من نشستم ز طلب، اين دل ِ پيچان ننشست

* داشتم فك ميكردم اينجا زيادي ساكت و بي رفت و امده، شايد بهتر باشه برم يه دفتر بخرم براي خودم، توي اون بنويسم... جلده دفتره چه رنگي باشه؟ لابد از اون قهوه اي كم رنگا كه عكس ساعت لندن روش داره، شايدم اون برج كج ايتالياييه... اخ چقد اون دفترچه هه رو دوس دارم... بايد برم افق، بايد برم...

** هر جور مي توني بمون، من با تو سازش مي كنم...هربار مي گفتم نرو، اينبار خواهش مي كنم

بعد از وقتي جانان اينو برام فرستاده، از وقتي گوشش كردم يه سره بغض دارم، يه سره زيرلبم دارم زمزمه ش ميكنم. بعد گريه م ميگيره كه هيچ كسو ندارم كه اينو براش بخونم. كه انققققد عاشقانه و همه جورانه كسي رو دوست ندارم. كه به هيچ كس نمي تونم بچسبونم اين اهنگو، انقد كه توش پرستش داره و من خيليييي وقته ديگه كسي رو اينطور نخواسته م...

*** تو لحظه هايي كه فك مي كردم يني حامله م؟ كه عصبي بودم، كه هي روزايه مونده به تايمينگمو مي شمردم، لابه لاي همه ي اون عصبي بودنا و استرسا. به خودم مي گفتم : هي يادت باشه كه منتظر تاريخ پريودي بودن يه همچين مدليه، دلشوره ي حامله بودن و نخاستن اين حس و اتفاق... به ذهنم ميگفتم اين تجربه رو هم بخاطر بسپر، شايد يه روزي تونستي واسه دختركي كه غصه ي اين رو داره بغله خوبي شي....

**** احساس مي كنم هيچ لحظه اي، هيچ وقت تويه همه ي اين فراز و نشيبا و گه هاي زندگاني انقد شكننده نبودم. انقد نياز به محبت زياد، چيزي فراتر از زياد،  نداشته م... طوري كه همه ي لحظه ها مي تونم گريه كنم. جوري كه واقعن يكي بايد باشه الان نازم رو بكشه. 

***** همون قد كه نرگس گله منه، اركيده هم گله منه... مثه سرخابي و سورمه اي. كه هر دو تاشون به يه اندلزه رنگ منن

****** اين كتاب خوندنا خوبه، همه ي اين بيوگرافي هايي كه تو اين مدت دارم مي خونم. از هويدا گرفته تا زندگيه اين شهدا... شهيد مُدِق، عباس دوران، چمران، همت، ابراهيمي هژير..

ديگه هيچ مردي رو نخواهم بوسيد....

