براي زارا-يه خودم كه حسوديش مي شود به دخترهايه ديگره من :*

از دختره زياد نمي شه گفت... نه كه چيزي براي گفتن نداشته باشد، يك جوره زير پوستي و بي صدايي جريان دارد. يك جوره سكوتي است. از انها كه انققققدر بزرگوار و خانوم است كه نمي شود با كلمات برايش اطوار ريخت. از ان ادمهايي كه هست، حتي اگر كنارت نباشد... 

هوممممممم.... از انهاست كه هميشه با من طوري رفتار مي كند كه انگار من خيلي خوب و خاص و فيلان هستم... مي دانم كه خودش خوب و خاص و فيلان است و منه اطرافش را هم اينطور مي بيند...

اينكه هنوز دخترها تولده من را كش مي دهند و هفته هاست كادو گرفتنم و تبريك شنيدنم ادامه دارد زندگاني را يك مقدار مليح تر مي كند...

بخواهید از کائنات...دوست های خوب بخواهید...به من که جانان را این روزها داده.نترسید.بخواهید

چشمایه مهربونش رو دوست دارم. اینکه لحظه هایی که کنارشم به این فکر می کنم که به پای ادمه رابطه م بیشتر صبر کنم، که دوست داشتن ارزش خیلی فداکاریا رو داره. ارزش خیلی از خود گذشتن ها رو... که رو "دوست داشتن" بیشتر مکث کنم... اینکه می گه دوست داشتن همه چیزه زندگیشه، باورش می کنم.و فکر می کنم منم باید یاد بگیرم انقد کِر دادن به این حس رو...اینکه هر دفعه با یه بگ پر از چیزایه هیجان انگیز و یه کاکتوس به دیدنم می یاد ینی من می میرم از ذوق. اما دلیل اینکه هردفعه بیشتر و بیشتر دوست دارم ببینمش اینه که منو وادار می کنه که یه کم خانومانه تر و موقرانه تر روی "دوست داشتن" وایسم...خودش شاید نفهمه اما اون قسمت وایلد و شیطونه درونم جلوش خودش رو جمع و جور می کنه... 

اینکه برام بوی تن کسی رو برای کادوی تولدم گرفته که می دونم خیلی دوستش داره، منو لبخنددار عمیق می کنه...اینکه می بینی همین که می دونه لاو مجیک ورد-ه توئه و همه ی لاو-های دنیا رو هردفعه که می بینتت برات جمع می کنه می یاره لبخند-دار عمیقم می کنه...اینکه می تونم بگم جانان دوستمه منو لبخند-دار عمیقم می کنه...


باورم نکنی، می میرم...به قرعان مجیده ایه ایه

ربطی به پستی که نوشته نداره، به بیشعوریه خودم ربط داره....ینی به این بیشعور بودنم همون دیروزصبح، همون لحظه ای که بش گفتم می خوام ناهار برم خونه معصومه اینا پی بردم...که بلد نیستم دروغ بگم، حتی به ذهنم نرسیده بود که می شده برنامه بچینم و روز تولدش رو باهم بیرون باشیم... حتی کادوش رو هم در کمال بی سلیقگی دادم بش. و دلیلش این بود که می خواستم حتمن کادوش رو روز تولدش بش بدم. که وخت نکرده بودم بنا به رسم خودم نوشته ای پیوست کادوش کنم.و حتی این دلیل هم نمی تونه زشت و بی سلیقه بودنه کارم رو توجیه کنه....و حتی واقعیت اینه که فکر نکرده بودم بخوام خوشحالش کنم...همه ی اینا رو گفتم اما هی سمی حق نداری فکر کنی که کادو خریدنه از رو وظیفه بوده، واسه رفع تکلیف بوده...من کلللی گشتم که گوی ه تو هم برف داشته باشه توش هم وقتی می چرخونیش اهنگ بزنه هم دختر پسره توش همدیگه رو دوست داشته باشن...هی سمی من همون دیروز فهمیدم که چقد بیشعورم.همون وقتی که داشتی تای روزنامه رو باز می کردی...هی سمی، حتی نمی گم که با همه ی اینا می دونی که عاششقتم نه؟...چون نتونستم بهت نشون بدم عمق عشقمو....هی سمی من بلد نیستم سورپرایز کنم، بلد نیستم حرف تو دلم نگه دارم. اما بدون شنبه خودم کیک می پزم برات، بعد از باشگاه دستت رو می گیرم، می برمت پارک طالقانی برات شمع روشن می کنم و تو ساعت ها وقت داری چشماتو ببندی و ارزو کنی ... هی سمی حق داری فک کنی که حتی پرستو هم کاری برام نکرد، حتی پرستو هم روزه تولدم بام نبود، حتی پرستو هم به فکر خوشیه خودش بود، حق داری فک کنی که پرستو هم بیشعور بود...اما حق نداری به دوست داشتنم شک کنی... بذار رو حساب اینکه اولین روز از سی روز جداییه من از پایلت بوده...بذار رو حساب احمق بودنم.بذار رو حساب...رو هر حسابی بذار دختر، رو حساب رفیق نبودنم نذار اما، بی معرفت بودنم نذار...رو حساب دوست نداشتنت نذار، بذار رو حساب...

