امشب سریع می روم توی رختخواب تا زودتر مرور کنم امروزه دوست داشتنیم را...

 

چیزی  از لذت عظیم کم داشت امروزمان؟

ان جاده ی پر پیچ خم کن،شیشه های پایین و سیگارهای روشن ِ  بیرون امده از شیشه، خنده هایه بلند، ضربه هایه باران،...وای باران باران...صدای شرشر اب خشمگین و کوبنده ی رودخانه،لواشک هایه ترش و البالوهای ملس، چای های داغ و صدای ترک خوردن نبات ها...صدای بلند سیاوش...بویه قلیون دو سیب پر شده در هوا... گاز گرفتن لب هایه من که نریزد اشک من از دیدن شادی لیلی قصه هایم...از کنار "او"یش بودن...

تنها ماندنم با تو، با کسی که عهد بسته ام که "دوتایی" تنها باشیم در روزگار تنهاییمان...قدم زدن هایه اخره روشنی روز،در امتداد خیابان رفتن و به جان کشیدن بویه خاک نم خورده،اب هویج، بستنی داره بهاری...شب کردن روزگار و بوسه ی خداحافظی که یعنی "دوستت می دارم"

DO I always pick the wrong man؟!!!!!!!!!

مهم نیس که من ادمه فیس*بوک-بازی نیستم.مهم اینه که همه ی  دوستات اونجا خونه دارن و مهم تر اینه که همه ی ادمهایه دنیا اونجا برا خودشون یه خونه دارنو از سرماخوردگی دیشبون و سخت بیدار شدن صبحشون  می نویسنو از کوچکترین لبخندشون عکس می گیرن و به همه ی دنیا نشون می دن...

دوسته رو نشوندم جلوم.گفتم گوش کن.باید این حرفا رو بلند بلند تکرار می کردم.باید بلند بلند تکرار می کردمو یکی شاهد این حرفام می بود. باید می گفتم تا یاده خودم بیاد که بخودم قول دادم که ادمه شروع کننده ی رابطه  دیگه من نخواهم بود.باید می گفتم تا دوباره سرم رو کنم تو زندگیه خودم،سرمو کنم تو سریاله خودم تا دوباره پتو رو بکشم تا زیر صورت احساساتمو یادم بیاد چه همه "بی کسی" بودن رو خواسته م، بی "اقاهه-دار" بودن رو خواستم...حرفام تموم شده.می گه کیو می گی؟اقای "الف"؟می دونی تو فیس*بوک زده این ئه ریلیشن؟...

لبخند،تموم شد ...

همین طور که نشسته بودم داشتم چایی می خوردم،همین طور که ترجیح داده بودم نرم سر کلاس و بشینم روبه رویه اقاهه و نگاش کنم.داشتم فکر می کردم چرا باید همیشه ی زندگیه من ،همیشه ی رابطه ی من این شکلی باشه؟داره همه چیز تکرار می شه؟ دوباره همون اتفاقها؟دوباره همون شکل پیش رفتنها؟...

یادم اومد "کری" یه جا گفته بود چرا همیشه ته رابطه های من این شکلی تموم می شه؟چرا همه ی دوست پسرها این جوری باهام رفتار می کنن؟ چرا همه شون یه شکل می یان تو زندگیم، یه شکل از زندگیم می رن بیرون؟چرا بیشتر رفتارهاشون شبیه همه؟...چرا؟چون برای اینه که من همیشه ادمهایه یک شکلی رو انتخاب می کنم؟چون برایه اینه که من همیشه ادمهایه اشتباهی رو انتخاب می کنم؟...

بعد همین طور که اقاهه رو نگاش کرده بودم،همین طور که چاییه تموم شده بود مسج داده بودم به دوسته که از سر کلاس بیاد پایین و بلند بلند حرفامو بش گفته بودم...مطمئن بودم که کاری نمی کنم.که لبخند نخواهم زد و نخواهم رفت جلو و نخواهم گفت هی،من پرستو ام...مطمئن بودم یک جا این لوپ باید تموم شه،یه جا باید ادمهایه این شکلیه زندگیه من،رابطه هایه این شکلی زندگیه من،اتفاقهایه این شکلیه زندگیه من تموم شن...

می سی "کری"...

خوردنیهایه به اوج رسون...

