خب تکلیف طفلک را مشخص کن...بالاخره چه باشد؟بش گفتند نقشت چه است در زندگی فیلانی جوابش چه باشد؟

چن روز پیشترها بود،ینی انقد تعداد روزهای پیشتر زیاد است که می توان گفت چند هفته پیش ها بود، سه شنبه هم بود ،بیرون کافه هه که ایستاده بودیم، ، سیگار هم  که نمی شد داخل کافه دود کرد، هم من بیرون بودم،نرگس هم و مینا،گفته بودم دلم اقایی رو می خواد که بین این شلوغیا ، کلافگی ها، دویدن های قبل امتحانها و پروژه ها و کوفت و فیلان بیاید دستم را بگیرد،برایم بستنی بخرد بایستد یک گوشیه ای، از ان ایستادن های محکم، بستنی خوردن های من را نگا کند.نه اینکه من س*ک**سی بخواهم بستنی بخورم و لوندی کنم برایش ، نه...از ان نگاه ها که برایش دخترک کوچک نازگولویی بشوم که "نگاش چه همه گنا داره بین این همه شلوغیه زندگی" و اینها...این را گفته بودم و گذشته بود...

توی همه ی این چند هفته وقتی می گفتم خسته م، مینا می گفت "بیا ببرمت برایت بستنی بخرم و فیلان".بس که بیشعور است خب.نمی شود یک حرف جدی دل خواسته هم گفت بهش، هی این جمله را شوخی کرد و گفت...ان شب می گویم چگونه ای؟می گوید حالم جوری است،اومممم، حالم...حالم از ان حال هاست که دلم می خواهد یک اقایی بیاید بین خستگی هایم دستم را بگیرد ببرد بستنی بخرد، می خندم می گویم خیلی فیلانی، خودش هم خندیده بعدش گفته این جمله رو برا خنده نگفتم  الان، واقعن حسم همین بود و جز حس هایی بود که اسمی تا حال برایش نداشتم، خیلی هم اهمیت نمی دهم اسم حس هایم یک جمله ای باشد...خب اینجور شد که یک حسی بوجود امد که اسمش هست" اقاهه بیاید تو سختی ها،تو بدبختی ها یک جور مردانه و محکمانه ای مارا ببرد بیرون بستنی برایمان بخرد"...

دیشب اعصابم تخ*می بود..هیچ کلمه ای مناسب تر ندارم برایش و مودبانه تر...به مینا می گویم دلم می خواهد یک اقایی بود که الان بهانه می گرفتم و باش دعوا می کردم...مینا می گوید بالاخره ببرتت برایت بستنی بخرد یا با او دعوا کنی ؟می گویم نه، الان دعوا می خواهم.ناز هم نمی خواهم، جوابم را بدهد و من اتشی تر شوم و درشت تر جوابش را بدهم... که یک اقایی بود یقه اش را می گرفتم عصبانیت همه ی عالمم را روی او خالی می کردم...بعد دقیقن یک حس هایی هم وجود دارند که اسمش این است"اقاهه تو بدبختی ها،تو اعصاب تخ*می موقع ها یک جور کوتاه امده انه ای بیاید با ما دعوا کند، ناز نکشد، اما بگذارد تو دعوا ما برنده باشیم"...

بعد گفته بودم می فهمی که اقایی را می خواهم که باشد اما دوست پسرم نباشد؟نه،نه ،نه،دوستم نباشد، حس هایش مثه اقاهه یی باشد که ماله خوده ادم است، مثه همان حس هایی که برا دوست پسر است اما دوست پسر نباشد...می دانم سخت است فهمیدنش..گفتنش که خیلی سخت است چه برسد به فهمیدنش...

کاش ادم ها وقتی می رفتند برگردند پشت سرشان را هم نگاه کنند...

ادمهای اینجا فکر می کنند که وقتی خسته شوند وقتی همه چیز تکراری شود می توانند بروند.می دانی بدیش چیست؟...که درست فکر می کنند

دلم این دخترک را تنگ شده بود...خوشحالم که رفتنش فقط شورت تایم بود

دخترک بنفش..تنها بنفشی که هم قرمزیش اندازه س هم ابیش...

...

چشمم را که باز می کنم فکر می کنم امروز روزی است که مناسبتش را باید به یاد نیاورم،چشم هایم را می بندم...

تصویرهای گنگ از لابه لایه مژه هایم می گذرد، چهره های اشنا، ادم های جمع شده ی دور هم خوشحال و لبخند به لب، قیافه ی خانوم خیاط موقع اندازه گیری لباس برای من، موقعی که متر را می پیچد دور شکم قلمبه ی من ، چشمک می زند که دختر است یا پسر؟لبخند مامان، چه فرقی می کند خانوم جان سالم باشد، صدای فریادهای من از درد...از درد...

هوشیار تر از ان شده ام که ادامه ی این تصویرها را دنبال کنم.دستم را می برم زیر بالشتم و دنبال سو*تینم می گردم.پیدایش نمی کنم، بالش را برمی دارم و زیرش را می گردم،نیست.فکر می کنم حتمن افتاده زمین، پایین تخت نیست،زیر تخت؟نیست.بلند می شوم رو تختی را می تکانم، دور تا دور تخت را واررسی می کنم.نیست،سو*تینم نیست!

اه ه ه ه یک چیزی که نخواهد پیدا شود،پیدا نمی شود.هر شب می گذارمش زیر بالشتم،حالا امروز صبح غیب شده...

از کشو یک سو*تین دیگر برمی دارم،بلوزم را در می اورم،هه...سو*تینم تنم است،دیشب برخلاف عادت همه ی سالهایم یادم رفته درباورم.حوصله ی مرتب گذاشتنش را توی کشو ندارم،می اندازمش توی کشو و با پا کشو را هل می دهم که بسته شود.

ساعت 7 صبحه.امروز که باید روز ِ فراموشیم باشد،که زودتر نمام شود و من نفهممش،زودتر از هر روز دیگری بلند شده ام...

ادم هایی که هر روز صبح زود بلند می شوند چه کار می کنند؟اخه 7 صبح چه کار می توان کرد؟

- مطمئنی که می خوای بیخیال این کار شی؟خونه بمونی بدتره ها برات.تازه ما هم  اینجا بهت نیاز داریم پرستو.

