lets listen to music

شهرزاد سپانلو...عزیز ِ جاننننننن:

http://s4.picofile.com/file/7771841719/1_chIz_o_hIch_chIz_www_6lik_blogfa_com_.mp3.html

هومممممم...

وقتايي كه تو كنارشيو گوشيش زنگ ميخوره، وقتايي ك اقاهه ي اون ور گوشي داره براش حرف ميزنه،وقتايي ك بين همون تلفنا لبايه تو به دهن ميگيره...

كي گفته خيابون وليعصر خوبه؟؟؟ شريعتي شده خيابون من...

دوشنبه ها خوبن...همين طوري كه ساعت ميشه يك و كلاس  راندوو شرو ميشه،همين طوري كه ميزا رو ميچسبونيم بهم و ٦نفري دورهم ميشينيمو مدادرنگيا و ماژيكا و پاستلامون ولو مي شه رو ميز،همين طوري  كه خانوم معللمون يه مثبت بالا اسمم ميذاره ك يادش بمونه كارام بهترينه كلاسه،كه بِرِك-ايه بين كلاسو چايي و دايجستيو خوردنايه دورهم،شيطنتايه ارش و محمد،هي خنده و خنده و خنده...خوندن استتوس اون ديونه وسط خيابون و تنها قهقهه زدن وسط خيابون اِگين،قدم زدنايه از قلهك تا تجريش،هنسفري هاي تو گوشمو اهنگايه پشت سرهم...هومممم..همين طوري دوشنبه ها خوب ميشن

از اهنگ گوش كردنام

بذلر باور كنم يه تكيه گاهم براي غربت يه مرد عاشق

جاي خالي ها...

مي بايس يه دوس پسري مي بود ك برام يه قاب ِ گوشي از اون رنگ رنگيا با يه جار اوْ نوتِلا چاكلت ميخريد ...با كاغذ بنفش هم ميپيچيدشون برام...لابد

از اهنگ گوش كردنام...

تو رها از من باش اي برايم همه كس...

راست ميگفتي تو

ديگر اكنون دير است

دوستي و دوري اخرين تدبير است

راست ميگفتي تو

بايد از عشق بريد

از چنين پاياني ب سراغاز رسيد

شكستي و شكستم

گسستي و گسستم...


*بعد من ميميرم اونجاهايي ك ميگه "راست ميگفتي تو"...

از اهنگ گوش كردنام...

ب دادم برس 

عمق اين نيمه شب قده اتفاق تو كوتاه نيس...

از سید علی صالحی...

ديگر دلم جا نمی‌گيرد اينجا 
بگيرم از رَدِ رويا به گريه اشاره کنم! 


هی مثل اين که يک عده آدمی 
با چِلِق چِلِق آدامس‌هايشان در دهان 
از منِ‌ خسته می‌پرسند: 
تو کجا می‌روی اولِ صبح و ستاره، 
که شبِ‌ بی‌ستاره و صبح ... برمی‌گردی!؟ 

حسب حال صورتیه اینجاس

با این قالبه یاده اون تیکه ی فیلم "بِلَک سوآن " افتادم، اونجاش که ناتالی پورتمن به سینی صبونه ی خوش رنگی که مامانش براش چیده بود گفت: پینک اند پرتی...

به من نگاه کن بزن...فقط سکوت می کنم

* اقاهه ی راننده می گه ادم مسیرایه مختلف رو یاد بگیره خوبه.می گمک تا مسیری رو خودم نرم بلدش نمی شم..می گه : منم، تا خودم رانندگی نکنمو نرم یه مسیری رو، مسیره یادم نمی مونه.بس که وقتی کنار کسی می شینم حواسم پرته خیابونا و ادما می شه...بعد می گه: البته من تازه ماشین -دار شدم. مسافرکش نیستم خانوم. نذر کردم اگه ماشین بخرم هرکی مسیرش بام یکی بود رو برسونم... گفتم : شوما که انقد نیتتون قشنگ بوده الهی که هیچ وقت تصادف نکنید..


