دو ساعت دیگه می شه یه سال دیگه...ب همین مسخرگی

دارم فکر می کنم کاش یه مرضی بگیره که لال شه، انقد حرف نزنه، انقد حرفاشو نشونم، کلمه هاشو، صداشو،اصن همینو بگیریم دعای سال تحویل من...اینکه الان دو ساعت مونده به سال تحویلو من با پیژامه نشستم پای نت و نوشتن ینی یه جای کار داره می لنگه، اینکه گوشیمو از دیشب خاموش کردم ینی یه جای کار داره می لنگه، اینکه حوصله ی ریختن شکلاتا رو تو ظرف ندارم، که پیش دستیا و کاردا هنوز اماده نیستن، اینکه هنوز یه دونه هم از اون شیرینی ارد نخودچیایه محبوبم مزه نکردم،که هفت سینم حتی به چهار سین هم نزدیک نیست ینی یه جای کار داره می لنگه، اینکه الان دارم دعا دعا می کنم که مسافرته کنسل شه، اینکه ....هع، ینی یه جای کار می لنگه ...

احساس کردم چه مسولیتی روی دوشمه تو این رابطه...هیچ وقت حسشو به خودم نمی دونستم

برگشته م دارم از اصل صبر و بی پیشِنت بودن براش حرف می زنم...دارم می گم بعضی وقتا زمان ِ درست باید باشه تا اتفاق درست بیفته، دارم از ایمانم به این ماجرا می گم، به این اصل...البت که تجربه بوده که ایمانم رو بوجود اورده...بعضی نظریه ها و تئوری ها باید پشتش تجربه باشه، من می گم ادمایه باتجربه ادمایه با ایمان تریند، ادم هایی که هی می مونن خونه و نظریه می سازن و تئوری می بافن ایمانشون به لعنت خدا هم نمی ارزه، نظره منه خب...داشتم می گفتم، به دختره دارم می گم با بعضی اتفاقا مدارا کن، خواسته هه رو هم فراموش نکن، مثال /تجربه ی خودمو هم براش اوردم...بعد نگام کرده، همین طوری که هی داره موز پوست می کنه حلقه حلقه می کنه، کیوی ها رو چهار قاچ می کنه، خیارا رو راه راه پوست کنده و اریب اریب برش می زنه، پرتقاله رو شکل گل پوست کنده، یه تیکه سیب داده دستم می گه: اول دبیرستان که بودم، یه دوست داشتم اسمش فیروزه بود، عاشق کره خر بودم، خط کش می خرید می رفتم از خط کشش می خریدم، اتدد ابی می خرید به مامان می گفتم باید برم یه اتدد ابی بخرم، مامان که چاشت می ذاشت برا مدرسه م اندازه ی دو نفر می ذاشت، من و فیروزه ، حسودیم می شد دخترایه دیگه باهاش حرف بزنن، فیروزه می خواست زنگ تفریحا سرکلاس باشیم می موندیم تو کلاس، فیروزه می خواست با فیلانی حرف نزنیم حرف نمی زدیم، فیروزه می خواست بیسار کنیم بیسار می کردیم، می گفت انقد براش حرف می زدم که بعضی وقتا با خنده می گفت خسته م کردی، گوشم رفت، بس کن دختر، می خنده می گه اما من باز براش حرف می زدم چون فیروزه تنها کسی بود تو زندگیم که دوستش داشتم، جای همه ی ادم هایی بود که نداشتم، جای همه ی خواهرا و برادرایی بود که هیچ وقت نداشتم، جای دوست هم بود برام، مکث می کنه می گه بعضی وقتا جای خودمم بود...از رو مبل سُر م یخورم می یام زمین کنارش ، سرمو می ذارم رو پاش...می گه یه جا فیروزه خراب کرد، دیدم یه ادمایی بودن که به من می گفته فیلانی و فیلانی ها رو بپیچون تا با هم باشیم، فقط دو تایی باهم ، دیدم نه، یه فیلانی هایی هم هستن که فیروزه به اونا می گه منو بپیچونن...می گه خیلی گریه کردم اون روزا، دوستم، خواهرم بردارم ، خودمم، فیروزه م داشت بم خیانت میکرد...و هرلحظه از من دور می شد...می گه اون روزا گفتم مگه من چی م یخواستم؟یه رفیق، یکی که بشینم براش حرف بزنم...موهامو که کردم تو دهنم با دستش می یاره بیرون، موز می ذاره تو دهنم، ادامه میده هیچی هم ازش نمی خواستم...صداش بغض دار می شه، می گه راست میگی باید صبر کرد، من صبر کردم اون روزا، با اینکه خیلی گریه کردم از رفتن و نداشتن فیروزه، خیلی غصه خوردم اما امروز تو رو دارم...تو دقیقن همون کسی بودی که من می خواستم، همون شکلی...همون قد خواهر، همون قد برادر، همون قد دوست، همون قد خودم....می گه تو دعای مستجاب شده ی اون روزامی....

چطور می شه انقدر احمق بود و انقدر مدوام و سالانه حماقت کرد؟؟؟؟...ناامیدم از خودم.ناامید

