تولدت مبارک...

تاریخ روزها رو گم کردم. چندم بودنها و چند شنبه بودنها رو هم...خسته شدم از بس اینهمه روز و ماه و سال و هفته می گذره ن و من هنوز که هنوزه غصه هام کمتر نشده.که هیچی تو هیچ کجایه زندگیم رنگش عوض نشده.خسته شدم از اینهمه زمستون و برف و بورانش...قرار نبود مرثیه سرایی کنم...اومده بودم تبریک بگم.

اومده بودم بگم که می دونم که تولدت بیست و نهمه، اما نمی دونم امروز ِ من چندمه.اومده بودم بگم عددها رو گم کردم اما هنوز می دونم که الان مرداده و می دونم تو دختر ِمرداد هستی...اومدم بگم که سمی جونم.که ...می دونی از یه جا به بعد پسوند و پیشوند دادن به طرفت مسخره س چون خودش می دونه که عزیزی که می خوای بهش بگی نیست اون احساسی که بهش داریو حست،دوست داشتنش چیزی بیشتر از این عزیزمها و خوبم هاست....پس خانوم خوشگله،تولدت مبارک

 

***ببخش که همیشه تلخم،که همیشه بغض دارم.که گریه...که حتی تولدت هم خوب نبودم...ببخش.باورم کن که دارم خفه می شم...

من تو را همچنان که هستی می پرستم و تو هم چنین باش...(انجیل)

اگر زمان و مکان در اختیار ما بود

ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می شدم

و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی

یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت

و سی هزار سال صرف ستایش تنت

وتازه در پایان عمر

به دلت راه می یافتم

 

 

صدای اسپیکر رو زیاد کردم و غرق شدم تو صدایه ایدا....تو صدایه ایدایه شاملو....یک ساله این البوم رو گوش ندادم..بعضی اهنگا بعضی صداها می چسبن به یه ادم خاص تو زندگیت.که هر بار اون موزیکه،اون صداهه رو تو هر فاصله ای از هر جایی بشنوی ادمت می یاد جلویه چشمت...یک ساله تو رو ندارم و یک ساله این البوم رو از کشو در نیاورده بودم...سالگرد گرفتم عزیزم،سالگرد نداشتنت رو...بیرون اوردم از قفسه ها و کشوها هر چیز که یاداور تو بود و زار  زدم با لحظه هایی که تو رو داشتمو الان اسمش رو می ذارن خاطره و من بهشون می گم درد....به یاد می ارم که این البوم 10ترکه رو از راه دور با هم پلی می کردیم خط خط لذت بردنامون رو برای هم مسج می کردیم...می دونستم که عاشق ترک 1 و 5  هستیو می دونستی که من هربار عاشق یه ترک می شم...می دونستی عاشق صدای پر بغض ایدام وقتی می گفت:تو کجایی؟..بارها نبودی،زیاد نبودی.شاید هم دل ِ من به انهمه کم نبودنت می گفت زیاد.زنگ می زدم و بعد جانم گفتنت پلی می کردم و ایدا از طرف دل بیقرار و پربغض من می گفت:تو کجایی؟تردید داشتی برای با هم بودنهامان.همیشه.حتی از همان بار اولی که  بوسیدیم تردیدت بیشتر از لذتت بود...من؟من غرقت بودم.نه لذت می فهمیدم نه تردید.هیچ هیچ..می دانی زیادی شبیه ادم تویه رویاهایه همدیگر بودیم.باور نداشتیم که می شود ادم رویاها را داشت برای همین بود تردید داشتیم.فکر می کردیم یک جایه کار درست نیست.می دانی اینبار از درست بودن زیادی به شبهه افتاده بودیم.ان موقع نخوانده بودم کتاب " دیدن دختر صد در صد دلخواه من در صبح چی چی اوریل" هاروکی موراکامی را. وگرنه دستت را رها نمی کردم.نمی گذاشتم گمم کنی...هر بار جای هر هدیه ی دیگر یکی از این کتاب برایت می خریدم.تا باور کنی تا باور کنم که می شود ادم دلخواه مان را داشت...تا این روزهایم نگذرد به اینکه باز روزی پیدایت می کنم؟باز مقابل هم در جایی از این دنیا قرار می گیریم؟...هنوز هم همه ی مردان بلند قد دنیا را که کوله پشتی مشکی به پشت دارند و سرشان به پایین است را با تو اشتباه می گیرم.هنوز هم از پشتشان می دوم و صدایشان می کنم فرهاد؟فرهاد؟و هیچ کدامشان نمی ایستند.هیچ کدامشان برنمی گردند.هیچ کدام از ان اقاهایه قد بلند لعنتی نمی گویند جانم؟و من می دوم و از همه ی این اقاهایه قد بلند می زنم به جلو و به تو نمی رسم...