**دختر هیچ وقت نباید موهاش رو کوتاه کنه، هیچ وقت...اگه هم دیدید کوتاه کرده بدونید بی دلیل نبوده...


*** یه اهنگی بود که احسان علیخانی اولشو دکلمه کرده بود: از تو عبور می کنم و فیلان...هروخ گوشش می کنم یاده اون دو هفته مسافرت خوبه  اردبیل می یوفتم که من بودم ومامان جان ...بعد مامانه رو برده بودم گذاشته بودم ارایشگاه روستا، ینی مثلن  یه جای دیگه که بزرگتر از روستایه خودمون بود ، اما خب  ارایشگاهه غلغله بود، گفته بوده بودم می رم خونه عزیزجون بخوابم، از اون وقت های خوبی بود که عزیزجون هم اومده بود ولایت، که تهران نبود... کارت که تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت...بعد صبح بود، ده صبح..این جاده هه  از این مدلا بود که وسطش اومده بود بالایه بالایه بالا، انقد که به اسمون نزدیک بود، هیچی جز اسمون بالاش معلوم نبود، اون بالایه جاده که می رسیدی جاده می رفت رو به پایین دیگه، ته جاده روستایه عزیزجون بود...بعد همه ی مسیر این اهنگه رو ریپیت بود...یه سبز خوش رنگ و صبح خوش بو و بع بع گوسفند و رختخواب جمع نشده ی عزیزجون یادمه فقط با این اهنگه...


**** می دونم درد ِ همه ی کابوسایه نصف شبم و مامان مامان صدا زدنایه از ترس ِ توی خوابام چیه، می دونم درد ِ همه ی این سردردایه وحشتناک چیه، درد ِ این بغض همیشه چسبیده به گلوم، درد ِ این خوردن های بی وقفه و سیری ندونستن هام، درد ِ این نگاه حسرتناک ه خشک شده به ادما، می دونم...

از اهنگ گوش كردنام...

ميخام امشب با خودم شكوه كنم

شكوه هاي دلمو تو ميدوني...

بگم اي خدا چرا بختم سياست

چرا بخته من سياست تو ميدوني...

از اهنگ گوش کردنام...

اصن تو خوبی..

از اهنگ گوش كردنام...

تو براي من خود ِ غرورمي

من غرورمو رها نميكنم

از اهنگ گوش كردنام...

شب هاي تنهايي هم رنگ ِ گيسوته...

اقا می شه بگی کجای رمان بده؟

انقد بدم میاد از اینایی که بعد از اینکه می فهمن تو اهل کتاب خوندنی با یه لحن تحقیر امیزی می پرسن : حالا چه کتابایی  می خونی؟ بعد تحقیر صداشونو بیشتر می کنن و ادامه میدن: رمان اینا؟...


اوهوم...

لاک سبز ِ کدر با سرخابی ِ درخشون...

از اهنگ گوش کردنام...

تو با تمام قلب ِمن نیومده یکی شدی...

.

.

.

من که بریدم از همه به اعتماد بودنت...

نیدونم اینم حسم واقعنیه؟...این حسم به تو...پوففففففف

دوس دارم بدونم نظرت چیه که بعد از همه ی اون پس زدنام، ندیده ت گرفتنام، انکار کردنام...حالا یه لحظه هایی فک می کنم که کاش تو بودی...هعععع

از درمان افسردگی-ها...

بستنی لواشکی...کاله و میهن هم نداره.یکی از یکی خوشمزه تر

از کتاب خوندنام...

کسانی هستند که هیچ انتظاری نمی کشند، کسانی هم هستندکه از انتظار دست کشیده اند.


                            درد/مارگریت دوراس

جوری که دستام سِر می شه که انقد دارم با گوشیه ور می رم

یکی بیاد این گوشی رو از دست من بگیره.لفطن...الان تو روزهایی دارم به سر می برم که با این دیوایسه گرامی رفیق شدم و هی به اپیلیکیشن های جدیدش پی می برم و هی هی هی جذبش می شم.بطوریکه جز در موارد دستشویی رفتن مشاهده نشده که گوشیه گرام از دستم بیفته...و خدا ....کنتت مرضیه که منو در شرایطی قرار دادی که گوشیم نت- دار شد که بدرستی خداوندگار بهت پاداش خواهد داد که زندگیه منو ب..گ..ا دادی با این عملت..البته امیدوارم که تو همین دنیا جواب این کارتو بگیری...بعله

