از لاک داشتنمان بسیار خشنود هم نیز می باشیم...

من لاک پشت بوده ام احتمالن در زندگانی پیشینم.به گمانم البته. به قول استادمون، چون چرا که یک جاهایی از زندگانیم که می ترسم که نگرانم که غصه م می شود که ناراحت می شوم که سختیه زندگانی فرو می رود در چشممان می رویم توی لاک خودمان.بعد هی  بقیه این لاک را پشتمان نمی بینند که ما خودمان را جمع می کنیم و می خزیم تویش و خودمان را  در ان پنهان می کنیم.بعد اما من به بوده این لاک  ِ پشتم عادت دارم/داشته ام...خوب شاید چون توی زندگیه قبلیم همیشه داشته امش.می دانی یک مقاله می خواندم که خیلی وحشتناک بود.می گفت اگر کسی پایش قطع شود تا مدت ها با اینکه این پا دیگر وجود ندارد اما ممکن است احساس خارش مثلن در فلان انگشت پایی که نیست داشته باشد.یعنی با اینکه نیست اما حس هایش برایشان هست...خب من هم الان نمی فهمم که لاک ندارم که.که خودم را جمع می کنم جمع می کنم جمع می کنم ،دستها و پاهایم را هم زیر شکمم می چپانم واز همه ی عالم رو می گیرم...

 

اندر احوالات بچه مسلمون...

نیدونم بحثشون چی بوده از وسطش رسیدم.شنیدم که دارن می گن اسم 4 فرشته ی مقرب چیه؟ هی می گن جبرییل و عزراییل و ...اومم ...هی می گن و گیر می کنن.با اعتماد به نفس می گم جبرییل، میکاییل ،عزراییل و اسراییل!!!!

ان من ِ چموش را شما ندیده ای ایا؟

پرستو را گم کرده ام،ان دخترک مطمئن را که پشتش را به همه دنیا می کرد و یکه می تاخت ..گمش کرده ام...

بعضی چیزا بایدیه...

داشت حرف می زد،همون موقع ها بود که عزیز دلم بود.شاید بهتر است بگویم همان موقع ها بود که عزیز دلش بودم..آه ،نه،بیشتر که فکر می کنم گذشته بود از زمان معشوقه بودنم برایش.اتفاقی در مسنجر روشن شده بودیم جفتمان.حالش را پرسیده بودم.منظر تلنگر بود.شروع کرد به گفتن که اجاره ی خانه ش دارد سنگین می شود.که سبیقه ی یکسانی ندارند با  خانمش  در موزیک گوش دادن،که عزیز ِ دل من قربانی و شجریان می پسندید و همسرش ساسی مانکن.که چرا باید با اینهمه سن برود سربازی.که اه ه ه ه چطور برای دکترا قبول شود..یک نفس می گفت و می گفت و بعد هرچی می گفت یک لگدی هم به دکترا قبول شدنش می زد.فهمیدم بهانه ی تمام بهم ریختگیهایش همین کنکور دکترایش است.می دانستم برایش چقدر مهم است که قبول شود.ساکت شد...گقتم بایدی است؟گفت هاه؟ گفتم قبول شدنت برای کنکور دکترا از ان کارهای بایدی است؟

گفت باید؟اوم،نمی دانم.اما خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی برایم مهم است.گفتم پس بایدی است.مکث کرد.گفت اوهوم.بایدی است...گفتم پس انجامش می دهی.پس همه ی توانت را می ذاری چون کارهای بایدیرا،باید انجام داد...

قبول شد دکترا،ان موقع هم باز مال من نبود،وقتی قبول شده بود بم تلفن کرده بود.صدای شادش هنوز هم توی گوشم هست که گفت راست می گفتی دختر،کارهای بایدی را باید انجام داد.از امروز می توانی اقای دکتر صدایم کنی...