دندونم درد ميكنه، گوشم هم...روزهاست كه اين دو تا درد رو دارم و من از دكتر متنفرم و انقدر مسكن مي خورمو دكتر نميرم تا ديكه مسكن جواب نداره...امروز خونه ي مهسائه پر از حس خوب بود، امروز ديگه خبري از سردرد نبود، خبري از حسه سنگين داشتن پشت همه ي خوشيايه هرروز زندگيم... امروز٢٣سالگي رو دوس داشتم، در واقع من ٢٣ سالگي رو از وقتي كه با پايلت اشنا شدم دوس دارم...اينكه مي بيني دختركي كه تو مسافرت مشهد باهاش از اتاق بچه ها چيپس مي دزديدي و ٣ سال هر روزت رو زنگ تفريحا با اون روي اسفالت حياط مدرسه مي شستي، الان خانم خونه شده، حسه عجيب و سرگيجه اوريه...اينكه از ديشب صد دفعه، اگزكتلي صد دفعه اين دو خط مسج خودمو پايلت رو خوندم كه بش گفتم:ديگه دوستت ندارم، ديگه هيچ حسي بت ندارم. حتي الان ميتونم دوستت هم باشمو از اينكه هر دختري دوست دخترت باشه ناراحت نشم..گفته:باور نميكنم، باور نميكنم اين حرفتو...حتي اگه تو دوستم نداشته باشي اما من واقعن دلم پيش توئه.كه وقتي سراغ پاستيلا رو ازم مي گيره، كه مي گه خورديشون؟ مي گم نه، ته كشوئه. مي گم يادته؟ مي گه چرا يادم نباشه؟ من هم اون كوچه هه يادمه، هم پاستيلا، هم اون در سوخته، هم اون اهنگي كه گذاشته بودي...مي گم فك كردم دوستم نداشتي ديگه...و واقعيت اينه كه من مدتهاست فكر مي كنم كه دوست داشتني نيستم، كسي دلش پيش من گير نميكنه. كسي به احساس من كِر نميده...و ديشب وقتي پايلت بم گفت شب بخير گلم اشكم ريخت، ساعت ها و دونه دونه... چون اين گل بودن من واسه پايلت، يعني همون گل سرخه براي شازده كوچولو، كه فقط من ميدونم مدل اين گلم گفتن پايلت رو،و  من هنوزم دارم اشك مي ريزم...مرسي پايلت كه ٢٣سالگي رو برام قشنگ كردي، كه باور كردم كسي با همون حس و كلماتي كه من مي شناسمشون دوستم داره هرچند كه كنارم نيس و من حالم خوبه كه بهترين دوستايه زندگيم باهم وارد رابطه شدن، و من براي اين ساعت ها مي تونم اشك بريزم...چقد اين روزايه زندگيم پر از حسه زنده بودن و نفس كشيدنه...چقد يهويي دورم پر شدن از اتفاقا و ادمايي كه بلدن باهم مهربون باشن،چقد روزايه من تنيده شده به طعما... چقد تشكر بدهكارم به ادما، به لحظه ها... به هديه واسه ٥ شنبه اي كه باهم ساختيم واسه همه ي اون دور دورا و خنديدنا و تحويل گرفته نشدنا و رقصيدنا و معجون خوردنا...از هانيه واسه اون شيك خوشششمزه ي اسنيكرز و بوستان گفتگويه دم غروبو فلافل پر از پنير دولپي، از مينا واسه اون ليوان چاييه و دستبندايي كه از خانوم هنديه برام خريده بودو همه ي دردودلا..از خودم، از خودم واسه اينهمه اميد و ايمان داشتنم به اومدن روزايه خوب، به اومدن روزايه خيلييي خوب

رژ کبود...

هومممم... این حرف زدن ادم ها خسته م می کند. بخدا... اینکه گریه ها و سردردهایه عزیزترینه زندگیمو می بینمو اشکم نمی ریزه یه دردم هست لابد. اینو وقتی فهمیدم که وقتی داشت مرگشو از خدا می خواس، چشمامو بسته م و امین گفتم...در حالیکه می دونستم نفسم به نفسش بسته س. یه لحظه فک کردم که بس کن خودخواه بودن رو بچه...اون لحظه ای که تارا داشت از روزی که فهمیده بود محمدرضا ازدواج کرده می گفت و من گریه م نگرفت فهمیدم یه مرگیم هست. همون موقع که چشماش خیس شده بود و اشک چشماشو سعی می کرد قورت بده و می گفت: می دونستم عقد کرده اما شبی که خونه ی سعید مهمونی بودیم فهمیدم عروسیشم گرفته... می گه سعید رو اولین بار بود می دیدیم، نگو از دوستایه محمدرضا بوده...وقتی داشت می گفت کههمون شب حواسش نبوده و شماره ی پیکایه مشروبش از دستش در رفته...می گفت من که نفهمیدم، تینا و مهشید تعریف کردن برام که می گفتم : خواب بد دیدم، خواب دیدم محمدرضا عروسی کرده...می گه با التماس می گفتم محمدرضا عروسی نکرده ، نه؟...می گه سعید بغلم کرده بوده و می گفته نه دیوونه، خواب دیدی فقط...می گه راه می رفتمو سرم می خورده به دیوار و از دیوار معذرت خواهی می کردم... به سعید قسم داده که راستش رو بگه، محمدرضا گذاشتتش رفته؟... تارا می گفت و سعی می کرد اشک تو چشماش سر نخوره بریززه پایین... می گم دیوونه 2 سال شد، هنوز کنار نیومدی باش.می گه چند روز پیش رفته بودیم کنسرت سیروان، کیفمو دادم به نعیمه بره ابمیوه بخره، کیفم می یوفته از دستش، گوشیم می یوفته زمین، رَم گوشیم معلوم نمی شه چه مرگش می شه و همه ش پاک می شه...می گه همه ی خاطره هام توش بود، همه ی فیلما و عکسامون...همه ی شعرایی که باهم خونده بودیم، فیلمی که تینا از اب بازی مون گرفته بود... اون دفعه که منو بوسیده بود...می گم تاراااا، تو هنوز اینا رو نگه داشته بودی؟... یه خنده ی تلخ می کنه و می گه من همه ی مسجاش تو گوشیمو، تو فی33س بوک رو هم نگه داشتم...همون موقع که از درد صدای این دختر اشکم نریخت، فهمیدم یه مرگم هست

