برای من ،همیشه صبر کردن از سخت ترین کارهای دنیا بوده است.می دانی صبر کردن درونش انتظار دارد،انتظار یعنی بی خبری .و این ندانستن،این معلق بودن دیوانه ام می کند.
همیشه ی این طور وقت هایم،فراموش کردن،پاک کردن اتفاق صبردار را ترجیح می داده ام به منتظر ماندن،به امید داشتن برای اتفاق افتادنش.هرچند که شاید با وقوع ان اتفاق لذت بخش ترین لذت زندگیم نصیبم می شده.اما من چه کرده ام؟همیشه از ترس هرز رفتن امیدهایم،از ترس نشدنها خیلی سریع یک مداد قرمز داده ام به دست ذهنمو خط زده ام همه ی خواسته های صبر دارم را..
یا می دانی بیشتر که فکر می کنم می بینم انتظاری داشته ام،صبری داشته ام بی امید،کسل کننده و نق دار...
این روزهایم بزرگتر شده ام.این روزهایم فکر می کنم پرستوی صبرندار،ایمان هم نداشته حتی.ایمان به شدنهایی که نشدنش برایت 100% محرض بوده است.
ایمان به کائنات.ایمان به خدای کائنات...
می دانی همه اش پاراگراف ایوان کلیما یادم می اید:
هرگاه انسان به ظاهر دست از امید شسته است،در واپسین دم باز بدان چنگ زده.حتی مرد محکومی که قدم به سوی چوبه ی دارش برمی دارد احتمالن درونش کورسوی امیدی هست که در ان دقیقه ی اخر یا بخشوده شود یا معجزه ای رخ دهد،دقیقن همین کورسوی امید است که به او نیرو می دهد تا گام به سوی ان چوبه ی دار بردارد.
امید همیشه به اینده پیوند زده می شود.امید توانایی انسان است برای تخیل خویشتن در موقعیتی که متفاوت از موقعیت کنونی اوست.پس چه چیزی می تواند انسانی تر از امید باشد؟
می دانی سمی تمام این روزها که خسته می شوم از صبر داشتن هایم،که می خواهم شروع کنم به نق زدن داستان زندگی تو یادم می اید.ان روز که امیرت را دیدم،لحظه ی خداحافظی که بوسیدیش به خودم گفتم تمام ان اشکها،تمام ان سالها حتی،تمام ان سالهایی که هر شبش برایت سالی دیگر می گذشت،می ارزید.به خداوندی خدایم می ارزید..
بعد هی یاد امید و انتظار و صبر دایی غفور ِ "بوی پیراهن یوسف " می افتم.یاد ایمانش بیشتر..می دانی من هم به معجزه اعتقاد دارم.هی هر لحظه از صبرکردنهایم که خسته ام می کند که خسته می شوم یاد دیالوگ دخترک در فرودگاه که به دایی غفور می گفت،می افتم:
دایی بخدا منم به معجزه ایمان دارم.ولی به اندازه ی خودم...
بعد هی از خودم می پرسم اندازه ی باور من،اندازه ی ایمان من چقدر است؟
این روزهایم یاد گرفته ام ایمان داشتن را.ایمان داشتن به شدنهای نشدنی را.ایمان به اینکه کسی هست،بقول ایوان کلیما " ان کس" که دنیا را طوری می گرداند که ما جواب ایمان داشتنهایمان،معتقد بودنهایمان ،امیدهای ناامید شده مان را،دعاهای بی پاسخ مانده مان را در گوشه ای از این دنیایش بگیریم...حتی اگر خودمان فراموششان کرده باشیم...