بهش بگین بی خبرم....این "بی خبری" رو با یه غلظتی می گه اصن

* داداش بزرگه می گه برو این سازمان چی چی ، معاینه ت که کنن با قیافه و اوضاعت جانبازی 70درصد به بالا رو بهت حتمن می دن..بعد هم اضافه می کنه می گه بدبخت می دونی چقد ماهی بهت حقوق می دن...همه ی این حرفها دلیلش چشم بشدت متورم و ملتهب سمت راستمه،که بطور کامل از دیروز بسته شده والان که دارم اینا رو می نویسم مث جک اسپارو یه چشم بند یه طرفه زدم به چشمم. و دوم اینکه انگشت ف**ا***ک-مه..این کدوم انگشته؟همون انگشتی که باهاش ف**ا***ک به من و اونو و دنیا و بدبختیا حواله می کنید...این انگشتم با رنده بریده شده، از کجا؟ از وسط ناخونش...بعله.من الان یک عدد ف**ا***ک خونی دارم...و دست چپم به شدت درد می کنه، انقدر که با روسری از گردنم الان اویزونه.... تا دیشب فقط همین ها بود، صبح که بیدار شدم متوجه شدم که توانایی صاف کردن گردنمو ندارم...بعله، دیشب بد خوابیدم و عضلات گردنم بشدت گرفته....حساب که می کنم بیشتر از 80 درصد می شه ها....

** با ماما رفتیم میدون میوه تره بار تویه غرفه ی این وسایل ترشی، مامان می گه یک کیلو بادمجون، می گم اقا 2 کیلوش کن، یک کیلو هم برا لیته، مامان می گه 2 تا گل کلم، می گم همه ش دو تا؟؟؟؟ 3 تا بدید اقا.می گه یه دونه کرفس، می گم دو تا بدید، یکیش هم برا ترشی کرفس.مامان چپ چپ نگام می کنه می گه پرستو من یه مدل ترشی بیشتر درست نمی کنما، از همین حالا بهت بگم، می گم باشه مامان جان.می گه باشه و زهرمار..اینهمه وسایلو می خوای چیکا کنی اخه؟ اقاهه می گه همین؟ می گم فلفل ریز تند ندارید؟ مامان می گه می خوای چیکا؟اقاهه می گه چرا داریم.می گم یه کیلو بدید.برا ترشی فلفل دیگه..مامان می گه پرستو بخدا من دیگه هیچی نمی خرم...می گم موسیر ندارین.اقاهه می گه چرا؟ مامان می گه من خوشم نمی یاد تو ترشی موسیر بریزیم.می گم چنده اقا؟می گه کیلو 15تومن.می گم وا چه گرونه، یه کیلو بدید...مامان می گه با سیر خیلی توفیری نداره تو ترشی.می گم برا ترشی موسیر می گیرم، جدا...ماماتن می خواد دهنشو باز کنه می گم لبو هاش خوبه؟ می گه بد نیست، می گم دو کیلو هم از اینا بدین.مامان می گه هوا سرد نیس که، زوده واسه لبو خوردن.می گم واسه ترشی لبو دیگه، حیف نیست ادم ترشی لبو نداشته باشه.....

اصن اینهمه رنگ ادمو دیوونه می کنه، اینهمه بو....این ظرفایه ترشیا رو بترتیب چیدم رویه پله ی جلوی کولر، تو حیاط.... اصن یه کیفی می ده نگاه کردن به این شیشه های کوچیک و بزرگ ترشی که به ردیف کنار هم نشستن....

*** میناهه برام گوشواره خریده، یه کیف فیل -ه سرمه ای خنگ با یه گل سرخ پارچه ای دیوونه از" افق"...."افق" رو چرا گفتم؟ چون فقط همین افق از این گلا داره، هیچ جایه دنیا دیگه از این گل قشنگا یافت نمی شه...بعد امسال که برام جاشمعی نخریده بود، پشیمون شدم از کشفی که پارسال کرده بودمو بش گفته بودم....که هر سال هرکادویی که برام می خرید، حتمن یه جاشمعی هم کنارش بود... خب نتیجه ی یه همچین کشفی و گفتنش به میناهه نتیجه ش این شده که امسال من ازش جاشمعی کادو نگرفتم دیگه... بعضی چیزا خوب نیست ادم کشفش کنه...مث اینکه اگه کسی رو که دوست داری بذارتت بره از غصه ش نمی میری...حالا کادو نگرفتن جاشمعی کجا و نمردن از دوری دلدار کجا...اما مهم اینه که هر دوشونو کشف کردمو زندگیم یه لذت رو از دست داد....

**** تهران مانند زنی است که پاهایش را روی هم می گرداند و سیگار "کنت" می کشد.عینک دودی می زند و ودکا لایم می خورد ، بی کینی می پوشد و حمام افتاب می گیرد، اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از املی و سبک مغزی و حمق و پرمدعایی و شلختگی و وراجی او، ادم تا سر حد مرگ ملول می شود...محمد علی اسلامی ندوشن

***** مشهد که رفته بودیم، عصر یکی از روزاش خاله هه زنگ زده بود به یه ارایشگاهی که همیشه خودش می ره، بعد ما می گیم وایییییییی چه خوب زده موهاتو، برا مامان وقت گرفته بود.... گفته بود توام می خوای برات وقت بگیرم.گفته بودم نه، می خوام موهام بلنده بلند باشه، یه دست.... رفته بودیم ارایشگاه، اول مامان موهاشو زده بود، بعد طناز، بعد خاله، بعد ایلین...این خانومه هم یه جور قلقلک داری موها رو می زد، یعنی اول یه ده دقیقه ای با سه جور شامپو موهاتو می شست بعد کلی موهاتو قر دار خشک می کرد، بعد موهاتو می زد...این صحنه رو که دیده بودمو اصن خره این شده بودم که موهای منم بزنن....تا اخرین نفر مقاومت کرده بودمو ایلین که بلند شد، مانتو دراوردمو سرم رو گذاشتم رو دستشویی تا برام بشوره...ینی هدف اصن کوتاهی نبود، هدف فقط لذت این بود که بدی یکی دیگه موهاتو بشوره، خشک کنه....اصن یکی از لذتایه خوبه دنی هم اینه که یکی با موهات بازی کنه....بعله