راستی ان روز را یادت می اید؟که گفته بودی می روی شرکت و من 3 روز ِ تمام همه ی بخش هایه شرکت و همه ی شماره هایه مربوط و نامربوط به تو زنگ زده بودمو پرسیده بودم فرهاده من کجاست؟یادت می اید که روز سوم وقتی بعد از دوبار که صدایه بوق را شنیده بودی گفتم بله؟و تو نشناخته بودی صدایه از گریه کِدِر شده ی مرا.فراموش کرده بودی  که بارها گفته بودم می میرم نباشی و نبودی و من مرده بودم...یادم هست که رفته بودی کوه...یادم هست که از خودت تعجب کرده بودی،از من ترسیده بودی که انقدر دوستم داشتی...که نمی خواستی این وابستگی را.نمی خواستی این همه دوست داشتن را..گفته بودی دیگر نیستم ان ادمی که هر جا دلم خواست رابطه را بگذارمو بروم...گفته بودی وابسته ات شده ام.وابسته ات شده ام..خوانده بودی از شاملو برایم:


کیستی که من اینگونه به اعتماد

نام خود را با تو می گویم

کلید خانه ام را در دستت می گذارم

نان شادیهایم را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینمو

بر زانوی تو این چنین ارام به خواب می روم

کیستی که من اینگونه به جد

در دیار رویاهایه خویش با تو درنگ می کنم

 

خوانده بودیو رفته بودی...برای همیشه...

دلم فشرد...

حتمن باید نهنگ باشد که مرگش

در ساحل مرثیه شود؟

اینهمه گوش ماهی...

...

 

مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند،گدای عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند،اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی بجا می اورند

دکتر شریعتی

از نوشته های ابان...

ای صدای تو ... قرآن ... قرآن ... قــرآنــــــــــ

روز که به ته ميرسد بوي " خوب " مي آيد ... بوي "خوبي" ... "بوي خـــوب ها" ..... از اين خوب هايي که "خوب بودن" مي آورد / مردن ِ خوب ... !
من نميدانم مردم چرا هي پله ميچينند ؟ هي گم ميشوند توي پله ها ؟ من نميدانم چرا هي پله ها را بالا و پايين ميکنند ؟ چــرا گم اند لاي به لاي نديده ها ؟ ... چرا ميدوند هي که در  " بازي ِ هرگز نبوده "  نبازند ؟
من در بي " بلندي ِ چهار پايه بودن "  هنـــوز مــؤمن م به تــو ... غروب تر که ميشود , بو هاي خوب زياد تر ميشود ... غروب تر که ميشود ؛ من به تو مـــؤمن تـــر ميشوم  " مـَـــرد " ..... !
تو بوي ريحان ميدهي ... بوي نعناع ... اصلا بوي همه ي سبزي هاي خوشمزه ي زندگي ..... تو طعم  ِ سنگگ ِ برشته ي عصر را ميدهي ... تو ميچسبي به دل ... مثل ِ شيريني ِ شيرين ها ! تو " گرمـــ  ِ امنــي " مثل ِ شير داغي که حل ميکند "نسکافه ي تلخ" را توي خودش ... !
وقتي توي داغ ِ تابستان ... هنوز باران میزند به صورتم ... يعني هنوز ميشود به تو مؤمن بود ... ! ميشود نرسيد به تو اما ... بغلت را نقش زد ! ... ميشود دستت را بي داشتن "مـُرد " .... ميشود از تو هنوز "تصوير  ِ يک خدا" را توي خواب داشت ... !
ميشود مثل ِ ماه ِ يک شبه  ,  " بي تکرار "  ,  گذاشت تو را کنج ِ آسمان ... که هر جا بروم باشي ... پرستيد تو را ....
ماه ِ من ... آقا ... آقاي  ِ خوبـــ  ِ من ....

دختر...قهوه در شب

تولد-2...و پایان

سه تا صورت خندون،با دستایه پر و چیتان پیتان کرده جلویه در خم شدن دارن کفشاشون رو درمی یارن...

سمی می یاد تو می گه:سلام خانوم،ببخشید شما نمی دونید این پری خانوم ما کجان؟شما کلفتشونید؟تازه استخدام شدید؟تا حالا ندیده بودمتون...می گم خفه شو،بیا تو

سه تایی داد می زنن اااااا،خودتی؟نشناختیمت...دم می گیرن تولد تولد تولدت مبارک.خنده م گرفته از دیونه بازیاشون،در رو پشت سرشون می بندم.نرگس رفته تو اشپزخونه می گه:اوممممممم چه بویه خوبی می یاد،بچه ها بیاید ببینید پرستو چیکار کرده؟چقدر برامون غذا پخته؟به به،چه بویه خوب ابجوشی می یاد.می زنه زیر خنده و یه لیوان اب خنک برا خودش می ریزه

سمی کیک رو می ذاره تو یخچال و بسته های خرید رو داره جابهجا می کنه.می گه پری شام چی بپزیم؟

مینا از اتاق خواب اومده بیرون،سه تا لاک دستشه،می گه بچه ها کدوم رنگش خوبه برایه پری بزنم؟

از تعجب چشمام گرد شده،می گم مینا شلوارتو دیگه چرا عوض کردی؟

برمی گرده سمت بچه ها و می گه:واااا،مگه قرار نیست شب بمونیم؟

سمی می گه:چرا دیگه،قرار نبود نرگس؟

نرگس همین جوری که سرش رو داره تکون می ده،؛پیژامه ش رو از تو کیفش در می یاره بیرون و می گه چرا،قراره امشب بمونیم،اسنادشم مو جوده و به پیژامه ش اشاره می کنه.

