از فیلم دیدنام...

sometimes being young is the toughest job of all

2:37 / Muralik Thalluri

...

نمی دونم چند نفر منتظرن زودتر این روزا بگذره تا عید بشه...راستش؟ مهم هم نیستن بقیه هیچ...من اما منتظرم.نه از اونجور انتظارهای طاقت فرسایه که ای وای پس کی تموم می شن این روزها.کی خانومه اسفند این پیراهنش را جمع می کند و از روی شهر ما رد می شود می رود پی زندگیه خودشو باهار کی می رسد..نه.نه از اینطورها...همینطور کهاسته استه این روزا کلاس می رم برمی گردم. ظرفایه توی بوفه رو درمیاریم می شوریم دوباره می چینیم سرجاش.همینجوری که هرروز برا خودم لواشک می خرم. همینجوری که موهام بلند وبلندتر می شه...همینجوری که هرشب یه فیلم می بینم...همین جوری یواش و ملو منتظرم که اسفند تموم شه...گفتم که مهم نیس چندنفر دیگه منتظر تموم شدنش هستن..مهم اینه که تو هم منتظر تموم شدنشی...مهم تر اینه که تو هم  به همون علتی که من منتظرم.منتظری....مهم اینه....

عصرونه روزایه اخر زمستون...

قطاب با چای....

باقلوای استانبولی با چای...

 

انتخاب کردید؟

عینک افتابی البالویی با جیپ قرمز....لطفن

 

تموم راه رو باید اهنگ گوش بدم...تموم راه باید سعی کنم گریه مو قورت بدم

باید بلند شم حاضر شم، دوست ندارم اما بلند شم حاضر شم...دوست ندارم امروز خیابونا رو ببینم..دخترایه خندون ِ ارایش کرده ی رژ زده ی لاک قرمز رو ببینم، دوست ندارم پسرایه پاکت قلب قلبی به دست رو تو خیابون ببینم.حسودیم می شه.... دوست ندارم پا شم برم سرکلاس درسم، بعد به خانوم معلممون بگم ببخشید یه مشکلی برام پیش اومد که نتونستم مشقامو بنویسم ، از اون قیافه ی تکلیف انجام نداده و گردن کج بدم می یاد... نمی خوام الان این اهنگ "ادل" رو قطع کنم...همین که دختره ی اهنگ شب عروسی اقاهه ش هی داد می زنه "never mind if i find someone like you"

هی دارم از دیشب فکر می کنم چرا وقتی ادما اذیتم می کنن سکوت می کنم، چرا...چرا داد و بیداد نمی کنم؟چرا فحش نمی دم؟ چرا حقشو نمی ذارم کف دستش؟ چرا "سلیطه" بازی درنمی یارم که جرات نکنه بام اینطوری رفتار نکنه؟...چرا اصن ادما/ مردا وقتی خواستن ترکم کنن، خودم زودتر ترک کردم؟چرا داد نزدم فلان فلان شده حق نداری اینجوری راهتو بکشی بری؟ چرا؟...چرا فک می کردم دیشب باید با راننده هه حرف بزنم؟چرا حتی وقتی مشتاشو می پروند سمت داداشه من فک می کردم چیزی نمی شه؟...چرا این تفلن خفه نمی شه تا من با دل سیر اشک بریزمو این خطا رو بنویسم؟