اقا یه چیزه خوشمزه برا من لذتش مثه ار**ضا شدنه .همین قدر نفس گیر همین قدر اوممم-دار...بعد یه لیوان مخلوط اب زرشک و اب البالویه خنک با نمک همترازه همون س*ک**س ار**گا*سم-داره...

 

***من چقد دیه باید ستاره بذارم این وسط تا فی*تر نشم؟پوففف

اوهوم...

عرضم به حضورتون ما الان گیر کردیم تو انتخاب...الان یه میزه پره از فیلم داریم و نمی دانیم کدام را برای دیدن انتخاب کنیم.یعنی هی می یایم فیلما رو بالا پایین می کنیم.بس که هوس انگیزن این فیلما.یکیش جولیا رابرترز داره.بعد اون یکیش ریچارد گری و جنیفر لوپز و بعدترتر ال پاچینو و کینو ریو...هی کاوراشون رو نگا می کنیم.هی وقت می ذاریم واسه انتخاب یکیشون.بعد یکیشونو انتخاب می کنیم اما   دوباره می ریم می شینیم سریال خودمون رو می بینیم...بعله

...

می گه از چی تو زندگیت صد در صد راضی ای؟می گم از اسمم...

از سریال دیدنهام...

                                                                                                                     

یه جا تو سریال مفروضه هست می گه اگه دخترا دوست پسر زیاد داشته باشن می شن جن**ده اما پسرا اگه دوست دختراشون زیاد باشه می شن گود-کیسر.بعد می گه چرا پسرا هیچ وقت جن**ده نمی شن؟

 

از کتاب خوندنهام...

یرترود پرسید شربت می خورد، وجوئل گفت بله.

باهم به اشپزخانه ی بزرگ او رفتند.چیز عجیب و غریب ِ ان خانه این بود که با وجود اینکه خانه ی بزرگی نبود دو تا اشپزخانه داشت.ولی خب،یرترود این طوری دوست داشت.همانطور که شبها  نیز در تختهای متفاوتی می خوابید.او یک اشپزخانه داشت برای مواقعی که خودش تنها بود و یک اشپزخانه ی بزرگ برای مواقعی که مهمان داشت.

                            پسری که روی تختی پر از برف خوابید/هنینگ مانکل

و تمام...

دکتر تو کتاب حج می گه:اولش که کعبه رو می بینی شاید بگی همینه؟این همون چیزی که خدایه من خونه خودش کرده؟یک مشت سنگ که نامظمم چیده شده ن رو هم و شده یه مکعب با یه پارچه ی سرتاسرسیاه روش ؟یه مکعب سیاه که یه عده ادم دارن دورش می چرخن؟نه عظمتی تو معماری،نه معبدی بالایه بلندی،نه زیارتگاهی،هیچی؟..دکتر می گه حتی تو ذوقت هم می خوره...

تازه نفسیم،مشتاق،شروع می کنیم به طواف.. از حجرالاسود شروع می شه طوافم.دست راستم رو می گیرم بالا همراه با همه ی ادمهایی که دست راستشون بالاست و فریاد می کنن الله اکبر. بیعت می کنم با خدا.دکتر می گه تو قدیم مردم وقتی می خواستن با قبیله ای بیعت کنن دست راست همدیگر رو می فشردن و بیعت می کردن.با این کار همه ی بیعت های قبلی،در قید بودن قبیله های دیگه،ادم هایه دیگه رو رها می کردن و فقط با ادم جدید هم پیمان می شدن...حجرالاسود دست راست خداست.با همه ی وجودم الله اکبر رو فریاد می کنم و با کینگ این قبیله هم پیمان می شم.7دور.7دور پیمانم رو یاداوری می کنم و هر دور مستحکم تر.دکتر می گه عبادت کعبه زیارت کعبه نیست.توجه به جلوست.به مردم..واو که چه خدایی.که حتی تو بهترین نوع عبادت هم توجه به خودش رو نمی خواد...به چپ نگاه نکن.به راست هم،جلو و عقب.به من هم حتی نگاه نکن..به جلو،به مردم نگاه کن و حرکت.حج یکجا نشستن نیست.پوسیدن نیست.انزوا نیست،تصوف نیست.عرفان تک نفره نیست.حج حرکته و با اجتماع بودن.با مردم رفتن...