مینا می گه نگفتید کدوم رنگش خوبه؟

سمی یه سیب گلاب می شوره و می اندازه طرفم و می گه سیب گلابه خانوم،بخور،بخور که خوب بویی داره.رو به مینا می گه نارنجی خوبه.نرگس می گه اره،لاک نارنجیه خوبه

می گم جمع کنید بابا،یه چی کوفت کنید برید خونه هاتون

سمی می گه با ما بود؟مینا می گه نه،فکر نکنم....

نرگس می گه:بچه ها صبحونه هم نیمرو بخوریم،هان؟

داد می زنم :من می گم شامتون رو زود بخورید بزنید به چاک اون وقت برنامه ی صبحانه هم می ذارید؟

همین جوری که دارم داد می زنم،مینا دستامو گرفته تو دستشو داره تند تند لاک می زنه،وسط جیغ و دادام می گه:ااااا،انقدر وول نخور دیگه..

نرگس همین جوری که داره خیار گاز می زنه ،نشسته رو زمین جلویه ضبط و داره سی دی ها رو زیر و رو می کنه.می گه :اه ه ه ه یه دونه سی دی شاد نداری؟مینا می گه تو کیف من هست،سی دی رو می ذاره تو دستگاه و صداش رو زیاد می کنه...

سمی می گه :بچه ها سالاد الویه درست کنیم؟

مینا می گه:اره،خوبه.هم تخم مرغ خریدیم هم سس..

منم نشستم وسط این سه تا ادم و فقط دارم به کاراشون نگاه می کنم...

نرگس نشسته  رویه پیشخون اشپزخونه و تخته و چاقو جلوشه و مشغول خرد کردن خیارشور و کالباسه

می گم نرگس جایه دیگه نبود بشینی رفتی اون بالا؟

می گه من راحتم پری جان،نگران نباش

می گم موندم تو رویه شما که غلط کرده سنگ پایه قزوین

سمی داد می زنه 7تا سیب زمینی بسه؟

مینا می گه اره بابا،من که رژیمم و دستکشا رو دستش می کنه و می گه تو هم دستت رو خیلی تکون نده بذار لاکت خشک شه،گند نخوره توش.می گه تو رو خدا انگاری اومدیم نظافت خونه جایه تولد،شلوار گل گلی نپوشیدیم که پوشیدیم،از غذا هم که خبری نیس،ظرف و رخت هم نمی شوریم که می شوریم..می گم کسی مجبورت نکرده.می گف فقط پاچه بگیر تو خوب؟هاپ-هاپ هاپ.نمی خواد تو نظر بدی...نرگس می گه پری تو رو خدا برو اون بلوزت رو عوض کن،چیه اخه،انقدر کهنه ست و 10 جاش وایتکس خورده و رنگش رفته

می دونم بحث کردن با اینا فایده ای نداره،می رم تی شرتمو عوض کنم،برمی گردم تو سالن،می بینم سمی داره می رقصه.مینا هم اب رو بسته ،نبسته با دستکشاش اومده وسط و داره قر می ده.نرگس هم از اون بالا داد می زنه وایسید نا مردا،منم اومدم.با چاقو می پره وسطشون ...اومدن دورم و می رقصنو جیغ و داد و عروسیتون مبارک راه انداختن

رسمن خل شدن،مینا داد می زنه عروس دوماد رو ببوس یالا یالا

نرگس می خنده م یگه "ارتیستی ببوس یالا یالا

احساس بیچارگی م یکنم بین این سه نفر،دستامو می ذارم رو سرمو می شینم وسطشون.سمیه دم می گیره،یه دختره اینجا نشسته،گریه می کنه،زاری م یکنه...

م یگم بچه ها تو رو خداااا

نرگس می گه :کوچه تنگه بله،عروس قشنگه بله

مینا می گه خره تولدشه،عروسیش نیس که

سمی می گه اااا،خب حالا نمی شه عروسیش باشه؟چی می شه مگه؟من عروسی بیشتر دوست دارم

واقعن دیگه درمونده شدم بینشون،از خل بازیاشون خنده م گرفته.مینا داد می زنه:خندید،خندید بچه ها

سمی م یپره و بغلم می کنه،نرگس دوربین گرفته دستش و داره فقط عکس می گیره..

رفتم اشپزخونه باهاشون،کمکشون کردم که سالاد الویه در ست کنن،نرگس دستمال گردگیری رو گذاشته رو کابینت و می گه:یه جاروبورقی هم بکشیم،خونه حله...مینا 4 تا سیگار روشن کردهداده دستمون و 4 تا چای ریخته گذاشته جلومون....کاهو خرد کردمو خمیر نون باگت ها رو خالی کردم.گوجه ها رو هم برش زدمو گذاشتم رو میز.نرگس می گه:نه بابا ،دخترمون کار کردن هم بلده،می گم خوبه دیگه،نامردا 3به 1؟خوب منو گذاشتید جلوتون ها..مینا گوشیش رو گرفته سمتم،می گه محمده میخواد تبریک بگه...صحبت کردنم که تموم می شه،سمی یه ساندویچ برام درست کرده و گذاشته جلوم

