امرو یه دهه ی 60ایه شال رنگیه سبکه اشک دار بودم..همین قد بیخیال.همین قد سطحی..همین قد شاد

صبحم اینجوری شروع شده بود: جلوی ورودی دانشگا وایساده بودم زنگ زده بودم به زهرا جونیه پشت تلفن عر زده بودم و اشک ریخته بودم. عر زده بودم که چی؟که استاد راهنمام بم می گه پروژه ت رو دیر شروع کردی و به تخم**مم که دو روزه خودتو جر دادی که یه عالمه کار انجام دادی من الان د ِیتاهایی که لازم داری و نمی دم و شنبه بعد بیا... گفتم هی دیوث به تو چه که من الان یاده پروژه م افتادم، اصن می خوام یه هفته نخورم و نخوابم پروژه هه رو جمع کنم...گفته نه، من بت  د ِیتا نمی دم.تو باید به مرور انجام می دادی... بعد خیلیم خره، دیوث نمی فهمه من باید 8ترمه تموم کنم...

بعدش اینجوری بود که اشکم خشک شده، رفتم تو دانشگا ، حراست خواهر گیر داده که هی خانوم شما داری با این فرنچ های سبز چمنی کجا  می ری؟...این حراست هم یکی دیگه از اون کره خرهاس.یه ذره حس زیبا شناسی نداره، همه ی  ادمای اطرافم کلی با این رنگ زنده ی فرنچ  هیجان زده شده ن ، کلی پسرک واسه این رنگ فرنچ من ماچه فرستاده ن...نمی فهمنن...

بعدتر رفتم کلاس، هنوز گریه داشتم واسه این گه بازیه استاد راهنماهه...وسط  کلاس بچه ها زنگ زده ن بم که پری بپر بیا جلو ورودی ه دانشگا داریم می ریم چیتگر. گفتم من کلاس دارم عوضی ها.گفتن عوضی اخریه می دونیم اما بیا، بیخیال کلاس،ترمه اخره...اخه نه که ترمایه اول  همه ی کلاسا رو رفته ن حالا به اسم ترم اخر دارن رسمن خودشون رو جر می دن...من؟خب وسط کلاس کوله م رو برداشتم،لبخند زدم به استاده ،کلاس رو ترک کردم...رفتم جلوی در، 2تا ماشین پره دختر با شالایه رنگی منتظره منن که بریم چیتگر،یادشون بوده بار منم شال رنگی پنگی بیارن حتی... بریم خوش خوشانک..نشسته م تو ماشین، صدای اهنگ رو زیاد کردن، اما من همچنان زر زدم و عر عر کردم که اگه من این ترم تموم نکنم چی؟...یه جایی از راه رسیدیم که من دیگه اشکم نمی یاد اما هنو غصه دارم، همون جاها پیاده شدم رفتم برا بیرون رفتنمون اتاش پاتاشغال خریدم...گوجه سبز و هندوانه هم...پاستیل و ادامس طالبی تیریدنت ایضن...

رسیدیم، غصه م هم یادم رفته، رژم رو پررنگ کردیم، شروع کردیم به والیبال بازی کردن بغل جاده،نزدیک جایی که دقیقن پیچ ه جاده س...هیجانش چی بوده؟ که توپ قل می خورد و می رفت وسط جاده و هر دفعه یکیمون باید می رفت توپ رو از وسط جاده برمی داشت می اورد،سرعت عمل هم باید می داشت،که قبل از پرت شدن توپ تو دره و یا زیر شدن خودش توسط ماشین برمی گشت.. احتمال تصادف با ماشین بود؟ شخص خودم نزدیک بود زیر چرخها له شوم....

ناهار خوردیم، کلی عکس تکی گرفتیم.عکس تکی چیست؟ عکسیه که یکی می گه بچه ها  یه عکس از من می گیرید و بقیه دخترا حمله ور می شن و توی کادر قرار می گیرن و بدین ترتیب یه  عکس تک نفره گرفته می شه...

عکسا که تموم شده بود، گوجه سبزا که کثیف کثیف خورده شده بودن ، بچه ها که بازی 7خبیث رو یاد داده بودن و ری*ده بودیم تو بازی ،2گروه شده بودیم، نفصه مون رفته بود سفره خونه،بقیه هم رفته بودن دوچرخه بزنن...من؟ ابسلو فاکینگ لوتلی-بقول اقای بیگ تو س*ک*س اند سیتی- رفته بودم دوچرخه...

هوممم...الان فک می کنم که خب.بقیه شو بگم که چی...بقیه شو بنویسم که چی... حالا گیرم که وسط پیست انقده اتفاق پیش اومده بود که از خنده مرده بودم، که هیچ روزی انقد نخندیده بودم...که همین اتفاقها امروز رو کرده بودن یه روزه شاد...بگم که چی مثلن...که یه نایس گای-ی بم شماره داد و همه ی دخترا براش صوت زدن... بگم چی؟مثلن بگم وقتی گفت اسمم شاهینه می خواستم بگم که عه، من یه اقایی بود تو زندگیم که نفهمیدم اخرش دوستمه، دوست پسرمه،چی چیمه اما هرچی بود من دوستش داشتم، اسم اون هم اتفاقن شاهین بود، که هنوز هم دوستش دارم، که یادش هنوزهم  برام دردداره...نگفتم خب...حالا هم بیا اینا رو به شوما بگم که چی؟...

 

جواب نداشتم خب براش...

 

-گفته تو هم کار داشتی که رفتی؟

گفته م اکیپ که بره، کار داشته باشی،نداشته باشی باید بری...گفته م تو کار نداشتی که هنو نرفتی؟

گفته اگه کار داشتم که دانشگاه رو نمی پیچوندم بیام اینجا

گفتم به سلامتی همه ی بیکارا

گفته نوش.به سلامتی همه ی رفیقای نیمه راه...

از فیلم دیدنهام...