سختمه طواف.تویه همه ی این 20سال زندگیم بم گفتن از مردها فاصله داشته باش و حالا اینجا،جایی که می خوام خالصانه ترین عبادتم رو داشته باشم،کمترین فاصله رو با مردها دارم.خودم رو سخت جمع کردم.دستام رو اوردم بالا و مثل یه دیوار گرفتم جلوم.حال عجیبی دارم.همه ی سعیم رو می کنم که نکنه تماسی با مردهایه حوله پیچ نیمه لختی که دور من هستند داشته باشم.کم مونده اشکم بریزه. تویه ذهنم فکر می کنم ینی این مردها بدون هیچ منظوری به من تنه می زنن و می گذرن؟یه لحظه حتی حس می کنم دست کسی روی پشتمه داد می زنم مامان.اما کسی نیست.هرکسی تو حال و هوایه خودشه.هرکسی برا خودش داره زمزمه می کنه.هرکس به زبون خودش داره کینگ رو می خونه...

طواف تموم شده.باید سعی کنیم.عبادت تموم شد.نوبت به سعی صفا و مرده.و وای که اشتباه کردم.عبادت تموم نیست."سعی کردن"هم تو دینه من بخشی از عبادته...

قدم هام رو شروع می کنم.انگار صدایه نوشته های دکتر تو گوشم زمزمه می شن:ببین خدا تو رو دعوت می کنه تو حجش،تو بهترین نوع عبادتش از چه کسی پیروی کنی؟عمل چه کسی رو نشانه دونسته و خواسته طی قرنها ادم هایه هم دینش اون رو بازافرینی کنن؟هاجر.یک کنیز سیاه .در قبیله ی عرب کسی که پایین ترین مقام را دارد.یک زن.و در بین زنها نیز باز پایینترین رتبه.یک زن کنیز.و در بین کنیزها منفورترین رنگ.یک زن کنیز سیاه...زنی که ارزشش انقدر تویه جامعه پایینه که زن ابراهیم خودش اون رو به همسری شوهرش انتخاب می کنه.چون هیچ هراسی از هوو شدن این زن نداره و مطمئنه که همسرش بعد از داشتن فرزندی از او،او را رها خواهد کرد.

هفت مرتبه صفا و مروه می روی...هفت مرتبه به تبعیت از هاجر که این مسافت رو برای مادیترین خواسته ی زندگیش پیموده،تهیه ی اب برای فرزندش.یک حرکت مادی بین اعمال عبادی؟دین خواسته های معنوی است یا مادی انسان؟ ایده الیسم است یا ماتریالیسم؟ بزرگترین سوال ادیان در طول تاریخ.دکتر می گوید اسلام جمع تناقض هاست.قبلش طواف.توکل کن.چرخیدن عاشقانه دور خانه ی خداوندت و حالا؟حرکت نمادین دیگر.دنبال لب بودن برای فرزند هاجر.که می گوید هی بنده ی من فقط ننشین و عبادت مرا نکن.توکلت را کردی؟خواسته ای داری.بلند شو،حرکت کن و تلاش برای خواسته های مادیت...

ساعت 5صبح است.نماز صبح را دور تا دور کعبه قامت بسته ایم.

خسته ایم.اخرین اعمالمان،طواف نساء.این طواف را کن تا همسرت بر تو حلال باشد.تا دیگر فرق باشذ بین مرد و زن...تا بتوانی خودت را برای او زینت کنی...

پاهایم فدرت ندارد.با هاجر 3کیلومتر راه بین دو کوه دویده ام.خسته ام..دور اول را می چرخم.هنوز هم سخت حواسم هست تنم با کسی برخورد نکند.سخت است،دور دوم،دور سوم،دور...پاهایم هیچ حسی ندارند.خودم را رها کرده ام.شده ام همان پروانه ای که دکتر می گوید.عاشقانه می چرخم،می چرخم،می چرخم و هیچ هراسی از اتش گرفتن ندارم..خودی هم وجود ندارد.خودم را مردم می برند،مردم...پاهایم روی زمین نیست،هست اما نیست....

اسمان رفته رفته روشن می شود.دور ششم،هوا کاملن تغییر رنگ داده.خبری از تیرگی نیست،دور هفتم...