هیچ وقت دیگر بهم برنخوردیم که دکتر صدایش کنم،مهندس جان جانا اخرین لقب من برایش بود..

جزوه ی درسم جلویم است.بهتر است بگویم درسهایم.3روز پشت سر هم،یا بهتر است بگویم 3روز ک*ون به ک*ون امتحان دارم..خسته شده بودم از خواندنشان و یادم امده بود که میدترم یکی را گند زده ام.عصبانی شدم،جزوه را بسته م و توی دلم گفتم این درس را خواهم افتاد..

می دانی چه شد؟یادم افتاد به کارهای بایدی.پاس کردن این 3درس جزء کارهای بایدی است.و خودت که خوب می دانی..کارهای بایدی را باید انجام داد...

فقط ایستادم دور.مثه همیشه ی بچه گیهایم.مث همیشه ی این 22 سال.ایستادم و تماشا کردم.خفه شدم هم

دلم می خواست جراغ ها را که خاموش کردند،فریادهاشان که خوابید.صدای تق بلند بسته شدن در ِ اتاق خواب پشت سر بابا را که شنیدم.مامان که تنها ماند این ور.می خزیدم زیر پتویش.اشک هایش را پاک می کردم.بغلش می کردم می گفتم لعنت برمن که بخاطرش دنیایت را به فا*ک دادی....

طریقت دلبری...

می شود ایا تمام اقاهه های دنیا بسان اقاهه ی فرانسوی unfaithful حرف زدن با تن خانوم هایشان را بلد باشند؟

که بدانند چطور دوزانو دو زانو بیایند جلو،پاهای خانومه شان را توی بغل بگیرند و همینطور که خانومه شان برایشان حرف می زند،همین طور که دستهایشان را وسط حرف زدنهاشان تکان تکان می دهند،یواش کفش های خانومه را دربیاورند،تمام لباسش را هم،بدانند که به چه سان از پشت ادم را توی بغل خودشان جا کنند که ادمی بمیرد برای ان اقاهه؟

اخ که اصن شرط موفقیتش ان بود که اجازه داد خانومش خشمش را،دو دلیش را،عذاب وجدان دفعه ی اول با هم بودنشان را،احساس گناهش را روی تن او خالی کند،که بزندش،بزندش،بزندش...

که بداند چه کند که وقتی خودش کنار خانومه ش نیست،مثلن ان نقاشی گل را روی شکمش ببیند و بداند وقتی که خواب بوده اقاهه ش برایش کشیده و دلکش برای او غنج برود و وقت نبودنهایش باز هم فقط او باشد برایش و با دیدن نقاشی گل ِ روی شکمش لبخندش شود و زیر لب بگوید:دیوونه ی خواستنی من!

بعله،هر کسی ان طور بودن را بلد نیست.دکتر شریعتی می گوید:

ادمها 4دسته اند،دسته اول،وقتی که هستند نیستند،وقتی نیستند هم نیستند

دسته ی دوم،وقتی هستند هستند،وقتی نیستند نیستند

دسته ی سوم،وقتی هستند هستند،وقتی نیستند هم هستند

دسته ی چهارم،وقتی هستند نیستند،وقتی نیستند هستند

اقاهه ی فرانسوی unfaithful بلد بود از ان بودنهایی که وقتی هستند باشند و وقتی نیستند هم باشند برای ادم.از کجا می دانم؟انجایش که خانومه وقتی که دست هایش را برده بود بالا تا پیراهنش را از تنش دربیاورد گفت:کاش بتوانم فراموشت کنم.قبل از خواب به یاد توام.وقتی صبح بیدار می شوم اولین کسی که به یادم می اید تو هستی.حتی توی خواب هم تمام ذهنه من از تو پره...

من؟می میرم برای این ادمها.اصن مفهوم دلتنگی را این ادمها اختراع کرده اند.بس که ادم را یادش خودشان می اندازد.بس که وقتی یادشان می کنی نیستند.بس که وقتی نیستند پر می شوی از نداشتنش و دلت تنگتر و تنگتر می شود برایشان...