یه دختر لاغر رو می بینم که با دستایه لرزون داره وسایلش رو از اتاق جمع می کنه.کارتون اسباب هاش نصفه پر نشده می گه فریبا جون دیگه بیشتر از این نمی تونم وایسم.همین ها رو با خودم می برم،کافیه.اگه تونستی بقیه رو پک کن برام بفرست.اگه هم نتونستی مهم نیست،بریزشون دور...همین طور که چند بار زور می زنه کارتن تا نیمه پر شده رو از روی میز بلند کنه، همین طور که حتی زورش به همون هم نمی رسه، بیخیال زور زدن و نتونستن می شه و می گه هرکاری با بقیه وسایلا کردید با اینام بکنین...کیفش رو برمی داره و خداحافظی می کنه..پایین پله ها که می رسه یادش می یاد بین وسایلا، چیزی که می خواسته رو پیدا نکرده...طبقه ی دوم که می رسه لعنت می فرسته که اون موقع که دنبال دفتر می گشته چرا یه جایی با اسانسور پیدا نکرده، یا حداقل طبقه ی اول.بلند به خودش می گه بس که خری، بس که همیشه خر بودی...

رو پله های طبقه سوم می شینه ،نفسش خیلی سخت بالا می یاد.گوشیش رو از کیفش درمی یاره زنگ می زنه به فریبا، فریبا من قاب عکس پرهام رو ندیدم،نمی تونم بیام بالا،طبقه سومم، برام می یاریش پایین لطفن؟

فریبا بغض-دار و دست پاچه می گه اون روز که فرهاد اومد دفترريال برش داشت.فک کنم اوردتش خونه...

به خودم می گم کسایی که 7 صبح بلند می شن،می رن سرکار،سر زندگی، بچه هاشونو راه می اندازن برن مدرسه،بچه کوچیکه شون نق زده جیش دارم، جیش دارم از خواب بیدار شدن،یا شوهره داد زده که دیرم شده،پس این جورابایه من کجان؟...

ادما بی دلیل 7 صبح بیدار نمی شن...

به خودم میگم ادم بیکارها هم می تونن ساعت7 صبح بیدار شن،بشینن فیلم نگاه کنن خب...

چای دم کردم،رفتم سر قفسه ی فیلم ها.ردیف فیلم های فون تریه.ورق می زنم فیلم هاش رو،dancer in dark،dogvil،نیست،این انتی کریست نیست.شکست امواج هم هست اما این انتی کریست نیست.فکر می کنم شاید مث صبح که دنبال سو*تین تویه تنم بودم،فیلم هم تو دستگاه باشه، تو دستگاه هم نیست...فکر می کنم این رو حتمن فرهاد برداشته.بس که از هفته ی بعد از اون اتفاق تا همین چند وقت پیش ها،تنها فیلمی که دردم رو بیشتر می کرد همین "ضد مسیح" بود...مینا می گفت تو دیوونه ای، همه ی ادمها وقتی حالشون بده، فیلمی می بینن،کتابی م یخونن که ارومترشون کنه، التیامشون بده.اما تو برعکس با فیلما و کتابایی که انتخاب می کنی بیشتر خودت رو زجر می دی،بیشتر نمک می ریزی رو زخمت...

هی فیلم رو می زنم عقب،می گم فرهاد نگا کن بچه هه رو...اولا بغلم می کرد می گفت این فیلم هیچ ربطی به زندگی ما نداره پرستو...یه مدت بعدش هرچی صداش می کردم فرهاد نگاه کن بچه هه رو نه تنها بغلم  نمی کرد و نمی گفت این فیلم به ما ربطی نداره،داد می زد که این چرت و پرتا رو تموم کنم...حتی اون شب هم، شب نبود زیاد،4 شبح بود، که رفتم از خواب بیدارش کردم که بیاد بچه هه رو ببینه،داد زد سرم که ولم کن دیوونه...

صبحش که وسایلش رو جمع کرد،فکر نکنم انقد وقت کرده باشه که این فیلم رو هم با خودش برده باشه...بیشتر که فکر می کنم بعد از رفتنش چندین بار این فیلم رو دیده م.پس کجا گذاشتمش یعنی الان؟

زنگ زدم به مینا،گفتم مینا می یای پیشم؟با یه صدایه تعجب داری گفته مطمئنی؟گفتم وااااا،منتظرتم...

مینا چی فکر می کنه؟شاید من چند هفته س]نه...نه،چند ماهه...حالا شاید نزدیک به یه ساله که هر دفعه اومده خونه مون در رو روش باز نکردم،تلفن که زده بهش فحش و بد و بیراه گفتم،اما این دلیل نمی شه که من زنگ نزنم بش نگم بیا پیشم....

می گه اتاقش چه رنگی باشه؟می گم فرهاد بیا کاغذ دیواری کنیم،از این عروسکیا.می گه کاغذ دیواری چه رنگی؟..می گم یه رنگ روشن و یه رنگ گرم.می گه ابی روشن؟میگم نه،ابی پسرونه س،یه رنگی که نه دخترونه باشه، نه پسرونه-می گم لیمویی،لیمویی فرهاد.از لبم بوسیده و گفته لیمویی

زنگ خونه رو می زنن.مینا انقد زود رسید؟می گک کیه؟می گه از اداره ی برقیم.در رو باز کنین خانوم.می گم ما با اداره ی برق کار نداریم اقا...

زنگ طبقه ی پایین رو می زنه،پیرزن فضول طبقه ی پایین در رو باز می کنه.لای در رو باز می کنم،از لای نرده ها پایین رو نگا می کنم.اقای اداره ی برق می گه زنگ بالا رو زدم،خانوم طبقه ی دوم گفتن ما با اداره ی برق کاری نداریم،چه حرفا،تازه از شهرستان اومده که این چیزا حالیش نیس؟...

پیرزن فضول طبقه ی پایین همینطور که داره شربتی که واسه اقای اداره برق اورده رو هم می زنه می گه خدا نصیب نکنه اقا، زنه دیوونه س،شوهرش هم ولش کرده رفته...از بالا داد می زنم خفه شو پیر سگ.فرهاد رفته ماموریت،دیوونه تویی و اون مردک دهاتی اداره ی برق...

در رو می کوبونم به همو می یام توخونه....

پشتش رو می کنه بهم،شب خواب رو خاموش می کنه و می گه شب بخیر عزیزم...دست می کشم رو شکمم و بینی ورم کرده م،می گم فرهاد زشت شدم نه؟صداش نمی یاد.فکر می کنم چه زود خوابش برد.به خودم می گم چه خوبه حداقل جای خوابش رو عوض نکرده...

گرمی نفس هاشو روی گردنم و حرکت دست هاشو روی تنم حس می کنم،برهنگی تن هامون رو که حس می کنم،به خودم می گم هنوز هم دخترک خودشم...

دلم یه صبحونه ی مفصل می خواد.دلم نیمروی صبحونه ای می خواد.از همونا که زرده ش شله و شُره می کنه رو سفیده ها.از همونا که لای هر لقمه نیمرو یه برش نازک کره و دونه های نمک داره...

