دنیای پوست تخم مرغی

یه لحظه هایی می رسه تو زندگیم که حس می کنم دنیای اطرافم می شه پوسته ی تخم مرغ،من؟

می شم همون جوجه ای که توشه.که هرچقدر با سرم ضربه می زنم به این پوسته هه ،هی هر چی تقلا می کنم که از این دنیای سفت و نفس گیر اطرافم ازاد شم،هیچی نصیبم نمی شه جز دردهایی که سرم از ضربه زدنهای محکم و مکرر به این قشای سفت نصیبش می شه.زندگی می شه یه جای تاریک و نفس گیر که هیچ راهی به بیرون نداره،انگار هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و هرچه هست همین خواهد بود.می شه همون جایی که فکر می کنم این دست و پا زدنها و تلاشها بی فایده ست،اما...

اما دریغ که یادم می ره اون جوجه هه رو.که وقتی رشدش کامل می شه،وقتی اونقدر بزرگ می شه که بتونه تو دنیایه دیگه ای،تو زندگانی دیگه ای دووم بیاره،اون پوسته دنیای تخم مرغیش می شکنه و می ریزه پایین.که همون ضربه هایی که یه جایی از زندگیش فکر می کرده به لعنت خدا هم نمی ارزیده،یه روز نتیجه می ده..

دست و پا می زنم...

چه دیر به دیر می ایی گل دوست داشتنی من...

راستی بالاخره سر و کله ی نرگس ها هم پیدا شد...زمستان امد

از کتاب خوندنهام...

مادربزرگم نظریه ی جالبی داشت.می گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم.برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم.در این مورد، اکسیژن از نفس کسی می اید که دوستش داریم،شمع می تواند هر نوع موسیقی،نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل کند.برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمی گیرد که با مرور زمان فروکش می کند،تا انفجار تازه ای جایگزین ان شود.هر ادمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی اتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می دارد ...اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی اتش درون را شعله ور می کند،قوطی کبریت وجودش نم برمی دارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمی شود.

...

راههای زیادی برای خشک کردن یک قوطی کبریت نم کشیده وجود دارد.اما باید اول ایمان بیاوریم راه علاجی هست.

 

                         مثل اب برای شکلات/لورا اسکوئیول

...

بیا تا حواسمان را پرت کنیم

مال هرکسی دورتر افتاد

عاشق تر است.

اول خودم

حواسم را بده تا پرت کنم...

 

*اسم شاعرش چی بود میناهه؟کیکاووس چی؟؟؟

فکرکنم باید فردا برم شهرکتاب درمانی...

پرزهای اغوشت چسبیده اند به تمام تنم مرد...

دارم البوم عکس ها را نگاه می کنم،صدای شرشر اب توی حمام می اید.این یعنی که هنوز دوش گرفتن 5 دقیقه ای تو که همیشه بیشتر از 30 دقیقه طول می کشد ،ادامه دارد...داد می زنی پری،اب رو ببند.یخ کردم.می گم اب بسته است،فشار اب حتمن کمه...

مکث کرده ام روی عکست،گفته بودی هیچ خلی مثل تو نیست، تو خل بودنت از جنس دیگری است.گفته بودم برای همین هم بود که از دستت دادم و اگر دوباره برنمی گشتی...می گویی که پری تقصیر تو بود...می دانم،می دانم که ان دفعه تقصیر من بود،شاید هم نه،نه تقصیر من بود ،نه تو، یک چیزه گهی به نام سوء تفاهم گند زده بود بهمان... این عکست را خیلی دوست دارم،مال 3-4سال پیش است،مال به قول خودت جوانی هایت،ان وقت ها که هنوز جلوی موهایت اینقدر خلوت نشده بود،اما می  دانی که همیشه دوستت داشته ام،حتی با این موهای ریخته.این طور بیشتر دوستت دارم حتی،حس می کنم این شکلی که هستی فقط من هستم که می توانم انقدر دوستت بدارم... توی عکس روی تراس هستی،خودم گرفته امش.برای همان پاییزی است که برف داشت، که برف داشتنش در نمی دانم چندین سال بی سابقه بود، می دانستی  که عاشق سیگارم اما نمی دانم چرا به بهانه ی اینکه دود سیگارت اذیتم نکند رفته بودی توی تراس سیگارت را بکشی...رکابی تنت بود،یکی از همان رکابی های سفیدت که بافتش زیادی سفت بود، که خوب می چسبید به اندامت،به شکم قلمبه ی جلو امده از مشروبخوری های گاه و گاهت..نگاهت رو به جلو بود و ندیده بودی ازت عکس می گیرم.از پشت شیشه ی پنجره ی اتاق خواب عکس را گرفته بودم...سیگار کشیدنت طول کشیده بود،دراز کشیده بودم روی تخت،مجله ورق می زدم...بی صدا امده بودی توی اتاق، چراغ اتاق خواب را خاموش کرده بودی،مجله را کنار گذاشته بودی و در اغوشم کشیده بودی،حرف نزده بودی،نفس که کشیده بودی بوی گس سیگار دهانت خورده بود به صورتم،سردی دستها و بازوهایت لرز دلچسبی را در تمام تنم منتقل کرده بود..یادم مانده بود که تنها باری بود که یک اغوش ان طعم را برایم داشت،با اینکه سرمایت ،سردم می کرد،درونم گرمه گرم بود...یک گرم ِ سرد ِ خوبی بود.یک گرم ِ سرد ِ لعنتی که هیچ وقت فراموشم نخواهد شد...

