هع

 

50 صفحه از کتابو خوندم، تو همه ی این صفحه ها فَرانَک رو frank خوندم...

 

از کتاب خوندنهام...

عکس را از روی میز برمی دارم."حتمن تفاهم نداشتید."

+ داشتیم، خیلی خوب.پنجاه پنجاه

می گویم:" تو به ای می گی خوب؟"

پیراهن عنابی را که غنچه های گل سرخ با ساقه های باریک سبز روشن دارد، باز نمی کند.همانطور تا کرده می گذارد روی پای فرانک.چمدان به هم ریخته.

می گوید: اگر کاملن با کسی تفاهم داشته باشی، یعنی دیوانه ای یا عقب افتاده یا اینکه سرت بدجوری کلاه رفته، حالا تو کدامش هستی؟

 

   خط تیره ، آیلین/ ماه منیر کهباسی

نه.شوما بودی سردت نمی شد.می شد بخدا...

 همیشه برام سوال بوده این خانوم خوش تیپ خارجیا که زمستون برف گوله گوله می باره و هوا یخ زده و اینا، این خانوما چطو دامن کوتاه می پوشن پا لخت تو این برفا، دکمه های پالتوشونم باز می ذارن تق تق با کفش پاشنه بلند تو خیابونا راه می رن...

 

دقت کردی شومام!؟

 دیروز داشتم فک می کردم این اهنگه هست طن ناز فیلان، می شه حتی در وصف شوما هم خوندش مهفا خانوم...

مه فا چه قشنگه چشمات

مه فا چه می خنده لبهات

مه فا...

همیشه فیلم خارجگینی دوست داشتنی هامونو با هم شر کردیم.اینبار ایرانی دوست داشتنیهامونو بهم بگیم...

پست قبلیه و کامنتای ویو، باعث شد بیام 10 فیلم ایرانی دوست داشتنیمو بنویسم بعد بخوام هرکدومتون هم که فیلم باز هستید و البته دوست هم دارید بگید برام...

 

1-کاغذ بی خط

2- شب یلدا

3-درباره الی

4- لیلا

5-سعادت اباد

6-اینجا بدون من

7- کنعان

8- بوی پیراهن یوسف

9- پری

10- شب روشن

 

چون یکی از اخلاق های من قانون شکنیه پس من 3 تا فیلم دیگه رو که نمی تونم ازش بگذرمو هم می گم:

1- باغ فردوس 5 بعدازظهر

2- یه فیلم بهمن فرمان ارا بود هر چی فک می کنم یادم نمی یاد.که هدیه تهرانی منشی رضا کیانیان بود توش و ... . اونم جز فیلماییه که دوستش دارم. یادم اومد اسمشو بتون می گم.

3- شیرین

بخاطر کوزه به سر ها...*


... " دیگه از خوش اومدن ُ بد اومدن بیزار شدم .
دلــم میخواد یکی پیدا بشه که یه جور دیگه بهش نگاه کنم ...
بهش احترام بزارم ...
بزرگ باشه ... بــزرگـــــ ....... "

پری / داریوش مهرجویی

 

اولین بار این دیالوگ رو گوشه ی وبلاگ ابان ِ دختر و قهوه در شب دیروز و ویوئه یکی ماه را خاموش کرد امروز خوندم...همون موقع ها بود که دیگه خسته شده بودم از این حس خوش امدن ها و بد اومدن ها که تو زندگیم بود... که یکی که نبود تو زندگیم نفس گیر ازش خوشم می اومد و اونکه برای من بود ازش بدم می اومد...مخاطب این خوش اومدن ها و بد اومدن ها برای من"مرد" بود و برای پری تو قصه "شاعر"، "پیر"...انقدر ابن جمله ش راست ِ حرف زندگی من بود که اسم فیلم "پری" رو نوشتم تو دفترچه زرشکیه....

دیشب دیدمش...رسیدم به دیالوگ گوشه ی وبلاگ ابان...فیلم می رفت جلوتر..جلوتر... اخ اونجایی که خسرو شکیبایی می گه: چقدر تو قشنگی گوشه ی دلم..."گوشه ی دلم" .اخ که باز هم از اون کلمه های خاص ِ شکیبایی.باز هم صداش...

