- بیا برنگردیم به دهه ی ما
+ داری از چی صحبت می کنی؟
- ما باید همینجا بمونیم.این بهترین قسمت دوران معاصره،این عالی ترین و زیباترین دوره ی تاریخی بوده که تا بحال پاریس به خودش دیده...
+ اره،اما پس دهه ی 20 چطور؟ و چارلز استون و فیتز جرالد و همینگوی؟من عاشق اونا هستم
- اما این زمان حاله و کسل کننده است
+ کسل کننده؟ زمان حال من که نیست،من از سال 2010 میام
- منظورت چیه؟
+ من همونطوری که ما الان اومدیم سال 1890،پیشت اومدم.من می خواستم از زمانی که توش زندگی می کردم فرار کنم و مثل تو که سعی کردی فرار کنی،به یک دوره ی طلایی بیام
- تو که فکر نمی کنی دهه 20 دوره ی طلایی باشه؟
+ برای من همینطوره
- اما من از دهه 20 اومدم و دارم بهت می گم که دوره ی طلایی الانه،دهه ی 18است.
+ منظورم اینه به ادما نگاه کن.از نظر اینا دوره ی طلایی،دوران رنسانس هستش.می دونی اونا هم می خوان از این دوره معاصر دربیان و برن زمان عقب تر تا کنار مایکل انجلو و تیشان نقاشی کنند و اون ادمهای دوره ی رنسانس هم لابد با خودشون فکر می کنند که زمان کوبلای خان خیلی بهتر بوده!
الان یک چیزایی دارم متوجه می شوم البته زیاد دقیق نیست اما...ادریانا،اگه تو اینجا بمونی ،اینجا تبدیل به زمان حالت می شه و خیلی زود شروع می کنی به فکر کردن به این موضوع که یک دوره ی دیگه،دوره ی طلایی تو هستش و این خاصیت زمان حاله...زمان حال رضایت بخش نیست،چون که زندگی رضایت بخش نیست...
Midnight in Paris/woody Allen
***من همیشه فکر می کرده ام باید یک دخترک دهه ی 40 یا 50 ای می بوده باشم...که یک کمی زیادی دیره بدنیا امده ام...ه ه ه