فقط باور کن دیروز یک جایی از من بُعد زمان و مکان رو نمی فهمید، یک جایی از من فراموشکار بود و درک اینکه برای روز تولدت هم میشه کاری کرد رو از دست داده بود...یک جایی از من تو روز قبلش جا مونده بود، هرچقد گریه نکرده بود، که صورتش چیزی نشون نمی داد..یک جایی از من فرصت می خواست که زمان حالش رو درک کنه...

شنبه تولدته خره. خودتم دعوتی...نگو برات دیگه مهم نیست، که ارزشی برات نداره...

     *   *یه اهنگی داره علی لهراسبی، اسمش ستاره های دنباله داره...هرچی کردم نشد برات بذارم.این اهنگه تقدیمیه توئه...ماله توئه.همیشه  هم مال تو بوده... 

از اهنگ گوش كردنام...

"شب ِ نيلوفري" ه ابي

بذار سر روي شونه م، گريه سر كن....

كشو سفيده رو مي كشم بيرون، بسته ي پاستيلي كه خريدمو، ميذارم تو پلاستيك و ميذارمش ته كشو... فك مي كنم ٢٨ شهريور... يادش مي مونه؟... سر درد امونم رو بريده، چشمامو فشار مي دم بهم.... با همه ي بي اعتنايي كه سعي مي كردم تو نگام، تو حرفام باشه ، رو پله برقي پشتم وايساده و دماغش رو گذاشته رو كمرمو بوم كشيده. دستمو گرفته. دستمو كشيدم بيرون. دستش رو گذاشته پشت كمرم، يه لحظه فكر مي كنم نمي تونم ديه رو پاهام وايسم، لبمو گاز گرفتم، لحنمو سردتر كردم گفتم دستت رو بردار... برنداشته... به چشماش نگا كردم كه انقد خسته و قرمزه، به موهاش كه زيادي بلند شده، به ريشش كه معلومه يه هفته س اصلاح نكرده. هي خواستم جلوي خودمو بگيرم، جوري وانمود كنم كه برام مهم نيس، كه انگار نفهميدمش...نشده، نتونستم... گفتم چرا انقد هپلي؟ جواب نداده...نشستيم روي يه نيمكت، رو يه بلندي...منتظرم در مورد خودمون حرف بزنه، كه اصرارش واسه دوباره ديدنم چي بوده... از من نگفته اما، انگار منتظرم بوده كه بيام و از همه ي فشارايي  تو همه ي اين مدت روي قلب و ذهنش بوده بگه... از اينكه چرا انقد بهم ريخته س، چرا انقد خسته س، چرا انققققد خسته س...لبشو محكم  فشار ميده لاي دندوناش كه اشكش نريزه... لبش رو با انگشتام از لاي دندوناش در اوردم ، سرش رو گرفتم تو بغلم، گفتم پيش من ناراحت باش، پيش من اشك بريز... نخوا كه سنگ باشي، مرد باشي... شونه هاش تو بغلم لرزيده. يه جايي از من زمزمه كرده: بذار باور كنم يه تكيه گاهم، براي غربت يه مرد عاشق

مامان صدا مي كنه براي شام، مي گم چيزي نمي خورم... گفته بش فرصت بدم، گفته ببخشيد، گفته نرم، گفته دلش برام تنگ مي شه...حرفاش رو نمي شنوم انگار، دلم براي بغلش ضعف رفته، براي بوي پشت گوشش، براي زبري ته ريشش...جلويه خودمو گرفتم اما... خواسته به رابطه مهلت بدم، گفته بعنوان يه دوست كنارش باشم حداقل نه دوست دختر، گفتم نميشه دوست هم باشيم. گفته من بخوام مي شه... داريم راه مي ريم تا برسيم به مترو حقاني. گفتم يني ديه دستتو نگيرم؟ گفته نه. گفتم يني توام دستت رو نمي ذاري پشت كمرم؟ مكث كرده، گفته من نمي تونم دستم رو دورت حلقه نكنم... اومدم روبه روش، عقب عقب راه مي رم.تو چشايه سرخش نگا مي كنم.كاري ندارم چقد ادم داره ميره و مياد. چند نفر نگام مي كنن، لبم رو ميذارم رو لبش....گفتم مي توني نبوسيم؟... سرش رو تكون داده كه نه... گفته تنها راه حل اينه كه يه مدت همو نبينيم. گفتم چه مدت؟ گفته نمي دونم. گفتم  چهمدت پايلت؟ گفته نمي دونم، نمي دونم... گفتم اين قراره عاشقانه را عدد بده... رسيده به يه ماه... پاستيل و خريديم كه بعد از يك ماه كه همو ديديم باهم بخوريم... اگه هنوزم بعد يك ماه بخوام/ بخواد كه باهم باشيم..

خب من چطوري با اين ديونه اخم دار و سگ-طور رفتار كنم؟

خب حرفي ندارم باش، سرسنگينم. كاري به كارش ندارم ، من ادم كِش دادن نيستم، كش دادن به پايان ِ رابطه ها... جوابش رو نمي دم يا وقتي كه بايد جواب بدم كوتاه و سرد... به غايت سرد... جواب هايه يك كلمه اي در حده بله؟  و اكي و فيلان...حتي جلوي خودمو نمي گيرم كه لحنم تند نباشه... كه در جواب چرايه يه سوالش، خيلي راحت گفتم دليلي نميبينم كه بت توضيح بدم ... بعد ته همه ي اين حرفها و ماجراها پايلت ديوونه برداشته اين مسج رو داده:

روبهي به زاغ گفت: بیاااااااا.

