این هم از این...

اوممم ...هیچ وقت  کارهایه مناسبتی ، پست هایه مناسبتی، حتی هدیه هایه مناسبتی را دوست نداشته م...

این پست هم پست خداحافظی از 90 نیست. کاری به  90 ندارم.امده م بگویم فردا شب دارم می روم سفر...یک هدیه ی شب ساله نویی است .البته خودم اینطور فکر می کنم. دارم می روم مکه. سال تحویل پیش خودش هستم. پیش "کینگ"....همه چی حاضر است و منتظرم ساعت پرواز برسد.کتاب "حج" دکتر تویه کیفم است.گوشیم فول شارژ است .درست است که با خودم نخواهم بردش اما خاموشش هم نمی کنم.ناخن هایم یکدست شده و سوهان کشیده م.مانتو نویه سفیدم را هم از چوب لباسی اویزان کرده م.منتظر ساعت ۹:۱۵شب فردا هستم... شاید این پست می بایست مفصل تر از این حرفها می بود.اما همین جا تمامش می کنم...برای 12 روز خداحافظ.

 

از فیلم دیدنهام...

     12angry men

 

 *خوب ببینید این فیلم را.درست است که خیلی پیر است.برای سال ۱۹۵۷است.اما می دانید خیلی فیلم دلچسبی است.یادم می اید خیلی قبلنها متنی که در مورد این فیلم خوانده بودم این بود که هنر بالایه فیلم در این جاست که یک ساعت و نیم فیلم در یک اتاق بسته و بدونه حضوره زنی با ۱۲ مرد اتفاق می افتد وتماشاگر را تا انتهای فیلم دنبال خودش می کشاند...فیلم لذتناکی ست

اقایانه دوستی که بازیهایه یارانه ای به ادم کادو می دهند و ادمی را ذوق مرگ می کنند...می سی اقایان دوس

رفتیم تو فیلم فروشیه سر میدون انقلاب...کلی فیلم باهم ورق زدیم.کلی فیلم برا اون انتخاب کردیم. بعد کلی فیلم دیدم لابه لایه اون همه فیلم که جلویه خودمو گرفتم تا تموم نکردن فیلمایی که تو خونه دارم فیلم نخرم... کارتون خواسته. رفتیم سمت کارتونا، سعی خودمو کردم کارتونی انتخاب نکنم اما نشده.خوب من چقدر مگه توانایی پرهیزگاری دارم.مگه چقد تقوا تو من جمع شده که هی جلویه خودمو بگیرم...؟."رنگو" و "تن تن" رو برداشتم." آپ " رو هم خواستم اقاهه نداشت.بعد دیدم این اقایه دوست سرشون رو بردن تو باکس "بازیها"...بعد "never hood"   رو گرفته سمتم. که اینو بازی کردی دیگه؟ گفتم می دونی که من اهل بازی نیستم.گفته وای نه این خیلی خوبه...گفتم هرچقدم خوب.من بازی نمی کنم...گفته نه این فرق داره.بگیرش بازی کن.گفتم نچ،نمی خوام.گفته :بگیرم برات بازی کن. گفتم نچ، نمی خوام.گفته برا خودمو بدم بت بازی کن.گفتم نچ، نمی خوام...خندیدیم و بالاخره قبول کرده که من اهل بازی نیستم.از مغازه اومدیم بیرون. از پلاستیک سی دی اش "never hood"   رو دراورده گرفته سمتم که برا تو گرفتمش.ببر بازی کن. دونقطه دی... خوب من چی بگم بش؟ البته که اشتبا فکر کرده بودم که اندرستود شده که من ادمه بازی نیستم...

بعد می دونی یه لذتی داره داشتنه این بازیه. مهم نیس که هیچ وقت خدا شاید نرم سمتش و حتی نصبش نکنمو  شروع نکنم به بازی کردنش... اینکه ...اینکه...چه بدونم.

از فیلم دیدنهام...

Chris Shiherlis: When are you gonna get some furniture?
Neil McCauley: When I get around to it.
Chris Shiherlis: When are you gonna get a lady?
Neil McCauley: When I get around to it.
                    
                               Heat                                                      

از فیلم دیدنهام...

Eady: You travel a lot?
Neil McCauley: Yeah.
Eady: Traveling makes you lonely?
Neil McCauley: I'm alone, I am not lonely.

 Heat                                                                            

یک ادمهایی غریبه اند اما اشنا...یک ادمهایی بغلشان پر است از شکلات

با حرص و پر صدا دارم صحبت می کنم.کلمات رو پشت سر هم ردیف می کنم.بهانه ها را.دل شکستگی هایم را.بی توجهی هایش را. کلافگی هایم را..دلیل هایه کوفتیه بی دلیلگیم را... حرف که می زنم،عصبانیتم بیشتر می شود.برای اینکه گریه م نریزد خشن تر حرف می زنم...چه کار دارم که تویه خیابان هستم.چه کار دارم که ادمها از کنارم رد می شوند...ادمها می روند و این منم که باید برای ادمه ان طرفه خط دلیل رفتنم را بگویم. که فریاد بزنم انطوری که مطمئن شود عصبانیم و می خواهم بروم و کم گذاشته است توی رابطه مان و هیچ جایی برای برگشت نیست و حواسم باشد که رخنه نکند خواهش هایه دلم برای ماندن...

