حرفی نیست. ستاره ای هم... پاستیله هم هنوز ته
کشوست... دوست دارم اقاهه رو از مالزی بکشونم تهران ، فقط اینکه بیاد منو ببینه.
بعد بره... دلم می خواد یک شب تو بغل کسی صبح شه که زندگیش تو کشورایه مختلف گذشته
، اینکه به یک کشور بسته نیست. اینکه بهم می گه الان 2013، ما دیگه مشکل مسافت
نداریم، ما فقط مشکل زمان داریم... اینکه بگه 10 روز بعد باید برم اوکراینِ کارم که اونجا تموم شد بعدش برای ویزای ایران اقدام
می کنم... فک کنم این دیوونگیه جدیدمه. خواستن کسی که شهرایه مختلف رو تو دنیا
دیده. که وقتی تو بغلش می خوابم قصه ی هزار و یک شب بلد باشه از کشورایه مختلف بم
بگه. از عادت های خاص مردم، از مزه ی عجیبه غذایی که چشیده.از دخترایه روسی و چینی
و کانادایی و بلاه بلاه بگه و تهش بگه طعم تو چیزه دیگه بود... بعدش توی فرودگاه
امام ببوسمش و دور شدنش رو با تکون تکون دستم سرعت بدم...فک کنم اینم دیوونگیه
جدیدمه...اینکه یه رابطه ی نرمال و روتین نمی خواستم هیچ وقت، تجربه های خاص با
ادمایه خاص و شرایط خاص...و بی ثباتی فراوون..
در مورد ادمی که بی وقفه بهم زنگ می زنه و تکست می ده و
وقتی بهش می گم: عزیزم من نیاز به یه کم تنهایی و سکوت دارم. ببخشید که جواب نمی
دم. بعد بی وقفه بهم مسج می ده و زنگ می زنه که دلداریم بده، دیگه حرفی ندارم...
یه اهنگ داشت ابی که توش می خوند ای هم قبیله و فیلان...بعد
یه جاش می گفت: تو این ولایت، ای با اصالت تو مونده بودی تو هم شکستی.... بعد
اونجاش که می گه: اون که سپردی به باد حسرت، تمام دار و ندار ما بود....
هر چه اید به سرم باز بگویم گذرد
وای از این عمر که با می گذرد می گذرد
هر روز یه دونه از اون کپسول بدمزه ها باید بخوریم. هر روز
یه لیوان شیر، دو لیوان چای سبز، هر یک روز در میون باید یادم بمونه به کاکتوس
گلدون قرمزه اب بدم، یکشنبه ها به بقیه ی کاکتوسا. یه روز در میون با شامپو کتوکونازول
موهامو باید بشورم. روزایه دیگه با شامپو اویدرم...تو روز دو بار از محلوله به
پوست سرم بزنم...روزایه هفته رو با اینا یادم می مونه...یک روز درمیون، هر روز،
روزی دو بار
اون اهنگه هایده که می گه: اما من واسه ت می مردم، واسه ت
می مردم... همون اهنگش. اونجاش که می گه :
تو منو با دریا دریا اشکه چشمام نمی خواستی...
حیف که دیوونه بودی، حیف که عصبی بودم، حیف که تو یه لحظه
همه ی مسجاتو پاک کردم، شمارتو دیلیت کردم، انفرندت کردم... اخخخخ که
اگه دیوونه م نکرده بودی با "دوستت دارم"، "دوستت دارم"
گفتنات، "می خوامت" " می خوامت" گفتنایه دروغکیت. اخ اگه گفته
بودی فقط تنمو می خوای، انقد خشم توی وجودم بود، انقد ... نیدونم "انقد"
چی، اما انقد بود که وقت اپیلاسیون گرفته بودم که بعدش بیام پیشت و باهات
بخوابم... اخ که اگه انقد الکی بهم ابراز علاقه نکرده بودی...اخ که اگه فقط انقد
مرد بودی که برای کنارت خوابیدن/ کنارم خوابیدن معنیه "علاقه"، "
دوست داشتن" رو به گند نکشی...شاید منم وقتی لباسامو از کنار تختت جمع می
کردمو تنم می کردم، یه کم خشمم کمتر شده بود...
اونجایی که ابی می گه : "نفس نفس" تو سینه م عطر
نفس های شماست... تو همون "نفس نفس"ش اشکم می ریزه
هر اهنگی که شروع می شه، نخونده می زنه جلو...می گم این
اهنگه که خوب بود، بذار بخونه...دستمو می زنم زیر چونه مو گوشش می دم، سکوت می
کنم. حرف که می زنه لبخند می زنم بهش و حواسم به حرفاش نیست.با تکون سر نشون می دم
که گوشش می دم..."برگ ریزونایه پاییز کی چشم به رات نشسته؟ از جلو پات جمع می
کنه برگایه زرد و خسته؟"...دستش رو جلویه چشمام تکون تکون میده می گه: یاده
دوست پسرت افتادی؟ می خندم می گم حواست به رانندگیت باشه، می خوام سالم
برسم...یاده اخرین استتوس پایلت می یفتم : از خدا خواستم قشنگترین چیزی که افریده
رو بده به من، حالا اسمون ماله منه...