کسی از فردایش چه می داند؟....

کاش می دانستم جمله ی اول چطور شروع شود.که جمله های بعدش خودشان حتمن می امدند....

بعد از انکه ان شب همه ی فامیل خانه مان جمع بودند و من  دیس تکه شده ی کیک را دور می گرفتم و در جواب اینکه مناسبت این کیک چه چیزی است؟ با یک لبخند پت و پهنی مامان از ان طرف می گفت پری همزمان هم مدرک زبان ش رو گرفته هم از دانشگاه فارغ التحصیل شده...

از همان روز دقیقن، هر جا که رفته م حالم را که پرسیده اند، چای که تعارف کرده اند امده ند بغل دستم نشسته اند که : خخخخب پرستو جان حالا قراره چیکار کنی؟ فوق که حتمن شرکت می کنی؟

و من؟ مثل یک ربات گفته م قرار است معماری داخلی بخوانم...

و همه که او ه ه ه ه اینکه خیلی خوب و عالی و ...است

اما من هیچ هدفی ندارم، هیچ قراری نگذاشته م.... من خیلی وقت است دیگر نه کتاب می خوانم، نه پیگیر و جدی فیلم تماشا می کنم، نه هدف دارم.... من فقط می نشینم گوشه ی خانه تا زمان بگذرد و یکی بیاید مرا دوست داشته باشد....

من، من این خودم را نمی شناسم... باورم نمی شود که حتی دنبال کار نیست، که حتی نمی تواند بلند شود برود یک باشگاهی، اه حالم بهم می خورد انهایی را که جای باشگاه هی جیم، جیم می کنند،...که هر شب که می خوابد، صبحش می گوید فردا می رود پارک می دود، بعد می گوید زورم می اید دو تا خیابان را پیاده بروم، قول می دهم دو تا خیابان را تا پارک با ماشین برود بعد بدود....

شبها با قرص خواب می خوابد و صبح ساعت 12 بیدار می شود.حوصله ی زیر افتاب دویدن را دیگر  ندارد....

من ، من، من....من قرار نبود زندگیم این شکلی شود...من قرار نبود فوق نخوانم، قرار نبود باشگاه نروم، قرار نبود دنبال کار نباشم، قرار نبود اینهمه کتاب نخوانده داشته باشم...

من دقیقن همان کسی بودم که شبی که اخرین امتحانم را دادم به همه ی اشناها و نااشناها زنگ زده بودم حواسشان باشد که من کار می خواهم....که رفته بودم دنبال یک موسسه ای که معلمش برای زبان اسپانیایی نیتیو باشد، موسسه را هم پیدا کرده بودم...فقط مانده بودم اسپانیایی شروع کنم یا فرانسه...فرانسه دوست نداشتم، پرکاربردتر بود و اسپانیایی لذتبخشتر برایم....دقیقن همانیم که به دوست دختر پسر دایی سفارش کرده بودم  که از دایی ش که غول معماری است برایم بپرسد کجا شروع کنم معماری بخوانم....چطو ر بخوانم بهتر است..درست است که می دانستم توان کنکور خواندن برای فوق را ندارم اما حداقل می دانستم که قرار است از یک مسیر دیگر زندگی تحصیلیم را جلو ببرم...

....

و راستش دیگر چیزی هم ندارم بیایم اینجا بنویسم...صب 12 بیدار شدنو، تا شب ولو بودن جلوی لپ تاپ، شب ها به زور قرص خواب خودم را خواب کردن که بس است دیگر اینهمه فکروخیال...ساعت 4 ئه، ساعت 3 ئه ، ساعت کوفته و وقته مرگه توئه پس چرا مثل جغد چشم هایت به سقف دوخته شده...

دیگر چیزی نیست که بخواهم بنویسم .... در واقع دیگر چیزی ندارم برای نوشتن

قبلن ها وقت رفتن که می شد، سرم را می انداختم پایین و می رفتم....اما مینا بهم یاد داده وقت رفتن باید خداحافظی کرد

خداحافظ....