حرفهایم که تمام می شود. نه گفتنم هایه من  برای اینکه "یک فرصته دیگر می تواند همه چیز را درست کند" که تمام می شود، پل عابر را به انتها رسیده امو پله ها یش را دوتایکی کرده م و رسیده م به کنار اتوبان... خشم تویه صدایم هست هنوز. ترافیک است.ماشینی از کنارم با کمترین سرعت دارد می گذرد.می دانم تاکسی نیست. صدایم را می شنوم که می گوید "مترو؟" .اقاهه ترمز که می کند، در جلو را باز که می کنم،کاپشنش،کیفش و همه ی وسایل دیگرش را برمی دارد می گذارد صندلی عقب ماشینش...

می گوید سلام، سلامش را جواب داده م. سخت نفس می کشم، پر صدا...یک باکس کیت کت  از صندلی عقب برمی دارد، تلاش می کند که بازش کند.نزدیک است تصادف کنیم. باکسه شکلات را می گیرم از دستش،می گویم من بازش می کنم.مواظب باش سالم برسانیم به مترو...پوشش مشمایی باکس 8تایی کیت کت را باز کرده م،گرفته م طرفش.یکی برمی دارد می دهد دستم،می گویم نمی خورم ممنون. یک هیی می گوید و ادامه می دهد "مشتی برای تو بازش کردم.بخور،بدجور عصبانی هستی.بخور شاید عصبانیتت درجه ش بیاید پایین....از شکلات گاز می گیرم...می گوید از ان دخترک هایی هستی که تا حالا سرشان تویه درس بوده.تازگی ها زده اند تویه خاکی...می خندم.پرصدا...می گویم تو از کجا فهمیدی.می گوید مشتی من خیلی چیزها را می فهمم.دسته کمم نگیر....

می گوید کجا می روی؟می گویم مترو.می گوید بعد از مترو؟می گویم مترو...می خندد

سره کوچه ای نگه می دارد.می گوید 2 تا کوچه رو پیاده می ری.می گویم اوهوم.می گوید راحتی از اینجا یا دور بزنم بروم نزدیکتر؟می خندم می گویم نه مشتی.راهی نیس...در را که می خواهم باز کنم می گویم باید کرایه بدهم؟...می گوید معلوم است که نه، می گوید به خدا بگو هوایه مرا داشته باشد فقط، دختره خوبی هستی.خدا حرفهایت را می شنود

می گویم:به خدا خواهم گفت که هوایه پسرکی که عصبانیت ادم را شکلاتی می کند را داشته باشد...

یواشکی هایمان را با هم شر کنیم...هوم؟

لذتی  که شبهایه این چند ماهم رو پر کرده،این بوده که قبل از خواب یه فیلم می بینم.بعضی فیلما حسشون خیلی غلیظه.یک جورهایی ادمی رو به یه ته-کشیدگیه عمیق می بره.یک جورهایی لالم می کنه.این جور فیلمها تموم که می شن یه فولدری دارم به اسم "خارجگینی"،این فولدر رو پلی می کنم. اهنگها جریان پیدا می کنن تو ذره هایه هوا و منو غرق می کنن تو ریتم خودشون،و من لیز می خورم  تو حسه فیلمه تو ریتم اهنگ...یه وقتایی هم هست که دفترچه سورمه ایه پیشم هست و من شروع می کنم به از فیلم نوشتن...دو سه تا از اهنگها که می رن جلو، استاپ رو می زنم.لپ تاپمو خاموش می کنم،وسایل کنار رختخوابم رو مرتب می کنم،می گیرم می خوابم...

الان که "head in the clouds"   تموم شد،لپ تاپمو که بستم،خواستم که وسایل دور رختخوابم رو مرتب کنم که برم بخوابم اون وره ذهن ریزبین پرستو،که عادت داره به چیزایی ریز شه که ادما شاید خودشون هم تا حالا بهش دقت نکردن ،بم گفت که بیام اینجا بگم که وقت خواب کنار رختخوابم چیا هست.یک جورهایی می شه شناخت ادما، دیدن ادما از یه زاویه ی دیگه، تاچ کردنشون از نزدیک، مثه اینکه ادما تو کوله شون/کیفشون چی می ذارن، تو ماشینشون ،یا چه کتابایی تو کتابخونه شون هست،چه البوم هایی تو سی دی خونه شون...

همون پرستو گفت بیام بگم و از دوستام بخوام که اونها هم بگن...

من؟کوله م-دفترچه سورمه ایم و اتددم، کتابی که روزها می خونمش، ماگ خر بنفشه که توش چایه بعد از شامم رو خوردم، کیف لپ تاپم و یه چند تا فیلمی که توش هست، موبایلم وحَسَن فِریم-هنسفریم-، سروناز-عروسکی که شبا تو بغلم  ی خوایه...

و شما؟

 

پی اس: الی پ تو کجایی که بیایی بگویی برایم از شلوغی رختخوابت؟...دلتنگتم .دلتنگ...