نشسته م  Machouca   رو دیدم، کلی بین فیلم غصه خوردم، کلی اشک ریختم.انگار کن داشتم فیلم تهران 3-4سال پیش رو می دیدم، که انگار من بودم که بین ماشینا تو ترافیک می چرخیدم و تراکت پخش می کردم و به ادما لبخند می زدم و خوش بودم. که ناخونام لاک سبز داشت و انگشتام می شد "وی" و برای همه ی ادما ارزوی ویکتوری می کردم...که چقد بعدش گریه کرده بودیم.چقد دویده بودیم، چقد ترسیده بودیم، چقد خودمون رو انداخته بودیم تو کوچه ها، تو خونه هایی که لای درشون باز بود، چقد نفس نفس زده بودیم، چقد دستامونو گرفته بودنو کشیده بودنمون تو مغازه ها و کرکره ها رو کشیده بودن پایین...چقد اینا از یادم نمی ره. که دیروز صب که تو ونک بودم، که هر روز که قدم می ذارم تو انقلاب، که مسیرم می خوره به هفت تیر چرا صحنه هایه اینهمه سال پیش یادم نمی ره؟؟؟چرا؟...لعنت به "ماچوکا" که منو پرت کرد تو درد ِ شهر خودم، که منم اشک ریختم به پای مردم "شیلی" سالهای  1973...

اهنگ متن فیلم، اهنگ تیتراژش جز اون اهنگ هایی بود که ادم رو درگیر خودش می کرد...

کارگردان این فیلم اندرس وود می باشد.که در واقع این فیلم یک جوری بیوگرافی خوده این ادم ه...اینکه یه ادم می یاد می شینه چیزایی که خودش تو بچگی دیده روایت می کنه و به تصویر می کشه به نظره من ارزش دیدنش رو کلی تا داره...با گریه نشستم همه ی خاطرات این ادمو گوش کردمو خاطرات خودمم زنده شد

...

تکليفِ تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!

سیدعلی صالحی

هر چه عنوان این پست را بگذارم.نمی شود انچه که باید...بهتر که این پست عنوان نداشته باشد

 

خب درسته که ساعت 7صب از خونه می زنی بیرون...درسته که از سره ونک تا فیلان جایک که تو گفتی که قده 10قدمه فندقی ه اقاهه ی راننده تاکسی 5000تومن ازت پول می گیره، درسته که وقتی از تاکسی پاتو می ذاری پایین و پولشو می دی حس می کنی که سرت کلاه گذاشتن، که وقتی دره تاکسی رو می بندی فک می کنی که راننده تاکسیایه همه ی دنیا این شکلین، که اگه مسیرت رو ندونی خداد تومن ازت می گیرن و می برن وسط یه بیابونی که هیچ ربطی به اون ادرسی که نشونشون دادی نداره پیادت می کنن، یاده اون دفعه گم شدنتون تو" پکن" می یوفتی،که اقاهه برده بودتون خارج از شهر پیاده تون کرده بود، که ربطی به اخلاق دله دزدانه ی ایرانی جماعت نداره،  که 45 دقیقه همه ی اون مسیری که اقا رانندهه به اسم دربست اورده و اشتباه اوردتت رو پیاده برمی گردی تا برسی به ادرست، درسته که وقتی زنگ اف اف جایی که می خواستی و فشار می دی و بعد از گفتن کیه خانومه، صداتو صاف می کنی و می گی ببخشید برا پر کردن فرم استخدام مزاحمتون شدم، درسته که خانومه با صدای جیغ و خواب الوده ش می گه که ظرفیت تکلمیله، تق گوشی ه اف اف رو می ذاره جاش...که هیچ حواسش نیس که باید با  دخترکی که صب بزک کرده و از خوابش زده با صد امید امده اینجا که یک فرم خاک برسریه استخدام پر کند مهربونتر رفتار کرد، که درسته پشت در وا رفتم، که مانده بودم 10 صبح این ور شهر که ساعتها تا خونه فاصله داره، که ساعتها تا شروع کلاس دانشگا فاصله دارم باید چیکار کنم...همه ی اینا درسته. درست، اما یادت می یاد که 2 کوچه بالاتر، بالای همون سربالایی دومیه گاندی،یه پاساژه که توش پره از کلکسیونه کافه ها، کافه ی فرانسوی، کافه ی ایتالیایی، کافه ی چی و چی...گوشی ت رو خاموش می کنی، می پیچی تو کافه هه، بین اون صندلیایه برعکس رو میزه کافه که نشون می ده که وقت زیادی زودی رو برا کافه رفتن انتخاب کردی.اما بار تندره  در جواب اینکه ببخشید اقا الان سرویس می دین؟ بت لبخند زده، یکی از میزاش رو درست کرده برات، صدای موسیقی فرانسوی شو زیاد کرده، با ظرف شکر و منو-ش برگشته...گاندی،صبح  تهران، هوای خنک ِ امروز، کافه ی خلوت اول صبح، افتاب ملس ، بویه گل هایه به ردیف شده ی گلدونایه جلویه پنجره ی کافه ، من ِ تنها ،گوشی خاموش، کافه ی فرانسوی، اهنگ فرانسوی، قهوه ی فرانسه با خامه و کیک شکلاتی  ...

اصن مگه می شه پستی با لوواشک شروع شه ادم مطلب رو لینک نکنه؟...

مثلا همین لواشک ... یعنی اصلا همین آلو ... فکرش را می کرد که یک روز این طور له شود؟ ... که پهن شود روی زمین ... که خورده شود ... یعنی اصلا همین شکوفه های آلو ... نشسته اند یک طورِ ناز داری رویِ درخت که انگار همیشه ی عالم قرار است آن بالا باشند ... یکی هم نیست برود بغلشان کند بگوید عزیزکم ... دنیا این طوری ها که خیال می کنی نیست ... زنبور می آید نیشت می زند ... باد می آید می خورتت ... بچه می آید می کندت ... گنجشک می آید می شاشد رویت ... اصلا کسی این ها را گفته بودش؟ ... فوقش آقایِ درخت گفته باشد که بزرگ می شوی آلو می شوی ... رنگی می شوی ... شاد می شوی ... آقایِ درخت جرات داشت بگوید آلو شدی یک وقتی می بینی کِرم همچین آمده گازت گرفته که بچه تا ببیندت دو پا دارد دو پا قرض می کند و فرار می کند؟ ... به خدا اگر داشته باشد جراتش را ... گفته بود کرم نیاید؛ دندان می آید؟ ... دندان نیاید می اندازنت توی دیگ قُل قُل می خوری ... گرمت می شود ... گفته بود دیگ کولر ندارد؟ ... گفته بود ملاقه می آید میزند توی سرت؟ ... نگفته بود ... والا نگفته بود ... بِلا نگفته بود ... حالا آدم ها می روند شکوفه می شوند فکر می کنند به به و به به، چه زندگی همه چیز تمام شده ... به ولله اگر شده باشد

از اینجا اوردمش...دونقطه دی

خوبه که این پست همه ش تو word تایپ شد،و الا همه جوهرایه خودکارش از اشک من پخش می شدن ...

