دلخورم ازت،دقیقترش؟قهرم
قهری که دو روزه نه کسی تو پرستو صدا کردنات شده جان ِ دلم.نه بافتم موهای بلند و مشکی دست های تو روکه همه ی حس های زنانگیم در برابر زیبایی و بزرگی دست هات،کشیدگی انگشتات به جنبش در می ادوقتی که مبهوت تماشا کردن مسابقه ی فوتبالی ومن مبهوت دوست داشتن دست های تو...
نه سر گذاشتم روی بازوی تو،که مدتها جای هر بالش و متکایی رو برام گرفته و شوخی تو شده که براش یه ملافه ی گل دار هم بخرم با تور دوزی به سایز بازوت...
نه بینی یخ کرده از سرما فرو کردم زیر بغلت که بارها شنیدی ازم که مث لونه ی پرستوها گرمه...
نه به عادت همه ی این با هم بودنها لیوان شیر نصفه خورده ی صبحانه ت رو من سر کشیدم...
تویه همه ی این دو روز و نیم جایه تو گاناپه ی رو به تلویزیون بوده و جایه من تخت ِ توی اتاق.همه ی این دو روز دارم "مادام بواری"می خونمو غروق "پرستو بواری" روزایه بی توام.که اگه تو رو نمی داشتم بود "پرستو بواری" ای که غرق بود از حسرت، پر بود از داشتن فکرها و زندگانی تویه ذهنش و نداشتنش تویه زندگانی واقعنیش،که می دیدم حسرتهاش ،نداشتنهاش، عقده هاش ،سرخوردگیاش می شدن ارسنیک و می کشتنش..
دراز کشیدم رو تخت و کتاب رو گرفتم جلو صورتمو ذهنم خط ها رو تند و تند،پشت سر هم می خونه.دلم؟ دلم هر لحظه بلند می شه،می ره چایی دم می کنه و 2 تا لیوان چایی ،یکی تا نیمه پر برای تو و اون یکی سر ریز برای خودم می ریزه بعد قندون سفید گل سرخه رو هم پر می کنه از پولکی هل –پسته و می چینه تو سینی و می ذاره رو میز جلوی تو. خودش ؟ خودش می یاد می شینه پهلویه تو و کنترل رو از زیرت می کشه بیرون و خاموش می کنه تلویزیون رو و پلی می کنه پلیرو.همین جوری که سیمین غانم زمزمه می کنه:
گل ِ گلدونه من،ماه ِ ایوون ی من...دست توئه که باز می شه و منم که ذره ذره خودمو بت نزدیک می کنمو،تویی که دست راستت رو طرفم دراز می کنیو به قاب می کشی شونه های خسته از دور بودنت رو،خسته از نداشتن بغلت رو،خسته از نبودنت رو تو این چند روز...
اما اخر همه ی اینا خودم رو پیدا می کنم لابه لای خطایه کتابو عشق ورزیایه اِما و ارضا نشدنهاش و صدای تلق تلق درشکه ها تو خیابونایه پاریس.و اخر همه ش شنیدن صدایه فردوسی پور که یعنی هنوز تلوزیون روشنه و من ؟هنوز دور از تو...
از یه جایی به بعد که اما ناامید از "رودلف" داره همه ی زمینایه پست و بلند رو از "هوشت" با پایه پیاده برمی گرده و اشکایه تو از این همه ناامیدی سرازیره ،می شنوم که دیگه صدای تلویزیون نمی یاد،سرمو بلند می کنم می بینم وایساده تو چارچوب در،نگاهمو سمت خودش م یبینه و می دزده نگاهشو.در کمدش رو باز می کنه و کتابم رو می گیرم بالاتر که یعنی حواسم به تو نیست اقاهه،سرگرم کتاب خوندن خودمم،که دلم برات تنگ نشده حتی. که اصلن هم برام مهم نیست الان کدوم پیراهنتو با شلوار کرمت می پوشی.که بگم بلوز چهارخونه سبز-کرمه رو برات اتو کردم، کتونی سبز تیره ات هم تو جا کفشیه...حتی با دونستن اینکه شام دعوت داریبنا به عادت ناز کردنام برات ،نمی پرسم شام منتظرت باشم؟
حاضر شدنش رو نفهمیدم،همین طور که پرستویه توم داشت قربون صدقه ش می رفت صدای پیس پیس ادکلنش رو شنیدم و بوش که از بین همه ی دلخوریا و غرورا و اخما بلده چه جوری راهش رو پیدا کنه و من رو تسلیم کنه..دست دخترک توم رو گرفتم که اختیار از دست نده و یکدفعه خودش رو تو بغل اقاهه پیدا نکنه.که بیدار شده بودن همه ی زنانگیم با شنیدن بوش..کتاب رو که اورم پایین تر اقاهه رفته بود...که صدای موزیک از تو سالن خوب به گوشم می رسید که اقاهه پلی ش کرده بود ...
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی؟