زاغ:پنیرومیخوای؟

روباه:نه

زاغ: پس چی؟

روباه:دوری کنیم از هم;)


از فيلم ديدنهام...

جديدنها ميل شديدي به مستند ديدن، مستند خواندن پيدا كرده ام.... ديشب دو تا فيلم مستند ديدم كه دومي را خيلي خيييلي دوست داشتم 

* شاهرخ

 ** يك روز، يك زن 


 جفتشون كار اقاي وحيد زارع زاده س و فقط مي تونم بگم " آسوم"... 

بيابيد و ببينيد


* از كيسه ي جانانم 

از فيلم ديدنهام...

.The best thing you can do is find a person who loves you for exactly what you are.

Good mood, bad mood, ugly, pretty, handsome what have you... The right person is still gonna think the sun shines out of your ass.


         Juno

* هومممم همون حرفي كه ديروز به سمي زدمه... اينكه من يه سري رفتارامو عوض خواهم كرد، حالا اينكه چه چيزهايي را، دوست ندارم بگويمشان. سعي خواهم كرد اصلاحش كنم و انسان بااخلاق تري شوم... اما يكسري چيزهايي كه " منم" توي رابطه را و ضربه هم شايد بخورم  از اين  " من" بودنها، خودم بودنها را عوض نخواهم كرد... مثلن اينكه صادقانه توي هر لحظه به پارتنرم مي گويم احساسم را... حالا صد نفر مي خواهند پررو شوند و فيلان و بگذارند بروند، بروند...صدويكمين ادمي كه با من خواهد ماند و اين صادقانه بودن من را خواهد فهميد، اين خوب است. چون ماندنش براي اين است كه من را همانطوري كه هستم را فهميده، دوست داشته... و من خودم را، پرستو بودنم را توي رابطه قايم نمي كنم... 

بي تو پتياره ي پاييز مرا مي شكند

* واقعيت اينه كه من همه ي سالها اصرار داشتم كه ثابت كنم بدون "مرد" هم بلدم زندگيه سرخوشانه و غرق در لذتي داشته باشم، هميشه الزام وجود رابطه رو تو زندگيه شخصيم خواستم انكار كنم... اما الان خيلي صادقانه مي تونم اقرار كنم زندگي بدون " دوست داشتن يك مرد" براي من يك چيزه كشداره كلافه كننده ي بي مزه اي است كه نبود " مرد" مدام توي چشم مي زند... و شايد " رابطه" بلد نباشم، اما زندگيه بدون رابطه هم بلد نيستم.... الان كه اين حقيقت رو اعتراف كردم، مي تونم شال بزرگ و نازك گلبهيمو سرم كنم، باد ِ گرم مرداد لابه لايه موهايه خيس از عرقم كه چسبيده به گردنم بپيچه و با تنهايي و " نداشتن" قدم بزنم تموم تابستون رو


** هي پايلت... يك چيزي را به هيچ كس نگفته بودم، اما الان مي توانم رهاوارانه بگويمش...روزهايي كه كنارت بودم به پياده روي هايه پاييزانه مان فكر مي كردم، به اينكه لپ هايم كه يخ بزنند ، دست هاي گرم تو هست كه نوازشش كنند، بي تابانه منتظر رسيدن پاييز و سرمايش بودم، چون قرار بود اين پاييز را با تو باشم.. لعنتي! پاييز بي خاطره هيچ، تجريش را بي تو چه كنم؟؟؟..


***  خورش بادمجان پختن، يكي از عشق بازي هايي است كه لذتش بستگي به تايم و حوصله اي كه مي گذارم دارد...از اين مدلها كه لب پله، طرف را بچسباني به ديوار، لبت را نگذاشته روي لبش، به اصل كاري برسي نيست... از اينها بايد باشد كه از پشت گوش شروع كني و زمزمه و نفس كشيدن هاي صدا-داره كنار گوش و برسي به بوسيدن هاي سرِ شانه و الخ...الكي نيست، از اينها كه بايد پيراهن زيپ دار پوشيده باشي حتي... لوندي مي خواهد، با تيشرت چرب جواب نمي دهد... خورش بادمجان هم پختنش همين است... ساعت ها گوشتش بپزد با پياز طلايي شده و سير رنده شده و اب كم، به غايت كم...بادمجانها باحوصله سرخ شوند، گوجه فرنگي ها... اين سه تا را كه مي خواي به هم بياميزي هم ساعتها بايد طول بكشد، بعله جانم... امشب براي اهل خانه يك خورش بادمجان حوصله دار پختم با ته ديگ سيب زميني حتي..V

بعضي وقت ها دير جمعه مي شود...