 

باید دستم را می گرفتی توانه من..تنهایی یارایه پریدن از اتشم نیست

شاید بجای اینجا نشستن و 4 مغز ریختن  توی ان ظرف اجیل خوری پایه بلند و دستمال کشیدن میوه ها باید منتظر می شدم که شب شود. شب شود،چادر مشکی عزیزجان را می کشیدم روی سرم. ان قابلمه قرمزه که تفلونش رفته را برمی داشتم، قاشق سوپ خوری گرده  اقاجان را هم، تلق تلق با قاشق می زدم روی قابلمه قرمزه تا صدایش برود اسمان، قاشق زنان می امدم جلوی در ِ خانه تان..چه کار داری که این قاشق زدنها برای زمان جوانی عزیزجانم است.مهم این است که قشنگ است،قشنگ نیست؟...می رسیدم در خانه ی شما.در خانه تان را می زدم،ظرفم را می گرفتم جلو تا برایم پرش  کنی از خوردنیهایه شب چهارشنبه تان...در را که باز می کردی، باریکه ی شاده نور ِ خانه تان می پاشید بیرون و روشن می کرد همه ی کوچه را.دستم را می گرفتم به چادرم که مبادا لیز بخورد  از سرم و مبادا که ببینی این دخترک قاشق زن کیست که شب راهش را کج کرده دره خانه تان...ظرفم را می گرفتم جلو تا شاید پر کنی از محبتت که دریغش کردی از من. محبت هم پر نکردی ،چشم انتظار یک مشت از شیرینی هایه خانه تان می مانم.می دانم،می دانم شیرینی هایه شب ِ عید شما همه شان شبیه دل است.شبیه قلب...یک مشت از انها هم می ریختی توی ظرفم، تمام عید را با ان شیرینی هایه قلبی خانه تان که بوی دستت را گرفته موقع ریختن توی ظرفم عاشقی می کردم...

Quote   

می گوید هی می ایی کوت می کنی که چه؟...

می گویم که حرف زدنم نمی اید.از گفته هایه دیگران می گویم شاید یک جایی گفته ی خودم هم امد...

از فیلم دیدنهام...

Jack Burden: To find something, anything, a great truth or a lost pair of glasses, you must first believe there would be some advantage in finding it. I found something a long time ago, and have held on to it for grim death ever since. I owe my success in life to it; it put me where I am today. This principle: what you don't know, won't hurt you. They called it idealism in a book I read.

 

                             All the King's Men

از فیلم دیدنهام...

Jack Burden: You only get a couple of moments that determine your life. Sometimes only one. And then it's gone. Forever.
                        

                All the King's Men

مخاطب خاص

 

سه شنبه ها...

از فیلم دیدنهام...

John: You work and you work and you work. You meet with people you don't like, that you don't know, that you don't even want to know. And you try to sell them things and they try to sell you things, you go home, you listen to the wife nag and the kids bitch. You turn off the T.V., you wake up the next day and you do it all over again. But I'll tell you, the only thing that keeps me going is this chick. I've got this incredible chick on the side you see, and she is so hot, I can hardly believe it. She's got one of those heart-shaped asses. Have you ever had a chick with a heart-shaped ass?

                     Nine 1/2 weeks    

از فیلم دیدنهام...

Elizabeth: How did you know? How did you know I'd respond to you the way I have?
John: I saw myself in you

      Nine 1/2 weeks                                                

پیش به سویه لذت جدیدی که شدن دلمشغولی و فکر مشغولی و از هراس فراموشی یه دفترچه بهشون باید اختصاص داد

چه بدونم شاید همه چی باید دلیل داشته باشه.مثلن همین دفترچه-دفترچه شدن زندگانی ادمی مث من هم دلیل داره خب...یه جا حس می کنی اوه ه ه اسم اینهمه فیلم یادم می ره.یه جا می گی اسمکتابام.یه جا هم می گی وااا تراوشات لحظه ایه ذهنم.یک جا هم می گی نوشته قشنگایه بچه ها پس کجا نوشته شه.که یادم می رن خب...یه جا هم می شه مثل اینجا که یه دفترچه ی دیگه به زندگیه من اضافه می شه.واسه خوردنیا...واسه نوشتن دستور تهیه و دیزاین کوچولوایی که راحتن و قشنگیش دلت رو می برن.که تو رو از چیزی به اسم هوس سرشار می کنن...مثه؟مث همون بشقاب سفید و لوبیا پلویه کنارش و سالاد شیرازی سرو شده تو فلفل دلمه ای رنگی خالی شده که مینول بم گف.می ترسم یادم بره این فریب رنگها و طعم ها...می ترسم که زندگیم پر شده از دفترچه زرده و سرمه ایه و مشکیه و...می ترسم از فراموشی..می ترسم

من از تبار غربتم

از ارزوهایه محال

عنوان:دخترکان که از سالن اپیلاسیون می ایند بیرون به اغوش تنگ و مهربان و بوسه های داغ نیاز دارند،نه به کلاس و کوفت و یه عالمه چیز زخمت دیگر...