اینکه پا شدم با دخترا رفتم "گیلانه" و غذای شمالی خوردیم، اینکه قرار بود پایلت منو ببره رستوران شمالی. اینکه پا شدیم رفتیم پارک "اب و اتش" ...که بازهم قرار بود با پایلت برم... اینکه بودن تو همه ی اون لحظه ها و جاها، و دقیقن مسج دادن پایلت تو همون تایم هم نتونس بغض منو بشکونه...که تو لحظه هایی که تارا و هدیه داشتن مسخره بازی درمی یوردن که بهرام رادان میز کناریه ما نشسته و من یه دیقه سرمو از گوشیم بلند کنمو یه ذره حواسم به میز بغلیم باشه...حتی اون لحظه ای که فهمیدم پایلت، پایلت ِ منه...حتی اگه الان کنار من نیس، شاید اگه هیچ وقته دیگه کنار من نباشه...وقتی می گف دوستم داره، کم نیستن لحظه هایی که یاده من می یوفته و اصن من کنار نیستم از زندگیش... اشکم نریختو شیک شکلاتمو با حرص بیشتری خوردم شاید بغضمو بتونم باش قورت بدم....

اینکه صب وسط همه ی اون تلخیا و بدمزگیا و سروصداها پا شدم رفتم اپیلاسیون، که بدون سلام و لوس بازی و همه ی اداهای مزخرف به دوس پسره 2-3 سال پیش که از نووِر پیداش شده، مسج دادم که امروز می یام پیشت....که خودش بتونه دوس دخترش رو دست به سر کنه که من برم پیشش... اینکه وقتی می شینم تو ماشینش همه ی سوالاشو با "نیدونم"، "چه بدونم"، "اوهوم" جواب می دم، که می گه تو امتحان شورت انسر رو یقینن 20 می شی...می گم اقاهه جوری رفتار نکن که انگار برات مهمم، فقط باهم بخوابیم و بعدش من می رم...اینکه تا بغلم می کنه، سرش رو سُر می ده زیر گلوم و می گه همون بوی همیشگی...اینکه چشمامو بستم و بدنم مثل سنگ شده و فقط صدای نفس هاشو می شنوم...اینکه می گم تقلا نکن، من تو مودش نیستم نمی تونی منو ار**ضا کنی...وقتی عطشش می خوابه، می گه چته تو؟ می گم هیچی...موهامو از رو صورتم میزنه کنار می گه چرا انقد ناراحتی؟ پشتمو می کنم بهش و خودمو تو بغلش جا می دم می گم بیخیال... می گه خب بگو چرا انقد چشمات غمگینه؟ می گم جوری رفتار نکن که انگار برات مهمه ، بم حالت انزجار می ده...بلوزمو تنم می کنم، شورتمو پام می کنم تکیه می دم به تخت و سیگارمو روشن می کنم... می گه بام حرف بزن. می گم منو تو س**ک**س پارتنر-ه همیم. لازم نیست باهم حرف بزنیم. لازم نیست بدونی چمه...می گه بگو، شاید بتونم کمکت کنم. یه هه ی کشداری تحویلش می دمو می گم من از کسایی که براشون مهم نیستم کمک نمی خوام...هی داره اصرار بیخود می کنه که دوستم باشه. تو چشماش نگا می کنم می گم بسه دیگه، اه ه ه..خسته م کردید. چی می خوای؟ مگه نمی خواستی بام بخوابی؟ مگه تنه منو نمی خواستی؟ تو چطور می تونی دوسته من باشی؟ دوست من کسیه که من اگه فیلان روز تو خیابون به یه بدبختی خوردم بتونم بش زنگ بزنم، و مطمینن به تو زنگ نمی زنم چون ممکنه که پیش دوست دخترت باشیو منو ریجکت کنی...می گم چی فکر کردی؟ بعد از چند سال اومدی و یه ساعت کنارم خوابیدی حالا حسه سوپر هیرو رو داری که می خوای منو  نجات بدی و و اونم بشینه حرفایی که حتی به خودش با صدای بلند نمی گه به تو تعریف کنه...داره حرف می زنه، از نیمه ی پر لیوان می گه...یه پک عمیق از سیگارم می گیرم.خودمو می کشم پایینو چشمامو می بندم می گم خفه شو، نصیحتم نکن...اینکه تمام مسیر توی ماشین باش حرف نمی زنم، که در جواب اینکه واسه چی امروز بش زنگ زدم اومدم پیشش؟ ضبط رو روشن می کنم...اینکه خسته م از حرف زدن، توضیح دادن، نگاه کردن به ادمایی که ادایه اینو در میارن که براشون مهمم...اینکه می رم دونات می خرم، ایس پک شکلاتی برای خودم می خرم ، اینکه می رم می شینم تو کافه...اینکه ته همه ی اینا به پایلت زنگ می زنم، با اینکه تو اون لحظه حس می کنم اونقدر که باید دوستش ندارم، که فکر می کنم اگه صداش رو بشنوم شاید بغضم تموم شه.که نه...هیچ اتفاقی نمی یفته.نه دلم براش پر می کشه، نه اشکم می ریزه... باید رژ لب قرمزتر بزنم از فردا، شاید دیگه انقد مردم حواسشون به سکوت و غمه چشمام نره...شاید اون موقع بگم حالم خوبه، باورم کنن