صب ها، ظهر بيدار ميشوم، موهايم را از بالا ميبندم، دو تا نون تست را ميگذارم توي تستر، كابينت ها را مي گردم تا يكي بروفن پيدا كنم ، هيچ چيزي زهرماري تر از اين نيس كه از خواب صبح كه بيدار ميشوي با سردرد بيدار شوي، تمام اتاق هاي ويلا را سرك مي كشم، توي باغ بچه ها را صدا ميكنم، هيچ كس نيست...ظهر ها با خانه ي خالي مواجه ميشوم. توي دستشويي فكر ميكنم كه چرا نمي شود سرپا كارم را كنم... روي نون تست هايم با حوصله ي تمام نوتلا مي مالم، يك دانه موز از توي يخچال برميدارم و فلاسكم را از اب سيب پر ميكنم. مايو و حوله م را از روي بند برميدارم، اهنگ ستار را ميگذارم روي پلي. " يه روزي تو سايه هاي غم منو تنها گذاشتي"... همين طور كه لباسامو ميكنمو مايوم رو تن ميكنم، از داغي خورشيد كه به كمرم مي خورد خوش خوشانم مي شود، دمر دراز مي كشم بغل استخر، روي سنگايه داغ... فكر مي كنم اون روز كه به پايلت گفتم " دوست ندارم ديه باهم حرف بزنيم، نمي خوام غصه بخورم، مي خوام از مسافرتم لذت ببرم" ريلي اي مين ايت، اما وقتي مي بينم ٦:٤٣ صبح برام مسج داده كه : دلم واست تنگ مي شه گاهي واقعن... و اين يعني امروز پرواز دارد كه اين وقت صبح بيدار است، و انقدر عصبانيم كه حتي غصه م نميگيرد كه امروز برايش بوسه ي قبل از پرواز حواله نكرده م...كات كردن با پايلت نه، عصباني بودن از خودم نمي گذارد لذت ببرم، ميشينم لب استخر، پاهامو فرو ميكنم تو اب...فك مي كنم شايد هر دفعه كه سرم رو مي برم تو اب گريه م مي گيره، فقط به روي خودم نميارم... اما ميدونم تموم اين روزا ظهر از خواب بيدار شدم، تا وقتي افتاب بوده تو استخر بودم. تا شب رو كاناپه مچاله بودم، تا ٣-٤ صبح هم توي باغ تنها نشستمو اهنگ گوش كردم...و همه ي اين روزها دردمندانه منتظر اين بودم كه اشكم بريزه، كه حالم بهتر شه شايد...گريه م نگرفته اما...از اين همه عصباني بودن از خودم خسته م، نفس مي گيرم و مي لغزم زير اب

از اهنگ گوش كردنام

از رفتنه تو گفتم، ستاره در به در شد

از اهنگ گوش كردنام...

غم تو موهاي سياهت لونه كرده

به يادت كه ميفتم نگرانت ميشم...

تو فيس بوك داييه مسج داده :

How are u doing dear?

بش گفتم اوري تينگ  ايز اكي، ام  گود و كوفت و فيلان.اما جايه همه ي اينا مي خواستم بگم :

I broke up with my boy friend just few min ago...and i need a big hug to hold me...

نگفتم اما، داييه هم گفت گاردنينگ داره و  هَو تو گو...اند لاو مي...

منم يه باباي براش سند كردم با يه بيگ كيس...

بعد فك مي كنم بايد به داييه ميگفتم  چقققد تو "بُهت" م تو اون لحظه...كه همه رفتن باغ بالا تا استخر رو بشورن و پر اب كنن و قليون بكشن و تخمه بشكنن، من موندم تو اين باغ پايين به اين درندشتي و دارم واسه املت گوجه رنده مي كنم. كه ٤ تا فلفل خرد كردم و دو جاي دستمو عميق بريدم... كه گريه م نيومده، فقط عميقن نياز داشتم يه مرد كنارم باشه تا تو سكوت و با سيگار و مردونه اين دفعه رو بگذرونم...حوصله ي انالايز كردن و اشك ريختن و حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن رو ندارم، حتي مستي هم نميخام اينبار...بايد مردونه گذر كنم اين بار...ساكت و سنگين... 

* دخترم وقتي ديدي لحن ادمه رابطه ت تغيير كرد، وقتي ديدي كه بيشتر از ده دقيقه طول ميكشه جواب دادن به مسجات...نموم مادر،فكر نكن كه درست ميشه.ترك كن رابطه رو... خودت رو بردار و از رابطه بيا بيرون...خودت رو گول نزن،لحن سردي كه بي دليل وسط رابطه جا خشك كرده، واسه بي ميل بودنه ادمته، نه واسه مشكل داشتن و نياز به تايم دادن ... رابطه رو ترك كن مادر


** اهنگ " ست د فاير تو د رين ه " ِ ادل براي بار صدم رو ريپيته، تو الاچيق خونه خاله تنها نشستم، انگشتايه پامو كه از سرما يخ زده، زير دامنم قايم كردم.ته چاي ِ تلخمو كه سرد شده هورت ميكشم، تو جواب خاله كه ميگه واسه شام چي بپزم؟ ميگم يه غذاي ِ پنير-دار... اشكامو فك كنم دارم قورت ميدم و به حرف پايلت كه گفته بود: ببخشيد، فك مي كنم. كه گفته بودم نميبخشمت، نمي بخشمت...گفته دوس ندارم از زندگيم بري، مي فهمي؟ مي فهمي اينو؟... گفتم نه نمي فهمم...