 

**کم شده اند اینطور ادمها.شاید هم از اول کم بوده اند.اصن شاید چون ندارم از این ادمها فک می کنم مفهوم دلتنگی را گم کرده ام.شاید منم بلدم دلتنگ شدنها را...

اقا توی بهشت هم کرانچی پنیری موجود است؟

اندر حمد و ستایش دفترچه ای که همیشه توی کیفم هست...

می خواهم زنگ بزنم به اقای فیلمی بعد بش بگویم این فیلمو رو می خوام این فیلمو واین و...بعد هی اون دفترچه زرشکیم و باز می کنم.بهتان نگفته بودم از دفترچه زرشکیه؟من یک دفترچه زرشکی خری دارم یعنی راست ِ راستش دفترچه نیست تقویم سال 89است. یک اندازه ی خوبی دارد.از این قد و قواره های خیلی دلچسب که قبلش رفته بودم تمام لوازم تحریری ها را زیر و رو کرده بودم که می خواستم یک دفتر ارزو ها بخرم و یک دفتر برای همین کاری که می خواهم بگویم.این جستن و نیافتنه مال سال 87 ه.دفتر ارزوهه یی که فکر می کردم اندازه ش واسه نوشتن رویاهای توت فرنگی ای خوبه رو پیدا کردم اما دفترچه ی دیگه ای ندیدم که قد و قواره ش دلمو ببره...بعد از همون سال 87 همه ی چیزایی که می خواستم تو دفترچه ایی که پیدا نکرده بودم بنویسم و یه جا می نوشتم و هی می گفتم بالاخره یه خوبشو پیدا می کنمو همه ی اینا رو توش پاک نویس می کنم...تا که  قبل عیدی دو سال پیش این تقویمه رو داده بودن به بابا

حالا چیا توش نوشتم؟؟...یه چیزه خره بنفشیه این دفتره.4قسمتش کردم.بخش اولش کتابهاست.بعد هرچی  اسم کتاب می شنوم که خوب بوده و نخوندمو می نویسم توش.با اسم نویسنده ش.بعد وقتی می خرمشون یه تیک سرخابی بغلش می زنم...بعد اصن یه وضعی.انقد خوشمزه ست که می بینی بعد یه مدت انقد تیک سرخابی تو دفترت پر شده...

قسمت دوم اسمش صداهاست.البوم ها و موسیقی ها و خواننده هایی که ندارمشون.از سیِم از  قسمت اول.تیک سرخابی و فیلان و اینها..

قسمت سوم جاهاست...شوما از اسم کافه و رستوران بگیر تا کتابفروشی و یه جای دنج وبوتیک و حتی ادرس مطب یه دکتر خوب...-دکتراش کمترن اما...

قسمت چهارمشم فیلمهاست...جایی که بیشترین تیک سرخابی رو داره...اسم فیلمهاست و کارگردانهاشون...

اها داشتم از اقای فیلمیم می گفتم.بعد این دفترچه رو باز کرده بودم که اسم فیلمایی که تیک سرخابی نداره و بش بگم برام بیاره.بعد اصن دوست نداشتم فیلمی بگیرم که واسه دیدن تحریکم نکنه.یعنی حتی دوست دارم کاورش هم جوری باشه که بگه زرافه جان پاشو پاشو منو ببین...که یعنی یکی بم گفته باشه اسمشو که بدونم خره حلههههههههه...این فیلمه دیدن داره...

 

***دوستی ها به من اسم چند تا فیلمو می گید؟ سرکار خانم الی ،وان دِی شوما تو لیسته واسه گفتن به اقای فیلمی...

پریشان خاطران رفتند در خاک.مرا از خاک ایشان افریدند...

از ان وقتهاست که می خواهم پست باشم،رذل بیشتر.که به هیچ خری روی زمین فکر نکنم الا خودم...