جورابهایم را که اخرین تکه از لباس باقی مانده روی تنم است را هم درمی اورمو روی تخت سرد ارایشگاه دراز می کشم.خانومه ی اپیلاسیونی را صدا می زنم که چه؟ اماده ام بیایید..سردم است.سردی رو تختیه مشمبایی پهن شده عجیب نفوذ می کند تویه تمام تنم...خانومه اپیلاسیونر پارچه هایش را می گذارد روی شکمم و لبخند می زند که خیلی وقت است نیامده ای پیشم.جوابش را نمی دهم.در عوض چشمانم را می بندم..می گوید مثل همیشه؟تمام بدن؟با چشم هایه بسته جوابش را می دهم:اوهوم...می گویم لطفن از جاهایه حساس شروع کنید که درد داشتنم همان اول تمام شود،بعد برویم سراغ جاهای دیگر...موم داغ را که می مالد روی تنم یک گرمایه دلچسبی در زیر پوستم می دود.شکمم را منقبض می کنم.ادامس تویه دهانم را محکم تر می جوم و چشم های بسته ام  را از پیش بینی دردی که با کشیدن پارچه خواهم داشت بیشتر روی  هم فشار می دهم...اولین پارچه را که می کشدفدیگر پارچه ی دوم و سوم و دهم و چهلم ها درد ندارند.همیشه اولین ها هستند که دهن ادم را سرویس می کنند..اولین عشق، اولین بوسه، اولین نگاه....فا*ک آل او دِم....چشم هایم هنوز بسته اند و ان ور قصه گویه ذهنم،پرستو را می بیند که تمام تنش شیو شده،از روی تخت بلند می شود،دست هایه مومیش را می شوید،لباسهایش را می کشد رویه تنه مومیش،پول خانم اپیلاسیونر را می گذارد روی میز و می لغزد بیرون...پرستو را می بینم که می رسد خانه، با اقاهه تماس می گیرد،یک بار،یک بار،دو بار،سه بار..اقاهه برنمی دارد... دستش را می کند تویه یخچال،اولین میوه ی نشسته ای که دستش می امید را برمی دارد،می مالد به پیراهنش و محکمترین گاز دنیا را از جان ِ سیب می گیرد..اقاهه زنگ می زند که هی بِیبی نشیندم صدای زنگ گوشیم را.سیب خوران می گویم که می دانم هیچ دوست نداری امروز عصرت را تنها سر کنی.بعد بلند و کشدار می خندد.نمی دانم اقاهه از ان ور چه بم گفته،حتمن گفته .چرا اتفاقن امروز می خواستم یک alone partyداشته باشم.یکی دیگر از ان کلمه هایه من دراوردیش است...از کجا می دانم این را گفته؟چون پرستو صدایش را لوس کرده و همین طور بین کشویه لباس هایه زیرش دارد می گردد تا یکی را انتخاب کند،می گوید که قهر است و با تنهایی خوش بگذرد بهش.البته که اقاهه بعدش دلجویی کرده و گفته که منتظر پرنسس-ش هست وگفته که روزها که سهل است همه ی دنیایه من برای تو وو چه و چه...این را می شود از لبخند پهن شده روی تمام صورت پرستو فهمید. از همان پشت تلفن،از بین همان سیم ها ماچه کشداری برایش فرستاده و تلفن را قطع کرده..

رنگ لباس زیرش را هم بالاخره انتخاب می کند..دوش می گیرد، به تمام تنش از ان لوسیون توت فرنگی وعصاره ی نرم کننده ی چی وچی می مالد..حوله را می پیچد دور موهایش،از لاک های البالویی ناخن هایه پایش راضی است،نیازی به تجدید ندارند...

مانده که چه بلوزی انتخاب کند.ان بلوز یقه گرد نازک و نرمی را که یقه ی گشادی دارد و تنها زیبایی رنگ کرم ِ استخوانیش پاپیونه کوچک خال خال قهوه ای بغل یقه ش است را از بین بلوزهایش می کشد بیرون..هیچ حوصله تنگنا ندارد،سو*تین را از لباس هایش حذف می کند..موهایش را اتو می کشد،لخت و بلند...هیچ تمایل به ارایش ندارد،تمایل به رنگ های غلو شده،لبهایه ور امده و گونه هایه سوخته از سرخی...ابروهایش را با رنگ قهوه ای پهن تر و فهوه ای تیره تر می کند،مژه هایش را مشکی تر و پرتر،اخر سر هم برق لب تمشکی خوشمزه ی بورژا یش درخشش خنده هایش و مزه ی لب هایش را  تکمیل می کند. از ان اسپری خوشبو کننده ی دهان که بویه مرگ می دهد،بوی اکالیپتوس،بس که تند است تویه دهانش پیس پیس می کند...لبخند می زند جلوی اینه،اخم می کند،یک تایه ابرویش را می دهد بالا،لپ هایش را می کشد تویه دهانش و جمع می کند،باز می کخندد،اخم می کند..خل شده است بچه ام...ترجیح می دهد بوی صابون را با هیچ بویه دیگری ولو س*ک**سی تر عوض نکند.بوی این صابونش بویه پاکی می دهد،بویه زلال بودن،بوی تک بودن حتی..بوی معصومیت یک جورهایی...ان دستبند مهره دار را می بندد مج دستش، دور مچ پایش خلخال می بندد.شال قهوه ای بزرگ و بلندش را می اندازد روی سرش. ان مانتویه نخی و سبکش را که تنها به دو تا بند جلویش که بهم گره می شوند بند است را تنش می کند.دور خانه یک چرخی می زند،یادش می اید که از ان ژله ی بلوبری که اقاهه دوست دارد کمی تویه یخچالش مانده.ظرف ژله را برمی دارد می گذارد تویه پلاستیک.کفش هایش را پایش می کند،تق در را می بندد..

خانوم اپیلاسیونری می گوید،تمام شد پرستو،دفعه ی بعد دیگه انقد دیر نیا.دقیقن سره 3 هفته خودت رو برسون.با تنبلیه تو 4هفته بعد هم قبولت می کنم اما بیشتر..نچ نچ

هه..پرستو را از خواب پرانده بود

پرستو از روی تخت بلند می شود،دست هایه مومیش را می شوید.لباس هایش را تنش می کند.پول خانومه ی اپیلاسیونری را می گذارد روی میزش..گوشیش زنگ می خورد،هی زهرا،خوبی؟البته که امروز عصر می یام کلاس زبان،نه دلیلی نداره غیبت کنم..اوهوم.نه کاری واسه انجام دارم،نه جایی واسه رفتن..می لغزد بیرون

 

.قسم به واو و نون و چه و چه ..که موتیویشن سیاوش برای خواندن اهنگ"بن بست"ش من بوده ام و لاغیر...!