چرا انقد من گریه م می یاد...چرا دنیا با من شوخیش گرفته؟ چرا هی یه ادم می یاد جلوی زندگیم، بعد سریع محو می شه می ره؟ هنوز خودمو جمع نکرده، هنوز روبه راه نشده، تا می یام به خودم می گم دخترجون سرت به درسات باشه، ببین داری عشق همه ی زندگیتو می خونی، داری تو لحظه هایی قدم می زنی که لحظه به لحظه از خدا/ کائنات ملتمسانه خواستیش، هی فکر می کنی که 6 ماه کمتر خونه تون رو قراره عوض کنید، که مامانه دست نگه داشته تا کلاس مسکونی ویلای تو تموم شه بعد بره واسه خونه جدیده خرید کنه، که کلی عروسک و ماگ و کتاب و فیلم داری که از نداشتن جا جمعشون کردی تو کارتن، گذاشتی بالای کمد، حالا قراره یه اتاق بزرگ برا خودت داشته باشی که همه ی اینا رو بچینی توش، که هی می گی تغییر می خوام چیکار؟ اصن همین سمی واسه دنیام بسه..همین که پشت اتوبوس می شینیم و تا خونه الوچه می خوریم و حرف می زنیم بسه دیگه...همین مینا که هی یه ذره از "فرندز" می بینه و برات فیلان جا و بیسارجاشو مسج می کنه خوبه دیگه...اصن همین نرگس، که کم می بینیش و می دونی جز دوستاته، می دونی یکی از دختراته.برا زندگیت بسه دیگه... چرا نمی ذاره من به همین زندگیم راضی باشم؟ چرا؟من که بلدم با همه ی محدودیت ها ازش لذت ببرم؟چرا اذیتم می کنه؟چرا...

*** جانان می سی که منو با "ادل" اشنا کردی...و؟ دلم برات تنگ شده

 

عققققققققققققققققققققق....

یه اهنگه ملویی داره پخش می شه، داداش داره با گوشیم حکم بازی می کنه، خیابونا ارومن و اون یکی داداشه تو باشگاه منتظره تا برم دنبالش.... پیکان ه داره از دور می یاد، می خوام سرعت بگیرم ازش رد شم...از اوناست که سرش با کو***نش داره بازی می کنه...از اوناست که از همون دور زل زده به "من"...از همون هاست که موقع رانندگی به جای اینکه جلوش رو نگاه کنه زل می زنه به "من "ها.... زل می زنه به همه ی "دخترایه راننده".... گاز نمی دم، دنبال شر نمی گردم، پامو می ذارم رو ترمز و وایمیسم تا بره...تتتتتتتتق...نمی ره مرتیکه....میاد می کوبونه به جلویه ماشینم.... بس که هیز بوده خاک بر سر...بس که جلوش رو نگا نکرده و اومده زل زده به من....بس که حتمن همون جا با زل زدن هم ار...ضا می شن اینطور افراد.... پیاده شدم...طلبکاره، همه ی مردایه هیز طلبکارن..که چی؟ حواست کجاست داری با گوشی حرف می زنی؟...گوشی من؟ دست داداشه بود داشت حکم بازی می کرد...گفتم حواس تو کجاست؟تو که داشتی هیزی منو می کرده، بهتر می دونی که گوشی دستم نبوده....اومدم جلویه ماشین رو نگا کردم، چیزی نشده...وسط میدونیم...پشتم ترافیکه..ماشینا بوق بوق بوق.... نره غول داره با داداش من دعوا می کنه..تموم ناخونام کبود شدن بس که بلند بودن و موقع مشت زدن همشون برگشتن....داداشه اومده این ور زنگ بزنه 110، مرده بی هوا با مشت می کوبه رو ابروی داداشه...بعدش؟ می شینه پشت قراضه شو گاز می ده...همون لحظه که داداشه برگشت و چشم خونیش رو دیدم داشتم نه گریه م گرفت، نه عصبانی بودم، نه ترسیدم، نه...هیچی..داشتم فکر می کردم چرا هیچ کدوم از این مردا نمی یان جلو ، چرا هیچ کس نیست که به یه دختر و بچه ی 17 ساله جلوی دو تا نره غول کمک کنه...داشتم فکر می کردم چقدر مشتایه من ضعیفن، چققققققققدر الکی دارم رو هوا مشت پرت می کنم....که وسط میدون بودم دلم می خواست ماشینو تکون ندم تا همه شون همینطور که داشتن بوق می زدن بمیرن.... رفتم جلوی سوپر، حتی پول نداشتم برا ابروی خونی بچه دستمال کاغذی بخرم، سوپریه؟ چشم پرخون داداشه رو دید، اما بم دستمال کاغذی نداد....گفت پول نداری نمی دم....چمون شده؟... زورمون به بچه می رسه؟ انقد مرد نیستیم حداقل نامردی نزنیم؟ انقد ادم نیستیم که پیاده شیم از پشت ماشینمون بگیم" اقا بیخیال، خانوم پیششه ، راهتو بگیر برو" ؟ چمون شده که می چسبیم پشت فرمون و به بوق می بندیم ؟...چمون شده که از 150 تومن پولمون نمی تونیم بگذریم؟....