*** مثل خيس شدن زير بارون شب

از ندارم ها :/

دلم اهنگ" اگر مانده بودي" ه اميد رو مي خواد

از فيلم ديدنهام

يك فيلمي هست به نام "EVan almighty" ، اينكه فيلم قشنگي است يا نه را كاري ندارم.يك ديالوگ داشت ان وسط هايش.انجا كه "گاد" توي رستوران با خانم ايوان حرف مي زند.برمي گردد مي گويد: عبادت كه مي كنيد از خدا صبوري مي خواهيد،خدا به شما صبوري نمي دهد،اپورچونتي پيشنت بودن را مي دهد.يا شجاعت مي خواهيد.خدا براي شما اپورچونيتي اي مي دهد كه شجاع باشيد،شجاعت را كه بهتان نمي دهد....بعدتر خانومه ي فيلم براي كلوز فميلي دعا كرده بود و دقيقن جايي كه اين اپورچونيتي ه كلوز بودن بهش داده شده بود،همسرش رو ترك كرده بود...

يك ديالوگ ديگر هم كه دوستش مي داشتم انجايي بود كه خبرنگاره با تمسخر گفت "چرا خدا تو رو انتخاب كرده؟ و ايوان در جواب گفت: خدا همه رو انتخاب كرده ....

و من خدايي كه دنس بلد باشه و بخنده رو بيشتر دوست دارم

این پست باید اهنگ اعصار "عید امد و عید امد" پیوستش می شد...

*”he is just not that into you”  یکی از بهترین فیلم هایی است که در مدت فیلم بینی ام دیده ام. جنیفر انیستون دارد فیلمش و ان اقاهه بردلی کوپر که من دوستش دارم... از ان فیلم هاست که گذاشته امش کنار که دوباره، سه باره و چند باره ببینمش...

 

 

** فیلم ها ی پایلت و قاب گوشی ای که برایم خریده دور و برم است، همان اسنیکرزی که نخورده مش و نگهش داشته ام باهم بخوریم هم هر دفعه کشو را باز می کنم به چشمم می خورد. هر دفعه به پایلت زنگ می زنم، وقت هایی که تنهاست یا توی ماشین است دارد اهنگ های من را گوش می کند... دور و بر زندگیش حضور دارم اما دارم یه کم فاصله می گیرم. دارم فرصت می دهم تا دلتنگم شود....ماکسیمم مدتی که ندیده امش توی همه ی این مدت اشنایی  دو روز بوده، و بدتر از همه ش این است که او هم دارد نقش خونسرد بودن و فیلان را بازی می کند و بدترتر از همه ش این است که من 10 روز قرار است این ادم را نبینم...امشب احساس می کنم از دلتنگیش اشکم خواهد ریخت، اما نه زنگ می زنم.نه تکست می دهم... بگذار او دلتنگ شود. از دلتنگیه مداوم و ابراز احساسات مدوام تر و خالص برای ادم ها خسته ام...

 

*** رمضان امسال اولین رمضانی بود که حوصله ش را نداشتم.اه و اوه راه انداخته بودم قبل از شروعش.رمضان امسال بهترین رمضان تموم سالهایه عمرم بود.پر از تشنگی بود.پر از له له زدن و گرسنگی و حتی معده درد و .... اما شب ها وقتی می خواستم بخوابم یه لبخند رو لبام بود. اینکه روز تولدم قراری که با خدا گذاشته بودم، که توی اوج خستگی، زیر دوش حمام 2-3 ماه قبل با یه بغض گفته بودم تا تولدم یه اتفاق خوب برام بیفته.پایلت اتفاق خوب تموم این چند روزم بودم...  امروز وقتی اخرین افطار رو داشتم باز می کردم، خیلی دعاها و خواسته ها از دلم گذشت.اینکه این خوشی تموم نشه، که پایلت باشه برام..اما اون لحظه فقط گفتم که هرکی ، هرچی رو ازم می گیره خودش رو ، خدا بودنش رو ازم نگیره. اون لحظه ایمان داشتم با خودش می تونم به همه چی و همه کس دوباره برسم....

 

**** اون مهمونه احسان که ام اس داشت هم خودش، هم خانومش برگشت گفت : وقتی ادما هم دردن، و هم صحبت از یه جایی به بعد همدل می شن...راست می گفته

 