نسبت به همه شون گارد گرفته بودم...شده بودن اکیپ های مختلف و من جزء هیچ گروهی نبودم و بینشون تو رفت و امد بودم و بین همه شون سرک می کشیدم، اینجور بودنم برایشان پذیرفته شده بود...خوشم نمی امد از اینکه 2روز که از اشناییشان می گذشت می نشستند از هم می پرسیدند که تولد همدیگر چه روزی است و برای هم کادوی تولد می خریدند.برای هیچ کدامشان کادوی تولد نخریدم.به من چه...ادم برای عزیزه دلهایش کادوی تولد می خرد،نه از سره اشنایی و اجبار... که همه ی هستیه دلشان را برای هم می گفتند...من؟ می امدم.جزوه م را می نوشتم. به ضرورت وقت اضافی بین کلاسها کنارشان می نشستم ، چیزی می خوردم ، خداحافظی می کردم و راهم را کج می کردم سمت میناهه، سمت زندگانیه خودم... روزهایه دانشجویی هر ادمی حول و حوش دنیایه اطراف دانشگاهش می گذرد. دنیایه دانشجویی من تویه انقلاب بود، جایی که هر روز برای رسیدن به انجا یک ساعت با دانشگاهم فاصله داشت...پرستویه دانشجو را کوچه پس کوچه های انقلاب بیشتر به قاب کشیده اند تا کوچه های پونک....داشتم می گفتم. هیچ وقت نمی گذاشتم بهشان نزدیک شوم، نه می شد کنارشان پاکت سیگارت را دربیاوری، سیگار تعارفشان کنی.نه موقع اتیش نداشتنهایت ازشان فندک قرض کنی...نه می فهمیدند عباس معروفی کیست نه از خواندن فیلان شعر شاملو و شنیدن "نامه" های سید علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی به فنا می رفتند... نه می شد از کله خری هایت تویه عاشقی بگویی نه از.ان روزها انها برایم شده بودند ادم های یک کابوس.شده بودند ادمهایه دهه ی 60ای.که تمام چشم شان به شناخت ادمها به تنبونشان و جنسیتشان است و من شده بودم دانایه کل.شده بودم ادمی که غم معنویت را بیشتر دارد....الان هم فرهنگ لغتمان یکی نیست.الان هم خودم را جامانده ی دهه ی 50 ای می دانم بین این برهوت 60.-شما بگیر غرور، شما بگیر از بالا به خود دیدن، باور خودم را از خودم،تعریفم را از خودم که نمی توانم پنهان کنم،حداقل اینجا دیگر نه-...جنسمان یکی نبود...نه دانشگاهم را دوست داشتم. دانشگاه من جایی ان ور نرده های سبز رنگ کشیده شده از 16اذر تا سر قدس جا مانده بود...دانشگاه من جایی بین ان محوطه ی بزرگ و پردرخت و صندلی های رنگ و رو رفته ی بی نفس ِ تهران جا مانده بود... دانشگاه من جایی روی همان دیوارهای سیمانی ای که هر روز دستم را مثل ژولیت بینوش BLUE  می کشیدم روی دیوارهایش از غم نداشتنتش ، از غم نداشتنها، از بغض ..جایی همان جاها ،جا مانده بود.....دانشگاه من جایی....

می گفتم،می گفتم که دانشگاهم را دوست نداشتم.رشته م را هم...رشته ی من...رشته ی من دیگر کدام گوری جا مانده بود؟...همان جایی که مینا همین 2-3 ماه پیش برگشت گفت، هی پری همه مون از بُهت کنکور و رشته هایی که قبول شدیم همون سال اول در اومدیم. همون کلی واحد حذف شده و پاس نشده و فیلان هم داریم.اما تو هنوز 4ساله که از بهت اون روز لعنتیه 15 مرداد87 که جوابایه کنکور رو دادن در نیومدی،در حالیکه تو تنها کسی هستی که همه ی واحدهای برداشته شده رو همون ترم،بدون هیچ حذفی پاس کردی...رشته ی من ؟...رشته ی من همون جایی  جا ماند که فکر می کردم که با قبول شدنش دنیایم،زندگیم زیر و رو می شود.کسی چه می داند،شاید گناه این زندگیه لعنت شده ی من تقصیر ان رشته ایست که قبولش نشدم....گناه این بغض همیشه گره خورده ی تویه گلوی من و این اشک هایه همیشه اماده ی فوران هم...

بچه های هم دانشگاهی هم که...

یک هفته ی دیگر من دانشجو بودنم تمام می شود...غمگینم. بیش از انچه که باید... دلم برای همان دانشگاه لعنتی، همان رشته ای که به لعنت خدا هم نمی ارزد،برای ادمهایی که حتی یک بار نگفتمشان که در دلم چه ها می گذرد، یک بار نگفتمشان اشک هایم را، و هیچ وقت هم نخواهم گفت...دلم برای ان بوفه ی لعنتی، دلم برای هر چیز کوفتی تنگ می شود... برای کسانی که هیچ وقت فکر نمی کردم  که این روزها چیک چیک ازشان عکس خواهم   گرفت و فایل" کره خرهای  یونی" را تند تند پر خواهم کرد از عکسشان که دو روزه دیگرِ کوفتی ، دوسال دیگر ِ لعنتی دلم که هوایشان را کرد، عکسی داشته باشم که قیافه ی نکبتشان را ببینمو های های اشک بریزم....آین روزها یاد گرفته ام با هم خندیندها.هر چند فاصله دار ... یاد گرفته م با ادمهایی که با هم شروع می کنی و با هم به نقطه ی اخر می رسی.یک جایی که خودت هم حواست نیست چیزی می سازی که برای این باهم ساختنها دلت تنگ می شود...