خیلی حس بدی بود...حس اینکه هیچ کس نبود ازم دفاع کنه...حس اینکه همه ش داشتم تقلا می کردم این دو تا ادم رو از هم جدا کنم..حس اینکه وقتی نشستم پشت ماشین به خودم گفتم " خوبه سوییچ رو ماشین بود یکی ماشینو نپیچوند"...همچین جماعتی شدیم ما...بابا وقتی رسید دکتر، بعد که داداشه رو دید گفت مرده رو زدی یا نه؟ ناخونامو نشونش دادم گفتم اره....گفت باید می زدی تو چشمش، باید ناخوناتو فرو می کردی تو بینیش، باید کتونیتو در می اوردی می کوبیدی تو سرش....من؟ نه کاری به شعور دارم نه تمدن، نه شهرنشین بودن...من دارم بین یک جماعت وحشی زندگی می کنم...من دارم به ابروی پر از خون و بخیه خورده ی داداشه نگاه می کنم و هی می گم کاش کتونیمو در می اوردم...کاش انقد جیغ نمی زدم و الکی مشت نمی پروندم...کاش ناخونامو فرو می کردم تو چشمش....کور بودن یه ادم نامرد به هیچ جای دنیا بر نمی خوره....

*** شرط می بندم شوماها هم که اینو می خونید نه فک می کنید که دفعه بعد که ادمایه بی دفاع دیدید حرکتی کنید، نه یه لحظه از شدت استرسی که رو من بوده ناراحت شید، همه تون گفتید" تخیش که همچین اتفاقی تو زندگیه من نبود"...نفس راحت می کشید و پیج منو می بندید...

5شنبه جمعه ی خود را چگونه گذراندید؟

از زندگی خشنودم... بخدا، همین که 5شنبه صبح پا می شی غر می زنی که ای وای بازم 5شنبه جمعه، همون وقت صدای زنگ تلفن بطور کاملن غافلگیرانه خبر میده که خاله اینا اومدن تهران....و به همین راحتی تهران 3-4 روز ایلیا- دار شدو من؟ خشنوووود

یا همین که بی دردسر و اروم و خیلی خوب و فیلان پسرداییه تو گوشی جدیدم اهنگ ریخته، که منو داره اشتی میده باهاش...

اصن همین کیسه ی بزرگ پر از لواشکی که خاله هه برام اورده یه دنیااااااست

یا همین که هلک و هلک مامان کوفته های ناهار رو با سبزی خوردن هایه تازه پاک شده ، ساعت دو می زنه زیر بغلش، زنگ می زنه خونه عزیز جون که ناهار نخوریدا، تا نیم ساعت دیگه ماهم می رسیم....

که با خاله ها و دایییه و زندایی و مامان پا میشیم می ریم شوش؛ بله شوش...و کلی بین ظرفا و رنگ پلاستیکا و برق کریستالا غلت می خوریم.... که اصن دیدن لذت عظیم یه داییه 50 ساله ی عشق به ظرف دیدن داره بخدا...

اصن خشنودی ه زندگی خندیدن به همین پدرسوخته بازیایه ایلیاست....که از وقتی لندکروز- سوار، شده به ماشینایه بقیه می گه تاکسی...داریم با مترو می ریم، می گه این چیه؟ می گم قطار...یه کم گذشته، تو شلوغیایه جمعیت خسته شده، نق می زنه که این چه قطاریه پس؟ یه تخت هم نداره بگیرم من بخوابم....بعدش؟ اونجا که شلوارش رو کشیده پایین رفته جلوی گلدون حسن یوسف عزیز که توو راهرو گذاشته خواسته کارش رو بکنه....

