lets listen to music
http://s4.picofile.com/file/7771841719/1_chIz_o_hIch_chIz_www_6lik_blogfa_com_.mp3.html
http://s4.picofile.com/file/7771841719/1_chIz_o_hIch_chIz_www_6lik_blogfa_com_.mp3.html
ديگر اكنون دير است
دوستي و دوري اخرين تدبير است
راست ميگفتي تو
بايد از عشق بريد
از چنين پاياني ب سراغاز رسيد
شكستي و شكستم
گسستي و گسستم...
*بعد من ميميرم اونجاهايي ك ميگه "راست ميگفتي تو"...
ب دادم برس
عمق اين نيمه شب قده اتفاق تو كوتاه نيس...
**دختر هیچ وقت نباید موهاش رو کوتاه کنه، هیچ وقت...اگه هم دیدید کوتاه کرده بدونید بی دلیل نبوده...
*** یه اهنگی بود که احسان علیخانی اولشو دکلمه کرده بود: از تو عبور می کنم و فیلان...هروخ گوشش می کنم یاده اون دو هفته مسافرت خوبه اردبیل می یوفتم که من بودم ومامان جان ...بعد مامانه رو برده بودم گذاشته بودم ارایشگاه روستا، ینی مثلن یه جای دیگه که بزرگتر از روستایه خودمون بود ، اما خب ارایشگاهه غلغله بود، گفته بوده بودم می رم خونه عزیزجون بخوابم، از اون وقت های خوبی بود که عزیزجون هم اومده بود ولایت، که تهران نبود... کارت که تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت...بعد صبح بود، ده صبح..این جاده هه از این مدلا بود که وسطش اومده بود بالایه بالایه بالا، انقد که به اسمون نزدیک بود، هیچی جز اسمون بالاش معلوم نبود، اون بالایه جاده که می رسیدی جاده می رفت رو به پایین دیگه، ته جاده روستایه عزیزجون بود...بعد همه ی مسیر این اهنگه رو ریپیت بود...یه سبز خوش رنگ و صبح خوش بو و بع بع گوسفند و رختخواب جمع نشده ی عزیزجون یادمه فقط با این اهنگه...
**** می دونم درد ِ همه ی کابوسایه نصف شبم و مامان مامان صدا زدنایه از ترس ِ توی خوابام چیه، می دونم درد ِ همه ی این سردردایه وحشتناک چیه، درد ِ این بغض همیشه چسبیده به گلوم، درد ِ این خوردن های بی وقفه و سیری ندونستن هام، درد ِ این نگاه حسرتناک ه خشک شده به ادما، می دونم...
شكوه هاي دلمو تو ميدوني...
بگم اي خدا چرا بختم سياست
چرا بخته من سياست تو ميدوني...
من غرورمو رها نميكنم
.
.
.
من که بریدم از همه به اعتماد بودنت...
درد/مارگریت دوراس
بعد؟ اقا این اینستاگرام اصن یه وضعی...اووووومممم...ینی هرچی اب من با این جناب فیس ..بوک تو یه جوب نمی رفت و بیزار بودم از محیط خاله زنکیش تا دلتون بخواد عاشق این فضای جنابه اینستاگرام شدم...ینی خوشم میاد ادما با عکساشون لایف استایلشون رو نشون می دن....بعد یه جور هنری، قرطی طوره خوبیه...رنگ و پنگ داره.یه سری ادما داره که می فهمنن غذا فقط غذا نیست. که بلدن عشق ورزیدن به غذاها رو...به رنگ ها...که اصن این جناب هی به ادم میگه حواست به همه ی لحظه هات باشه و از خوشگلاش عکس بگیر...البته من امیدورام یه فضایی هم بوجود بیاد که ادما بیان "بو" های زندگانیشونو باهم شِر کنن..ایا کسی اینجا اینستاگرام داره؟
بعدتر؟ من سریالم تموم شده.بعد سیزن بعدیش انگاری قراره جون بیاد.بعد هی می شمارم : جنیری، فبرییری، مارچ، ایپریل ،مِی ، جون...و امروز ده مِی می باشه.و چیزی حدود یک ماه مونده...بعد حالا شوما فک نکن سریاله اش ِ دهن سوزیه ها، نه...البته سیزن یکش چرا.اما خب الانا یه کم بورینگ شده و من فکر می کردم دیگه خیلی برام مهم نیست دیدنشو از رو هبیت دارم می بینمش...اما الان خدا شاهده از روزی که اپیزود 24 سیزن سه تموم شده .نه حوصله م گرفته نه دست و دلم رفته بشینم یکی از این همه فیلمی که دارمو ببینم...