رفته م 10تا کارت پستال خریده م.برای همه شان...می خواهم توی این 10تا کارت پستال چیزکی بنویسم،بشود برگ سبزی و بماند دستشان، به رسم خداحافظی...متن ندارم، شعرنیز،نوشته هم...کمکم کنید.اگر چیزه قشنگی دارید که فکر می کنید می توانم ازش استفاده کنم،برایم بگذارید...

تو هرچقدر می خوای دور باشی باش ...من دویدن یاد می گیرم....نان استاپ راه رفتن رو هم...

می دونم خیلی فاصله دارم با اون زندگانیه توی ذهنم.می دونم ...می دونم چیزایی که  تویه اون ذهنم هستن خعلی با روند زندگی من متفاوته.می دونم...می دونم که تویه همه ی این راه تنهام. که هیچ کسه دور و برم نه این راه طولانی رو می خواد نه این راه دور رو...انگار کن که خواسته م یه جاده ی خاکیه که می خام اسفالتش کنم کلی خدمات رفاهی اون وسطاش بزنم...که جاده هه خاکیه اما از  اون جاده هاست که وقتی برسی اونجاش که باید، هیچ جاده و ویوو -یی مث اون نخواهد بود.انگار کن همین دبی خودمون. که چی بود و چی شد.که بوجود اومدن اون برج ایه سر به فلک رسیده ربطی به لم یزرع بودن زمینش نداشته.به داغ بودن خورشیدش و بخشنده نبودن اسمونش هم.به تلاش ادمش  ربط داشته.به باور ادمش به شدن....همین قدر که برا همه قابل باور نبوده تو دبی برف؟ بعله.در حد همچین کاری.که حتی اگه اسمون زندگیم چیزایی که می خوام برام نباره رو مث برفایه این اقایه دبی وارد خواهم کرد.انقدر جدی م ینی تو خواسته م....می دونم همه نگاهاشون اینجوریه که :نمی تونه.تا یه جا می ره خسته می شه می کشه کنار...که مثل الان همه می گن برو موضوع این پروژه ی کوفتی پایانیتو عوض کن.زیادی سختش رو برداشتی.که گیر می  کنی توش.که تو بچه بزغاله ای که تمام این ۴ سال هرچی خوندی-از ادبیات و فیلم و نقدر هر کارگردانو هر فیلمه مربوطه و غیرمربوطه و زبان خارجه جز امار -چطو میخوای همچین پروژه ای رو هندل کنی؟...گفتم می تونم.گفتم می خوام همه ی این کم کاری ۴ساله رو ۲ماهه جبران کنم.کمرم می شکنه؟بعله.اما باید انجامش بدم که وقتی لیسانسه رو دادن دستم لبخند بزنم و بگم خب پس امار و انفورماتیکی که میگفتن اینه...

بی خبری خوش خبری ؟ نه. بیشتر حتی..بی خبری یه جورایی زندگی ی ی ی ی

گاهی هم زندگی این شکلی می شه...می شه منی که تازه از خونه ی عزیزجونش برگشته، لباساش رو در اورده ،از بین خوراکیایی که دو شب قبلش با مامانش رفته از فروشگاه خریده، کرم کارامل" می ماس "رو واسه خوردن ترجیح می ده،هیچ حاله بدی نداره ، نداشتن حال بد نه یعنی اینکه خوبه، از بین سی دی اش ، سی دی ای که روش نوشته "ویرانگر" رو انتخاب می کنه و پلی می کنه .لم می ده و محو می شه تو صدای "مدرس"...

...

بعد عشقت ، بعد عشقم

قسم دروغ نخوردم

بازیه برده رو باختم

به تو باختم و نبردم

وقت گریه هات دلم رو

به شب و شعله کشیدم

حقمو دادی و رفتی

من به هیچی نرسیدم

...

چه عذابیه که امشب  تو رو دارمو ندارم

موندی تا ابد تو قلبم اما رفتی از کنارم....

 

قاشق اخر کرم کارامله ، عاشق این انسجام شکر و تخم مرغ م.عاشق این دسر فرانسوی فوق العاده م...فک می کنم خوشی همین ثانیه هایی که دارم می گذرونم، خوشبختی هم..لذت نیز...همین لحظه هایی که می فروشمشون تا خوشبختی بزرگتر، لذت چشم گیرتر بدست بیارم. ته ش هم هیچی نصیبم نمی شه...هیچ وقت هم این لحظه هایه ساده م ، هیچ وقت این لم دادنا ، این کرم کارامل خوردنا یادم نمی مونن...من اعتقاد دارم به "بی خبری ،خوش خبری"...من اعتقاد دارم که گاهی همین لحظه هایی که اسمشون رو من گذاشتم تایم های "خنثی" بهترین لحظه های زندگیمن...که نه بدی داری تو زندگیت نه چلنجی ، نه فکرمشغولی ای.نه اتفاق فوق العاده و پرشور و هیجان انگیز و پر از لبخند –دار....که زندگی ،روزمره می ره جلو... هرچند که عاشق ادمی نباشم.هر چند که عاشق نداشته باشم... می شه اسم خوشبختی رو واسه اون لحظه ای که از پشت شیشه ی  شیرینی فروشی  می گذرم و هوس خوردن شیرینی های خامه دار بذاق های دهانم رو آبدار می کنن و برمی گردم و می گم اقا برام یه کیلو از این شیرینی های تر-تون بدید.هی می گم از اینا بذارید، یه چن تا از این یکیا...ردیف رولت هاشو بیشتر بذارید. از اونا که روش پودر نارگیل داره نذارید لطفن، از این قهوه دار ها بیشتر بذارید... وقتی که از مغازه می یام بیرون، یه لبخند خوب توم هست، هرچند که رو صورتم نباشه.انگار کن که فاتح همه ی دنیا شدم.من، با اون جعبه ی شیرینی توی دستم...که همه ی راه ترکیب خامه و توت فرنگی شیرینی ها و بوی پودر قهوه ی قوی ای که روی شیرینی ها از بین جعبه رد می شه می شن همه ی فکر مشغولیم تا  تمام پیاده رو ها رو تندتر  بگذرونم. که به یه لیوان پر از چایی و شیرینی ها برسم...اسم این لحظه ها چیه؟ اسم این لحظه های خنثی ایه بی خبر چیه؟اسم این لحظه های بی بار؟

می دونم که خوشبختی نیس.که خوشبختی کلمه ی غلو شده و بزرگیه برا این لحظه ها.اما بدبختی هم نیس.اسم لحظه های بین این دو اتفاق چیه؟ بار این لحظه هایی که نه به مثبتی خوشبخیته نه به منفی ای بدبختی؟ "خنثی"کلمه ی بی انصافانه ای واسه این لحظه ها نیس؟....

