صدای زنگ تلفن قطع نمی شه ،همین طوری که چشمام رو از سردرد بسته م و تکیه دادم به پشتی مبل،پام رو می یارم بالا و دمپاییم رو در می یارم پرت می کنم سمت تلفن تا شاید خفه شه،خفه نمی شه،دمپاییم خطا رفته.هنوز صدای تلفن قطع نشده که صدایه گوشیمم بهش اضافه می شه.اگه مامان بود می گفت یکی اون تلفن رو بردازه،شاید یکی مرده زنگ زدن خبر مرگشو بدن اخه.....گوشی رو برمیدارم،صدای میناس.خنده و شادی که تویه صداش هست اذیتم می کنه،گوشی رو دورتر می گیرم که صدای بلند اهنگ و بوق ماشینا و خنده ی بچه ها رو نشنونم.میناهه می گه پری شام بذار که منو نرگس داریم می یاییم خونه ت تا برات تولد بگیریم،سورپرایزت کنیم مثلن.خنده ش می گیره.هیچ وقت حرف تو دلش نمی مونه،می دونم که الان نرگس عصبانی شده و با چشم و ابر اشاره می کنه که چرا می گی داریم می یاییم برات تولد بگیریم؟خب بذار غافلگیرش کنیم...
از سردرد نمی تونم چشمام رو باز نگه دارم،می گم مینا فراموشش کن.امروز واقعن حالم خوب نیست
می گه چی چی حالم خوب نیست؟امروز تولدته ها مثلن،یه روز دیگه که تولدت نیست
می گم واسه من فرقی نمی کنه،یه روز دیگه دور هم جمع می شیم
می گه الان ساعت سه،ما هم قراره شام بیاییم.اصلن شام هم می گیریم تو فقط خوشکل کن منتظر ما باش...
می گم مینا...که صدای بیب- بیب می پیچه تو گوشم،که یعنی بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرده..
گوشی رو پرت می کنم رو مبل و بلند بلند می گم مامان کجایی که امروز تلفنه به جای خبر مرگ،خبر تولد منو داده که ای کاش خبر مرگ منو می داد...
پرده هایه کلفت و سبز اطلسی اتاق خواب رو کیپ تا کیپ می کشم،در اتاق خواب رو هم می بندم و دو تا ژلوفن دیگه می خورم،شال مشکیه رو می کشم رو سرمو چشمامو می بندم...
چشمامو که باز می کنم همه جا تاریکه،احساس می کنم تو دلم هیچی نیست،دهنم تلخه،موقع خواب دهنم باز مونده و خشکه خشکه الان.یادم می یاد که واسه سردردی که داشتم گرفتم خوابیدم،فکر می کنم ببینم سرم هنوز درد می کنه یا نه؟حس می کنم یه ضعف شدید جایه سردرد چند ساعت پیش رو گرفته..به مینا 2تا فحش می دم که بخاطر برنامه ی مسخره ای که برای شب گذاشته مجبورم بلند شم.شال مشکی رو از رویه چشمام برمی دارم،ساعت شیشه،یه خمیازه می کشمو حوله م رو برمی دارم از اتاق که می رم بیرون حوله م رو می ذارم توحمام،زیر کتری رو روشن می کنم...همین جوری که دارم بلوزمو در می ارم فکر می کنم شب که بچه ها بیان هیچی ندارم تو خونه.که بیشتر از یه ماهه که خرید نرفتم.شورتمو با شلوارکم یک جا در می ارمو پرت می کنم تو سبد رخت چرکا...دوش اب رو بار می کنم.بالاخره موهام یکدست شده،بالاخره همه شون پایین تر از شونه هام رسیدن.به شامپوها نگاه می کنم که هر کدوم رو یا بخاطر بویه خوبی که می داده خریدم یا بخاطر رنگش..در یکی از شامپوها رو باز می کنم از بوش خوشم نمی یاد،اون یکی رو برمی دارم.شامپوه که رنگش کرمه،که روش نوشته با کِرم و عسل و لیمو،شامپو بدنم تموم شده ،هر دفعه می گم دفعه ی بعد می خرمو،دفعه ی بعد و هر دفعه از یکی از شامپوها واسه شستن تنم استفاده می کنم.شامپو سبزه رو برمیدارم.همون که روش نوشته نعنا اما بویه کیوی می ده،یعنی من دلم می خواد که اسانس این شامپوهه کیوی باشه،از لیزی بدنم خوشم میاد،از اینکه هر چی تنت رو می شوری حس می کنی این لیزیه شامپو از تنت نمی ره...هنوز اون نوشته هه که با ماژیک قرمز نوشته بودم رویه شیشه ی حمام رو نشستم،هر دفعه هم می گم یادم باشه دفعه ی بعد که اومدم حمام با خودم اسکاچ بیارم که بشورمش هر دفعه هم نمی یارم....هر دفعه هم با خوندنش لبمو گاز می گیرم و حس می کنم چقد با پرستویی که داره توم نفس می کشه و این چیزا رو زمزمه می کنه غریبه م
تو هم درگیر تشویشی مثل حالی که من دارم
برای دیدنت امشب تمام سال بیدارم
حوله م رو تنم می کنم،2تا قاشق پر نسکافه،یه حبه قند کوچیک و ماگ رو پر می کنم از ابجوش..