زندگی من چیزی به نام امید را تا حال نداشته است..

برای من ،همیشه صبر کردن از سخت ترین کارهای دنیا بوده است.می دانی صبر کردن درونش انتظار دارد،انتظار یعنی بی خبری .و این ندانستن،این معلق بودن دیوانه ام می کند.

همیشه ی این طور وقت هایم،فراموش کردن،پاک کردن اتفاق صبردار را ترجیح می داده ام به منتظر ماندن،به امید داشتن برای اتفاق افتادنش.هرچند که شاید با وقوع ان اتفاق لذت بخش ترین لذت زندگیم نصیبم می شده.اما من چه کرده ام؟همیشه از ترس هرز رفتن امیدهایم،از ترس نشدنها خیلی سریع یک مداد قرمز داده ام به دست ذهنمو خط زده ام همه ی خواسته های صبر دارم را..

یا می دانی بیشتر که فکر می کنم می بینم  انتظاری داشته ام،صبری داشته ام بی امید،کسل کننده و نق دار...

این روزهایم بزرگتر شده ام.این روزهایم فکر می کنم پرستوی صبرندار،ایمان هم نداشته حتی.ایمان به شدنهایی که نشدنش برایت 100% محرض بوده است.

ایمان به کائنات.ایمان به خدای کائنات...

می دانی همه اش پاراگراف ایوان کلیما یادم می اید:

هرگاه انسان به ظاهر دست از امید شسته است،در واپسین دم باز بدان چنگ زده.حتی مرد محکومی که قدم به سوی چوبه ی دارش برمی دارد احتمالن درونش کورسوی امیدی هست که در ان دقیقه ی اخر یا بخشوده شود یا معجزه ای رخ دهد،دقیقن همین کورسوی امید است که به او نیرو می دهد تا گام به سوی ان چوبه ی دار بردارد.

امید همیشه به اینده پیوند زده می شود.امید توانایی انسان است برای تخیل خویشتن در موقعیتی که متفاوت از موقعیت کنونی اوست.پس چه چیزی می تواند انسانی تر از امید باشد؟

 

می دانی سمی تمام این روزها که خسته می شوم از صبر داشتن هایم،که می خواهم شروع کنم به نق زدن داستان زندگی تو یادم می اید.ان روز که امیرت را دیدم،لحظه ی خداحافظی که بوسیدیش به خودم گفتم تمام ان اشکها،تمام ان سالها حتی،تمام ان سالهایی که هر شبش برایت سالی دیگر می گذشت،می ارزید.به خداوندی خدایم می ارزید..

بعد هی یاد امید و انتظار و صبر دایی غفور ِ "بوی پیراهن یوسف " می افتم.یاد ایمانش بیشتر..می دانی من هم به معجزه اعتقاد دارم.هی هر لحظه از صبرکردنهایم که خسته ام می کند که خسته می شوم یاد دیالوگ دخترک در فرودگاه که به دایی غفور می گفت،می افتم:

دایی بخدا منم به معجزه ایمان دارم.ولی به اندازه ی خودم...

