حالا که دلتنگی داره رفیق تنهایی می شه*...

می دانی چه می خواهم؟

می خواهم مثل ان روز ِ دور، که هیچ یادم نمی اید چند ماه پیش بود یا چند سال پیش حتی  که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و سِرم به دستم بودو تنها "تو" در تمام فکرودلم جای داشتی،از تنهایی در بیمارستان بغض کرده بودم و در یک لحظه همه ی دلم خواست که گوشیم زنگ بخورد و اسم "تو" را ببینم.که چشمانم را بستم و همان لحظه گوشیم بصدا درامد.وقتی نگاهش کردم نام "تو" بود...

می خواهم الان هم چشمانم راببندم و ارزو کنم تو زنگ بزنی و صدایت در تمام وجودم بپیچد وقتی می گویی:

نفس ِ صالح چطور است؟.-که بایک حرف اضافه ی  -ِ مرا با تمام صفت های دلچسب دنیا بخودت بچسبانی...

امیر صالح،در این 3سال بارها چشمانم  را بسته ام اما تو هیچ صدایم نکرده ای،اما هیچ در این 3 سال گوشیم با اسم تو زنگ نخورده و هیچ در این 3 سال عشق ِ "تو" نبوده ام دیگر...

*سیاوش قمیشی

از کتاب خوندنهام...

کلاریسا نیازمند حمایت بود.نه اینکه ادم ضعیفی بود،اما می خواست حمایت شود..

 

              خانم دالاوی/ ویرجینیا وولف

از کتاب خوندنهام...

وقتی اوانز در ایتالیا کشته شد،سپتیموس بی ان که احساسی نشان دهد یا پی ببرد که یک دوستی به پایان رسیده،از اینکه زیاد احساساتی نشده و منطقی باقی مانده بود به خود تبریک گفت.جنگ به او بسیاد اموخته بود.حیرت اور و بی حد و حصربود.همه ی نمایش را تجربه کرده بود دوستی،جنگ جهانی ،مرگ،بالا رفتن رتبه،در حالی که هنوز سی سال نداشت و حتمن زنده می ماند.دراین مورد حق داشت.اخرین گلوله های توپ به او اصابت نکردند.با بی تفاوتی انفجار انها را نظاره کرد.وقتی صلح اعلام شد در میلان بود،در یک مهمانسرا که حیاط داشت،با گلدانهای گل و میزهای کوچکی که بیرون گذاشته بودند.دختران صاحب مهمانسرا کلاه می دوختند و یک شب با کوچکترین دخترش لوکرزیا نامزد شد،درحالی که از احساس نکردن دچار وحشت بود.

چون حالا که همه چیز تمام شده بود،اتش بس امضا شده و مرده ها دفن شده بودند،بخصوص شبها دچار این وحشت های ناگهانی می شد.دیگر نمی توانست احساس کند.وقتی در اتاقی که در ان دختران ایتالیایی مشغول دوختن کلاه بودند را باز می کرد،می توانست انها را ببیند،می توانست صداشان را بشنود،پارچه های رنگی را می بریدند،مونجوق هایی را که در یک  نعلبکی بود نخ می کردند،سطح میز پر از پرهای رنگین،ابریشم و روبان بود.و گاه صدای قیچی کردن می امد،اما چیزی کم بود،سیمتیموس نمی توانست احساس کند....

              خانم دالاوی/ ویرجینیا وولف

 

***یک لحظه هایی تو تموم زندگانیم بود که ارزو می کردم که به بی تفاوتی برسم..انقدر که اونجای زندگیم درد داشت.که انقدر که بد مزه بود و تمام احساساتم رو تلخ می کرد...حالا به یک جایی رسیدم که همه ی اون دردها،رنجها،احساساتم رو ازم گرفتن...من هم دچار وحشت می شم از این همه بی احساسی از این همه بی تفاوتی...یه زمانی بود که پیش هر دوستی می رسیدم از این بی احساسیه از این بی دردی،از این بی تفاوتیو بی توجهیه مطلق داد می زدم..اما الان خاموش شدم و به رفتن و اومدن و شادی و غم ادمها نگاه می کنمو هیچ،هیچی تو هیچ جام تکون نمی خوره...فقط نگاه می کنم....

