می شود ایا تمام اقاهه های دنیا بسان اقاهه ی فرانسوی unfaithful حرف زدن با تن خانوم هایشان را بلد باشند؟
که بدانند چطور دوزانو دو زانو بیایند جلو،پاهای خانومه شان را توی بغل بگیرند و همینطور که خانومه شان برایشان حرف می زند،همین طور که دستهایشان را وسط حرف زدنهاشان تکان تکان می دهند،یواش کفش های خانومه را دربیاورند،تمام لباسش را هم،بدانند که به چه سان از پشت ادم را توی بغل خودشان جا کنند که ادمی بمیرد برای ان اقاهه؟
اخ که اصن شرط موفقیتش ان بود که اجازه داد خانومش خشمش را،دو دلیش را،عذاب وجدان دفعه ی اول با هم بودنشان را،احساس گناهش را روی تن او خالی کند،که بزندش،بزندش،بزندش...
که بداند چه کند که وقتی خودش کنار خانومه ش نیست،مثلن ان نقاشی گل را روی شکمش ببیند و بداند وقتی که خواب بوده اقاهه ش برایش کشیده و دلکش برای او غنج برود و وقت نبودنهایش باز هم فقط او باشد برایش و با دیدن نقاشی گل ِ روی شکمش لبخندش شود و زیر لب بگوید:دیوونه ی خواستنی من!
بعله،هر کسی ان طور بودن را بلد نیست.دکتر شریعتی می گوید:
ادمها 4دسته اند،دسته اول،وقتی که هستند نیستند،وقتی نیستند هم نیستند
دسته ی دوم،وقتی هستند هستند،وقتی نیستند نیستند
دسته ی سوم،وقتی هستند هستند،وقتی نیستند هم هستند
دسته ی چهارم،وقتی هستند نیستند،وقتی نیستند هستند
اقاهه ی فرانسوی unfaithful بلد بود از ان بودنهایی که وقتی هستند باشند و وقتی نیستند هم باشند برای ادم.از کجا می دانم؟انجایش که خانومه وقتی که دست هایش را برده بود بالا تا پیراهنش را از تنش دربیاورد گفت:کاش بتوانم فراموشت کنم.قبل از خواب به یاد توام.وقتی صبح بیدار می شوم اولین کسی که به یادم می اید تو هستی.حتی توی خواب هم تمام ذهنه من از تو پره...
من؟می میرم برای این ادمها.اصن مفهوم دلتنگی را این ادمها اختراع کرده اند.بس که ادم را یادش خودشان می اندازد.بس که وقتی یادشان می کنی نیستند.بس که وقتی نیستند پر می شوی از نداشتنش و دلت تنگتر و تنگتر می شود برایشان...
**کم شده اند اینطور ادمها.شاید هم از اول کم بوده اند.اصن شاید چون ندارم از این ادمها فک می کنم مفهوم دلتنگی را گم کرده ام.شاید منم بلدم دلتنگ شدنها را...