همین جوری...عصر شنبه

دنیا هم می تونه جای قشنگی بشه وقتی که بی خبر، یه دفعه و یهویی میناهه رو وسط خیابون می بینی، بغلش می کنی ، بوش می کنی....بعد به راهت ادامه می دی و می ری.....دنیا این وقتا می تونه جای قشنگی بشه

اصن یکی از خاسته هامو بذارید همین کنسرت ابی رفتن....

به اقاهه ی دوست اون قبلن ترها گفته بودم درسته که اهنگ های سنتی و شجریانتون تحت تاثیرم قرار می ده، درسته که تار و سه تار و سنتور و نی حالم رو خوش می کنه اما "ابی" برام یه چیزه دیگه س، همیشه برام یه چیزه دیگه بوده...گفتم مثلن هیچ وقت دوست ندارم برم کنسرت موسیقی سنتی، حس می کنم خوابم ببره... شهرام ناظری خوبه ها، همین تک نوازی اقای لطفی و... اما راحت می تونم اعتراف کنم که اسم کنسرت موسیقی سنتی می یاد حس خواب الودگی بم دست می ده... گفته بودم ادم باید بره کنسرت یکی که باهاش اهنگاشو زندگی کرده، که جلوتر از اقاهه/ خانومه ی خواننده خودش شروع کنه به خوندن...اقاهه ی دوست گفته بود مثلن ابی؟...اقاهه ی دوست ندونسته بود اما برای من زده بود به خال.....ادم باید بره کنسرت ابی...گفته بود ادم سنش که می ره بالا، 28 که می شه، 28 هم شاید نه، 30 که می شه این حس ابی خواستن ها و با ابی حال کردنها خودش فروکش می کنه جاش رو می ده به سنتی ها....خب واقعنش دلم خواسته بود که هیچ وقت 30 ساله نشم، واقعن دلم خواسته بود هیچ وقت از زندگیم نرسه که من نخوام جلوتر از ابی بخونم :"منو ببر به حادثه....شبو پر از شراره کن"...بعد باش تکرار کنم:ستاره پرپر می کنی ای نازنین گریه نکن..پروانه اتش می زنی تو این چنین گریه نکن...گریه نکن ای شب زده ، ای شب نشین گریه نکن.........

که هر وقت به خستگی می رسم باش دم نگیرم:

من برای زنده بودن جستجویه تازه می خواهم...خالیم از عشقو خاموشم های و هویه تازه می خواهم....خانه م گلخانه ی یاس است رنگ و بوی تازه می خواهم...ای خدا ای خدا بی ارزو موندم....ارزویه تازه می خواهم....

که موقعی که دسته جمعیم نخوام اون قسمت :" دلتگم دلتنگ از این بیداد...دلتنگم دلتنگ از این صیاد" رو داد بزنم....

که هنوزم منتظر باشم یه اقاهه ای انقد شور و ذوق و سلیقه داشته باشه که این اهنگ رو بم تقدیم کنه:

بانوی موسیقی و گل...شاپری رنگین کمون...به قامت خیال من..ململ مهتاب بپوشون...بذار نسیم دربه در گلبرگو از یاد ببره...برداره بوی تنتو هرجا که می خواد ببره....

که هی نخونی"حالا راه تو دوره...دله من چه صبوره..کاشکی بودی و می دیدی ..زندگیم چه صوت و کوره؟"....

بعد اصن من می گم" جاده" ها فقط ابی می طلبن، "باهم" خوندنهای دسته جمعی فقط ابی می طلبن، "شمال" بودنها و کنار ساحل دور اتیش جمع شدنها، همون موقعی که هوا داره می ره به سیاهی و دلت رو یه غم می گیره ابی می طلبن...اصن وقتایی که شادی هم ابی می طلبن..مثلن؟ ای قاصد خبرم داد ....خانوم گل ای خانوم گل... یا اصن "حنا خانوم دل من یه جایه قصه انگار منتظر شما بود"....یا اصن قبل و بعدش یادم نیست.همین که انقد ...انقد؟کلمه ندارم حتی برای اینجایه جمله م.... می خونه"اومدی موندی مثل دعا..توی هر یارب یارب من"....ادم دلش می خواد اینهمه حجم لطیف کلمه ها رو.....