خودخواه بودن فراموشم نشود هیچ...

دارم فکر می کنم نگران دیگران بودن،دعا کردن برای اینکه کارهایشان جور شود،دنبال کارهایشان بودن که ببینی ایا شد یا نه؟زندگانیش رو به راه است یا نه؟که بنشینی فکر کنی که خدایا چه کند بهتر می شود که خوشحال تر خواهد شد که که که که که ...

بیهوده است ،بیهوده...ادمها له ت می کنند،بخدا...

هیچ هم نگران حال تو نخواهند بود،خودشان را می بینند و می روند جلو،اگر تو هم جلوی راهش باشی برت می دارند.کاری به عقب ماندن تو،به حاله  بد تو ندارند...

دوره ی خوب بودن سر امده است دخترک بینوا!

می دانی موقع نگران بودنهایم برای دیگران،برای دل دل کردنهایم برای حالشان،خدا خدا گفتن هایم برای بهبود اوضاع مملکتشان،برای خوب نبودنهایشان  چه یادم می اید؟

فریادهای مانی حقیقی در "درباره ی الی":

تو چیکارشی؟خواهرشی؟مادرشی؟...

راست می گوید .!من چه کاره ی ادمها هستم؟خدایشان هم ان بالا نشسته است و فقط دارد نگاهشان می کند.من که یک دوست بیشتر نیستم...

 

ادمها با بوهایشان برایم جا می مانند..مثل اثر انگشتشان.بوشان باید منحصر بفرد باشد...

هنوزهم نمی دانم دلم می خواهد از ان دسته از ادمها باشم که همیشه یک بو را می دهند، بس که در هر شرایطی از یک عطر استفاده می کنند.که وقتی نباشند از رد ِ بوی مانده اش می گویی فلانی اینجا بود...

یا که می خواهم برای هر لحظه بوی خوب ان لحظه را بدهم.از ان ادمها باشم که میز توالتشان پر است از عطرهایی که مناسب هر زمان و مکانی بویی را انتخاب می کنند...که در ادارات بوهای رسمی تر را ترجیح می دهند و لحظه های هم اغوشی شان شیرین است و س*ک**سی.که تابستانها خنک اند و لحظه های تنهایی تلخ...سرد که می شود هوا گرم می شود بویشان...

الانه من؟

گرم-تلخ را ترجیح می دهد.دلپذیر(با سکون بخوانید ر را) تحریک کننده است لامصب.در هر مکان و زمانی حتی...

 

 

اومممممممممم...

گفته م که باهاتون نمی ایم اب گرم.گفته م شماها برید بلکه این ابایی که با ابگرم گرم می کنن و به اسم اب طبیعی گرم به خورد بدناتون می دن، درمون کنه کمردرد و پادرد و دست درد و چی چی دردهاتون رو و منم می رم واسه دل خودم  تو شهر می چرخم...سویشرتمو تنم کردم،رژلبمو پررنگتر کردم، انقدر هوا سرده که جوراب پام کردمو صندلامو(سندلامو؟) دراوردمو کتونی پام کردم.مچ پام از کوتاهی شلوارم که به خیال گرمی هوا تنم کردم یخ کرده،از بین همه ی وسایل کوله م کیف پولمو برداشتم.هنسفریامو گذاشتم تو گوشم،یه ادامس گذاشتم گوشه ی لپمو راه افتادم تو شهری که از همه ی در و دیوارش فقط مایو و حوله اویزونه...خوشم می یاد از سرعین،از گشتن میون ادمهایی که اکثرشون مسافرن، گشتن تو شهری که مغازه هاش پر نوره و چیزی که زیاد می فروشن خوراکیه،پره از الوهای جنگلی و لواشک ها ی چسبناک که اب بذاق های دهان ادم رو راه می اندازه...که ساعت۱۱ شبش که دارم می چرخم تو شهرش،هنوز شهر زنده س،هنوز ادمهاش زنده ن،لبخند دارن...دوست دارم شهرشو که جلوی نانوایی هاش حتی اون وقت شب هم صف هست،که ساعت 12شب هم می شه بوی نون تازه رو از تو هواش نفس کشید.رستورانش تا هر ساعتی از شب بازه و تابلوی "غذا حاضر است" همیشه جلوی درش اویزونه...دوست دارم شهرش رو انقدری که ادمها توش خوشحالن،خوشم می یاد گذشتن از بین خانومایی که لاک قرمز زدن و صندلای سفید پوشیدن،رژ لباشون تازه تمدید شده و براقه.از اقایونی که شلوارکایه بلند پوشیدنو سویشرتاشونو انداختن دور شونه های خانوما شون،که گرمای خانوماشون گرمشون می کنه...

