چه همه لوسم،چه همه خوب بغضا رو دود مي كني ميرن هوا...

دارم كارامو ميكنم،جواب مسجامو حس مي كنم سرد ميده،اخريشم جواب نيده...بغض مي كنم شروع ميكنم به ادامه دادن كارام...همين طور تند و تند ماژيك ميذارمو،سايه مي زنم...بغضم بيشتر مي شه...گوشيه سايلنته.داره اهنگ مي خونه...هي فك مي كنم فردا كه ببينمش،بگه پشت گوشمو بو كن،همه ي اين بغضا و فكرايه بد مي ره.هي فك مي كنم پرواز داشته امروز،خسته بوده بي هوا خوابش برده.بغضه نمي ره اما...يه هو مي بينم اهنگه گوشيه قطع شده،نگاش مي كنم ميبينم داره زنگ ميخوره...پايلته ديونه س.ميگه چرا جواب مسجمو ندادي؟مي گم حواسم به گوشيم نبود،مي گم كجايي؟مي گه دستشويي...هع...مي گه نخواب تا من بيام...بغضه توي گلوم خوب مي شه

تو هم كه حتي توي اين شرايطم پر...يدي

از دل درد گريه گرفته...منو كشيده سمت خودش.ميگه: اگه اينجوري تكيه بدي بم،دستش رو لغزونده رو شكمم،بعد گفته دستم رو بذارم رو شكمت،گرم شه دردت كمتر مي شه؟...بعد اشكام ريخته پايين.گفته زير گوشتو بوس كنم چي؟...

هرگز بدين پايه عاشق نبوده ام...

*گفتم حوصله ي طرح زدنو ندارم،گفته كارامو بكشم برام جايزه مي خره...بعد از كلاس اومده دنبالم، بردتم جورابان...يه جوراب سبز نشونم داده گفته اين جورابش خيلي خوبه...دوس داري اينو برات بخرم يا بريم اون مغازه هه بالاي پل رومي چيزه ديگه انتخاب كني؟...اون لحظه دلم غنج زده كه اين پايلت ِ من،مثه خودم انقد ديونه هس كه معني جوراب دوست داشتن و جوراب خريدن واسه كسي رو بفهمه...يه جوراب سبز برداشته،گفته يكي برا خودم برميدارم تو هم هرچي ميخاي بردار.از جورابي ك برا خودش برداشته،برمي دارم،گفتم منم از همين ميخام...لبخند زده گفته منم دوس داشتم از اين جورابه دوتايي داشته باشيم...


** ميگه ٢٩ تير ٩٢،ساعت ٦:١٥...بهتر از اين مي تونست باشه؟ بيشتر از اين مي تونستم لذت ببرم؟....


*** براش پاستيل خريدم،ميگه با محمد كه قدم مي زنيم هوس پاستيل مي كنيم.مي گم اما محمد كسي رو نداره كه براش پاستيل بخره...


really,answer this question

what is the craziest thing you have done lately?...l

چقد خوب تو بغلت جام ميكني...چقد خوب اتچ شدي ب روزام

مدل بودن با پسره رو دوس دارم...اينكه تو روزايه هم جريان داريم،تو لحظه هاي هم...اينكه اين مدلي باهام تا كالج مياد،بعدش خودش برميگرده تا مهراباد و دوس دارم،اينكه وقتاشو اكي ميكنه باهام بياد تا ازمايش خون بدم رو  دوس دارم،اينكه زنگ ميزنه ميخاد باهاش برم دكتر طب سوزنيش دوس دارم...اينكه قبل از بيرون رفتن با دوستاش مياد پيش من،اينكه هي ميخاد برنامه ي بيرون با دوستاش رو از لحاظ تايمي جوري اكي كنه كه منم پيشش باشم،دوس دارم... اين مدلي كه روزايه همو پر ميكنيمو دوس دارم

سال بعد یادم بیاد که چه هفته ی اول رمضون رویایی ای رو گذروندم :)

* می گم : قهریم؟ می گه : اره.می گم بقول خسرو شکیبایی تو خانه ی سبز حرف که می زنیم؟ می گه: چه ربطی داره؟ حرف می زنیم ، بیرونم می ریم باهم اما قهریم...هع، خرررر