بخوامم بکنم از این شهر...کجا می تونم برم؟..کجا هست که بتونم برم؟؟؟

ادم مسافرت نبودم من، گفته مش هم بارها..همین که از خونه می رفتم بیرون دلم برای برگشتن تنگ می شد...همین پارسال نبود مگه؟ با یه دلتنگی خیلی گنده برای یه مسافرتی که یک هفته هم نمی شد، تهران رو ترک کرده بودم...اصن مگه می شد از تهران برم؟..می شد برمو دلم برای برگشتن بهش تنگ نشه؟...کجا می شد برام تهران و کافه هاش و شوخی ها و گریه هاش و پیاده روهاش؟... یک جایی از من، یک جای عظیمی از من گره خورده بود به این شهر...

اینبار؟ نه تنها برای ترک کردنش لحظه شماری می کردم ، الان هم بعد از دو بار مسافرت رفتن تو دو هفته ی پشت هم و اینهمه دور بودن ازش  هیچ هم دلم نمی خواست برگردم...

یک بار هم این حس رو داشتم.وقتی تو فرودگاه می خواستیم بارامونو تحویل بدیم بجای دلتنگی برای تهران برای اون شهری که داشتم ازش می رفتم دلم تنگ شده بود، از این ترک کردنا بود که گریه م گرفته بود حتی....یادمه اون موقع از این حسی که داشتم احساس شرمندگی می کردم، واقعن خجالت می کشیدم که چرا بجای دلتنگی برای تهران، برای شهر و مملکته دیگه ای دلتنگم....
اینبار اما هیچ خجالت نمی کشم از حسم.... حس می کنم شاید از این شهر که برم، سرنوشتم هم بالاخره عوض شه....حس و حالم...هواش رو دلم داره سنگینی می کنه

 

 این نوشته ی شیوا رو هم که خوندما دیدم پوفففففففففففف راست می گه، لامصب این شهر دیگه شهر بشو نیست برا من

اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ....

چیزهایی هستند که برای تو هیچ وقت تمام نمیشوند،ته ندارند! و تو با هر با شنیدن،دیدن یا خوندنشون دوست داری بعدشون سه تا نقطه بذاری...این سه نقطه ها برای تو پر از لذتِ تکرار هستن...لذتی که برایت تکرار میشود اما تکراری نه!این سه نقطه که بعدشان میگذاری پر از حرفه...حرف هایی که لذتِ نگفتنش از گفتنش بیشتر است...همه ی ما از این سه نقطه ها داریم.این سه نقطه ها بودن که همیشه جای خالی کلماتی که هنوز به وجود نیومدن رو پر میکنن.من یه عالمه از این سه نقطه ها دارم!
 ...
ـ برای کلاه قرمزی  وقتی که به آقای مجری میگه:کاشکی من دایناسورت بودم...
ـ برای شازده کوچولو و گلِ سرخش...
ـ برای بابا لنگ دراز...
ـ برای آنه ! و تكرار غريبانه ي روزهايش...
ـ برای گریه ادل بعد از some one like u ...
ـ برای وقتی  که حامد میخونه :
دلخوشم گر دل به غیر از من به هر کس باختی/بُردنی ها را فقط از سینه ی ما میبری...
ـ برای وقتی که بی هوا زمزمه میکنم:
نه بی تو سکوت/نه بی تو سخن/به یاد ِ تو بودم/به یاد ِ تو من...
ـ برای  آذر (باغ های کندلوس) وقتی میگه: زنا زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون میشن. بعد مادر شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری یه مادرو می‌خواد. گاهی وقتا حتی مادر مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادر مادرم بودم، مادر پدرم بودم، مادر برادرم بودم، تازه به همه اینا بچه‌های به دنیا نیاورده رو هم اضافه کن، مادر اونا هم بودم...
ـ برای این دیالوگ فیلم خانه ای روی آب که میگه: اگر می دونستم سرنوشت ما رو کی می بافه، حتما ازش می خواستم مال منو کلا بشکافه...
ـ برای بابام...

و...
 
خیلی خوبه آدمهایی تو زندگیت باشند که معنی سه نقطه هات رو بفهمند،که وقتی براشون مینویسی دوستت دارم...
وقتی مینویسی خسته ام...
وقتی میگی از اینجا تا اونجا که تو هستی بغض دارم...حتی
وقتی میگی شب بخیر...
بفهمن جای خالی کلماتت رو!
 