نگاش می کنم.لبخند می زنه و چشماشو بهم فشار می ده.مینا می گه زیاد نخوریدا،می خوایم کیک بخوریم،ظرف سالاد الویه رو از رو میز برمی داره و می گه همون ساندویچی که دستتونه بخورید بسه تونه دیگه.نرگس می گه من ظرفا رو می شورم.تو میوه رو بچین و چای بذار،مینا می گه منم می رم بادکنکا رو باد کنم.رو می کنه به منو می گه تو هم بجایه اینکه زل بزنی به من پاشو بیا کمکم کن.نرگس پیش دستیا رو با ظرف میوه اورده گذاشته رو میز.بادکنکایه رنگی همه ی سالن رو پر کرده،خیره شدم به بادکنکات و فکر می کنم چقدر این روزام از رنگ خالی بوده،که خیلی وقته اینهمه رنگ شاد دورم نبوده،اینهمه زندگی...بچه ها با کیک که  شمعایه رنگی  روشو پر کردن ،با چای و میوه اومدن نشستن دورم.مینا از تو جیبش یه فندک در می اره.اول یه سیگار واسه خودش روشن می کنه و شروع م یکنه به روشن کردن تک تک 27 شمع،سمی می گه:اول ارزو کن بعد فوت کن.چشمامو می بندم.ارزو؟فکر می کنم،هیچی به ذهنم نمی رسه،هیچی....شمعا رو فوت م یکنم.حس می کنم همین الانه کخ گریه م بگیره.دلیلی واسه اشک ریختن نیست.چاقو رو برمی دارم تا کیک رو برش بزنم،چاقو رو فرو می کنم تو کیک و بغضم می ترکه،خیلی زود صدایه تو گلوم بلند می شه و تبدیل می شه به هق هق.انگاری همه ی این روزا منتظر یه بهونه بودم واسه گریه .صورتمو گرفتم تو دستامو دارم زار می زنم.سمی دستمال می گیره طرفم،بغلش می کنم و حس می کنم همه ی روزایه زندگیمو،همه ی دردامو دارم بالا می یارم...هق هقام تبدیل شدن به سکسه،اروم شدم تو بغل سمی،به قیافه ی بچه ها نگاه می کنم،چشمایه همشون قرمزه،نرگس که می خواد نبینم گریه کرده،دماغشو می کشه بالا و سینی رو از رو میز برمی داره و می گه بسه دیگه،دیر وقته.ساعت 3.30نصفه شبه،پا شید بخوابید دیگه...

مینا پا می شه همه ی مبلا رو می کشه عقب،میز رو هم از وسط بر می داره می گه یه جا می اندازیم همین وسط،همه با هم می خوابیم...

تولد -1

صدای زنگ تلفن قطع نمی شه ،همین طوری که چشمام رو از سردرد بسته م و تکیه دادم به پشتی مبل،پام رو می یارم بالا و دمپاییم رو در می یارم پرت می کنم سمت تلفن تا شاید خفه شه،خفه نمی شه،دمپاییم خطا رفته.هنوز صدای تلفن قطع نشده که صدایه گوشیمم بهش اضافه می شه.اگه مامان بود می گفت یکی اون تلفن رو بردازه،شاید یکی مرده  زنگ زدن خبر مرگشو بدن اخه.....گوشی رو برمیدارم،صدای میناس.خنده و شادی که تویه صداش هست اذیتم می کنه،گوشی رو دورتر می گیرم که صدای بلند اهنگ و بوق ماشینا  و خنده ی بچه ها رو نشنونم.میناهه می گه پری شام بذار که منو نرگس داریم می یاییم خونه ت تا برات تولد بگیریم،سورپرایزت کنیم مثلن.خنده ش می گیره.هیچ وقت حرف تو دلش نمی مونه،می دونم که الان نرگس عصبانی شده و با چشم و ابر اشاره می کنه که چرا می گی داریم می یاییم برات تولد بگیریم؟خب بذار غافلگیرش کنیم...

از سردرد نمی تونم چشمام رو باز نگه دارم،می گم مینا فراموشش کن.امروز واقعن حالم خوب نیست

می گه چی چی حالم خوب نیست؟امروز تولدته ها مثلن،یه روز دیگه که تولدت نیست

می گم واسه من فرقی نمی کنه،یه روز دیگه دور هم جمع می شیم

می گه الان ساعت سه،ما هم قراره شام بیاییم.اصلن شام هم می گیریم تو فقط خوشکل کن منتظر ما باش...

می گم مینا...که صدای بیب- بیب می پیچه تو گوشم،که یعنی بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرده..

گوشی رو پرت می کنم رو مبل و بلند بلند می گم مامان کجایی که امروز تلفنه به جای خبر مرگ،خبر تولد منو داده که ای کاش خبر مرگ منو می داد...

پرده هایه کلفت و سبز اطلسی اتاق خواب رو کیپ تا کیپ می کشم،در اتاق خواب رو هم می بندم و دو تا ژلوفن دیگه می خورم،شال مشکیه رو می کشم رو سرمو چشمامو می بندم...