** هِی پایلِت مرسی که معنی "تایم های کوچیک" باهم بودن رو می فهمی. مرسی که بلند می شی  میای قد ِ تا مترو کنارم بودن و به کلاسم رسیدن همراهیم می کنی... مرسی قدم زدن رو می فهمی، مرسی که "مغازه" کشف کردن رو می فهمی...مرسی که تا تجریش پیاده رفتن رو می فهمی...تو بازارچه قدم زدن رو می فهمی... مرسی که کوچه های قشنگ بلدی و منو می بری اونجاها قدم بزنیم... مرسی که لحظه ای که در ماشین رو باز کردم صدای رادیو روغن انگور پیچید تو تموم تنم...مرسی که اهنگایه من برات بورینگ نیس...مرسی که می شه بات سکوت کرد.می شه بات ساعت ها نان استاپ حرف زد...


*** بوی جنگل می ده...بوی چوب سوخته تو گرگ و میش جنگلایه نم خورده ی شمالی...بوی اسمون جنگل می ده...


**** روزه بودنه هی باعث می شه بگم یه کم بشینیم، که رمقمو می گیره....رفتیم نشستیم تو یه پارک که حالم جا بیاد...سرمو گذاشتم رو شونه ش، چشمامو بستم. "دنس می تو د اند او ورد" ِ عالیجناب کوهن هم پلی ِ...یه خانومه خیلی پیره شیکی اومده می گه: خوش بحالتون. بهترین روزاتونو دارید می گذرید. ماهم این روزا رو گذروندیم.بهترین روزایه عمرن...مطمئن هم باشید.قشنگتر از این لحظه ها وجود نداره...

بعد از رفتن این خانوم پیره، یه خانوم چادریه پیر از جلومون رد شده که خیلی محجبه بوده. چپ چپ نگا کردتمونه رفته. در گوشم می گه این یکی هم داره فحشمون می ده...


***** هع....اینکه من 12 شب زنگ بزنم به سمی و بگم بیام دنبالتون بریم شیرپسته بزنیم؟...اینکه بابای سمی اکی بده و برم دنبالشون..اینکه اهنگ با صدای بلند گوش کنیم نصفه شبی...اینکه لابه لای شیرپسته خوردنه، سمی بگه خیلی خوش بگذرونید الانو چون برسیم خونه باباهامون حسابی از خجالتمون در می یان، چون هنوز لود نشدن که چه حرکتی کردنو چه اجازه ای بهمون دادن : ))))....اینکه برگشتنی لاسیک پنچر کنیمو ساعت یک بشینیم به پنچری، اینکه وقتی می رسیم خونه بهم مسج بدیم اوضاع ما اوکیه، شما چی؟....

این یعنی یکی از بهتتتتتتتتترین شبایه زندگیه من...

راضيم ازت

بوي تو رو چرا ميدم لعنتي؟؟؟؟؟؟

من مست و تو ديوانه...

هع....یه لبخند کج گوشه ی لبم حتی

یادتونه یه پست گذاشتم اینجا ،گفتم هرکسی بیاد بگه دوست داره با چه اقایی تو زندگانیش دیت داشته باشه؟؟ حالا هر چقدر محال یا هرچقدر واقعی...یادتونه گفتم دوس دارم با یه خلبان دیت داشته باشم؟...شوما رو نیدونم، اما خودم یادمه که هیچ کس نیومد بگه دوس داره با چه اقاهه یی دیت داشته باشه...انی وی....

من این روزا با یه خلبان دیت دارم...

دخترا مي سييي

يه دخترهايي هستن اينجا،كه پا ميشن خيلي بيصدا و يواش برام چيزايه خوشگل خوشگل ميذارن تو  كامنتو مي رن...بعد من عاششششقشونم كه ميان اينا رو بام شر ميكنن...خب من اينكه يكي يه چيز خوب كشف مي كنه و مياد به من ميگه مي ميرم اينكارو من....منم کیف کردنامو باهاتون شِر می کنم...