رد می شدمو هرچی دل هوس بازم ،هوس م یکرد براش می خریدم.از تخمه ی داغ افتابگردونی که تازه داشت بو داده می شد،فتیر محلی که بینش خرما داشت و روش پر از کنجد بود،لواشکایه قرمز و بلندی که از هر مغازه ای اویزون بود،از پونه ی کوهی که بوش مستم کرده بود و بی دلیل از عطاری خریدم،از فندق خیس و تازه ای که منو یاد کارتن"شهر اجیلی" انداخته بودو گفته بودم اقا یه کیلو از این فندقاتو به من بدید...

راه رفته بودم و نگاه کرده بودم شادی ادمها رو،زل زده بودم به لبخندهاشون حتی و خسته شده بودمو اون مغازه ی نارنجی رنگ ِ شلوغ گوشه ی خیابون صدام کرده بود که شامم رو اونجا بخورم...از لابه لایه غذاهای ترکی استانبولی که مغازه هه داشت،دلم اون غذاهه که یه سیب زمینی تنوری بزرگ که دلش ترکیده بودو وسطش پر بود از پنیر و ذرت و قارچ وکلمو و سس چه و سالاد چه و...خواسته بودم....سفارش داده بودمو زل زده بودم به دستایه اقاهه که اول چی می ذاره و اونی که الان برمی داره اسمش چیه..که نمی دونم از بین ذرتا و قارچا و کاهوچینی و کلم بروکلی و ژامبون گوشت سس دار چطوری چشمم خورد به شما اقاهه؟چشمم خورد به قد بلند شوما و مکث کرد رو پلیور صورتی کم رنگ و مارک پُلوُ-تون که خوب می یومد به صورت کشیده و موهای سفید شقیقه تون...

که گم شده بودم یه دفعه  تو چارخونه ی بلوزتون که یقه ش خوب مشخص بود..تو لبخند ملیح کش اومده ی روی صورتتون...که اقاهه اونجا بود که به سمی مسج دادم که هیچی مث ظاهر منو عاشق نمی کنهفکه حالا بیایید بگید که چه ادم چیپ و ظاهربینی هستم و باید درون انسانها و طرزفکر و جهان بینی و دید ادمها و چه و چه رو دید...که اگه ظاهر اقاها،اقایونه خوب نباشه گیر نمی کنم رو ادمها...که اقا اصلن من شخصن،با صدای بلند اعلام می کنم که بسیار ادم سطحی و ظاهربینی هستم،الان که جایگاه شما مشخص شد که بالاتر از من هستید و طرز فکرتون اوففففففف دنیایی با من فرق می کنه،می شه ادم خوش ظاهر خودم رو انتخاب کنم؟
که اقاهه وقتی سفارشم اماده شد و شماره م رو صدا کردن وسینی غذا و نوشیدنی رو تحویل گرفتم،وقتی که برگشتم شما دیگه تنها نبودید...