****** یک چیزی رو مطمئنم، این مردها هرچی نداشته باشن، هرچچچچچچی، ههههههههرچی، اعتماد به نفس رو فول دارن، یعنی حتی یک جاهایی و موردهایی دیده شده که حتی از نقطه ی ماکس هم میزان اعتماد به نفسشون زده بالا، اصن یه وضی

******* اون روز با بچه های دانشگا زده بودیم بیرون، بعد اصن ماشین بازیه و صداهایه تو اسمونشونو، فلافل خریدنه و تولد مریمو عکس گرفتنا وپارک رفتنه و تلفن خواهر هیلدا که کجایید؟ تولد مریمه..عه! رفتید کدوم رستوران؟...جواب هیلدا: رستوران؟ نه بابا، فلافل خریدیم اومدیم بوستان نهج البلاغه عزیزم.....و همه ی خربازیایه شادمانه ی اون روز یه طرف ، اون قسمتی که من داشتم دنبال یه اهنگ خوب می گشتمو گلسا گفت وای همین خوبه...بعد وای کدوم فکر می کنید؟ سیاوش صحنه..اصن فک نمی کردم کسایه دیگه هم با این اهنگ سیاوش صحنه مث من دلشون بخواد هر از گاهی دم بگیرن: یواش یواش تو قلبم خونه کردی یواش یواش منو دیوونه کردی....وقتی که دنیا تو خواب ناز بود وقت قرار و راز و نیاز بود.... و همه ی ما 6-7 نفر با همین اهنگ سیاوش صحنه دم گرفته بودیم...

******* اون حرفا و بهونه ها...اشکایه روی گونه هات...که از چشات چکیدن و بارون شدن تو لحظه ها...

********صنما

تو همچو شیری

من اسیر تو

چو اهو

به جهان که دید صیدی؟

که بترسد از رهایی

مولانا

*********** می دونید چیه؟ گاهی هم باید برید و مث من 4 سال دنیا رو بگردید و زخمی شید و غصه تون بشه و اشک تون دربیاد و بمیرید و .... بعد همین اقاهه ی طفلکی که این گوشه وایساده و گفته "دوستت دارم" و شوما نادیده ش گرفتید رو ببینید... که نه که همه ی اون چیزایی که شوماها خواستید و گشتید تو این اقاهه جمع شده، نه...این اقاهه خیلی از چیزایی که باید داره و داشته و همیشه همین جا بوده، همین بغل...فقط هم برای شوما....خیلی از چیزها رو هم نداره، خیلی از چیزهایی که همیشه براتون معیار بوده و تو اقاهه های دیگه دیدیدو فهمیدید که اون اصله کاریه اینا نبوده...بعد اما این اقاهه حاضره برای با "تو" بودن خیلی کارا رو کنه، خیلی چیزا رو عوض کنه.... خیلی چیزا....بعد همیشه من فکر کرده بودم که از این اقاهه بهتر می تونم پیدا کنم، که با همه ی اقاهه ی عنوان دار و مدرک بیسار و شغل فیلان و دم و دستک خداتا گشته بودم، هیچ کدومشون من رو پایبند نکرده بود..با همه شون" یک جایی" نبود اونجور که باید.... این اقاهه نه مهندس فیلانی است، نه از بیساری ها، می دانی همه ش من را یاد "استیو" می اندازد، خودم هم که معلوم است.شده ام "میراندا".... مینا راست می گوید اینجور انتخاب ها درک کردنی نیستند، احترام گذاشتنی هستند...

نمی گویم به انتخاب این اقاهه رسیده م ،اما دارم جدی رویش فکر می کنم....

و این منم/زنی تنها/در استانه فصلی سرد......فروغ

* ان روز به سرم زده بود این کتابهای رشته ی قبلیم را جمع کنم ببرم این دسته دومی های انقلاب بفروشم با پولش بروم این کتاب "سرزمین نوچ" را بخرم....هی دوست دارم بروم این کتاب را بخرم، اصن حس می کنم نویسنده ش دوستم است بس که چندین سال است که وبلاگش را خوانده م، این وبلاگ چیزه غریبی هاست ها... همان "غریب ِ اشنایی" که گوگوش تو اهنگ هایش می خواند، همین بلاگرهایی هستند که سالهاست می خوانیمشان...بعد نمی توانم کتابها را بردارم ببرم بفروشمشان...ینی فک می کنم حالا هستند دیگر...اینکه یک بار دیگر این کتابها را ورق نخواهم زد را مطمئنم، اما حس می کنم خاطره ی چهارسال با ورق زدن این کتابهایی که تو همان چهارسال فقط یک بار ان هم شب امتحان ورقشان زده م برایم تداعی می شود، حیف است بروم بفروشمشان خب....جزوه هایم هم همانطور مانده اند... ادم با کتابها و جزوه های دانشگاهش بعد از اینکه کارش باهاشان تمام شد، چه کار می کند؟ سالهای مدرسه را می دانم، بعد امتحان که می ایی همه شان را جر واجر می کنی و همه ی حرصت را رویشان خالی می کنی اما این کتابها را نمی دانم...

** چرا پاییز نمی شود؟ یعنی چرا از ان پاییزهای راست راستکی نمی شود؟ از انها که باید حتمن سویشرت بپوشی، هوایش باران داشته باشد؟ باران هم نداشت قبول، حداقل ظهرش انقد افتاب نداشته باشد دیگر..