اما آخر بعضی چیزها را باید نقطه گذاشت که برای همیشه تمام شوند و اِلا با هر بار تکرارشان تو را تمام میکنند.نقطه گذاشتن سخته.خیلی سخت.نقطه یعنی "تمام"!بعد از بعضی اسم ها باید نقطه گذاشت!این سخت ترین نوعِ نقطه گذاریه!
 
من به خودم قول دادم بعد از بعضی چیزها دیگه سه نقطه نذارم،چون با گذاشتن سه نقطه بعدشان بلاتکلیف میمانم.انگار "ایهام" دار میشنوند،هم معنی دور دارند هم نزدیک!انگار من میخوام خودمُ پشتشون قایم کنم که دستِ دلم رو نشه! مثلا دیگه دوست ندارم بنویسم "من خیلی وقتِ که رفتم..." این سه نقطه بعدش برای کسی که معنی سه نقطه هایم را میفهمد یعنی که من رفتم اما تو بیا،من آهسته تر میروم تا بهم برسیم!این سه نقطه یعنی من گیر کردم بین رفتن و موندن!
 
برای رهایی از این بلاتکلیفی ها راهی بجز "نقطه" نیست.همین که بعدش نقطه بگذاری انگار "تمام" میشوند،انگار رها میشوی.
 
 
 + و این برای شما...
 
بابا لنگ دراز عزیزم

تمام دلخوشی دنیای من به این است
که ندانی و دوستت بدارم
وقتی میفهمی و میرانی ام
...
چیزی درون دلم فرو میریزد

چیزی شبیه غرور
بابا لنگ دراز عزیزم لطفا
گاهی خودت را به نفهمیدن بزن
و بگذار دوستت بدارم
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!
بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم
حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم .....!                    
 
*می سی دختر ...عالییییییییی بود جانان نوشته ت.عالی                                                

سفر در پیش داری...

 همین تو دو هفته سفر رفتنه؟ تو یه سال ، تو نصف سال سه بار سفر رفتنه، تا حالا برام پیش نیومده بود...

دارم می رم مشهد، خاله جون شام برام خورشت بادمجون گذاشته و منتظرمه....پرواز 9:40دیقه ست.تا برسیم خونه شون شاید حول و حوش 12 باشه..اما خورشت بادمجونایه خاله به این گرسنگیه تا 12 می ارزه

ایلیا زنگ زده که برام پفک خریده و حتمن با مامانش می یاد فرودگاه دنبالم.... خوبه حالم

دو هفته پشت هم ، حاله خوب برای من....!!!!!

هیچ کدوم از اینام نشدیم...پ دارم تو زندگی چه غلطی می کنم؟

اگه یکی از این اقایون و بزرگای ساز مان ***حج و** زیا ر ت بودم بجای اون پلاستیک پر از کتاب به زائرا فقط کتاب "حج" دکتر رو بهشون می دادم و هیچ زائری رو قبل اینکه مطمئن نشدم که کتابو خونده سوار هواپیما نمی کردم

اگرم وزیر اموزش پرورش بودم کتاب "انجمن شاعران مرده" رو قبل از باز شدن مدرسه ها به معلما می دادم که مطالعه کنن، تا مطمئن نشدم که مطالعه ش کردنو عمیق فهمیدنش. کلاس دست هیچ معلمی نمی دادم...13ابان هم جای خودکار و شکلات و قران و سِت گونیا و نقاله و فیلان به بچه ها همین کتاب رو هدیه می دادم....

مامان هم که می شدم.دخترم که 18 سالش شد. همین سریال س****ک*ص اند سیتی رو کادویه تولدش می دادم....

:-/

هر وقت که از یه موقعیت خسته می شم، فک می کنم پارسال این موقع چطو بود حالم، امسال این موقع چطوره..بعد به یه نتیجه گیری می رسم که هیچی ثابت نیست..همه چی عوض می شه...همه چی تموم می شه...فرق نمی کنه ها این قضیه..چه شادی باشه، چه ناراحتی و سختی

همین وبلاگ نوشتنه هم خیلی کمک می کنه یادم بمونه حال و احوال هر ماهم رو...هر از گاهی می رم تو ارشیو و مثلن شهریور 90 رو باز می کنم، شهریور 89... عوض شده دیگه...

