کنکور ازادش هنو مونده...

دیروز از صبحش این شکلی بودم: مهفا امروز کنکور داده.مهفا امروز کنکور داره...هی وای.مهفا امروز کنکور ارشد داره

بعد از صبه امروزم این شکلیم:اخیش مهفا دیروز کنکورش رو داد...هه هه چه خوب مهفا دیروز کنکورش تموم شد..

ینی یه بند تو مغزم داره تکرار می شه ها.بعد یاده اون جوکه افتادم.یارو گرسنه ش بوده.هی می گفته گشنمه.گشنمه.گشنمه...ملت رو کلافه کرده بوده.بش غذا می دن تا بخوره .سیر شه.خفه شه از گفتنه گشنمه.گشنمه...می خوره.سیر می شه.می گه :گشنه م بودا..گشنه م بودا..گشنه م بودا...

ولله بخدا...

عب نداره خدا کنه که شهر نم-دار باشه.وای از اون موقعی که دلا نم-دار شن.رفیق....

اینجا هوا نم داره...بایستی تهران می بودی الان...بایستی بودی تا من نم ِ هوا رو که می دیدم، که حال ِ حوصله دار خودمو دل ِ کلافه ی تو رو که می دونستم ، پا می شدم اون قوری استیله، اون دو تا ماگ لب-پَره رو  با ظرف توت خشک و گردو و ظرف شکلات ِ تلخ،که لابه لاش دو تا شکلات ِ شیرین می نداختمو هم می زدمشون بین اون همه تلخی و یاده اون تیکه ی فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی "می یفتادم که "یک بارم شیرین بخور،نمی میری که...".دست می کردم تو ظرف چای خشک و یه مشت چای می ریختم تو مشمبا فریزر و سره شو گره می زدم.بعد یاده تو میفتادم که خب نپتون برمی داشتی.نداشتی می گفتی من بیارم.می گفتم تو خری،نمی فهمی که چای اتیشی یعنی چایی با چای خشک....

دو تا سیبه قرمزه ته یخچالو برمی داشتم و همه ی وسایلو می ذاشتم تو اون سبد حصیریه که از شمال خریدم.دو تا پتو برمی داشتم.دره خونه رو که  بخام ببندم یادم بیفته کبریت برنداشتم برا اتیش درست کردن برا چایی.که بخام برگردم خونه بردارم.بعد دلم یادم بیاره که تو فندک داری...برسم سره کوچه تون، زنگ بزنم که هی رفیق ،سویشرت گل گلیت رو تنت کن بپر پایین بزنیم بیرون ِ این شهره نم- دار...

از فیلم دیدنهام

اقاهه یه دستبند گذاشته جلو خانومه،جلو خانومه ای که امشب شب فارغ التحصیلیش از کالج موسیقیه.دستبنده هم کادوی فارغ التحصیلیشه...بعد از این دستبند هاست که چیزایه کوچیک کوچیک ازش اویزونه.. دستبنده رو دست خانومه ش می کنه و هر کدوم از اون اویزونیارو به  خانومه نشون می ده و شروع می کنه به گفتن قصه ی هر کدومشون:

این یکی از نُت هایه کتابه نتته،این ویولون-توئه، این همون کلبه ای که صبح توش با هم بودیم و عشق بازی کردیم باهم...بعد می رسه به یه قلبه...می گه این یه قلبه...قلب منه...مکث می کنه،اشک تو چشماش جمع می شه.اشکاشو قورت می ده تا بتونه حرفشو بزنه ،اما از الان دیگه مال توئه...

 

                                     If only

 

*دلم یکی از این دستبندهایه قصه دار خواست...

 

سورپرایز!

سورپرایز یعنی اینکه پسردایی جانه زنگ بزند که پرپری فیلان روز بیا اون اش فروشیه.یه اش بزنیم که بگم باشه و اینا هی هم بحث کنم که شله قلمکار بخوریم چون بهتر تر است مزه ش .هی بگوید نخیر. آش رشته دوستتر دارد..بعد برسیم به خداحافظی کردنه.که یک دفعه بلند بلند بگوید الو؟الو؟ ...بگویم جانم؟

که بگوید اصن زنگ زده بودم بگویم که س*ک*س اند سیتی را برایت دانلود کرده و رایت کرده دسته دسته پک کرده م که فیلان روز برایت بیاورم.اصن اش خوردنه بهانه ش دادنه این سریاله بود...که این ور من غنج بروم خب برای این حرکت خودجوشش...