*** واااااای من "فیبی" را می میرم، "چندلر" را هم... اینجور است که از دره مترو که می ایم بیرون، به تنهایی و غمبادش فک نمی کنم. پایم را که از خروجی مترو می گذارم بیرون و حس می کنم که یه 15 مین بیشتر تا خانه فاصله ندارم می گویم اخ جون الان برسم خونه "فرندز" دارم که ببینم... شبها هم کشدار نیستند دیگر، پر فکر و خیال نیستند دیگر، پر گریه...اخ اخ اخ..من این 6 تا دیوانه را می میرم...اه...مای ....گاد

**** اولین بار که رفته بودم کالج برای ثبت نام، مسیر برگشتش را نمی دانستم، پرسیده بودم که چطور خودم را باید برسانم به مترو، گفته بودند فقط باید این مسیر 15-20 دقیقه ای را پیاده بروم، مسیر یک طرفه ست و هیچ مسیر تاکسی خوری ندارد..همان روز غصه م شده بود، ادم پیاده رفتن نیستم من..با دخترها را نمی گویم ها، پیاده می روم ان هم چند ساعته، نق هم نمی زنم..البته شاید می زنمو نمی دانم؛ نق می زنم؟.هوم؟... بعد از وقتی کلاسا شروع شده بود اصن مسیر رفت را هم از جلسه ی دوم پیاده می رفتم،، یه حال و هوای خوبی دارد کوچه پس کوچه هایش، درخت های بزرگش، قشنگ روی پیاده روهایش پر از برگهای زرد و نارنجی ست، خانه های قدیمی... بعد 4 جلسه است یکی از بچه ها مسیر کالج تا مترو را بامن می اید، بعد من ادمی هستم که مسیرها را دوست دارم تنهایی بروم، اصن حوصله ی ادم ها را ندارم..دوست دارم خودم قدم بزنم بروم، نفس بکشم، مکث کنم روی درخت ها، روی پنجره ی خانه ها، روی اکیپ دخترها و پسرها..دوست دارم سکوت باشد ان تایمم و خودم باشم..بعد این دختره را دوست ندارم، اصن از اینکه تنهاییم را تَرَک-دار کرده ازش متنفرم

***** مینا زنگ زده که 2شنبه می ایی ببینمت؟ گفته م نمی دانم، سعی می کنم..می گوید کادوی تولدتو خریدم ها، اینو گفته م که همه ی سعیت رو کنی... اینطور خیلی خوب است ها، اینطور که الان ابان است و کادوی تولدها هنوز ادامه دارد... ینی اینکه همان روز تولد یک دفعه یه عالمه کادو گیرت می اید هم یک مزه ای دارد که می نشینی بین یک عالمه کادو، اما اینطور هم که تکه تکه در سال کادوهایت را می گیری یک مزه ی دیگری دارد برای خودش...

بعد هی فکر میکنم مثلن میناهه برایم چه خریده؟....

****** این رستوران ژووانی فیوریت من است، ینی حس می کنم مزه ی غذاهایش یک چیز لامصب سک*س**یه خوشمزه ای است .... هردفعه هم که می نشینم این فیلم های امریکایی را می بینم که تویش انقدر از این پیتزاهای نازکو بزرگ دارد، می گویم دفعه ی بعد که رفتم رستوران ایتالیایی از این پیتزاها سفارش می دهم، اما نمی دانم چرا هر دفعه که می روم دلم فقط پاستا یا لازانیا می خواهد، ینی وقتی منیو جلویم است مطمئنم که من پیتزاهای نازک را دوست ندارم، اما باز وقتی این فیلم های امریکایی را می بینم باز این پیتزاهای نازکو بزرگ را هوسم می شود...

******* رژ گلبهی و برق لب

******** یک مکانی وجود دارد به نام "فهمیدن"... نمی دانم یک ان است که به این مکان می رسی؟، پروسه دارد؟، هرچه..نمی دانم... اما می دانم وقتی بهش رسیدی، وقتی یک حقیقتی بود که "فهمیدی"ش، دیگر هرکاری که می کنی زندگیت به روال عادیش، به روال قبلیش باز نمی گردد...من اسمش را نقطه/ مکان "فهمیدن" می گذارم...شوما بخوانیش نقطه ی "گ....ا"

******** در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟ / در تو این قصه ی پرهیز-که چه؟/ در من این شعله ی عصیان نیاز، /در تو دمسردی پاییز-که چه؟

قبلنها خیلی زیاد حمید مصدق می خواندم، در واقع خیلی زیاد قصیده ی "ابی، خاکستری، سیاه"-ش را می خواندم، دوستش داشتم..انجا که می گفت " حرف را باید زد!/درد را باید گفت!/ سخن از مهر من و جور تو نیست./سخن از/ متلاشی شدن دوستی است، / و عبث بودن ِ پندار ِ سرور اور ِ مهر...

شاید بیشتر دوست دوران روزهای دبیرستانم بوده.....این روزها حس می کنم مفاهیم پیچ در پیچ ِ لغزان سید علی صالحی جای همه ی شاعران را برای منه بی حوصله به شعر گرفته است...هیچ وقت نشده همه ی شعرهای دیوان یک شاعر را بخوانم، حتی فروغ...کتابهایشان را ورق زده م، یک شعری ان وسط ها من را گرفته است، بعد از ان هزار بار هم کتابشان را بردارم همان شعر را خواهم خواند.....مثل ان شعر فروغ: من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد / و دلش را در یک نی لبک چوبین/می نوازد ارام ارام/پری کوچک غمگین که/شب از یک بوسه می میرد / و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد امد...