پشت جایه پای ابراهیم،این پیر عصیانگر تاریخ به تعبیر دکتر نماز می خوانم..جای پایه کسی که از اتش سالم به در امد و فرزندش را برای خدایش قربانی کرد.که فرزندش نه فرزند که تنها دلخوشی و سرمایه ی یک پیر صد ساله بودو هیچ هراس نداشت برای عشقش ان را از دست دهد.دکتر می گوید اسماعیل تو کیست؟خانه ت؟شغلت؟غرورتت؟ثروتت؟منیتت؟..چه؟اسماعیلت را قربانی کن

از خستگی می نشینم روی زمین.یه دسته کبوتر بالای کعبه می چرخند.صدایشان عجیب همه ی انجا را به خود گرفته.توی دلم می گویم کبوترها هم طواف می کنند

الان اینجام.تهران.دکتر می گه حج یعنی حرکت و حاج یعنی حرکت کننده.یعنی برخیز و قدم بردار.دکتر می گه حج پر از نماده.اگه دقت کردی ،فهمیدی معنی هر کدوم از نشانه ها هر کدوم از اعمال رو که مسیرت رو درست اومدی اما اگه اومدی اینجا یه سری اعمال بی معنی و مسخره ی به تعبیر خودت رو انجام دادی،اخر سر هم چمدونت رو هم پر کردی رفتی که از مکه از حجت چیزی برات نمی مونه جز یک لقب حاج فیلانی...

 

قول داده بودم ازش بنویسم براتون.وحالا که کلمه هام پیدا شدن پس...می نویسم

وسط شوخی ها،وسط خنده ها می گوید راستی سفرت چطور بود؟ از سفرت بگو...لبهایم هنوز حالت لبخند دار دارد می گویم از سفرم بگم؟ جدی؟می گوید اره،جدی.می گویم تو هم جدی گوش می دهی؟بو یک لحظه چهره ی هر سه تاییشان تغییر می کند.اثری از جفتک پرانی های چند دقیقه ی قبل روی صورتشان نیست.می گوید اره گوش می دهیم.بگو.

شروع می کنم که:

سفری نبود که خودم انتخاب کرده باشم رفتنش را.خانواده خواستند بروند،بدون اطلاع اسم من را هم نوشته بودند.اگه قرار بود برنامه ی سفر بچینم،مکه اخرین جایی بود که به ذهنم می رسید برای رفتن.الان؟فکر می کنم هرکسی که دینش را اسلام می داند،خودش را مسلمون-اسمن حتی- لازمه بدونه که این همه مدت به کدوم طرف نماز می خونده،ببینه جایی که همه ی عمرش قبله ش بوده،خداش رو که می خواسته صدا بزنه به اون جهت رو می کرده کجاست؟...که نه تنها مکه رفتن یکی از برنامه های سفریش باشه بلکه اولین جایی باید باشه که می ره وببینه..

روزایه اول تو مدینه حس جولیا رابرتز رو داشتم تو فیلم eat pray love.همون جایی که زندگیش رو ول می کنه می ره هند تا مراسم عبادی اونا رو انجام بده.روزایه اولش یه جورایه مسخره ای انگار هیچ ربطی به اون محیط نداره.سختشه ساعت 5صبح بیدار شه.کتاب دعا رو تو مراسم برعکس می گیره.وسط دعاهایه دست جمعی چرتش می گیره.حواسش به پروندن مگس ها و خاروندن جای نیش پشه هاست تا...تا می رسه به جایی که یاد می گیره دعا کردن رو.یاد می گیره که یه جا بشینه،همه ی حس های بد رو از خودش دور کنه.انرژی بده و منتظر باشه تا انرژی بگیره...

روزایه اول کلافه بودم.حس می کردم که چی خب صبح پا شی این همه راه رو از هتل بیای تا مسجدالنبی که رو سنگفرش حیاطش نماز صبح رو جماعت بخونی؟...روزها که می گذشت یاد گرفتم دعا کردن رو.حرف زدن رو.انگار کن زندگانیت رو تو یه پاز نگه داشتی و برای 12 روز اومدی جایی که حس می کنی انرژی خاصی داره.یادت می ده که خودت رو با چیزی به اسم دعا تخلیه کنی.اشک بریزی....که دنبال بدبختیایه زندگیت،دنبال خوشبختیاش حتی، دنبال روزمره ی زندگیت،ئنبال هیچ کوفتی نباشی.فقط بپرستی...