شما چی میل دارید؟

هوا سرده،از این سردهایی که بس ناجوانمردانه است سرد بودنش...همه ی راهی که باید پیاده بگذرونمش تا برسم به خونه فکر می کنم که توی این هوای سرده یخ چی دوستتر می دارم

به همه ی خوردنی های گرم فکر می کنم، به گرمایه زیر پتو و ولو بودنه جلویه بخاری، به ...

بعد می بینم که جایه همه ی این ها دلم یک استخر روباز می خواهد.یک استخر روباز که ابش گرم باشد. که خلوت باشد استخرش...که از این مایو هایه دو تکه بپوشم،بند بالا تنه ش را دور گردنم گره بزنم.و از سرمای ِ هوایه بیرون استخر، پوستم دون دون شود.که دمپاییهایم را پوشیده نپوشیده قرش قرش پایم را با عجله بکشم روی کاشی هایه ابی ِ کف استخر و خودم را برسانم به گرمیه اب...که گز گز کند تنم از این تفاوت دما.که فرو روم،فرو روم، فرو روم...که کلاه نگذاشته باشمو موهایم پخش شود دور تا دور صورتم...که نفسم تمام شود،که کم بیاورم،خودم را برسانم به رویه اب،همه ی شش هایم را از هوایه سرد پر کنم، که خنکی هوای بیرون نوازش کند پوسته تازه گرم شده ی صورتم را...که بلغزم پایین و اهسته اهسته این هوایه یخ را بیرون بدهم...

 

**مهفا جانا ما شرمنده ایم...انگار نتوانستنه کامنت گذاردنه ما هیچ ربطی به ان مستطیل عدد دار پایین کامنت دونین نداشته...الان جز دونقطه دی کاره دیگری می توانم انجام دهمش؟

 

مامانه من جادوگر است...

چشمهایم را باز که می کنم اولین بویی که به مشامم می رسد بوی غذاست...چشمهایم را می بندم، انتظار بوی صبح را دارم...بوی صبح چیست؟بوی چایی و نون تازه و کره و مربا...فکر می کنم که نکند خواب ظهر فرو رفته م و انقدر خوابم عمیق بوده که فکر کردم باید صبح می شده والان  مامان دارد شام درست می کند؟..مثه وقتایی که طفلکی ِ خر بودم و ظهر از خواب پریده بودمو بدو بدو رفته بودم وسط هال و شروع کرده بودم به عر زدن که خواب مانده م،حالا چطور بروم مدرسه؟...که مامان بغلم کرده بود که طفلکم الان عصر است،هنو3-4ساعت نیست که از مدرسه امده ای...بیشتر که فک می کنم می بینم نه بابا ، کاوره ولویه فیلمی که دیشب دیده م کنارم است.چقدر هم زده بودم زیر زار زار برای فیلمش. حسم درست است،صبح است.پس زیادی خوابیده م...ساعت روبه رویم می گوید که ساعت 9:30صبح بیشتر نیست... داد می زنم مامان؟مامان؟..جواب می دهد:پاشو صبحانه تو بخور بیا کمکم کن..می پرسم:بربری خریده اید؟...می گوید اره،تا داغ است بیا...جلوی پیشخوان اشپزخانه ایستاده م و به شلوغی که راه انداخته اشاره می کنم:مهمان داریم؟...می گوید:نه،مگه 5شنبه نیست امروز؟ یادت نی؟ امروز مسابقه اشپزی دارم، ساعت 11، سفره رو جمع کن،دست و پامو گرفته....

دست و صورت شسته نشسته می خزم توی  محدوده ی حکومتی ِ  مامان...می گویم حالا چه می خواهی درست کنی؟

می گوید مرغ برزیلی با اش دوغ.خوبه؟... هومممم...می گویم سرخ کردن موزهایش با من...موزها را پوست می کنمو و برش های طولی ِ نازک می دهم...مامان 4تا بسه؟..بسه،مواظب باش روغن نپاشه رو دستت...