********** گفتم حمید مصدق، یادم امد این روزها دلم می خواهد از زندگی مصدق بخوانم.همان که صنعت نفت را برایمان ملی کرد، از زندگی "مصدق" هم نشد، از زندگی کسه دیگر هربار که رفته ام توی کتابفروشی یک حسی نمی گذارد از این کتابهایه تاریخی زندگی نامه دار بخوانم، یک چیزی به نام "اعتماد "نداشتن...من به توشته های کتابهای این چنینی اعتماد ندارم، من یک ذهنیتی به نام اینکه "سانسور" در پسه همه ی کتابهای این چنینی است، نمی گذارد من از این کتابها بخوانم..اما وسوسه ی خواندن این چنینی کتابی این روزها در من زیا است.می خواهم تن بدهم به این وسوسه...دلم تجربه ای مثل کتاب "سور بز" می خواهد.همانکه یوسا نوشته...دلم بیوگرافی خواندن می خواهد.... چه می دانم، شاید "این سه زن" مسعود به..ن..ود را شروع کردم به خواندن... از این کتابها می شناسید؟ معرفیش کنید لدفن؟

ناز مریم

تو گفتی گل درایَد من می ایُم

گل عالم تموم شد کی می ایی؟...

ساعت هشت و سی و چهار دقیقه است...تموم شد اینم

نمی دونم وقتی بخواد این پست ثبت شه، ساعت بشه چند..یا اصن نمی دونم می تونم تا اخر بنویسمش و ثبتش کنم یا یه جایی اون وسطاش به این نتیجه می رسم که نشد چیزی که می خواستم بگمو تموم نشده صفحه رو می بندمو می رم پی کارم...اما الان که دارم می نویسمش ساعت هفت و بیست و هفت دقیقه ست. والان شد بیست و هشت دقیقه.... یکی از چیزهایی که دوست ندارم همین صبح های زوده.ربطیم نداره شبش از چند خوابیده باشم، بیدار شدنایه قبل از ساعت 9-10 بم سردرد می ده ، ربطیم به دانشجو بودن و کلاس داشتن های 8صبح نداره، انگار برای من عادتی در کار نیست....الان هم نه عادتی بوده و نه اجباری برای دیدن این وقت صبح، نماز صبح رو که بیدار شدم انگار خوابم پریده و هرچی زور زدم که خوابم ببره نتیجه ش شده منی که اومده نشست پای نت و نوشتن...

یک روز ادم هم می شه شبیه دیروز...الان شده ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه و انگار دیگه نیدونم چطور این جمله رو ادامه بدم. اهنگ رضا صادقی رو سرچ کردمو دارم گوشش می کنم، بعد مثلن نمی دونم چرا نمی تونم هیچ وقت رضا صادقیو اهنگ هاش رو دوست داشته باشم. یا لذت ببرم از گوش دادنش.... یادمه اون سالی که پیش دانشگاهی بودم، این مشاوره مون یک چیزی می گفت در مورد خواستن، اینکه قدرت خواستن از استعداد داشتن و توانایی و این چیزها بیشتره، البته الان فکر میکنم کاملن مزخرف می گفته. .. مثالشو چی می زد؟ می گفت همین اقا رضا صادقی.نه قیافه داره، نه صدا داره ، نه چیز درست و حسابی می خونه...یه روز بلند شده گفته می خوام خواننده شم، گفته می خوام معروف شم...الان هم خواننده شده هم معروف...می گفت می بینید؟ قدرت خواستن خیلی بیشتر از هر چیزه دیگه ست حتی استعداد و توانایی....

حالا قصد من انالایز کردن رضا صادقی نبود، قصدم از دیروز گفتن بود...و شاید حتی الان بتونم از پریروز هم بگمو دیروز رو نتونم بگم..از پریروز که مسج سمی رو دیدم که پری برات یه زحمتی دارم... که زنگ زدم جواب نداده، بعدش خودش زنگ زده بهم گفته که مامان و باباش و داداش کوچیکاش تو جاده تصادف کردنو همه شون صدمه دیدن..که داداشش سرش شکسته و مامانش دستش و باباش قفسه ی سینه ش مشکل دار شده....بعد من فقط سکوت کردم و شنیدم حرفاشو حتی نتونستم ریکشن مناسبی نشون بدم... بعد حالا خواسته باهام بریم میدون تره بار میوه بگیره برا خیل عظیم مهمونا...بعد کلن من فک می کنم این خیلی کاره مسخره ایه که ادم مریض بدحال داره و هی زرت زرت و فرت فرت براش مهمون می یاد.... ادم مریض داری کنه، مهمون داری کنه؟... اها خودم؟ پا شدم اماده شدم، بعد یه رژ صورتی هم زدم رفتم دنبالش...وقتی که برگشتیم خونه از خودم بدم می یومد، از اون رژ صورتی که رو لبام بود...که حتی برای برای صورتی لبهام هم حس گناه داشتم...می دونی .......از ته دل ناراحت بودم، از خیلی خیلی ته دل.اما بلد نبودم نشون بدم که چقققدر متاسفم، چققققدر غصه مندم برای این شرایطش...بعد چقققققدر هیچ کاری از دستم برنمی یاد...هی مثلن مسج بدم که مامان اینا خوبن؟ مهمون داری؟خسته ای؟... چه بدونم چرته دیگه... من وقتی دوستم تو این شرایط بود بلد نبودم چطور باید رفتار کنم....بلد نبودم که چطور پیشش باشم....الان هم 2 روز گذشته هی رفتن خونه شون رو به فردا و پس فردا و پس فرداها می اندازم، هی می گم بذار حالشون یه کم بهتر شه...بعد نیدونم چرا نمی تونم برم عیادتشون...انگار یه چیزی جلومو می گیره...مثلن می ترسم برم خونه شون، بعد دست گچ گرفته مامانشو سر بخیه خورده ی داداششو ببینم بزنم زیر گریه...بعدتر حالم بهم می خوره از خودم اگه این اتفاق بیفته...بعد ...دیگه بعدی هم واسه این دلایل مسخره م هم وجود نداره حتی...