چشمامو که باز می کنم همه جا تاریکه،احساس می کنم تو دلم هیچی نیست،دهنم تلخه،موقع خواب دهنم باز مونده و خشکه خشکه الان.یادم می یاد که واسه سردردی که داشتم گرفتم خوابیدم،فکر می کنم ببینم سرم هنوز درد می کنه یا نه؟حس می کنم یه ضعف شدید جایه سردرد چند ساعت پیش رو گرفته..به مینا 2تا فحش می دم که بخاطر برنامه ی مسخره ای که برای شب گذاشته مجبورم بلند شم.شال مشکی رو از رویه چشمام برمی دارم،ساعت شیشه،یه خمیازه می کشمو حوله م رو برمی دارم از اتاق که می رم بیرون حوله م رو می ذارم توحمام،زیر کتری رو روشن می کنم...همین جوری که دارم بلوزمو در می ارم فکر می کنم شب که بچه ها بیان هیچی ندارم تو خونه.که بیشتر از یه ماهه که خرید نرفتم.شورتمو با شلوارکم یک جا در می ارمو پرت می کنم تو سبد رخت چرکا...دوش اب رو بار می کنم.بالاخره موهام یکدست شده،بالاخره همه شون پایین تر از شونه هام رسیدن.به شامپوها نگاه می کنم که هر کدوم رو یا بخاطر بویه خوبی که می داده خریدم یا بخاطر رنگش..در یکی از شامپوها رو باز می کنم از بوش خوشم نمی یاد،اون یکی رو برمی دارم.شامپوه که رنگش کرمه،که روش نوشته با کِرم و عسل و لیمو،شامپو بدنم تموم شده ،هر دفعه می گم دفعه ی بعد می خرمو،دفعه ی بعد و هر دفعه از یکی از شامپوها واسه شستن تنم استفاده می کنم.شامپو سبزه رو برمیدارم.همون که روش نوشته نعنا اما بویه کیوی می ده،یعنی من دلم می خواد که اسانس این شامپوهه کیوی باشه،از لیزی بدنم خوشم میاد،از اینکه هر چی تنت رو می شوری حس می کنی این لیزیه شامپو از تنت نمی ره...هنوز اون نوشته هه که با ماژیک قرمز نوشته بودم رویه شیشه ی حمام رو نشستم،هر دفعه هم می گم یادم باشه دفعه ی بعد که اومدم حمام با خودم اسکاچ بیارم که بشورمش هر دفعه هم نمی یارم....هر دفعه هم با خوندنش لبمو گاز می گیرم  و حس می کنم چقد  با  پرستویی که داره توم نفس می کشه و این چیزا رو زمزمه می کنه غریبه م

تو هم درگیر تشویشی مثل حالی که من دارم

برای دیدنت امشب تمام سال بیدارم

حوله م رو تنم می کنم،2تا قاشق پر نسکافه،یه حبه قند کوچیک و ماگ رو پر می کنم از ابجوش..

فکر می کنم چه خوب که بچه ها خودشون قراره شام بخرن که هیچ حالی واسه پختو پز ندارم .یه پوزخندی می زنم که ای وای که چه همه از دست رفتی پرستو، یه روزی بود که میگفتم بیان به این بهانه که خودم براشون غذا بپزم...

زنگ می زنم به سمی ،می گم بچه ها قراره شام بیان اینجا،تو هم بیا.می گه وا،خب مگه قراره نیام؟می یام دیگه.می گه مگه خبر نداری قراره بیایم برات تولد بگیریم سورپرایزت کنیم دیگه...

خنده م می شه از خرایی که دوره خودم جمع کردم.می گم چرا خبر دارم با دوستی با شماها چه خاکی ریختم تو سرم.خداحافظی می کنم،همین جوری که تلفن دستمه می خوام زنگ بزنم اقاهه ی سوپری سر ِ کوچه که چیزایی رو که می خوام برام بیاره، یه لحظه پشیمون می شم،  هوسم می شه خودم برم خرید،مانتو مشکیه  رو که انگار از دهن گاو دراوردی می کشم تنمو شال مشکیه  که موقع خواب کشیده بودم رویه چشمام که حالا خوب چروک شده سرم می کنم....به قفسه هایه فروشگاه نگاه می کنم،هیچی تو خونه ندارمو به همشون نیاز دارم.از نخود و لوبیای بسته بندی شده گرفته تا مشکین-تاژ و هاله.فقط از جلویه همه ی قفسه ها رد می شم و نگاشون می کنم.هیچ کدوم از بسته ها رو برنمی دارم.می گم اقا یه بسته مالبرو قرمز پایه بلند بدید لطفن.می گه چیزه دیگه ای نمی خواید؟می گم ممنون.با بقیه ش یه ادامس خرسی می ده،فکر می کنم ما که 4نفریم،می گم اقا لطفن 3تا دیگه ادامس خرسی بدید پولش رو می دمو می یام بیرون..