-من هنوز هم تا وقتی 4 سوگند رو نخونم نمی تونم غذا بخورم؟

+ چهار سوگند؟

-          نجات ابنا بشر هرچقدر زیاد.سرکوب شهوات هرچقدر اتشین. چیرگی بر نفس هرچند دشوار. کشف حقیقت بودایی هرچند ناممکن..

 

جرقه...یکی این متن رو برام مسج کرده بود.کی بود؟ کی؟یادم نیست.اوین؟ مسج های انقدر قشنگ این باکسم فقط کار اوینه..نه اوین، نه...یک بار دیگر چهار سوگند رو می شنوم،  دوبار دیگه، سه بار...شاهین..اه ه ه ه ه این مسج رو شاهین برام سند کرده بود

جلوتر....فیلم می ره جلوتره...خونه ی در حال تعمیر، پرده ها، پری دراز کشیده روی مبل.بیحال ، سوپ جوجه جلوش، خونه روشن، ملافه های سفید، پرده ها، باد...خدایا چقدر این صحنه برام اشناست.چرا یادم نمی یاد تو چه فیلمی مثل این سکانس رو دیدم؟فکر...فکر...فرنی و زویی...اوه ه ه ه ...این فیلم ایرانیزه شده ی کتاب فرنی و زویی ه، نوشته ی سالینجر...کتاب مورد علاقه ی شاهین...شک! همونه؟.فقط اینجاش، این صحنه ش مثل اونه شاید.بذا بره جلوتر.اگه داداشی بره تو اتاق اون برادر مرده و دستمال بکنه تو دهنش و با اون یکی خط خونه زنگ بزنه و با پری با صدای عوض شده که انگار خودش رو جای "صفا" جا زده حرف بزنه، فیلمه بر اساس فرنی و زویی ه...فیلم می ره جلوتر...جلوتر...داداشی می ره تو اتاق "صفا " و "اسدگ، دستمال رو می ذاره رو گوشی تلفن، صداشو عوض می کنه و زنگ می زنه به پری...اوهوم...فیلم بر اساس فرنی و زویی ه...

بعضی فیلم ها دیدنشون، فقط دیدن نیست، بعضی فیلم ها هم فقط فیلم نیستن...بعضی فیلم ها پازل تیکه های قلب و خاطره های گذشته ی ادمن...مهرجویی اسم فیلمشو "پری" بذاره، برای من که "پری" نیست...اسم این فیلم "شاهین" ه...

 

*کوزه به سرا؟ سکانس اخر فیلمو ببین شوما.می فهمی...!!!

درسته که همه ی این شب ها من بودم که می گفتم اوه ه ه ه ای وای از فیلانی خوشمان می اید.هی وای از کوروش باقری...یه شب بعدش می گفتم که والیبالیست های برزیلی.این سیاه کم رنگ های بسکتی...که هر شب یکی را نشان داده م به مامان و گفتم مرد باید اینطور باشد، اون طور باشد... المپیک بود و حاشیه هاش دیگر...چشمک

اما بگذارید یک چیز را در انتهای همه ی این خوش اومدنهایه هر شبم بگویم، هیچ کس احسان حدادی نمی شود...

بعد حالا کاری به خوش قد و بالایی و اون دستبند خوشگل روی مچش ندارم، که این اکسسوری ها توی مردان برای من خیلی ترن آن است و اینها...

کری خواندنهایش را عاشقم...ادمی که از شکستش نمی ترسد و باز برایت رجز می خواند و برای حریفش برای دوره های بعد پیروزی کری می خواند قابل احترام است برای من...

یک دوره ای دوستی من من را کله شق جون صدا می کند، به همین اسم هم سیوم کرده بود...بس که من از شکست هایم نمی ترسم.بس که همیشه اماده حرکت رو به جلو بودم...بس که بعد از هر اشتباهی که می کردم، هر شکستی که می خوردم برای روزهایه  بعدیم برنامه ریزی می کردم...

الان هم همانم، الان هم می دانم هیچ شکستی کُند نخواهد کرد مرا.... هدف را هم گم نکرده م..نه به هدفم نا امیدم، نه به خودم... محیط اذیتم می کند.... بعد نمی دانم چطور می شود با محیط جنگید... چطور می شود محیط را عوض کرد؟ محیط یعنی خانواده...و سخت است خانواده را ...

بعد احسان بیشتر از انکه امید داشته به خودش، ایمان داشت ...گیرم که نتواند اصن، گیرم هیچ روزی، هیچ المپیک و مسابقه ای نتواند رکورد نمی دانم 74 متر و فیلان را بزند. همین که انقدر مطمئن است به خودش که می تواند بس است دیگر، بس نیست؟...