نمی دونم پا شم الان برم سه تا تخم مرغ بشکونم توی کاسه زرده و یک و نیم پیمونه شکر پیمونه کنم و بساط کیک پزیمو راه بندازم یا بشینم گریه کنم...این دفترچه زرشکیه همه چیزه زندگیمه، همین که توش فیلمو کتابو مکانو صدا داره، از همین چیزهاست که حتی یه درصد هم فکر نبودنش رو نمی شه کرد الان داشتم فکر می کردم کاش گمش می کردم، کاش یکی پیداش می کرد هرچی که کنارش تیک سرخابی نخورده بود رو برای پیدا می کرد، فیلما رو می خرید برام اهنگا رو دنلود می کرد کتابارو می گشت برام پیدا می کرد بعد با یه پست برام می فرستاد، هععععع چی می شد مگه؟...نه، حتی نوشتن هم نمی تونه خیال گریه رو ازم بگیره...من ادم رک و راستی ام، با خودم بیشتر از همه. و توی این چند روز هی وایسادم به خودم گفتم تو فقط 50 درصد خودتو داری می ذاری روی درست، اونهمه دوست دارم دوست دارم گفتنات چی شد؟ من از خودم انتظار دارم سر کارام بس که کار کنم جون بدم ، بدم می یاد از خودم که انقد خودمو جاج می کنه، که همیشه منو می بره پای میز محاکمه، بس که همیشه بم سخت می گیره...نوک زبونم سوخته، همیشه نوک زبونه من سوخته س، بس که الاغم، بس که عقل نارسم.خب کودن اب جوشی که از کتری ریخته می شه تو ماگت داغه دیگه، نریخته برمی داری هورت می کشی همین می شه...مامان دیده دارم هی غصه می خورم که نمی تونم کارایه راندوو یه پروژه هه رو انجام بدم پاشده شال و کلاه کرده که می رم برات مدادرنگی بخرم شاید دلت وا شه، رنگا رو که ببینی ترست بریزه، بعد زنگ زده به این اقاهه ی فامیلش که لوازم تحریری داره که برا پرستو یه مدادرنگی 72 رنگ یا 100رنگ بذار کنار می یام ببرمش، خب قول دادم با همون 36 رنگ هم استرس نتونستن و ترس نزدیک شدن به کاغذها و رنگ زدنا بریزه، اخه 72 رنگ رو می خوام چیکا؟...قبول کرده بالاخره....من فهمیدم در جواب اینکه وقتی ازم می پرسن رنگ مورد علاقه ت چیه چی باید بگم، سرخابی و سورمه ای...همیشه می گفتم ینی چی رنگ مورد علاقه اخه، همه رنگها مورد علاقه ن اخه....اه، گریه هه برای ان پستی بود که خونده بودم، برای غصه خوردنهای دختره واسه کات کردنش با دوس پسرش...نه واسه کات کردنه، حتی نه واسه غصه خوردن دختره...واسه خودم، دختره ناراحت بود، گریه می کرد، غصه می خورد، دلش تنگ شده بود و روزایه سختی رو داشت می گذروند. نا نداشت و... و همه ی این ها بود چون تجربه کرده بودتشون، چون واقعنی بود، چون همه ی این ها رو تاچ کرده بود، چون ناراحتیش و غمش اکسپتِبل بود....چون عاشق بود.چون از دست داده بود...و من؟ و من گریه م گرفته که هیچ وقت عاشق نبودم، چون هیچ کدوم از اینها و هیچ کدوم از لذتها رو  نبرده بودم  اما من هم گریه کرده بودم، درد کشیده بودم و دلتنگ شده بودم و  روزایی بود که من هم نا نداشتم و همه شون هم خیلی واقعی بوده، خیلی واقعی....و اصلن هم جز برای خودم برای کسه دیگه ای اکسپتبل نبوده، حتی برای سمی، حتی برای میناهه و راستش؟ حتی یه جاهایی برای خودم... و من نه هیچ وقت عاشق بودم و نه هیچ وقت هیچ کدوم از لذتها و خاطراتی رو از دست داده بودم...نمی دونم به اون رابطه ی لانگ دیستنس 18-19 سالگیم می شه اسم عاشقی رو داد یا نه...و من انقدر خودم رو سخت محاکمه می کنم که خیلی راحت همه ی اون حس ها رو همه ی اون دلتنگیا رو همه ی اون عاشقی ها رو می تونم خیلی راحت ببرم زیر سوال و چشمم رو به همه ی اون چند ماهه توی 19 سالگی ببندمو کلمه ی "هیچ" رو خیلی پررنگ و محکم ادا کنمو بگم هیچ وقت عاشق نشدم....بگم هیچ رابطه ی درست و درمونی تو زندگیم نبوده و هیچ مرد درست و درمونی هم.....

و خیلی الکی تو همه ی این 4 سال تمرین از دست دادن کردم، خیلی واقعی...در حالیکه هیچ بدست اوردنی نبوده که بخوام از دستشون بدم....که همه ی این 4 سال، همه ی ادمهای این 4-5 سال ، همه ی گریه های من، دردهایه من برای یک "هیچ " بزرگ بوده... اه که می خوام از این حساب کتابایه اخر سالی دست بردارم، اه که می خوام هیچ درسی از همه ی نه تنها این سال که همه ی سال های قبل و قبلترش نگیرم و زندگیمو بگذرونم برم...می خوام به هیچ حرفی، به هیچ نگاهی، به هیچ دلخواستنی به هیچ حماقت و کودن بودنی تو همه ی این 4-5 سال فکر نکنمو برم...که خوشحال باشم که یاد گرفتم زندگی رو جدی نگیرم، که راحت و نرم از کنار هم رد شیم و گاهی برای هم دستی تکون بدیم، که خوشحال باشم که قراره با قوم مادرجان بریم مسافرت، که زندگی کنم با این رنگ شلوارام، با همین سرخابیه بیشرف و سایان ه کره خر... که هی نخوام این پست رو با همه ی اعترافاش بنویسمو اینهمه ، اینهممممممه غصه و درد و گریه ی 5 ساله رو زیر علامت سوال به این گندگی نبرم و پاشم به همون کیک پختن برسمو اشکامو پنهون کنم...که هی حرف میناهه نپیچه تو گوشم که :حس می کنم این روزا دیگه نه از از دست دادن زیاد ناراحت می شی و نه از بدست اوردن زیادی خوشحال...که چطور می شه منی که همه ی این 5 سال فکر می کرده هی داره از دست می ده و غصه خورده و درد کشیده و هی به اصطلاح خواسته دوباره بلند شه و فیلان، همه ی کسی که از وقتی یادش می یاد این تمرین زندگیش بوده و بزرگترین حماقتش چطو می شه که حالا حتی همین یه تمرین رو هم درس اجرا نکنه تو زندگیش.... من نباید اشک می ریختم واسه این حماقت چندین ساله م، باید پا می شدم شیشه ی عطر خالیه سمی رو بو می کردم بس که این چند روزه دلم تنگشه ... کاش واقعن چیزی از دست داده بودم همه ی این سالها، کاش واقعن کسی رو ترک کرده بودم، کسی ترکم کرده بود، کاش واقعن حداقل یک بار رابطه ای شروع شده بود که بعد از تموم شدنش من اینطور زار و اشک گونه بشکنم... کاش یک بار با مردی می بودم که وقتی می خواستیم با هم کات کنیم من فکر کنم هیچ کس رو دیگه نمی تونم جای اون بذارم...کاش یک بار حس اینکه وای اگه بره زندگیم بدون اون چطور می شه رو می فهمیدم...کاش .کاش یک بار داشتنش رو لمس می کردم گرمایه پشتیبان بودنش رو که حالا نمی گفتم همه ی گریه هام و عزاداری ها سر چیزی بوده که هیچ وقت نبوده...کاش حداقل یک جایی مثل اینجایه امروز زندگیم، مثل همین 15 مارسه لعنتی و 25 اسفندی که تموم نمی شه نمی فهمیدم که روزها و ماه و سالها سر هیچ اشک ریختم... سر ادم هایی که حتی انقدر به خواستنشون تو هیچ برهه ای از زندگیم مطمئن نبودم که با دل ِ محکمو صد در صدی خواستنش رو بخوام، همیشه تردید بوده تهه ته دلم، که اگه این اونی که می خوام نباشه؟که اگه این ادمه من نباشه؟؟؟؟؟؟ ...و من دلیل همه ی این تردیدها رو می دونم...چون هیچ وقت عاشق نبودم....