به جایه اینکه از تو پیاده رو راه برم از سمت خیابون می رم.دو طرف خیابون ماشین پارک کردن،خیابون تنگ شده.خلاف جهت ماشینایی که دارن خیابون یکطرفه رو می یان پایین،می رم بالا..هوایه گرم کلافه م کرده جلویه شالمو باز می ذارم...در رو که باز می کنم،می شنوم که تلفن رفته رو منشی  و صدایه مامانه که می گه پرستو جان،مامان تولدت مبارک دخترم.کاش امروز می یومدی پیشم خورش بادمجون برات می پختم،همون جوری که دوست داری با برنج کته و سبزی خوردن-با سالاد شیرازی

مانتو و شالم رو در میارم می اندارم رو تخت،بغضم می شه.نسکافه هه که حالا دیگه زیادی سرد شده رو می ریزم دور و دوباره می ذارم کتری بجوشه.دوباره بابا یادش نبود زنگ بزنه تولدم رو تبریک بگه،حتی نخواست گوشی رو از مامان  بگیره و یه تبریک ساده بگه،مثل همه ی سالایه قبل که هیچ وقت یادش نبود،که همیشه پولش بود،خیلی وقتا هم نه خودش بود نه پولش،فقط غرغراش بود.فقط شکایت کردناش بود از زیاد خرج کردنامون.لیوانایه کثیف جلویه کاناپه رو با خرده نونا جمع می کنم می یارم می ذارم تو سینک،

تلفن زنگ می زنه،اگه قرار نبود خبر مرگ کسی رو بده خیلی وقت پیش از پریز کشیده بودمش،پویانه...ادامس خرسیا رو دارم می شمرم،صداش می یاد:خونه ای پری؟یعنی می خوای بگی نیستی؟یه مکث کشدار می کنه،فکر می کنم دلم براش تنگ شده؟شاید شده...خانوم،خانوما فکر نکنی یادم رفته امروز تولدته ها،تولدت مبارک عزیزم.دلم واسه بغل گرفتنت یه ذره شده،واسه بوسیدنت...فکر می کنم چه خوب که ادامس خرسیا هنوز همون شکلین که قبلنا بودن،فکر می کنم هنوزم همون جوری شل ن؟باید تند تند بجوییشون که تو دهن وا نرن؟

کادویه امسالت هم طلبت..فکر می کنم مثل کادویه پارسال،مث کادویه پیارسال مث کادویه...پیش خودم می گم چند ساله رفته؟می گم 2 سال،نه،2سال و 6ماه..می رم تلفن رو برمیدارم م یگم پویان چند ساله رفتی کانادا؟چند ساله هی قراره برگردی؟

می گه:اااا خونه بودی؟سلام عزیزم..

می گم :هان؟ گفتی کی رفتی؟

من من می کنه و می گه سه و نیم سال پیش..خوبی پرستو؟

می گم :هفته ی پیش با فرهاد شام رفتیم بیرون

می گه :ا ِ خوش گذشت؟

می گم:همون جوری براش لباس پوشیدم که برای تو می پوشیدم.همون جوری براش ارایش کردم که برایه تو...می گم همون کفشایی رو پوشیدم که گفته بودی خیلی سک*سی می شم باهاش.می گم خیلی با لباسام سِت نبود اما چون تو گفته بودی،مطمئن بودم که سک*سیم می کنه..

فقط صدایه نفساشه که داره می یاد...

می گم بعد از شام منو تا جلویه در ِ خونه رسوند،خودم دعوتش کردم بالا.حتی یه لحظه هم نفس نمی کشم،پشت سر هم دارم حرف می زنم،یه لحظه مکث می کنم،انگار دیگه کلمه ندارم که بخوام حرفمو پس و پیش کنم ،که بهتر بگمش،می گم پویان؟

مث همیشه می گه جانم،از همون جانم هایه از ته ِ دل ،از همونهایی که می مُردم که جانمشم...

لب پایینمو گاز می گیرم،اشکامو قورت می دم و می گم:شب باهاش خوابیدم..

ساکته،حس می کنم بیشتر از یک ساعته که گوشی رو بدونه اینکه حرف بزنیم دستم گرفتم..

صداش می یاد،خیلی ضعیف،خیلی دور،انگاری از ته گلوش،انگاری...

می گه بعدن باهم صحبت می کنیم،دوباره مکث می کنه

می گه تولدت مبارک عزیزم،می بوسمت..

دستم رو می ذارم رو گونه م،حس می کنم بوسیدتم..هیچ حسی ندارم،نه ناراحتم،نه گریه م می یاد،نه راحت شدم...هیچی،هیچی....فکر می کنم که بچه ها چه دیر کردن..می رم یه لیوان دیگه نسکافه درست کنم،2قاشق نسکافه،یه حبه قند،کتری خشک شده.هیچی ابجوش نداره..

پارچ  رو پر از اب می کنم،تنها کاری که این روزا خوب انجامش دادم و هیچ از یادم نرفته همین اب دادن به گلدونام بوده...

زیر لب زمزمه می کنم.:تو بگو جز تو کدوم رود     ناجی لب تشنگیم بود..... جز تو اغوش کدوم باد   سایه گاه خستگیم بود

صدایه زنگ در می یاد،بچه هان.در رو براشون باز می کنم.از همون پایین صداشون کل ساختمون رو بر میداره...