راستش؟بو و رنگ غذام انقدر هیجان انگیز بود که همه ی خواسته م اون لحظه چشیدن طعمش بود اما انکار نمی کنم که به خانومه چشم عسلی که کیف و کفشش قهوه ایه خوبی بود و موهاش زیتونی بود و بلند ، طلایی روسریش لوندترش کرده بود و رژ نارنجی زده بود و خودش رو به شما می چسبوند حسودیم شد...

جلدشون هم کردم حتی...

دلم همه ی کتابای "گلی ترقی " رو می خواست.

بس که نوشته هاش یواشن،بس که مهربونن،بس که خاطره ن ،اتفاق افتاده ن یا حداقلی تو دوست داری  فکر کنی که اتفاق افتادن، بس که مزه های ناب رو تو نوشته هاش داره،مزه ی اولین ها رو.مثل طعم اولین گاز بستنی البالویی...بس که دنیاش فرق داره،عالمی که داره توش زندگانی می کنه.انگاری از اینجایی که داری،از اینجایی که هستی بلندت می کنه می بره دورتر،می بره لابه لای یه عالم دیگه.حتی رنگ اسمون نوشته هاش هم واسه من خوشرنگتره...بس که نگاه نگرانی هاش فرق داره.مثلن؟مثلن نگران گم شدن اناربانو تو لابه لای خطوط هواییه،که من هم هنوز نگران انار بانو ام که اخر سری پسرهاش رو دید یا نه؟....

بس که جلد کتاباش خوشرنگه،از اون کتاباست که دوست داری هر از چند گاهی ورق بزنی و دنیای نوشته ی گلی رو نفس بکشی...

رفتم کتابفروشی نیک،همه ی کتابای گلی ترقی رو خریدم...

ای تو خوب موندنی...زنده ام با نفس تو...تو همیشه با منی*

لعنتی از دلتنگیت دارم درد می کشم....بعد از 3 سال

.بقول دایی غفور تو "بوی پیراهن یوسف": این انصافه؟این انصافه؟

 

***بعضی لحظه ها هست که دلت انقدر برای کسی تنگ می شه که می خوای اون رو از رویات بکشی بیرون و تو اغوش بگیریش...

*معین.قدیمیاش

...

من؟

خالی از عاطفه و خشم

خالی از خویشی و غربت

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

عشق؟

اخرین همسفر من

مثل تو منو رها کرد

حالا؟

دستام مونده و تنهاییه من

*ابی

 

***چقدر به سکوت نیاز دارم...چقدر تنهام خدا...خدا..خدا..خداااااا

بخاطر دل سمیه ام...

اینجا یه نوشته بود که دل می شکوند.که اشک اورده بود به چشم هایه کسی که ادعا کرده بودم عزیزترینمه.پاک شد...

***دوست داشتن یعنی از خود گذشتن...کی گفته بود اینو؟ سخته.خیلی سخت... عمل کردم بش چون دوستت دارم

چی بگم از دل تنگم؟

دلخورم ازت،دقیقترش؟قهرم

قهری که دو روزه  نه کسی تو پرستو صدا کردنات شده جان ِ دلم.نه بافتم موهای بلند و مشکی دست های تو روکه همه ی حس های زنانگیم در برابر زیبایی و بزرگی دست هات،کشیدگی انگشتات به جنبش در می ادوقتی که مبهوت تماشا کردن مسابقه ی فوتبالی ومن مبهوت دوست داشتن دست های تو...

نه سر گذاشتم روی بازوی تو،که مدتها جای هر بالش و متکایی رو برام گرفته و شوخی تو شده که براش یه ملافه ی گل دار هم بخرم با تور دوزی به سایز بازوت...

نه بینی یخ کرده از سرما فرو کردم زیر بغلت که بارها شنیدی ازم که مث لونه ی پرستوها گرمه...

نه به عادت همه ی این با هم بودنها لیوان شیر نصفه خورده ی صبحانه ت رو من سر کشیدم...