وقتاییم که خیلی سختمه، که  نفسم از چغر بودن شرایط بالا نمی یاد به خودم می گم پارسال شب سال تحویل از شدت گریه و جیغ برا از دست دادن حاج اقا صدام گرفته بود و به زور قرص می خواستم یه ساعت بخوابم..امسال شب سال تحویل سوار هواپیما بودمو داشتم "حج" دکترو می خوندمو راهی مکه بودم

همه چی عوض می شه...می بینی؟ راست میگن.شاید فردا یه اتفاقی بیفته که اصن منتظرش نبوده باشی

می خوام فالم بگیری...

داریم با مامان از از تو خیابون می پیچیم تو کوچه که از این خانوم کولی فالگیرا جلومون رو می گیره.می گه می خوای فالت بگیرم؟ به مامان نگا می کنه می گه دستت نمک نداره...مامان می خنده می گه اتفاقن خیلی هم پرنمکه... می گم عه! مامان کاش می ذاشتی فالم رو بگیره...یاده یه تیکه ای می افتم که نیدونم تو فیلم پری دیدم یا تو کدوم کتاب خوندم، شاید کتاب خط تیره، ایلین؟... ادم که خط عمرش انقد کوتاه نمی شه...خط عشقش که انقد پر از زنجیر نمی شه...هی کف دستمو نگا می کنم ببینم خط عشق زندگی من کدومه اخه؟ هی تعداد زنجیرا رو شمردم ببینم کدوم خط زنجیرش بیشتره؟...لابد اون خطی که زنجیرش بیشتره، خط عشق منه...گفته بود اونایی کهیه عشق و همرا ه بی دردسر دارن .خط عشقشون صافتره.....

مامان گفته بود بیا من بگم دشمن زیاد داری. کسی قدرت رو نمی دونه...مسافرت در پیش داری... یکی می یاد تو زندگیت که خیلی دوستت داره. عشق اولت نیس اما بیشتر از هر عشقی تکیه گاهته...می خندم می گم.راست میگه دیگه...مسافرت می خوایم بریم دیگه...می گه ساده ای دختر، همه شون همینو می گن... تو دلم می گم دلم می خواد همه شون همینو بم بگن...بگن که یکی می یاد تو زندگیت....

هر ستاره یه عکسه...البوم عکسایه مسافرتمو دادم دستتون نگاش کنین...

*هی پتو را می پیچم به خودم، مامان می گوید خب بیایید برگردیم.دیوونه ها هم تو این سرما نمی یان باغ و کنار رودخونه... چوب هایی رو که جمع کردمو می اندازم تو اتیش و می گم مامان مجبوریم می فهمی، مجبور... هوا اونقدر سرده که با پالتو ها و سویشرت ها پتو پیچیدیم دور خودمون... چوبها که ذغال شدن، سیب زمینی ها رو توی زمین خاک کردیم و ذغال ریختیم روش، کتری رو اب کردیمو گذاشتیم بغل اتیش بجوش بیاد... اولش که اومده بودیم باغ، 4 نفر بیشتر نبودیم....سیب زمینی ها که کبابی شده بودن، وقت خوردن که بود 12 نفر بودیم... نفری نصف سیب زمینی هم نمی رسید... رفته بود از روستا تابه و کره و تخم مرغ محلی اورده بودن و توی اتیش نیمرو زده بودن...نشسته بودیم دوره یه سفره ی بزرگ ، بدون بشقاب هر کی یه نون جلوش نیمرو و سیب زمینی کبابی خورده بودیم... بس که سر بود لرزیده بودیسم اما وایساده بودیم چای اتیشی هم خورده بودیم ، از سرما نبود که وسایلا رو جمع کردیم از تاریکی شب بود که زنبیل بدست و متکا و زیراندازا رو تا کرده بودیم برگشته بودیم روستا....