می سی خاتون.دوستش می دارم اینو..البته نشد که دنلود کنم.پسره البومشو بم داد... :) :

http://s4.picofile.com/file/7734545157/roozbeh_nematollahi_Zakhm.mp3.html

و می سی ندا :

http://s1.picofile.com/file/7265976234/yakide_banoo_128.mp3.html



فقط بخاطر شوما تنبل نمی باشیم...:****

* "'گذشته " فیلم خوبی بود...اینکه یک جاهایی یادمان می اورد که "ببخشید" گندی که بالا اورده ایم را درست نمی کند، "ببخشید" نمی شود عصای موسی و معجزه نمی کند وهمه چیز به اولش برنمی گردد.،حالا کنار همه ی چیزهایی که این فیلم می خواست بگوید...ن زبان بیگانه ی فرانسوی که باعث می شد ما دورتر از فیلم بایستیم هم دوست داشتم... بگذارید بگویم "درباره ی الی" را من هنوز بیشتر دوست دارم اما "گذشته " ی اقای فرهادی یکی از ان مدل فیلم های بزرگ شده بود، به بلوغ رسیده بود...از ان فیلم هایی که من دوس دارم دوباره دیدنش را...


** اینکه 5 دقیقه قبل از رسیدنم پیش تو گوشواره م گم شد، باید می فهمیدم که امدنم پیش تو اشتباه است...اینکه برای دفعه ی بعد هم خواستم ببینمت و ماشین به هِن هِن افتاد باید می فهمیدم که امدنم پیش تو اشتباه است...نفهمیدم اما، نشانه ها را ندیدمو خودم را غرقت کردم


*** حواسم بود که ادم ها را وصل گفته های عباس معروفی نکنم، حواسم بود که عزیزم ها با قواعد به ادم ها چسبانده شوند، حواسم بود که " داشتن حس خوب " را با " دوستت دارم" اشتباه نگیرم...اما هیچ حواسم نبود که صدای " پالت" را گیر ندهم به "تو"...بعضی وقت ها هرچقدر هم که حواست باشد، باز از دستت در می رود


**** اینکه نشسته ام به زندگی شهدا را خواندن، مدیون این "جانان" هستم...تور خوبی راه انداخته برایم. رسیده ام به مصطفی چمران...یک جورهایی گیر کرده ام تویش. و فکر می کنم چرا پس هیچ چیزی توی مدرسه از اینها به ما نگفته اند؟ چرا من فقط نام چمران را به اندازه ی نام ببرید یکی از سوال های یک نمره ای چهار موردی تاریخ باید به یاد بیاورم؟... حق ِ این ادمها این نیست


***** می دانی شرط بسته م، عهد کرده ام با خودش.. بلند هم می گویم همه بشنوند، چه کار دارم که عهدم یک طرفه بوده؟که او "بلی" نگفته است...گفته ام "باید" تا تولدم یک اتفاق خوب بیفتد.."باید"


****** اینکه الان نشسته داره دونه دونه اسم فیلما رو میگه و برام می ریزه تا فردا برام بیاره یه لبخنده خوبی داره...اینکه دیشب کنسرت همایون بوده و لحظه هاشو باهام شِر کرده خوبه...اینکه...اینکه ؟...


******* یادتونه گفته بودم " دنت استاپ لوکینگ" و " دنت کِر" شدن جمله های بولد زندگانیم؟...امروز جایی هستم که می بینم یه کوچولو یادشون گرفتم، یه کوچولو حواسم بوده که جفتشون رو داشته باشم. حتی شاید یک جاهایی تناقض هم داشتن باهم..اما همون چیزی که باید باشه برای من جفتشه... و امروز؟ "believe yourself"  می باشه...من هیچ جا خودم رو باور نداشته م...

 

ايم س ُ تايِرد

هي فك ميكنمبيام بنويسم،بعد فكرتر ميكنم كه از اون نوشته هاي طولاني خواهد شد،بعدتر تنبليم مياد...بيخيالش مي شم

دارم جَز گوش ميدم و شادم...

امان از وقتايي كه لاك الي لاجوردي زدي و پاكشون ميكني...انگار دستات،پاهات رفته تو يه سطل گواش ابي...بس كه تا نري حمام اين ابي لاجوردي از جون پوستت نميره...