 

با اجازه....و برای "تو".تو که قصه هایت به سر می رسند...

از کویر نوشتی...نوشته بودی که بروی کویر وخود را بند زمینش کنی؟ ...اوه که چه خیاله باطلی...

فراموشت شده که دکتر چه گفته از کویر؟...

اما انچه در کویر زیبا می روید،خیال است!این تنها درختی است که در کویر،خوب زندگی می کند،می بالد و گل می افشاند و گل های خیال، گل هایی هم چون قاصدک،ابی و سبز و کبود و عسلی...هر یک به رنگ افریدگارش،به رنگ انسان ِ خیال پرداز و نیز به رنگ انچه قاصدک به سویش پر می کشد و به رویش می نشیند.خیال-این تنها پرنده ی نامرئی که ازاد و رها همه جا در کویر جولان دارد- سایه ب پروازش تنها سایه ای است که بر کویر می افتد و صدای سایش بال هایش تنها شخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و ان را ساکت تر می نماید.اری،این سکوت مرموز و هراس امیز کویر است که در سایش بالهای این پرنده ی شاعر،سخن می گوید...

اقای مهدی جایی برای زندگی گفته بودی که تصور نداری از کویر...

کویر انتهای زمین است،پایان سرزمین حیات است.در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم ...در کویر بیرون از دیوار خانه،پشت حصار ده،دیگر هیچ نیست.صحرای بی کرانه ی عدم است.خوابگاه مرگ و جولانگاه هول.راه،تنها به سوی اسمان باز است....اسمان کویر،این نخلستان خاموش و پرمهتابی که هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر باران های غیبی سکوتش می گیرم و نگاه اسیرم را هم چون پروانه های شوق در این مزرع ِ سبز ان دوست شاعرم رها می کنم،ناله های گریه الود ان روح دردمند و تنها را می شنوم.ناله های ان امام راستین و بزرگم را که هم چون این شیعه ی گم نام و غریبش،در کنار ان مدینه ی پلید و در قلب ان کویر بی فریاد،سر در حلقوم چاه می برد و می گریست.چه فاجعه ای است در ان لحظه که یک مرد می گرید!..چه فاجعه ای!...

...شب اغاز شده است.در ده چراغ نیست.شب ها به مهتاب روشن است و یا به قطره های درشت و تابناک باران ستاره ،مصابیح اسمان!...

پرستو مدتها است که هوایی شده است. دکتر است دیگر.رخنه می کند در ذهن و قلب ادمی و شروع می کند به طرح زدن...ما هم که...

از کویر گفتی،می دانی چه یادم امد؟

سال پیش بود،بعده عید..رویه بُرد کانون ایران زمین ِ دانشگاه خواندم که کویرمرنجاب اتفاقن،هشت هزار تومان...یک ربعی از کلاس گذشته بود،رسیدم سر درس ان استاد سخت گیر.دل تویه دلم نبود که کلاس تمام شود . به بچه ها بگویم،همه ش هشت تومن،بزنیم به کویر؟...بس که منم تنها رفتن را دوست نداشتم...طاقت نیاورده بودم و رویه ورق نوشته بودم و به بچه ها داده بودم دست به دست بچرخد که هی بچه ها،برویم؟...همه گفته بودند می اییم،بس که خب هشت تومن بسیار خوش خوشان بود برای دو شب وسه روز..رفته بودیم دفتر بچه های فرهنگی،10نفری می شدیم،ده نفر هشت تومن بر دست و پر از خیاله سفر و هیجان...خانومه گفت ما امروز این اطلاعیه را زده ایم،پولتان حاضر است؟تویه دلمان گفته بودیم،به هشت تومن که دیگر اماده بودن نمی خواهد.مهسا اول اسمش را نوشته بود و هشت تومن را شمرده بود و گذاشته بود جلویه خانومه،خانومه چپ چپ نگا کرده بود که بچه هایه الاغ،هشت تومن نه و هشتاد تومن...هر ده نفر سرافکنده شده بودیم و لبخند زنان هرهر کرده بودیم که ای وای چه بامزه و ما چیزه دیگر فکر کرده بودیم و در ِ خانومه فرهنگی را بسته بودیم و امده بودیم بیرون...البته که هر چه بود از دهانشان در امد و به من گفتند.نرفتیم، هشتاد تومن زیادمان بود ان موقع...حالا؟ هر چه می خوانم می ایم به بچه ها می گویم فیلان چیزک را نوشته اند و فیلان قدر است.می گویند صفرهایش را درست شمرده ای؟...

بعله،رویایه کویر هنوز که هنوزه  برای من رویا است... عادت دارم به نقش زدنش با همان رنگ هایه دکتر(شریعتی)...

 

 

؟

لیلا حاتمی...

عنوان:تویه ذهن من، خانوم هایه 30 ساله ،یک جایی را می یابند که همه ی وجودشان صدا می کند:خودشه،ارامش..حتی اگرنشنوند صدا را

برای هر کسی ارامش،یک روز ارام،یک لحظه ی زندگی که بتوانی رویش لیبل"ارام" را بچسبانی،یک جورک خاصی نقاشی شده...