من نمی تونم برا پرشین کامنت بذارم اما این کامنت برسد به دست مهفا:

هومممممم، عقیده ی پابرجای من این است که رنگ کردن مو کار مزخرفی است، نه از جهت رنگ موی خوده ادم چیز دیگری است و دختر رنگ نمی گذارد و فیلان، از جهت استمراری که برای این کار باید داشت، که هی ریشه های جوونه زده را باید پوشوند و هر ماه هم که نه هر دو ماه موها را به فا**ک داد و فرچه به دست و کاسه رنگ به دست جلو اینه ایستاد...عقیده ی دیگرم این است که هیچ چیز مثل رنگ مو ادم را به لوندی نزدیک نمی کند، هرچند من جز مردان سنتی هستم و چشم و ابرو و موی مشکی را می پسندمو فیلان...و اما خانم من همه ی این ها را گفتم که بگویم این قهوه ای- قرمز رنگ مویتان کوفتتان شود...ینی تنها رنگی که من لبریز می شوم از خواستنش، که همه ی عقیده ی جوونه زدن و مزخرف بودن امر رنگ کردن و مشکی پسندیم را در لحظه می فروشم به همین رنگ قهوه ای ماهاگونی و بس...شوما این رنگ را بگذار روی موهاتان، لاک زرشکی که توی قرمزش یه کم زیادی مشکی ریخته شده را بزن، ببین این سال 92 چطور از شوما پذیرایی می کند....اصن مگر می شود از همچین دلبری خوب پذیرایی نکرد؟...

وای که تموم نمیشه لج بازیات زمونه...

*بگو یارب چه بد گفتم چه بد کردم...که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم

به جز عشقی که دردش را به من دادی..به من یارب چه بخشیدی که رد کردم؟

....

به حرفم گوش کن یارب، به دردم گوش کن یارب...

اگر بیهوده می گویم مرا خاموش کن یارب....

شب مستی اگر یک توبه بشکستم...سحر تکرار توبه صدبه صد کردم

به سیلابم کشاندی زیر و بم دیدم...تحمل در عذاب جذر و مد کردم

برایم اتش دوزخ فرستادی...برایت لاله ها را در سبد کردم

گرفتی جامه ی فخری مرا از من، صبورانه کلاه را از نمد کردم

نشانم ده اگر یک مور ازردم، اگر یک دانه گندم را لگد کردم

مرا یارب نمی خواهی ...گناه از تو، اگر نفرین به این دنیایه بد کردم

مرسی خانوم هایده...مرسی

** میشه انقد دختر بچه ها ی بی پول تو کوچه خیابونا نباشن؟ می شه انقد هی نخوان فال حافظ بفروشن؟ می شه هی گل سرخاشونو نگیرن جلو صورت ادم که تورو خدا خاله یکیشو بخر؟...من دیگه طاقت ندارم، میبینی یه دفعه جای همه ی این سعیم برای بی اعتنا بودنا و اخم کردنا و لازم ندارم و نمی خوام ها یه جا می شکنمو یکیشنو بغل می کنم و اشک جمع شده ی همه ی این مدتم رو می ریزما....

*** اسم دخترش رو گذاشته "گل گیسو"...اون یکیشونم می گه من "مه سیما" دوست دارم

 

تو نیمه راه زندگی...دله من پرخون ه...اینجا با این قشنگیاش...واسه من زندونه

ساعت نمی دونم چنده، اما اخرین باری که دیدمش دوازده رو گذشته بود، این ساعت بالای میز منم بعضی وقتا عقربه بزرگش گیر می کنه تو عقربه کوچیکش از ساعت گفتن جا می مونه، حوصله هم ندارم برم از تو هال ساعتو ببینم....اینکه شبا زود بخوابی، صبا ساعت 9بیدار شدی، قد یه کف دست نون چایی با کره و مربا هویجی که مامان برات درست کرده بخوری، یه جوری ینی زندگی سالم....اینکه پا شی هر روز هم که نه ، حداقل تو هفته ت 3-4 روزی پیاده روی طولانی داشته باشی، غذای کم بخوری به قاعده ینی زندگی سالم یه طورایی...غذا که همیشه نباید سانتی مانتال باشه هی منتظر شی که حاضر شه بری بخوریش، همین که یه پیاز کوچیک رو سرخ کنی بذاری کنار، 5-6تا از اون رون کوچیکایی که چسبیده به سر سینه رو با نمک و فلفل و پودرسیر مزه دار کنی و تو اتیش تند سرخ کنی و با پیاز داغه و زعفرون قاطی کنی و یه فنجون اب بریزی روش تا مغزش بپزه، با دو استکان کته و ماست خیاری که توش پونه کوهی و نعنا و شوید و اویشن و موسیر و پودرگل ریختی می تونه همون غذایی باشه که تو رو مجبور کنه هی از اتاق خواب داد بزنی : مامان پس کی می یای غذا بخوریم؟حتی اگه برا ناهار خوردن هم زود باشه... بعضی وقتا کارامون معنی نداره، حالا نه که همیشه معنی داره، نه...اینکه می بینی رنگ سبز رنگ موردعلاقه ت نیست، اینکه حتی زیاد هم مورد استفاده قرار نمی گیره حتی و حتی تر راحت هم ست نمی شه برات اما تو 5 تا لاک سبز داری، اینو به سارا می گم که گفته 7 تا لاک قرمز داره، میخام بهش بگم همیشه شرایط بدتری وجود داره، قرمز یه چیزی اخه سبز؟؟؟... اینکه هی مامانه بگه یا بیا این کفش رو مشکیشو بردار یا کیفت رو همین زرشکی تیره انتخاب کن هیچ دلیلی نداره که من اغوا شم و تو وجودم ذره ای بلرزه که از انتخابم پشیمون شم، من هنوز هم از کالج های چرم زرشکی تیره م و کیف چرم مشکی ای که خریدم خیلی خوشحالم، حتی اگر مامان هی ابروهاشو ببره تو هم که کیف و کفش رو باید یه رنگ برداشت،الان به کیف مشکی نیاز دارم هرچقدر هم این دوتا زرشکی بیشرف دلم رو ببرن من تسلیم نمی شم... من به اصل کاربردی معتقدم مادرجان...بچه تر که بودم همیشه دوست داشتم شال سرم کنم، مامان نمیذاشت اما، عقیده داشت دخترخانوم های شیک روسری سر می کنن، شال حتی خیلی قشنگش هم ولنگارانه ست...هومممم، حالا که بزرگتر شدم با اینکه بخش کوچیکی از پرستو هنوز به شال ها چشم داره، اما هنوز هم فکر می کنم روسری رو دختر خانم های شیک سر می کنن، اوممم این دو خط رو دارم در ستایش روسری می نویسم؟ نه، در ستایش" شنل" و "ولنتینو" دارم می نویسم که انقدر روسری های شیکی دارن واقعن، البته که "آکر" هم کاره خوب داره اما.... ویک چیزی، اینکه من غرق در لذت این روسری ولنتینو یی هستم که دیروز خریدم، که تعداد دفعاتی که سرش کردمو از دستم در رفته، بعد اگه فکر می کنید که توی همه ی این دفعات من فقط روسری رو به تنهایی پرو کردم سخت در اشتباهید، مانتو و شلوار و کیف و کفشی که برای این کارم ست رو کردم رو همه ش رو باهم می پوشم، همچین ادمه بی جنبه ای هستم من...یه کیف کوچیک شنل دیدم 375 تومن، چقدر کوچیک؟قده یه کف دست،نخریدم خب، نه اینکه چون نمی ارزید، نه، چون پول نداشتم... بعد یادِ اون قسمت "دسپرت هوسوایوز" افتادم که "گابریل" برای اون دختر واقعنیه خودش یه کیف شنل خریده بود بعد یه چیزی تو مایه های این که" این بچه درست مثل خودمه، اینم مثل من معنی اورجینال بودن و برند و این چیزها رو میفهمه" رو داشت زمزمه می کرد، یک جایی از من پیش اون کیف شنل جا موند...تو بگو،خاله جونی که قول" تو" رو برای عید امسال داده بود به من، که قرار بوده تو هم دعوت شی به ویلای شمال ، که ذهنه قصه گویه من شروع کرده بوده به قصه بافتن و قصه بافتن و....حالا چطو عین این 13 روز رو بدون تو بگذرونم؟من هیچی، به ذهن قصه بافم چی بگم؟....تو بگو...