***** اینکه بعد از سالها عشقت، یا بهتره بگم اولین عشقت بت مسج بده. و تو غرق لذت شی، که وقتی بت می گه عزیزم لبخندت شه. که بفهمی یه پسره ده ماهه داره، که با یه بی طاقتی بگه این دفعه که ماموریت اومدم حتمن باید بیای ببینمت. و تو به همه ی این سالها فک می کنی که صد دفعه برا خودت تو ذهنت دیدنش رو تصویر کردی. که انقد خواستیش، انقد عطش داشتی براش که ته همه ی این تصویر ساختنا با اقاهه ت خوابیدو مطمئن بودی که اگه بعد از اینهمه سال ببینیش فقط می پری بغلش...بعد اما این دفعه انگار مَچورتر شدی، یا انقد به خواستنه پایلت مطمئن هستی تو دلت،  که از دیدنش فرار نمی کنی و نمی ترسی که بابا من بوی فرند دارم و فیلان...که با لبخند می گی حتمن، منم دوست دارم ببینمت...چون مطمئنی باهاش یه قهوه می خوری، در مورد همه ی این سالها حرف می زنید، یه ناخونکی هم به اون یک سال عاشقی می زنید، به اینکه چطو من با بی رحمی تموم رفتمو شاید یه کوچولو هم اعتراف کردم که چقدر مردم نبودنش رو، بعد تهش باهم دست می دیم و شاید دیگه هیچ وقت باهم در ارتباط نباشیم...و من دلم بغل پایلت رو بخواد بعدش...هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی به جایی برسم که این اقاهه ی عشق اول نقشش، رنگش تو زندگانیم اینجوری بشه...البت که تو همون گفتگوی اول بعد از همه ی این سالها اعتراف کرد که هیچ وقت فراموشم نکرده و همیشه پسِ ذهنش بودم... و من نیاز داشتم به این اعتراف...اینکه من را از زنش هم بیشتر دوست دارد حس بیشرفانه ای ست اما ... لابه لای همه ی رابطه ها و فیلان بگذارید این را اعتراف کنم، معشوقه بودن حسه اغواگری و لوندی به ادم می دهد، حسه خودخواهانه و لذتناکی است... معشوقه ی این ادم بودن را دوست داشتم


****** از همه ی روزهای تعطیل، از همه ی پنجشنبه ها و جمعه ها و شهادت ها و ولادت ها و عیدها که منجر به تعطیل رسمی می شود متنفففففففففرممممممممممممممم.... 

از اهنگ گوش كردنام...

من از عشق بارون به دريا زدم

الان ديه شده ١٥ مرداد،اما اين پست بايد ١٤ ام پابليش ميشده لابد...

*روز تولد،روز خاصي نيست براي من... حسه متفاوتي ندارم،منتظر اتفاق فوق العاده اي هم نيستم...روز تولد براي من يك "بهونه"س....يه بهونه،يه فرصت واسه ادمايه اطرافت كه سعي كنن تو رو اون روز خوشحال كنن،سورپرايزت كنن،سعي كنن كنارت باشن...روز تولدِ تو بايد واسه خودت نه، واسه ادمايه اطرافت روزِ خاصي باشي....هي تو از صبح كه بيدار مي شي زمزمه نكني كه " من امروز به دنيا اومدم،من امروز فيلان"...بايد ادمايي روي اين زمين داشته باشي،كه صبح روز تولد تو كه بيدار شدن هي زمزمه كنن" امروز روز ِ تولده "تو"ئه...امروز "تو" جون گرفتي...


**  امروز سمي تنها كسي بود كه حواسش بود از صبح پيشم باشه، كه افطاره امروزمو به ياده ٥ سال پيش تو اتوبوس با شيرموز خنك باز كرديم...كه از صب اومده بود برا پروژه م كمكم كرده بود...كه كنارم وايساده بود و ارايش مي كرديم،حاضر شده بوديمو رفته بوديم تحويل پروژه ي من... امروز تنها كسي كه همراهم بود،حواسش به من بود سمي بود


*** شنبه شه زودتر لدفن، چمدون ببنديمو بريم ديار خاله...كه فك مي كنم اون ارامش و اون لذته و خوشيه پيش خاله اينا هس...


**** يه جا هس انكار مي كني و من الان انقدر بزرگ شدم كه بگم روح من،ذهن من،باوره من و رفتار من بيماره... و حتي انكار و زمان هم هيچ چيزي رو درس نخواهد كرد...من به معالجه نياز دارم.اين ادم ابسِسيو-ي  كه شدم، اين ادمي كه به تك تك كلمات ادم رابطه ش،پارتنرش گير مي ده با گذشت زمان حالش خوب نميشه

برم چاي ِ سحرم رو بخورم،به اذان چيزي نمونده

خب دارم مي ميرم از خواب، اين ارتفاع ٦ متريه ويترين ه اين "burberry"  كوفتي رو اخه چيكا كنم؟؟؟...چرا هيچ ايده اي به ذهنم نمي رسه...  :((((( 

ششششيييشششش متر ارتفاع اخه ؟

*" هيس!...دخترها فرياد نمي زنند " بنظره من فيلم نبود،مستند بود... يك جاهايي وسط فيلم از خودم مي پرسيدم اينهمه گريه م براي چيه؟...يك جاهايي دستمو از دست پايلت كشيده بودم بيرون، جمع شده بودم تو خودم.يه جاهايي از پايلت هم منزجر شده بودم حتي... اما پايلت بلد بوده نوازشم كنه،كه دستمو بگيره تا به جاي فشار دادن ناخونام تو كف دستم،دسته اونو محكمتر فشار بدم... سردرد شدم حتي بس كه اشك ريختم امروز... اصن يكي از دليلايه بچه نخاستنم همين فيلمه س،همين حسه بي اعتماديه جن*سي،كه اگه دختر بود بچه م چطو مي تونم ازش محافظت كنم؟... همين بيماري جن**سي مردايه سرزمينم... اصن يكي از دليلايي كه خودمم نمي تونم با اقاهه يي بمونم همين نتونستنه اعتماد كردنه س...كه هر روز سوالم اينه:منو واسه خودم ميخاد يا واسه تنم؟...كه صد بارم از پايلت بپرسم،صد بارم مزه كنم طعم نوازشي كه خودش بش مي گه اينا از حسه خوبه،من اما اعتماد ندارم...براي همين بود كه انقد اين فيلم رو مي فهميدم...