الان که نشسته ام ه فکر کردن که چه چیز از ارامش انتزاعی بقیه یادم می اید،چیزهایی بوده که دخترک ها خودشان راویش بوده اند،خیلی از دخترک هایی که می خوانمشان.و باید اقرار کرد خیلی تا هوس انگیز بوده روز ِ ارام-دارشان:

دخترکی با یک ماگ کافیه بخار دار نشسته پشت یک پنجره ی برفی...

برای من؟

ان زمان که میز شام را جمع کرده ای،ظرفهای شام را شسته ای،خرده نانها و غذاهایه روی کابینت را با دستمال پاک کرده ای،سالاد و غذای زیاد امده را ریخته ای تو ظرفهایه کوچکتر،گذاشته ای یخچال.زیر کتریه جوش امده را کم کرده کرده ای و یک قاشق سرخالی چای ریخته ای توی قوری،رویش را ابجوش پر کرده ای،گذاشته ای روی دره کتری وارونه شده تا دم بگیرد.همان جا که پیاله ی ترشی را چپه می کنی توی شیشه ی ترشی و درش را می بندی و می گذاری کناره ردیف شیشه هایه ترشی وابغوره و ابلیمویت روی بالکن،اقاهه مسواک زده،حوله به دست،همان طور که دارد خیسی صورتش را توی فاصله ی دستشویی تا اتاق خواب طی می کند با یک خمیازه ی کشدار و صدای مهربان بگوید"انقدر دیر نکنی تا خوابم ببردها...

همان جا که بخار کتری نمدار می کند فضای اشپزخانه را،همان جا که تو شیر اب را می بندی و دستکش هایت را در می اوری و به ان گیره ی اویزانه ابچکان،وصلش می کنی.همان جا که چراغ اشپزخانه را خاموش می کنی و یک تمیزی تاریک،یک تمیزی خاموش پشت سرت ایستاده،که انگار با خاموش کردنه لامپ هایه اشپزخانه ،عقربه ها را از دویدن می اندازی،که انگار حالا نوبت دنیاست،نوبت دنیاست تا ساکت شود،همان جا که می لغزی بیرون از اشپزخانه و..و من گمت می کنم.و گم می شوی...همان جا،همان جاست که یک ارامش اثیری برای من معنا می شود.همان جا که خودم را گم می کنم،همان جا که زن سی ساله ی به ارامش رسیده ی ذهنم پایش را از اشپزخانه می گذارد بیرون..همان جا...

***پرستویه تویه ذهنم می گوید:ارامش ها صورتی هستند...

از کتابم خوندنهام...

من خیانت می کنم.به خودم خیانت می کنم.به چیزهایی که فکر می کنم.خیلی ها فکر می کنند ادم اول خیلی با خودش کلنجار می رود،خیلی اره نه می گوید تا بالاخره تصمیمش را می گیرد.اما همه ی ادمها خیانت می کنند بعد برایش دلیل پیدا می کنند.من هم وقتی به تهمینه خیانت کردم دنبال این توجیهات بودم.ساعت ها می نشستم رو به دیوار یا از پنجره زل می زدم به محوطه ی پردیس و دنیایی را تصور می کردم که زندگی با تهمینه براورده اش نکرده بود.دنیایی که همان موقع خلق می  کردم تا توجیه کنم چرا با یکی دیگر به بستر رفته ام.

 

                بهار63/مجتبا پورمحسن

مردان به قولشان که هیچ,به حرفشان هم عمل می کنند

عکس ما نیز هم...

عنوان:می گذاشتی برایم همان کورسویه امید باقی می ماند..می گذاشتی تا ابد فکر کنم یک روز می شود.چرا هی می کوبانی توی صورتم نه را...

سقف دنیایم خراب شده روی سرم. مانده م زیر اوار...شاید اگر ادمه دو روز پیش بودم می امدم اینگونه می نوشتم:یکی بیاید از زیر اوار نجاتم دهد...حالا اما می خواهم همه بروند به جهنم

یک ادمهایی هستند، من هم یکی از همان هایم، نفرین شده اند.سرنوشتشان اینگونه رقم خورده است که به گ*ا بروند.در لحظه لحظه ی زندگیشان...

یک چیزهایی هستف ربطی نه به ایمان دارد .نه به خواستن،نه به تلاش کردن...یک چیزهایی هست، همان چیزهایی که مادربرزگها اسمش را می گذارند پیشانی نوشت...پیشانی نوشت ِ من سیاه است...

ان روز ابله بودم،ساده باور بیشتر. که وقتی این مسج بدستم رسید،یک چیزی تمام دنیایم را پر کرد، یک حس،یک باور شد تمامه پرستو و به همه سِندش کرد:

کسی به خدا گفت:اگر سرنوشت مرا تو نوشتی پس چرا ارزو کنم؟

خداوند مهربان گفت:شاید نوشته باشم هرچه ارزو کند...

مرده بودم این مسج را...

اشتباه کرده بودم.من تمامه زندگیم را اشتباه کرده م.من تمام زندگیم را اشتباه امده ام... من به کس-ه اشتباهی باور اورده م...من "کینگ" زندگیم را اشتباه انتخاب کرده م. من ...من تمام وجودم یخ زده است.تمام باورم، ایمانم، عشقم...اشک هایم...