بعد هی از خودم می پرسم اندازه ی باور من،اندازه ی ایمان من چقدر است؟
این روزهایم یاد گرفته ام ایمان داشتن را.ایمان داشتن به شدنهای نشدنی را.ایمان به اینکه کسی هست،بقول ایوان کلیما " ان کس" که دنیا را طوری می گرداند که ما جواب ایمان داشتنهایمان،معتقد بودنهایمان ،امیدهای ناامید شده مان را،دعاهای بی پاسخ مانده مان را در گوشه ای از این دنیایش بگیریم...حتی اگر خودمان فراموششان کرده باشیم...

 

از کتاب خوندنهام....

تا  به امروز هم کوچک ترین جزییات ان روزی را به یاد دارم که در کنار حصار سیم خاردار زندان ایستاده بودم، حصاری که فهمیده بوده ام هرگز اجازه نخواهم یافت از ان عبور کنم،و ستون های بی پایان سربازان ارتش سرخ را تماشا می کردم،با اسب های خسته شان، با نفرات فرسوده شان،با تانک های کثیف شان ،با توپ ها و ماشین ها ی گل الودشان که همه به صف بودند،و برای نخستین بار شمایل استالین را دیدم،مردی که نامش مدت ها بعد برای من همان لحظه را تداعی می کرد،و من بی اختیار از این که می دیدم ازاد هستم می گریستم.در حین اینکه مشغول تماشا بودم یک المانی غیرنظامی را انقدر کتک زدند که مرد،و تانکی از روی بدن یک زندانی عبور کرد که با حرص و ولع زیاد خودش را پرت کرده بود به سمت یک سیگاری که کسی روی زمین انداخته بود،اما هیچ یک از این چیزها نمی توانست حال و هوایی را که داشتم ضایع کند یا مرا از ان قله های رحمتم پایین بیاورد.سال ها بعد، زمانی که به یاد کودکی ام افتادم و انچه بر من گذشته بود،یک فکر تقریبن کفرامیز از خاطرم گذشت:

این فکر که همه ان سال های محرومیت ارزش درک ان لحظه ی یگانه ی احساس ازادی را داشت.

 

                                    روح پراگ/ایوان کلیما

...

یکی بیاید بم بگوید:

من می فهممت ، درکت می کنم

می میرم اگه ترکت بکنم

احساس تو رو حسش می کنم

داغون دلت درستش می کنم...

خونه...

می گوید بیا پیش من،دوست دارم نزدیکترم باشی، تا من این داده ها را وارد کامپیوتر می کنم تو برایم حرف بزن

می ایم پشت میز،می نشینم روی میزش...پنجره ی دفترش خیلی بزرگ است،از این پنجره های بزرگ است که تمام اسمان را و تمام خانه های دور را نشانت می دهد...به خانه ی دو طبقه ی تراس دار بزرگ و پر از درختی که مثل یک تابلو از قاب پنجره پیداست اشاره می کنم،می گویم من از این خانه ها خیلی دوست دارم

می گوید خانه ی ویلایی؟

می گویم،خانه ی بزرگ تراس دار-سلام میناهه،هی رفته بودم توی "سعادت اباد"هی لوکیشن تراس و سیگار و سرما و فیلان..

کارش تمام شده،نفهمیده ام،نگاهم مات و کج رو به خانه ی بیرون از پنجره ی بزرگ تراس دار است...حلقه شدن دست های اقاهه را دور تنم حس می کنم،بازی دست هایش با موهایم را،لغزش دست هایش تا ناکجا اباد تنم را...و من مات خانه هستم،هیچ نگاهش نمی کنم،می زند به بازویم که هوی پرستو کجا هستی؟می گویم دارم برای ادم های خانه قصه می گویم،داستان می نویسم...اقاهه مرا نمی شناسد،اقاهه خیلی مرا نمی شناسد،نخواسته ام بشناسدم،که همه ام را بداند...می گوید قصه گفتن را دوست داری؟

می گویم"اوهوم

می گوید قبلن هم قصه گفته ای؟برای ادم ها داستان نوشته ای؟

به همه ی نوشته هایم فکر می کنم.می گویم نه...

اهنگ خانه ی  دخترک  مرا به ...برد.

http://life-misty.blogfa.com/

از فیلم دیدنهام...

-جیا،این زندگیه نه بهشت

مجبور نیستی بی نقص و کامل باشی...

 

                جیا/ کریستوفر

 

 

بگذارید به حال خودم باشم...