اما دیروز...دیروز یه خوبه ملس ِ تاریک روشن داره عصرِ پاییزیه سردرد داره ناشی از نئشگی بود... یه حال خوشه خوشه لامصبی...اقایه دوستی که دیروز از ساعت 2 اومد دنبالمو برد که خونه ش رو بم نشون بده...همیشه فک می کردم اولین تجربه ی درینک مو با کی خواهم داشت؟...بعد همین طوری بود که یه دفعه دیدم که صدای تق لیوانامون بهم خورده و مزه ی گسه تلخ خوبه الکل داره تو تنم پخش می شه...که هیچ حواسم پی ِ شمردن تعداد دونه های سیگارم نبود، از اون جور وقت ها بود که دستت خالی نمی موند یا لیوان چاییت پر بود یا سیگارت روشن ...بعد الان که دارم اینا رو می نویسم از خودم می ترسم، دیروز تو بهترین لحظه هام، تو یه حس معلق خوبه فضای اطرافم باز هم هوشیار بودم ، که منطق من داره همه جا می تازه...که تو اون حال خوشم بغل قدمت داره مرد پیراهن چهارخونه ی بو سیگار دار رو رد کردم... که هر کدوم از اینها فاکتوریه که من به تنهایی می تونم/ می تونستم ساعت ها لذت ببرم و عاشقی کنم...راستش؟ حالم خیلی خوبه الان... خیلیم بد نیست که بذارید عقل و منطقتون بجاتون تصمیم بگیره...اینجوریه که الان هیچ حاشیه ای از دیروز ندارم، هیچ انتظاری، الان فقط یه حال خوش دارم... یه حال خوش از خودم، از اقاهه، از دیروز...

من  چند بار بگم شرمنده تم علیرضا تو باورم می کنی؟ من  دایل اپ م که اصن نیشه باش میل و اینا باز کرد . بعد همه ی سعیم رو هم کردم باز هم نتونستم برات میل سند کنم...بیخشید واقعن لی

ستاره های سربی...فانوسک های خاموش...من و حضور گریه...از یاد تو فراموش

* استاد امده نشسته روی صندلی جلوی میزم، همینطور خیره شده به پله کشیدنو هی پاک کردنو هی خط کشیدنو هی پاک کردنم، می گوید قدرت تصور و تجسمت عالی است پرستو، برای همین کارهایت را خیلی خوب انجام می دهی... این را می گوید و مکث می کند روی دست هایمو بلند می شود بین میزها راه می رود و سوال بچه ها را جواب می دهد... او بلند می شود می رود اما نمی داند که همین یک جمله ش چه حس عمیق لبخند داری توی من بوجود می اورد... که یک لحظه هایی که شک می کنی برای انتخاب مسیرت یک همچین تاییدیه هایی برایت لازم است

** اوممم.... نمی دانم بقیه دخترک ها مثلن چه را دوست دارند، ولی من مثلن دوست دارم یک بار با یک اقاهه یی که خلبان است دیت داشته باشم...اینجور است که اسم خلبان می اید ها یک اقاهه ی خیلی خوش تیپ و خوش برخورد و های کِلَس و فیلان توی ذهنم تداعی می شود... ینی مثلن من حسم و نگرشم به خلبان ها پَک یک اقاهه ی کامل است انگار... پَک اقاهه ی کامل شوما چیست؟....

*** عروسی اقای وزنه بردار المپیکی است، فردا. عروسی اش شمال است... اقاهه ی وزنه بردار دوست عمو خسرو و اقا غوله است. اقا غوله و خاله اینا هم رفته اند شمال برای عروسی. 4 شنبه که پایم را از کلاس گذاشتم بیرون، یک بغضی توی گلویم پیچید... چرا؟ چون می دانستم اقا غوله همین 4شنبه قرار است برود شمال... توی دنیای موازیم می دیدم که به جای اینکه ان خیابان یک طرفه را تا سر پیاده بروم تا به مترو برسم، اقا غوله امده دنبالم و قرار است از همانجا برویم توی جاده.... زنگ زده م حال ایلیا را بپرسم، می گوید برای عروسی پاپیون و کت خریده ، غذایش را که کامل بخورد عموی غولش قول داده که ببرتش دریا.... اسم عموی غولش را با لحن بچه گانه ی ایلیا که می شنوم بغض چهارشنبه م همین جمعه عصر می شود اشک....

**** یک جایی از دعای عرفه است، یک جایی همان اخرهایش که می گوید: از تو ای خدا درخواست دارم ان حاجتم را که اگر ان را عطا کنی که دیگر از هرچه محرومم کنی ، زیان ندارم و اگر ان حاجتم روا نسازی، دیگر هرچه عطا کنی نفعی به حالم ندارد...

***** از من می شنوید شب ها که همه خوابند ننشینید به "فرندز" دیدن، صدای خنده هایتان را باید قورت بدهید که مبادا از قهقهه هایتان ادم های خواب خانه تان بیدار شوند.... این سریال را بگذارید روزها ببینید، بگذارید وقت هایی ببینید که غم عالم روی دلتان است بعد بخندید، بلند و پرصدا...

****** هفته ی بعد یک روزم ازاد است، هی فکر می کردم چکارش کنم ان روز را؟ به اقاهه ی دوست زنگ بزنم که بگوید چه روزی از ساعت 2 ازاد است بروم پیشش، به میناهه زنگ بزنم با او بروم یک عصر پاییزی و دود دار بسازم، به سمی بگویم برویم یک سویی ، به دخترعمه هه زنگ بزنم بگویم مامان از ان اش شله قلمکارهای معروفش می پزد بلند شود بیاید خانه ی ما... اخرش تصمیم گرفتم لپ تاپم را بردارم بروم توی یک کافه ی غمگین، تنها بگذرانم ان روزم را...