بعد اقاهه ی دوست گفته فک نکنم کنسرتش باحال باشه، گفتم ادمی که انقد کنسرت داشته بلده چطو منج کنه لابد...بلده غرق کنه ادمی رو لابه لایه ترانه هاش لابد.....

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست...ای که خوشبختی پس از تو گم شده به قصه پیوست

*** داشتم این پست رو می نوشتم یه هو یه مسج از اوین اومد.توش؟ یه تیکه از اهنگ ابی...و هی مسج های بعد و بعدی..همه ش؟تیکه هایی از اهنگ ابی...این طور هم زمانی برام جالب بود..بعد اصن نه به خاطر مسج ها بلکه بخاطر برگشت این دخترکی که خوب بلده حال من رو تغییر بده، بلده با کدوم کلمه ها، کدوم ترانه ها حس خوب تزریق کنه این پست رو تقدیمش می کنم....

کاش می دانستیم جایگاهمان توی دل/ ذهن ادمها کجاست..جور دیگر رفتار می کردیم شاید...

من می گم رابطه ها مثل طناب می مونن، حالا این طنابه هم قطرها و ضخامته مختلف داره، مثل همه ی رابطه ها...بعضی رابطه ها طنابشون انقد محکمه که می تونی بپیچی دور یه درخته و سر دیگه ش رو به درخت دیگه ای گره بزنی و وسط این طناب تاب بخوری، بس که مطمئن و امن این رابطه....بعضی رابطه ها هم طنابشون انقد نازکه که تو حتی نمی تونی دو تا لباس پهن کنی روشون و بذاری زیر افتاب خشک شن، لباسا سنگینی می کنن و طنابه پاره می شه....هوممممم.....حالا بگذریم از ضخامت طنابایه رابطه، من می گم حتی اون طناب کلفت ها هم یه جا می شه که پاره شه، تو که گره بزنی این طنابه کوتاه تر می شه، ادمایه این رابطه بهم نزدیکتر می شن...قهرا و دعواها رو تو بذار باعث این پاره شدن...نشده با دوستت دعوا کنی؟نشده از سر یه ندونستن، از سر یه سوتفاهم، اصلن ناخوداگاه دلش رو بشکنی و از دستت ناراحت شه؟....بعدترش وقتی زمان گذشته، وقتی این وسط نازش رو کشیدی، این طناب پاره شده رو نشستی به گره زدن دیدی پیش خودت چه همه شاد شدی که دوباره این دختره / پسره شده ادمه خودت؟؟؟ چقد ذوق کردی که همه چی برگشته سرجای اول؟؟ که باز می تونی "خره" صداش کنی؟.....بعد دیدی یه جاهای وسط رابطه ها، جاهایی که یه جورایی داری مطمئن می شی ادمت رو می شناسی یه اتفاقی میفته، یه جریانی می شه، حالا خوداگاه و ناخوداگاه، یه جاهایی که اسمش رو می ذاری "الکی الکی" می بینی با ادمت حرفت می شه؟ حتی اینجاش که قهرتون می شه و دعوا هم نه، چون هی فکر می کنی می رم براش توضیح می دم و همه چی برمی گرده سر جای اول، دیدی می ری پیش طرف/زنگ می زنی بش تا بهش توضیح بدی، نگاهش/ صداش یه چیزی داره که بت می فهمونه این ادم با توضیح دادن که هیچ با ببخشید و اشتباه کردن هم برنمی گرده....که انگار کلمه ها تو دهنت خشک می شن ، نمی دونی چی بگی، نمی دونی چطور این ادم رو برگردونی....اینجور وقتا انگار می خوای به هرچیزی چنگ بزنی، به هر خاطره ای، به هر حرفی به هر دیالوگ و متن فیلان کتابی و سخن فیلان امام که بابا بیا برگرد، که قهر مومن خوب نیست، که بخشش از بزرگان است، که تو فیلان فیلم اینجور یادته؟که امام علی اینو می گه و...که انگار برگشتی نیست... که هیچ بین اون همه ساپورتیو بودنه ادمه، بین همه ی اون خنده ها و تیکه پرونیا و بازیایه دسته جمعی فکر نکردی که این ادم اهل دلخور شدنه، این ادم اهل "نبخشیدن"ه...که همین قدر گوگولی و دوست و داداش و خواهر و خوبه و فیلان...همین قدر هم می تونه یه روز بره، نباشه....