بعد؟ اقا این اینستاگرام اصن یه وضعی...اووووومممم...ینی هرچی اب من با این جناب فیس ..بوک تو یه جوب نمی رفت و بیزار بودم از محیط خاله زنکیش تا دلتون بخواد عاشق این فضای جنابه اینستاگرام شدم...ینی خوشم میاد ادما با عکساشون لایف استایلشون رو نشون می دن....بعد یه جور هنری، قرطی طوره خوبیه...رنگ و پنگ داره.یه سری ادما داره که می فهمنن غذا فقط غذا نیست. که بلدن عشق ورزیدن به غذاها رو...به رنگ ها...که اصن این جناب هی به ادم میگه حواست به همه ی لحظه هات باشه و از خوشگلاش عکس بگیر...البته من امیدورام یه فضایی هم بوجود بیاد که ادما بیان  "بو" های زندگانیشونو باهم شِر کنن..ایا کسی اینجا اینستاگرام داره؟


بعدتر؟ من سریالم تموم شده.بعد سیزن بعدیش انگاری قراره جون بیاد.بعد هی می شمارم : جنیری، فبرییری، مارچ، ایپریل ،مِی ، جون...و امروز ده مِی می باشه.و چیزی حدود یک ماه مونده...بعد حالا شوما فک نکن سریاله اش ِ دهن سوزیه ها، نه...البته سیزن یکش چرا.اما خب الانا یه کم بورینگ شده و من فکر می کردم دیگه خیلی برام مهم نیست دیدنشو از رو هبیت دارم می بینمش...اما الان خدا شاهده از روزی که اپیزود 24 سیزن سه تموم شده .نه حوصله م گرفته نه دست و دلم رفته بشینم یکی از این همه فیلمی که دارمو ببینم...

از فیلم-سریال- دیدنام...

...Mona: I dont know what is more pathetic ,people who gossip or people who listen to gossip



                   pretty little liars   

weekend

شاید یه روزیم بیاد که پنجشنبه هاش بهتر از این باشه..پنجشنبه ،جمعه ها...بهتر از همه ی پنجشنبه هایه من...که مثلن منتظرشون باشم که برسن و  درطول هفته تند تند کارامو کرده باشم وبراش برنامه داشته باشم...که ...

do your best

 ژاله دارد از نگرانی و ندانستنش که خب حالا ما داریم این درسها را میخوانیم، چطور باید کار پیدا کنیم با خانم معللمان حرف می زند...اینکه همه ی ماها که اینجا جمع شده ایم یک لیسانسی توی یک رشته ای داریم. هدف درس خواندن هم هست اما خب از یک جایی تو باید از کاشته هایت بهره برداری هم کنی دیگر...اخرهای کلاس است. من هم این "ندانستن" را دارم.بعضی وقت ها تبدیل به کلافگی هم می شود.که مثلن حالا چی؟ که بعد از اینهمه هزینه و وقت و عشق و علاقه و فیلان مگه می شود کار پیدا کرد اخه؟...خانم معلممان جواب داده بود:

وقتی فارق التحصیل شدیم جزوه ی یکی از دوستام دست من مونده بود.خواسته بودم برش گردونم که باهام قرار گذاشته بود تو شرکتی که کار می کرد..می گه وقتی پامو گذاشتم تو دفترش بهتم زده بود.که یه دختر 21-22 ساله چطو همچین دفتر دستکی بهم زده برا خودش.که می گه فهمیدم که نه تنها بابایه دوستم که همه ی خاندانشون تو کار ساختمون هستن...می گه اما من؟ هیچ کس اطرافم نبود حتی از معماری بدونه...می گه پله ها رو که داشتم می یومدم پایین به خودم گفتم یعنی ممکنه منم یه روز بتونم کار پیدا کنم؟...منی که جز خودم تو اطراف و اشناهام دیه  حتی ذره ای از معماری هم نمی دونم...همین طوری که شروع می کنه تخته رو پاک می کنه لبخند می زنه می گه:اما الان اینجام...می گه بچه ها همه تو زندگی یه مسیر دارن.اگه مسیری که توش قرار داری و درست بری جلو.اینده ی درست هم خودش می یاد.تو نمی خواد نگرانش باشی...می گه برای زندگی الانتون، کارایه امروزتون، مسیر الانتون همه ی انرژیتونو بذارید.همه ی سعی و تلاشتونو بکنید...می گه یعنی فکر می کنید همه ی شب بیداریا و مهمونی نرفتنا و درس خوندنا و سختی کشیدنا الکیه؟ همه ی معارف خوندنا و ریاضی حل کردنا و فیلان؟...می خنده می گه نه، از منی که دوتا لباس بیشتر از شما پاره کردم بپرسید.همه ی اینا پاداش داره..همه ی اینا یعنی تو مسیری که توش بودی درست رفتی و کاری نداشتی که به درد می خوره یا نه.تو فقط کاری که جلوت گذاشتن رو به درستیه تموم انجام دادی..و اینده به افتخارت باز مسیر درست رو پیش پات میذاره..می گه اگه توش سختی هم باشه مهم نیست.مهم اینه که درست باشه بچه ها...قبل از اینکه از در بره بیرون می گه ژاله تو این رشته رو خیلی دوست داری نه؟ژاله می گه خیلی خیلی...می گه پس خیلی نگو اونهمه سختیایی که تو دانشگاه کشیدم چی؟ تو مسیر قبلیتو درست رفتی و الان داری پاداششو می گیری.اومدی تو مسیری که عاشقشی...راه الانتم درست برو.قول می دم فرداها هم چیز خوبی برات دارن..در رو پشتش می بنده و می ره..و فک می کنم که انگار منم جوابمو گرفتم...