 *خواسته بودیم بریم سرعین، گفته بودن یه ابگرم تو جاده سراب  تازه افتتاح شده.... دخترعمه ها ، زنعموها و عروس عموها وعمه ها و عزیزجون وخاله ها و دخترداییایه مامان همه گفته بودن ما هم می یایم....فلاکسا رو پر ابجوش کرده بودن، پفک موتوری خریده بودن، نون سنگک و خیار و پنیر هم برداشته بودن ، وسایل استخرم گذاشته بودن تو کیفشونو راه افتاده بودن... تو راه هی عزیزجون می گفت هوا خیلی سرده ، می خواید برگردیم.بچه ها سرما می خورنا...مامان گفته بود بیرون سرده، توو گرم می شه... بلیطا رو که داده بودیم، داخل که رفته بودیم دیده بودیم روبازه.... همه به هم نگاه کرده بودیم که واقعن توو این هوا می خواید لخت شید و مایو به تن تو این سرما بچرخید؟ همه یه دیوونه بازیه احمقانه ای تویه چشاشون بود  که 5 دیقه بعد همه مایو به تن زیر دوش بودن ...عروس عموهه دایره با خودش اورده بود، دایره می زد و ماها دست می زدیمو می رقصیدم...خودمو سبک کرده بودمو اومده بودم روی اب، چشمامو بسته بودم...اب گرمه گرم بود..هوا؟ بارونی...بارونا ریز ریز می خوردن رو صورت و تن ادم... اندازه لذت؟ خدا خدا خدا

 *از عروسی برگشتیم،ساعت 2 شبه، می گم من گرسنمه..مامان می گه شام نخوردی؟ می گم چرا.اتفاقن خوب خوردم، اما ضعف دارم...لباسا رو عوض کردیم، رختخوابارو کیپ تا کیپ از این سر اتاق تا اون سر اتاق پهن کردیم، عموها و عمه ها نشستن به حرف زدن... پسر عموهه با اقای کاف قلیون چاق کردن و چای دم کردن .از وقتی به خواستگاری اقای کاف گفتم نه، بم حتی نگاه هم نمی کنه...حرفا که گرمتر شده، اقای کاف ظرف بزرگ تخمه ی خام اردبیل رو گذاشته وسط...تخمه رو که دیدم یاد کتاب بازی اخر بانو افتادم، تخمه بشکنید.تخمه شب رو کوتاه می کنه....مشتا از تخمه پر و خالی می شه...ساعت شده 4 شبه، ظرف بزرگ تخمه تموم شده، ذغال قلیون بچه ها هم دیگه نفس نداره، حرف عمه ها و عموها هم دیه تموم شده...چراغا داره تک تک خاموش می شه...بابا می گه هنوز گرسنه ته؟ هنوز گرسنمه...ساعت 5 شبه/صبحه... بابا 4تا نیمرو زده، سفره پهن کرده،  انگور شسته، خیارشور خورد کرده ، توی پارچ  دوغ یخ ریخته و نون محلی گذاشته جلوم...اسم این وعده ی غذایی رو نیدونم...اما خوشمزه ترین وعده ایی بود که تو تمام عمرم خورده بودم....

 * شبا ساعت 5-6 صب می خوابیم با دخترعمه ها، بس که 3 تا هی تو گوش هم پچ پچ می کنیم...صبحا ساعت 10 بیدار می شیم، دوش می گیریم، اینه رو از میز توالت می ذاریم زمین، کیف لوازم ارایشامونو رو زمین ولو می کنیمو شروع می کنیم به ارایش و می ریم عروسی...مگه چند روزه؟ عروسی تهران نیس که یه شب، فوقش 2 شب تو تالار...5 روز، ظهر و شب...

 *ساعت 1 شبه، داریم از خونه ی دختر که براشون حنا بردیم برمی گردیم... هوا تاریکه و کوچه ها خاکی و گلیه و هیچی معلوم نیس، پام می ره تو گلا و گه حیوونا و گریه م می گیره... دخترعمه هه مات نگام می کنه که تو چته از سر شب؟که همه ش قیافه ت تو هم بوده و  الان واسه این گریه می کنی؟... دختره که همه می گن سرباز کچل بی ریخت شاید بره بگیرتش نشونش می دمو می گم ازش بدم می یاد، از ریختش، از دندونایه جلوش، از موهای قشنگ و صاف و بلند و تا کمرش، از قدش که از من کوتاهتره، از اینکه دانشجوئه...از اینکه از اول شب مامان دختره پیش مامان سرباز بی ریخت کچل نشسته.... بعد؟ معصومه بغلم کرده و تو بغلش هق هق گریه کردم

 *جمعه ست، عصر...دوماد عروسش رو اورده خونه...کل مهمونا تو حیاط وایسادن، عروس؟ تو ماشین گل زده ش نشسته.... دوماد؟ رفته بالا پشت بوم، سه تا سیب دستشه...سیبا رو پرت کرده، هر کی یکی از سیبا رو بگیره، پیش مامان دوماد کادویی داره....سیبا پرت شده، نقلا و سکه ها و شکلاتا پخش شده تو هوا...