بعد ان حالت بی اعتنایش را دوست داشتم، لحن حرف زدنش را... عادل ازش پرسید قبل از المپیک فکر می کردی چه مدالی بدست بیاوری؟ خیلی کول در جوابش گفت من اصن فکر نمی کردم...من کلن زیاد فکر نمی کنم...همان بی اعتنایی که گفتم ان را هم به این جمله ش اضافه کنید...

هی هم می گفت من ان المانیه را ادب خواهم کرد، که یک روزی شکستش می دهم...که با یک اطمینان و پوزخندی در جواب عادل که گفت رکرود المپیک را می زنی؟ گفت المپیک ؟المپیک که چیزی نیست.رکورد جهان را می خواهم بزنم...بعد حرف هایش را که می شنیدی  گنده گوزی نبودها، یک اطمینان بود، یک برنامه، یک تلاش، یک معنا برای زندگی...

من این ادم های کله شق، سرتق ِ کری خوان که سر در همه ی باورهایشان این بیت به چشم می خورد:

خنک ان قماربازی که بباخت هر چه بودش/ نبماند هیچش الا هوس قمار دیگر

را می پرستم...

 

*این احسان طوری حرف می زد که انگار هیچ کار ای.ران ندارد، بس که توی المان تمرین کرده است و اینها، انگار که انها را بیشتر قبول دارد.بعد امروز که فهمیدم مدالش را به زلزله زده ها تقدیم کرده ...برایم ادم جالبی امد. جلب تر  یعنی... از اینها که شخصیتشان را نمی فهمی

دلم برای صدای: پرستو شششششششیره ....تنگ شده

ترجیح می دهم توی زندگینی بعدیم، ورزشکار شوم... نه از ورزشکارهای خانوم تنیس باز که دامن های کوتاه می پوشند، نه هم از این شناگرها مثلن، که مایو صورتی بپوشم...هیچ کدام.... بسکتبالیست می شوم... بلند و عضلانی ... نه دیگر مثل الان که هر باشگاهی می روم تا به هیکلم نگاه میکنند بگویند بسکت کار میکنی؟ که بگویم فقط یک سال کار کرده م، مبتدی... ان موقع دیگر می توانم با جدیت بگویم بصورت حرفه ای کار می کنمش....ان همه شاگرد اولی به چه کارم امد؟ انهمه از ترس 19شدنه 20 ها خودم را از هر کلاسی محروم کردم که شب تا صبحم، تنها فکر مشغولیم درس باشد نه دیگر هیچ... بسکت کار کردنم رویایش پررنگتر از معماری داخلی خواندن است حتی... لباس های ورزشی استین حلقه ای ه گشاد و بلند، کتانی های ساق دار و بزرگ...

چه می دانم شاید هنوز هم دیر نباشد... من ادم ایروبیک نیستم، همین چند هفته ی قبل از ماه رمضون بسم بود...ادم قر دادن و استپ کار کردن و کمر باریک بودن... ادم شنا و استخر و اینها..همین سمی هی می گوید بیا برو استخر، اب ارامت می کند...مرا نمی کند اما...می گوید برویم پیاده روی، گفته م بروی بدویی می ایم اما پیاده روی حوصله م را سر می برد....ورزشه ارام مرا ارام نمی کند، باید جنگیدن تویش داشته باشد.دویدن..ان موقع است که ارام می شوم...شاید هم بعد همین ماه رمضون، ناخن های بلندم را کوتاه کنم، ساک ورزشیم را از ته کمد دربیاورم، بروم پیش مربی دوست داشتنی خودم، بسکت کار کنم...

هر چند اینبار مثل سری پیش نیست، هر چند اینبار می دانم کارم سخت است، خیلی سخت...بعد از 22سال شروع کردن...

کی می گه برام مهم نیستی؟

اقای غول مهربونم چون زانوش صدمه دیده برا مسابقات المپیک نرفت...لب و لوچه اویزون...خب این جوری که سهمیه ی المپیکش رو کسب کرده اما نیتونه بره بده خب...حالا درسته سلامتیش مهم تره اما دیدنش رو تو مسابقه ها و دعا دعا کردن برا بردنش رو دوست داشتم...گفتم که سلامتیش مهم تره اما

...