دارم برا خودم یه پَک عیدانه درست می کنم...توش فیلم هست و کتاب وموزیک و خوراکی و درس...جزوه هامو مرتب کردم و کارایی که باید تو تعطیلات انجام بدم رو مشخص کردم ، فولدر اهنگایی که باید ریخته بشه تو گوشیم رو هم اکی کردم، یه سری فیلما به اقا فیلمیه سفارش دادم،بعد جمعه هم قراره برم فروشگاه برای خریدایه مامان و البته خریدایه خودم... بعد هی نیدونم چرا دارم اینکارا رو می کنم، انگار قراره طوفانی، سونامی بدبختی گریبان گیرم شه، حالا اسمش پک عیدانه ست ولی بیشتر شبیه اذوقه ی مصیبت زده ها داره میشه....

هی دارم فکر می کنم اسم "تو" رو تو دفترچه ارزوهام بنویسم؟؟...سمی می گه عدس گذاشته سبز شه برای عیدش، می گه برا هر کدومشون نیت کرده و ارزو، گفته یه چند تا آرزویه عدسانه هم سهم من بوده...باشد که آرزوهامون امسال سبز بشه....میناهه می گه تغییر کردم، می گه انگار تویه یه دراز مدت رفتم پیش مشاوره، می گه خیلی از رفتارام بهتر شده...خودم؟ خودم هم حس کردم تغییره رو، نه اینکه دقیقن بدونم کجاها و کدوم رفتارا تغییر کرده اما این پوست انداختنه رو فهمیدم...این تغییره اصن یواش نبوده، خیلی بولد بوده تو رفتارام، همینطوری پیش اومده؟ هع...برا ذره ذره ش تاوان دادم....با دخترعمه هه قراره برم تونیک رنگی رنگی یه جور بخریم، از همین کارایه دخترونه ی بچگونه...بعد؟ چرا انقدر تو فکرم وول می خوری اخه پدرسوخته؟؟؟؟؟؟

چه همه خاله خاله شد این پستم...

* خانوم معلممون پیره، انگاری حوصله ی بچه ها رو نداره، حوصله ی شیطنت هاشونو..من؟ بلد نیستم بچه ی شیطونی نباشم، همونطور که هیچ وقت بلد نبودم بچه ی درس خونی نباشم...هومممممم...کلی کار هیجان انگیز دارم برای انجام دادن، باید مدل پرده انتخاب کنم، باید رنگ کف و سقف و دیوار انتخاب کنم، باید استایل مبلامو انتخاب کنم،باید لوستر انتخاب کنم، جا برای اپلیگ ها انتخاب کنم... باید تکسچر دیوار پشت تی وی و داینینگ روممو انتخاب کنم ، باید هی فک کنم این به این می یاد؟به اون چطور؟ باید کلی پرسپکتیو بکشم، باید به فضاها جون بدم، باید این خونه هه رو خونه کنم....

بعد هی می خوام عید شه بشینم درس بخونم، هی جزوه ی نور و رنگمو دوره کنم، هی هارمونی ها رو حفظ کنم هی کنتراست ها رو...هی سقف کاذب طراحی کنم...هی دایره ی رنگ رو تو سرم بچرخونم، از چپ به راست از راست به چپ از گرم به سرد از سرد به ...

** خاله هه سری پیش که اومده تهران، ورقام دورم پخش و پلا بوده، هی نگا کرده به دستمو پلانایه جلومو فیلان..گفتم خاله؟ گفته جونه خاله؟ گفتم خونه ت رو درست نچیدیا؟ دو تا فوکال پوینت رو گذاشتی بغل هم...تی وی و شومینه ت چسبیده ن به هم اشتباهه این....دو روز پیش زنگ زده که بچه جون مرسی از راهنماییت،جای راحتیا و تی وی و مبلایه پذیرایی رو عوض کردم، خیلی خوب شده...لبخند اومد رو لبمون...

*** شماره ی خاله هه رو روی ای دی کالر تلفن خونه می بینم، یه لحظه به ذهنم هجوم می یارن همه فکرا، هم اینکه خاله هه الان کیشه، هم اینکه نکنه از تو خبری شده زنگ زده بم بگه؟؟... الو؟پری جون برات یه تیشرت قرمزه قرمز خریدم دوست داری خاله رنگشو یا ببرم رنگشو عوض کنم؟...پوفففففف اخه چرا باید فک کنم بعد اینهمه مدت که خاله هه دم گوش ِ ت بوده خبری نبوده ازت حالا که رفته مسافرت باید خبری ازت شده باشه؟...