* جمعه ست، بابا باید فردا بره اداره... هوا داره تاریک می شه... مامان هی وسایلا جمع می کنه دیر شده، دیر شده...چمدونا جمع شده، بشقابا و قاشقا تو سبد گذاشته شدن و داداش شیشه ی ماشینو دستمال کشیده...روی عموهه رو بوسیدم، از زیر قران ردمون کرده.... حاج اقا نبوده که بگه چقد زود گذشت، که اصرار کنه چند روز دیگه م بمونیم...اشکم ریخته...حاج اقاهه یک سال بیشتره نیست...همون اول جاده بابا گفته خسته م، رفته نشسته عقب و تا خود تهران چشماشو بسته و خرخر کرده...داداشا بس که خسته بودن خوابیدن، وسطایه راه مامان بس که از شدت سردرد بروفن انداخته، چشماش هی رو هم میفته، گردنش که میاد پایین از خواب می پره...می گم نگران من نباش، خوابم نمی بره.سرت رو تکیه بده راحت بخواب... شبه، ماشین پر از سکوته...اهنگا پشت هم پخش می شن

چه احساس قشنگی تو قلبم تو رو دارم...

بو آکشام اولوروم بنی کیم سه توتاماس..

چه در دله من ، چه در سر توست....من از تو رسیدم به باور تو

غریب اشنا دوستت دارم بیا......

هر جایه دنیایی دلم اونجاست...

حالم عوض می شه، حرف تو که باشه....

عشق به شکل پرواز پرنده ست، عشق خواب یه اهویه رمنده ست....

۱ شبه .ترافیک کرج گیر کردیم... شیشه رو می دم پایین...پسره ی ماشین بغلی بم چشمک می زنه... دستمو براش تکون تکون می دم. جلوم باز شده، گاز می دمو می رم جلو....یاده سرباز کچل بی ریخت می یفتم، یاده دختره ی مو قشنگ می یفتم ...یاد دلداریایه معصومه که من خیلی بهترم از دختره....تا خوده تهران اشک می ریزم..دلیل؟ ندارم...خریت دل که دلیل نمی خواد

 

 

من ؟ اینجام

سفرررررررر

همیشه که می خوام مسافرت برم اینطوری می رم که سبک برم، سبک برگردم، بعد این دفعه اما از صبحه دارم چمدونمو جمع می کنم بعد همین الانه همین الان تموم شد... اینجوریم بوده که هیچ وقت مسافرت رفتن رو دوست نداشتم. ینی هیچ وقت ذوق نداشتم. خب به بی ذوقی من برنمی گرده بابا تو مسافرت اصن لذتناک همراهی نمی کنه و همیشه اذیت می کنه. بعد  دیگه من تمایل و اشتیاق سفر رو از دست دادم ..اخرین باری که هیجان زده چمدون جمع کردم او ه ه ه ه ه 5 سال پیش بود که می خواستیم بریم چین... بعدترتر بذارید اینو بگم که پکن یکی از جاهاییه که نیدونم چرا انقد بم خوش می گذره و بعد شوما هر موقع بم بگید که بریم پکن من باز هم هیجان زده چمدونمو جمع می کنم....  تو همین یک هفته  ای دو تا عروسی داریم، بعد دیگه الان سبک سفر کردن برام اصن مهم نبود فقط می خواستم خیلی خوش تیپ وچیتان پیتان و شاد باشم...بعد فکر می کنم که اگه همه ی لباسا و کفشایی که می خوام رو بردارم خوشحال خواهم بود... هیچ وقت انقدر از مسافرت رفتن هیجان زده نبوده ام.اما ایندفعه برای فردا شدن حواسم به تک تک لحظه ها هست...

بسه دنیا دیگه بسه تو دیگه کار نده دستم

من به ساز تو می رقصم من به ساز تو می رقصم

این چی بود این وسط؟ الان این اهنگ مهستی داره می خونه...