تویه همه ی این دو روز و نیم جایه تو گاناپه ی رو به تلویزیون بوده و جایه من  تخت ِ توی اتاق.همه ی این دو روز دارم "مادام بواری"می خونمو غروق "پرستو بواری" روزایه بی توام.که اگه تو رو نمی داشتم بود "پرستو بواری" ای که غرق بود از حسرت، پر بود از داشتن فکرها و زندگانی تویه ذهنش و نداشتنش تویه زندگانی واقعنیش،که می دیدم حسرتهاش ،نداشتنهاش، عقده هاش ،سرخوردگیاش می شدن ارسنیک و می کشتنش..

دراز کشیدم رو تخت و کتاب رو گرفتم جلو صورتمو ذهنم خط ها رو تند و تند،پشت سر هم می خونه.دلم؟ دلم هر لحظه بلند می شه،می ره چایی دم می کنه و 2 تا لیوان چایی ،یکی تا نیمه پر برای تو و اون یکی سر ریز برای خودم می ریزه بعد قندون سفید گل سرخه رو هم پر می کنه از پولکی هل –پسته  و می چینه تو سینی و می ذاره رو میز جلوی تو. خودش ؟ خودش می یاد می شینه پهلویه تو و کنترل رو از زیرت می کشه بیرون و خاموش می کنه تلویزیون رو و پلی می کنه پلیرو.همین جوری که سیمین غانم زمزمه می کنه:

گل ِ گلدونه من،ماه ِ ایوون ی من...دست توئه که باز می شه و منم که ذره ذره خودمو بت نزدیک می کنمو،تویی که دست راستت رو طرفم دراز می کنیو به قاب می کشی شونه های خسته از دور بودنت رو،خسته از نداشتن بغلت رو،خسته از نبودنت رو تو این چند روز...

اما اخر همه ی اینا خودم رو پیدا می کنم لابه لای خطایه کتابو عشق ورزیایه اِما و ارضا نشدنهاش و صدای تلق تلق درشکه ها تو خیابونایه پاریس.و اخر همه ش شنیدن صدایه فردوسی پور که یعنی هنوز تلوزیون روشنه و من ؟هنوز دور از تو...

از یه جایی به بعد که اما ناامید از "رودلف" داره همه ی زمینایه پست و بلند رو از "هوشت" با پایه پیاده برمی گرده و اشکایه تو از این همه ناامیدی سرازیره ،می شنوم که دیگه صدای تلویزیون نمی یاد،سرمو بلند می کنم می بینم وایساده تو چارچوب در،نگاهمو سمت خودش م یبینه و می دزده نگاهشو.در کمدش رو باز می کنه و کتابم رو می گیرم بالاتر که یعنی حواسم به تو نیست اقاهه،سرگرم کتاب خوندن خودمم،که  دلم برات تنگ نشده حتی. که اصلن هم برام مهم نیست الان کدوم پیراهنتو با شلوار کرمت می پوشی.که بگم بلوز چهارخونه سبز-کرمه رو برات اتو کردم، کتونی سبز تیره ات هم تو جا کفشیه...حتی با دونستن اینکه شام دعوت داریبنا به عادت ناز کردنام برات ،نمی پرسم شام منتظرت باشم؟

حاضر شدنش رو نفهمیدم،همین طور که پرستویه توم داشت قربون صدقه ش می رفت صدای پیس پیس ادکلنش رو شنیدم و بوش که  از بین همه ی دلخوریا و غرورا و اخما بلده چه جوری راهش رو پیدا کنه و من رو تسلیم کنه..دست دخترک توم رو گرفتم که اختیار از دست نده و یکدفعه خودش رو تو بغل اقاهه پیدا نکنه.که بیدار شده بودن همه ی زنانگیم با شنیدن بوش..کتاب رو که اورم پایین تر اقاهه رفته بود...که صدای موزیک از تو سالن خوب به گوشم می رسید که اقاهه پلی ش کرده بود ...

تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی؟

 

سه خر خندون که یکیشون بیشتر شبیه زرافه س....