می گم اه اصن معلوم نیست حواسم کجا بوده...می گه مهم نیست.می گم مهم نیست؟چی چی مهم نیست.همه ی زندگیم توش بود.اه ه ه ه هیچ وقت یادم نمی رفت که تو جیبامو بگردم بعد بذارمشون تو ماشین لباسشویی.حالا که این دفعه گوشیم تو جیب مانتوم بوده باید یادم بره و صد دور این گوشیه لامصب تو اون ماشین لباسشویی بچرخه.می گه فدای سرت..می گم فرهاد چی چی فدای سرم.گوشیه داغون بود،خطمو چیکا کنم که سوخت؟می گه ما که یه خط اضافه داریم،همون که به اسم پرهام خریدیم.می خواستم بفروشمش حالا تو برش دار...

سمیه زنگ زده می گه داری چیکار می کنی؟گفتم دارم صبحونه ی نیمرو دار اماده می کنم.گفته قرصات رو خوردی؟گفتم اوهوم.دروغ گفتم.دیروز که حوصله م سر رفته بود،همه ش رو ا ز جلدش در اورده بودم،نشسته بودم کف زمین باهاشون گل درست کرده بودم...می گه اگه وایسی تا ساعت 3-4می یام با هم بریم بهشت زهرا.

می گم مگه کی مرده؟می گه پری؟می گم هان؟اهان.من امروز بهشت زهرا نمی رم...

از تو دفترچه تلفن شماره تلفن شیرینی فروشی شاتوت رو پیدا م کنم،می خوام سفارش کیک تولد بدم با طرح دلقک...بعد که اقاهه گوشی رو برمی داره می گه شیرینی فروش شاتوت،امرتون؟بخودم نهیب می زنم همین کار را رو می کنی که بت می گن دیوونه ای.می گم اوم م م م.منزل جنتی؟می گه نخیر خانوم.تق...بوق بوق بوق...می گم پرهام درست بشین تو ماشین،اینجوری که هی خودتو می یاری جلو می خوای بوق بزنی،یه وقت بابا ترمز کنه، خدا نکرده با سر می ری تو شیشه ها..بوق بوق بوق...فرهاد می گه چیکارش داری خانوم.اومده عروس کشون عمه ش بچه م..بوق بزن بابا..بوق بوق بوق...

زنگ زدم به فرهاد...بوق بوق بوق...برنمی داره.سلام.بابام الان یا خوابه ،یا بقول خودش تو جلسه سفنمی تونه جواب بده،یا اینکه صدای گوشیش رو نمی شنوه،بعد از شنیدن صدای من که می گه دوستتون دارم،پیغام خودتون رو بذارید...دوستتون دارم...

عه!کره خر .همینو برا گوشی منم گذاشته بود.این مینایه عوضی اومد پاکش کرد.هی می گه چقد می شینی صدای این بچه رو گوش می کنی...

صدای دوستتون دارم بچه م رو که شنیدم می گم فرهاد این فیلم انتی کریست رو پیدا نکردما،دست توئه؟ای کلک.اخر فیلمه رو با خودت بردی ماموریت تا بشینی هی بچه هه رو نگاه کنی؟..فرهاد این فیلمه rabbit hole رو هم پیدا نکردم.خیلی دنبالش گشتما، هی می خواستم زجر نیکول کیدمن رو ببینم ،نبودراستی زنگ نزدم شیرینی فروشی کیک سفارش بدم.دیدی،دیدی دیوونه نیستم.فرهاد کاش یهدی بمیره مث فیلم the life as we know،بعد بچه ش رو ما بزرگ کنیم.نگو باز اینا ادمایه فیلمن.که تو از همون اول هم با این فیلما دیوونه بودی ها.هان؟بخدا پیش ما خیلی خوشبخت تره.اون خواهر تو اصن بچه داری بلد نیست،لای پای اون بچه رو نگا،بخدا اگه من می ذاشتم یه بار پای پرهامم اون جوری بشه...همه ش شیرخشک و سرلاک می بنده به ناف بچه..می گما فرهاد بچه ها که می میرن می رن جهنم؟..من که می گم بچه ها بال در می یارن می رن بهشت..فرهاد؟

چه بوی گهی می یاد..ای وای.خاک بر سرم.تخم مرغ سوخت.کاش تخم مرغ می سوخت ،ماهی تابه هم باهاش سوخت...

لقمه نون پنیر برا خودم درست می کنم،می شینم جلو لپ تاپ.دارم میلامو چک می کنم.عه!نرگس...کره خر پاشد رفت استرالیا..

پری جون می دونم که امروز چقد روزه سختیه برات،عزیزم خیلی ناراحتم که نمی تونم پیشت باشم...

ته 2-3صفحه نوشته ش هم گفته می بوسمت...دختره ی نفهم،خاک بر سر همه مون رو گذاشت اینجا،پا شده رفته اون ور دنیا، حالا برام میل فرستاده که ناراحته که پیشم نیست.نکرده یه تلفن کنه...

مرده شور ه این ناراحتیتو ببرن،عوضی وقتی من ناراحت بودم تو کدوم گوری بودی،دستام شروع کردن به لرزیدن..

بگو1-2-3 نفس عمیق...1-2-3نفس عمیق

اقای دکتر یه ذره ارامش نداره،من نگرانشم.اوایل فکر می کردم ریکشنه طبیعیه اما روز به روز حالش بدتر می شه.دستاش می لرزه، عصبانی که می شه شروع می کنه به فحش دادن، من فکر می کنم تعادلش رو داره از دست می ده...

از رو تخت معاینه می یام پایین، دکمه های مانتومو یکی در میون می بندم می گم خفه شو فرهاد.روانی خودتی.روانی نفهم...

اقای دکتر خوده گهش هم هی می گه می خوام برم،می خوام برم...برو گورتو گم کن

1-2-3نفس عمیق...1-2-3  نفس عمیق

خاک بر سرم.انقد گفتم برو.برو..اخرش پا شد رفت ماموریت

سمیه زنگ زده، پرستو سره کوچه تونم.چیزی نمی خوای

گفتم نه، یه چن تا بادکنک رنگی بخر...

گفته پری؟ تو رو خدا...گفتم اهان.مرده ها جشن تولد ندارن.حداقل شمع بخر.اومممم.شمع تولد رو باید سنی که تموم می شه بخریم یا سنی که وارد می شن...هان؟مامان می گفت شمع رو فوت می کنی.یعنی سنی که تموم می شه رو فوت می کنی می ره...پس 8سالگی بخر...سمی گفته پری؟پری؟..خوبی

گفتم اره.اصن یادم نیست امروز چه روزیه،یادمه که نباید ناراحت باشم،که غصه بخورم، گریه هم نکردم بخدا...

به گوشم مسج اومده...گوشی تلفن رو می ندازم پایین و گوشیمو چک می کنم...

مشترک گرامی،پرهام تیموری تولدتون مبارک

هیچ کس تنها نیست،همراه اول

هی،همراه اول من تنهام اما....