این روزام نمی دونم چه رنگی هستن... اما عجیب شلوغ و خوش رنگن...

از امروز شروع کنم، یا فردا رو بگم یا پنج شنبه؟...

از چیپس و پنیر ِ خوشمزه و اسپاگتیه بدمزه ای که با پسرداییه واسه ناهار خوردیم بگم یا کیک شکلاتی و چیز کیک و کیک هویج و گردویی که با سمی و مرضی نوشه جان کردیم؟... از تلفنه میناهه بگم و دلتنگی ای که واسه دیدنش دارم؟ از اینکه بش گفتم هرجا کجا  روی خره وصله ی منی، که دیگه نه از دستت عصبانی می شم نه ناراحت نه دلخور نه هیچی...فقط منتظر می شینیم تا اوضاع باز به شکل قبلش برگرده... از صبحونه ای که با ارمین و سمی و صابر داشتیم بگم؟ از پنج شنبه ی پر لذتی که با جانان گذشت؟ اینکه من حتی زری جون رو دیدم و برادر خیلی محترم جانان جون رو؟ که من از ذوق مردم حتی توی کوچه هه تا به دفترشون برسیم...بس که نفس کشیدن و راه رفتن تو اون هوا رو توی اون کوچه رو دوست داشتم. از پلاستیکه پر از فیلمی که چهارشنبه جانان بهم داده بود چطور؟... یا شاید حتی بخوام از کالکشن فیلمایه فون تریه که اقای داداش  جانان بهم دادن بگم. که من انقققد لبریز از خوشی بودم که از سر نشرچشمه تا خوده انقلاب پیاده رفتم...که من بودم و شب و تنهایی... یا  بخوام از سینما رفتنه دوشنبه بگم که پا شدم رفتم "هیچ کجا، هیچ کس" رو دیدم... همین طور سلانه سلانه و من و خودم دو تایی بلیط گرفتیم از سینما سپیده و فیلم دیدیم یا حتی قبل از فیلم شیرکاکایو و تارت اناناس و سیب خورده بودیم، اخخخ که همانطور بود که من دوست داشتم.پر از گردو... الان که فک می کنم بهتره از ارامش و امنیتی که امروز تو دفتره اقاهه داشتم بگم. همون ارامشی که باعث شد حس کنم خسته م دیگه از این همه مرد تو زندگیم. از اینهمه ندونستن حسام. از اینهمه رفتن و نشدن... که یه لحظه حس کردم زندگیم در نهایت سادگی چقد برای  بقیه عجیبه و من حوصله ی راه دادن یک ادمه جدید رو توی زندگیم ندارم دیگه.، حوصله ی اینکه بخوام توضیح بدم مدل زندگانیمو ..اینکه در اوج این حسه امنیته برگردم به اقاهه بگم ببخشید من نمی تونم ادامه بدم... و حس کنم اون لحظه کیسه ی زندگیمو سر و ته کردم و همه ی اقاهه ی زندگیمو از توش ریختم بیرون. که همه ی ادم های جدید رو توی این یک هفته از زندگیم بیرونشون کردم و حس ارامش بهم دست بده...یا حتی بخوام از "دهلیز"ی که با سمی رفتم دیدم بگم...یا شاید "پل چوبی" که با سمی و ارمین و مرضی و زهرا و صابر بود..