قرار نبود از نگرانی ژاله و عبارت "مسیر درست" که هی این روزها توی گوشم می پیچد بیایم حرف بزنم.. که اعتراف کنم خیلی وقت ها گریه دارم و نمی دانم کار درست چیست و چه کاری باید بکنم و فیلان..که بگویم حتی نگاه مهربان دونفرهم مرا به گریه می اندازند.من نگفتم اما گریه هایم توی سینما از ان جایی شروع شد که مهناز افشار شروع کرد به دیدن صابر ابر..که من اصن خیانت را نمی فهمم..دست خودم نیست، عصبانی نشدم وقتی اقای دکتر مهناز افشار با دختره بلند شد رفت و خواست طلاق بگیرد.من برای مهناز افشاری که شوهرش با یه دختر کم سن روهم ریخته بود و گذاشته بود رفته بودتش اشکم نمی امد.من برای مهناز افشاری که از هولش لیوان اب را می ریخت موقع جواب دادن به تلفن های صابر ابر گریه م گرفته بود...برای حس ناب و مهربونی که توی تک تک لحظه هاشان بود اشکم امده بود...هععععع..می خواستم بگویم که من بدترین کوکوسبزی های دنیا را درست می کردم.اما امروز کوکو سبزی ام مزه ش شبیه مال مامان شد... 

با نوشتن ارامتر شوید...

عصبیم...یک مسج اشتباه به یکی از دخترها فرستاده م و پشت بندش با ده تا مسج

خواسته م ماست مالیش کنم اما..اما دختره فقط یک مسج کوتاه جوابم را داد که کاش صدتا فحش می داد یک مسج ساکت و سرد نمی داد...

هی به خودم می گویم فراموش کن.از این اشتباه ها پیش می اید.دو روز دیگر یادت می رود اصن همچین اتفاقی افتاده.انقد حرص خوردن لازم نیست که...بعد اما از ان ور هی فحش می دهم به اقای اپل که وقتی مسج را می فرستی دیگر یک کلمه ی کنسل ندارد که گه خورده ت را پس بگیری...از ان بدبختی ها می شود که اب ریخته دیگر ریخته شده.یا چیزی مانند این...

 

از فیلم دیدنهام...

*"برف روی کاج ها" فیلم خوبی بود...به مصداق همان اهنگه سیاوش خان بود که در پست قبل گفتم...بیا تا اومدنت دیرنشده و دل و درگیر نشده و فیلان...بعد هیچ جای این فیلم گریه دار نبود.اما من؟ تمامن اشک بودم.و باید یادم باشد بعد از این نه تنها وقت استخر رفتن بلکه وقت های سینما رفتن هم از خط چشم و ریمل واترپروف استفاده کنم.که هی حواسم نباشد اشک نریزد و زیر چشمم مبادا سیاه شود و فیلان...یک چیزی اما.اقای پیمان خان برای خودشان نقشی درنظر نگرفته بودند و به سمت نویسندگی و کارگردانی بسنده کرده بودند.اما باید بگم که امضای خودشون رو  خیلی محکم پای فیلم زده بودند.اینطور که من لحن بازگرهایی که دوست دارم یادم می ماند.نوع تلفظشان.من و من کردنشان.مکث هایشان...بعد وقتی همه ی بازیگرها حرف می زدند من همه ش صدای اقای پیمان را می شنیدم.دست خودم نبود.گفتم که. امضایش خیلی محکم بود... هوممم...اما فیلم خوبی بود.بعد یک چیزی هم بگویم بروم...مرسی از پیانوی توی فیلم.مرسی از زحمت موسیقیایی که برای فیلم کشیدید مرسی از خانه ی قشنگ توی فیلم.از ویویی که داشت...اما من نفهمیدم برای چه رنگی نبود فیلم.در واقع این سیاه و سفید بودنش چه نقشی توی فیلم داشت و خب من فکر می کنم حتمن برای کمک به رساندن مفهومی بوده که اقای پیمان تصمیم گرفته اند فیلم سیاه و سفید شود...انی وی...بعدتر هی فکر می کردم بودن این اقای پیمان توی فیلم های اقای اضغر فرهادی تاثیرش را گذاشته.یک جورهایی دست خط اقای فرهادی هم توی فیلم بود.نه انقد بولد...اما بود...