الان اینجوری که دیگه نه حوصله ی فکر کردن به پسره ی بلوز ابی رو دارم نه اون سرباز کچل بی ریخت..حالا فکر و خیال اینا باشن، از سفر که برگردم شبایه زیادی هست که بخوام بشینم و دونه دونه بهشون فکر کنم...فعلن قسمت  اسکارلت اوهارایی وجودم فعال شده و به هرچیزه سردرهوا و نامعلومی که دغدغه ی زندگی روتینمه می گه فردا در موردش فکر خواهم کرد، فردا...

الان شال نمی دونم چه رنگی که نرگسی دیروز بم داده اتو کردم که فردا تو جاده بپوشمش...بعد می خوام موهامو سفت از بالا جمع کنم، چشامو سیاه کنم. گوشواره صورتی چرکا رو هم اویزون گوشم کنم،  بغلایه شالمو بدم پشت گوشم... دخترکم خوشگل می شه اینجوری...ای وای باید برم مانتو شلوار مشکیه رو از رو بند بردارم اتو کنم که فردا تو راه بپوشمشون...الان فقط لوازم ارایش و لاکا و گل سرام مونده جمع کنم. هوممممممم در کل اینه که خوشحالم دیه...معلوم نیست؟

*** اصن الان که پاریس برگشته پیش ورونیک یه حاله خوشه گریه داری دارم ها.... اخخخخیی که ورونیک حالش بهتر می شه...اخخخیش که مردها هم محبت حالیشان می شود.

نشد چیزی که می خواستم...واژه هایم عاجز بودند بچه ها...ببخشیدم...اما این پست تقدیم شوماها

نمی دانم اولش را چطو شروع کنم اما می دانم که اولش و اخرش و وسطش می خواهم بگویم که هر از گاهی که اعصابم تخ....می می شد یا زندگی تخ...می  می شد فکر می کردم مثلن زندگیم چه دارد که بیارزد به اینهمه ادامه دادنش؟ خب من معتقدم که زندگی کلن خیلی نمی ارزد، زندگی همان چیزی است که دانه دانه رویاهایت را ازت می گیرد، ایده ال هایت را می کشد و تهش یک مشت سختی و غصه وتجربه ی تلخ و چه می دانم از همین ها تحویلت می دهد...

باز هم حرف اصلیم را نگفتم، باز دارم با کلمه ها بازی می کنم، کش می دهم منظورم را...

بعد از یک ماه نرگسی  و میناهه را دیدم... دخترها یکی از همان چیزهایی است که می توانم بگویم داشتنشان به زندگی کردن می ارزد... دوستشان دارم.... و فقط وقتی که می بینم تنها می فهمم که چقدر دلم برایشان تنگ شده است ، چقدر دقیقن همان دخترهایی هستند که باید باشند، نوع ارایششان، حرف زدنشان، لباس پوشیدنشان، عقایدشان، خانواده هایشان، نوع کنار امدنشان با من....

اصن نوع کادوهایی که برایم می خرند....وای ی ی ی ی نرگسی یک شال خوشگلی که رنگش را بلد نیستم و مارک بنتون است برایم خریده... می دانم که می داند چقدر من خره برند و مارک و اینها هستم...می دانم که می داند خوب چیزی برای سره ذوق اوردن من خریده

بعد میناهه؟ خخخخخخخخخخخخخخخخخ.... برایم لواشک و پاستیل و ادامس هندوانه ای خریده که سفر می روم بذارم توی کوله م بعدتر  تویه راه بخورمشان....

بعد گفته رنگ شال و قرمزی هندوانه ی ادامسه باهم می ایند، یادم باشد هروقت شالم را سر می کنم ادامس هندوانه هم بندازم گوشه ی لپم... دونقطه دی

بعد من عاشقم این عصرهای قهوه داره نان استاپ حرف زدنهایمان هستم... عاشق کافه رفتن ها سه تاییمان...اینطور هم هست ها که ساعت ها می توانیم از رابطه هایمان، ادم هایمان تجربه مان حرف بزنیم... هیچ کداممان از حرف زدن ان یکی خسته نمی شود، یعنی اینطور نیست که بگوید اه تو که این را صد بار برایم تعریف کرده ای... دفعه ی صد و یکمین بار هم دخترها همانطوری  به حرف هایت گوش می دهند، همان طوری سرشان را به نشانه ی تصدیق و درک کردن حرفهایت تکان می دهند که دفعه ی اول به پای حرف هایت نشسته اند...

