*”he is just not that into you” یکی از بهترین فیلم هایی است که در مدت فیلم
بینی ام دیده ام. جنیفر انیستون دارد فیلمش و ان اقاهه بردلی کوپر که من دوستش
دارم... از ان فیلم هاست که گذاشته امش کنار که دوباره، سه باره و چند باره
ببینمش...
** فیلم ها ی پایلت و قاب گوشی ای که برایم
خریده دور و برم است، همان اسنیکرزی که نخورده مش و نگهش داشته ام باهم بخوریم هم
هر دفعه کشو را باز می کنم به چشمم می خورد. هر دفعه به پایلت زنگ می زنم، وقت
هایی که تنهاست یا توی ماشین است دارد اهنگ های من را گوش می کند... دور و بر
زندگیش حضور دارم اما دارم یه کم فاصله می گیرم. دارم فرصت می دهم تا دلتنگم
شود....ماکسیمم مدتی که ندیده امش توی همه ی این مدت اشنایی دو روز بوده، و بدتر از همه ش این است که او هم
دارد نقش خونسرد بودن و فیلان را بازی می کند و بدترتر از همه ش این است که من 10
روز قرار است این ادم را نبینم...امشب احساس می کنم از دلتنگیش اشکم خواهد ریخت،
اما نه زنگ می زنم.نه تکست می دهم... بگذار او دلتنگ شود. از دلتنگیه مداوم و
ابراز احساسات مدوام تر و خالص برای ادم ها خسته ام...
*** رمضان امسال اولین رمضانی بود که حوصله ش را
نداشتم.اه و اوه راه انداخته بودم قبل از شروعش.رمضان امسال بهترین رمضان تموم
سالهایه عمرم بود.پر از تشنگی بود.پر از له له زدن و گرسنگی و حتی معده درد و ....
اما شب ها وقتی می خواستم بخوابم یه لبخند رو لبام بود. اینکه روز تولدم قراری که
با خدا گذاشته بودم، که توی اوج خستگی، زیر دوش حمام 2-3 ماه قبل با یه بغض گفته
بودم تا تولدم یه اتفاق خوب برام بیفته.پایلت اتفاق خوب تموم این چند روزم بودم...
امروز وقتی اخرین افطار رو داشتم باز می
کردم، خیلی دعاها و خواسته ها از دلم گذشت.اینکه این خوشی تموم نشه، که پایلت باشه
برام..اما اون لحظه فقط گفتم که هرکی ، هرچی رو ازم می گیره خودش رو ، خدا بودنش
رو ازم نگیره. اون لحظه ایمان داشتم با خودش می تونم به همه چی و همه کس دوباره
برسم....
**** اون مهمونه احسان که ام اس داشت هم خودش،
هم خانومش برگشت گفت : وقتی ادما هم دردن، و هم صحبت از یه جایی به بعد همدل می
شن...راست می گفته
***** اینکه بعد از سالها عشقت، یا بهتره بگم
اولین عشقت بت مسج بده. و تو غرق لذت شی، که وقتی بت می گه عزیزم لبخندت شه. که
بفهمی یه پسره ده ماهه داره، که با یه بی طاقتی بگه این دفعه که ماموریت اومدم حتمن
باید بیای ببینمت. و تو به همه ی این سالها فک می کنی که صد دفعه برا خودت تو ذهنت
دیدنش رو تصویر کردی. که انقد خواستیش، انقد عطش داشتی براش که ته همه ی این تصویر
ساختنا با اقاهه ت خوابیدو مطمئن بودی که اگه بعد از اینهمه سال ببینیش فقط می پری
بغلش...بعد اما این دفعه انگار مَچورتر شدی، یا انقد به خواستنه پایلت مطمئن هستی
تو دلت، که از دیدنش فرار نمی کنی و نمی
ترسی که بابا من بوی فرند دارم و فیلان...که با لبخند می گی حتمن، منم دوست دارم
ببینمت...چون مطمئنی باهاش یه قهوه می خوری، در مورد همه ی این سالها حرف می زنید،
یه ناخونکی هم به اون یک سال عاشقی می زنید، به اینکه چطو من با بی رحمی تموم
رفتمو شاید یه کوچولو هم اعتراف کردم که چقدر مردم نبودنش رو، بعد تهش باهم دست می
دیم و شاید دیگه هیچ وقت باهم در ارتباط نباشیم...و من دلم بغل پایلت رو بخواد
بعدش...هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی به جایی برسم که این اقاهه ی عشق اول نقشش،
رنگش تو زندگانیم اینجوری بشه...البت که تو همون گفتگوی اول بعد از همه ی این
سالها اعتراف کرد که هیچ وقت فراموشم نکرده و همیشه پسِ ذهنش بودم... و من نیاز
داشتم به این اعتراف...اینکه من را از زنش هم بیشتر دوست دارد حس بیشرفانه ای ست
اما ... لابه لای همه ی رابطه ها و فیلان بگذارید این را اعتراف کنم، معشوقه بودن
حسه اغواگری و لوندی به ادم می دهد، حسه خودخواهانه و لذتناکی است... معشوقه ی این
ادم بودن را دوست داشتم
****** از همه ی روزهای تعطیل، از همه ی پنجشنبه
ها و جمعه ها و شهادت ها و ولادت ها و عیدها که منجر به تعطیل رسمی می شود
متنفففففففففرممممممممممممممم....