*** ادامه دارد

زندگی ای زندگی خسته ام.خسته ام... گوشه ی زندونه غم دست و پامو بسته م

اشاره کردم به یه صندلی که همین جا بشینیم؟گفته:نه،بریم جلوتر کنار فواره ها بشینیم شاید صدای اب ارومترت کنه.گفته قبل از اینکه بیای پیش من گریه کردی؟نگاهمو ازش برگردوندم تا جواب ندم.گفته پرستو با توام.دیشب حسابی  گریه کردی،نه؟

گفتم نه،این پرستویی که ازم مونده خیلی وقته دیگه نه از چیزی ناراحت می شه،نه از چیزی خوشحال...اما پرستویه توم همیشه عزاداره،خیلی وقته که پرستوهایی که توم هستن لباس سیاه پوشیدن واسه نرسیدنهام،واسه هر بار بلند شدنهایی که اخرش جز زمین خوردن نبوده واسه م،واسه ارزوهایی که سیاه شدن.شبانه روز دارن گریه می کنن...

گفته پرستو نگو که بُریدی؟نگو که نمی خوای دوباره شروع کنی؟ که دیگه جنگیدنی تو کار نیس..چشماش نگران شدنلغتاش به دست و پا زدن افتادن.صدایه همیشه ارومش که حتی سخت به گوش می رسه بلند شده:

که اشتباه ما اینجاست که چند دفعه که یه کاری نمی شه که پیش نمی ره دیگه امتحانش نمی کنیم.می ذاریمش کنار..نگاهش کردم،گریه ی همه ی این ماه ها رو سعی کردم قورت بدم،گفتم از یه جایی به بعد دیگه اسمش حماقت می شه،دیگه ادما واسه انجام دادن اون کار که دفعه ی اول لقب شجاع بهت دادن و هورا کشیدن برات،احمق صدات می کنن...با همه ی درموندگیم گفتم خسته ام،هیچ کس نمی فهمه خسته ام ِ من یعنی چی.گفتم به اندازه ی  همه ی بودنم خسته م...درد دارم،دستامو گرفتم جلوش گفتم همه ی وجودم درد داره،تک تک انگشتام حتی.گفتم از بودن تو این دنیا خسته ام،از ادم بودن،از فهمیدن،از نفهمیده شدن

گفته دحق داری پرستو،حق داری.گفته جز این هم انتظار نمی رفت از دختر بچه ای که همدم روزهایه بزرگ شدنش شریعتی باشه...گفته نمی دونم تو اون دنیا منو خواهی بخشید یا نه،که اگر من اون تلنگره رو بت نزده بودم،شاید مث همه ی روزایه دیگه کتابایه شریعتی رو تو کتابخونه ی خونه ی عزیزجون می دیدی و ساده ش ازش می گذشتی که نمی خوندی شریعتی و درد فهمیدن رو نمی کشیدی،متفاوت نگاه کردنها  رو...گفته از همه ی بچه های اون کلاس 35-40نفری که برایه همشون اون کتاب رو خوندم،تنها کسی که رفت سراغش و کتاب رو خرید تو بودی،گفته تو برگزیده شدی دختر،شاید تقصیر من هم نیست.گفته وقتی این روزا می یای مدرسه بهم سر می زنی،وقتی می ری بچه ها می گن خوش به حال پرستو که انقد دوستش داری و من به این فکر می کنم که خوش به حال من که تو رو دارم و بهشون می گم چون پرستو تنها کسیه که حرفهایه منو گوش داد....می گه چرا انقدر از پرستو بودنت ناامیدی دختر؟

می گه دوستام می گن فقط مسج هایی رو که سهیلا می ده رو دوست داریم،می گه می دونی من چه مسج هایی رو بهشون می دم؟مسج هایی رو که تو برام سند می کنی...می گه هیچ کدوم از اون خانومایه 30-40ساله باور نمی کنن که جملاتی با این پختگی رو ی هدختر بچه برام می فرسته...می گه پرستو بخدا وقتایی که کم می یارم،که خسته ام به تو فکر می کنم.وقتایی که کم می خونم،کم فیلم می بینم .فکر می کنم به این که پرستویی هست که از منه چهل و خرده ای ساله خیلی بیشتر دیده و و خونده،خیلی لحظه هایه تحمل ناپذیرتر داشته ،لحظه هایی که حتی شاید بین سیلی هایی که زندگی بش می زنه فرصت نفس کشیدن رو هم بهش نمی ده،اما اون وایساده،وایساده و داره واسه خودش بودن،واسه پزستو بودنش می جنگه..می گه تو شدی دخترک مثال زدنیم واسه همه دخترایه دوروبرم،شدی الگویی که دخترایه دیگه رو از رو تو می سنجم،حالا تو انقدر خودت رو باختی؟گه انقدر راحت شیطنت ِ چشمات جایه خودش رو داده به زنده بودن فقط؟که دیگه نیست اون چشمایی که همه ی دنیا رو به مبارزه می کشید...حرف می زنه و حرف می زنه و دستایه من گره می خوره بهم،اشکام داره می ریزه.فواره ها خاموش شدن.دستش رو می ذاره رو انگشتایه یخ کرده م که سخت تو هم فرو رفته.برمی گردم طرفش،زیر چشماش خیسه.ادمیه که انقد مغروره که تو جاهایه عمومی گریه نمی کنه،که می خواد همیشه سفت و اسیب ناپذیر جلوه کنه با همه ی اندام ریزو نحیفش...منتظره جوابه ازم،منتظره که بگم باشه،که دوباره شروع می کنم ،که مث ِ همه ی دفعه های قبل تند تند واسه خودم هدف بسازمو یه هفته نشده بش زنگ بزنمو بگم فیلان کار رو شروع کردم  به انجام دادن  یا رفتم سر بهمان کلاس،اما،اما اینبار بش گفتم واقعن بریدم،دیگه کشش امید دوباره رو ندارم،اشکام ریختن،دستایی که انگشتاش قفلن شروع کردن به حرکت در اومدن.گفتم له شدم،گفتم چیزی ازم واسه دوباره ها نمونده،واسه از اول شروع کردنها...گفتم واقعن نمی تونم یک بار دیگه به امید تازه ای دل خوش کنم ،مث همه ی دفعه های قبل...