اصن اینطور است که  سرخوشم باهاشان... همین که ادم هایی داری توی زندگیت که که می توانی بنشینی باهاشان از همان یک مشت سختی و غصه و تجربه های تلخ و اینهایت حرف بزنی خیلی است دیگر....

اینهمه نوشتم اخر هم نمی دانم ان چیزی که می خواستم بگویم را گفتم یا نه....

اما من خوشحالم که شما توی زندگی من هستید بچه ها...جدی می گویم....قبلن ها احمق  بودم که میز شلوغ تولد توی هنر میخواستم، الان می دانم که حاضر نیستم تولد این چند ساله مان را که سه نفری می گیریم با هیچ کدام از این تولدهایه 10نفری و 20نفری عوض کنم....شوماها هستید ،من بقیه را می خواهم چه کنم....

...

کاش یکی بود یه سی دی اهنگ از همون پرستو پسندا می داد دستم.می گفت دختر داری می ری مسافرت این سی دی پیشت باشه تو راه گوشش بدی...

شوماها دعوام کنید...اشتبا کردم.نه؟

اقاجان تقصیر خودمه... نه تقصیر خداست، نه دنیا نه طبیعت نه کائئنات، نه هیچ کوفته دیگه ای... همه ی زندگیمو سر ِ مردهای غایبی که از احساس من بی خبر بودن قمار کردم...همه شم باختم....تقصیره خودمه خب، تقصیره خودمه وقتی اون اقاهه ی بلوز ابی  هی بم می گه صورتتو بچرخون طرفم می خوام باهات حرف بزنم، اخم می کنم می گم من باهات حرف ندارم، که اخر سره اصراراش ایینه رو کج می کنه تو صورتم می گه اهان حالا بهتر شد، عادت دارم وقتی می خوام با کسی حرف بزنم تو چشماش نگا کنم...چشمات از اینجا معلومه پرستو... قبلن مرگم این بود هیچ ادمی نشده منو ببینه بیاد جلو پیشنهاد بده، حالا از وقتی که تصمیم گرفتم دیگه دوست پسر نمی خوام برایه همه ی مردایه دنیا جذاب اشدم و می یان جلو پیشنهاد می دن... که این اقاهه ی سرباز بی ریخت کچل معلوم نیست چرا انقد برام عزیز شده که  همه ی احساس خودمو درگیر اون می بینم...که یکی نیست بم بگه دیونه خانوم اصن می دونه تو هستی؟ می دونه هستم، اما یعنی اونطوری که تو می خوای بدونتت ، می دونتت؟...بخدا از دست خودم موندم... این مدل درگیر کسی بودن اشتباهه، اشتباه محضه...همه ی نه گفتنم به اقاهه ی بلوز ابی بخاطر این سرباز کچل بی ریخت نبود، بخش زیادش واسه این بود دوس پسر نمی خوام.اما از دست خودم عصبانیم که چرا وقتی خواستم بش بگم نه و فیلان این تو ذهنم نبود که دوست پسر نمی خوام .همه ش این پسره ی سرباز کچل تو ذهنم فلش می زد که گفتم نه.....اصن زودتر 5شنبه شه،  ساکمو جمع کنم از تهران بزنم بیرون ببینم چی می خوام، چه مرگمه اخه...همه ی دوست پسر نخواستنه تقصیر خودم نیستا، بس که این اقاهه ی تو زندگیم اذیتم کردن نفهمیدم از کجا بود که تصمیم گرفتم با کسی نباشم... اه....اه.....اصن بذارید تا صب می گم اه....اشتبا کردم به این اقاهه ی بلوز ابی گفتم نه... زبل و بلا بود...بلد بود بخندونتم... بس که مسخره بود...

هی من بگم نه، به این به اون...اما می دونم که همه ی دخترا به عشق نیاز دارن.همه ی دخترا نیاز دارن کسی تو زندگیشون باشه...بخدا

از تهران خسته م... می خوام برم ازش...برم دور.....