اصن اونجا که می گه اسم تو چیه؟می گم پری...می گه نخیررررم، پری ا که وجود ندارن، پریا فقط تو قصه هان....بعدنشم تازه پریا پرواز می کنن تو که پرواز بلد نیستی...

من که می گم همه ی زندگیا باید یه ایلیا داشته باشن، بخدا...

از فیلم دیدنام....

یک فیلمی است بنام Rust and Bone که وقتی نگاهش می کنید یک دنیایه دیگری را تجربه می کنید. که انقدر کارگردان بی پرواست، انقدر دستش را روی موضوعی که گذاشته است شما رو شُک می کند، نه موضوعش، که جسارتش شما رو شُک می کند، که تا کجاها دوربینش را می برد جلو، چقدر از جاهایی فیلم می گیرد که هیچ وقت چشم های ما نمی توانند مستقیم ببینند.که اصن می سی اقای ادیارد...ینی کلن خسته نباشید... که اصن بگذارید من چیزی نگویم.شوماها بروید خودتان ببینید بعد بفهمید من چه گفتم.من؟ اگر جای شوما بودم همین الان دانلودش می کردم و می نشستم به دیدنش....

It's a movie about love, about flesh, about rust and bone and heart and s**e**x, ...

 

موضوع؟ ازاد

* همتون هی اومدین گفتین اکادمی اینطور، بچه های اکادمی اونجور، هی ایراد و فیلان ..که پارسال بهتر بوده و بلاه بلاه...هیچ کدومتون نیومدین بگین بابا عجب هِیر استایلی داره این اقا بابک امسال...که چقد جوون و خوش تیپ شده امسال این پسر...اصن همه چیز اکادمی یه طرف، مدل موهای شوما یه طرف دیه اقا بابک...بعله

** سایه ی نقره ای - ابی ِ شاین، موهای فر ِ مشکی ِ رها .پوست؟برنز اقا...برنز

*** چقد پشیمونم که از خانومه که تو مترو داد می زد: لواشک محلی ترش و خفن ِ شمال فقط 500تومن، لواشک نخریدم...

**** بستنی پذیرایی دایتی با طعم کاپوچینو وشکلات دو رنگ...

ستاره گذاشتن ها با شوما...

قرار است فردا روز خوبی شود، میناهه گفته است دخترایه لاک- دار باشیم فردا.... هیچ وقت فکر نمی کنم که چه بپوشم، چه نپوشم. امروز اما فکر کردم که فردا چه بپوشم؟ همان لباسهایه همیشه، راحتم بس که تویش، بس که پرستو است، گیرم که زیادی تکراری است، گیرم که مثل همیشه م می کند، گیرم که من را جز سویشرت و کوله و کتونی و مانتو کتون سیاهه با چیز دیگری ندیده اند، منم دیگر...کاریش نمی شود کرد.... الان هم یک شیربرنج خوشمزه ی پر خامه دارم می خورم، همین الان که به فردا دارم فکر می کنم، همین الان که دارم می نویسم.... رویش هم کلی خلال بادام ریخته م، مربا نداریم، ترجیح می دادم با مربا گل یا البالو بخورمش .... عجیب است که یخچال مامان بی مربا مانده.... مامان دارد برای بابا از ان خانومه ی کنار تختی عمه جان توی بیمارستان می گوید، صدایش تا من هم می رسد، من هم یادم می اید خانومه ی کنار تختی عمه جان را...ان لحظه ای که پشتم به تختش بود و رو به عمه جان پرتقال پوست می کردم، صدای پسرش را که : "جون من بغض نکن دیگه، اینجوری بذارمت برم همه ی دلم پیش تو می مونه"...بر که می گردم چشم های خانومه را پر از اشک می بینم که سرش را تکان تکان می دهد اشک هایش گم شود و می گوید"بغضم کجا بود پسر جون"...روحیه ی نداشته ی خانومه و چشم های قرمز و پر اشکش دلم را زخم کرد....

یک روزهایی است که می نالم/می نالیم از روزمرگی، از اینکه اتفاق خاصی نمی افتد، اینکه امروز مثل دیروز است و فردا شکل امروز....منتظ اتفاق و هیجان و یک چیز جدید می گردیم....همه ی این شب ها وقتی ساعت 11 می شود، چراغ های خانه خاموش می شود، لیوان نسکافه به دست دراز می کشم توی رختخابم، لپ تاپم را می گذارم روی شکمم و یک فیلم انتخاب می کنم و می نشینم به فیلم دیدن...هومممممممممم...من نمی دانستم فیلم دیدن هم یک موهبت است، این خیال راحتی که شب ها می گذارد روز من یک روزمره هم شود یک موهبت است...که مثلن دغدغه ی فکریه من این می شود که : هوس خرما کرده ام، اما الان دلم می خواهد نسکافه بخورم، هی فکر می کنم که می شود خرما را با نسکافه خورد؟.... نخورده ام، اما تصورش که خوب نیست انگار... اینکه ذهنت انقدر خالی باش که فرصت فکر کردن به همچین چیزهایی را بهت بدهد موهبت است....

یکی از این خانوم هایی که تویه گاندی و بعضی وختا هم توی هفت تیر بساط میکند اسمش مریم است، 35 سالش بیشتر نیست، شاید هم باشد...دختر بزرگه ش 20سالش می شود، نامزد کرده، یک روز قرار عروسی می گذارد با نامزد عقد کرده اش، ماه بعد تصمیم به جدایی می گیرد..مریم تویه این گرانی ها و بدبختی ها می رود بانه جنس می خرد می اورد می فروشد تا جهیزیه نگار، دخترش جور شود.... شادترین بچه ی خانواده ی 10 نفریه مریم، مریم بود... کنارش که می نشستی انقدر می خندیدی که یا اشک از چشم هایت می امد یا از جای دیگرت، با مریم می شد به ترک دیوار هم خندید....افسرده شده ، یک سال است...غصه ی دختر 20 ساله و داماد دیوانه ی گیر اصفهانی 31 ساله ش افسرده ش کرده...شوهر مریم؟ نمرده است، یک تن لش معتاد دست به زن دار-یست که مریم از روز اولی که مجبورش کردند پای سفره عقد کنارش بنشیند حالش ازش بهم می خورد، نه که از اول تن لش و معتاد بوده باشد، نه..مریم دوستش نداشت...مریم سهراب را دوست داشت...اسلامشهر را می دانید کجاست؟ من می دانم، یکی از مزایایه جنوب شهر نشین بودن این است که جاها و منطقه هایی را بلدی که اسمش را حتی خیلی ها نشنیده اند، تو نه تنها شنیدی که می شناسی هم...مریم هر روز صبح بساطش را می ریزد توی کیفش، کیفش را می کشد روی دوشش از اسلامشهر خودش را می رساند گاندی.... مامان زنگ زده می گوید مریم چه خبر؟ صدای بغض دارش می پیچد توی گوشی، می گوید "چی بگم؟... کاش بمیرم از این زندگی خلاص شم"....

بابا می گوید یک و نیم میلیون بهت می دهم برو هر گوشی می خواهی بخر، می گویم یا برایم ایفون بخر یا کلن با همین یازده دو صفر خودم با ان زرافه ش خوشم.... بابا چپ چپ نگاهم می کند، فکر می کند مسخره ش میکنم.... مسخره اش نمی کردم اما، چیز دیگری جز ایفون خوشحالم نمی کرد، حتی نت 2، حتی گلکسی اس 3....فردایش دست من را گرفت برد برایم یک ایفون 5خرید....باید خیلی خوشحالتر از الان و این حرف هایم می شدم، نشدم اما.....

.......واسه تکرار اسم ساده ی توست، صدایی از من عاشق اگر هست....

راستی هیچ وقت از ارادت خودم به برق لب ها نگفته م، یک چیز لامصب جان داریست....لب ها را زنده می کند انگار....خط چشم ماژیکی فلورمار نخرید هیچ وقت، اگه ابن برگه ی امتحان بود زیر "نخرید" را خط می کشیدم تا اشتباه نگیرید با "بخرید"...یک چیز رقیق ِ کم - مشکی است خط چشمم...

کاری ندارم که ولنتاین فیلان است و بهمان و خاک توسری و مسخره و بلاه بلاه بلاه....من امسال دلم یه بسته شکلات می خواست برای ولنتاین، کنارش یک خرسی هم بهم کادو می دادند خوشحالتر می شدم....راست راستش را بخواهید.دلم نه زیادی شکلات می خواهد نه خرسی برای ولنتاین..دلم دوس پسر می خواهد برای ان روز....

دیروز یک جایی بود بعد از ساعت 6شب، بارون داشت اسمان، من بودم و سمی...خیابان هم بود...یک اهنگی از شادمهر هم داشت پخش می شد توی ماشین، یادم نیست کدام بود اما ان اهنگ "یه گوشه از قلبم که مال هیچکس نیست" و فیلان هم پخش شد..شیشه ها هم پایین بود...سرعت؟ خیلی بالا نبود....سمی دارد زیادی سیگار می کشد، نباید این کار را بکند خب....یادم می رود هر دفعه جلویش را بگیرم، خودم هم پابه پایش می نشینم به دود کردن...اشتباه است خب، یادم باشد ایندفعه که دیدمش بهش بگویم...

دیگر؟ قدم زیادی بلند است...دختر که قدش انقدر بلند نمی شود....

پذیرایی ساده....