گریه کردنهام تموم شده،با دستاش اشکامو پاک کرده.از کیفش برام یه بسته کاکائو در اورده گذاشته رو پام...

گفته بلند می شی. کاری جز بلند شدن بلد نیستی.ایمان دارم که اینده ی پرستو چیزه خیلی قشنگیه.اینده ی یه همچین دختری نمی شه یه چیزه معمولی باشه...

نرگس

روز تولدش را یادم هست،بودنش برایم اهمیت دارد، از ان جهت است که مبارک داشت روز بدنیا امدنش را از هفته ها پیش ذهنم بیاد اورده بود.مرور کرده بودم چیزهایی که دوستش می دارد و انتهایه همه ی شمردنها،شده بود گوشواره...

پرستویه درونم نمی گذاشت برایش گوشواره بخرم،استدلالش این بود که دخترک مردادیم،از این بَُت ،برای خود بُتکده ای ساخته است که ان چیز که در زیورالاتش خوب به چشم می خورد،گوشواره است

می دانی،برای هر کسی خدایگان زنانگی در چیزی تعریف می شود...

برای نرگس ِ من،گوشواره.ستایشش می کنم،لوندی بی نظیری دارد وقتی که اویزه های گوشواره سایه ای روی گردن می اندازند و پرزهای نرم روی شانه ها و گردن را نوازش می کنند و نفس گیر می شود ان وقت که از لابه لایه موهایه فر و مواجش خود نمایی می کند و می پرستم سلیقه ش را وقتی که رنگ شالهایش با رنگ گوشواره ش همیشه هارمونی دارد،که می پرستم ان گوشواره ی قرمز را با ان شال سیاه،و فراموش نمی کنم ان شال طوسی با گل های صورتی مات که گوشواره ای با مهره ی صدفی-صورتی با رژ صدفی سِت کرده بود...

می دانم مینا وقتی که می خواهد زنانه شود،که همیشه این را می خواهد،ارایش می کند..به یک رنگ هم قانع نمی شود،رنگهایه صورتش را خودش ترکیب می کند،خوب هم ترکیب می کند.رنگ بندی سایه هایش فوق العاده است..که لبهایش همیشه کم رنگ و تویه چشم هستند.می دانم برای لوندی،برای زن بودن،چشم هایش اشوب می کنند،که خوب بلدند از هر فاصله ای غوغا کنند،که رنگ سایه ها و مشکی تویه چشمهایش کاری جز این نمی دانند...

دوستی داشتم که بلندی پاشنه ی کفشهایش،خیره می کرد نگاههایی را که باید...نه بلندی پاشنه ها،که زنانگی که به راه رفتنش می داد،به چرخش باستنش،به اهسته و طمانینه گام برداشتنش..

زیبا،وقتی می خواست زیبا شود،بند موهایش را باز می کرد،لخت می کرد موهایش را،شانه می کرد،بارها و بارها...ان سیاهی و بلندی و برق موهایه لختش لوندش می کرد،زیبا می شد...

برای من؟

دستها،دستبندی که در مرز پوشیدگی و عریانی مچ دست خود را نمایان می کند،ناخنهایه یک اندازه،سوهان کشیدهبا رنگ لاکهایی که خوب بیایند به رنگ دستبند...که مناسب است با رنگ لباسی که پوشیده م..دستهایی که انگشتانش خیلی کشیده نباشند و خیلی کوتاه هم.که گرد نباشند ناخن هایش....زیباترین زنها برایم،زنهایی با دستهایه زیبایند...

پرستویی که به دوست داشتن ادمها،به لحظه هایه زنانه بودنشان احترام می گذارد،دستم را گرفت-در کنارهر انچه پرستویه دیگر برای دخترک مردادی انتخاب کرده بود-برد به ان مغازه ای که چیزی که زیاد داشت گوشواره بود...

و انتخاب کرد ان گوشواره ی دخترکان کولی را،که بلند بودند و پر از مهره ....که مهره های مشکی در کنار ان فلزهای  ِ مسی رنگ خوب بازی می کنند در فاصله ی گوش تا گردن ،که اخ از چرخش سر که بدنبالش چه رقص هایی دارد مهره های ریز و درشت گوشواره ها...

و  در دل خواست که دخترک مردادی هم مثل دخترکان کولی رها باشد،که شاد باشد که همه ی زندگیش در حال پایکوبی باشد که شب هایش را روشنایی اتشی باشد که همیشه روشن کند....

دخترک سوم مردادی،نرگسی،تولدت مبارک...