از سیاوش...

*اشکایه یخیمو پاک کن...درایه قلبتو وا کن...صدای قلبمو بشنو...من چه کردم با دل تو؟..کاشکی تو لحظه ی اخر..عشقو تو نگام می خوندی...قلب تو صدامو نشنید...

** همه قصه هام تو هستی...لحظه لحظه هام تو هستی

***بارونو دوست دارم هنوز...بدون چتر و سرپناه

**** من برای تو می خونم بهترین ترانه ها...

***** خورشدو از ما گرفتن..شکر شب ستاره پیداست...

من می گم سیاوش داره همین جمله ای که من هروز تکرار می کنمو می گه: همیشه شرایط بدتری هم وجود داره

****** بیا برگرد تا خونه از عادتت سیر نشده..تا نگام با یه نگاه تازه درگیر نشده..بیا تا اومدنت درگیر نشده..دلو درگیر نشده....

 خوشم می یاد از بی قیدی و ازادی که تو این اهنگه ست. یه جورایی خوبه دیه. از اینا نیس که بگه دارم می میرم و تو نباشی دیه کسی رو نیتونم جای تو ببینم...خوبه...

********اینه که فاصله ها رو نمی شه با گریه پر کرد...

********* عزیزم اگه خزونم واسه ت از بهار می خونم

هعیییییییی..چه همه حس ساپورتیو بودن داره این لحنش...اون عزیزمش..

اگه هم صدای اشکی..واسه ارزویه برباد...من برات می خونم ای گل...نوبهارو نبر از یاد

تبعیت از قانونه؟ حتی هویتمو انگار عوض می کنه...

یک جاهایی شرایط ایجاب می کند تن به کاری دادن را که حتی ذهن نه تنها تصورش را نمی کند، که جز کارهایی بوده که همه ی عمر ادم تابو بوده انگار....و واقعیتش "انگار" هم نه، "دقیقن" تابو بوده برایش...یک جاهایی نات اونلی این خود ادم نیست که قوانین را وضع نکرده، بات السو شرایط پیروی نکردن از قوانین را هم نکردن، نقض قوانین، حتی توانایی ناهنجار بودن هم از ادم گرفته می شود...