یا حتی تر بگم که توی همه ی سینما جایه میناهه عجیب خالی بوده برام... که با همه ی دنیا هم برم فیلم ببینم با میناهه فیلم دیدن یه چیزه دیگه س... می تونم از سیگاری که توی سینما روشن کردم هم بگم، از دیوونه بازیه لذت بخشی که صابر کلی قبلش بم اجازه شو نداده بود...و یا فردایی که قراره با خاله هه و عمو خسرو بریم بام ولنجک و بدویم... و قراره برنامه ی هر روز صبحمون باشه... حسه اینکه تهران، خاله هه رو داره خیلی خوبه... هوممممم....یا اینکه اون روز بگم سمی می شه بریم گل فروشی یه کم "هوای گل فروشی " رو نفس بکشیم؟ اون حسه خنکی و بوی سرگیجه اوره گلا رو. که همون لحظه جلوی گل فروشی از اتوبوس پیاده شیم و بریم توی گل فروشی نفس بکشیم...می خوام از این بگم که پلی لیست گوشیمو پاک کردمو الان فقط ابی دارم و شجریان و مهران مدیری و سیاوش و همای مستان...که هرچی تردیشنال تر، بهتر...از اینکه فاینالی کتاب "سیلویا پلات" رو خریدم هم باید بگم. یا اینکه باید برم کتاب " اتاقی از ان خود" ویرجینیا وولف رو بخرم...هومممم.... اون روز که اقاهه گفت می تونی تدریس خصوصی کنی؟ یه لحظه تو دلم گفتم خوب من که انقد دوست داشتم جایی باشه که بتونم ازش تدریس خصوصی بگیرم... بعد؟ بعد لبخندم شد که همچنان به"خواستن" ادامه بدم... که نمی دونی کی یا چی، اما یکی هست که نشسته و فقط داره خواسته های من رو مدل خودش اجابت می کنه...حالا گیرم یه کم دور، یه کم دیر....

 من اینجام. پر از حسه خوب. پر از لحظه های خوب.پر از ادم های خوب توی زندگانیم...پر از باورهای خوب...

 

من یه دیوونه..وقتشه عاقل شم

 

حرفی نیست. ستاره ای هم... پاستیله هم هنوز ته کشوست... دوست دارم اقاهه رو از مالزی بکشونم تهران ، فقط اینکه بیاد منو ببینه. بعد بره... دلم می خواد یک شب تو بغل کسی صبح شه که زندگیش تو کشورایه مختلف گذشته ، اینکه به یک کشور بسته نیست. اینکه بهم می گه الان 2013، ما دیگه مشکل مسافت نداریم، ما فقط مشکل زمان داریم... اینکه بگه 10 روز بعد باید برم اوکراینِ  کارم که اونجا تموم شد بعدش برای ویزای ایران اقدام می کنم... فک کنم این دیوونگیه جدیدمه. خواستن کسی که شهرایه مختلف رو تو دنیا دیده. که وقتی تو بغلش می خوابم قصه ی هزار و یک شب بلد باشه از کشورایه مختلف بم بگه. از عادت های خاص مردم، از مزه ی عجیبه غذایی که چشیده.از دخترایه روسی و چینی و کانادایی و بلاه بلاه بگه و تهش بگه طعم تو چیزه دیگه بود... بعدش توی فرودگاه امام ببوسمش و دور شدنش رو با تکون تکون دستم سرعت بدم...فک کنم اینم دیوونگیه جدیدمه...اینکه یه رابطه ی نرمال و روتین نمی خواستم هیچ وقت، تجربه های خاص با ادمایه خاص و شرایط خاص...و بی ثباتی فراوون..