pretty little liars
ژاله دارد از نگرانی و ندانستنش که خب حالا ما داریم این درسها را میخوانیم، چطور باید کار پیدا کنیم با خانم معللمان حرف می زند...اینکه همه ی ماها که اینجا جمع شده ایم یک لیسانسی توی یک رشته ای داریم. هدف درس خواندن هم هست اما خب از یک جایی تو باید از کاشته هایت بهره برداری هم کنی دیگر...اخرهای کلاس است. من هم این "ندانستن" را دارم.بعضی وقت ها تبدیل به کلافگی هم می شود.که مثلن حالا چی؟ که بعد از اینهمه هزینه و وقت و عشق و علاقه و فیلان مگه می شود کار پیدا کرد اخه؟...خانم معلممان جواب داده بود:
وقتی فارق التحصیل شدیم جزوه ی یکی از دوستام دست من مونده بود.خواسته بودم برش گردونم که باهام قرار گذاشته بود تو شرکتی که کار می کرد..می گه وقتی پامو گذاشتم تو دفترش بهتم زده بود.که یه دختر 21-22 ساله چطو همچین دفتر دستکی بهم زده برا خودش.که می گه فهمیدم که نه تنها بابایه دوستم که همه ی خاندانشون تو کار ساختمون هستن...می گه اما من؟ هیچ کس اطرافم نبود حتی از معماری بدونه...می گه پله ها رو که داشتم می یومدم پایین به خودم گفتم یعنی ممکنه منم یه روز بتونم کار پیدا کنم؟...منی که جز خودم تو اطراف و اشناهام دیه حتی ذره ای از معماری هم نمی دونم...همین طوری که شروع می کنه تخته رو پاک می کنه لبخند می زنه می گه:اما الان اینجام...می گه بچه ها همه تو زندگی یه مسیر دارن.اگه مسیری که توش قرار داری و درست بری جلو.اینده ی درست هم خودش می یاد.تو نمی خواد نگرانش باشی...می گه برای زندگی الانتون، کارایه امروزتون، مسیر الانتون همه ی انرژیتونو بذارید.همه ی سعی و تلاشتونو بکنید...می گه یعنی فکر می کنید همه ی شب بیداریا و مهمونی نرفتنا و درس خوندنا و سختی کشیدنا الکیه؟ همه ی معارف خوندنا و ریاضی حل کردنا و فیلان؟...می خنده می گه نه، از منی که دوتا لباس بیشتر از شما پاره کردم بپرسید.همه ی اینا پاداش داره..همه ی اینا یعنی تو مسیری که توش بودی درست رفتی و کاری نداشتی که به درد می خوره یا نه.تو فقط کاری که جلوت گذاشتن رو به درستیه تموم انجام دادی..و اینده به افتخارت باز مسیر درست رو پیش پات میذاره..می گه اگه توش سختی هم باشه مهم نیست.مهم اینه که درست باشه بچه ها...قبل از اینکه از در بره بیرون می گه ژاله تو این رشته رو خیلی دوست داری نه؟ژاله می گه خیلی خیلی...می گه پس خیلی نگو اونهمه سختیایی که تو دانشگاه کشیدم چی؟ تو مسیر قبلیتو درست رفتی و الان داری پاداششو می گیری.اومدی تو مسیری که عاشقشی...راه الانتم درست برو.قول می دم فرداها هم چیز خوبی برات دارن..در رو پشتش می بنده و می ره..و فک می کنم که انگار منم جوابمو گرفتم...