اما افسوس...نمیبینی که...:(((

بصورت احمقانه ای فک می کنم برمی گردی...همون حالت مسخره ای که دوباره می خوابی به امید اینکه دوباره ادامه ی خواب خوشت رو ببینی...

lets listen to music

این اهنگ مرگه منه....


http://s4.picofile.com/file/7832526876/Atr_To.mp3.html


اونجاش که می گه : امشب ببین که دست ِ من عطر تو رو کم میاره...اخ اخ اخ

هع...مرگ

مي شكنم بي تو و نيستي

به سراغم نمي ايي كه ببيني

بي تو مي ميرمو نيستي

تو كجايي،تو كجايي كه ببيني

دِ لامصببببب يه كلمه جواب منو بده،دارم خفه ميشم خب...

يه چيزي بگو،چرا حرف نميزني؟ ؟؟

چي اين وسط خرابه؟

كاش بلد باشي اشتي كردنو:(


امشب از دلتنگيت گريه م گرفته...برسد بدست دختر سه شنبه هام

يه روزايي بود هر روز پيش هم بوديم،يه روزايي شد از هر روز سهممون سه شنبه ها شد...به يه روزايي رسيديم كه ماه هاست همو نديديم...همون روزا وقتي به يه دورهمي و بيرون و فيلان دعوت ميشدم،با اينكه هر روز باهات بودم اما تو لحظه هاي اخر جمع رو "ميپيچوندم" و دوباره ميومدم پيش تو...فردا با دخترا ميخام برم چيتگر،سه شنبه س،دخترامم دوس دارم،اما دوس داشتم لحظه ي اخر بگي پري فردا رو بيا پيش خودم،كه باز من بيخيال همه ي دخترا بشمو از بين همه شون فقط با تو بودن رو انتخاب كنم...

دوس ندارم هي تو فيس بوك و اينستا بدون حرف همو لايك كنيمو بگذريم...بغض دارم ميكنه اينكار،بدون كامنت،بدون خاطره مشترك،بدون چشمك و هي خره فيلان چيزك و اينها...اين لايك كردنا و گذشتنها بدرد ادمايه غريبه ميخوره كه بلد نيستن باهم حرف بزنن،كه دايرة المعارف مشترك ندارن.من و تو كه سر هرچيزي بايد ساعت ها حرف ميزديم...لايك واسه ما دهن كجيه،خوب ميدونم ...مسخره س داري مي شي دوست فيس بوكيم  :/  :/ :/

پروسه ي دلتنگ شدنِ من...

پروسه "دلتنگ شدن" براي من چپه است...من وقت هايي كه كنار ادمم هستم دلتنگشم،وقتي مي بينمش،وقتي دستش را گرفته م،وقتي به چشم هايش نگاه مي كنم،بويش را مي شنوم،دلتنگش مي شوم...وقتي مي گويد خداحافظ و در ماشين را مي بندد و مي رود،همان ثانيه ي اول دور شدنش براي من اوج دلتنگي است...مي ميرم اصن...غصه م مي شود اصن...روزها كه مي گذرد،جاي اينكه دلتنگتر شوم بيخيالتر مي شوم ديدن ادمم را...به جاي اينكه بعد از يك هفته ميس يو،ميس يو راه بيندازم،همان دو ،سه روز اول غر ميزنم از دلتنگيش،به يك هفته كه مي رسد نديدنش،انگار كن كه عادي ترين امر دنياس...

تازه شم تحويليايه دوشنبه مو هم اضافه ش كنيد

خب من چيكا مي كنم كه انقد بيزي هستم؟كه هنو اين كتابه كه در مورد ملكه ثريا-س هنو به صد صفحه هم نرسوندم؟ كه هنو پرسپكتيوايه اتاق مدير-م مونده؟ كه هنو در مورد سوپر برندي كه انتخاب كردم هنو نتونستم كامل سرچ كنم؟ كه وخ نكنم برم از اون گوشواره هايي كه ميناهه برا تولدم خريده بود و يكيشو گم كردم،برم يه جفت ديگه بخرم بس كه عاشقشونم...برم اين فيلم اقاي فرهادي رو ببينم،فيلم اقاي مهرجويي رو...اصن برم پسره رو ببينم...يا اين اهنگه كه ندا لينك دنلودشو برام گذاشته،دنلود كنم گوش بدم...واقعني دارم چيكا مي كنم اين روزا؟؟؟

سلف كانفيدنس داشته باش،يه ذره...لدفن

بعد از اين به جاي سوال "چرا من؟"، از خودم بايد بپرسم "چرا من نه؟"...