 

 

***ببخشید که طولانی ششده این پست...قرار بود این نوشته پست نشود.نوشته ی مهفا را که خواندم دیدم هی وایه من، من هم دیشب یک نوشته به همین مضمون داشته م.نوشتمش اینجا و تقدیمش می کنم به مهفا

....

بگذار از اقاداداشم بهت بگویم.اینکه می گویم اقا داداش شوما یه وخ فکر نکن که من 60-70سالم است.نه...امسال می روم تو 45 سالگی. اما راستش همه می گویند بهم نمی اید.پوستم خیلی خوب مانده. والا نه کرم شب استفاده کرده ام نه کرم روز. یک روز در میان ماست می زدم به صورتم، یه ربع ،بیست دقیقه که می ماند روی صورتم می شورمش. هر شب هم اندازه ی یه قاشق پلوخوری خیار رنده می کنم،می گذارم دور چشم هایم.اره جانم.هم سیاهی دور چشم را می گیرد، هم نمی گذارد چروک شود... اها.داشتم از اقا داداشم می گفت. این بند و بساط تویه اشپزخانه را هم که می بینی برای امدن انهاست.شب دعوتشان کرده م شام بیایند.اقا داداش باقالی پلو با ماهیچه خیلی دوست دارد...جانت را قوربان یه بسته باقالی از فریزر به من بده، همان که رویش نوشته باقالی پلویی.اخه می دانی من باقالی های سبزتر را جدا می کنم از انهایی که یه کم زرد است.با سبزها پلو می پزم با انها که رخشون به زردی می زنه کوکو... خب.بذارش همانجا روی سینک تا یخش باز شود..بیا بشین یه کم از این البالوها که خودم خشک کرده م بخور تا برایت بگویم... مامان یادمان داد بهش بگوییم اقا داداش. تهران که امدیم، غربت گرفته مان.من 3سال بیشتر ندارم.یادم نمی اید غریبی مان را. فریبا می گوید.فریبا خواهر بزرگه م است. اقاجان دستمان را گرفت اورد تهران. خودش قبل ها خیلی می امد.با دوست هایش می امدند تهران عشق و حال...یه هفته تهران می مانند، هر شب می رفتند خونه ی یکی از رفیق هایش جمع می شدند و به قول خودش تفریحی می زدند. والا اقاجانم اهل مشروب و الکل نبود، فقط تریاک دود می کردند. یک بار که امده بود تهران، یکی از رفیق هایش برایش کار پیدا کرده بود، اقاجانم شده بود راننده ی یک سرهنگی...کار که پیدا کرد امد دست ماها را گرفت و با خودش اورد تهران... راستش اقاجان اولش فکر کرده بود خیلی تهران بلد است...اما جانت را قربان برای عیش تهران امدن کجا و برای زندگی تهران بودن کجا..این شد که اقا داداش را کردند بزرگ خودشان...حالا فکر کرده بودند اقا داداش دو کلوم سواد می داند و دارد دبیرستان می خواند دیگر چه خبر است...پاشم برم زیر کتری رو روشن کنوم.از البالو ها بخور دخترم... تهران که امدیم رسول مرده بود، مامان باز حامله شد، 5تا بچه بودیم لیلا که امد شدیم 3تا دختر، 3تا پسر... تا خدیج خانوم اینها بیایند و بشوند همسایه ی روبه رویمان زندگی مان ارام بود، ارام که می گویم اینطور که اقاداداش جز وقت هایی که ما تجدید می اوردیم وما را زیر کمربند می گرفت، خبر دیگری نبود... خدیج خانوم و اقا اکبر شدند مستاجر فاطما خانوم. همان دفعه ی اول که مامان سبزی قورمه خریده بود و رفته بودیم خونه ی فاطما خانوم به پاک کردن، اولین چیزی که برامان تعریف کرد عروسیشان بود...بس که عاشق اکبر اقا بود.اکبر اقا هم می خواستتش.معلوم بود، هیچ وقت خدیج صدایش نمی کرد، می گفت عزیزم، خدیج جان.حالا خدا می داند جلویه ما اینطور بود یا همیشه، اما بالاخره معلوم بود که دوستش دارد. دو تا هم دختر داشت،پریسا و سارا...ان دفعه که خدیج خانوم امده بود جلوی در یخ بگیرد، اقاداداش رفته بود جلوی در، داد زده بود که فریبا تویه ان جایخی کریستال را پر کن از یخ بیار بده به من، فریبا جایخی را پر کرده بود خواسته بود خودش ببرد گفته بود لازم نکرده بده به خودم...اقا داداش که رفته بود حیاط مامان گفته بود خدا به خیر کند، یخدون کریستال را می خواهد و خودش جلوی در می برد، کی امده بود یخ ببرد؟ نسرین بود شهناز؟ گفته بودم چه می دانم، من که جلوی در نرفتم...مگه جرات داشتیم از اقا داداش بپرسیم کی پشت در بود، داد می زد که این گه خوری ها به تو نیامده، بعدشهم یه استکان چای می خواست... دو روز بعدش که خدیج خانوم یخ دون را پر از گل محمدی که اکبر اقا تازه از کاشان امده بود کرد و اوردش جلوی خانه، فهمیدیم خدیج خانوم بوده...از فردای ان روز مامان با خدیج خانوم سرسنگین شد، می شناخت اقا داداش را.نه اینکه از خدیج خانوم بدش بیاید، نه...بخاطر اقا داداش نمی خواست پای خدیج خانوم دیگر زیادی توی خانه مان باز شود... مامان بخواهد رابطه را کوتاه کند،مگر اقاداداش می گذاشت... جمعه بود، امد که برای شام لوبیاپلو درست کنید، 4تا مهمان هم داریم، زیاد کنید شام را... باز هم جرات نداشتیم بپرسیم مهمان دعوتید کی هست.از وقتی رفته بود توی شهرداری شروع به کار کرده بود، با ادمهای دو طبقه بالاتر از خودش می پلکید و همه ش هوای کو*ن انها را داشت تا چیزی هم به خودش بماسد...بشقاب ها را هم که چیدیم روی هم و خیارهای سالاد کاهو را چیدیم رویش، اقاداداش یالا گفت و در را باز کرد و با مهمان ها امد خانه...خشکمان زده بود،مهمان شام ما خدیج خانوم اینها بودند...مانده بودیم چطور اینها را دعوت کرده، که یادمان رفته اقاداداش خوب بلد است این کارها را. از روزی که از خدیج خانوم خوشش امده ، از ان طرف شروع کرده به دوستی و دوستی با اکبر اقا... طوری هم رفتار می کرد که انگار هیچ یادش نمی اید خدیج خانوم را...سر سفره می گفت عه!شوما بودید ان روز که امدید یخ گرفتید،ببخشید به یاد نیاوردمتان... اینطور شد که نه تنها پای خدیج خانوم توی خانه ی ما باز شد که اخر هفته ها اقاداداش وانت نیسان دوستش را می گرفت سوار می شدیم می رفتیم بیرون شهر، شهریار می رفتیم، فشم می رفتیم.کن سولوقون...اینطور نبود که مث حالا همه ش تخت باشد، زیر انداز می بردیم می رفتیم پایین، کنار اب می نشستیم و... مامان تویه همه ی این بیرون رفتنها خون خونش را می خورد... هرچه جلوتر می رفت، خدیج خانوم هم از اقاداداش بیشتر خوشش می امد...باورمان نمی شد که کسی که روزهای اول نگاهش از اکبر اقا به کسه دیگر نمی چرخید حالا فقط وقت هایی می اید خانه مان که اقاداداش خانه باشد... شب جمعه بود، اقا داداش هر بار به یک بهانه ای یا اکبر اقا اینها را می گفت بیاید خانه ی ما ،یا ما را جمع می کرد می برد خانه ی انها...من و فریبا را... اقاداداش به هوای ورق بازی دورهمی و اینکه چاغاله بادام نوبر خریده پ گفت برویم خانه ی اکبر اقا...وقتی ما رفتیم خدیج رفت روسری ابی فیروزه ش را سر کرد، همان که اقاداداش سری پیش بش گفته خیلی می اید، ناشیانه و هولکی لب هایش را هم سرختر کرده بود...همه می دیدیم چه شده اما اکبر اقا انگار نه انگار... خدیج چاغاله بادام را شستو ریخت تویه ظرف چینی و امدیم نشستیم دور همه و اقاداداش دست ها را پخش کرد... اکبر اقا گفت کاش چاغاله نمی خریدی ، شرط را چاغاله می گذاشتیم. خدیج خانوم گفت خب سره فالوده های اقارضایی شرط ببندید، اقا داداش خندید گفت نه، بعد چاغاله دلمان دیگر فالوده نمی خواهد،خدیج جان یک ظرف بیائر با یه پارچ اب.دست هایمان را بشوییم هرکه باخت باید از اب ان بخورد...مگر جرات داشتیم اعتراض کنیم و نه و نو بیاوریم ما.اکبر اقا گفت بابا این چه حرفی ست.می دانیم که اخر هم هرکه ببازد همچین شرطی را عملی نمی کند...اقاداداش گفت نه که نه...خدیج خانوم هم گفت نامرد است هرکس که ببازد از اب نخوردها اقای ریاحی، و هرکس هم باخت شوما خودت تضمین کن که مجبورش می کنی شرط را اجرا می کنی..خدیج خانوم اینها را با شوخی گفت و خندید....اکبر اقا هم خندید...بازی تمام شد، من باختم... اقا داداش گفت ظرف اب را بیاورید شهناز بخورد، خدیج خانوم گفت ول کنید اقای ریاحی...می دانستم اقاداداش مجبورم خواهد کرد از ان اب ظرف دست شسته بخورم، بخاطر خدیج خانوم.که نشان دهد هر کاری می تواند بکند.که نشان دهد نامرد نیست،حرفش حرف است.که حرف خدیج خانوم را که قبل بازی بش گفته بود را زمین نمی اندازد.. بدنم سفت شده،تمام چشم هایم پره اشک بود،اما می دانستم اگر گریه کنم برویم خانه اقاداداش با کمربند به جانم می افتد، تویه تمام چشم هایم التماس بود...ظرف اب را اورد جلوی دهنم، گفتم اقاداداش جونه مامان، تو رو خدا...اب را به من خوراند...اب را که خوردم تا خانه ی خودمان جیغ کشیدمو رفتم طبقه ی دوم و در را به روی خودم بستم، تا 3روز غذا نخوردم، موهایم را می کشیدم و گریه می کردم...یک هفته بعدش اقاجان من را برد دکتر، تا چند وخت قرص اعصاب استفاده می کردم، دیوانه شده بود... نفهمیدم بالاخره کی،اکبر اقا فهمید قضیه را.اسبابش را جمع کرد، دست خدیج و بچه هایش را گرفت،به خدیج هم گفت به خاطر دخترهایم طلاقت نمی دهم اما هر روز زندگی جوری باهات برخورد می کنم که هر روز مرگت را از خدا بخواهی... رفتند و دیگر خبری ازشان نشد که نشد 3-4سال پیش بود، اکبر اقا را توی هواپیما دیدم، داشتیم از مالزی برمی گشتیم، تنها بود...شکمش امده بود، اما چشم هایش همان چشم ها بود، رفتم سلام کردم، حتی جرات نکردم حال خدیج را بپرسم، فقط گفتم به بچه ها سلام برسانید و رفتم، با علی بودم... چایت هم یخ کرد، همه ی عمرم متنفرم از اقا داداش، اما کی جرات دارد بهش بگوید ازت متنفرم، که نیا خانه ی ما. اقا وقتی می اید باید غذای مورده علاقه ش را هم بپزیم برایش...ای بابا، پا شو بریم اشپزخانه تا من پیازها را سرخ می کنم ، تو هم یک چای دیگر بخور