ساعت2:30شبه...رسیدیم مکه.بیرون مسجدالحرامیم.یه اشتیاق وحشتناکی واسه دیدن کعبه داریم.شاید هم اسمش بیشتر از اشتیاق کنجکاویه..یه باده خنکیداره می وزه و می پیچه لابهلای لباس های سفیدمون.لباس هایه احراممون...لیدرمون گفته سراتونو بندازین پایین تا وقتی نگفتم کسی بالا رو نگاه نکنه.شروع می کنیم به حرکت. مسجدالحرام،کعبه،پایین تر از سطح زمینه.تویه گودی،فرو رفتگی.باید سراشیبی رو بری  پایین.دکتر شریعتی می گه،اولین درس.کعبه رو بلندی بنا نشده. اولین قدم برای پرستش خدات  از بلندی به پایین امدونه. بلندی غرورت  رو بگذار کنار،فروتن شو،خاشع باش برای پرستشش.خدا همین جاست.هم سطح تو و حتی پایینتر...

وارد مسجدالحرام شدیم.صدای لیدر کاروان می یاد:همین جا بایستید.و سجده کنید...تو اون لحظه انگار همه ی حرفهایی که اماده کردی تا به کینگ-ت بگی رو یادت می یاد.صدای همه ی کسایی که التماس دعا کردن تو گوشت شنیده می شه،هنو حرفات تموم نشده،که می شنوی:اروم سراتون رو بیارید بالا...سرت رو می یاری بالا و عظمت اون مکعب سیاه تمام وجودت رو می گیره.عظمت خونه ی کسی که تمام این مدت پرستیدیش،به سمتش نماز خوندی ...شنیده بودم لحظه ای که برای اولین بار خونه ی خدا رو می بینی هرچی از خدا بخوای مستجاب می شه.وقتی واسه اولین بار چشمم خورد به کعبه لال شدم.یک چیزی توم نهیب می زنه که هی دعا کن.اما من مبهوت بودمو هیچ کلمه ای به ذهنم نمی رسید برای گفتن.اشک می ریزم.انگار کن مدتها از فاصله ی دور با کسی حرف می زدی و الان جلویه جلویه چشماته.انگار کن یه دلتنگی،یه دیدار بعد از سالها...

ادامه داره...

از هرچی گرماست درسته که بدم می یاد اما بستنی رو نمیشه تو زندگانی نادیده گرفت...

خب فصل بستنی سنتی پر از خامه و فالوده شیرازی با قطره های ترش لیمو از را رسید...چه خشنودم

گوش نکردم اما...تاب تنهایی گوش کردنش رو نداشتم.باید کسی بود سیگار روشن می کرد میداد دستم...

امروزم باید پر می شد از صدای نامجو...باید می شنیدم که می گفت

ای ساروان ای کاروان لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من جانو دله مرا می بری

باید می شنیدم

من از دل کناری نجستم نجستم

تو هم هیچ هیچ یارم نبودی

خراج ملک ری پرداخت می کردم به زلفانت

...

خودم باش زمزمه می کردم

زلف و بر باد مده تا ندهی بر بادم

و جلویه خودم رو می گرفتم تا اشک نریزم با

بیا بیا که نگارت شوم بیا...

چه همه با قبلنام فرق کردم...پرستویه دیروز پا می شد می رفت.چه کار داشت که درد امانش را می برد

تو سایت دانشگام.دلم درد می کنه.از همون دردهایی که هر ماه بابتش شصتادتا قرص هم که می ندازم باز دردش نمی ره خونشون.هی فکر می کنم بلند شم برم خونه.که کلاس زبانه رو نرم.ساندویچ کتلت نصفه هه رو که صبی خودم با کاهوی فراوون برا خودم درست کردم بودم رو تا تهش می خورم.هی فکر می کنم نرم کلاس زبان.کامنتا رو جواب می دم.دل درده بیشتر می شه.از خودم می پرسم برم کلاس زبان یا برم خونه؟اخرین بروفن که تو کیفم دارمو با یه قورت اب می دم بالا.دل درده دست برنمی داره. یه چند تا پیج باز می کنم.تو نوشته ها دارم غرق می شم.خوندنش که تموم می شه دلم می گه خب چی کار می کنی میری کلاس یا می ری خونه؟بعد دل دردم یادم می یاد می خوام بگم می خوام برم خونه.همون موقع دستامو با لاکایه ابی زنگاری روی کیبورد می بینم.بعد یادم می یاد با بدبختی خواب موندن و دیر رسیدن برا کلاس خط چشم کشیدم.بس که می دونم اون اقا استاد خره که هیچ ترمه کوفتی استادم نشده و وقتی از کنار هم رد می شیم هی الکی به هم لبخند می زنیم هم تو همون کلاس زبان کوفتیه.ینی برم؟...دلم یه تیر می کشه.بعد دارم تصمیم می گیرم که بخاطر اون اقایه استاد خر برم.بعدترتر یادم می یاد دیگه ادمه بخاطر ه کسی نیستم.که انگاری مرده پرستویی که روزها و هفته ها می رفت می شست تویه کافه پشت یه میز که شاید "او"یش بیاید و ببینتش...که...