 

 

 

 

 

 

از فیلم دیدنهام...

خوب بعضی فیلم ها هم می شوند dogtooth. .که نمی دانی به دوستانت معرفی ش کنی برای دیدن یا نه.بس که خاص است.بس که می دانی هرکسی نخواهد پسندیدش... بیشتر که فکر می بینی می بینی که باید به انهایی این فیلم را بگویی که "میرا"کریسوفر فرانک را دوست داشته اند...که می فهمند وقتی که مفاهیم را با تصاویر سورئال به انها نشانمی دهند.حال که تفاوتش با "میرا" این باشد که حس و حال ان فیلم عاشقانه ست .که با تمام شدن فیلم یک غم عمیقی می نشیند روی دلت... یک تعجب.یک: اوه خدای من... که حتی فیلم یک دیالوگ خاصی نداشته که بخواهی بیایی بنویسیش.بس که کلمه های این فیلم،دیالوگ هایش خارج از متن فیلم بی ربط و بی معنا بنظر می اید...

که در طول فیلم هی فکر می کنی واقعن پدر و مادرها-والدین- چقدر می توانند نسبت به فرزندانشان مستبد باشند؟که تا کجا می توانند ارزش های خودشان را بر روی فرزندانشان تحمیل کنند؟تا کجا حق دارند فکر کنند که حق با انهاست؟که درست و غلط کارها را تنها انها می دانند؟

اوممم.یک جاییش هست که پدر خانواده رفته پیش کسی که داده سگش را برایش رام کند.او می گوید که تو باید بدانی از سگ ت چه می خواهی.یک رفیق،جنگنده،نگهبان ،یک همراه وفادار یا...بعد من همه ش داشتم فکر می کردم که باید از پدر خانواده می پرسیدند باید بدانی از فرزندانت چه می خواهی؟ یک سری فرشته های معصوم؟ فرزندانی رام؟ یا یک سری ادم باقی مانده نسل خودش که بقای نسلش را بهمراه داشته باشد درحالیکه این ادم ها یک سری ادم های تهی مغز هستند که حتی با 20سال سن داشتنشان بهشان اجازه نداده که اسم اشیاء دنیای بیرون به درستی بدانند....

که فیلم بی دیالوگ و هولناکی ست.که خوب بلد است ادم را توی شک نگه دارد... خشونت روان شناختانه ی فیلم ادم را یادفیلم های  جناب "هانیکه" می اندازد.من را حداقل...

 

برای بالالایکا یم...می شود نروی ایا؟ تو بروی چه کسی صدای بالالایکایت را برایمان در خواهد اورد؟...

من از رفتن ادم ها غصه م می اید.من بخدا درد رفتن از یادم نمی رود...کدام دنیا.کدام خدا رفتن را خلق کرد؟ نداشته.مطمئنم که ان خدا رفته ای نداشته .اگر می داشت دردش را می فهمید فعلش را صرف نمی کرد...

 

*دل تنگتان می شوم...دل تنگ دوست بزرگتری که هیچ نداشته بودمش

از کتاب خوندنهام...

...مهران زیر گوشم می خواند: انگار مادرم گریسته بود ان شب/ ان شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم...

بعدها که می دیدی ام ،می گفتی : با همین ادا و اطوارها قاپ تو رو دزدید!

می گفتم :من که خر نبودم، پروانه جان!

می گفتی:د ِ بودی!خود فروغ فرخزاد هم قد تو خر نبود!

و من شعرها را در اشپزخانه با پلو ابکش می کردم،می کشیدم به سیخ و روی اجاق کباب می کردم،"همه ی هستی من، همه ی هستی من " می گفتم و معلوم نبود مهران هستی کی را فیلم می کند.پروانه جان ، من تا ان موقع هیچ فیلمنامه ای از او نخوانده بودم. ولی مطمئن بودم که این بار م یخواهد هستی ِ من را فیلم کند.بلند شو، پروانه .یک چای بریز تا برایت تعریف کنم.جای شهاب خالی که بخواند"پری حرفامو گوش کن! پاشو سماورو جوش کن!"

 

                          امده بودم با دخترم چای بخورم/شیوا ارسطویی

 

از کتاب خوندنهام....

"دانوب ابی"، مثل صدای ریختن چای در استکانهای دسته دار ِ تو می چسبد.پرده ی این گوش دیگر پاره نمی شود، پروانه جان.چای را ریختی و حرف زدم و عین بچه ننه ها هی زر زدم!پرسیدم چرا مهران ان فیلم  را نشانم داد؟که بگوید"ما مردها همه مثل همیم؟"

یک چای برای خودت ریختی و ارام گفتی:نه.فیلم را نشانت داد که بگوید همه ی شما مثل همید!

دویدم دستشویی و دوباره شروع کردم به عق زدن

مهران برای خودش ودکا ریخت و می گفت:بدبخت! می خواستم چشم و گوشت رو باز کنم.تو فرهنگ رختخواب نمی دانی.

می گفتی:فرهنگ یعنی صاب مرده ی نره خرهای غریبه را بیاوری خانه و نشان زنت بدهی؟

به گمانم بالاخره سر از زیباشناسی در اوردم،پروانه.هن و هن ِیک مشت سگ نر و ماده ی خوشگل را می گویند.تاپ و توپ قلبهای ما زیبایی نداشت.