گفتم از دل برود چون ز مقابل برود....پوف فف ف ف که چه دروغی بود

یک اهنگی دارم که از این اهنگ هاست که طرف تویه خانه برای دل خودش با گیتار زده و خوانده، دو نفر هم کنار دستش نشسته اند و لذت برده اند  وبا گوشی هایشان ضبط کرده اند...

این اقاهه شروع می کند به خواندن:

مریم ببین امشب تو این حاله خراب من

تو این چشم پر اب ِ من ببین با من چه کردی/ببین با من چه کردی

مریم چرا با ناز و با افسون و لبخندی

به جانم شعله افکندی مرا دیوانه کردی/مرا دیوانه کردی

اشکی که ریزد ز دیده ی من

اهی که خیزد ز سینه ی من،رنگ تمنا ندارد

تو ان گل مریم سپیدی

بی تو دلم شوری و امیدی

دیگر به دنیا ندارد/دیگر به دنیا ندارد...

 

بعد یک جوری می گوید مریم ببین امشب فیلان و اینها که دله ادم یکطوری می شود یا انجا که می گوید چرا، می دانی چرایش را خیلی از ته دل می گوید.تویه چرایش خیلی سوال هست.انطوری می گوید چرا که انگار اصن انتظار همچین کاری را از مریم-ش نداشته مثلن...

بعد وقتی این اهنگ را می خواند انقدر از ته دل است خواندنش که دله ادم می خواهد مریم باشد...