******* کتاب "شبی از شب های زمستان مسافری " را خواندم...دوستش داشتم...از ان کتاب هایی بود برایم که سخت می رفت جلو... شاید بیشتر از دوست داشتن اسم حسم " خوش امدن" بود... دلم یک کتابی می خواهد که لذتش مثل کتاب های نادر ابراهیمی باشد، معروفی، گلی ترقی... ایرانی باشد، خارجی هم که بود حسش اشنا باشد، مثل کتاب های جومپا لاهیری، اناگاوالدا... حتی خانم دالاوی ِ ویرجینیا وولف هم برایم اشنا بود... خیلی وقت است کتاب ها را که می خوانم ان حس جادو-وارشان، ان معجزه و حس ناب کلماتشان توی جانم رخنه نمی کند...اینطور بگویم خیلی وقت است که دیگر کتابی را زندگی نکرده ام... خواندن بوده و تمام

******** از اینکه اقاهه ی ایده ال چطو باشد و اینها گفتم بگذارید از خودم هم بگویم، از اینکه چه کس را که می بینم حس می کنم پرستو کاش اینطو می بود...هدیه ته**رانی... تیپ و تالش، حس و حالش، ساعت روی دست راستش، صورت گرد و شال پشت گوشش، دست بندهای زیاد و پشت سرهم سیاهش...تیپ اسپرتش...همه چیزش دیگر

********* این ستاره بازی که شروع شده، اول هفته ها و اخر هفته ها فکریم می کنند...اول هفته ها می گویم یک طور زندگی کن این هفته ات را که ده تا ستاره بتوانی بغلش بزنی، اخر هفته ها فکر می کنم این یک هفته م را طوری زندگی کرده ام که ده تا ستاره ، ده تا حرف ازش بتوان گفت؟ انگار کن جمله ی اول هفته ام خبری است و اخر هفته همان جمله سوالی می شود.... حس بدیست، لحظه هایی که فکر می کنی یک هفته ات، هفت روزت، 168ساعتت چیزی به اندازه ی ده تا ستاره برای گفتن ندارد....

********** نشسته ایم توی تنها اتاق خواب خانه مان، با دخترعمه هه داریم حرف می زنیم. از شام **ای*رانی می گوییم. از خانه ی بهاره ره**نما...من هی می گویم خیای شلوغ و درهم برهمو فیلان است.یک ذره جا برای نفس کشیدن ندارد و می خواهی راه بروی جای قدم گذاشتن نداری و هی داشتم از اینها می گویم... دخترعمه هه نشان داده اتاق خواب را ، می گوید این اتاق دو طرفش کمد است. قد یک نصفه دیوار جای دارد، از سر دیوار تا بالای مانیتور پر از قاب عکس و نوشته و پیپیر استیک های نوشته شده است....می گوید تو هم همانی... خیای از خونه ی شلوغ و پر او نگو... به دیوار روبه رویم و کاغذها و گل سرخ های خشک شده ی دلیل دارش نگاه کردم... نگاهم گیر می کند روی قاب عکس خاتمی که دایی بزرگه برایم از اصفهان گرفته بود" پرستو جان دوستت دارم"....

عنوان را بگذاریم همین صدای  پیانوی  معروفی که الان دارد از لپ تاپ من به گوش می رسد...

* هدیه زنگ زده برای جمعه تولد دعوتم کرده ، قبل از انکه به مامان بگویم و مراسم اجازه گرفتن و فیلان را اجرا کنم گفته م نه، نمی ایم...چون جواب مامان را می دانستم. تولد ساعت 6به بعد بود و مراسم مختلط...نه از ان مختلط های فیلان...یک مشت بچه ی خوب و درسخوان و مهندس امیر***ک*بیره اهل حال قرار بود دور هم جمع شوند، تازه فرار بود یکیشان گیتار و ان یکی سنتورش را هم بیاورد.... قبلنها که دوران راهنمایی و دبیرستان بودیم و من اجازه ی رفتن به جشن تولدها و جشن فارغ التحصیلی ها را نداشتم فکر می کردم بزرگتر که شوم، دانشگاه رفته که شوم شرایط فرق می کند....شرایط فرق نکرد

** رفته م پیش پسر داییه تا یک گندی که بر روی لپ تاپ محترمه وارد کرده ایم را برایمان رفع و رجوع کند، بعدش هم باید می رفتم پیش میناهه بعدش هم کلاس های درسم.... دوست دختر پسرداییه گفته اخ جون که اینجایی، باهم برویم ناهار؟... گفته م کلاس دارم ساعت یک، به ناهار نمی رسم...همان موقع از کالج زنگ زده اند که امروز کلاس تشکیل نمی شود.... هیچ وقت فکر نمی کردم با دو تا جوجه ی 71 پا شم بروم ناهار...هیچ وقت فکر نمی کردم دو تا جوجه ی 71 انقد خوب بلد باشند هم را دوست داشته باشند ...من به این دخترک های خودم می گویم که مردی که با تو هست باید طوری رفتار کند که انگار تو تنها دختر توی دنیا هستی که این مرد می توانسته با او احساس لذت کند، که حس کند اگر همه ی دنیا را بگردد مث تو را دیگر نیست و نخواهد امد، که تو که بروی که اگر از دستت بدهد اگر ...او همه ی دنیا را از دست می دهد...کاری هم نداریم که چاقی، لاغری، بی سوادی با سوادی خانواده ت فیلان است هرچه هر چه... "دختر ِ او" هستی و تمام..به همان چسبندگی کسره ی بین دختر و او.... و من این حس را نه تنها تو چشم ها و حرف ها و رفتارهای پسرداییه دیدم که دخترک هم پسرداییه "اقاهه ی او" بود....به همین چسبندگی بین اقاهه و او