**** دیووووونه از انسان کلاسیک و مدرن و پسامدرن شروع کردی به حرف چیدن، نشستی دونه دونه تفاوت هرکدوم و سلیقه و طرزفکر و فرهنگ و فیلان و فیلان و برام گفتی تا برسی به اینکه من یه پست مدرنه دوست داشتنیم؟ که از انسان پست مدرن برسی به موهای مشکیه من؟ به ابروهای پهن ه من؟ که رشته های موی بیرون زده از شالمو به دستت بگیری و بگی: تو یک تعادل بین مدرنیته و کلاسیسمی دختر...

***** کاش دو سال پیش دیده بودمت، همون وقتا که دیوونه تر بودم...بهت نگفتم ولی دوشنبه عالی بود برام...عالی...اخخخخخ که وقتی از خانه ی هنرمندان تا مترو طالقانی که برام داشتی می خوندی، می دونی همین کارت تا اخر دنیا می تونست منو عاشق کنه؟ همون طور که من با لبخند سرم پایین بود و داشتی سنتیایه نامجو رو برام زمزمه می کردی یا اون تصنیفه که من نمی دونم از کی بود و من دلم داشت از صدای قشنگت غنج می زدو تو تمام چشمات به صورت من بود و می خوندی، وای که چقدر خوب می خوندی، وای که تو بالا پایین کردن صدات چشمام پر اشک می شد...می دونی اگه دو سال پیش بود من می مردم برات؟ الان؟ الان لذت می برم ازت و رد می شم...رد می شم...اخخخخخ که اون لحظه که تو همه ی اون شلوغیا که ازت دور مونده بودم دستت رو طرفم دراز کردی، اخخخخ که وقتی دستت جا می گرفت رو گودی کمرم، اخ که همون وقتی که چشات مکث کرده بودن رو لبایه من...اخ که اون وقتی که داشتی حرف می زدیو حرف می زدیو من زل زده بودم به درختایه خانه ی هنرمندان، که گفتی به من نگاه کن وقتی داری به حرفام گوش می کنی...اخ که همون اول که دیدمت بدون هیچ چیز و حرف اضافه ای گفتی 5 دقیقه برام حرف بزن، 5 دقیقه برام دیالوگ بگو، از هرچیزی که می خوای..از زمین، از اسمون، از اینکه دختری هستی که همه ی دنیا عاشقتن و تو به هیچ کسی پا نمی دی...5 دقیقه برام حرف بزن...اخ که وقتی داشتم از صدای چیپس خوردن و قل زدن سوپ و اهنگایه ابی که هرکسی حوصله ی شنیدنش رو نداره بت می گفتم برگشتی تو جوابم گفتی تو که خودت دیوونه ای،بعد می گی ما هنریا دیونه ایم...اخ که کاش دو سال پیش بود....کاش...

****** حالا که همه ش خیاله...

******* کاش مامانینا زود برگردن، مامانه که تهران رو ترک کرده من هم رژیم غذاییمو...حالا نه که مامانه طفلکی کاری به خوردنه من داشته باشه، ن...اما همین که مامانه رفته منم رفتم شهروند، بعدبا دو تا کیسه ی پر خوراکی برگشتم خونه، به سمی دروغ گفتم که چیزی نخریدم...به خودمم اجازه دادم تو این دو روز می تونه خودشو خفه کنه، بچه ست خب..نیاز داره

******** چاقاله بادوما هم که اومدن که...بعد هی یه دونه چاقاله می ذارم تو دهنم بعد می گم ینی این یه روز که بزرگ شد بادوم می شه؟ نمیاد بش خب...

********* ادمها باید شبها زود بخوابند، اصلن هم کاری ندارم که شبها را دوست دارند و شب ارامش دارد وکتاب خواندن در شب می چسبد، فیلم دیدن توی سکوت شب چیز دیگری است ووای نگو از چایی هایه شبانه و فیلان و بیسار...شب ها ان فرصت نداشته برای فکر و خیال و غصه خوردن و قصه بافتن را به ادم می دهد، ادم باید این فرصت را از خودش بگیرد....ادم باید انقدر در طول روز خودش را خسته کند ، شب که می شود سرش را نگذاشته روی بالش خواب هزاران دنیایه دیگر را ببیند...من مدتهاست انقدر خسته م که سرم را نگذاشته روی بالش ....

**********پری پری جونم پری، وِرده زبونم پری، اگه پری نداشتم چه روزگاری داشتم....هع، خوبه ادم یه خاله داشته باشه که هی اینو برا ادم بخونه....یا اینکه یه دایی داشته باشه ادمو "پَرپَری" صدا کنه، نه؟

ساندویچ های کتلت اون خیابونه نزدیک خونه ی مهفااینا...

* هردفعه دردم می گیره که سمی اینجور گریه ش می شه، هردفعه دردم می گیره که نمی تونم برای این درموندگیش ، دقیقن همین درموندگیش چیزی بگم... که فقط عین خاک برسرا فقط دستشو می گیرم هردفعه، یا بغلش می کنم یا براش غمگین می شم...ینی این کارا خیلی عنه، باید قدرتم بیشتر می بود، یا می تونستم حالش رو خوش کنم یا بغلش کنم دو تا قدم غولی طور بردارم برش دارم بذارمش یه جایه قصه ی زندگیش که حالش بهتر باشه...لااقل بهتر از حال الانش...بهتر از حال این یک سال و دو سال و سه سال اخیرش...

 

** باد بود، پارک دانشجو بودم، سمی دیر کرده بود، باز باد بود...شال تو سرم نمی موند..موهام هی اشفته می شد...پسره روبه روم نشسته بود، همین تئاتر شهر... حواسش به من بود، من اما همه ی حواسم به این بود سمی بیاد بس که خسته شده بودم...سرم پایین بود کفشایه اقاهه رو دیدم، من جز ادمایی هستم که ادم ها رو از کفشاشون قضاوت می کنم، بعد از روی لباساشون...کفش های خوبی داشت...ابهت داشتن کفشاش و خسته بودن...خیلی کهنه نبود خیلی هم نو نبود...کفش ِ خیابون شناسی بود...سرم رو بالا بردم، ساعتو نگاه کردم دیر شده بود ، گوشی سمی خاموش بود...خسته شده بودم...اقاهه بود اما...یک جا روبه روم ایستاد، لبخند زد، لبخند زدم باز حواسم به اومدن سمی بود، به اینکه شال رو روی سرم نگه دارم...یه اقایی با فلاسک و سبد دور می زد می گفت :چای، چای..چای بدم خانوم؟ صداش کردم:اقا یه چایی لطفن...پول رو دادم دست اقاهه ی چایی، به اقاهه کفش قشنگه اشاره کردم که دورتر از من نشسته، گفتم یه چایی هم برای اون اقا ببرید، بهش بگید از طرفه منه...بازم حواسم رفته پی ِ اومدن سمی...نگا نکردم اقاهه رو...از دور با اشاره تشکر کرده، خواسته برم کنارش بنشینم..گفتم نمیام...خودش اومده...حرف زده، تشکر کرده برای چای ِ ناطلبیده...حرف زده، قده 5 دقیقه...سمی اومده، خواستم خداحافظی کنم، صدا کرده خواسته بیشتر اشنا شیم...و بدین ترتیب من امروز یک دوستی پیدا کردم که سینما می خونه و کفش های باابهت می پوشه...بعله