که بعد از سه هفته گذاشتنت و رفتنم،بعد از سه هفته مسج زدنهای تو و تلفنهای پشت سرهم تو برای برگشت من و بیلاخ نشان دادنهای من، بعد از همه ی مدتهای با هم بودنمان که یکبار از روی غرورت عزیزم صدایم نکرده بودی،این روزها بارها عزیزم شدنها برای تو،بعد از...که یک دلیل تخ*می دارم برای گذاشتنت و رفتنم.یکی از ان دلیل های مگو،که ترجیح داده ام که نگویمش و بروم تا بشوم غیرمنطقی.تا اینکه بنشینم و برای تو و ادمهای اطرافم بگویم و بشنوم"که این هم شد دلیل؟دیوانه...دیوانه..دیوانه...بس که تخ*می است خب.اما برای خودم دلیل است.اما خود ِ خرم باورش دارم خب.اعتماد کرده ام و یک همچین چیز رو هوایی را اَکسپت کرده ام...

چه شد که به اینجا رسیدم؟..هاه.داشتم می گفتم بعد از همه ی این هفته ها بی محلی و بی جوابی،ساعت 1.30به بعد که می دانم منشی خرت رفته،بیایم زنگ دفترت را بزنم،در  را که باز کنی.نگذارم حتی از تعجب کردنهایت بگویی از دیدنم.اینکه اینجا چه می کنم.که حتی چه خوشحال شده ای از دوباره دیدنم و و و ...که چفت در را محکم ببندم و وحشیانه ببوسمت.که به لب نه، به دندان بگیرم لب هایت را.نه از دلتنگی،نه از اینکه بوسیدن تو مزه ی دیگر داشته و دارد برایم.نه اینکه پشیمانم حتی...که همه ی اشک هایم همه خشم هایم همه ی سکوت هایم همه ی مشت هایی که به جایی حواله نکرده مشان همه ی همه ی همه ی...شده اند همین بوسه های وحشیانه ی من از تو...

که از ان طورها در اغوشت بگیریم که نفسم تنگ شود،که ناخن هایم را از شدت درد و خشم و بوسیدن فرو روند در هر جایی از گوشت بدنت،بازوهایت،کمرت...که هلت دهم روی تخت ته ان اتاق که جز خودت کسی درش را باز نمی کند.که بدرم تمام لباسهای تنت را...

که ندانی چرا لا به لای ار*ضا شدن گریه می کنم،که ضجه می زنم..که همین قدر پست باشم که بعد از ارام گرفتنت که بخواهی در اغوشم بگیری که مهربان ببوسیم،لباس هایم را از روی زمین جمع کنم و شروع کنم به وصل کردن به تنم...که از جیب بغل کاپشنت،یک دانه سیگار بردارم که بدانم فندک نداری و با کبریت روشنش کنم.هیچ نگویم.هیچ نخواهم به علامت سوال های چشمانت جواب دهم.که بعد از 2-3 پک سیگار را بدهم دستت،کوله ام را بیندازم روی دوشم و بروم پارک پایین خیابان،بنشینم روی ان نیمکت شکسته،شاید اشک هایم انجا تمام شوند...

من  پایان های خوش را باور دارم

از کتاب خوندنهام...

لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ ِ سرخ

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

 

لیلی نام تمام دختران زمین است/عرفان نظراهاری

گفتم که رفیقی کن با من که من ت خویشم...گفتا که  بِنَشناسم ُ من خویش ز بیگانه

 