** سمي برام لواشك الو درست كرده اورده، بعد من ميشه عاشقش نباشم؟؟؟


*** امرو يهو ياده پياده رويايه طولانيه ونك تا انقلابه با مينا افتادم، دلم اون پياده روي ها رو نخاس،دلم اون سيگار و كوكا هايي كه دم سوپري مي شستيم  و به بدن مي زديم رو خاست...ادم چه چيزايي دلش ميخاد بعضي وقتا...

:/

من و پايلت تو شرايطه "وي نيد تو تاك"  هستيم...ببينم مي تونم گه بزنم وسط اين رابطه يا نه...يا اصن ببينم پايلت بلده اين سخن رو كه "الكي بگم جدا شيم...تو بگي كه نمي تونم " رو يا نه...بعله جانم....

به دلبر ديوانه بگوييد كه بيايد

مي گم: پايلت؟

مي گه : جون....جولاي ،اگِست، سِپتِمبر، اكتبر،نوامبر،ديسمبر...

من : :/

دلتنگيا

جاي دستت رو پشت كمرم،كم دارم...

درسته كه هيج وخ قرار نيس بچه دار بشم،اما اسم بچه مو بعد از من بذاريد "انديشه"...چه دختر بود چه پسر...

خوابم مياد...از سنگينيه حرفايه پايلت خسته م و خوابم مياد

* همين امروز عصري بود كه داشتم به صابر ميگفتم،كه خسته م واسه تلاش كردنه اينكه ادما رو نگه دارم تا از دستشون ندم...كه ميناهه رو از دست ندم،پايلت رو...دستامو باز كردم ديه، يكي هم به اين فكر باشه كه "اگه يه وخ پري رو از دست بدم چي؟"...


** برا پايلت پيكسل خريدم،روش نوشته : پيش من جز سخن بوس و بغل هيچ مگو


***من نمی دانم چرا هر کسی را صدا کردم...


هر کس را دوست داشتم...

ناگهان در خم کوچه گم شد.... !!

"احمدرضا احمدی"

اون لحظه مي خواستم هم پايلت رو بغل كنم هم خدا رو...

ديروز تو همون مغازه مي خواستم محكم بغلش كنم، ديروز يه لبخند بزرگ ِ اشك-داري اومده بود رو لبام...بعد همين جوري فقط داشتم مات نگاش مي كردم كه قاب گوشيه رنگي رنگي دستش بود و بم مي گفت دوست داري همينو برا تولدت بگيرم يا بعدن يه چيزي بگيرم سورپرايزت كنم؟... همون لحظه ها داشتم فك مي كردم مگه ممكنه بيشتر از اين هم ادم سورپرايز شه واقعن!؟؟.... 

* ميام اينجا از دريم ها و خواسته هام مي نويسم،بايد بيام بگمم كه يكي هس حرفامو به قشنگترين شكل مي شنوه و تو زندگانيم كام ترو مي شن ...بايد بيام بگم كه تو شُك ترين لحظه هاي زندگانيمم....

***اين پستو يادتونه ؟! :

مي بايس يه دوس پسري مي بود ك برام يه قاب ِ گوشي از اون رنگ رنگيا با يه جار اوْ نوتِلا چاكلت ميخريد ...با كاغذ بنفش هم ميپيچيدشون برام...لابد

هيچي ديگه،پايلت همين ديروز بهش رنگ رئال داد  :)


چقدر حسه امشب رو دوس دارم...چقد شب ِ علي رو دوس دارم

امروز سمي دستمو گرفته،چادرايه گل گلي سرمون كرده،بردتم امامزاده صالح...وقتي رفتم هيچي گريه نداشتم.حالم خوش بود،كلي متشكر بودم براي روزايه خوبم. پايلت باهمه ي خستگيش كه بعد پرواز داشت،اومده دنبالمون،برام از اون شيريني شكريايه "لادن"كه جفتمون دوس داريم برام خريده....بعد از وقتي رسيدم خونه كلي بغض دارم،كلي گريه دارم...اون روز شالم باز بود،از سرم افتاده بود،پايلت چين روي گردنمو تاچ كرده،گفته چقد اينجا خنك و نرمه،كاش مي شد تو چين گردنت جا مي شدمو مي خوابيدم...بعد الان كاش يه جايي منم داشتم كه مي رفتم اونجا مي خوابيدم.انقد نمي ترسيدم،انقد بي اعتماد نبودم،انقد بغض دار نبودم،انقد...انقد ترديد-دار نبودم كه بخام هي به پايلت زنگ بزنم بگم كه ديه نميخام باش باشم...چون من ترسيدم،چون من ديه بلد نيستم از اينجا به بعد رو برم جلو...چون هي فكر مي كنم پايلت دوستم نداره.هي گريه مه.كاش يه جا بود منو مي گرفت تو بغلش،بم مي گفت نترس همه چي درست مي شه،تو خوب مي شي پرستو

*به پايلت مي گم يه جوري بگو آآآآآآ...انگار كه مي خواي بم بگي دوستم داري...برگشته مي گه بَعععععععع....خب انقد نشين به كلاقرمزي ديدن پسرجون...والا...حكايت ما هم اينه:ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش ايد.خودم كم كلاقرمزي مي ديدم حالا هي پسره زنگ ميزنه فيلان سال فيلان اپيزوده كلاقرمزي رو ببينيم ...