بوی گیشنیز و سیر تازه ی سبزی ای که مامان دارد پاکش می کند شده اند بوی روونه خانه مان...موزها را توی کره سرخ می کنم...مامان سینه های مرغ را ابپز کرده و گذاشته تا سرد شود و ابش گرفته شود...مامان دنیایه خودش را دارد برای پختن.اش دوغ هایش باید ماستش را از ده بیاورند برایش،ان هم ماست گوسفند چکیده...برنج اشش را باید از اردبیل بخرد،از ان برنجهای توپلی و پر لعاب...ردیف کابینتهای مامان پر است از ادویه های مختلف و شیشه های کوچک و بزرگش که به ردیف چیده است توی قفسه ها.فلفل هایش را،سبزی هایه خشکش را خودش خشک و پودر می کند...هر چه کتاب اشپزی بخرد کمه ش است و حتمن هر چه که تلویزیون یاد بدهد و براش جذاب باشد را می نویسد.سر به سرش می گذارم که باید ویراستار کتاب اشپزی شود...هر هفته یک روزش را برایمان یک غذای جدید با تستی که تا حالا مزه ش نکرده ایم برایمان درست می کند...

برای مرغ یک سسه تنده قرمزی درست کرده، مرغ ها را به ترتیب چیده م توی ظرف مستطیلی شکل.سس را رویش می ریزد، در اخر هم با موز و پنیر پیتزا و یک سس سفید و ادویه ای که اسمش را هیچ نشنیده م رویش معجزه می کند ویک ردیف دیگر برش هایه نازک مرغ را می چیند رویش و می گذاردش توی فر...اش را هم می زند و هم می زند تا دوغش جوش بیاید...اشپزخانه مان روی هواست،اینکه می گویم رو هواست واقعن اینطور است.ساعت 11است و هنوز مامان اشش اماده نیست و 30 دقیقه از تایمره فرش مانده...در ِ همه ی کابینت ها باز است، سبدها و ظرفها ریخته اند بیرون،بشقابها و قابلمه ها و قاشق های  کثیف روی هم تلنبار شده اند...ساعت شده یک ربع به 12.هم نعنا داغ و سیر داغ مامان اماده شده،هم من ظرف مرغش تزیین کرده م، چیتان پیتان کرده جلوی در منتظر امدنش هستم...تمام مسیر مامان بود که می گفت :پرستو انقدر تند می روی مادر جان غذا چپه شه و زود هم برسیم فایده ای ندارد ها...بعد هی محکم تر ظرف غذا را می چسبید و من از ترس تمام شدن مسابقه، گاز را بیشتر می فشردم...

ساعتی که رسیدیم اخرین فرصت چیدن غذاها روی میز بود و هیئت داوران بعد از بیرون امدن ما، در را پشت سر ما می بندند...دیدن خانم هایه استرس دار که نگران برنده شدن و نشدنشان بودن خیلی برایم جالب بود،مامان هیچ وقت در همچین مواردی استرس نمی گیرد، نشسته کنار من و دارد به جک هایی که از اینباکسم برایش می خوانم می خندد و هر از چند گاهی از خانم هایه کنارش می پرسد که چه درست کرده اند و چه جوری؟....

یک چیزی هست توی دلم که می گوید مامان برنده می شود،اول و دوم و سومیش را نمی دانم اما مطمئن می گوید که منتخب می شود، بس که نبوده کسی دست پخت مامان را خورده باشد و به به و چه چه راه نینداخته باشد و دستور پخت نخواهد...

نتایج اعلام شد...اول و دوم و سوم نداشتند.5نفر منتخب از بین 40 نفر شرکت کننده..مامان از ان 5نفر بود و یک ربع سکه هدیه گرفت...زمانی که اسمش را خواندند محکمترین تشویق هایه زندگانیم را بدرقه ش کردم...

پوفففف...معرکه اقا معرکه

کنار فندکی طلایی که داستانش این طور تمام می شد؛روزی روزگاری در ریو معشوقه ای زیبا به خورشید پیوست و خورشید ریو برای مردی دیگر طلوع نکرد.....
ادامه ش 

پر از ناگفته هایی که....

می دانی وقتی رابطه ها تمام می شوند.از ان اوج و فرودهایه بعد از رابطه که می گذرد.بعد از اینکه تو اشکهایت تمام شده، بعد از انکه او خشمش را خورده. بعد از اینکه از هم دور شده اید،دور...بعد از همه ی اینها که یک جایی بهم می خورید  که ان تنش های اولیه دیگر نیست ودیگر دنبال گرفت  دلیل از تو  نیست برای ترک کردنش،برای رفتنت،دلخور نیست از تو... مثل دو تا دوست بهم لبخند می زنید حتی ..که حتی تر می تواند زیر برف همین روزهایه تهران باشد..که از کتابفروشی امده ای بیرون و برای باز کردن چترت و ان بیل بیلکش با خودت دچار چلنج شده ای،همان جایی که نوک بینی ات از سرما سرخ شده و نوک انگشتانت از سرما یخ کرده،بس که عادت به دستکش نداری...همان جایی که تنها ارایشت که رژلبت بوده را همه ش را خورده ای...بر بخورید بهم... هم را که می بیند برق بزند روزهایه خوب و بد بینتان...که انقدر حال و احوال کردنهایتان طول بکشد که دعوتت کند برای یک لیوان نسکافه ی بدون شیر با یک حبه قند...همان جاها،همان وقت ها را می گویم....