من ادم مصممی هستم برای خواسته هایم، اینطور نیست که با گذاشت زمان، با بوجود امدن شرایط تن، عادت کنم به نداشتن خواسته م، فراموشش کنم...من با "نداشتن" ان قسم از خواسته هایم که برایم بولد هستند کنار نمی ایم... بعد ان وقت هایی که خواسته هه را از دستم دور می کنند، بهم نمی دهندش ، و من شروع می کنم به گریه کردن یا نق زدن یا تهدید کردن یا پا کوبیدن روی زمین و می خواهم می خواهم سر دادن از روی لج بازی نیست ها...نه...واقعن نمی توانم هضم کنم "نداشتنش" را...نمی توانم به خودم بقبولانم که "اکی، هانی ایتز نات پاسیبل فور یو"...و میدانید زمان با من اینجور وقت ها چکار می کند؟ هرروز راه می روم، زندگی می کنم، غذا می خورم، درس می خوانم و گوشه ی ذهن در تمام این لحظات تکرار می کند که "من فیلان چیز را می خواهم"...می دانید چرا؟ چون باور دارم من انقدر ارزش و لیاقت داشتن "فیلان چیزه نداشته " را دارم...چون پا کوبیدن در ان لحظه ی اول یک اکت ه ناخوداگاه نیستم، لحظه ای که چیزی را که می خواهم از من دور می کنند، از دستم می گیرند، قانون وضع می کنند و من را منع می کنند از داشتنش، که حتی با همه ی نقض کردن قانون هایشان می بینم باز هم خواسته ی من را به من نمی دهند ان لحظه، دقیقن همان لحظه حاضرم بمیرم..و واقعن حاضرم بدون داشتن ان خواسته م بمیرم...نه از این مردن های الکی، مه از اینها که امروز می گویند من می میرم اگر فیلان چیز نباشد و دو سال دیگر طرف را که می بینی اصن فراموش کرده بود فیلان چیز، چی بوده اصن؟..من همه ی روزها، همه ی سالها یادم می ماند نداشتن فیلان چیزک را...و واقعیت؟ زندگی وقتی سرسختی های من را می بیند، وقتی می بیند خواستن من انقدر پیور است مجبور می شود یک جایی داشته ی من را، حق من را به من پس دهد...می دانید من با زندگی نمی جنگم سرخواسته م، لج بازی هم نمی کنم وقتی می بینم "ان ِ من" را به من نمی دهد، من حتی خط و نشان هم نمی کشم به زندگی، نفرینش هم نمی کنم...من فقط خودم می میرم وقتی "ان ِ من" را از من می گیرد...

5 سال، دقیقن 5 سال قوانینش را شکستم، جواب نداد..امروز؟ خودم اذیتم...خواسته م را؟ لحظه ای فراموش نکردم... الان هم برای پذیرفتنش همان حالی را دارم که 5 سال پیش وقتی قانونش را به من گفت حاضر بودم بمیرم وقانونش را نپذیرم، همان حسه 5 سال پیش را دارم وقتی یک مشت قرص توی دستم بودم، همان حسه انزجار و "نتوانستن" و دقیقن نتوانستن نه نخواستن پذیرش قانونش را...همان حسه مصممی که باعث شد دانه دانه قرص ها را قورت بدهم...هع...

و واقعیتش؟ الان من باید از قانونش تبعیت کنم و می دانید؟ تبعیت از قانون به معنای پذیرفتنش نیست...و بعد از 5 سال من هنوز هم خواسته م را فراموش نکردم و فراموش نخواهم کرد هم...

می دانید قبلن اگر بود می گفتم زندگی دارد من را اذیت می کند، با من سرجنگ دارد، که عرصه را برای من تنگ کرده که می خواهد تسلیم من را بشنود...نه، این خبرها نیست...زندگی دارد با من بازی می کند و بازی هایش خون دارد تویش... مثل همان بحثی که ان روز با دخترخاله هه و پسردایی ه سر کارتون داشتیم است..که معتقد بودیم کارتون، انیمیشن برای بچه هاست و مثل این "هپی تری فرندز" یا ان کارتون تیم برتون عزیز که اسمش یادم نمی اید که جانی دپ ارایشگر بود تویش نباید باشد، که انقدر "خون" نباید داشته باشد، یک دفعه سر قطع نکنند و خون نپاشد و فیلان..چرا؟ چون مخاطبش یک سری بچه هستند در اصل و ... حالا تعمیمش بدهید به زندگی، که بازی باید توش لذت باشد، لحظات خوش..اما بازی های او هم تویش خون دارد، گریه دارد، بریدن از همه چیز دارد حتی گاهی...

من که شعارم این است : کیپ گویینگ فوروارد اند نِوِر فورگت وات یو وانت...

از فیلم دیدنهام...

خانم آن هاتاوِی توی فیلم devil wears prada... شاید یه روزی اومدم از شباهت زیادیه خودم با "اندی" گفتم.از اینکه چقققققد باهم تفاوت داریم هم...از لذت بی نهایتم به اونهمه لباس و فشن وبرند و ترکیب بندی رنگا و رقص حریر توی تن و و پاشنه ی کفشا و...اوهوم، شاید یه روز از این میل عظیمم به همه ی اینها اومدم گفتم.گرچه شاید لباس پوشیدن ساده ی روزمره م ذره ای از این علاقه رو نشون نده...هع، اما من عاشق خش خش تافته م، عاشق براقیت و سک**سی بودن ساتن-م، عاشق لوندیه حریر-م..اره، شاید یه روز اومدم از احترامی که برای این ادم ها و حرفه شون قایلم گفتم...