چند مدت پیشها،توی یکی از سابسکرایب گودرم بود که خواندم،اگر یک روز این شانس را/فرصت را داشته باشید که جرج کلونی برای شما باشد.ترجیح می دهید با او بخوابید یا بروید خیابان و شانه به شانه ی او راه بروید و چشم و دل همه ی دنیا را بسوزانید که جرج امروز برای شماست؟کنارش راه بروید ،دستش را بگیرید،لبخند جولیا رابرتزی بزنید و به همه ی دنیا فخر بفروشید..
اول:
بگذارید اول این را بگویم که من از up in the air"" عاشق جرج کلونی شدم.یعنی استعداد بالقوه/بالفعل(مهفا؟) دارد برای عاشق کردن ادمی...بعدتر انجایه فیلم که خانومه رو به جرج کلونی گفت:شما تو پرانتز زندگی من هستی...
فکم افتاده بود که مگر می شود خانوم ِ من برگشت به اقای کلونی با ان همه ابهت گفت که شوما تو پرانتزی؟...
بعدترتر هر فیلمی که گفتند کلونی-دار است ما قاپیدیمش.اما نبود انچه که باید..البته هنوز هم بگویند فیلان فیلمک اقای کلونی دارد باز هم سینه خیز می جهیم سمت فیلم...قضیه همان استعداد بالقوه/بالفعل (مهفا؟)ایشان است در شیفته کردن ادمی...
دوم:
ان زمان که پرستو این نوشته را خوانده بود،گفته بود هیچ کدام...
چون یک شب خوابیدن لذت کامل نیست.قلق ادمت دستت نمی اید،"زبان تن" دارد پرستو.زبان تنش را،فرهنگ ارامیدن دونفره مان را نداریم که،تازه از شبهایه دیگر است که لذت خودش را نشان می دهد،از همان جا که ادمها با هم اخت می شوند، هم تنشان،هم روحشان...همان جا که چیزی بینشان شکل می گیرد..
ان یکی طرف قضیه هم خود به خود نادیده گرفته می شود.پرستو به ادمهایی که تعلق ندارد،شانه به شانه راه می رود اما فخر نمی فروشد.در بعضی موارد دیده شده که حتی شانه به شانه هم نیز راه نمی رود...
سوم:
چی شد که جرج یادمان امد؟
رفته بودیم ایران زمین.دم در ورودیش تصویر اقای کلونی را بزرگ چسبانده بودند که با همان لبخندش-اها بگذارید یک چیزی هم در مورد لبخندش بگویم.تا کنون دو گروه خندیدن کشف کرده م.:1-ادمهایی که چشمهایشان خندیدنشان را نشان می دهد،اقای کلونی(فور اگزمپل)و2-ادمهایی که لبانشان وسعت خنده شان را به تصویر می کشد.نیاز به مثال ندارد دیگر،دارد؟بعله،جولیا رابرتز گرامی...-
با همان لبخده چشمانش اسپانسر یک ساعت شده بودند.خب بنظرم تبلیغ خوبی نبود.بس که اقامون با ان موهایه سفید شده ی شقیقه شان و کت و شلوار مشکیش جذاب بودند توی این پوستر،من هیچ برند و رنگ و طرح و فیلان ساعت یادم نمانده..
چهارم:
الان اگر بخواهم یک روز اقای کلونی-دار شوم، نصف می کنم تایمم را.صب تا عصرش،قدم به قدم توی خیابانهای شهرم راه می روم،کانه زرافه ی مغرور گردنه درازم را بالا می گیرم.لبخند می زنمو ردیف دندانهایه صافم که سهل است، ته حلقومم را هم به همه نشان خواهم داد..بعد هم عصر تا شبش را در جایه نرم و گرمتری با او سپری خواهم کرد و به صبح خواهم رسانید...
اهه=ا،تا یادم نرفته قبل از خانه رفتن توی این هوایه سرد یک کاسه اش رشته با پیاز داغ فراوان با او خواهم زد،که طعم پرستوی ایرانی با اش رشته ی ایرانی برایش از تهران به یادگار بماند...