در مورد ادمی که بی وقفه بهم زنگ می زنه و تکست می ده و وقتی بهش می گم: عزیزم من نیاز به یه کم تنهایی و سکوت دارم. ببخشید که جواب نمی دم. بعد بی وقفه بهم مسج می ده و زنگ می زنه که دلداریم بده، دیگه حرفی ندارم...

یه اهنگ داشت ابی که توش می خوند ای هم قبیله و فیلان...بعد یه جاش می گفت: تو این ولایت، ای با اصالت تو مونده بودی تو هم شکستی.... بعد اونجاش که می گه: اون که سپردی به باد حسرت، تمام دار و ندار ما بود....

 

هر چه اید به سرم باز بگویم گذرد

وای از این عمر که با می گذرد می گذرد

هر روز یه دونه از اون کپسول بدمزه ها باید بخوریم. هر روز یه لیوان شیر، دو لیوان چای سبز، هر یک روز در میون باید یادم بمونه به کاکتوس گلدون قرمزه اب بدم، یکشنبه ها به بقیه ی کاکتوسا. یه روز در میون با شامپو کتوکونازول موهامو باید بشورم. روزایه دیگه با شامپو اویدرم...تو روز دو بار از محلوله به پوست سرم بزنم...روزایه هفته رو با اینا یادم می مونه...یک روز درمیون، هر روز، روزی دو بار

 

اون اهنگه هایده که می گه: اما من واسه ت می مردم، واسه ت می مردم...  همون اهنگش. اونجاش که می گه : تو منو با دریا دریا اشکه چشمام نمی خواستی...

 

حیف که دیوونه بودی، حیف که عصبی بودم، حیف که تو یه لحظه همه ی مسجاتو پاک کردم، شمارتو دیلیت کردم، انفرندت کردم... اخخخخ که اگه دیوونه م نکرده بودی با "دوستت دارم"، "دوستت دارم" گفتنات، "می خوامت" " می خوامت" گفتنایه دروغکیت. اخ اگه گفته بودی فقط تنمو می خوای، انقد خشم توی وجودم بود، انقد ... نیدونم "انقد" چی، اما انقد بود که وقت اپیلاسیون گرفته بودم که بعدش بیام پیشت و باهات بخوابم... اخ که اگه انقد الکی بهم ابراز علاقه نکرده بودی...اخ که اگه فقط انقد مرد بودی که برای کنارت خوابیدن/ کنارم خوابیدن معنیه "علاقه"، " دوست داشتن" رو به گند نکشی...شاید منم وقتی لباسامو از کنار تختت جمع می کردمو تنم می کردم، یه کم خشمم کمتر شده بود...

 

اونجایی که ابی می گه : "نفس نفس" تو سینه م عطر نفس های شماست... تو همون "نفس نفس"ش اشکم می ریزه

 

هر اهنگی که شروع می شه، نخونده می زنه جلو...می گم این اهنگه که خوب بود، بذار بخونه...دستمو می زنم زیر چونه مو گوشش می دم، سکوت می کنم. حرف که می زنه لبخند می زنم بهش و حواسم به حرفاش نیست.با تکون سر نشون می دم که گوشش می دم..."برگ ریزونایه پاییز کی چشم به رات نشسته؟ از جلو پات جمع می کنه برگایه زرد و خسته؟"...دستش رو جلویه چشمام تکون تکون میده می گه: یاده دوست پسرت افتادی؟ می خندم می گم حواست به رانندگیت باشه، می خوام سالم برسم...یاده اخرین استتوس پایلت می یفتم : از خدا خواستم قشنگترین چیزی که افریده رو بده به من، حالا اسمون ماله منه...