قرار نبود از نگرانی ژاله و عبارت "مسیر درست" که هی این روزها توی گوشم می پیچد بیایم حرف بزنم.. که اعتراف کنم خیلی وقت ها گریه دارم و نمی دانم کار درست چیست و چه کاری باید بکنم و فیلان..که بگویم حتی نگاه مهربان دونفرهم مرا به گریه می اندازند.من نگفتم اما گریه هایم توی سینما از ان جایی شروع شد که مهناز افشار شروع کرد به دیدن صابر ابر..که من اصن خیانت را نمی فهمم..دست خودم نیست، عصبانی نشدم وقتی اقای دکتر مهناز افشار با دختره بلند شد رفت و خواست طلاق بگیرد.من برای مهناز افشاری که شوهرش با یه دختر کم سن روهم ریخته بود و گذاشته بود رفته بودتش اشکم نمی امد.من برای مهناز افشاری که از هولش لیوان اب را می ریخت موقع جواب دادن به تلفن های صابر ابر گریه م گرفته بود...برای حس ناب و مهربونی که توی تک تک لحظه هاشان بود اشکم امده بود...هععععع..می خواستم بگویم که من بدترین کوکوسبزی های دنیا را درست می کردم.اما امروز کوکو سبزی ام مزه ش شبیه مال مامان شد...
خواسته م ماست مالیش کنم اما..اما دختره فقط یک مسج کوتاه جوابم را داد که کاش صدتا فحش می داد یک مسج ساکت و سرد نمی داد...
هی به خودم می گویم فراموش کن.از این اشتباه ها پیش می اید.دو روز دیگر یادت می رود اصن همچین اتفاقی افتاده.انقد حرص خوردن لازم نیست که...بعد اما از ان ور هی فحش می دهم به اقای اپل که وقتی مسج را می فرستی دیگر یک کلمه ی کنسل ندارد که گه خورده ت را پس بگیری...از ان بدبختی ها می شود که اب ریخته دیگر ریخته شده.یا چیزی مانند این...
** همه قصه هام تو هستی...لحظه لحظه هام تو هستی
***بارونو دوست دارم هنوز...بدون چتر و سرپناه
**** من برای تو می خونم بهترین ترانه ها...
***** خورشدو از ما گرفتن..شکر شب ستاره پیداست...
من می گم سیاوش داره همین جمله ای که من هروز تکرار می کنمو می گه: همیشه شرایط بدتری هم وجود داره
****** بیا برگرد تا خونه از عادتت سیر نشده..تا نگام با یه نگاه تازه درگیر نشده..بیا تا اومدنت درگیر نشده..دلو درگیر نشده....
خوشم می یاد از بی قیدی و ازادی که تو این اهنگه ست. یه جورایی خوبه دیه. از اینا نیس که بگه دارم می میرم و تو نباشی دیه کسی رو نیتونم جای تو ببینم...خوبه...
********اینه که فاصله ها رو نمی شه با گریه پر کرد...
********* عزیزم اگه خزونم واسه ت از بهار می خونم
هعیییییییی..چه همه حس ساپورتیو بودن داره این لحنش...اون عزیزمش..
اگه هم صدای اشکی..واسه ارزویه برباد...من برات می خونم ای گل...نوبهارو نبر از یاد
من ادم مصممی هستم برای خواسته هایم، اینطور نیست که با گذاشت زمان، با بوجود امدن شرایط تن، عادت کنم به نداشتن خواسته م، فراموشش کنم...من با "نداشتن" ان قسم از خواسته هایم که برایم بولد هستند کنار نمی ایم... بعد ان وقت هایی که خواسته هه را از دستم دور می کنند، بهم نمی دهندش ، و من شروع می کنم به گریه کردن یا نق زدن یا تهدید کردن یا پا کوبیدن روی زمین و می خواهم می خواهم سر دادن از روی لج بازی نیست ها...نه...واقعن نمی توانم هضم کنم "نداشتنش" را...نمی توانم به خودم بقبولانم که "اکی، هانی ایتز نات پاسیبل فور یو"...و میدانید زمان با من اینجور وقت ها چکار می کند؟ هرروز راه می روم، زندگی می کنم، غذا می خورم، درس می خوانم و گوشه ی ذهن در تمام این لحظات تکرار می کند که "من فیلان چیز را می خواهم"...می دانید چرا؟ چون باور دارم من انقدر ارزش و لیاقت داشتن "فیلان چیزه نداشته " را دارم...چون پا کوبیدن در ان لحظه ی اول یک اکت ه ناخوداگاه نیستم، لحظه ای که چیزی را که می خواهم از من دور می کنند، از دستم می گیرند، قانون وضع می کنند و من را منع می کنند از داشتنش، که حتی با همه ی نقض کردن قانون هایشان می بینم باز هم خواسته ی من را به من نمی دهند ان لحظه، دقیقن همان لحظه حاضرم بمیرم..و واقعن حاضرم بدون داشتن ان خواسته م بمیرم...نه از این مردن های الکی، مه از اینها که امروز می گویند من می میرم اگر فیلان چیز نباشد و دو سال دیگر طرف را که می بینی اصن فراموش کرده بود فیلان چیز، چی بوده اصن؟..من همه ی روزها، همه ی سالها یادم می ماند نداشتن فیلان چیزک را...و واقعیت؟ زندگی وقتی سرسختی های من را می بیند، وقتی می بیند خواستن من انقدر پیور است مجبور می شود یک جایی داشته ی من را، حق من را به من پس دهد...می دانید من با زندگی نمی جنگم سرخواسته م، لج بازی هم نمی کنم وقتی می بینم "ان ِ من" را به من نمی دهد، من حتی خط و نشان هم نمی کشم به زندگی، نفرینش هم نمی کنم...من فقط خودم می میرم وقتی "ان ِ من" را از من می گیرد...