بعد می بینی که 2-3ساعت نان استاپ حرف زدی، به همه ی دنیا چنگ انداختی بعد این اقاهه/ خانومه مثلن نرم شده، حرف که می خواد بات بزنه مثل قدیما نمی گه دختره اینکارو کن، این درسته بچه جون، کامنتشو می گه بعد تهش می گه "خودت می دونیا" همین جمله ی تهش انگار گره می ندازه تو گلوت، مثل وقتایی که با پارتنرت قهری، صداش که ی کنی به جای "جانم" گفتن می گه "بله"، یا وقتایی که داری مسج می دی، طولانی و پر از کلمه و پر از بغض و از همه چیز تهش یه کلمه می نویسی"همین"...اینا جمله ها/ کلمه هایین که بغض/گره می ندازن به گلویه ادم .... اونجاست که با همون بغض می گی "نمی خواستم اینطور بشه"...انگار همین بغض ادمت رو برمی گردونه....دیدی از پیشش که می ری/تلفن رو که قطع می کنی چقدر خسته ای؟چقدر سرت شلوغه؟ چقدر همه ی انرژی ت رفته؟...دیدی بجای شاد بودن واسه اشتی شدن با ادمه ت بغض اینو داری که "وای ی ی ی چقد نزدیک بود از دست دادنش"....

بعضی ادما لحظه ای که هستن، طوری هستن که نمی ذارن فکر کنی خواهند رفت..اینجور ادما خیلی لعنتین ...خیلی خرن..خیلی بد-ن....

حالا یه جا هم هست مثل دیروز دختر عمه هه و شوهرش زنگ می زنن، می گن پری خانوم از فیلان چیز بسیار ناراحتیم ازت، هی بحث می کنن هی حرف می زنید اون وسطایه دعوا اقایه شوهره می گه من به معصوم می گفتم که تو فیلان و بیسار بعد این طفلک باورش نمی شد، می گفت پرستو اینطور نمی کنه .یا اگه هم چنین بوده و فیلان پرستو حتمنه حتمن بم می گفته...حالا ناخوداگاه من انجام داده بود کاری که انقد این دوتا ادمو ناراحت می کرده...یه لحظه از اینهمه، ایننننننن همه اعتمادی که این ادم داشته یه جوریت می شه، که اقاهه ی شوهر برمی گرده می گه من "یقین" داشتم به فیلان موضوع اما معصوم هی می گفت نگو یقین بگو "شک"...

دخترعمه هه برگشته می گه بگو قبل از اینکه خودم بفهمم قرار بوده بم بگی؟...گفتم یادته ۵شنبه ظهر بت زنگ زدم؟قرار بود همه ی همه شو خودم بت بگم...دخترعمه هه حتی ازم قسم نخواسته بود..به جون فیلانتی و بهمانی و به قران و بخدا نخواسته بود...باورم کرده بود.از ته دل...که هرچی اقای شوهر می گفت معصوم زود خر می شه.می گفت نه من حرف پری رو قبول دارم.اگه می خواست بم نگه.بم می گفت نمی خواست مبت بگم..اما دروغ بم نمی گه هیچ وقت...  درسته طناب رابطه ی منو دخترعمه هه پاره شده، اما دیشب گره ش زدیم....دیشب به خودم لرزیدم واسه اینهمه عمق اعتماد ادمی که به من داشته....

امروز رفتم براش یه لاک سبز-ابی بقول استاد رنگ شناسیمون رنگ سبز-ابی نداریم، اسم این رنگ "سایان"ه خریدم براش، با یه کاغذ به همین رنگ و خودکار ایضن "سایان" رنگ براش دو کلمه شعر نوشتم با نخ طلایی وصل کردم دور لاکه، یه بسته لواشک "گلین" خریدم براش، ترش و انار طعم، با یه متن در مورد دوست..گذاشتم تو یه پاکت سفید-قرمز، فردا قبل رفتن هم یه شاخه رز سفید م یخرم که لبه هاش قرمز قرمزن، رو یه ورق سفید هم می نویسم وصل می کنم به دسته ی پاکته که : به پاس اعتمادت دخترک نیلوفری

واووووووووووووووووو

هیچ وقت به هیچ آدمی در زندگی تان نگوئید "من همه جوره ساپورتت می کنم" 

هیچ وقت در لحظه هایی که با آدم های تاثیر گذار رو به رو می شوید، همان آدم ها که نگاهشان، کلامشان، لبخندشان و دستهایشان با دیگران فرق دارد، همان هایی که نسبت بهشان کشش احساس می کنید، دلتان می خواهد لمسشان کنید، کشفشان کنید، همان هایی که حرف هایشان را می ریزند توی نگاهشان، هیچ وقت در برخورد با این آدم ها جوگیر نشوید، هیجان زده نشوید و آن حس لعنتی که زیر پوستتان وول می خورد را با دوست داشتن یا بدتر از آن عشق اشتباه نگیرید، چیزی که در این مواقع گریبان شما را می گیرد کنجکاوی خالص است، میل به دانستن و شناختن بیشتر و بیشتر، همین که میل شما ارضا شد، نه از مور مور شدن های ناخواسته خبری می شود، نه از تپیدن های دل، نه از لب خندهای گشاد، و بعد از آن کرکره چشمهایتان برای همیشه به روی آن همه ناشناخته که به وجد می آوردتان بسته می شود. هیچ وقت به آدم هایی که تحت تاثیرشان قرار می گیرید نگوئید "دوستت دارم" آن ها آدم های احساساتی خسته ای هستند که بی آنکه بخواهند نگاهشان، کلامشان، لبخندشان و دستهایشان با دیگران فرق دارد. بی آنکه بخواهند تاثیر خوبی می گذارند و به هیچ وجه برنامه از پیش تعیین شده ای برای این ندارند. آنها بی پناه و بی دفاع اند و با اینکه لذت می برند از اینکه مورد توجه قرار گرفته اند، اما همیشه در هراس از بین رفتن این توجه هستند، حق هم دارند، آنها بی آنکه بخواهند در مکان ها و بین آدم های ناشناخته بیشتر به چشم می آیند، اما همین که شناخته می شوند به سرعت به دست باد سپرده می شوند و از یاد می روند. به خاطر همین هم هست که انرژی زیادی در خود ذخیره دارند. با اینکه هر بار نا امید می شوند اما امیدوار ادامه می دهند و به خودشان اعتماد زیادی دارند. میل به لمس و در آغوش فشرده شدن دارند، نگاهشان پرده از راز دلشان برمی دارد. این ها خودشان را سانسور نمی کنند و بی نهایت دنبال این هستند که برای کسی یگانه باشند. اما معمولا یگانگی شان دیری نمی پاید. یادتان باشد در مواجه شدن با این افراد پیش از آنکه کلمه ای به زبان بیاورید از احساس خود مطمئن شوید، شهامت پذیرش این مسئله که تبدیل به یک جستجوگر زوایای شخصیتی شده اید را داشته باشید و به جای آنکه احساسات کاذب خود را ابراز کنید صادقانه بگوئید فقط می خواهید حس کنجکاویتان را ارضا کنید. این آدم ها به هیچ وجه از این بابت از شما ناراحت نخواهند شد بلکه شجاعت شما را در گفتن حقیقت تحسین خواهند کرد.

 

از اینجا اوردمش و با سپاس از خانوم نویسنده ش:برای خاطر لبخند تلخ لحظه ها

از فیلم دیدنهام....

Marion: It always fascinated me how people go from loving you madly to nothing at all, nothing. It hurts so much. When I feel someone is going to leave me, I have a tendency to break up first before I get to hear the whole thing. Here it is. One more, one less. Another wasted love story. I really love this one. When I think that its over, that I'll never see him again like this... well yes, I'll bump into him, we'll meet our new boyfriend and girlfriend, act as if we had never been together, then we'll slowly think of each other less and less until we forget each other completely. Almost. Always the same for me. Break up, break down. Drunk up, fool around. Meet one guy, then another, fuck around. Forget the one and only. Then after a few months of total emptiness start again to look for true love, desperately look everywhere and after two years of loneliness meet a new love and swear it is the one, until that one is gone as well. There's a moment in life where you can't recover any more from another break-up. And even if this person bugs you sixty percent of the time, well you still can't live without him. And even if he wakes you up every day by sneezing right in your face, well you love his sneezes more than anyone else's kisses

 

                               ۲days in Paris / Julie Delpy

یه جا که شبه یه جا که همه جا ساکته یه جا که خودتی و خودت بشین به گوش کردنت...