داشتم فکر می کردم که بروم از اینجا هم.بروم و دیگر اینجا هم ننویسم. من ادمه خانه عوض کردن نیستم.ادمه اخت شدنم.ادم عادت کردن،ادمه دل دادن...اینجا را عوض نمی کنم.اینجا می نویسم هم...ادمهایی که بیرونه مرا دارید،  بگذارید بروم یک جایه زندگیم را درست کنم بعد برگردم،شاید بشود یک ماه دیگر،شاید یک ساله دیگر...نمی دانم.اما بگذارید بروم.بروم،یک جایی از این برهوته زندگیم که شبیه مدینه ی فاضله م شد برمی گردم...رهایم کنید. نه کمک می خواهم.نه دلداری...فقط فرو ریخته م. فقط اندکی مرده م...

از کتاب خوندنهام...

نمی دانم چه وقت روز است.از پشت هواکش مشبک سقف، افتابی است.چراغ سقف خاموش شده است.هلاکم برای یک پیاله چای.حالا،راهش را یاد گرفته ام.پاسبان کشیک را صدا می کنم. پاسبان شب قبل نیست.بدخلق است.بدقیافه هم هست.

-سرکار می سه از قهوه خونه برام چای گرفت؟

+حالا بتمرگ

بد دهان هم هست.بعضیها همه چیز را با هم دارند...

           همسایه ها/احمد محمود

"آپ این د ِ اِیر" بی نظیر است...

چند مدت پیشها،توی یکی از سابسکرایب گودرم بود که خواندم،اگر یک روز این شانس را/فرصت را داشته باشید که جرج کلونی برای شما باشد.ترجیح می دهید با او بخوابید یا بروید خیابان و شانه به شانه ی او راه بروید و چشم و دل همه ی دنیا را بسوزانید که جرج امروز برای شماست؟کنارش راه بروید ،دستش را بگیرید،لبخند جولیا رابرتزی بزنید و به همه ی دنیا فخر بفروشید..

اول:

بگذارید اول این را بگویم که من از up in the air"" عاشق جرج کلونی شدم.یعنی استعداد بالقوه/بالفعل(مهفا؟) دارد برای عاشق کردن ادمی...بعدتر انجایه فیلم که خانومه رو به جرج کلونی گفت:شما تو پرانتز زندگی من هستی...

فکم افتاده بود که مگر می شود خانوم ِ من برگشت به اقای کلونی با ان همه ابهت گفت که شوما تو پرانتزی؟...

بعدترتر هر فیلمی که گفتند کلونی-دار است ما قاپیدیمش.اما نبود انچه که باید..البته هنوز هم بگویند فیلان فیلمک اقای کلونی دارد باز هم سینه خیز می جهیم سمت فیلم...قضیه همان استعداد بالقوه/بالفعل (مهفا؟)ایشان است در شیفته کردن ادمی...

دوم:

ان زمان که پرستو این نوشته را خوانده بود،گفته بود هیچ کدام...

چون یک شب خوابیدن لذت کامل نیست.قلق ادمت دستت نمی اید،"زبان تن" دارد پرستو.زبان تنش را،فرهنگ ارامیدن دونفره مان را نداریم که،تازه از شبهایه دیگر است که لذت خودش را نشان می دهد،از همان جا که ادمها با هم اخت می شوند، هم تنشان،هم روحشان...همان جا که چیزی بینشان شکل می گیرد..

ان یکی طرف قضیه هم خود به خود نادیده گرفته می شود.پرستو به ادمهایی که تعلق ندارد،شانه به شانه راه می رود اما فخر نمی فروشد.در بعضی موارد دیده شده که حتی شانه به شانه هم نیز راه نمی رود...

سوم:

چی شد که جرج یادمان امد؟

رفته بودیم ایران زمین.دم در ورودیش تصویر اقای کلونی را بزرگ چسبانده بودند که با همان لبخندش-اها بگذارید یک چیزی هم در مورد لبخندش بگویم.تا کنون دو گروه خندیدن کشف کرده م.:1-ادمهایی که چشمهایشان خندیدنشان را نشان می دهد،اقای کلونی(فور اگزمپل)و2-ادمهایی که لبانشان وسعت خنده شان را به تصویر می کشد.نیاز به مثال ندارد دیگر،دارد؟بعله،جولیا رابرتز گرامی...-

با همان لبخده چشمانش اسپانسر یک ساعت شده بودند.خب بنظرم تبلیغ خوبی نبود.بس که اقامون با ان موهایه سفید شده ی شقیقه شان و کت و شلوار مشکیش جذاب بودند توی این پوستر،من هیچ برند و رنگ و طرح و فیلان ساعت یادم نمانده..

چهارم:

الان اگر بخواهم یک روز اقای کلونی-دار شوم، نصف می کنم تایمم را.صب تا عصرش،قدم به قدم توی خیابانهای شهرم راه می روم،کانه زرافه ی مغرور گردنه درازم را بالا می گیرم.لبخند می زنمو ردیف دندانهایه صافم که سهل است، ته حلقومم را هم به همه نشان خواهم داد..بعد هم عصر تا شبش را در جایه نرم و گرمتری با او سپری خواهم کرد و به صبح خواهم رسانید...

اهه=ا،تا یادم نرفته قبل از خانه رفتن توی این هوایه سرد یک کاسه اش رشته با پیاز داغ فراوان با او خواهم زد،که طعم پرستوی ایرانی با اش رشته ی ایرانی برایش از تهران به یادگار بماند...