پرسیدمش که  کی برایت تمام شدم؟

که سکوت کند،یک حبه ی قند را خودش بیاندازد توی ماگه جلوی من،همین طور که صدای تلق تلق هم خوردن قاشقش می اید،بگوید: تمام نشدی، هیچ وقت، بخشی از قلبم شده ای...

...

یکی بیاید سورپرایزم کند...لفطن

جانا

به نگاهی

ز جهان بی خبرم کن،

دیوانه ترم کن...

دخترک متشکر از مهربانیت های دنیا

از ان شبها بود که می بایستی سرم را می کردم زیر پتو و زار زار گریه می کردم.اینکه می گویم زار زار یعنی یک جور ِ بدجوری،از انهایی که وسط گریه ت،یکدفعه حواست می رود به سوز مویه کردنهایت،که دلت برای اینهمه  غصه ی توی دلِت  می سوزد که حتی می خواهی خودت را بغل بگیری و نازش کنی که چیزی نیست که امشب تمام می شود...

از انها که  تا خرخره پره بد و بیراه و کلمه بودم نسبت به کسی که اسمش را گذاشته ام "کینگ" و همین قدر برایم قدرتمند است...که می خواستم یادش بیاورم که چند پست قبلترم را، اهای تموم دلخوشیم و فیلان...مخاطب خاص داشته،که مخاطب خاصش خود ِ کینگ-ش بوده است...انقدر که حتی برایش یک پست هم نوشته بودم.که وقتی که می خواستم دکمه ی ثبت را بفشارم یادم امده بود که این نوشته پره دلگیری است پره تلخی و غصه است...که فکر کرده بودم باز، چیزی نیست،امشب هم تمام می شود...

بعد نمی دانم چرا یکدفعه این دی وی دی شام ایرانی و فیلان اقای بیرنگ را یادم امده بود که بعد از کلاس زبان از سوپری خریده بودمش...برش داشتمو گذاشتمش توی لپ تاپم...بعدتر واقعن این برنامه پخش می شد و من مرده بودم از خنده،از ان خنده های صدادار.که جلوی دهنم را گرفته بودم،که پتویم را به دندان گرفته بودمو گازش می گرفتم که مبادا صدای خنده های بلندم، ادمهایه خوابیده ی خانه مان را بیدار کند...بعدترتر من خیلی وقت بود که اینطور نخندیده بودم،از این خنده های ِ دل درد دار،انقدر طولانی و بلند و از ته دل..

البته یک جاییش،همان اول هایش شاید بغضم بیشتر هم شد،بس که صدای حرف زدنهای اقای بیرنگ که انگار دارد چیزی را روایت می کند،یک جورهایی دکلمه شاید،یک جورهایه خیلی جوری شبیه "خانه ی سبز"...راست می گویند که تنها صداست که می ماند.از انجا می گویم این را که اصلن تصویر خسروخان به ذهنم نیامد بس که همه ی پرستو غرق شعرها و صدای دکلمه طوره خسروخان شد که از پس ِ البوم های به ردیف ِ توی کشو بلند شده بود و یکدفعه هجوم اورده بودند توی ذهنم، که هی شباهتش می دادم به همان صدای خسروخان ِ "خانه ی سبز"...

مرسی اقای بیرنگ که اشکهایم را تبدیل به قهقهه کردید،اینکار از همه کسی برنمی اید...ان وریش چرا،که زهر کنند شادیمان را اما...انی وی...سپاسگذارمتان...

قلبهای قرمز مهربان با لبخند مهربانتر...

مینا یادت می اید کلمه ی "ادم های اتیکت دار" اقاهای اتیکت دار" از کجا امد توی فرهنگ حرف زدنهایمان؟ یادت می اید چه جوری شد معیار سنجش ادمها برای من؟ چطور تعریف کردیم این "ادمهای اتیکت دار" را؟یادت می اید امیر چه همه با اتیکت بود برای من؟...یادت می یاد که برای نحوه ی پوشش-ش، نوع راه رفتنش نوع نگاه کردنش،لبخند زدنش،تمام وسایل ها و کوفت هایی که با خودش داشت یک لیبل،یک اتیکت می زدم و می مردم برایش؟...

