دکتر تو کتاب حج می گه:اولش که کعبه رو می بینی شاید بگی همینه؟این همون چیزی که خدایه من خونه خودش کرده؟یک مشت سنگ که نامظمم چیده شده ن رو هم و شده یه مکعب با یه پارچه ی سرتاسرسیاه روش ؟یه مکعب سیاه که یه عده ادم دارن دورش می چرخن؟نه عظمتی تو معماری،نه معبدی بالایه بلندی،نه زیارتگاهی،هیچی؟..دکتر می گه حتی تو ذوقت هم می خوره...
تازه نفسیم،مشتاق،شروع می کنیم به طواف.. از حجرالاسود شروع می شه طوافم.دست راستم رو می گیرم بالا همراه با همه ی ادمهایی که دست راستشون بالاست و فریاد می کنن الله اکبر. بیعت می کنم با خدا.دکتر می گه تو قدیم مردم وقتی می خواستن با قبیله ای بیعت کنن دست راست همدیگر رو می فشردن و بیعت می کردن.با این کار همه ی بیعت های قبلی،در قید بودن قبیله های دیگه،ادم هایه دیگه رو رها می کردن و فقط با ادم جدید هم پیمان می شدن...حجرالاسود دست راست خداست.با همه ی وجودم الله اکبر رو فریاد می کنم و با کینگ این قبیله هم پیمان می شم.7دور.7دور پیمانم رو یاداوری می کنم و هر دور مستحکم تر.دکتر می گه عبادت کعبه زیارت کعبه نیست.توجه به جلوست.به مردم..واو که چه خدایی.که حتی تو بهترین نوع عبادت هم توجه به خودش رو نمی خواد...به چپ نگاه نکن.به راست هم،جلو و عقب.به من هم حتی نگاه نکن..به جلو،به مردم نگاه کن و حرکت.حج یکجا نشستن نیست.پوسیدن نیست.انزوا نیست،تصوف نیست.عرفان تک نفره نیست.حج حرکته و با اجتماع بودن.با مردم رفتن...
سختمه طواف.تویه همه ی این 20سال زندگیم بم گفتن از مردها فاصله داشته باش و حالا اینجا،جایی که می خوام خالصانه ترین عبادتم رو داشته باشم،کمترین فاصله رو با مردها دارم.خودم رو سخت جمع کردم.دستام رو اوردم بالا و مثل یه دیوار گرفتم جلوم.حال عجیبی دارم.همه ی سعیم رو می کنم که نکنه تماسی با مردهایه حوله پیچ نیمه لختی که دور من هستند داشته باشم.کم مونده اشکم بریزه. تویه ذهنم فکر می کنم ینی این مردها بدون هیچ منظوری به من تنه می زنن و می گذرن؟یه لحظه حتی حس می کنم دست کسی روی پشتمه داد می زنم مامان.اما کسی نیست.هرکسی تو حال و هوایه خودشه.هرکسی برا خودش داره زمزمه می کنه.هرکس به زبون خودش داره کینگ رو می خونه...
طواف تموم شده.باید سعی کنیم.عبادت تموم شد.نوبت به سعی صفا و مرده.و وای که اشتباه کردم.عبادت تموم نیست."سعی کردن"هم تو دینه من بخشی از عبادته...
قدم هام رو شروع می کنم.انگار صدایه نوشته های دکتر تو گوشم زمزمه می شن:ببین خدا تو رو دعوت می کنه تو حجش،تو بهترین نوع عبادتش از چه کسی پیروی کنی؟عمل چه کسی رو نشانه دونسته و خواسته طی قرنها ادم هایه هم دینش اون رو بازافرینی کنن؟هاجر.یک کنیز سیاه .در قبیله ی عرب کسی که پایین ترین مقام را دارد.یک زن.و در بین زنها نیز باز پایینترین رتبه.یک زن کنیز.و در بین کنیزها منفورترین رنگ.یک زن کنیز سیاه...زنی که ارزشش انقدر تویه جامعه پایینه که زن ابراهیم خودش اون رو به همسری شوهرش انتخاب می کنه.چون هیچ هراسی از هوو شدن این زن نداره و مطمئنه که همسرش بعد از داشتن فرزندی از او،او را رها خواهد کرد.
هفت مرتبه صفا و مروه می روی...هفت مرتبه به تبعیت از هاجر که این مسافت رو برای مادیترین خواسته ی زندگیش پیموده،تهیه ی اب برای فرزندش.یک حرکت مادی بین اعمال عبادی؟دین خواسته های معنوی است یا مادی انسان؟ ایده الیسم است یا ماتریالیسم؟ بزرگترین سوال ادیان در طول تاریخ.دکتر می گوید اسلام جمع تناقض هاست.قبلش طواف.توکل کن.چرخیدن عاشقانه دور خانه ی خداوندت و حالا؟حرکت نمادین دیگر.دنبال لب بودن برای فرزند هاجر.که می گوید هی بنده ی من فقط ننشین و عبادت مرا نکن.توکلت را کردی؟خواسته ای داری.بلند شو،حرکت کن و تلاش برای خواسته های مادیت...
ساعت 5صبح است.نماز صبح را دور تا دور کعبه قامت بسته ایم.
خسته ایم.اخرین اعمالمان،طواف نساء.این طواف را کن تا همسرت بر تو حلال باشد.تا دیگر فرق باشذ بین مرد و زن...تا بتوانی خودت را برای او زینت کنی...
پاهایم فدرت ندارد.با هاجر 3کیلومتر راه بین دو کوه دویده ام.خسته ام..دور اول را می چرخم.هنوز هم سخت حواسم هست تنم با کسی برخورد نکند.سخت است،دور دوم،دور سوم،دور...پاهایم هیچ حسی ندارند.خودم را رها کرده ام.شده ام همان پروانه ای که دکتر می گوید.عاشقانه می چرخم،می چرخم،می چرخم و هیچ هراسی از اتش گرفتن ندارم..خودی هم وجود ندارد.خودم را مردم می برند،مردم...پاهایم روی زمین نیست،هست اما نیست....
اسمان رفته رفته روشن می شود.دور ششم،هوا کاملن تغییر رنگ داده.خبری از تیرگی نیست،دور هفتم...
پشت جایه پای ابراهیم،این پیر عصیانگر تاریخ به تعبیر دکتر نماز می خوانم..جای پایه کسی که از اتش سالم به در امد و فرزندش را برای خدایش قربانی کرد.که فرزندش نه فرزند که تنها دلخوشی و سرمایه ی یک پیر صد ساله بودو هیچ هراس نداشت برای عشقش ان را از دست دهد.دکتر می گوید اسماعیل تو کیست؟خانه ت؟شغلت؟غرورتت؟ثروتت؟منیتت؟..چه؟اسماعیلت را قربانی کن
از خستگی می نشینم روی زمین.یه دسته کبوتر بالای کعبه می چرخند.صدایشان عجیب همه ی انجا را به خود گرفته.توی دلم می گویم کبوترها هم طواف می کنند
الان اینجام.تهران.دکتر می گه حج یعنی حرکت و حاج یعنی حرکت کننده.یعنی برخیز و قدم بردار.دکتر می گه حج پر از نماده.اگه دقت کردی ،فهمیدی معنی هر کدوم از نشانه ها هر کدوم از اعمال رو که مسیرت رو درست اومدی اما اگه اومدی اینجا یه سری اعمال بی معنی و مسخره ی به تعبیر خودت رو انجام دادی،اخر سر هم چمدونت رو هم پر کردی رفتی که از مکه از حجت چیزی برات نمی مونه جز یک لقب حاج فیلانی...