نشسته ام به گریه کردن...به هق هق ... شنبه شده است تا شب بایدمنتظر ان اقاهه ی دی..ث باشم تا بم خبر بدهد.خودم را جر دادم که استاد بیاید امروز یک جلسه کلاس بذارد برایمان.هماهنگ هم کردم همه ی بچه ها را.اما خودم نرفتم.جزوه استاد مربوطه را جلوی خودم باز کردم یعنی اگه نرفتم سر کلاسش  خب بجایش توی خونه نشستم و درسش را خواندم مثلن...بعد البوم "عصار" را هم گذاشتم.البوم "حال من بی تو".بعد موهایم را از پشت بستم.گوشیم را هم سایلنت کردم که یعنی اماده ی درس خواندنم...بعد واقعن 2-3صفحه هم خواندم ها..بعد همه ش تقصیر این عصار ِ خر است شروع کرد به گفتن که :

 

وا کن از تن رخت رفتن

محرم خواب شبونه

عشقو تن پوش تنم کن

مث هر شب عاشقونه

...

خواستم حواسم به متن اهنگ نباشد.اما نفهمیدم چرا خریت کردم و دوباره ریپتش کردم...بعد هی فکر کردم من از خیلی وقت است که هی "رخت رفتن" به تنم کرده ام.یادم امد خیلی وقت است دیگر برای هیچ اقایی نمی میرم.که" رفتن" اصن برایم تلخ و بدمزه و سخت و مردن ندارد.بعد فهمیدم پرستو فلج شده...دیده اید وقتی ادمهایی که با تصادف فلج می شوند وقتی بهوش می ایند هرچه می کنند می بینند نمی توانند پایشان را تکان بدهند.می فهمند یک تکه از وجودشان را از دست داده اند؟...من 1000سال پیش با اقایی تصادف کردم.از ان تصادف های عاشقیه سخت.بعد از یک سال بهوش امدم اما...من پرستوی عاشق را از دست داده ام...پرستوی الان فقط ادای ادمهای عاشق را درمی اورد.پرستوی الان احساساتش درگیر نمی شود.این چه عاشقی است که وقتی ادمهایش را می گذارد می رود هیچ دلش برایشان تنگ نمی شود.هیچ گریه اش نمی گیرد از رفتنشان.هیچ زجر نمی کشد؟؟؟

پرستوی الان فکر می کند" رفتن" جبر است.همه ی رابطه ها باید تویش رفتن داشته باشد...پرستوی الان فکر می کند که طلاق جز جدانشدنی از همه ی ازدواج هاست...

 

قصه تو من می نویسم

هی نگو این سرنوشته 

بی تو بودن اوج تلخی

موندن پشت بهشته...

 

برای از دست دادن همه ی ان حس های از ته دل.برای از دست دادن ان دخترک عاشق گریه می کنم...

هنوز هم از دردش گوشم زُق زُق می کنه

نرگسی می دانی از ان روز که همدیگر را دیدیم مدام حرفت توی گوشم تکرار می شود

-دایی مامان می گفت،البته الان مرده.خدا بیامرزدتش.ادم تو زندگی سیلی های زیادی می خوره و اولین سیلی هم که خیلی محکم و بیرحمانه زندگی بش می زنه ، کنکوره...

یعنی شنبه می شه؟...

بعضیا بیشرفن..همینقدر واقعی

اون ادم نفهمی که پنج شنبه ی  پیش بم گفته بود که تو این هفته بت خبر می دم،مهمترین خبر زندگانیمو یعنی...بعد من  گذر لحظه به لحظه ی این هفته م رو هم شمرده بودم حتی .که وایسادم وایسادم وایسادم که یه زنگ بزنه و بم بگه چی شد .که زنگ نزده که شده شب 5شنبه بعد زنگ زدم که خب اقای فلانی چه خبر؟

گفته شنبه بت خبر می دم.وقت نکردم ... اخه ادم انقد  د..وث؟انقد عوضی؟ انقد نفهم؟

اقاهای خوشبختی که ته ریش بهشون می یاد...

زبری صورتش بم ارامش می دهد..غرقه در لذت زبرم

Could you keep an eye on my bags for a few sec?