سمی من خوشالم که معماری منو بیشتر بهت چسبوند...که منو ربط داد بهت...

یه روز صب که بیدار شدید بعد دو دل بودید که ایا برم سرکلاس یا برم خونه ی سمی اینا؟... دفنتلی برید خونه ی سمی اینا...به قرعان مجید ایه ایه

من.سمی.مرضی.هانی... خونه که جایه فرشا با شیت ایه 100*70 فرش شده.... ماژیکا و مدادرنگیا و خط کشا و راپیدا و اشغال پاک کنا و گچایه ولویه توی خونه...اهنگایی که هر چند ساعت یه بار از گوشی یکی پلی می شه...کشیدن و پاک کردن و طرح زدن و سیگار کشیدن... ابرو برداشتنا اون وسطا...بند انداختنا ایضن...ناهار درست کردن ِ هانی...تا مرگ سوسیس سیب زمینی خوردن...تا مرگ چایی خوردن...تا مرگ حرف زدن، عکس دیدن، خندیدن، طرح زدن، راندو کردن...

من كه مي گويم حتمن،حالا شوما بگو شايد...

كاش كتاب تاريخ معاصر اين بچه سوم دبيرستاني ها جمع مي شد،اين سخنراني هاي اقا كاوه را مي دادند بچه ها بخوانند،عكس هاش را مي ديدند،شايد تاريخ ِ معاصر اين مملكت بيشتر توي ذهن شان مي ماند...شايد چيزهايه بيشتري ياد مي گرفتند

از كتاب خوندنهام...

ديگر نمي گذاشتم ان جا از شهادت حرف بزند.يعني فكر مي كردم وقتي من توانسته ام اين قدر از نزديك بشناسمش و بدانم كي هست و به چه درجه ايي رسيده،ديگر حق ندارد مرا تنها بگذارد برود.بعد هم خودش هم فهميده بود كه حق ندارد اين حرف ها را بزند.جراتش را هم نداشت. پيش خودم فكر مي كردم ان همه دعا و نمازي كه من خوانده ام و ان همه قسمي كه به تمام مقدسات داده ام نمي گذارند ابراهيم از دستم برود.منتها اين را نفهميده بودم يا نمي خواستم بفهمم ك ممكن ست دعاي او سبقت بگيرد از دعاي من و او برنده شود.مي دانم كه توي حرف هام تناقض مي بينيد.كه چرا اول گفتم مي دانستم مي رود و حالا مي گويم مي دانستم نمي رود.جواب خيلي ساده و راحت است .نمي خواستم برود.چون من در اوج تمام ان سختي ها و محروميت ها و ترس ها و حتي نااميدي ها خودم را خوشبخت ترين زن دنيا مي دانستم.اين زن در كنار اين مرد، وقتي مردش دارد حرف هاي اخر را بش مي زند،بايد بگويد "تو شهيد نمي شوي"

بايد بگويد" چون تو پدر مني،مادر مني،همه كس مني."

بايد بگويد" خدا چطور دلش مي ايد تو را از من بگيرد؟"


               به مجنون گفتم زنده بمان - كتاب سوم،همت -


*از كيسه ي جانانم...


**همين طور دارم مي خونمشو اشك مي ريزم

فك نكنم بدونه..كه پشت هر عزيزم بخشي از منه...نمي دونه

هر بار كه بش مي گم عزيزم،عزيز ِ من...با خودم مي گم يعني مي دونه هر دفه چقد با خودم كلنجار مي رم برا گفتنش؟يني مي دونه چقد ادمها سخت مي شن عزيزم؟...مي دونه كه عزيزم يه كلمه صرف نيس؟قسمتي از بودنه منه حتي...فكر مي كنم انقد عزيزم هامو قورت مي دم ،روزايي كه كسي هست كه عزيزمه انقد خساست مي كنم تو گفتنش ،انقد ديره و زوده مي كنم واسه استفاده كردنش،كه همه ي عزيزم هام واسه خودم مي مونن...