*** می دانی این کافه هه که قرار صبحانه گذاشتم با میناهه یک جایه لامصبی است...ینی قرار عاشقانه که هیچ، حتی اگر می خواهید بروید با یکی بنشینید و سنگ هایتان را وا بکنید بیایید بروید همین جا... یک جایه حیاط دار پر از گل و گلدون و درخت خرمالو....برای اولین بار بود که حس می کردم مینا چقدر تحت فشار است.... که چقدر خسته باید باشد از این رابطه ش با اقای میم....که درماندگیش را از این نتوانستنه کندن ازاین رابطه ی فرسایشی اش را می فهمیدم... که حالا هرچند به ناحق اما می شد حتی این سگ بودنهایش و بی منطق گیر دادن به من و نرگس را هم حتی بهش حق داد.... می دانی وقتی داشتیم جدی حرف می زدیم تا مشکل بینمان حل شود چه توجه م را جلب کرد؟ به این فکر نمی کردم که یا مینا حرف مرا می فهمد یا نمی فهمد و نمی فهمد و به جهنم که نمی فهمد و من می روم.... می دانستم که الان حرف می زنیم یا مشکل برطرف می شود ، یا حرف هم را نمی فهمیم و می رویم و چند روز بعد دوباره می اییم انقدر حرف می زنیم تا بفهمیم چه می گوییم.یا باز می فهمیمیم و مشکلمان حل می شود یا باز نمی فهمیمم و می رویم و چند روز دیگر و ...

فکر کرده م اگر ادمها انقدر زود از هم می کَنند ، انقدر طلاق ها زیاد شده، نه بخاطر بالا رفتن سطح توقع ادمهاست که بخاطر پایین امدن سطح تحمل ادم هاست...بعله

**** امروز روز عرفه است...حاجی ها توی سرزمینی به نام عرفات جمع می شوند....عرفات سرزمین شناخت است....اگر درست یادم بیاید ادم و حوا در این سرزمین بود که به مرحله ی شناخت رسیده اند...کاش کتاب "حج" م پیشم بود، برایتان بیشتر از عرفات می گفتم. تمام چیزهایی که از مطالعاتم یادمه یک چیزه حسی است و بعد از یک ساعت فکر کردن نتوانستم توی جملات بگنجانم.خواستم این ستاره ی عرفه را حذف کنم..از دلم نیامد. شاید شما برایتان گنگ باشد.خودم که این پارگراف را که می خوانم خیلی چیزها برایم تداعی می شود.خیلی حس ها...عرفاتی که من دیدم یک سرزمین بزرگ و خاکی بود...بزرگ.بزرگ  خیلی بزرگ و هموار که کاملن خاکی بود..اینطور که باد که می زد یه لایه خاک بلند می شد و می پیچید لابه لای لباسها و توی چشم ها و قدم که می زدی باید یواش پاتو برمی داشتی والا پاهات خاکی می شد......مامان می گفت تصور کن همه ی اینجا تو حج واجب پر می شه از مردم...اون سرزمین شناخت و خاکی رو تصور کردم با مردم رنگها و ونژادهای مختلف که همه لباس سفید احرام تنشون دارند... عظمت این تصور دلم رو لرزوند...دلم خواست بیام تو این تکه از زمین خدا که ادمها به شناخت رسیدن من هم دعای عرفه رو بخونم...

***** چهارشنبه شب ها که می شود غمم می اید، قردای چهارشنبه ینی پنج شنبه و پنج شنبه و جمعه ینی بابا خانه است.ینی روزهایی که از صبحش تا شبه شبش کسی هست که از سر مویت تا ناخن انگشت شست پایت بهت گیر می دهد.... که چرا چراغ توالت را یادت رفته خاموش کنی، که چرا لیوان ابی که خوردی روی میز جا مانده، چرا الان می خوابی؟چرا الان پا می شی؟..چرا...هع

******من ادم احمقی هستم، من توی مردها نه تنها دنبال یک ادمی هستم که بیاید نقش دوست پسر را برایم با ان ریزه کاریهای رمانتیکش برایم ایفا کند بات السو بیاید برایم یک بابایه خوشمزه هم بشود، چه بدانم از ان باباها که مث بابای خودم نیستند، از انها که بلدند توی کلمه ها هم بابا بودنشان را نشان دهند، چه می دانم این دخترها که می ایند می گویند بابایم برایم شکلات خریده، بابایم برایم ادامس خریده بابایم فیلان...که از انطورها نباشد که من دلم نخواهد وقتی مامان نیست من هم پیش بابا نباشم.که هیچ وقت دلم نخواهد با بابایم تنها جایی بروم که مسافرت بروم که حتی خرید نروم که نخواهم دو تا کوچه را پیاده باهایش تا انطرفتر گز کنم... بعد اینها را گفتم در مورد اخلاقیات باباهه؟ حال این را هم بشنوید که وقتی چشم هایم را می بندم به تنها کسی که مطمئنم توی زندگیم هست، که واقعن هست همین بابایم می باشد... که یک هفته با عموهه مسافرت که رفته بودم زنگ که زدم خانه صدای بابا را که شنیده بودم زده بودم زیر گریه و از ان گریه های های های دار کرده بودم...متناقضترین حس دنیا را به همین اقای باباهه دارم .... بعد مگر یک اقاهه ی دوست پسر- بابایه بیچاره چقدر ویژگی و توان و فیلان دارد که بیاید در این دو نقش کمرشکن برایم ایفای نقش کند...می فهمم که گناه دارند خب.... می فهمم که نمی توانند خب...

******* یک جایی وسط های گاندی یک پاساژی دارد و طبقه ی پایین ان پاساژ یک مغازه ی گل فروشی...ینی هربار که با دخترها می رویم کافه، دلم می خواهد به بچه ها بگویم شوماها بروید بالا، قهوه تان را که خوردید حرف هایتان که تمام شد بیایید مرا از جلوی این مغازه بِکَنید و ببریدم.... خانم های این مغازه گل ها را که تزیین نمی کنند که، سلیقه به خرج نمی دهند که لابه لای رنگ ها و روبان ها و تورها و مرواریدها و گلدانها...هربار که مجموعه ای درست می کنند و می دهند دست شمای مشتری انگار کن از یک عشق بازی طولانی و نفس گیر و سرشار از لذت با گل ها و تورها و ربانها و کاغذهای رنگی برمی گردند....