می خواستم این پست ِ این شکلی باشه که ده تا ستاره بذارم، بغل هر ستاره براتون یه تیکه از یه فیلم بگم، یه تیکه از یه موزیک، یه نیکه از یه کتاب.... اصن اومده بودم بالاش بنویسم این پست "صرفن فرهنگی - لذتی است عزیز ِ جان"...می خواستم.... دیدی هرچی لیریک یه اهنگه رو بنویسی، دیالوگ یه فیلمو قطع کنی و صدا و چهره ی کاراکترا رو تبدیل به خط و نوشته کنی، یه تیکه از وسط کتاب بِبُری بیای اینجا تایپ کنی باز نمی شه اون چیزی که باید؟....

لینک پایین یه زندگیه سرشاره، مثل قوطه خوردن دونه های بادوم و پسته تو یه کاسه ی لعابی ِآبی بین خامه ی فراوونه زده شده با  دو، سه اسکوپ بستنی ، مثل مزه کردن دونه های زیتون لابه لای گیلاس الکل ت، مثل دود کردن سیگار قبل از صبحونه، مثل بوسه های یواشکی توی اسانسور، مثل با دست خوردن دونه های سیب زمینی سرخ کرده بغل خیابون تو سرمای زمستونی و هی فین فین بالا کشیدن مماغت  ...مثل همین 14 تا ترک که تو رو گم نه ، حل می کنه لابه لای خودش....

چییرز...

لینک: رادیو روغن حبه انگور

از فیلم دیدنام...

اونجاش که ال پاچینو می گه:

Women! What can you say? Who made 'em? God must have been a fuckin' genius. The hair... They say the hair is everything, you know. Have you ever buried your nose in a mountain of curls... just wanted to go to sleep forever? Or lips... and when they touched, yours were like... that first swallow of wine... after you just crossed the desert. Tits. Hoo-ah! Big ones, little ones, nipples staring right out at ya, like secret searchlights. Mmm. Legs. I don't care if they're Greek columns... or secondhand Steinways. What's between 'em... passport to heaven. I need a drink. Yes, Mr Sims, there's only two syllables in this whole wide world worth hearing: pussy. Hah! Are you listenin' to me, son? I'm givin' ya pearls here.

                                            **********

و همچنین این دیالوگش:

 Well, gentlemen, when the shit hits the fan, some guys run and some guys stay

 

                                   Scent of a Woman / Martin Brest

 

 

من حرف دلایه شکستم...من درد تموم دنیام که زخمامو خودم بستم

 * سمی می گه اسم بچه مو می خوام بذارم "نفس"، بعد که صداش می کنی حس خوبی داره، مثلن صداش کنی"نفسم"...عه!خب منم اسم نفس می خوام برای بچه م، چی می شه مگه دنیا دو تا "نفس" داشته باشه؟...هومممممم.یه قسمت"فرندز" بود که "ریچال"از "مانیکا"می پرسه اسم بچه ت رو چی میخای بذاری؟بهش هم می گه بگو دیگه، من که اسم بچه مو اسمی که تو بگی نمی خام بذارم...مانیکا می گه "اِما".بعد ریچال یه جوری نگا می کنه که ینی من از این اسم خوشم اومده...مانیکا می گه اشکال نداره، اسم دخترت رو بذار "اِما".ریچال می گه نه اخه این اسمیه که تو دوستش داری...مانیکا می گه اما من تو رو بیشتر دوست دارم....

بعدتر اصن من از این اقاهایی که خانوماشونو "نفسم" صدا می کنن، خب؟ می میرم.قابل تقدیرن این مردا، حالا شاید خودشونم نمی دونن با دل و ایمون خانومه چیکا می کنن با این مدل صدا کردن، اما حتی اگه هم ندونن باز قابل تقدیرن....