بعله.خیلی هم خوب...

 

فکر کرده بودم که اگه من تنهامو کسی نیست که برام قلب و شکلات و خرسی بیاره دلیل نمی شه که مینول هم غرق ِکادو پیچ کردنه هدیه ی ولنتاینو روبان زدن و پاپیون کردنش نباشه. برا اون روزش نخواسته بودم باهم باشیم.ینی دلم خواسته بود به زبونم نگفته بودم اما.مسج داده که فیلمه که لیلا حاتمی و علی مصفاداره. امرو شنبه س ونیمه قیمت.هستی؟...خب حاضرم که همه ی برنامه هایه رویه زمینه دنیامو کنسل کنم که روزایه سینمادار رو با مینول بگذرونم...

اون روزمون کادو دار نبود. ربطی به جفت و تک بودنمون هم نداشت.گفته بودم بیا بریم این مغازه ها که از در و دیوارش کادوهایه ریز ریز اویزونه.ببینیم دخترک ها و پسرک هایه عاشق چی چی می خرن برا هم؟...رفته بودیم تو مغازه هه.پسرک یک گرامافون کوچیک تزیینی موزیکال برداشته بود.بعد جعبه ها رو بالا پایین می کرد تا جعبه ی اندازه ش رو پیدا کنه..دخترک گیر کرده بود بین ست کمربندو کیف و چاقویه تزیینی...بعد من و مینول هم هی سرک می کشیدم تو انتخابا...لا به لایه کنجکاویه برا دیدنه کادوهایی که قرار بود قلبایه کسی رو لبخنددار کنه، گیر کرده بودیم روی یه ماگه خره عروسک دار..وقتی م یگم خر یعنی در حده مرگ خر..ماگه یه رنگ ملویه خاصی بود که عین طرح ماگ،یه عروسک پارچه ای خر توش بود.ینی باید چیزی خوردنی عروسکه رو می ذاشتی کنارت.بعد هی چیزی که می خوای بخوری و مزه مزه کنی،هی عروسکه رو ببینی بعدتر هی بمیری...اونورتره همین ماگه،تو قفسه کناریش،یه گویه شیشه ای بود که توش پر بود از دونه های ریز ریز که تکونش که می دادی همه ی اون دونه ها شروع می کردن به رقصیدن و بیل بیلک کنارش رو که تکون می دادی شروع می کرد به موزیک زده .تازه شم یه عروسک خوشگل توش بود-سلام گوی هایه شیشه ای انفیتفول-..هی وایه ما دو نفر...مرده بودیم ها واسه این دوتا...پول هم نداشتیم.حتمن خب.چون به ذهنمون نرسیده بود خریدنش

رفته بودم خونه، خواسته بودم مینول رو شادان دل کنم، دلم خواسته بود جیغه خندونش رو بشنوم...هی فکر کرده بودم ماگه رو براش بخرم یا اون گوی-ه رو...نفهمیده بودم کدوم رو

زنگ زده بود،گفته بودم اگه ازت بپرسم که چی برات انتخاب کنم دوستتر داری یا سورپرایزت کنم و به انتخاب خودم؟...گفته بود سورپرایزم کن.گفته بودم مرگ.حتمن گیر کردم تو انتخاب که می پرسم...گفته بود نه.گفته بودم انقدر دوستش داری که حتی اگه بدونی چیه باز هم می میری برا داشتنش...گفته بودم هر کدوم رو بگی، یکی برا تو می گیرم یکی برا خودم...گفته بودم اون ماگه رو می خوای یا گوی شیشه ای رو؟...البته که مرده بود پشت تلفن

صداش که دراومده بود گفته بود بیا یکیمون دوتا ماگ بخره، اون یکیمون دو تا گوی

البته که بعدش نوبت من بود که از این پیشنهاد خرانه این طرف بمیرم...تازه شم دو تایی تصمیم دار شده بودیم که کلکسیونه ماگ برا خودمون بوجود بیاوریم... بعله دیگه.فوقع ماوقع...اینگونه شد که ما هم ماگ-دار شدیم هم گوی-ه شیشه ای دار...

حتی می تونستم عاشقش بشم...همین تَکسی درایوره امروز را می گویم

یکی راننده تاکسی شبیه این اقاهه ای می شه که امروز سوار ماشینش شده بودم، که مثه همیشه جلو بشینم...که انقدر اقا باشه که تا من می شینم رویه صندلی جلو،بلوزش رو مرتب کنه و بکشه جلویه شلوارش و جمع و جورتر بشینه...که انقدر احساس امنیت کنی تو محدوده ش که حاضری تا ته دنیا کنارش بشینی و اون بره تا برسی به مقصدت،به ته دنیات...

یکی هم می شه همون خره دیوثی که دیروز نشسته م کنارش. که از لحظه ای که کنارش نشسته م ، پایین تنه ش تکون تکون بخوره و شروع کنه به ما*لو*ندن خودش.که عق بزنی صدای نفس های هرزش رو...

که حتی نگاهشم نکنی،که هیچ کلمه ای براش پیدا نکنی.همون موقع که وایساده پشت چراغ قرمزو هرزگیه تن تو رو می کنه پیاده شی و در و بکونی تو صورتش....

می شه؟می شه یک لحظه نفس کشید بی تو؟...لفطن

تمام ِ من از تو پره...