم ببخشید من مسئول چای نیستم، رفتم ظرف بستنی رو اوردم با پیاله ها گذاشتم جلوی مامان می گم برامون تقسیم کن، مامان می گه ببخشید من مسئول بستنی نیستم، بعله... یه همچین مامانی داریم ما، به دقیقه هم نمی ذارن تلافی رو

*** می تونستی هر چیزی بگی، می تونستی بگی عزیزم، عشقم، گلم، عمرم، قشنگم....اما گفتی "نفسم".... اخخخخخخخخخخخ که چقد اینطور صدا زدن من رو می کشه....

**** تو این روزایه محرمی، نشستم سخنرانی دکتر رو گوش دادم، سخنرانی " حسین وارث ادم".... این مطالعات، این گوش دادنایه مناسبتی یه مزه ی باحالی داره، انگار وقتی تو مکان و زمان درستش گوش می کنی/می خونیش ،سطح درکت، سطح لذتت، سطح تماست با موضوع بالاتر می ره....

***** اونجاش که ژاکلین تو ماندگارترین ترانه های ایرانی اینو زمزمه می کنه : بی تو من هیچی نمی خوام

از این عمری که دو روزه

نکنه غم واسه قلبم

پیرهن عذا بدوزه..

بعدش می گه :پیش خودم فک می کنم چطوری گفتم اینو اون موقع؟؟؟.....

******شلوار مخمل راه راه ابی- سرمه ای....

******* عکس بک گراند لپ تاپم، یه شبه...بعد یه پشت بومه که یه اقاهه دراز کشیده روش، صورتش معلوم نی، هواش هم سرده، شال گردن پیچیده دور گردنشو کت تنش کرده از اینجا هواش رو فهمیدم، بعد دستش رو گرفته بالا تر از بدنش، سرخی سر سیگارش رو بدنه ی سفیدش داره خود نمایی می کنه، بعد؟... پایینش شهره، یه شهر پر از چراغ و شب...

*******جمعه شبی شام خونه اقا دایی اخمالوهه دعوت بودیم، مهمونیه به افتخار ازدواج طناز بود.... تو اشپزخونه مامان داره با ناخن گیر این ناخن به فا***ک رفته ی من رو می گیره، چشمامو بستم فقط دارم از درد اخ و توف می کنم...شوهر دخترخاله هه بدو بدو اومده اشپزخونه به طناز جان طناز جان گفتن که چیت شد؟؟ ..... خوبه یکی این مدلی نگران ادم باشه، یکی رد ِ صدایه درد دارت رو دنبال کنه و نگران این درد برای تو باشه و به تو برسه بپرسه که حالت چطوره؟...

بعد داشتم فکر می کردم چیکار کردم با زندگیم؟ زندگی عاطفیمو لت و پار کردم، انقدر ناکارش کردم که این روزا رهاش کردم، با این لاشه ی خون الود و درب و داغون نیدونم چیکا باید کنم ، رهاش کردم، نه به ادمهایی که پیشنهاد می دن فکر می کنم، نه خودم به ادمهای دیگه فکر می کنم، هیچی..هیچی...شدم یه تماشاگر، یه بیننده که داره همه ی این روابط رو بین ادمها می بینه، تحسین می کنه، ایراداشون رو می بینه،ادمها رو تشویق به داشتن ش می کنن، ادمها رو راضی می کنی که بیشتر تحمل داشته باشن تو رابطه هاشون، اخخخی می گه به حس لطافت بینشون، یه جاهایی دلش می خواد، هر دو روز یه بار هم می یاد اینجا غرغر می کنه از نداشتنش و اینا...بعد پا می شه وسایلش رو جمع می کنه می ره پی زندگیش...

بعد تر دیروز دیدم، بچه هایی که باهاشون بزرگ شدم، پسرداییه که با دوست دخترشه برای 2سال، طناز هم که بعد از 4سال اقاهه رو تبدیل به شوهری کرد و من؟.....هیچ جایه هیچ چیم...

******** هر از گاهی می شینم به دیدن این مراسم اسکار و گلدن گلوب و فیلان.... دوست دارم این برق برق ها رو ارایش ها و لباس ها رو، رومیزیایه بلند و کفش های پاشنه دار و رنگ رژا و سایه های بژ شاین، اکسسوریاشون رو.... دوست دارم سیاهی کت و شلوار ها رو... دقیق شدن به کروات ها رو.... اخخخخخخخخ که اگه مرد بودم خدا می دونه چقد کراوات داشتم، بس که دوست دارم ، این سلیقه ی ظریفی که هارمونی رو ایجاد می کنه تو پوشش اقایون، اصن انتخاب کروات ها به نظرم سخت ترین قسمت لباسه، مثل یه تراز می مونه، که توازن رو انگار ایجاد می کنه بین همه ی اجزا.... سک**س***ی ترین جز لباسه به نظرم، رسمی ترین هم، شیک ترین هم .....هیچ ربطی هم به این نداره که ادم ساده پوشیم، که لباس های راحت رو ترجیح می دم، یه بخشی از افرینش من هست که مست می شه با اینهمه تجمل....با اینهمه درخشش و برق لباسها و لبخندها و زیبایی ها...

********** خیلیا شادمهر رو دوست داشتن، از همون اول که اومد، از همون "پر پروازش"...من دوستش نداشتم اما، خواننده ی من نبود..مخصوصن با اون اهنگ "ادم کش"ش...با اون اداها و لباس هاش و فیلان تو اون کلیپش.... بعد الان دوستش دارم، الان اهنگاش اومدن لابه لایه اهنگ هایی که همیشه و تو هر حالی حوصله ی گوش دادنشون دارم، بزرگ شدنش رو دوست دارم، انگار استایلش رو، سطح کلاس کاراشو پیدا کرده....

صد دفعه می شه این تیکه ی بغض دار" اغوشتو بغیر من به روی هیچکی وا نکن...منو از این دلخوشیو ارامشم جدا نکن" گوش کرد....

 ********** یه لایه خرمالو رسیده رسیده که پوستشون رو گرفتم چیدم ته ظرف پیرکس، روش موزا رو حلقه حلقه کردم، بالایه موزا سوهان عسلی و گردو ریز کردم یه عالمه، بیسکوییتایه پتی بور رو زدم تو قهوه و چیدم روی همه ی این لایه ها، 3تا تخم مرغو 3 تا قاشق شکر رو انقد با همزن زدم شده کرم رنگ، 4تا دنت موزی هم مخلوطش کردم، ریختم روی همه ی اون قبلیا، 30 دقیقه با دمای 180 گذاشتم توو فر....بعد؟ در که اوردم از فر دست نزدم بش، شوما هم دست نزید، همین طور بذارید خنک شه بعدش هم بذارید تو یخچال خنکه خنکه خنک شه.....اوممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم