از فیلم دیدنام...
sometimes being young is the toughest job of all
2:37 / Muralik Thalluri
sometimes being young is the toughest job of all
2:37 / Muralik Thalluri
باقلوای استانبولی با چای...
باید بلند شم حاضر شم، دوست ندارم اما بلند شم حاضر شم...دوست ندارم امروز خیابونا رو ببینم..دخترایه خندون ِ ارایش کرده ی رژ زده ی لاک قرمز رو ببینم، دوست ندارم پسرایه پاکت قلب قلبی به دست رو تو خیابون ببینم.حسودیم می شه.... دوست ندارم پا شم برم سرکلاس درسم، بعد به خانوم معلممون بگم ببخشید یه مشکلی برام پیش اومد که نتونستم مشقامو بنویسم ، از اون قیافه ی تکلیف انجام نداده و گردن کج بدم می یاد... نمی خوام الان این اهنگ "ادل" رو قطع کنم...همین که دختره ی اهنگ شب عروسی اقاهه ش هی داد می زنه "
never mind if i find someone like you"هی دارم از دیشب فکر می کنم چرا وقتی ادما اذیتم می کنن سکوت می کنم، چرا...چرا داد و بیداد نمی کنم؟چرا فحش نمی دم؟ چرا حقشو نمی ذارم کف دستش؟ چرا "سلیطه" بازی درنمی یارم که جرات نکنه بام اینطوری رفتار نکنه؟...چرا اصن ادما/ مردا وقتی خواستن ترکم کنن، خودم زودتر ترک کردم؟چرا داد نزدم فلان فلان شده حق نداری اینجوری راهتو بکشی بری؟ چرا؟...چرا فک می کردم دیشب باید با راننده هه حرف بزنم؟چرا حتی وقتی مشتاشو می پروند سمت داداشه من فک می کردم چیزی نمی شه؟...چرا این تفلن خفه نمی شه تا من با دل سیر اشک بریزمو این خطا رو بنویسم؟
چرا انقد من گریه م می یاد...چرا دنیا با من شوخیش گرفته؟ چرا هی یه ادم می یاد جلوی زندگیم، بعد سریع محو می شه می ره؟ هنوز خودمو جمع نکرده، هنوز روبه راه نشده، تا می یام به خودم می گم دخترجون سرت به درسات باشه، ببین داری عشق همه ی زندگیتو می خونی، داری تو لحظه هایی قدم می زنی که لحظه به لحظه از خدا/ کائنات ملتمسانه خواستیش، هی فکر می کنی که 6 ماه کمتر خونه تون رو قراره عوض کنید، که مامانه دست نگه داشته تا کلاس مسکونی ویلای تو تموم شه بعد بره واسه خونه جدیده خرید کنه، که کلی عروسک و ماگ و کتاب و فیلم داری که از نداشتن جا جمعشون کردی تو کارتن، گذاشتی بالای کمد، حالا قراره یه اتاق بزرگ برا خودت داشته باشی که همه ی اینا رو بچینی توش، که هی می گی تغییر می خوام چیکار؟ اصن همین سمی واسه دنیام بسه..همین که پشت اتوبوس می شینیم و تا خونه الوچه می خوریم و حرف می زنیم بسه دیگه...همین مینا که هی یه ذره از "فرندز" می بینه و برات فیلان جا و بیسارجاشو مسج می کنه خوبه دیگه...اصن همین نرگس، که کم می بینیش و می دونی جز دوستاته، می دونی یکی از دختراته.برا زندگیت بسه دیگه... چرا نمی ذاره من به همین زندگیم راضی باشم؟ چرا؟من که بلدم با همه ی محدودیت ها ازش لذت ببرم؟چرا اذیتم می کنه؟چرا...
*** جانان می سی که منو با "ادل" اشنا کردی...و؟ دلم برات تنگ شده
یه اهنگه ملویی داره پخش می شه، داداش داره با گوشیم حکم بازی می کنه، خیابونا ارومن و اون یکی داداشه تو باشگاه منتظره تا برم دنبالش.... پیکان ه داره از دور می یاد، می خوام سرعت بگیرم ازش رد شم...از اوناست که سرش با کو***نش داره بازی می کنه...از اوناست که از همون دور زل زده به "من"...از همون هاست که موقع رانندگی به جای اینکه جلوش رو نگاه کنه زل می زنه به "من "ها.... زل می زنه به همه ی "دخترایه راننده".... گاز نمی دم، دنبال شر نمی گردم، پامو می ذارم رو ترمز و وایمیسم تا بره...تتتتتتتتق...نمی ره مرتیکه....میاد می کوبونه به جلویه ماشینم.... بس که هیز بوده خاک بر سر...بس که جلوش رو نگا نکرده و اومده زل زده به من....بس که حتمن همون جا با زل زدن هم ار...ضا می شن اینطور افراد.... پیاده شدم...طلبکاره، همه ی مردایه هیز طلبکارن..که چی؟ حواست کجاست داری با گوشی حرف می زنی؟...گوشی من؟ دست داداشه بود داشت حکم بازی می کرد...گفتم حواس تو کجاست؟تو که داشتی هیزی منو می کرده، بهتر می دونی که گوشی دستم نبوده....اومدم جلویه ماشین رو نگا کردم، چیزی نشده...وسط میدونیم...پشتم ترافیکه..ماشینا بوق بوق بوق.... نره غول داره با داداش من دعوا می کنه..تموم ناخونام کبود شدن بس که بلند بودن و موقع مشت زدن همشون برگشتن....داداشه اومده این ور زنگ بزنه 110، مرده بی هوا با مشت می کوبه رو ابروی داداشه...بعدش؟ می شینه پشت قراضه شو گاز می ده...همون لحظه که داداشه برگشت و چشم خونیش رو دیدم داشتم نه گریه م گرفت، نه عصبانی بودم، نه ترسیدم، نه...هیچی..داشتم فکر می کردم چرا هیچ کدوم از این مردا نمی یان جلو ، چرا هیچ کس نیست که به یه دختر و بچه ی 17 ساله جلوی دو تا نره غول کمک کنه...داشتم فکر می کردم چقدر مشتایه من ضعیفن، چققققققققدر الکی دارم رو هوا مشت پرت می کنم....که وسط میدون بودم دلم می خواست ماشینو تکون ندم تا همه شون همینطور که داشتن بوق می زدن بمیرن.... رفتم جلوی سوپر، حتی پول نداشتم برا ابروی خونی بچه دستمال کاغذی بخرم، سوپریه؟ چشم پرخون داداشه رو دید، اما بم دستمال کاغذی نداد....گفت پول نداری نمی دم....چمون شده؟... زورمون به بچه می رسه؟ انقد مرد نیستیم حداقل نامردی نزنیم؟ انقد ادم نیستیم که پیاده شیم از پشت ماشینمون بگیم" اقا بیخیال، خانوم پیششه ، راهتو بگیر برو" ؟ چمون شده که می چسبیم پشت فرمون و به بوق می بندیم ؟...چمون شده که از 150 تومن پولمون نمی تونیم بگذریم؟....
خیلی حس بدی بود...حس اینکه هیچ کس نبود ازم دفاع کنه...حس اینکه همه ش داشتم تقلا می کردم این دو تا ادم رو از هم جدا کنم..حس اینکه وقتی نشستم پشت ماشین به خودم گفتم " خوبه سوییچ رو ماشین بود یکی ماشینو نپیچوند"...همچین جماعتی شدیم ما...بابا وقتی رسید دکتر، بعد که داداشه رو دید گفت مرده رو زدی یا نه؟ ناخونامو نشونش دادم گفتم اره....گفت باید می زدی تو چشمش، باید ناخوناتو فرو می کردی تو بینیش، باید کتونیتو در می اوردی می کوبیدی تو سرش....من؟ نه کاری به شعور دارم نه تمدن، نه شهرنشین بودن...من دارم بین یک جماعت وحشی زندگی می کنم...من دارم به ابروی پر از خون و بخیه خورده ی داداشه نگاه می کنم و هی می گم کاش کتونیمو در می اوردم...کاش انقد جیغ نمی زدم و الکی مشت نمی پروندم...کاش ناخونامو فرو می کردم تو چشمش....کور بودن یه ادم نامرد به هیچ جای دنیا بر نمی خوره....