می خوام شام ماکارانی درست کنم. از همین ماکارانی دمی هایه ایرونیه خودمون ، حوصله م گرفت ته دیگشو سیب زمینی می ذارم، حوصله م نگرفت یه دور نون لواش می چینم ته ِ قابلمه... خونه هم بهم ریخته ست، اصن وقتایی که خونواده ی من اماده می شن می رن بیرون، تق در ِ خونه رو می بندن و مطمئن هم هستن که من خونه هستم، قبل از تق بستنه در ِ خونه، خونه رو تبدیل به بازار شام می کنن و با خیال راحت تق در ِ خونه رو می بندنو می رن...اسباب بازیایه داداش کوچیکه ، دفتر مشق و دیکته و کتاب علومش، چادر نماز مامان و پیژامه ی بابا، بالشا و پتوهایه جا مونده از خواب ظهر، کاور کت شلوار بابا، ظرفایه نشسته ی ناهار، کیف مدرسه ی داداش بزرگه، کاپشن و جورابایی که از فوتبال اومده و در اورده انداخته یه گوشه خونه....پوفففففففففف.... هر دفعه که خونه خالی می شه، هر دفعه که تنها می شم به فکر نشستن پای نت می شم، که باخیال راحت و سیر شروع کنم به وبلاگ خوندن، بدون پرستو پرستو صدا کردنا، یا اینکه بشینم فیلم ببینم....هیچ وقت هیچ کدوم از کارا نمی شه...تا این بازار تمیز و مرتب شه، ظرفا خشک شه و جابه جا شه، جاروبرقی کشیده شه، وقته شام پختنه، شام هم که پخته می شه وقت سفره انداختنو بعدش هم جمع کردنو و شستن ظرفها و...می بینی؟ وقت نمی شه.... حالا امروز هی می گم بیخیال ماکارانی ، بیخیال کاسه های ابگوشتی ِ از ناهار مونده، بیخیال اشغال پاک کنا و جامدادیه ولویه داداشه، هی پتو دور خودم می پیچم، محکمتر چشمامو می بندم که به "تو" فکر کنم....عاشق قصه ساختنم ، عاشق دیدن اینکه دوباره دارمت...باورت می شه حتی به همه ی اون دفترایی که انداختم دور فکر نمی کنم؟ شاید هیچ کس ندونه، شاید هیچ کس هم نفهمه تا اخرش که چقددر اون روز مطمئن بودم به خودم رو کشتن، شاید هیچ کس قدر خودم نفهمه که وقتی اون دفترا رو می ریزم تو یلاستیک و درش رو گره می زنمو می ندازم تو این سطلایه مکانیزه، و راهمو می کشم می رم، بدون دلتنگی، بدون یه لحظه، حتی یه لحظه تردید چقدر مطمئن هستم واسه اینکار....اما فرزندم گفتم که شاید هیچ وقت هیچ کس نفهمه که همه چی بستگی به رفتار مامان داشت، بستگی به نگاهش داشت، به حمایتش..... باز یه چیز دیگه فرزندم هیچ اتفاقی هیچ وقت اخر دنیا رو نمی رسونه، همیشه هر شبی تموم می شه، ینی حتی اون شبایی که می میریش هم صبحش می یاد ، حالا حرفمو نمی فهمی شاید، زوده خب برات، دو بار تجربه کن، شایدم سه بار..می رسه لحظه هایی که فک می کنی تموم نمی شن، فک می کنی جوری به زندگیت ریدی/ ریدن که درست نمی شوی اما از من بشنو درست می شه...درست هم نه ها شاید، اون حس گسه استرس و تشویش فلج کننده ایکه می کشتت، که باعث می شه نفست بالا نیاد تموم می شه...اینو منی می گم که الان نشسته اینجا، منی میگه که دفتراشو، 5 سال زندگیشو گره زده انداخته دور، چون مطمئن بوده که هیچ راهی نیست جز "مرگ"...بخند فرزندم، حتی تو دلت "هع" بگو....حتی باورش نکن خط به خط این نوشته رو...من باور دارمش اما، منی که روی پل هوایی وایساده بوده و ترس پریدن نداشته، ترس اینو داشته که "ارتفاع"ش خیلی کمه، خیلی کم.... باز هم بگو "بول شِت"... به سمی گفتم برام برنامه ی قسمت اول احسان رو دانلود کنه، که هی بشینم دوباره و چندباره تو رو نگاه کنم.... به تو که هیچ ربطی به هیچ کجایه زندگیه این 4-5 روز من نداری، که هی پتو بپیچم دور خودمو، خودمو تو بغل تو تصور کنم..... کیف لوازم ارایشامو مرتب کردم، دونه دونه لواز مارایش و لاکایی که یه روزی از نداشتن پول رفته بودم مارک چیپ و فیک خریده بودمو دارم می ریزم دور و جاش کارایه خوب می خرم، لاک طلایی و صورتی صدفی کمرنگه رو انداختم دور، خشک شده بود.خط چشمه رم، اون ریمل اشغالیه هم ایضن، براش رژ گونه ، آینه هم رم که بچه ها روز مهمونی شکونده بودن رو هم انداختم دور، دیروز از مترو یکی دیگه خریدم، به قشنگی اون نیست اما حداقل دیگه تصویرمو خرد خرد نشون نمی ده، حداقل ده تا پرستو نمی بینم....باید برم یه رژگونه بخرم، یه رژگونه ی طلایی نارنجی، مات باشه رژگونه ش...از همین رنگا که همه ی دخترایه خوشکل رنگ گونه هاشونه...بلد نیستم اما، همه ی رنگا و مارکا رو هم تست کردم، نفهمیدم کدوم رنگ، رنگی که من می خوام، که رنگ گونه های ی دخترایه خوشکله.... مشق شنبه م رو هم هنوز انجان ندادم، هی پلان اشپزخونه رو نگاه می کنم هی فکر می کنم باید یخچال رو ببرم اون گوشه، بعد مامان هی می گه جلویه نور رو می گیره، هی من باهاش بحث می کنم که جز این گوشه هیچ جایه دیگه از اشپزخونه نمی تونه حجم این یخچال رو گم کنه، باید فک کنم بیشتر...باید ببینم جای گازم خوبه یا خیلی دور-ه از سینک...می بینی وسط اینهمه فکر مشغولی، وسط خیال و قصه بافتن برای خودم و خودت باید نگران فکر کردن به چه چیزایه دیگه م باشم؟... فیلم مانی حقیقی رو هم هنوز ندیدم، پوفففففففففف... اصن نمی دونم زندگی چه درگیریه دیگه ای می تونه جز دیدن فیلم مانی حقیقی داشته باشه؟...البته که "تو" و چیدن مهندسانه ی اشپزخونه ی ویلای تو سعادت اباد و انتخاب رنگ رژگونه از بزرگترین درگیراس.... باید برم ادامه ی فیلم "ارگو" رو هم ببینم تازه، نصفه دیدمش، تنها فیلمی که توش به زبون انگیلیسی "تهران" تهران می کردن، که داشت شهر منو، مردم منو و تاریخ منو نشون می داد...هیچ نظری ندارم که اینبار هم بهمون ریدن یا نه اما خلاف اینهم انتظار نباید داشت لابد.... شنبه شب بود که نصفشو دیدم، از یکشنبه هم که فلج شده بودم ، از یکشنبه هم زندگیم خاموش شده بود که من نگاهم ، کلمه هام ، راه رفتنم تویه نگرانی عظیم غوطه می خورد و همه چیز به ریکشن مامان ربط داشت، راستی فرزندم مامان شاید اینو ندونه و هیچ وقته هیچ وقت هم نفهمه که یکبار به معنی واقعیه کلمه زندگی تنها دخترش رو نجات داد....