*** به سمی برگشتم گفتم امروز: سمی زندگی سخت نیست، مسخره ست...تایید کرده حرفمو...چقد هی به این "مفهوم"دارم می خورم این روزا

**** میل عجیبی به رنگ ابی لاجوردی پیدا کردم...ینی آبی متالیک....واو سرمه ای که سورمه ای تلفظ شه....اصن به حد مرگ این رنگ منو تو خودش غرق می کنه

***** باید برم میناهه رو ببینم، خیلی حرف ها دارم که بش بزنم...خیلی حرف ها

****** خره هرکی بخواد تهران رو بذاره بره، چهارراه ولیعصر تا انقلاب رو، ونک رو، مانتوفروشی های هفت تیرو که هی بگردی هی هیچی پیدا نکنی و هرسال و هرسال بگی این مزخرفا چیه ؟ مانتوها امسال چقدر بیخود شدن...و روی امسال مثل همه ی سال های قبل تاکید کنی...که هی دلت بخواد با سمی بری پاساژایه ونک به جای خرید از خوراکی های خوشمزه ی عجق وجقش بخوری....که یه مغازه کشف کنی توی یکی از مرکزخریدا که وسایل خونه می فروشه، که جای مانتو نگا کردن و روسری خریدن و کفش پا کردن یک ساعت ریز ریز لوازم خونه ش رو نگاه کنی و البته که از قیمت های نجومیش سرت سوت بکشه....

داشتم می گفتم خره هرکی بخواد این بچه ها رو بذاره بره، همین که دخترعمه هه زنگ می زنه که ماهی عیدمو امسالم تو باید برام بخری، خره که تهران رو بذاره بره و فاصله ی 10 دیقه ای از خونه ی عزیزجون رو از دست بده، که یه روز که می دونه چقد دلت گرفته ساعت یک زنگ بزنه با بغض از غصه ت بگه که پاشید بیاید اینجا برات باقالی پلو با ماهیچه پختم...که من کدوم گوری برم، اصن به امید چه خری بذارم برم که اینهمه زندگی پیدا کنم...که دلم بخواد ذرت مکزیکی های ایستگاه مترو شوش رو فقط با سمی بخورم...که میناهه رفته برای شنبه دیدن همدیگه مون لواشک خریده، من اینارو بذارم کجا برم؟ کجا برم ؟ اصن من برم وقتی سمی گریه می کنه کی دستاشو می گیره؟ با کی سیگار می کشه؟با کی ساندویچ گنده ی هات داگشو نصف می کنه؟ با کی اهنگ "بهار وقتی می یاد عشقو می یاره" رو می خونه؟ که گیر می کنه "دل هر یاری رو دست نگارش" کی براش اینجاشو می خونه؟ هوم؟ با کی می ره" فرانسه" برش کیک گنده می خره و با شیرکاکائو تا تهش می خوره؟ اینکه می دونم میناهه همین جاست، تو همین یک ساعتی من، که دستمو دراز کنم می تونم بهش برسم، که هی می گم وای کادویه تولدشو براش می خرم می برم می دم بش، که هی پولم خرج می شه و دوباره می گم ایندفعه که پول دستم اومد اولین چیز، خریدن کادویه میناهه است...این ینی من باید تو قلب همین شهر بمونم، هرچی یه جاهایی اذیتم می کنه، هرچی یه جاهایی موندن و رفتن برام فرق نکنه، که اصن تو لحظه رفتن رو انتخاب کنم اما نباید برم...نباید اینارو ترک کنم...

******* خانم بالالایکا ما فیلم پیشنهادی شوما رو خریدیم...می سی براید فیلم تراپی شوما

******* واقعن چرا نه؟ کاش دلیلت رو می دونستم...

******* هی کینگ من متاسفم، بیخشید که انقد راحت داشتم چیزی که با التماس ازت خواستم، 4 سال سرش هر روز یا داشتم با خواهش التماس می خواستم ازت یا فحش و نفرین و....با یه چیزه دیه طاق می زدم...و بیشتر متاسفم که انقد راحت داشتم این کار رو می کردم...اصلنا یه لحظه خودمو جای تو گذاشتم، فحش دادی بم اون لحظه؟؟؟؟ حق داشتی خب...حق داشتی

فانی گیم

می دانید دنیا بیشرفی است که بازی هایی دارد که جز از خوده بیشرفش از کسه دیگری برنمی اید...مثلن برمی دارد این لاک البالویی را موقعی به من می دهد که وقتی خریدمش هم فکر نمی کردم این همین رنگی بوده باشد که یک ماه دنبالش می گشته م مثلن..واقعن فکر می کردم یک رنگ بنفش طوری است و خریدمش چون فقط باید چیزی می خریدم، چون توی ان لحظه نه لاک بنفش نیاز داشتم و نه اصولن ادمی هستم که رنگ بنفش دوست داشته باشم...نه شوما نمی فهمید منظورم چیست... بگذارید یک مثال دیگر بزنم...دیروز با "زارا" رفته ام پذیرایی ساده را دیده ام...ینی درست جایی از زندگانیم و با کسی که حتی یک لحظه هم فکرش را نمی کردم...بماند که فیلم خوبی از اب درنیامده بود...بماند که هی من می گفتم شوما کنعان تون کوجا اقا این پذیرایی تون کوجا...درسته که ترانه ی فیلم خیلی خوب بود..درسته که من تا لحظه ی اخر اقا مانی را دنبال کردم..هی دنبال کردم...اما فیلم را انقدر دوست نداشتم که منتظر شوم دی وی دی اش بیاید بدوم برم بخرمش...اها، اهنگ اول فیلم و ان ماشین توی جاده من را یاد "فانی گِیم" ِ اقای هانیکه انداخت...ینی هی فکر می کردم خنده های این دو نفر و شیطنت هاشان با ان موزیک روی سر می خواهد یک کاری بدهد توی فیلم دستمان...نداد خب...