نرگس راست می گه که تعطیلات رو باید تو پاییز می ذاشتن،بس که هواش ادم رو واسه گردش هوایی می کنه،بس که هواش بیرون رفتن داره،قدم زدن داره،غم تو هواش پخش هستا اما...

نشسته بودیم تو کافه داشتیم از دوست  داشتن ادمهایی که وقتی دوستشون داریم رهامون می کنن،هو خودمون رو هم احساسمون رو..که وقتی تموم می شیم اون ادمه دوست داشته رو، که دلخواه دیگه پیدا می کنیم هرچند به دلخواستگی "او" نباشد.ادمه دوست داشته شده برمی گرده که هیچ نتونستم فراموشت کنم.تو؟روزی بوده که فکر می کردی هر وقت برگرده،هر لحظه از این روزهای لعنتی ،منتظرش خواهی بودکه همیشه بغلت،بوسه هات،نوازش هات،"عشقم" گفتن هات برای اون ادمه دوست داشته شده س.اما،اما دریغ که دیر اومده.که وقتی برگشته که تو فهمیدی ،تو هم تموم کردن رو بلدی،بلدی "کس ِ دیگه" رو دوست داشتن،کس دیگه رو "عشقم" صدا کردن.بوده روزهایی که مُردی حتی از نبوده ادمه دوست داشته شده ت اما الان دیگه با برگشتنش زنده نمی شی،چون یاد گرفتی ادمها تو رو زنده نکنن،مُرده هم حتی...خودت شدی ناجی خودت..

بعد لابه لای حرفها و چای خوردنها داشتید همه ی عکس هایی که تو این بیرون رفتنهای خرانه تون گرفتید رو با هم رد و بدل می کردید،عکسایه دیروز خوش گذروندتون رو، که خوش رنگ ثبت شده ناهارتون که شده بود دلمه برگ و دلمه کلم و بادمجون شکم پر که خوب خورده ودید با دوغ.که با همه ی دیر شدنها هوس چای خوردنه و سیگار کشیدنه تو دربند نتونسته بود از سرتون بیفته و تو یه لحظه خودمون رو تو تاکسی دیده بودیم که تجریش رو می رفت بالا.که افسوس خوردم که عکس بستنیایی که سس شکلات ازش شره می کرد نبود لا به لایه عکسایی که گرفته شده بود...

عکسایه تولد دیرتر گرفته ی شده ی من رو که پریروزش گرفته شده بود.خنده ی بچه ها که تو یه لحظه واسه همیشه مونده.که ازبین همه ی کادوها لیوان بزرگ و بلند ابجو خوری محمد خوب خودنمایی می کنه...

تو این سه روز،از خود یکشنبه یادمون اومده بود دخترونه بودنهامون رو،بدون دغدغه خندیدنها رو...

گفته بودیم سینما بریم.هی من گفته بودم " یک حبه قند" هنوز نیموده،هی مینا گفته بود اومده.نرگس زنگ زده سینما ازادی .شنیدیم که 2:30و6:30 "اینجا بدون من" رو داره.می گم ساعت چنده؟ساعت دوئه...نگاه هایی  که بهم می کنیم نشون می ده که هر سه تایی داریم به این فکر می کنیم که سریع همه ی اون میز شلوغ پر ازکتاب و شکلات و گوشی  و کیف پولامونو چه و چه  رو جمع کنیم و2:30سینما  ازادی باشیم.2:30سینما ازادی بودیم...

سه خر خندون، چیپس بدست که هی خندیده بودن از اول فیلم،هی خندیده بودن و چیپس و ماست موسیر خورده بودن.از یه جایی به بعد از فیلم بود که پاکت دستمال کاغذی بین این سه نفر می چرخید و صدای فین فین گریه هاشون به گوش می رسید و سه تاییمچاله شده بودن تو هم...