مامان  دارد برایم ماکارانی می پزد،ماکارانی رشته ای با پنیر فراوان.فکر می کند ماکارانی حالم را خوب می کند،روی خراش سطحی و بلند روی دستم،چسب زخم زده است،که کمتر ببینم جای زخم روز شنبه را،مامان فکر می کند ندیدن جای زخم روز شنبه حالم را خوب می کند...

مامان نمی داند چه شده،مامان می داند من از روز شنبه ترسیده ام..مامان برایم اهنگ های سنتی گذاشته است،چای گل گاو زبان با نبات و لیمو دم کرده است،هی چای را برایم هم می زند هی می گوید مامان جان به اتفاقات ان شب فکر نکن،مردها خیلی عوضی هستن،مردها خیلی پست هستند...بعد هی نگاهم می کند،هی ترس را در چشمانم می بیند.می گوید مامان جان،خب یک کلمه به راننده ی تاکسی می گفتی می خواهم پیاده شوم،یا به اقایی که کنارت نشسته بود می گفتی خودش را جمع تر کند.مامان می گوید و می گوید و می گوید و مانده است این همه حالت عصبی و ترس من فقط بخاطر ناجور نشستن یک مرد در تاکسی است؟

نگفته ام بهش،نخواهم گفت هم...که روز شنبه تهران برایم وحشتناک بوده است،که تهران برایم شب بوده است،از ان شب های ترسناک  که از دهانش خون می چکد و دندانهایش بزرگ و بیرون از دهانش است،که چشمهایش هرز است و جوری است که انگار می خواهد تمام اندام ادم را یکجا ببلعد...من از روز شنبه به بعد،از مردهایی که از کنارم می گذرند بدم می اید،من از دست هایی که برای اشنایی به سویم دراز می شوند می هراسم.ممن از نگاههای تحسین امیز یک مرد بالا می اورم،من که رابطه ی جن**سی را مستلزم دوست داشتن می دانستم،که برای ارتباط تن های ادم ها دایرت المعارف خودم را داشتم،دایرت المعارفی بس بزرگ و دوست داشتنی و هیجان انگیز،حالا می هراسم،حالا از دوست داشتنها هم واهمه دارم،از نزدیک شدنها...

مامان روی جوشهای عصبی کمرم محلول می زند و نچ نچ می کند که چرا با خودم اینطور می کنم،مامان می داند که این جوشها ی درد دار فقط برای وقتهایی است که حالم خیلی بد است خیلی بد...و نمی داند چرا حال من خیلی بد  است،مامان روز شنبه ،پرستوی عصبی و ترسیده و رنجیده را ندیده که چطور وقتی دستهای مردی که ،خواسته با او اشنا شود،از همان اولین ملاقات خواسته اند روی اندام او هرزگی کنند،ندیده که صدای پرستو از خشم لرزیده و فریاد زده که ادمت را اشتباه گرفته ای و عرض اتوبان را از بین بوق ماشینها و سرعت دیوانه وارشان گذشته و هرچه مرد از پشت سرش فریاد زده ببخشید،وایستا با هم بریم،جز ساییدن دندانها و خشم بیشتر چیزی را برایش نداشته و تاکسی گرفته ...مامان ،پرستوی مچاله شده در تاکسی را ندیده که مردک بغلی هی خواسته بسشتر خودش را به او بچسباند،بیشتر خودش را به او بمالد..

مامان ،پرستوی لال شده از عصبانیت را ندیده که حتی نتوانسته به مرد بغل دستی اش بگوید خودش را جمع کند،که دستهای مرد به بدنش هی نزدیک و نزدیکتر شده بودند.مامان ،نمی داند که پرستو نتوانسته گریه کند،که هی بغض کرده،هی خواسته اشک بریزد،هی اشکهایش نیامده...مامان ندیده که پرستو با عضلات گرفته خودش را چطور به خانه رسانده است،مامان ندیده است که اقا شیره ی درون پرستو خاموش شده بود و نعره هایش حتی صدای ضجه هم نداشته است

پرستوی الان زبانش بند امده است،پرستوی الان احساس دخترهایی را دارد که بهشان تجاوز شده.پرستوی الان نیاز به یک اغوش امن دارد که در حصار دستهایش گریه کند،گریه کند،گریه کند...پرستوی الان نیاز به باور مرد بودن ادم ها دارد...