**مامان یه گلدوزی داشت مال 5-6 ساله پیش، روز اولی که خرید گفتم مامان چند وقته تمومش می کنی؟ گفت خیلی طول بکشه دو هفته...بعد؟6 سال بود گذشته بود هنوز این گلدوزی مامان تموم نشده بود، یه ماه پیشا بود، برش داشتم شرو کردم به دوختنش، از کارایه نصفه مونده بدم می یاد. این تابلوهه رو مامان گذاشته بود تو یه پلاستیک پشت تابلو بزرگه، هر وقت می خواستم پشت تابلو بزرگه رو جاروبرقی بکشم این پلاستیک گلدوزی رو که می دیدم مثل فحش بود که طرفم سرازیر می شد، انگار کارایه نصفه بهم زبون در می یارن.هی ذهنم مشغول چیزایین که تموم نشدن و نصفه موندن..چیزایی که شروع می کنمو همیشه به ته می رسونم.هیچ وقت نصفه و وسط راه ولشون نمی کنم.همه اسمش رو پشتکار می ذارن اما من می گم حس بد اومدن از نصفه نیمه ها....بالاخره گلدوزیه رو تمومش کردم.با مامان بردیم دادم قابش کنن....مامان می گفت اینجوری گلدوزی کن که اول رنگایه تیره، بعد به ترتیب از نخایه روشن استفاده کن، چرک می شن چون... رنگ سبز و قهوه ای کار زیاد بود، وقتی رسیدم به نخ قرمز و اولین دوخت ها رو رفتم احساس کردم رنگ پاشیده شده به تابلو...قشنگترین مدل دوخت هم گره فرانسوی بود...نخو که دور سوزن می پیچیدم لبامو هم باش غنچه می کردم، اصن من اسم این مدل دوختو گذاشته بودم بوسه ی *فرانسوی نه گره فرانسوی......هوممم...همین طور که دونه دونه رنگا اضافه که می شد لابه لایه رنگ سبز و قهوه ای درختا و سفیدی زمینه، حس نقاشا رو داشتم... که با پاشیدن هر رنگ به تابلوش داره جون می ده...بعد هی فک می کردم ادمایی که فقط مشکی و قهوه ای و رنگایه تیره می پوشن حتمن به انرژی رنگا اعتقاد ندارن؟.یا به قدرت رنگا ایمان ندارن....حتمن تاحالا متوجه نشدن که رنگه لباسا چقد صورتاشونو خوش حالتر نشون می ده، خوش خنده تر....

*** این فیلم "the edge of love" مدتهاست تو لپ تاپمه، هی حوصله ی دیدنش نمی یاد...ینی ادم غرق می شه تو این لهجه های غلیظ بریتانیایی، سابتایتل هم نداره، خسته می شه ادم خب...ینی این انگلیسی ها لهجه شون همون در حد چند دقیقه قشنگه، همین که بیان یه دیالوگ بخوننو برن، بازیگر مهمان باشن و یه فری تو فیلم بخورن، در این حد...ادم نمی فهمتشون بخدا....انگار کلمه هاشون رو هوا می مونه....بعدتر این دختره "کییرا نایتلی " هم توش داره، هی می ذارم این فیلمو 20 دیقه شو می بینم دوباره خسته م می کنه...اه، اگه این دختره توش نبود راحتتر می تونستم بیخیالش شم اصن....

**** یادمه عید که می خواستیم بریم مکه هی تو دلم نق می زدم کاش نمی رفتیم من می شستم این کتاب "مرگ قسطی" ِ "سلین" رو می خوندم...حالا ده ماهه از مکه اومدیم من هنوز نخوندمش... روزی که این کتابشو خریدم حس کردم بزرگ شدم، نیدونم بعضی نویسنده ها خوندن کتاباشون این حس بزرگ شدن رو بهت می دن، حس اینکه انگار از یه لِوِل به لول دیگه ای رفتی...مثلن با "یوسا" خوندن این حس رو داشتم، "سلین" هم همین بود برام...یا "ویرجینیا وولف"...هومممم، شروع کردم به خوندن این کتاب...اما نیدونم تقصیره منه؟تقصیره هواست؟تقصیر زندگیه؟..تقصیره چیه...که نه دلم به کتاب خوندن می ره، نه به فیلم دیدن، نه حتی به وبلاگ نوشتن...