با دخترعمه ها یه قرار دخترونه داشتیم، یه قرار هیچ جا ثبت نشده ی دخترونه... یه روز از وسطایه ماه رمضون، افطار تا سحر خونه ی ما... امسال دو دلم واسه این قرار دخترونه... دخترعمه کوچیکه 5 ماهه ازدواج کرده و من موندم که هنوز هم اجازه ی برگزاری همچین دورهمی هایی داریم؟...من هنوز می تونم زنگ بزنم به دو تا دخترا، که هر جفتشون هم ازدواج کردن، و بگم یه شب دور از خونه و البته شوهراشون بگذرونن و بیان پیش من و تا خوده سحر ولوو بشن رو تشک من و تا خود ِ  صبح بالش به بغل فقط ما سه تا باشیم و حرف و حرف و حرف؟... که پیژامه گل گلیاشون رو هم با خودشون بیارن و کیسه های پر از خوراکی و مثل همیشه منه مشغول میوه پوست کندن وشروع کردن به حرف زدن پشت سر فیلانی و فیلانی ها و گفتن از فیلان ارایشگر و فیلان مدل مو و فیلان لباس... که خنده و خنده و خنده...

من؟؟ همچین حقی رو می بینم واسه دخترها، خانوم ها که هر از چند وقتی از نقش مادر بودن، همسر بودن جدا بشن و تنها چیزی که نقش تمام وقت چن روز یا حتی  یه شبشون باشه فقط دختر بودن باشه...

اطرافیانم؟ عمه ها، مامانم،خاله هه، خانوم های همسر اطرافم هیچ کدوم اینکار رو نکردن... همه شون خاطرات دخترونه، دوستهایه دوران خوش و ناخوش مجردی رو گذاشتن پشت در ِ چیزی به اسم تاهل و در رو به روش بستن...عمد یا غیر عمد...شرایط زندگی و تاهل و تعهد باعث جدا موندن از این نقششون شده...همه مون از حفظیم: اجباری به اسم زندگی و شرایط

حقیقت؟ اینه که من هنوز تو نقش همسر بودن ایفای نقش نکردم، نمی دونم چقدر این عقیده م، باورم برای این خواسته و عملی کردن، که دور شدن از فردی به اسم شوهر  و پرداختن به لذت های مجردانه و دخترانه ست، چقدر قابل پذیرشه..چقدر این حق قابل گرفتنه...

که قرار شلوغ و پر خنده و پر از دخترونه رو باید گذاشت کنار و تبدلش کرد به یه دعوت تنها یه وعده ای ه مثلن افطار، اونهم دخترها همراه شوهرهاشون؟...که شب هم ساعت 12، بعده چای اخر و میوه ی صرف شده بوسه ی خداحافظی وبدرقه کردنشون تا پایین پله ها؟...

و فراموش کردن پیژامه های گل گلی ونشون دادن سو*تین های جدید که جنسش بهتره و ادرس جایی که ارزونتر می فروشن، پرتاب بالش ها و شر کردن تشک هامون با هم حتی واسه یه شب و دادن پفک و چیپسا دست بچه های اینده مون ؟

نیدونم... این ندونستن یه ندونستنه واقعیه...

راستش؟ من این حق دخترونه داشتن یه تایم هایی رو باهمه ی وجودم واسه هر دوره ای از زندگیم نیاز دارم، و فقط دخترونه گذروندن نیس، یه وقت هایی تنها بودن... و من الان می دونم ادم بخاطر پارتنرش، ادمه زندگیش از بعضی از خواسته هاش می گذره... که بعضی از بزرگترین خواسته هاش رو فدای احساس راحتی طرف مقابلش می کنه

اینطوری بم نگا نکنید... نوشتن این کلمه ها و حتی تایپ اینکه ادم یه قسمت از خودش، عقایدش، خواسته هاش و باورهاش رو بخاطر مرد-ه زندگیش قورت بده، حذف کن برام وحشتناک ترینه کارهاست... اما می دونم این واقعیته..می دونم که حتی خوده من این کار رو تو گذشته م برای مردی که دوستش داشتم  کردم و در اینده هم برای کسی که فک کنم ادمه زندگیمه خواهم کرد...

برا همین هنوز نیدونم :ایز ایت الود تو اینوایت مرید گرلز فور اسپندینگ ا نایت وید توگدر؟...ای دنت نو