*** شرط می بندم شوماها هم که اینو می خونید نه فک می کنید که دفعه بعد که ادمایه بی دفاع دیدید حرکتی کنید، نه یه لحظه از شدت استرسی که رو من بوده ناراحت شید، همه تون گفتید" تخیش که همچین اتفاقی تو زندگیه من نبود"...نفس راحت می کشید و پیج منو می بندید...
یا همین که بی دردسر و اروم و خیلی خوب و فیلان پسرداییه تو گوشی جدیدم اهنگ ریخته، که منو داره اشتی میده باهاش...
اصن همین کیسه ی بزرگ پر از لواشکی که خاله هه برام اورده یه دنیااااااست
یا همین که هلک و هلک مامان کوفته های ناهار رو با سبزی خوردن هایه تازه پاک شده ، ساعت دو می زنه زیر بغلش، زنگ می زنه خونه عزیز جون که ناهار نخوریدا، تا نیم ساعت دیگه ماهم می رسیم....
که با خاله ها و دایییه و زندایی و مامان پا میشیم می ریم شوش؛ بله شوش...و کلی بین ظرفا و رنگ پلاستیکا و برق کریستالا غلت می خوریم.... که اصن دیدن لذت عظیم یه داییه 50 ساله ی عشق به ظرف دیدن داره بخدا...
اصن خشنودی ه زندگی خندیدن به همین پدرسوخته بازیایه ایلیاست....که از وقتی لندکروز- سوار، شده به ماشینایه بقیه می گه تاکسی...داریم با مترو می ریم، می گه این چیه؟ می گم قطار...یه کم گذشته، تو شلوغیایه جمعیت خسته شده، نق می زنه که این چه قطاریه پس؟ یه تخت هم نداره بگیرم من بخوابم....بعدش؟ اونجا که شلوارش رو کشیده پایین رفته جلوی گلدون حسن یوسف عزیز که توو راهرو گذاشته خواسته کارش رو بکنه....
اصن اونجا که می گه اسم تو چیه؟می گم پری...می گه نخیررررم، پری ا که وجود ندارن، پریا فقط تو قصه هان....بعدنشم تازه پریا پرواز می کنن تو که پرواز بلد نیستی...
من که می گم همه ی زندگیا باید یه ایلیا داشته باشن، بخدا...
It's a movie about love, about flesh, about rust and bone and heart and s**e**x, ...
*
همتون هی اومدین گفتین اکادمی اینطور، بچه های اکادمی اونجور، هی ایراد و فیلان ..که پارسال بهتر بوده و بلاه بلاه...هیچ کدومتون نیومدین بگین بابا عجب هِیر استایلی داره این اقا بابک امسال...که چقد جوون و خوش تیپ شده امسال این پسر...اصن همه چیز اکادمی یه طرف، مدل موهای شوما یه طرف دیه اقا بابک...بعله** سایه ی نقره ای - ابی ِ شاین، موهای فر ِ مشکی ِ رها .پوست؟برنز اقا...برنز
*** چقد پشیمونم که از خانومه که تو مترو داد می زد: لواشک محلی ترش و خفن ِ شمال فقط 500تومن، لواشک نخریدم...
**** بستنی پذیرایی دایتی با طعم کاپوچینو وشکلات دو رنگ...
قرار است فردا روز خوبی شود، میناهه گفته است دخترایه لاک- دار باشیم فردا.... هیچ وقت فکر نمی کنم که چه بپوشم، چه نپوشم. امروز اما فکر کردم که فردا چه بپوشم؟ همان لباسهایه همیشه، راحتم بس که تویش، بس که پرستو است، گیرم که زیادی تکراری است، گیرم که مثل همیشه م می کند، گیرم که من را جز سویشرت و کوله و کتونی و مانتو کتون سیاهه با چیز دیگری ندیده اند، منم دیگر...کاریش نمی شود کرد.... الان هم یک شیربرنج خوشمزه ی پر خامه دارم می خورم، همین الان که به فردا دارم فکر می کنم، همین الان که دارم می نویسم.... رویش هم کلی خلال بادام ریخته م، مربا نداریم، ترجیح می دادم با مربا گل یا البالو بخورمش .... عجیب است که یخچال مامان بی مربا مانده.... مامان دارد برای بابا از ان خانومه ی کنار تختی عمه جان توی بیمارستان می گوید، صدایش تا من هم می رسد، من هم یادم می اید خانومه ی کنار تختی عمه جان را...ان لحظه ای که پشتم به تختش بود و رو به عمه جان پرتقال پوست می کردم، صدای پسرش را که : "جون من بغض نکن دیگه، اینجوری بذارمت برم همه ی دلم پیش تو می مونه"...بر که می گردم چشم های خانومه را پر از اشک می بینم که سرش را تکان تکان می دهد اشک هایش گم شود و می گوید"بغضم کجا بود پسر جون"...روحیه ی نداشته ی خانومه و چشم های قرمز و پر اشکش دلم را زخم کرد....
یک روزهایی است که می نالم/می نالیم از روزمرگی، از اینکه اتفاق خاصی نمی افتد، اینکه امروز مثل دیروز است و فردا شکل امروز....منتظ اتفاق و هیجان و یک چیز جدید می گردیم....همه ی این شب ها وقتی ساعت 11 می شود، چراغ های خانه خاموش می شود، لیوان نسکافه به دست دراز می کشم توی رختخابم، لپ تاپم را می گذارم روی شکمم و یک فیلم انتخاب می کنم و می نشینم به فیلم دیدن...هومممممممممم...من نمی دانستم فیلم دیدن هم یک موهبت است، این خیال راحتی که شب ها می گذارد روز من یک روزمره هم شود یک موهبت است...که مثلن دغدغه ی فکریه من این می شود که : هوس خرما کرده ام، اما الان دلم می خواهد نسکافه بخورم، هی فکر می کنم که می شود خرما را با نسکافه خورد؟.... نخورده ام، اما تصورش که خوب نیست انگار... اینکه ذهنت انقدر خالی باش که فرصت فکر کردن به همچین چیزهایی را بهت بدهد موهبت است....
یکی از این خانوم هایی که تویه گاندی و بعضی وختا هم توی هفت تیر بساط میکند اسمش مریم است، 35 سالش بیشتر نیست، شاید هم باشد...دختر بزرگه ش 20سالش می شود، نامزد کرده، یک روز قرار عروسی می گذارد با نامزد عقد کرده اش، ماه بعد تصمیم به جدایی می گیرد..مریم تویه این گرانی ها و بدبختی ها می رود بانه جنس می خرد می اورد می فروشد تا جهیزیه نگار، دخترش جور شود.... شادترین بچه ی خانواده ی 10 نفریه مریم، مریم بود... کنارش که می نشستی انقدر می خندیدی که یا اشک از چشم هایت می امد یا از جای دیگرت، با مریم می شد به ترک دیوار هم خندید....افسرده شده ، یک سال است...غصه ی دختر 20 ساله و داماد دیوانه ی گیر اصفهانی 31 ساله ش افسرده ش کرده...شوهر مریم؟ نمرده است، یک تن لش معتاد دست به زن دار-یست که مریم از روز اولی که مجبورش کردند پای سفره عقد کنارش بنشیند حالش ازش بهم می خورد، نه که از اول تن لش و معتاد بوده باشد، نه..مریم دوستش نداشت...مریم سهراب را دوست داشت...اسلامشهر را می دانید کجاست؟ من می دانم، یکی از مزایایه جنوب شهر نشین بودن این است که جاها و منطقه هایی را بلدی که اسمش را حتی خیلی ها نشنیده اند، تو نه تنها شنیدی که می شناسی هم...مریم هر روز صبح بساطش را می ریزد توی کیفش، کیفش را می کشد روی دوشش از اسلامشهر خودش را می رساند گاندی.... مامان زنگ زده می گوید مریم چه خبر؟ صدای بغض دارش می پیچد توی گوشی، می گوید "چی بگم؟... کاش بمیرم از این زندگی خلاص شم"....
بابا می گوید یک و نیم میلیون بهت می دهم برو هر گوشی می خواهی بخر، می گویم یا برایم ایفون بخر یا کلن با همین یازده دو صفر خودم با ان زرافه ش خوشم.... بابا چپ چپ نگاهم می کند، فکر می کند مسخره ش میکنم.... مسخره اش نمی کردم اما، چیز دیگری جز ایفون خوشحالم نمی کرد، حتی نت 2، حتی گلکسی اس 3....فردایش دست من را گرفت برد برایم یک ایفون 5خرید....باید خیلی خوشحالتر از الان و این حرف هایم می شدم، نشدم اما.....
.......واسه تکرار اسم ساده ی توست، صدایی از من عاشق اگر هست....
راستی هیچ وقت از ارادت خودم به برق لب ها نگفته م، یک چیز لامصب جان داریست....لب ها را زنده می کند انگار....خط چشم ماژیکی فلورمار نخرید هیچ وقت، اگه ابن برگه ی امتحان بود زیر "نخرید" را خط می کشیدم تا اشتباه نگیرید با "بخرید"...یک چیز رقیق ِ کم - مشکی است خط چشمم...
کاری ندارم که ولنتاین فیلان است و بهمان و خاک توسری و مسخره و بلاه بلاه بلاه....من امسال دلم یه بسته شکلات می خواست برای ولنتاین، کنارش یک خرسی هم بهم کادو می دادند خوشحالتر می شدم....راست راستش را بخواهید.دلم نه زیادی شکلات می خواهد نه خرسی برای ولنتاین..دلم دوس پسر می خواهد برای ان روز....
دیروز یک جایی بود بعد از ساعت 6شب، بارون داشت اسمان، من بودم و سمی...خیابان هم بود...یک اهنگی از شادمهر هم داشت پخش می شد توی ماشین، یادم نیست کدام بود اما ان اهنگ "یه گوشه از قلبم که مال هیچکس نیست" و فیلان هم پخش شد..شیشه ها هم پایین بود...سرعت؟ خیلی بالا نبود....سمی دارد زیادی سیگار می کشد، نباید این کار را بکند خب....یادم می رود هر دفعه جلویش را بگیرم، خودم هم پابه پایش می نشینم به دود کردن...اشتباه است خب، یادم باشد ایندفعه که دیدمش بهش بگویم...
دیگر؟ قدم زیادی بلند است...دختر که قدش انقدر بلند نمی شود....
اون شب سمی مسج داده که "کاش زودتر مستقل شم پری".... حس کردم سمی داره تنها راهه رهاییشو می گه، تنها امیده اینده ش، چیزی که فک می کنه اگه بش برسه خیلی از مشکلاتش حله ، زندگیش می یوفته رو غلطک....من؟ بش گفتم کاش زودتر بمیرم سمی.....
حالم خوش نیست....حالم خوش نیست وقتی پسرطفلکیه بم مسج می ده "مواظب خودت باش همه چیزه من "و من جلوی تی وی نشستم، اقا غول مهربونه رو نگاه می کنم، رو خنده ش گیر می کنم، روی حرفهاش، روی همه اتفاقهایه 4-5 ماه پیش، که گریه م می گیره با دیدنش ، چشماشو که شبیه مامانشو رو که می بینم هی نگاه موشکافانه ی مامانش یادم می یوفته روز خاستگاری، هی صدای پسر طفلکیه می پیچه تو گوشم که می گه بخاطرت با همه ی خونه حرفم شد، بهشون گفتم یه دفعه رفتم بم جواب رد داده، ده باره دیگه م می رم تا جواب مثبتو ازش بگیرم، تا بشه ماله خودم...نفسم درد می گیره، چشمام درد می گیره، قلبم درد می گیره...قلب درد واسه این وقتا کلیشه شده، اما قلبم سخت درد می گیره...که پا می شم جلو تی وی نباشم، غول مهربونه رو نبینم، لبخندشو، که یاده "من زنمو می خوام خسرو می فهمیییی، من پری رو می خوام" نیفتم...که بمونم این ادم کجا رفت همه ی پری پری خواستناش....که حس مرگ کنم چرا انقد این ادم خواستنیه؟ چرا من اخه این پسرک طفلکیه رو انقد نمی خوام؟
اخه اینکه داره همه ی کارایه دنیا رو برام می کنه، اینکه داره بم اعتماد می ده، بم حس امنیت می ده ازم محافظت می کنه....اینکه نازمو می کشه....اما این غول دیوونه فقط منو از دور عاشق کرد، انقد خواست خواست خواست تا منو خر خودش کرد، اما لامصب مرد نبود...مرد نبود که جلو خونواده ش وایسه بگه این دختر انتخاب منه، این دختر ماله منه من می خوامش...گذاشت رفت....
چرا دنیا پا شو از روی خرخره ی من برنمی داره..بخدا دارم خفه می شم....