ینی می خواهم بگویم درست زمانی که پاک از دیدن این فیلم توی سینما بیخیال شده بودم کائنات دست مرا گرفتو برد روی صندلی سینما نشاند تا این فیلم را ببینم..بعد هم جز کائنات هیچ کس دیگر از اهمیت دیدن این فیلم برای من نمی دانسته...

یک مثال دیگر هم بزنمو بروم دنبال زندگانیم....که تو همه ی رژگونه های نارنجی - طلایی مغازه ها را گشته ای...گشته ای...گشته ای... همه رنگ بوده، از قهوه ای بگیررر تا اجری، اما این نارنجی -طلاییه نبوده...بعد یکهو یک روز صبح سمی زنگ می زند: جلوی خانه تان هستم پا شو بیا این رژگونه تون رو تحویل بگیر... حالا مراتب سپاس گذاری از سمی بماند که من را کشت با این حرکت...اما منظورم را فهمیدید؟

منظورم این است این بیشرف دارد بازی مان می دهد بعد ما هی جدی اش گرفته ایم...همین خوده من مگر نیستم...اصن قاعده ی بازی کردن را بلد نیستم...من هی فکر می کنم باید جنگید، باید جدی بود، مقاوم بود پشتکار داشت و زخم خورد اما باز روی پا بود..مغرور بود و....... اما قضیه راحتتر از این حرف هاست، باید بازی کرد...

در باب "اسفند" های دوست داشتنی بقیه و نداشتنی بنده...

همه می گن اسفند خوبه...همه هی می گن"اسفند دوست داشتنی"...دوست داشتنی...چه کلمه ی دوری شده برام که....

هی یونیورس..کائنات...اقای کینگ ...کاش یه جوری اسفند رو برام دوست داشتنی می کردی می یومدم اینجا می گفتم...دمت گرم...دمت گرم که اینطور بلدی و فقط و فقط دست خودته که همه چی و درست کنی...

اما می دونی..دریغ...دریغ که این اسفند خیلی دوست داشتنی نیست برام...دریغ ..دریغ که از ظاهرش هم معلومه که هیچ کس قرار نیست برام کاری کنه...

با همه ی این تلاشام..با همه ی این حرفا چرا یه جایی از من ناراحته هنوز؟...

میگم خدا شده نگا کنه به مخلوقاتش حالا جزیی تر بخام بگم به "آدم" هاش/ "انسان" هاش بعد فکر کنه که باید یه اصلاحی هم بکنه تو افرینشش؟...فکر نکنم اما...فکر کنم خدا شبیه این بساز بفروشا کار می کنه، از همینا که یه مهندس دارن، بعد همه ی خونه های این اقا بساز بفروشیه همه ش شبیه همه..اصن معروفه مثلن...یه بار یه مهندسی براش یه نقشه کشیده ، حالا اونم هی می ره روی هر زمینی اون نقشه رو کپی پِیس می کنه، ماکسیمم کارش هم اینه به متراژ زمین نگاه می کنه، اندازه ها رو تغییر می ده، همین...می گم که قضیه خدای ماست...شده بیاد مثلن ادمایه دوره های مختلف رو متفاوت بیافرینه؟ نشده دیگه ، بیاد هر از گاهی یه دفتی کنه تو ادما، یه فکری کنه یه اصلاحی تو بعضی جاهامون انجام بده، یه چیزایی کم کنه، یه چیزایی اضافه کنه... منظورم تو قیافه و ظاهر نیستا، منظورم تو کاراییه...مثلن؟ من همه ی امروز می خواستم که گریه م نیاد، اولن تو خیابونا بودم، دومن چشمام ارایش داشت، خط چشم هم نیز، سومن به خودم قول دادم که سر این قضیه ناراحت نباشم، گریه نکنم ، چهارمن دلم می خواست مثل" اسکارلت اوهارا" باشم، که مثلن هی بخوام به غصه هام به ناراحتیام بعدن فکر کنم که هی بگم فردا فردا بش فکر خواهم کرد، اما نمی شد...لامصب این اشکا جمع می شدن تو چشمم...بعد من فقط سرمو انقد بالا نگه می داشتم که نریزن، که بمونن همون تو...این حرفا چه ربطی با اصلاح خدا داشت؟ که بابا مگه یه قابلیتی تو بینی وجود نداره که ابش شُری که می خواد بریزه ما می تونیم بکشیم بالا، چقد خوبه این ویژگی...حالا بعضی وقتا یه جاهاییم که دستمال هم نداریم، نمی شه که این اب بینی راه بیوفته واسه خودش، با همون بالا کشیدن کلی حفظ ظاهر می شه، آبرو هم نیز...حالا چی می شد این قابلیت توی چشم هم وجود داشت؟ چی می شد من گریه م که می یاد، "چشم" مو بالا بکشم تا اشکش نریزه؟...

می گم که به اصلاح نیاز داریم، خیلی وقته دیگه سری دوزی داریم می شیم...

* گریه نکردم اما، درس جدیده رو دارم تمرین می کنم هنوز...اهمیت ندادنه...به جای هی اشک جمع شدنه تو چشمامو سقف مترو رو نگاه کردن، از خانومه ی تو مترو لاک خریدم...کاش این حس خوبه خریدا بیشتر کش می یومد...کاش ...

خدایا دیوارم تموم شد...از این به بعد این نوشته هامو کجا بنویم بچسبونم اخه؟؟

من می گم "رامونا" قشنگترین قالبا رو داره وبلاگش... ینی دخترایه هدرش یه جوره خوبی خوبن...اصن انقد سلیقه ش خوبه برام که هرکدوم از دخترا رو که می بینم می گم " عه ! چقد حاله منه الانه مثلن...عه! چقد دوست دارم هدر من باشه اصن...همین دختره ی این چند روزه ش که نوشته "ای دنت کیِر"...قشنگ منه....قشنگ درسیه که من دارم تو این چند روز یادگرفتنش رو تمرین می کنم...دقیقن درس این دفعه مون یادگرفتنه "به تخ**م**مه"..ینی نه از این یادگرفتن الکیا ها...نه...هومممم...کنار اون نوشته ی"نات استاپ لوکینگ" ِ رو دیوار یه ورق آ۴ صورتی چسبوندم بزرگ و پررنگتر از "نات استاپ لوکینگ ِ نوشتم:" آی دُنت کیِر"...یه جوری که دختر جون دنت کیِر- ه خیلی مهم تر از استاپ نکردنه...خیلی مهم...

از شعر خوندنهام...