یادت می اید که هیچ برای اخلاقش حواسم نبود؟ که برای ...

اینها را یادت اوردم تا بگویم این روزها بزرگترین اتیکتی که به ادمها می دهم "مهربانی قلبشان" است، این روزها امده ام بگویم همه ی ویژگی های ادم ها ،همه ی لیبل های کوفتیشان به کنار،این روزها فقط برای اتیکت" انسانیت" ادمها است که می میرم و خواهم مرد...

این روزها امده ام بگویم که "اشتباه کردم" را برای اینجور مواقع گذاشته اند، اشتباه کردم که به بزرگترین اتیکت ادمها هیچ توجه نکرده بودم...

 

از فیلم دیدنهام...

-         بیا برنگردیم به دهه ی ما

+    داری از چی صحبت می کنی؟

-          ما باید همینجا بمونیم.این بهترین قسمت دوران معاصره،این عالی ترین و زیباترین دوره ی تاریخی بوده که تا بحال پاریس به خودش دیده...

+   اره،اما پس دهه ی 20 چطور؟ و چارلز استون و فیتز جرالد و همینگوی؟من عاشق اونا هستم

-         اما این زمان حاله و کسل کننده است

+    کسل کننده؟ زمان حال من که نیست،من از سال 2010 میام

-         منظورت چیه؟

+   من همونطوری که ما الان اومدیم سال 1890،پیشت اومدم.من می خواستم از زمانی که توش زندگی می کردم فرار کنم و مثل تو که سعی کردی فرار کنی،به یک دوره ی طلایی بیام

-         تو که فکر نمی کنی دهه 20 دوره ی طلایی باشه؟

+   برای من همینطوره

-         اما من از دهه 20 اومدم و دارم بهت می گم که دوره ی طلایی الانه،دهه ی 18است.

+   منظورم اینه به ادما نگاه کن.از نظر اینا دوره ی طلایی،دوران رنسانس هستش.می دونی اونا هم می خوان از این دوره معاصر دربیان و برن زمان عقب تر تا کنار مایکل انجلو و تیشان نقاشی کنند و اون ادمهای دوره ی رنسانس هم لابد با خودشون فکر می کنند که زمان کوبلای خان خیلی بهتر بوده!

الان یک چیزایی دارم متوجه می شوم البته زیاد دقیق نیست اما...ادریانا،اگه تو اینجا بمونی ،اینجا تبدیل به زمان حالت می شه و خیلی زود شروع می کنی به فکر کردن به این موضوع که یک دوره ی دیگه،دوره ی طلایی تو هستش و این خاصیت زمان حاله...زمان حال رضایت بخش نیست،چون که زندگی رضایت بخش نیست...

 

                              Midnight in Paris/woody Allen

 

***من همیشه فکر می کرده ام باید یک دخترک دهه ی 40 یا 50 ای می بوده باشم...که یک کمی زیادی دیره بدنیا امده ام...ه ه ه

از فیلم دیدنهام

I hope the wind always be at your back, and the sun always upon your face…And the winds of destiny to carry you aloft to dance with the stars                         

                         Blow

           

 

 

ای هو ئه پرابلم.می یو هلپ می ؟

یک مشکل بزرگ پدید امده است برایم من.وقتی م یگویم بزرگ یعنی همین قدر بزرگ..نمی توانم به دوستهای پرشینیم کامنت بگذارم...وقتی ان سیکوریتی کد لعنتی می نویسد سیصد و بیست و چهار ...ایا من باید بنویسم سیصد و بیست و چهار یا ۳۲۴؟...هوممم

از فیلم دیدنهام...

I hate losing more than I love winning

                 moneyball

برگشته م عقب زندگانیم را نگاه می کنم..نگاه می کنم که می گویم..

عشق اول زندگانی ادمی اگر که  ناتو بود اگر دفعه ی اول که خُردت کرد،که توانست نادیده ت بگیرد و برود ... باید کند ،کند و مرد،اما باید کند.باید یکدفعه مرد.اگر نکَنی تا اخر عمر نخواهی توانست کند...تا اخر عمر منتظر شل کن سفت کن های او خواهی ماند.تا اخر عمر ذره ذره خواهد کشدت...