فکر می کنم چه خوب که بچه ها خودشون قراره شام بخرن که هیچ حالی واسه پختو پز ندارم .یه پوزخندی می زنم که ای وای که چه همه از دست رفتی پرستو، یه روزی بود که میگفتم بیان به این بهانه که خودم براشون غذا بپزم...
زنگ می زنم به سمی ،می گم بچه ها قراره شام بیان اینجا،تو هم بیا.می گه وا،خب مگه قراره نیام؟می یام دیگه.می گه مگه خبر نداری قراره بیایم برات تولد بگیریم سورپرایزت کنیم دیگه...
خنده م می شه از خرایی که دوره خودم جمع کردم.می گم چرا خبر دارم با دوستی با شماها چه خاکی ریختم تو سرم.خداحافظی می کنم،همین جوری که تلفن دستمه می خوام زنگ بزنم اقاهه ی سوپری سر ِ کوچه که چیزایی رو که می خوام برام بیاره، یه لحظه پشیمون می شم، هوسم می شه خودم برم خرید،مانتو مشکیه رو که انگار از دهن گاو دراوردی می کشم تنمو شال مشکیه که موقع خواب کشیده بودم رویه چشمام که حالا خوب چروک شده سرم می کنم....به قفسه هایه فروشگاه نگاه می کنم،هیچی تو خونه ندارمو به همشون نیاز دارم.از نخود و لوبیای بسته بندی شده گرفته تا مشکین-تاژ و هاله.فقط از جلویه همه ی قفسه ها رد می شم و نگاشون می کنم.هیچ کدوم از بسته ها رو برنمی دارم.می گم اقا یه بسته مالبرو قرمز پایه بلند بدید لطفن.می گه چیزه دیگه ای نمی خواید؟می گم ممنون.با بقیه ش یه ادامس خرسی می ده،فکر می کنم ما که 4نفریم،می گم اقا لطفن 3تا دیگه ادامس خرسی بدید پولش رو می دمو می یام بیرون..