تصمیمو می گیرم.خسته تر از این حرفام.خسته تر از توجه کردن به لاکایه ابی زنگاری ولبخندایه اتفاقی.خسته تر از ...می رم خونه

اخ جون اخ جون الان کلی اپیزوده ندیده دارم و کلی بیشتر روز این سریاله دیدنش طول می کشه...

خب من خنگ نیستم.البته امیدوارم...اینجوری بود که این سریالم-س*ک***س اند سیتی- تو ۶تا فولدره که هرکدوم یک سیزن رو تشکیل می دن.بعد هر سیزن خودش فولدربندیه.بعدتر خب من فکر می کردم هر فولدر یک اپیزوده.بعدترتر دونه دونه نگا می کردم.می دیدم یه جاهایی رو نمی فهمم و وایییی کی این اتفاق افتاد؟این که تو اپیزود قبل موهاش کوتا بود کی بلند شد؟این که با اون بود تا قسمت قبل و خیلی خوب و خوشحال هی باهم می رفتن تو رختخواب پ چرا الان می گه دوست پسر سابقم؟ ای وای چرا به این قسمتش مثلن اشاره ای نشده بود و اینا.اما انقدر جریانش بحثه مسایله واقعنیه.انقدر هی از مسایلی که تو سره منه حرف می زنه که من هی لذت می بردم و سعی می کردم به اون جاهایی که متوجه نشدم توجه نکنم.بعد دیدم هاهاها خاک بر سره زرافه ی خنگم هر فولدر ۳ تا اپیزوده.ینی از ۱۵ تا اپیزود تو هر سیزن چیزی حدوده ۵ تا اپیزود رو می دیدم تا حالا.الان سیزن چندم؟سیزن ۴.چند شبه شروع کردم به دیدن؟۲شب.متوجه نشدم چرا انقدر دارم زود پیش می رم؟چرا.اما جواب نداشتم براش...خب الان مدیونید اگه بم بخندید و خنگ صدام کنید ها....اینجاس که می گن پیش می یاد خوب.لبخند از همون لبخند خنگولیا که همه ی دندونایه ارتودنسی شده ی ادم معلومه توش

تنها جایی که یادم می ندازه که من کی ام؟...که زنده ام.که دانشجو ام...که خودمم...پرستو

اگه خیابون انقلاب تا چهاراه ولیعصر نبود.بدرستی که دنیا چیزی کم داشت ...

به سن نیس که..به مردونگی ست.به اون بخارایه امنیتیه که از اطرافش ساطع می شه...

این پسرداییه خره خر خر...و حتمن یکی از ادم هایی خواهد بود که در  زندگانیه اینده م اسمش در لیست ادمهایه  معاشرت کننده م خواهد بود ...بس که مهربانی با من را بلد است.بس که وقتی پیش او هستم می توانم پرستویه کوچکی باشم.بس که می داند چطور خوشحالم کند...بس که خر است

بس که از ان پسرها است که بی حرف بی توضیح  ادم را لبخند دار می کنند...که برایم یک پیتزایه بزرگ ضخیم پر از پنیر می گیرد .از هیکلم تعریف می کند. نه مثله این پسرایه احمق که بعد از اینکه شروع به ناله کردن از هیکلت که می کنی هی می گویند وای  تو که عالی هستی.خیلی هم متناسبی..قبل از همه ی تو.می داند چه بگوید. می گوید که حیف من بود اگه ان پسره ی کره خر مرا از انه خودش می کرد.قول می دهد اخر هفته ببرتم خارج از شهر.دخترکی که دوستش دارد را نشانم می دهد.برایه سلیقه ی خوبش دست و جیغ راه می اندازم... می گوید حدس می زدم که دلت کلاه قرمزی بخواهد.هم کلاه قرمزی ۹۰ هم۹۱ را برایت دانلود کرده م...