بگویید به دخترک که راه حل لب های ترک خورده اش بوسه های اقا ببریش نیس...لبلو معجزه می کند.بخدا

بعد 12ساعت کار متوالی کردن خسته ام کلمه ی منصفانه ای به نظر نمی رسد،مرده ام بهتر است.اقاهه ی زندگیم مسج زده که:چه دیر کرده ای،دلم برایت تنگ شده...

ساعت را نگاه می کنم،حق دارد دیروز و پریروز و پریروزترهایش 6-7ساعت پیش خانه بودم..جوابش را می دهم که:اقا ببره،اغوشتون رو برای لیدی پری بگشایید...تا دوش بگیری و دوتا نیمرو بشکنی رسیدم،چشمک...

رسیده ام خانه،  اقا ببره نه دوش گرفته،نه نیمرو شکسته،نشسته جلوی تلویزیون تخمه می شکند و فوتبال می بیند.بعد هی مسج پشت مسج هوا می کند که دل تنگمان شده،انتظار دارد با این حال خوشو مات ِ فوتبالش باور هم کنیم،البته که به رویش نمی اورم و باور می کنم که از نبودم کلافه شده و هیچ نمی دانسته چه کند...می دانی اقا ببره ی من تفاوتش با ببرها این است که او بچه ببر است خب...

لباسهایم را در می اورم،دوش می گیرم، می ایم یک رژی به لبهای قاچ خورده از سرمایم بزنم که دل ِ اقا ببره بهم نخورد از ترک ترک لبهایم،بعد فکر می کنم او که نگاهش این ور نیس که،با زبانم لب هایم را تر می کنم...از اشپزخانه می گویم: مای لُرد، چای میل دارید یا اب؟می گوید هه هه،اب پرتقال...می گویم:هه هه ،ته اب پرتقال را در اورده ای ببری جانم..می گوید پس چای...

می نشینم کنارش ،می گویم چند چند است؟می گوید:مساو،نه زدیم نه خوردیم...هوس تخمه می کنم،می گویم برایم تخمه پوست کن،شوری پوستش لب ترک خورده ام را زخمتر می کند...نگاه میکنم به تایم مسابقه،هنو 10دیقه از نیمه ی دومش مانده.می دانم تا تمام نشود همه ی توجهش انجاست...با پوسته هایم لبم بازی می کنم،شروع کرده ام به ریز ریز کندش...موهای خیس و ژولی پولیما ریخته  دور صورتم، سرشانه ها و روی سینه ام را چکه های اب موهایم خیس کرده اند...گرسنه م است اما می دانم باید وایسم تا فوتبال اقا ببره تمام شود...هی شروع می کنم توی دلم به حسودی کردن به فوتبال،هی دلم می خواهد که اقا ببره الان مال خودم باشد...حواسم نیست و یکسر توی دلم دارم غر می زنم که پوست لبم را محکم می کشم...اخ خ...

نرمی دست های ببریم را حس می کنم که صورتم را می چرخاند سمت خودش،با دستش خون ِ امده از لبم را پاک می کند و لب های درد دارم را می بلعد...حالا بگذار هی اقاهه ی تلویزیون نعره بزند گل گل گلللللل...خر است خب،نمی داند که اقا ببری من همه ی  حواسش به من است و هیچ به هیچ جایش نیس که تیمش گل زده است...

اهای تموم دلخوشیم داری تو غصه می کشیم...

بعد اسم جمعمان چه شود؟

اقای مهدی جایی دیگر یک حرفی زده اند در کامنت های خانوم الی جانم حرفستان!...گفته اند که "کاش میشد یه جایی بود یه جمعی بود مینشستیم هر دفعه یکی از این کتابا رو میخوندیم و در موردش حرف میزدیم ."...

خب راست گفته اند.نداریم همچین جایی و بعد حرفهایمان توی گلویمان گیر می کند بس که کسی را نداریم که درباره ی لذتناک بودن کتابها و با اجازه ی اقای مهدی فیلمها را هم من اضافه می کنم.بگوییم وپر شویم از حس اینکه کسی دیگر هم لذت برده از همان جنس لذت های ما...

یک پیشنهاد دارم...رای می گیریم اگر موافقت حاصل شد پروژه را می دهیم دست احداث...لبخند...

بیایید هفته ای یک فیلمی یک کتابی بگوییمش.بعد قرار شود که بخوانیم،ببینیم و بیاییم ازش حرف یزنیم/بنویسیم...