                                                            

                         امده بودم با دخترم چای بخورم/شیوا ارسطویی

 

که می گوید قبلنها تو یه اتاق زندگی می کردیم خوشبخت تر بودیم؟...خوشبختی به دل است نه به جا...

در دستشویی را که باز کردم،خواستم که دمپایی بپوشم بروم توالت،عکس خودم را با این موهای بلند و

پریشون و کرک شده  که نصفه ونیمه لای کش جمع شده را دیدم.از بدی های خانه ی کوچک است.در ورودی خانه را که باز می کنی خودت را وسط پذیرایی می بینی،در دستشویی را که باز می کنی،دو سانت انطرفتر از دماغت ایینه ی کوبیده شده به دیوار و مسواک ها ست که قیافه ی درهمه ت را به رخت می کشد.چه کار دارد که بعد از صبحانه خوردن،4-5ساعت است که موهایت را از بالای سرت جمع کرده ای تا حالا دراز کش،وول خورده ای لابه لای خط های کتاب.چه کار دارد که موهایت را شانه نکرده ای و شلخته ای  و کرمی کوفتی به صورتت نزده ای و هر چه جوش و جای جوش نکبتی روی صورتت داری را بهت نشان می دهد.چه کار دارد که تو اصلن می خواهی الان تصویرت را ببینی یا نه؟

گفتم که از بدی های خانه ی کوچک است.هیچ چیزش با هیچ چیز دیگرش فاصله ندارد.از نداشتن جا، همه چیزش از سرو کول هم بالا می رود و اشیاء لذت بخش زندگیت،کتابهایت، مجله هایت هر چیز کوفتیه زندگیت باید بسته شود،کارتن کارتن شود برود  انبار ...

به اشیا چه کار دارم.ادمها...ادم هایه خانه های کوچک گوششان بغل دهان یکدیگر است.بچه های خانه ی های کوچک صدای عشق بازی پدر و مادرشان را می شوند.هر چه مادرها دره تنها اتاق خواب خانه را کیپ تا کیپ ببندد و لا به لای هم اغوشیش هی بگوید یواش،بچه ها بیدار می شوند،اهسته..سیسسس....بچه ها می شنوند اما...

هر چه هم غصه مند باشی.غصه هایت دخترانه باشد.که نخواهی ادم های خانه ت بدانندش.هر چه صدای اهنگت هم روی اوجش باشد باز هم پدر نشسته توی کاناپه و محو اخبار تلویزیون شده ت صدای هق هقت را از ورای همه ی دیوار ها می شنود..می شنود؟چه می گویم؟ انقدر نزدیکت است که با هزار تا بوی عود و کوفت و اسپری فیلان بوی سیگارت را به نفس می کشد...که حریم خصوصی ، که پرایوسی یک سری لغت سانتی مانتالی  ست برای خانه های کوچک...

از بدی های خانه های کوچک است،ادم هایش چسبیده اند بهم،وسایلشان توی کمد و کشو و میز یکدیگر است اما دلهایشان؟دنیایشان؟...فاصله ست،سیاره ها فاصله...چه می دانم،شاید راه شیری از بین این ادمها هم می گذرند بس که دورند از یکدیگر...کهکشانها دور...و توی چشم هاشان؟..چه می گویم؟ادم های خانه های کوچک به چشم های هم کاری ندارند،مواظبند طوری از کنار هم رد شوند که پایشان بهم نپیچد،که صدای یکدیگر را در نیاورند،دیگر چه کار دارند به چشم های هم؟...

شاید هم تقصیر ادم ها ی خانه های کوچک نیست که روزهای تعطیل دعوایشان می شود،تقصیر خانه ست.بس که جا ندارد برای ادمهایش، بس که فاصله ی لازمه را برای حرکت ادمهایش ندارد.بس که سره ادمهایش از نزدیکیه زیاد تویه دفترچه های هم،کامپیوترهای هم، موبایل های هم است...ماشین که،ماشین است.برای تصادف نکردن، برای هوار نشدن روی یکدیگر، رعایت فاصله ی طولی لازمه را دارد.ما که ادمیم...

از یابنده تقاضا می شودبیارتش دمه خونه مون..مژده گونی نداریم.همه پولامونو نمایشگا کتاب خرج کردیم

شوما از این مهفا خانومه ما خبر ندارین؟دو روز رفت شمال هوایی شد دیه سره خونه زندگیش بند نمی شه.بعد نمی گه که من معتادم کلماتش رو...ای بابا

اشتباه کردم...

عصبانیم ...از دست خودم...نتونستم.نتونستم رو قولی که به خودم داده بودم بمونم...حتی به خودمم نتونستم وفادار بمونم...

از فیلم دیدنهام...

1-من فیلم "انعکاس" را دیده بودم، لذت نبرده بودم و هیچ هم نفهمیده بودم فیلمش چه می خواهد بگوید،تنها چیزی که فیلم برای من داشت که فهمیدم کامبیز دیرباز را اگر خوب لباس بپوشانند بد تیکه ای نیست... یک بار داشتیم با سمی حرف می زدیم گفت من معتقدم به انعکاس... حرف نزده بودم،گذاشته بودم خودش دنباله ی حرفش را پیش بگیرد. گفته بود من باور دارم که رفتار ادمها روی هم تاثیر دارد و تاثیر کار ادمها بر روی هم منعکس می شود. که چون " مرد" فیلم شبش را با زن دیگری نگذرانده ، در انطرف تر ،تاثیر این کارش را روی "زن" فیلم می بینیم و نیز "زن" فیلم به "مرد"ش وفادار می ماند و روزش را با نفر دومی تا برگشت همسرش نمی گذراند...

ان موقع نه پذیرفته بودم حرفش را،نه رد کرده بودم.خوبیش این بود که حداقل دلیل اسم فیلم را فهمیده بودم، هم حرف فیلم را...