کاش بدبختی ها هم مث یک ساک دستی بود،که سر راهی ،توی کوچه ای،موقع تحویل بار توی فرودگاهی،لابه لای تعویض خط مترویی جایی ادمی را پیدا می کردید می گفتید:ببخشید می شود مواظب این ساک من باشید تا من برگردم؟...

بعد می رفتید و هیچ وقت خدا هم برنمی گشتید

من که با عشوه گری...

رفتم یه بافت بنفش خریدم با یه لاک بنفش...هی فک می کنم اخیششش که هیچ اقای دوستی نیس که قرار باشه بخاطر خوشکلی واسه اون اینا رو تنم کنم...بعد هی می پوشم هی قوربون خودم می رم.هی اهنگ ویگن رو می ذارم هی باش می رقصم...

قد و بالای تو رعنا رو بنازم...نوگل باغ تمنا رو بنازم....

الو سلام منزل خداست؟...این منم مزاحمی که اشناست

کاش خدا هم یه شماره ای داشت که می شد بش مسج می دادیم چه بدونم یا یه میل ادرسی...خفه شدم بس که همه ی چیزایی که براش نوشتم درفت شد

*الو سلام منزل خداست؟

این منم مزاحمی که اشناست.هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست.

شما که گفتید پاسخ سلام واجب است.

الو خدا خرابی از دل من است یا که عیب از سیمهاست!!

ارامش شرقی..

می خواهم همه ی این فکرها را ،دغدغه هارا، مشغله ها را،انتظار ها را،همه ی این کوفت های زندگی را بگذارم بروم توی ان خانه هه توی فیلم 3-iron –بعد همان قدر اشنا،همان قدر راحت بروم در خانه هه ی کلون دار را باز کنم،هیچ هم به خانم صاحب خانه ی توی حیاط نگاه نکنم،هیچ هم فکر نکنم که چقدر تعجبش شده خب، بس که نمی شناسد مرا

بروم توی اتاق پذیراییشان،کفش های را در بیاورم،کوسن را مرتب کنم بگذارم زیر سرم و بخوابم.همان قدر مث توی فیلم.همان قدر سخت باور اما شدنی.بعد واقعن بخوابم ها...بعدتر همان قدر زود خوابم ببرد انقدر که خانه خوشرنگ است.انقدر که حباب های ارامش توی هوای خانه پراکنده اند.بس که بوی چوب و سبزی گیاهانش می زند توی صورت ادم.بس که رنگ خانه گرم است...

از انطور خواب ها که بیدار که می شوی می دانی کلی زندگی ان بیرون ایستاده که تو دوباره هندل ش کنی...بیدار شوی،خانم و اقای صاحب خانه موقع رفتن بهت لبخند هم بزنند،بی هیچ حرفی حتی.بعد تو انقدر توانت باز امده که بروزی توی دل زندگیت..

این فیلم را 100سال پیش دیده ام.فیلم مال اقای کیم کی دواک است.انقدر پدرو مادردار یعنی.زندگی الانم چه شکلی شده،چه همه استرس دار و معلق شده،چه همه طوری شده که هیچ کجایش دست من نیست،که هی باید صبوری کنم تا مدارا،مدار،مرگ...-سلام اقای سیدعلی صالحی- که یاد این تکه ی فیلم افتادم ...

که انگار هیچ چیز قدر ان جذبه ی گرم ان خانه نیروهای از دست رفته ام را باز نمی گرداند بم...

مای بیبی

خب نمی شه ننوشت ازش.نمی شه تو روزایی که همه ی ذهنت بچه می خواد،همه ی روزایی که داری می ری پیش اقاهه ی دوست ،می ری جایی که  قرار گذاشتی باهاش فکر کنی که خب بیشتر دلت می خواسته مثلن بری دنبال بچه ت تا بری دیدن اقاهه ی دوست،تو روزایی که الی  و مهفا هی بچه م بچه م می کنن ننوشت از اون فسقلی که مدتهاست گوشه ی دل و ذهنت خونه کرده...