ال گفته بود به  معشوقه ی دو دسته ادمها حسودیش می شود،ادمها که چیزی می نویسند گفته بود شعر و متنش فرق ندارد و ادمهایی که برای معشوقه هایشان می نوازند و می خوانند

من معشوقه ی کسی بوده م که برایم شعر می گفت، از این اقاهایه درویش مسلک و اطواری هم نبود.اقای مهندسه خیلی رسمی و اتو کشیده ای بود، از این اقاها بود که خوب بلد بود من را دخترک کوچکی کند و نازم را بکشد، که اول هر بار ملاقات برایم بخواند:

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ تنی مباد و بر هیچ دلی

انچه غم هجران تو بر جان من است

 

اینطور شده بود که دیگر هر بار یک مصرع از این شعر را او برایم می خواند و مصرع بعد را من...و اخرها طوری شده بود که انقدر مفتونش بودم که از ابتدا تا انتهای شعر را من برایش می خواندم...

که هر بار برایم کلی شعر می خواند که همه ی شعرهایش را یادم مانده، چند هفته پیش ها بود، ان موقع که امدم بهتان گفتم که می خواهم برای دوست هایم روی کارت پستالشان چیزی بنویسم. یک دفتری دارم که تویش شعر و متن و اینها را نوشته م، این دفترم را که باز کردم، چشمم که به شعرهایه او خورد فقط توانستم گریه کنم، هیچ نوشته ای انتخاب نکردم، دفتر را بستم و نشستم به اشک ریختن...

من مستم

عجب مدار من سرمستم

با جام شراب تو ز غمها رستم

روی از همه غیر از مه خود بربستم

 

به خودم حسودیم شد که یک روزهایی  "مه" کسی بوده ام. که یک اقایی این شعر را برای من سروده،که این شعر تقدیم من شده.

این پست ال را که خوانده بودم هی خواسته بودم به رویه خودم نیاورم که چه لذت عمیقی ست معشوقه ی همچین ادمهایی بودن، که من هم حسودیم می شود، حسودیم می شود بیشتر از همه ی دخترکان دیگر بس که می دانم چه لذتی دارد...هی خواسته بودم اشک نریزم

 

 

ادم است دیگر گاهی جو یک فیلمی می گیردش...

یک جمله ای از خانوم سوو انتهای فیلم نوشته شده بود  ) : یک جمله از خانوم سوو واقعی)

Please use your liberty to promote us

 

چه می دانم.انگار زیادی تحت تاثیر هوایه این فیلم قرار گرفته م.یک جورهایی بیشتر بهم برخورد که ادمی مثل من نمی داند حتی برمه کجاست و چه اتفاقاتی دارد برایش رخ می دهد و ادم دیگری مثل لوک بسون دغدغه ش به تصویر کشیدن مشکلات ادمهای این کشور است و در خوده کشور زنی هست که از دنیایه خودش برای ادمهای این کشور دست می کشد...

 

برمه کجاست؟

کشوری است در آسیای جنوب شرقی. کشور به لحاظ فرهنگی شدیداً تحت تأثیر کشورهای همسایه‌‌ی خود بر پایه‌ی بودیسم است. تنوع قومی در برمه نقش مهمی در سیاست و تاریخ این کشور داشته و کشور همچنان برای غلبه بر تنش‌های اجتماعی تلاش می‌کند. نظامیان پس از کودتای سال ۱۹۶۲ توسط ژنرال نِ وین که منجر به سرنگونی دولت غیرنظامی نخست‌وزیر او نو شد حاکمیت را در این کشور به دست گرفتند. از آن زمان رهبری برمه تحت کنترل رهبر نظامی شورای صلح و توسعه درآمد. این شرایط تا سال ۲۰۱۱ ادامه داشت، زمانی که شورا به دنبال انتخابات سال ۲۰۱۰ منحل شد مراسم تحلیف ریاست جمهوری دولت غیرنظامی برگزار شد.

 کلیه دانشگاههای کشور توسط دولت نظامی در سال ۱۹۸۸ تعطیل گردید. بدین ترتیب هنوز هیچگونه علامت یا نشانهای که مبنی بر بازگشایی دانشگاههای برمه باشد وجود ندارد.  در برمه دسترسی به اینترنت غیرقانونی است و اگر فردی با اتهام داشتن مودم دستگیر میشود به زندان محکوم میشود.

 

از فیلم دیدنهام...

میناهه که گفته بود برو این فیلم را بگیر و بشین به دیدنش، تردید نکرده بودم...شب که رسیده بودم خونه روزم به اندازه ی کافی شلوغ بود که بخواهم خسته باشم و توان فیلم دیدن نداشته باشم. داشتن امتحان عملی نرم افزار R و محاسبات اماری و از انجا کوبیدنو به کلاس زبان رسیدن و برای شام مهمان داشتن و کمک مامان بودن...

کاور فیلم را که داشتم نگاه می کردم اسم "لوک بسون"  که شده بود کارگردان این فیلم که به چشمم خورد، از همه ی لذت دیدنه لئون لبریز شدم...بس که کارش درست است این اقای بسون. که "لئون" شده جزء لولین فیلمهایه سره زبانم...

وسط فیلم دیدن خوابم برده بود، صبح که پا شده بودم فکر کرده بودم برنامه ی امروز ِ درس خواندن را جلو ببرم یا ادامه ی فیلم دیدن دیشب را؟گفته بودم درس خواندن. نمی شد درس خواند.همه ی ذهنم پیش زندگی ه خانومه فیلم the lady  بود. دفترم را بسته بودم ،بالشتم را گذاشته بودم زیر سرم و غرق شده بودم تو لذت فیلم...که مدتها بود دیگر هیچ فیلمی من را به اشک ریختن نمی داشت، اشک ریخته بودم پا به پایه غصه ی یک کشوری...دردم گرفته بود از نفهمی ه ادمها.نفهمی که می گویم یک فحشه بیخ زبانم نیست.نفهمی که می گویم یک جور درد است.یک بیماری که توان معالجه نیستش.که یک عده ای گرفتارش هستند که وای برمصیبتا اگر این گروه قدرت مدار باشند...که انجایی که خانوم "سوو" بغض می کرد و بی صدا اشک می ریخت و شانه هایش می لرزید که چشم هایش سرخ می شد، همان اخرهای فیلم که تلفن را قطع کرد و هیچ کس اطرافش نبود و نشست زمین به گریه کردن دلم می خواست می توانستم بروم بغلش کنم،که حداقل شانه داشته باشد برای اشک ریختن...

 فیلم که تمام شده بود، لپ تاپ را که از روی شکمم برداشته بودم گذاشته بودم کنار، غلت که خورده بودم روی پهلو،لبم را گاز گرفته بودم و زمزمه کرده بودم که من از اسم چه اتفاق هایی را اتفاق بد گذاشته ام و برایشان درد می کشم و اشک می ریزم که اسم دغدغه را رویشان می گذارم و که مشغولیت ذهنی شب و روزم شده است و اگر خودم را کمی عقب تر بکشم، در یک لانگ شات، کشوره کناریه من، زنی از جنسه من، پسری هم سنه من از چه درد می کشد...