* ای شب اخر، ز سر وا کن مرا

محو در لبخند فردا کن مرا

عمر رویاهای دنیایی گذشت

رنگ دنیاهای رویا کن مرا

 

**ما را کدام نفرین

ما را کدام نفرت

در این کویر سوخته اوار کرده است؟

                 " فریدون مشیری"

عنوان:تقدیم به خودم..به مهفا  که نیدونم چرا غصه شه...به مرجان به اوین...به مهسا...به ویو..الی...و سمی..به همه ی دخترایه سیلی خورده ای که هنوز دستشون رو گونه شونه و گوششون گزگز می کنه

 

اهل و عیال!

 روزگار به ادم سیلی می زند.سیلی را که خوردی گیج می شوی و خلاص...باید دست بگذاری سر زانویت و بگویی یا" علی و خودت" و خودت بلند شوی که شاید نتوانی...اما از سیلی روزگار هوشیار هم می شود شد...تو سعی کن هوشیار شوی...

        " جلال ال احمد"

بین همه ی گریه ها فهمیدم چرا اینطور می شود...بعد از 24 ساعت گریه ی پیاپی فهمیدم...

هیچ چیز را زیاد نخواهید...زندگی / کاینات فکر می کنند چه خبر است و ان را از شما دریغ می کنند...دریغ می کنند و پیش خودشان نگه می دارند..من می گویم زندگی مثل فروشنده های چینی است...وقتی می خواهی ازشان خرید کنی.وقتی می بینند مشتاق جنسشان هستی قیمتشان را بالا می برند...قیمتشان را بالا می برند و یه قران هم بهتان تخفیف نمی دهند...همین که خودت را بی میل نشان می دهی...همین که می گویی یا این قیمت بده یا نمی دهی نمی خواهم..همین که پایت را از مغازه شان می گذاری بیرون می ایند دنبالتان...درست است که تو می خواهی..درست است که تو میل داری..درست است که تو قدم هایت را شل برمی داری تا فروشنده به تو برسد....اما خودت را بی میل نشان می دهی...انقدر بی میل که خودت هم باورت می شود این بی تفاوتیت را...فروشنده می اید و به همان زبان چینی و انگلیسی شکسته اش قیمت تو را می زند روی ماشین حساب و اکی اکی می کند و جنس را می دهد دستت....

هیچ چیز را زیاد نخواهید...برای خواستن چیزی انقد نمیرید..انقد نشان ندهید نفستان / جانتان بسته به فیلان کس و فیلان چیز است...زندگی می گیرد ازتان..نگیرد هم از همان نقطه شروع می کند به زخم زدنتان...

فهمیدم...همین الان اشک هایم را پاک می کنم ...پایم را از مغازه ی "زندگی" می گذارم بیرون...خودم را بی میل نشان می دهم....

فهمیدم....

احساس بایستی یک عضو می شد...دل نباید همان مترادف قلب می شد...خواستن باید مثل دست و پا بود..مثل کلیه...دوست داشتن نیز هم...همچین چیزهایه درد- داری باید عضو می شدند...عضو می شدند که یک وقتی که درمانده ای از داشتنش.که می کشتت این خواستن..این احساس...این دوست داشتنه از دست رفته بروی و ان عضو را بِبُری و راحت شوی... "خواستن" باید دست بود اسمش...باید پا بود..چه می دانم کبد و کلیه بود...هرچه می خواست بود فقط می شد ببُری و بیاندازیش دور...نه یک مفهوم بود..نه اسمش دل باشد...یه لکه خون گرم و قرمز..که نمی دانی چه غلطی بکنی..که کجای تنت هست اصلن این "دل"...تا انقد زندگیت را بگ**ا ندهد..-الی یک بار گفته بود فا**ک همان معنی گ**ا را می دهد اما گ***ا خشن تر است، زخمی تر است، من می گویم دندان هایش بیشتر است....-

باید ببری این "احساس" را و به زندگیت ادامه دهی....به همین راحتی

کاش الان تو بغل کسی گریه می کردم

نه منتظره عیدم .نه اصن دیگه حوصله شو دارم...

نمی خوام دیگه بلند شم..بخدا.ینی حتی دیگه نمی خوام پا شم برم سر کلاسایی که همه ی عمر عاشقشون بودم.حتی می خوام این گوشی جدیده رو بندازم دور...بس که هنوز عادت اون سونی اریکسون کشوییه تو سرم مونده که وقتی دکمه ی بغلشو فشار می دم وقتایی که مسج داشتم عکس یه پاکت نامه رو بم نشون بده...من از این گوشی جدیده بدم می یاد.بدم می یاد که نمی تونم راحت تو دست بگیرمش.که همه جا داره جلب توجه می کنه.من الان دارم این خطا رو می نویسمو اشک می ریزم.نه..نه نه بخاطر این گوشی جدیده...برا اینکه ناراحتم..برا اینکه نمی تونم نمی تونم دوباره تو این شرایطی که برام پیش اومده روپا بلند شم..برای اینکه خسته م...برای اینکه منم یه دختر ۲۲ ساله م که به عشق احتیاج دارم..برا اینکه گور بابایه موفقیت..برای اینکه گوربابایه یه دختر مغرور رسیده به اوج...من الان یه ادم مچاله م...یه دختر ۲۲ ساله ی مچاله که داره زار می زنه...که نمی تونم نمی تونم هر یکی دو ماه یه بار یکی از این بساطا برام پیش بیاد و من ته همه شون زنده بیام بیرون...که بی توجه باشم... من از این حس الانم متنفرم..از اینکه حال و حس های اینطوری دست از سرم برنمی دارن متنفرمممم...من از زندگی حالم بهم می خوره.از این کثافتی که هرچقدر خودمو با چیزایه کوچیکش سرگرم می کنم.دلمو به رژگونه ای که سمی داده. به الوچه هاو ساندویچ های زاپاتا و لاکایه رنگی و یه موزیک قردار و خنده های ایلیا و قاب صورتی گوشی و اویزایی که به هر جایه زندگیم وصل کردمو سعی م یکنم ادای ادمایه خوشبخت رو دربیارم خسته م...من خوشبخت نیستم...من بدبخت هم نیستم..من فقط خسته م..خسته م از این کثافت...خسته م ...خسته م که قهرمان دنیام سیندرلاست...خسته م از این لبخندایه گوشه ی لبم..خسته م از اون جمله ی بزرگ "دنت استاپ لوکینگ" لعنتی...از پرستو بودن خسته م... از اینکه همه ی دخترایه فامیل به منه بدبخت حسودی می کنن خسته م...از اینکه زندگیمو خوشی های کوچیک سرپا نگه می دارن و بدبختی ها وقتی میان بزرگتر از حد توانمن و زندگیمو بهم می ریزن خسته م... از این ادمه ملتمس امروزی که هستم.از این ادم چشم انتظاره رسیدن امید خسته م...فا**ک...ف**اک به من...به زندگی...به همه ب همه ب همه...