من به شخصه ادمی هستم که برای کارهایم باید دِدلاین داشته باشم.بعد هیچ وقت هم خواهان اکستند کردن تایم دِد لاینم نیستم.و سر همان تایم انجامش می شدهم.اینجوری تایم می گذاریم برای دیدن،برای خواندن و خب هفته ای یک چیز را فکر کنم همه مان برایش جا داریم..نداریم؟...

درست است که ادونتج و دیس ادونتج بسیار دارد این حرف.اینکه نوشتن با حرف زدن فرق می کند و بلاه وبلاه.اما همیشه خواندن دید بقیه ادمها باعث می شه به سمت و سویی از فیلم/کتاب نگاه کنیم که توی لنز دوربین چشم های  ما نبوده.و یک چیز دیگر اینکه کتابهای خوبی که بقیه دوستان خوانده اند را می خوانیم یا انها را که شاید خوانده ایم و قرعه هفته بوده ریوویو می کنیم..من ِ فیلسوف نظریه ای دارم اخه انم این است: مرگ بگیرم من که چقدر کتاب،شوما فیلم رو هم اضافه کن ،هست که نخوانده ام و مرگتر بر من باد که چه کتابهایی ایضن فیلمهایی است که فقط یکبار به سراغشان رفته ام...

وخب اوری بادی واتز یور آیدیا؟

از فیلم دیدنهام...

Eat pray love

 

دسته ی نرگس هم خواهم خرید برایش...

دوران دبیرستانم همان سالی که تاریخ معاصر دارد یک معلمی داشتیم که شبیه معلمها نبود.یعنی هیچ وقت خسته نبود.چشمهایش پف کرده و پوستش افتاده نبود،لباسهایش چروک و بلند و نامتناسب و شلخته نبود،غر نمی زد از کمی حقوقش...خوشبو بود،چیتان پیتان کرده می امد سر کلاس هایش،لباسهایش رنگ داشت،مثلن؟مانتوی مشکی با شلوار و کیف زرشکی تیره،مانتو فیروزه ای با شلوار و کفش سفید،مانتوی نارنجی با مقنعه و شلوار سرمه ای،پالتوی سبز با ...دستبندهایی که داشت ادم را خفه می کرد.بس که عجیب بودند بس که خاص ِ خودش بودند...دوستش داشتم.از ان دوست داشتنهایی که هیچ وقت بش نگفتم.من ِ زرافه میز اول می نشستم.همیشه درسهایش را اماده داشتم،درس دادنش که تمام می شد، همیشه یک کتابی داشتم توی کیفم که شروع کنم به خواندنش.حرف نمی زدم با او.سرم را می کردم توی کتابم...تا قبل ِ او کاست های شریعتی را گوش نداده بودم،او بود که برایم اورد و من بودم و واکمن ِ پاناسونیک سرمه ای متالیکم که هنوز هم با هزارتا  ام پی فور عوضش نمی کنم.که توی راه مدرسه کاست هایی که بم می داد را گوش می کردم...از همان وقت که دانست شریعتی را دوست دارم عکس هایی که از خانه ی مزینان دکتر داشت را برایم اورد تا نگاه کنم.غرق شده بودم توی عکس ها.کویر ِ حرف های دکتر خوب معلوم بود از عکس ها...شماره اش را بم داد که زنگ بزنم که فیلان کتاب یادش نرود برایم بیاورد.تنها یک بار بش زنگ زدم و بعد سلام گفته بودم پرستوام.فیلان کتاب یادتان نرود...کتاب هم می داد که بخوانم.قدرت دعای کاترین پاندرا،و اخرین سقوط شاه...دیگر یادم نیست چه کتابی از او برای خواندن داشتم...هیچ چیز عمیقی بینمان نبود،نیست هم...دبیرستان که تمام شد او هم برایم تمام شد.تا...تا پارسال که بعد از سالها رفته بودیم دبیرستان .زده بود به سرمان که برویم،رفته بودیم.منو سمی...معلمهایم شناختندم،باید هم می شناختند تمام سالهایم را انجا تلف کرده بودم(؟) حداقل باید در یادشان می ماندم... خانم ِ تاریخ معاصرمان هم بود بینشان...یادم رفته بودتش، دوست داشتنش یادم رفته بود،حس های خوبی را که برایم داشت به فراموشی سپرده بودم...خانه که امدم،تقویم هایم را ریختم جلویم.تا رسیدم به تقویم 85-توی تقویم 85 ام هم شماره اش را داشتم هم تاریخ تولدش را.باورم نمی شد.7بهمن...از همان پارسال فکر کرده بودم به پاس ِ همه ی دوست داشتنهایم،بخاطر دل ِ خودم هدیه ای برایش بخرم.که برایش بگویم دوستت داشته ام سالها.حتی خودم هم نمی دانسته امش....نخریدم.انگار وقت نشده بوده تمام روزها تا الان..الان که  بهمن شده است.نزدیک روزهای تولدش.زنگ زده ام مدرسه که خانوم "ه" چه روزهایی هستند؟2شنبه و 4شنبه...می خواهم برایش هدیه ای بخرم.حس ِ خوبی دارم.می دانم جا خواهد خورد.از فکر این جا خوردن یک چیز ریزی توی دلم تکان تکان می خورد...نمی دانم برای این خانوم شیک و چیتان پیتان چه بخرم؟...از بین کتابها چه را انتخاب کنم...