امروز من خوشبخت ترین دختره بوسیده ی تهران نه ،بلکه دنیا بودم...

هومممممم.... دقیقن همون لحظه هایی که امروز تو پارک ملت بات بودم رو می خوام جدا کنم. همون جاهایی که دستمو گرفته بودی و با خنده های بلند از لابه لای فواره های آبی که تو چمنا واسه ابیاری بودن رد می شدیم و خیس خالی شده بودیم... همون لحظه هایی که کفشامونو در اورده بودیم گرفته بودیم دستمونو پابرهنه داشتیم رو چمنا قدم می زدیم...همون لحظه هایی که دراز کشیدم کنار هم، روی برگایه نارنجی ای که نمی دونستم این فصل سال از کجا پیداشون شده بود و افتابی که از لابه لای شاخه ها می رسید به چشمامونو من سفت دستتو گرفته بودم تو دستم... همون لحظه هایی که تو تکیه داده بودی به درخت و من غلفتی (غلفطی) تو بغلت جا شده بودم و باهم سیگار می کشیدم و اهنگ ای ساربان ِ نامجو رو گوش می دادیم...همون لحظه هایی که لبام از لبات جدا نمی شد ...اون لحظه احساس می کردم یه لحظه ای از یک جایی هستم که هیچ وقت دوس ندارم ترکش کنم، که هیچ واژه ای برای اون حس و اون بو و اون رنگ و اون نور و اون وزش نسیم و اون عطش و ...پیدا نمی شه، پیدا نمی کنم برای توصیف لذتناکیه اون لحظه ها...حتی همون لحظه ای که پلیس گشت پارک اومد و همه ی حس های تو بهشت بودن رو ازمون گرفت...که حتی اون لحظه هم من نه استرس داشتم نه گریه م بود نه ای***رانی بودنم و تو این جهنم بودنم رو نفرین می کردم...همون لحظه هایی که پول رشوه نداشتیم و من تا کجاها دویده بودم دنبال بانک تجارت کوفتی تا ازش پول بگیرم. تا برسم به پایلت که جلو پاسگاه منتظره. که به جرم تکیه دادن من به نامحرم، دراز کشیدن پایلت روی چمن و روزه خواری باید تنبیه می شدیم...حتی همون لحظه ای که خنده م گرفته بود که پایلت داشت برای اون پل***یس بیشعور توضیح می داد که خانوم پر***یدن نمی تونن روزه بگیرن. والا تا حالا همه ی روزه هاشو گرفته... حتی همون لحظه هایی که دو ساعت تموم داشتیم کل پارک رو دنبال اون احمقی می گشتیم که کارت شناسایی پایلت دستش بود و ما می خواستیم بش رشوه بدیم...اون لحظه ای که بعد از کلی بدبختی و تعهد دادن پایلت و کل زیرورو کردن پارک به اون عظمت که نان استاپ دو ساعت راه رفته بودیم توش و لحظه ای که کارت ملی پایلت تو دستمون بود و از استرس و سردرد و عصبانیت و تشویش رفتیم نشستیم روی پله ی یه سوپر مارکتی و باهم کوکا خوردیم رو جدا کنم...اون لحظه ای که بعد از همه ی این فشارا پایلت بغلم کرد، که در گوشش گفتم فک می کردم دیگه بغلم نکنی، بس که عصبانی ای ، بس که خسته ای...گفته دیونه و چلوندتم تو بغلش...همون لحظه ای که تو مترو دو تایی باهم شازده کوچولو خوندیم،  همون پارت ه روباه و شازده کوچولو...همون لحظه ای که ته همه ی روز ِ پر از دغدغه دیدم صدای پایلت از گریه داره می لرزه و دیگه نمی تونه بخونه...همون جایی که می گه : 

روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز می امدی. تو اگر مثلن هرروز ساعت چهار بعد ازظهر بیایی من از ساعت سه ببعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سرساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و ان وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد.ولی اگر در وقت نامعلومی بیاییدل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...

بعد من حیرون به اشک های این ادم بزرگ ته این روز شلوغ خیره مونده بودم.که می گه همیشه اینجاش گریه م می گیره. تو بخون... ته نوشته هه رو زمزمه کردم : تو مسئول گل خود هستی...می گم پایلت بگو.می گه چی رو. می گم تکرار کن که : تو مسئول گل خود هستی. تو گوشم زمزمه می کنه: من مسئول گل خود هستم...

همون لحظه هایی که که باهم اهنگ hero  انریکه رو گوش می کنیم و بم می گه " ووج یو دنس، ایف ای اسک یو تو دنس؟"... و لحظه ای که ازم جدا می شه و براش مسج می زنم : دوستت دارم...

دلم می خواد همه ی این لحظه ها رو از امروز جدا کنم و نگهشون دارم....