از كتاب خوندنهام...

اين طور نبود كه بتواني كتاب هاي شريعتي را بخري،كتاب هاي شريعتي را يارو دست نويس مي كرد و مي برد يك جايي قايم مي كرد تو مي رفتي يواشكي برمي داشتي، اين طوري بود.تشكيلاتي بود اين داستان ها مثل الان نبود،الان هم داريم دوباره اين مسئله را پيدا مي كنيم.يعني همين الان هم نسبت به سال هاي اول انقلاب هم داريم اين مسئله را پيدا مي كنيم. يعني الان يك نسلي داريم كه مثلن من مي روم دانشگاه هنر درس مي دهم خوب؟ در ان كوچه اي كه دانشگاه هنر هست.من انجا ده تا عكس گرفتم، همان جا است كه سر چهارراه كالج است ديگر، يك عالمه عكس جنازه و جسد و خون دارم.من هر دفعه از انجا رد مي شوم خوب تجربه ام بوده،زندگي ام بوده، يادت مي ايد؟ اينجا يارو مرده بود،برديش كشانديش انجا،يادت مي ايد؟ سر يارو باتوم برقي خورده بود داشت بالا مي اورد. بعد مي روم دانشگاه هيچ كدام از بچه ها نمي دانند،راجع به اين چيزها نمي دانند،اين خياباني كه دارند مي روند ان جا يك نفر ادم كشته شده بودها، مي ايم عكسش را بهشان نشان مي دهم.بچه ها! اين درست دم در دانشگاه هنر است كه يارو افتاد مرد.بنابراين هردفعه كه از اين در مي ايي داخل بدان يك نفر اينجا مرده بود،تير خورده بود.اين جدايي و شكاف نسل در ايران هميشه بوده براي من...


                                           كاوه گلستان - عكس ها و يك گفت و گو


* از كيسه ي جانانم

مرسي تنديس...هيچ چيز گوياتر از همين شعر وصف حال من نبود...مرسي.:*

امدنت را

به فال نيك نمي گيرم!


پيش تر

بارها

اعتقادم را به تمام فال ها باخته ام


بايد سال هااااا...بماني

تا تازه باور كنم امده بودنت را!

مهديه لطيفي

*جانان...**ميناهه

* هوممممم...دختره قده دو ديقه بعد از كلاس اومده پيشم.قشنگترين گوشواره هاي دنيا رو داده دستم،با كلي جينگيل پينگيل و يه قلب قرمز شيشه اي...قلبه انگار همون چيزيه كه هميشه يروزام دنبالش بودم،گذاشتمش تو زيپ كيف پولم كه پيشم باشه هرروز...وقتايي كه غصه م شد،وقتايي كه ترديد داشتم،وقتايي كه به پسره شَكَّم شد قلبه رو بگيرم تو دستم اروم شم...شيفته پسره تا فردا صبه.تا ظهرم برج مراقبت كار داره،هي منتظرم برسه خونه عكس گوشواره هاي دلبريمو براش سند كنم...بعد عزيزم،دختر گلبهي،بنفشم،خرجونم مي سي...واسه گوشواره ها و قلبه نه،واسه اينكه اومدي بيرون و دوستم شدي مي سي...واسه اينكه انقد لبخند مياري رو لبم مي سي


**يني تو هفته نيم ساعت وخ پيدا نميكنه زنگ بزنه بم بگه خره پا شو بيا ببينمت؟ دختره حتمن نيدونه كه حاظرم واسه نيم ساعت پيشش بودن اين وره شهر رو به اون ورش بدوزمو خودمو برسونم پيشش...ميدونه هم لابد،يادش نياره بهتره...ادما رو،رابطه ها رو نميشه با چنگ و دندون نگه داش،يني تا يه جايي مي شه از يه جايي به بعد چنگ و دندون ادم درد ميگيره ...

هع...

باور نكن اين روزا رو

باور نكن اين روزا رو

باور نكن اين روزا رو

باور نكن اين روزا رو

باور نكن اين روزا رو

باور نكن اين روزا رو

باور نكن اين روزا رو

باور نكن اين روزا رو