من؟بوخودا نگفته بودم که چه همه دلم کلاه قرمزی می خواسته....

این پست باید می شد مسج و برایه همه تان سندش می کردم

واوووو سریال س*ک**س اند سیتی فوق العاده است...

خب مردم این نوشته ات را

کلاه قرمزی: معذرت از ته دل

مجری: چرا نمی ری خونه ؟؟

کلاه قرمزی: آخه دلم تنگ میشه ...

مجری:تنهایی؟

کلاه قرمزی : آهیــن !

مجری: منم تنهام.همه فکر می کنن فامیل من شهرستانن،یعنی خودم این جوری گفتم؛ولی من هیچکی و ندارم،عین تو ..

کلاه قرمزی: کــاشکــی من دایناسـورت بودم ...

نوشته ی کامل ویو...

خخخخخخخخخ

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می د‌هی؟
می‌شود وقتی می‌نویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز !

از دلتنگیت می‌میرم
...

                عباس معروفی

میگذره این روزا از ما.ما هم از گلایه هامون....

شاید یه لحظه س،یه لحظه ای که هفته هاست تو دلت غرغر کردی و به رو خودت نیوردی...هی مرثیه کردی تو دلت وای ارزوهام، وای چرا من اینجام، وای چیزایی که می خواستم،وای چیزایی که می خوام...

به روت نیوردی اما.همیشه ی روزها سعی کردی که دخترک شیکان بودی، لبخند زدی،کفشاتو واکس زدی ،دندونات رو جفت کردی رو هم ،هیممم کردی جلو اینه تا به سفیدی و ردیف بودن دندونات مطمئن باشی،در رو ÷شت سرت بستی و خودت رو چسبودنی به چیزی که اسمش زندگیه و باهاش پیش رفتی،خزیدی تو خیابونا،لابه لایه ادما....تنه زدی حتی و راه خودت رو پیدا کردی و عبور کردی...گرچه هنوز هم غر می زنی تو دلت.که چه؟ که وای ارزوهام

یه جایی همین حوالی،شب شده.شهر تاریک شده.تو خسته شدی.بین تنه زدنه و راه پیدا کردنه وا سه خودت،یکی محکم تر به تو تنه زده و راهشو پیدا کرده و عبور کرده...یکی تنه زده و راهشو کشیده رفته...ولو اینکه تو افتاده باشی زمین

اگزکتلی همین جا.رسیدی خونه، مقنعه رو پرت کردی یه گوشه.به یخچال فا**ک فرستادی که هیچی واسه خوردن نداره.  دکمه ی کتری رو فشار دادی تا جوش بیاد.شروع کردی به شنیدن پیغامایی که تو نبودت برات گذاشتن رو تلفن خونه...خواستی از رو میز ظرف کلوچه رو برداری که با یه لیوان چای بسازه شام امشبت رو.دستت خورده به اون تنگه ماهی،که دیگه سالهاست تنگ ماهی-ت نبوده،بوده تنگ ارزو-نوشتهات.هی نوشتی هی انداختی توش.همون ارزوها و دریم هایی که توی  همه ی این هفته ها که غصه ی نرسیدنشون رو می خوری اما دلت قرص بوده که یه گوشه ای نوشته شده ش رو،جمع شده ش رو داری....دستت می خوره بهش،همه ی کاغذایه کوچولو کوچولو که توش پره از ارزوهای بزرگ-بزرگ برای تو- پخش می شه روی زمین و صدای شکستن تنگ بارها تو گوشت زنگ می خوره..همین لحظه س،همین لحظه سس که دو زانو می شینی رو زمین،نمی فهمی از کجا شروع می شه اشک ریختنهات.اشک می ریزی واسه ارزوهایی که دیگه حتی تو یه تنگ هم جاش امن نیست...شروع می کنی به جمع کردن کاغذایه ارزوت،خورده هایه شیشه ی تنگ دستت رو می بره.اشک هات بی امون و بی وقفه از چشمات دارن سرازیر می شن...کاغذایه ارزوت خیس می شن از اشک و خون...از اشک و خون....