هی فکر می کنم" دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست داشت" با "سورر بز" شاید انتخاب خوبی باشند برایش...

خداحافظ گاری کوپر

همین جور سرگردون شده م بین کتابها.نمی دانم کدام را بردارم.بس که همه شان را یا خوانده ام یا بعضی هاشان را هم نمی شناسم و نمی دانم خواندنم می گیرد یا نه.بعد من دو تا اقا دارم در زندگانیم.که بدونه انها زندگی فرهنگیم تعطیل می شود.در واقع دو خانوم و دو تا اقا.با اقای فیلمی که اشنا هستید.و یکی دیگر یک اقای کتابی است.یعنی انگار کن می نشیند همه ی کتابها را می خواند .بعد سلیقه ی مرا می داند.و هر دفعه 3-4تا کتاب می گذارد جلویم و می گوید ببر که حالش را ببری...ان خانومه هم مال یک کتاب فروشی دیگری است.جنس کتابهایی که می خوانند و بم معرفی می کنند خیلی با هم فرق دارد.انگار کن از زمین تا اسمان. این دیگر به خودم مانده که پرستوی درونم روی کدامین مود از جنس کتاب خواندن است. و هر بار به یکی از این کتاب فروشی ها می رود...ان یکی خانوم هم خیلی دور است از اینها.این خانومه هم می داند به پرستو چه البوم های موسیقی ای  معرفی کند.اینکه خیلی همه چیز را تست کرده باشی خیلی سخت است بعد از مدتی که می روی توی مغازه شان خرید کنی.حداقل برای من سخت است...بعد این خانوم ها و اقایون نباشند من می روم توی مغازه.یه چند دقیقه ای حیرون می مانم بین قفسه ها.بعد دست خالی می ایم بیرون...چون هر چه که می دانسته ام خوب است ،یا هر چه که جلوی چشم است را خریده ام ازشان...

ان روز رفته م پیش اقای کتابفروش.نبود.3تا کتاب برداشتم بعد هی فکر می کردم که می خوانمشان؟خوشم می اید؟...همین طور دو دل داشتم می رفتم که حساب کنم که اقایه کتابی امد.بعد خندان شدم.کتابها را از دستم گرفت.گفت تو اینها را خوشت نمی اید.بعد 3تا کتاب دیگر داد دستم.گفت راستی "خداحافظ گری کوپر" را خوانده ای دیگر،نه؟یادش بود که خب بهم داده.شرمم می شود هرکه این سوال را می پرسد.گفتم ای بابا تنها کتابی است که نمی کشاندم به صفحه های جلو.پیش نمی رود.صفحه ی 125 هستم.اما نمی دانم چرا نمی چسبد بم.می گوید تا 150سربالایی است.بخوانش.بعد ان سرپایینی می شود.بعد می شود یکی از کتابهای قشنگ خوانده شده ی عمرت...خب می دانم دیگر.این اقای مهدی جایی برای زندگی،مهفا خانوم قصه که به سر برسد و فیلان و سیل عظیمی از دوستان کتاب خوان بنده معرفی کرده اند ،بعد من مث بز نمی خوانمش...در یک اقدام فرهنگی کتاب را از کتابخانه اورده ام گذاشته ام جلوی رویم که شروع کنم به خواندنش.قول داده ام بعد از "کافکا در کرانه" نوبت اوست...

...

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هماغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو..

      فروغ

از فیلم دیدنهام...

 The lake house