چه می دانم، شاید بروم به خانومه بگویم می شود هفته ای یک بار بیایم اینجا بنشینم نگاهتان کنم که چه می کنید با این گلها؟....

******** یک مدت بود هی می گفتم دلم غذای شمالی می خواهد، دلم کباب ترش و ان بشقاب ترشیجات هوس انگیز زیتون پرورده و سیر و ترشی بادمجان می خواهد.... دلم رستوران شمالی می خواهد...هیچ کس نیامد برویم، خودم هم نرفتم...حالا یک مدتی است هی می گویم یکی بیاید برویم رستوران چینی...چرا قیافه ها اینطور می شود وقتی اسم غذای چینی را می شنوند اخه؟

********* از این ستاره ها خوشم امده، کمکت می کنند از همه چیز بگویی، بی انکه نگران ارتباط معنایی بین جمله ها شوی، بی انکه فکر کنی این حرف را بخوری چرا که ربط به این چیزی که داری تفصیلش می دهی ندارد...

********** دیروز اقاهه مسج داده که هم را ببینیم، قبلش خودم گفته بودم که ببینیم. فکر کرده بودم که قهریم، بس که نبود این اقایه دوست.... وقتی کنارش نشسته بودم می دانستم این اقا دوست من است، فقط یک دوست، اما یک جایی از من از کنار بودنه این اقاهه همان حس دوست پسر- بابا را می کرد.... بعد توی این چند بار دیدنه این اولین باری بود که این حس را داشتم، قبلنترها اصن این حس را نکرده بودم، حتی ان وقتی که بهش مسج دادم که "ایا ما دیگر باهم دوست نیستیم هم" حسم همان حس اقا و خانوم دوست بود ....قد نیم ساعت کنارش بودم و قد همان نیم ساعت من سفارش بستنی دادم، یک بستنی شکلاتی بزرگ.... تمام بستنی را توی همان نیم ساعت خوردمو گفتم دیرم شده باید برویم....اومممم من می دانم که وقتی با دوست هایم بیرون می روم ربطی به این ندارد دوستم اقا است یا خانوم و یا که چون با دوست اقا بیرون می روی وظیفه ی اوست که برای باهمان بودنهایتان یا کافه رفتنهایتان هزینه کند، فقط به دلیل اقا بودنش...اما در تمام این چند بار بیرون رفتنهایمان وقتی باهم بوده ایم به ذهنم خطور نکرده که من باید حساب کنم، و وقتی برمی گردم کلی حس سرزنش و خاک برسری دارم و می گویم دوست دخترش نیستی که وظیفه داشته باشد حساب کند و دفعه ی بعد تو حساب می کنی اما باز وقتی دفعه ی بعد می شود و باز من .....

دیشب به سمی مسج دادم که دارد حسم تغییر می کند به این اقاهه، می دانید مثلن لحظه ای که پرسیدم الان توی ضبط چه سی دی هست و گفت شجریان. یک چیزی توی من تکان خورد... به سمی گفتم از سر شب دارم جلوی خودم را می گیرم که بهش مسج ندهم که حسم نسبت بهتان خاص تر شده....می دانم که رابطه نمی خواهم، حوصله ی مشکلات رابطه را ندارم، حوصله ی حاشیه هایش را، حوصله ی اینکه دلت می شکند این وسط ها ،حوصله ی اینکه من بخواهم پیشنهاد بدهم، می دانم که نمی توانم رابطه بخواهم چون من بلد نیستم بی که "تن" را وارد ماجرا کنم با کسی باشم و مدت هاست که دیگر نمی خواهم رابطه ی "تنانه" با کسی داشته باشم... راستش انقدر که نگران این دلایلی که گفتم هستم، نگران نه شنیدن نیستم...که احتمال شنیدنش زیاد هم هست ها، اما انقدر توی قسمت های مختلف زندگی "نه" شنیده م که....من ادمی هستم که هم راحت"نه" می گویم هم راحت"نه" را می شنوم....

شب فکر می کردم که شاید بیشتر حوصله ی پیشنهاد دادن را ندارم تا حوصله ی رابطه داشتن را.... صبح که بیدار شده بودم مطمئن بودم رابطه نمی خواهم...شب ها منطق را بیشتر از ادم می گیرند و احساسات ادم را بولدتر می کنند...شب ها دیوانه ترند

 *********** می دانم اقاهه اینجا را می خواند، اقاهه اینجا را که خواندید فک نکنید که من منتظر یک ریکشن از جانب شما هستم، خودتان را هم موظف نکنید که بخواهید توضیحی بدهید، اینها- مشغولیات ذهن - نوشته هستند... و در ضمن من قول شما را که قرار است کارهایتان را ردیف کنید برای یک روز و از ساعت 2 من بیایم پیشتان را یادم نرفته، قول اینکه خانه تان را هم قرار است به من نشان دهید.... نترسید از حرف های بالا که 9 تا ستاره خورده بغلش، من بلدم خودم را هندل کنم...احساساتم را هم....

 

این لینک مخاطب خاص دارد..شوما هم بخوانید اگر خواستید...باشد که تفکر کنید

http://mieistorie.persianblog.ir/post/189/

 

*** تلخ نوشت:اینو که خوندم کاری به بچه ی من و بچه ی اونو ایناش نداشتم. کار به حس انسانیتی داشتم که توش بود..کار به اینکه امام علی خیلی ساده می گه و مام زیاد شنیدیم:" انچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و انچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند"...تازه امام علی که می گه "دیگرام" دیه چه برسه به "دوست"...بخونش و من همچنان سکوت می کنم....تو باز بیشتر فکر کن...یا تصمیم درست رو می گیری یا با خودت هی رفتار من رو انالایز می کنیو بیشتر و بیشتر حق رو بخودت می دی.... فقط خواهشن هرچی که هست از ته دل بش مطمئن باش..منم بش احترام می ذارم