***** از اون روز که سمی تو اتوبوس لپ تاپش رو روشن کرد و این اهنگ "الوده "ی "رستاک " با این یکی اهنگ "غمگینه ی "وقت رفتن" ِ "یاس" رو بم داده، همه ش این دو تا اهنگ داره پخش می شه...بعدتر هی فک می کنم این اهنگ "یاس" رو پسر طفلکیه داره برام می خونه، باش بغضم می شه..هی می خوام بش بگم نه اینطوری فک نکن، که من پیشت می مونم....که غصه نخوره....

مسخره س، اما بهترین روزایه زندگیمه این روزا...چه خوش حالم که از اصفهان انتقالی گرفته اومده همین جا، بغل گوشم... که انقد نزدیکه بم که می تونم از کلاس که می یام از ولیعصر به بعد باهم بریم خونه....همین قد نزدیک که صبح از خونه می زنم بیرون فک کنم وای چه برفی، چه هوایی کاش سمی رو می دیدم و بشه عصر همون روز ببینمش....که یخ بزنیم، تو 16 اذر سیگار دود کنیم، بعد به سمی بگم که لحظه ای که دانشجویه معماری شدم خوشحالیم بیشتر از این بود که یه دلیله دیگه پیدا شده که منو بهش وصل کنه، که شدیم هم رشته ای و یک روز همکار...که بشینه کف اتوبوس و بساط لپ تاپش رو پهن کنه و برام اهنگ بریزه تو فلشم....

تو که می دونستی من تکیه گاه محکمتم... بگو با من دیگه چرا دِ اخه نوکرتم

****** اصن دیگه به میناهه مسج یا زنگ نمی زنم که ببینمش...به من چه اصن.ناراحت نیستم ازشا...اما ...ناراحتم ازش

******* امتحان طراحی عمومی مو دادم، نمره ی کاملم هم گرفتم، از هفته ی بعد هم دو تا دیگه از درسام شروع می شه....هومممممم...پارسال این موقع ها، بدو بدو دنبال کامل کردن جزوه ها و یه پامم تو صف کپی بود..بعد هی برنامه ریزی کردن و غصه خوردن که وای اینهمه جزوه رو کی قراره بخونه؟بعدتر به خودم گفتن که باید همین یه دفعه بخونی و پاسش کنی، افتادن و حذف کردن و از این اداها نداریم....هی غصه خوردن که فاینال زبان رو وسط اینهمه امتحان و درسایه نخونده کجایه دلم بذارم؟...تا صبح بیدار موندنا، هی خوندن و نفهمیدن، هی علامت سوال زدن، از هدیه پرسیدن، به زهرا زنگ زدن و غر زدن که اخه این جزوه ها چی میگن...غر زدن که در طول ترم چه غلطی می کردیم که اینهمه درس جمع شده....هنگ کردنا و نتونستن بیدار موندن، هی نسکافه خوردن، چایی خوردن، قهوه خوردن، که انگار هیچ کوفت و کافئینی این خواب رو نمی تونه از سرت بندازه... دوره کردن جزوه ها، ..هاهاها...قیافه ی دخترا قبل امتحانا...بدون ارایش و بی خواب و پر از استرس...تقلبایه من تو کف هر دو دستم...الان؟ همه تو جنب و جوش جزوه و فرجه ها و...من؟ اگه الان درس نمی خوندم از غصه دق می کردم....

******** دخترم مردا قبل از ارضا شدنه نیازشون وحشتناک ترحم انگیزن عزیزم...التماس رو، خواستن رو تو تک تک واژه هاشون، تو نگاهشون و حتی تو راه رفتنشون هم می تونی ببینی...و عزیزکم نه تنها ترحم انگیزن که وحشتناکتر نفرت انگیزن...

********* همه ش اون سکانس "من مادر هستم" تو ذهنمه که کل هال رو شمع چیده بودن....

********** یه مدل "کوکی " بود که می خریدمش 1700تومن، بعد توش 8 تا بیشتر کوکی که تُرد با تیکه های شکلات بود نداشت، عاشق این کوکیا بودم مخصوصن با نسکافه.... اون روز رفته بودم فروشگاه، نوشته بود 5500،ای بابا خب مال ایتالیاست که هس،شکالاتاش فندقیه که باشه، ینی چی یه دفعه انقد گرونش کردید؟ ادم که 5-6 تومن پول 4 تا بیسکوییت قد گردو نمی ده که... دیروز خودم یه مدل شیرینی تُرد گردویی پختم، عالی اقا ععععالی...حالا درسته قالب شیرینی رو چپه گرفته بودم، وقتی داشتم قالب می زدم تیزی فلزی قالب عمیق دستمو برید اما طعمش همه ی این دردا رو تسکین می ده.....