گوشه ی رینگم....

اون شب سمی مسج داده که "کاش زودتر مستقل شم پری".... حس کردم سمی داره تنها راهه رهاییشو می گه، تنها امیده اینده ش، چیزی که فک می کنه اگه بش برسه خیلی از مشکلاتش حله ، زندگیش می یوفته رو غلطک....من؟ بش گفتم کاش زودتر بمیرم سمی.....

حالم خوش نیست....حالم خوش نیست وقتی پسرطفلکیه بم مسج می ده "مواظب خودت باش همه چیزه من "و من جلوی تی وی نشستم، اقا غول مهربونه رو نگاه می کنم، رو خنده ش گیر می کنم، روی حرفهاش، روی همه اتفاقهایه 4-5 ماه پیش، که گریه م می گیره با دیدنش ، چشماشو که شبیه مامانشو رو که می بینم هی نگاه موشکافانه ی مامانش یادم می یوفته روز خاستگاری، هی صدای پسر طفلکیه می پیچه تو گوشم که می گه بخاطرت با همه ی خونه حرفم شد، بهشون گفتم یه دفعه رفتم بم جواب رد داده، ده باره دیگه م می رم تا جواب مثبتو ازش بگیرم، تا بشه ماله خودم...نفسم درد می گیره، چشمام درد می گیره، قلبم درد می گیره...قلب درد واسه این وقتا کلیشه شده، اما قلبم سخت درد می گیره...که پا می شم جلو تی وی نباشم، غول مهربونه رو نبینم، لبخندشو، که یاده "من زنمو می خوام خسرو می فهمیییی، من پری رو می خوام" نیفتم...که بمونم این ادم کجا رفت همه ی پری پری خواستناش....که حس مرگ کنم چرا انقد این ادم خواستنیه؟ چرا من اخه این پسرک طفلکیه رو انقد نمی خوام؟

اخه اینکه داره همه ی کارایه دنیا رو برام می کنه، اینکه داره بم اعتماد می ده، بم حس امنیت می ده ازم محافظت می کنه....اینکه نازمو می کشه....اما این غول دیوونه فقط منو از دور عاشق کرد، انقد خواست خواست خواست تا منو خر خودش کرد، اما لامصب مرد نبود...مرد نبود که جلو خونواده ش وایسه بگه این دختر انتخاب منه، این دختر ماله منه من می خوامش...گذاشت رفت....

چرا دنیا پا شو از روی خرخره ی من برنمی داره..بخدا دارم خفه می شم....