5 سال، دقیقن 5 سال قوانینش را شکستم، جواب نداد..امروز؟ خودم اذیتم...خواسته م را؟ لحظه ای فراموش نکردم... الان هم برای پذیرفتنش همان حالی را دارم که 5 سال پیش وقتی قانونش را به من گفت حاضر بودم بمیرم وقانونش را نپذیرم، همان حسه 5 سال پیش را دارم وقتی یک مشت قرص توی دستم بودم، همان حسه انزجار و "نتوانستن" و دقیقن نتوانستن نه نخواستن پذیرش قانونش را...همان حسه مصممی که باعث شد دانه دانه قرص ها را قورت بدهم...هع...
و واقعیتش؟ الان من باید از قانونش تبعیت کنم و می دانید؟ تبعیت از قانون به معنای پذیرفتنش نیست...و بعد از 5 سال من هنوز هم خواسته م را فراموش نکردم و فراموش نخواهم کرد هم...
می دانید قبلن اگر بود می گفتم زندگی دارد من را اذیت می کند، با من سرجنگ دارد، که عرصه را برای من تنگ کرده که می خواهد تسلیم من را بشنود...نه، این خبرها نیست...زندگی دارد با من بازی می کند و بازی هایش خون دارد تویش... مثل همان بحثی که ان روز با دخترخاله هه و پسردایی ه سر کارتون داشتیم است..که معتقد بودیم کارتون، انیمیشن برای بچه هاست و مثل این "هپی تری فرندز" یا ان کارتون تیم برتون عزیز که اسمش یادم نمی اید که جانی دپ ارایشگر بود تویش نباید باشد، که انقدر "خون" نباید داشته باشد، یک دفعه سر قطع نکنند و خون نپاشد و فیلان..چرا؟ چون مخاطبش یک سری بچه هستند در اصل و ... حالا تعمیمش بدهید به زندگی، که بازی باید توش لذت باشد، لحظات خوش..اما بازی های او هم تویش خون دارد، گریه دارد، بریدن از همه چیز دارد حتی گاهی...
من که شعارم این است : کیپ گویینگ فوروارد اند نِوِر فورگت وات یو وانت...
خانم آن هاتاوِی توی فیلم devil wears prada... شاید یه روزی اومدم از شباهت زیادیه خودم با "اندی" گفتم.از اینکه چقققققد باهم تفاوت داریم هم...از لذت بی نهایتم به اونهمه لباس و فشن وبرند و ترکیب بندی رنگا و رقص حریر توی تن و و پاشنه ی کفشا و...اوهوم، شاید یه روز از این میل عظیمم به همه ی اینها اومدم گفتم.گرچه شاید لباس پوشیدن ساده ی روزمره م ذره ای از این علاقه رو نشون نده...هع، اما من عاشق خش خش تافته م، عاشق براقیت و سک**سی بودن ساتن-م، عاشق لوندیه حریر-م..اره، شاید یه روز اومدم از احترامی که برای این ادم ها و حرفه شون قایلم گفتم...