به جایه اینکه از تو پیاده رو راه برم از سمت خیابون می رم.دو طرف خیابون ماشین پارک کردن،خیابون تنگ شده.خلاف جهت ماشینایی که دارن خیابون یکطرفه رو می یان پایین،می رم بالا..هوایه گرم کلافه م کرده جلویه شالمو باز می ذارم...در رو که باز می کنم،می شنوم که تلفن رفته رو منشی و صدایه مامانه که می گه پرستو جان،مامان تولدت مبارک دخترم.کاش امروز می یومدی پیشم خورش بادمجون برات می پختم،همون جوری که دوست داری با برنج کته و سبزی خوردن-با سالاد شیرازی
مانتو و شالم رو در میارم می اندارم رو تخت،بغضم می شه.نسکافه هه که حالا دیگه زیادی سرد شده رو می ریزم دور و دوباره می ذارم کتری بجوشه.دوباره بابا یادش نبود زنگ بزنه تولدم رو تبریک بگه،حتی نخواست گوشی رو از مامان بگیره و یه تبریک ساده بگه،مثل همه ی سالایه قبل که هیچ وقت یادش نبود،که همیشه پولش بود،خیلی وقتا هم نه خودش بود نه پولش،فقط غرغراش بود.فقط شکایت کردناش بود از زیاد خرج کردنامون.لیوانایه کثیف جلویه کاناپه رو با خرده نونا جمع می کنم می یارم می ذارم تو سینک،
تلفن زنگ می زنه،اگه قرار نبود خبر مرگ کسی رو بده خیلی وقت پیش از پریز کشیده بودمش،پویانه...ادامس خرسیا رو دارم می شمرم،صداش می یاد:خونه ای پری؟یعنی می خوای بگی نیستی؟یه مکث کشدار می کنه،فکر می کنم دلم براش تنگ شده؟شاید شده...خانوم،خانوما فکر نکنی یادم رفته امروز تولدته ها،تولدت مبارک عزیزم.دلم واسه بغل گرفتنت یه ذره شده،واسه بوسیدنت...فکر می کنم چه خوب که ادامس خرسیا هنوز همون شکلین که قبلنا بودن،فکر می کنم هنوزم همون جوری شل ن؟باید تند تند بجوییشون که تو دهن وا نرن؟
کادویه امسالت هم طلبت..فکر می کنم مثل کادویه پارسال،مث کادویه پیارسال مث کادویه...پیش خودم می گم چند ساله رفته؟می گم 2 سال،نه،2سال و 6ماه..می رم تلفن رو برمیدارم م یگم پویان چند ساله رفتی کانادا؟چند ساله هی قراره برگردی؟
می گه:اااا خونه بودی؟سلام عزیزم..
می گم :هان؟ گفتی کی رفتی؟
من من می کنه و می گه سه و نیم سال پیش..خوبی پرستو؟
می گم :هفته ی پیش با فرهاد شام رفتیم بیرون
می گه :ا ِ خوش گذشت؟
می گم:همون جوری براش لباس پوشیدم که برای تو می پوشیدم.همون جوری براش ارایش کردم که برایه تو...می گم همون کفشایی رو پوشیدم که گفته بودی خیلی سک*سی می شم باهاش.می گم خیلی با لباسام سِت نبود اما چون تو گفته بودی،مطمئن بودم که سک*سیم می کنه..
فقط صدایه نفساشه که داره می یاد...
می گم بعد از شام منو تا جلویه در ِ خونه رسوند،خودم دعوتش کردم بالا.حتی یه لحظه هم نفس نمی کشم،پشت سر هم دارم حرف می زنم،یه لحظه مکث می کنم،انگار دیگه کلمه ندارم که بخوام حرفمو پس و پیش کنم ،که بهتر بگمش،می گم پویان؟
مث همیشه می گه جانم،از همون جانم هایه از ته ِ دل ،از همونهایی که می مُردم که جانمشم...
لب پایینمو گاز می گیرم،اشکامو قورت می دم و می گم:شب باهاش خوابیدم..
ساکته،حس می کنم بیشتر از یک ساعته که گوشی رو بدونه اینکه حرف بزنیم دستم گرفتم..
صداش می یاد،خیلی ضعیف،خیلی دور،انگاری از ته گلوش،انگاری...
می گه بعدن باهم صحبت می کنیم،دوباره مکث می کنه
می گه تولدت مبارک عزیزم،می بوسمت..
دستم رو می ذارم رو گونه م،حس می کنم بوسیدتم..هیچ حسی ندارم،نه ناراحتم،نه گریه م می یاد،نه راحت شدم...هیچی،هیچی....فکر می کنم که بچه ها چه دیر کردن..می رم یه لیوان دیگه نسکافه درست کنم،2قاشق نسکافه،یه حبه قند،کتری خشک شده.هیچی ابجوش نداره..
پارچ رو پر از اب می کنم،تنها کاری که این روزا خوب انجامش دادم و هیچ از یادم نرفته همین اب دادن به گلدونام بوده...
زیر لب زمزمه می کنم.:تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگیم بود..... جز تو اغوش کدوم باد سایه گاه خستگیم بود
صدایه زنگ در می یاد،بچه هان.در رو براشون باز می کنم.از همون پایین صداشون کل ساختمون رو بر میداره...
*** ادامه دارد