هرچی عضلات پام رو زیر اب گرم ماساژ می دم افاقه نمی کنه،درده که می کنه.حق هم داره.دیوونه که باشی،دوستایه دیوونه تر از خودتم که داشته باشی،بعد "اینجا بدون من " رو هم دیده باشی،همچین تو بُهتم باشی،چشمات هنوز گریه داشته باشن،بعد هی گیر کرده باشید تو ریوییو کردن حساتون،حرفاتون از فیلم،خب اینجوری می شه که می بینی از سر میرزای شیرازی،از خود سینما ازادی تا انقلاب رو پیاده گز کردین.بعد هیچ گله هم نکردید هیچ کدومتون از سنگینی لب تاباتون حتی...که سر راه پیدا کردید یه کوچه مثلن خلوت رو حرفها و گریه هایه گیر کرده تون رو با سیگاراتون دود کردید.

از کتاب خوندنهام...

وقتی رگبار قطع شد،هنوز احساس اینکه در خانه تنها نیستم با من بود.فقط یک توضیح به ذهنم می رسد:

همان طور که رویدادهای واقعی فراموش می شوند،وقایعی که هرگز رخ نداده اند نیز می توانند در خاطره مان بمانند،که گویی واقعیت داشته اند.

 

                       خاطره ی دلبرکان غمگین من/گابریل گارسیا مارکز

از کتاب خوندنهام...

 

در سالی که سنم به نود رسید،خواستم شب عاشقانه ای دیوانه وار با دختر تازه سالی باکره به خودم پیشکش کنم...

 

 

                       خاطره ی دلبرکان غمگین من/گابریل گارسیا مارکز

 

*** شروع خوبیه که تو رو تا اخرین صفحاتش بکشه،نه؟

 

...

تنم، اغوش می طلبد...

از کتاب خوندنهام...

گفتم:"بهتر است بروی و مرا برای همیشه تنها بگذاری".لحنم التماس امیز بود و سرتاپا می لرزیدم،"امروز نزدیک بود خودم را بکشم،حالا هم داشتم تو را می کشتم.من این را نمی خواهم.برو و کس دیگری را پیدا کن که زندگی پرشر و شوری برایت فراهم کند.یکی مثل فوکودا که شلاقت بزند،به دوستانش قرض بدهدو دل . روده ات را از کار بیندازد.تو برای زندگی با مرد عادی و کسل کننده ای مثل من ساخته نشده ای."

اهسته گفت:"نه نمی خواهم بروم،نه حالا،نه هیچ وقت.ازم نپرس چرا،به تو نمی گویم،حتی اگر مرا بکشی.هرگز نمی گویم دوستت دارم،حتی اگر دوستت داشته باشم."

فکر می کنم در این لحظه بیهوش شدم،یا اینکه ناگهان به خواب رفتم.در حالی که اخرین کلماتش را می شنیدم،احساس کردم توانم را از دست می دهم و همه چیز دور سرم می چرخد.چند ساعت بعد بیدار شدم.هوا تاریک بود و از پنجره ی سقف درخشش چند ستاره را می دیدم.باران بند امده بود،حتمن از مدتها پیش،زیرا شیشه ی پنجره دیگر مرطوب نبود.خشمم از میان رفته بود و حالا از این که به او سیلی زده بودم سخت پشیمان بودم.اهسته گفتم:"دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم." برخلاف تصورم بیدار بود و گفت:" با من هرگز در زندگی روی ارامش را نخواهی دید،به تو هشدار می دهم.چون نمی خواهم از من خسته شوی و به من عادت کنی.و حتی اگر برای بدست اوردن مدارک اقامت قانونی با تو ازدواج کنم، هرگز همسرت نخواهم بود.می خواهم همیشه محبوبت باشم،مثل امشب.چون این طور همیشه دیوانه ی من باقی می مانی."

 

                 دختری از پرو/ ماریو بارگاس یوسا

***بی رحمی دخترک را دوست ندارم...اما نمی توان نحوه ی بودنش را تقدیر نکرد.بلد بودنش را برای همیشه محبوب بودن...