فکر کردم که باید بزرگتر بود/شد... هر چیزی ارزش فدا کردن روزهایه ادم را ندارد. بعضی وقت ها زندگیهامان به هدف های انسانی تری نیاز دارد

می دانم که پرز های فیلم است همه ی انچه گفته م و فردا با یک فوت همه ی این پرزهای فکری بلند می شوند و من می مانم و باز هم مشغله های جزیی تر و هیچ از هدف انسانی و انسان یادم نمی ماند، که باز همه ی تلاشم می شود جلو بردن زندگیه خودم و شیرینتر کردنه کام ِ دنیای خودم  اما ...

کاشکی میدونستی چیه عشق منو احساس من...

یک اهنگی هست،ای یاسمن ای یاسمن...پخش که می شود انگار من پرت می شوم وسط یک عروسی.انگار نقل پاشیده می شود روی سرم.اسپند دود می شود و صدای جرق و جرقش پر می شود تویه همه ی دنیایم.این اهنگ که از ته های لپ تاپم خودش را پلی می کند.من پرت می شوم وسط سفره ی عقد دایی بزرگه...همان جایی که مامان موهایش بلند بود و فر کرده بودش، که یک جاهایی از موهایش را خانومه ارایشگر سوزانده بود.که رژ قرمز می زد، که روسری سر نمی کرد و به هر بهانه ای صدای شاد ِ دست زدنهایش به گوش می رسید.پرت می شوم همان جایی که با "بله" گفتنه زندایی، خاله بزرگه با شکم جلو امده و نی نی دارش بپر بپر می کند تا بادکنک های از سقف اویزان شده ی تزیینی اتاق عقد را بترکاند.همان جایی که موهایه داییه دامادم زیاد بود و مشکی.که ابروهای پیوندیش مشکی تر بود و اخموتر.که هیچ لبخندی مهربان نمی کرد صورت جدیش را.همان جا که لاغرتر بود.که حلقه را که دست عروسش کرده،گونه ش را بوسیده و منتظر مانده که عروسش هم بعد از دادن حلقه ی او،او را ببوسد. که بوسه ش را از زنداییه سرخ شده از خجالت به زور می گیرد...

دوستت دارم ای یاسمن،تویی تو تنها عشقه من....

همان جا که عزیز جان جوراب نازک پوشیده ، موهای پایین تر از کمرش را از وسط دو تا کرده،هر طرف را بافته و شال نازکی روی سرش انداخته...

پرت می شوم همان جایی که اقاجان همه ش می خندد.ان موقع هایی که دست هایش انقدر لاغر نشده بودند که انگشترهایش را برای همیشه دراورد،همان موقع ها که انگشت هایش پر از انگشترهای رنگ و وارنگ بود و من منتظر بودم که موقع اذان شود و وضو گرفتن اقاجان،که انگشترهایش را دراورد بگذارد بالای کمد، که من بودم و بازی نور بین سنگ های انگشتر اقاجان

 

همان جایی که من 2سالم بود و تنها نوه ی خانواده، عزیزدردانه ی عزیزجان...

می دانم همه ی اینها را بس که تویه فیلم عروسی 20سال پیش دیده ام از حفظم همه را.بعد این اهنگ همه ش من را پرت می کند لابه لای تور بلند چندین و چند متریه زندایی،بس که بلند بود تور ِ پیچیده در موهایش...بلند و زیبا...

من را پرت می کند بین الکی حرف زدنهای عروس و داماد سرسفره ی عقد،همان وقت که فیلمبردار می گوید:همه ی مهمانها لطفن بیرون،رو به عروس و داماد می گوید شروع کنید به حرف زدن...که انها از درو دیوار می گویند و او فیلم می گیرد...بعدش؟بعدش هم این اهنگ یاسمن را می گذارد روی حرف های چرت و پرت انها...

چه می دانم...من را پرت می کند به همان موقع ها که فکر می کردم خانواده ی مامان خوشبخت ترین ادمهای روی زمین هستند...

گفتم بگم شومام بخندید...

نشستم تو بانک.حوصله م سر رفته.هی اون خانومه می گه شماره فیلان باجه ی فیلان.نگا می کنم ببینم کی پا می شه بره سر باجه ی فیلان.بعد ببینم کدوم شماره ی فیلان نیستش.مثلن شماره گرفته دیده اوه ه ه حالا کی بشه نوبت من بعد رفته  یا گفته شماره بگیرم برم اون یکی کارمو انجام  بدم تا نوبتم بشه برگشته م،بعد اون یکی کارش هم طول کشیده نوبت اینجا از دستش رفته  یا چه بدونم یه بچه هه  هم مث من حوصله ش سر رفته بوده به گمون هی این دستگاه شماره بده رو فشار داده.هاهاها.چه باحال.دستگاه شماره بده... یه خانومه بود جلو باجه ی 8 خیلی گنده بود، خیلی تر بلند بلند صحبت می کرد.به اقاهه ی بانکی برگشت گفت جاری منم اینجاس.بعد خوب من تو دلم فک کردم فک و فامیلش رو داره واسطه می کنه.که خدایا پارتی بازی همه جا داره غوغا می کنه واسه  یه کاره کوچیکه بانکیم پای ه همه خانواده رو می کشن وسط و ...همین طور که تو دلم داشتم سخنان گوهربار می گفتم و گله می کردم که عدل علی کو و اینا...خانومه با همون صدای خیلی تر بلندش ادامه داد.بعله عرض کردم که خدمتون هم حساب جاری م اینجاست ...

خب دیگه بعد از شنیدن این جمله من تو دلم دیگه از عدل علی حرف نمی زدم بلکه  هار هار به این اشتبا متوجه شدنه داشتم می خندیدم...

لبخند

ذهنم مرتب نمی شد.هر کاری می کردم شروعش رو نمی دونستم...سطر اول..کلمه ی اول.اومده بودم نت.رفته بودم خونه ی مرجانک.پستش رو خونده بودم.اهنگ وبلاگش که پخش شده بود زانوهامو بغل کرده بودم و شروع کرده بودم به اشک ریختن.از ندونستن اشک هام به قول مهفا چلیک چلیک می ریختن پایین...وسط همون گریه ها نمی دونم اولین کلمه ی این پروژه ی کوفتی از کجا به ذهنم رسیده بود.وبلاگ مرجان رو اون روز تا اخر شب نبسته بودم و یه ریز تا شب نشسته بودم به پیش بردن صفحه های این پروژه...

اومدم بگم می سی مرجانه سطرهای گس تکراری که کمک م کرده بودی این قورباغه ی زندگیمو شروع کنم به قورت دادنش...می سی که کمکم کردی کنارم وایسادی حتی اگه خودت ندونی

از فیلم دیدنهام...