یه روزی دوست داشتم بچه م دختر بود.دوست داشتم مهراوه بود برام . از یه جایی به بعد اون دختر موند اما اسمش تغییر کرد. اسمش شد حس های من تو هر لحظه.که با هر حسی که داشتم اسمش عوض شد...یه جایی دیدم  ایلیا شده واقعی ترین عزیزه دلم تو زندگانیم و شدم خررررر که پسر باشه و قلدر.که اخم کنه و داد بکشه و دیونه باشه.و یه قلب مهربون داشته باشه.چشمای مهربون هم.که الی منم مرد خواستم خب...

بعد می دونی من مامان چه شکلی می شدم؟

می شدم شبیه فاطمه معتمد اریا ی  توی "تقاطع".همون قد خودکفا.همون قد خانومانه و شیک.همون قد کت و دامنی و کفش پاشنه بلند .شایدی...یا می شدم معتمد اریای توی" گیلانه".اونجاش که می گه :ادم سگ بشه،مادر نشه...بعد حتی مث اونجاش که "من صبانه ی شوما رو بدم.من قوربان شوما بشم..."
چه می دونم.شایدم می شدم هدیه تهرانی توی "کاغذ بی خط".بس که تو این دنیا بزرگ نمی کرد بچه هاش رو.بس که دست بچه هاشو می گرفت و می بردتشون تو دنیای دیگه ای بزرگشون می کرد.می بردتشون تو جزیره ی خودش ...الان که فکر می کنم می بینم منم یه دختر یه پسر دوست دارم اصن.بعد خیلی بخوان فاصله سنی داشته باشن 2سال باشه.بعد تخس و حسود باشن به هم.بعدتر من غصه م بگیره.بشینم بینشون از درموندگی گریه کنم حتی...

بعد مهفا فکر می کنم که منم کتاب  صمد بهرنگی دارم حتی.که قصه ی ماهی ها رو می خونم براشون.بعد هی یادم می یاد اولین بار که کلمه ی ش*اش رو تو کتاب الدوز و عروسک سخنگو خونده بودم فکر کرده بودم وایییییی چه صحنه ای توی کتاب نوشته شده...بس که بچه بودم خب.بس که خر.بعد خنده م  شه خب...

اون وخ هر شبم جای لالایی "شازده کوچولو" می ذارم براشون گوش کنن.بعد هی با هم نقاشی مار بوآ را بکشیم...اصن بچه های من باید نقاشی مار بوآ یی که داره فیلی را هضم می کنه را بلد باشند...قول می دهم وقتی از قفسه ی اثار شاملو "شازده کوچولو"یش را برمی دارم یادم بماند ۳  تا بردارم.یکی برای کره خرهای دوست داشتنی خودم.یکی یک دانه هم برای پسرک های خر شما...بعد اصن از بچه هایم نمی خواهم بزرگ باشند کسی باشند.هی می خواهم که خودشان باشند.مثه؟مث "جیا".مث همان جایی که گفت: به بچه ام خواهم گفت،سعی نکن کسی بشی،چونکه کسی شدن،بقیه را از تو می گیرد…

دخترم را خواهم فرستاد همان مدرسه ای که معلم سال اولش مهفاست.همان دو درسی که مهفا یادش خواهد داد کافیه ش هست.بخدااا...به پسرم هم یاد خواهم داد که برای معشوقه هایش گل بخرد.گل خریدن را یادش خواهم داد…

بعدتر؟گریه کردم هی هی هی...

 

 

***اصن خیلی ....هستی  الی که یاد همه مان اوردی که ان بخش گنده هه ی محبتمان را کسی نیس که برایش ابراز کنیم...که مانده ته دلمان و قلنبه شده...

 

از بین خود شماها...؟

۵شنبه دلم کوه رفتن می خواهد. ایا هست همراه کننده ای؟