2-دوباره نشسته م به فیلم دیدن، last night را گذاشته م  توی دستگاه. لم داده م و گذاشته م فیلم برود جلو. قصه ی زوج ازدواج کرده ای را به تصویر می کشد که هر کدام در یک شب و در یک زمان در دو شهر متفاوت اوقات خودشان را با شخص دیگری می گذرانند.و فیلم روابط عاطفی و ان شب این دو نفر را بصورت موازی به ما نشان می دهد...15-20دقیقه که از فیلم گذشته فهمیده م "انعکاس " ما از روی همین "لست نایت" خارجی ساخته شده... لذت دیدن فیلم را برایم اورده پایین این فهمیدن.چون پایان فیلم را یادم مانده،یادم مانده که فیلم می خواهد مفهموم وفاداری را بگوید...

3-رسیده م به اولین بوسه ها، هی به خودم می گویم بوسه که چیزی نیس، اینها کاری به هم نخواهند داشت...یک تئوری ساده توی ذهنم نهیب می زند"این به اون وفادار می مونه و در قبالش اون هم به این"...

رسیده م به جایی که اقای دوسته اقاهه دارد سوالهایه خیلی ریز و سخت می پرسد از "زن" فیلم. که چند وقته ازدواج کرده ای؟ شوهرت الان کجاست؟شوهرت می داند الان با "او" اینجا هستی؟ شوهرت هیچ "او" را می شناسد؟ که"زن" فیلم صادقانه همه ی جوابها را به او می دهد،نه،نه...بعد فکر می کنی که شاید لازم نیست همه چیز را برای مرد اول زندگیت،شوهرت توضیح دهی.که از "او"هایت برایش بگویی...بعد تر فکر می کنی تو جز دسته ای هستی که همه چیز را برای مرد اول زندگیت توضیح می دهی...

4- بعد از همه ی بوسه ها، جایی از شب که وقت شده تن ها به هم بپیچند، "زن" فیلم پسرک را کنار زده که چه؟ که اگر الان اینکار را کنم دیگر نخواهم توانست توی چشم های شوهرم نگاه کنم...تمام. تمام شب را بغل مرد دوستش می خوابد، با همان لباس شب...

ان طرف شهر ِ دخترک،"مرد" فیلم لابه لا ی پیچ خوردن تنش با "ان دیگری" قصه ش به جای باریک می کشد و این طور می شود که تن های برهنه شان شب را صبح می کنند...

5-در تمام طول فیلم می فهمی که "زن" فیلم در نیویورک هیچ نمی خواهد "او" را پس بزند،اقرار می کند که حتی دوستش دارد، بوسه  "او" را طولانی جواب می دهد و صبح که می شود،وقت خداحافظی که می رسد از "او"یش می خواهد که گاهی هر از گاهی هم را ببینند و انقدر سخت نگیرد گر چه شب قبلش هیچ اتفاقی بینشان نیفتاده و اتفاقن این "زن" فیلم بوده که نخواسته اتفاقی بینشان بیفتد...

اما ان طرف فیلم، "مرد" فیلم در فیلادلفیلا بوسه ی "ان دیگری" را خیلی کوتاه جواب می دهد، خیلی سخت اما کاملن مشهود می خواهد پس-ش بزند، توی استخر سمت "ان دیگری" نمی رود، حتی وقت ورود به استخر، سخت لباسش را از تنش می کند اما... اما در انتها شبش با س*ک**س با "ان دیگری" به اتمام می رسد.و چیزی که خیلی به چشم می خورد این است که "مرد" فیلم هی یاد اوری می کند که من ازدواج کرده م...

صبح هم با اولین قطار خود را به نیویورک می رساند و از "ان دیگری" فرار می کند...

6- برای من ،این داستان "لست نایت" قابل باورتر است. نه چون خودمم یک دخترم،یک زنم و فکر می کنم که مردها چیزی به نام وفاداری ،خیانت نکردن سرشان نمی شود... چون در تمام داستان حس می کردم که "مرد"فیلم با همه ی وجودش می خواهد خیانت نکند اما اتفاق می افتد،همین،اتفاق می افتد...یک بار که ملاقات اولم با یک اقایی کشیده بود به باهم خوابیدنمان،ارام که شده بودیم،همین طور که سرم را گذاشته بودم روی بازویش، برگشته بود که هوی دختر به چه فکر میکنی؟ گفته بودم بعد از این "باهم خوابیدن" یعنی رابطه برای ما دخترها شروع شده اما برای شما پسرها،نه.برای شما مردها فقط یک باهم خوابیدن بوده. نگاهم کرده بود و جدی گفته بود اوهوم. بلند شده بودم لباسم را پوشیده بودم ، کنار هم نشسته بودیم ،2ساعت تمام حرف زده بودیم ابمیوه خورده بودیم در حالیکه هنوز نمی دانستم رابطه برای او هم شروع شده یا نه.نمی دانستم که فقط داریم ساعات خوشی را باهم می گذرانیم یا می توانم انتظار دیدنش را در روزهای بعدی داشته باشم.ساعت رفتنم رسیده بود.تا جلوی در همراهیم کرده بود.تشکر کرده بود از امدنم و من هنوز تمام درونم سوال بود که می توانم منتظر ش برای روزهایه دیگرم باشم یا نه؟کفش هایم را پوشیده بودم،لبخند زده بودم دستم را اورده بودم جلو،دستم را فشرده بود،گفته بود مواظب خودت باش،رسیدی خونه بم اطلاع بده...و این یعنی که رابطه برای او هم شروع شده بود...

این یعنی مفهوم "خوابیدن" برای این دو جنس یکی نیست...و انکار نمی کنم که با توجه به نگاه متفاوتشان به این مفهوم باز  این کارشان هنوز هم "خیانت" معنا می شود...

7-و سوالی که باقی می ماند برایم این است که:پس کارهایه ما انعکاسی ندارند؟

 

*بد نیست که بدانید اقای کارگردان این فیلم "مسیح تاجدین" یک ایرانی است که در امریکا بزرگ شده و در رشته ی ادبیات انگلیسی در هاروارد تحصیل کرده است...

 

به کسی که سالها دوستش می داشتم و خود بی خبر بودم دوست داشتنش را...