Charles Grey: Please tell me what is wrong.
Georgiana, The Duchess of Devonshire: I fear I've done some things in life too late and others too early.
Charles Grey: [Takes off his hat] No, you haven't.
[Kisses her]
                         

                   Duchess

 *این دختره Keira  knightley توش بازی می کنه...اوفففففف که چقد فوق العاده س این دختر.س*ک*سی ترین دختره بنظرم...

یه فیلمی دارم اسمش "وقتی نیچه گریست" ه... اون موقع که داشتم بین دسته ی فیلما ، فیلم جدا می کردم این اقاهه ی فیلمی یه جوری گفت که هی اینو بردار که وقتی پامو از مغازه گذاشتم بیرون و به فیلمایه تویه پلاستیک تو دستم فکر می کردم با خودم گفتم اولین فیلمی که خواهم دید همین گریه کردن اقایه نیچه ست... خیلی از فیلمایه اون پلاستیک رو تا حالا دیدم اما هنوز "وقتی نیچه گریست " رو نه.هر دفعه که می خوام یه فیلم انتخاب کنم برش می دارم کاورش رو چند دقیقه نگاه می کنم، مکث می کنم به قرمزی لباسه خانومه روی کاورش، رو عکس هایه رنگیش زل می زنم دو باره میذارم جاش و یه فیلم دیگه انتخاب می کنم... نیدونم.یه حسه گرمی داره فیلم.یه حسه اینکه کلی لذت پشت این فیلم خواهد بود.که از ترس تموم کردنش و یه باره خوردنه همه ی کاسه ی لذتم می ترسم که ببینمش... امروز از اون روزهایه بی...بی؟..."بی "چیه؟ ولش کن.حالا اگه جمله م اینجوری شروع می شد که امروز از اون روزهای "با..." شاید جمله م رو ادامه می دادم.شاید اخرین کلمه ی جمله م رو بتون می گفتم.اما این روزها همه ی ادمها زندگیشون پره از کلمه هایی که با "بی " شروع می شه..."بی" مخفف نداشتنه.بی خونه، بی عشق ، بی دوست، بی حوصله.بی هدف بی فیلان، بی بیسار...بهتر.بهتر که بقیه ش رو تو دلم نگه دارم. روزهای "بی"-دار که به رخ کشیدنی نیستن.هستن؟

 

این تابستان فراموشت کردم...

پشت پنجره های این شهر زنان قرن هاست چشم انتظار ایستاده اند.

زنان سرزمین من چشم انتظار می میرند...

                                               بهاره رهنما

 

*خانه ی هنرمندان-سالن انتظامی

 

زنگ که زده ن، که نشنیدم ،یه ساعت بعدش زنگ زدم که چیکارم داشتید با اینهمه میسد کال ینی؟ مث همه ی وقت هایی که پیش همه ن و دو تایی شروع کردن به حرف زدن که بلیط برات رزرو کردیم، همون تئاتر ه که کارگردانش بهاره رهنماس...بهاره رهنما جز اون شخصیت هایی ست که فیلمهاش رو ،روند انتخاب نقش هاش رو اصلن دوست ندارم.جز ادم هایی ست که لباس پوشیدنش را هم نه خیلی،بس که شلوغ می پوشد، اما اون حس های قشنگه و بی پرده ی درونش رو دوست دارم.که نوشته هایش، اهنگ های مورد علاقه ش،نگاهش به دور و برش را دوست دارم.اشک های گوله گوله ش ر اهم... دخترونه - زنونه بودنش را نیز بسیارررر...

ادم باید دوستانی داشته باشد که خودشان برایت بلیط تئاتر رزرو کنند، برنامه ریزی کنند که چطور و چه ساعتی کجا باشید که تو به موقع به خانه ی پر از قوانینتان برسی...که قبلش هم برت دارند ببرندت کافه "دو فقانس "مثلن...

***توی راه بودیمُ پشت ترافیک .مینا می گوید راست است تابستان فصل فراموشی ست.اما اصن پاییز وقته اشنایی ست.باید اشنا شد.نمی شود توی پاییز از کسی قهر کردُجدا شد...می گویم ااوهوم هاااا.تابستان فصل رنگی پنگی بودن و دخترانه خوش خوشانک کردن است...فصل مانتوهای کوتاه و دامن های رنگی...فصل شالهای رها

نرگس می گوید موقع جدایی دو روز دیگر است .بس که تابستان نزدیک است.می گوید همیشه همینطور ستو اوه ه ه ه تا پاییز که باز بخواهیم اشنا شویم.که عاشق شویم...مینا می گوید حرفه جدایی که باشد می شود همین تابستان امسال.حرف عاشقی که باشد حرف ادمه دوست داشته ت را پیدا کردن حتمن می شود پاییز چندین سال بعد..نرگس "شارلوت" است.مثبت اندیش ما...می گوید نه مینا اینطور نگو.گفته هایت یک جا نقش می بندد.چه خوداگاه باشد حرفت چه ناخودگاه.حتمن نیمه ی مکملت خواهد امد.هر کسی نیمه ای ی مکملی دارد.کسی را دارد که کاملش کند...مینا ان پشت ولو شده و پاهایش تا نزدیکی دنده جلو ادمده می گوید من پس از سالها فهمیدم که انگار خدا من را کامل افریده.البته که طنز داشت حرفش و ما بسیار خندیدیم ولی حرفهایش یادم نرفت...نقش پاییز و زمستان هم..

چقد خوبه که وقتی انتظار چیزی رو نداری موقع بی حوصلگی هات برات اتفاق بیفته..

داشتم فکر می کردم باید برم یه شال زرد بخرم. برم یه شال زرد بخرم شاید بعضی چیزا عوض شن.شاید یه چیزایی تغییر کنن.یه اتفاقهایی بیفتند...۳شنبه س.نشستم رو صندلیایه تئاتر شهر. منتظرم میناهه بیاد. از معدود وقت هایی ست که گوشیه من سایلنت نیس..صدای دینگ دینگ مسج می یاد...وای ی ی ی خدای من.نیازی به خرید شال زرد نیس حتی.اتفاق افتاد..دخترکی که براش احترام قائلم.دخترکی که دوستش دارم.دخترکی که با غمناک بودنش غصه خوردم.اشک ریختم از دور حتی بی اونکه بدونه بم مسج زده و منو دعوت کرده که بریم بیرون...که من می دونم دخترکم اهل ادمه جدید نیس.من که می دونم دخترکم اهل رابطه با نشناخته ها نیس...من که همه ی اینها رو می دونم.که همه ی اینها رو هم که بم گفته...که من به همه ی این حصارهاش تعریف هاش  همه ی بایده ا و نباید هاش احترام قائلم.که در با "او" بودن انتظار هیچی نداشتم.دوستش داشتن نه دلیل می خواد نه انتظار جواب دوست داشتن...دخترکم پیشنهاد بیرون رفتن داده...و من هیجان زده انگیزم...