اقای ایرج جنتی عطایی لفطن می شود بیایید دوباره برای اهنگ های ما ترانه بسرایید؟

می شود دوباره ابی را برای ما ابی و گوگوش را برای ما همان ملکه ی رویاهایمان کنید؟

هنوز هم صدایشان را می پرستیم، هنوز هم بهترین البوم هایه ما البوم هایی است که صدای انها را در بر دارد.هنوز هم سالن های کنسرتشان وقتی به لرزه در می اید که از اهنگ هایه قدیمیشان برایمان می خوانند...اما می دانید اشکال در کجاست اقای ایرج جنتی عطایی؟ صدای انها این روزها از مفهوم کلمات شما خالی است...

چه ساده بودم که همیشه می گفتم ابی و گوگوش و داریوش... را می پرستم...بس که البوم هایه این روزهایشان را بیش از ۱۰بار توان گوش دادنم نیست...من شوما را می پرستم...کلمات شما را، حس شما را...من کنار هم چیدن این مفهوم هایه لعنتیه شما را که ما را تا گ**ا می برد را دوست دارم...

 

ساده بودی مث سایه

با همون حس

با همون اوج

با همون حال

تکرار می کنم برات:

واژه رنگ زندگی بود

وقتی تو فکر تو بودم...

تکرار می کنم و می مونم روی همون بلندی "واژه"...

*ابی

؟؟؟

تا چقدر، تا کجا مجازیم که برای بدست اوردن دل دوست پسرامون،از دورهمیه دخترونه هامون بزنیم؟

خاطره مث یه پیچک...می پیچه رو تن خسته م

نیدونم چطو باید شروعش کنم...نیدونم اول از سه شنبه ش بگم یا دوشنبه یا از امروزهایه تعطیلم؟نیدونم اصن باید از امروزهام بگم یا نه...

از سینما اومدیم بیرون، میگه بریم تو اون کوچه هه؟همون جا که همیشه می شستیم؟...می ریم تو کوچه هه، یادم رفته بود قبلنا می یومدیم اینجا می شستیم...

بش می گم اگه سه شنبه ی هر هفته مون سینما باشه و بعدش کافه باز من عاشق سه شنبه هام...سرش تو لپ تاپشه.داره سیزنایی که بش دادمو می شماره.تونستم اونو هم مثه خودم دیونه ی این سریاله کنم.می گه سیگار می خوای؟ می گم اوهوم. می گه "سعادت اباد"ت رو بده...قرار بوده دیشب ببینیمش.خسته م بوده،ندیدمش. همه ش رو حفظم اما.یادم مونده،بس که اون روز که تو سینما دیده بودم،مرده بودمش،بعد یادمه چقد هم غصه خورده بودم که این فیلمه رو با میناهه نیومدم سینما،هر چند که اونم همون موقع، تو همون سانس یه سینما دیگه بود و داشت این فیلم رو می دید...سعادت اباد رو گذاشته، اولش رو اورده،همون جایی که من عاشقشم،همون جایی که لیلا حاتمی-ش داره خرید می کنه،همون جا که سان روفش رو می ده بالا و اهنگ پخش می شه...رفته جلوتر، اورده جایی که دارن دسته جمعی اهنگ رو می خوونن، هی می گه پری،محمد علی ه؟...هی ذهنم می گم هوی پری،محمد علی ه؟هی می خوام بگم که نیس...همه جا اسمتو بردم یه بار اسممو نبردی...بخاطر محسن نبود...یاسی تو از زندگیت راضی ای؟...یاسی چی شد،یاسی یاسی جان....

اینجوری با من حرف نزنا...لاله عزیزم،من نگرانتم...اگه باز دوباره می خوای شروع کنی علی،برگردیم...

گفته م یه سیگار بده بم، پاکت رو گرفته سمتم،گفتم روشنش کن برام..."کاش الان فردا صب بود،کاش الان همه چی تموم شده بود...."بعد چه بهرام فیلم مهربون بود...چه همه نگاه دوس داشتن-دارش به یاسی واقعی بود...لازم نبود اون وسطا بیاد هی یه تیکه ای بندازه،حرف هم که نمی زد، همین نگاه هم اگه بود سرتاسر فیلم،بس بود...بس بود واسه فهمیدن ادم ِ عشق این ادم...

هوا داره تاریک می شه، شارژ لپ تاپایه جفتمون داره تموم می شه،"سعادت اباد" رو با هم دوره کردیم، تموم که شده،می گه ولی واقعن دی وی دی-ش خیلی دیر اومد ها..می گم خیلی،یادته هی من می گفتم این سعادت اباد نیموده؟می گه تو که از فرداش که از سینما اومده بودی می پرسیدی که اومده یا نه، خنده م می شه،راست می گه خو... تا سیزن 3 سریاله رو گرفته،  هوا خنک شده،یه خنک باد-دار،یه خنک بارون-دار...می گه الان نامجو می چسبه،نامجو پلی کردیم،نچسبید...رفتیم تو فولدر ابی...

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیر ارزوهایه محاله

غبار پشت شیشه می گه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره

می گم دیروز خوب بودا، جنگل لتمال،13 تا دختر، یه نفس رقص،رقص ،رقص تا عصر...خوب بود،اما نیدونم ،باید با شوما ها می رفتم، که اهنگه همون سلکشن خودمون باشه، که اهنگاش اشنا باشن، که بشه با ادماش حرف زد، که ...

می گه کی فکرش رو می کنه، که وسط کوچه، لب یه جوب خشک بشینی و پاهات رو اویزون کنی و لپ تاپت رو بذاری رو پات و انقد خوش بگذرونی؟...

حالا راه تو دوره

دله من چه صبوره

کاشکی بودی و می دیدی

زندگیم چه سوت و کوره

اسمون از غم دوریت حالا روز و شب می باره

دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا می ذاره

 

 

معتمداریای نازنین...

یکی بیاید بم بگوید بزن به چاک...بزن به بیابان.به دشت.چه می دانم بزن به یک جهنمی...

گوشی-ساعت-عینک افتابی-لپ تاپ-ای پد-دوربین-کتونی-کوله

همینا...اگه بگن تا ۵ دیقه دیگه زندگیتو جمع کن بزن به چاک.همینا رو برمی دارم می زنم به جاده...

 

***اتفاقن اینها جز همان چیزهایی ست که می میرم برای برند-دار بودنشان.که حاضرم نداشته باشمشان بجای اینکه فیک-ش را داشته باشم