بعدتر نسکافه م تموم شده، رفتم از بازار از همون اقاهه یی که ازش همیشه نسکافه می خرم، نسکافه هامو من باز و کیلویی می خرم، چون نسکافه برای من حکم همون چایی رو برا همه داره، شیشه شیشه برام جواب نمی ده.... نسکافه ای که من می گیرم شده کیلو 120هزار تومن....ینی ادم نوشیدنی روزانه ش رو هم باید حذف کنه...ده اخه لامصبا تو سبد خونواده چی می مونه؟....

********** من ادمی بودم که تو اینده زندگی می کردن، که همه ی سختیا، همه بدمزگیا، همه ی اه و اوه و تف و لعنتهای زندگی رو تحمل می کردم به امید فردا....که هی روزا رو می گذروندم که برسم به روزی که باید.... امروز تو اشپزخونه وسط دادا و دعواها و صداها یه لحظه ، یه لحظه حس کردم همه ی این اتفاقا، همه ی این صحنه ها یه جایی حوالی تموم زندگیه من داشته اتفاق می افتاده، یه جایی حوالیه جایی که من سوم راهنمایی بودم، اول دبیرستان، شدم 17 ساله و 18 و...و الان همون فردایه اون روزاست...و من باز دارم اتفاقایه ساده رو کنار می زنمو چیزهایی که وجود دارن و نادیده می گیرم که باز فردا برسه؟ که چی؟... هی دارم می شنوم دختره تو 20 سالگیش ایست قلبی کرد، تو 28 سالگیش پسره ایست قلبی کرد، تو 18 سالگیش...بعد اصن ایست قلبی نکنم، اگه من همین فردا نه، یه هفت ساله دیگه، 4 ساله دیگه تصادف کنم بمیرم من مدیونم به خودم...من یه زندگی نه، یه لحظه شادی، یه روز اروم، یه لبخندی که مطمئنه به خوشیش، به خوشبختیش ، که پشت لبخنده دنبال چیزی نیست، دنبال فردایی نیست که بیادو خوشبخت تر باشه مدیونم به خودم....و من همه ی زهر و تلخیا رو تحمل می کنم، پسرک طفلکیه رو کنار می زنم که "مستر رایت" برسه، اصن می خوام این "مستر رایت " نرسه، من تموم روزامو دارم می کشم به چه بهایی؟... ادمی که وایساده می گه بش اجازه بدم خوشبختم کنه، که لبخند به رو لبم بیاره رو نادیده می گیرم، خطش می زنم که چی ؟که منتظر ادم دیگه ای هستم که هنوز حتی نیست؟...قضاوت ادما؟مهم نیست برام، واقعن الان برام مهم نیست...ادما اگه ادم بودن که یه لحظه به وضع زندگیه خودشون، به انتخاب خودشون نگاه می کردن بعد می یومدن منو قضاوت می کردن...والا... اقا جمله هه کلیشه ایه که"به جای اینکه در مورد راه رفتن ادما قضاوت کنی یه بار با کفش اونا راه برو"؟...اره کلیشه ست، اما کلیشه بودن به این معنی نیست که" راست" نیست....

 

افسردگی بعد از اتمام سریال

 

می شه اسم چند تا سریال خوب رو بم بگید؟...

انقد خانوم معلم نباشم تو زندگیم لطفن..انقد خط کش دستم نباشه و منتظر دیدن ایرادایه ادما نباشم...

 اول اینو بگم: سریال "فرندز" م تموم شد.هوممممم خیلی روزه غصه داریه امروز برام. وقتی فک می کنم این 6 تا خل از زندگیم رفتن غصه م می گیره....

این چند روزه هی فکر می کنم که باید پا شم برم با یه مشاوره حرف بزنم، واقعیتش اصن برام مهم نیست راه کارهایی که اون می خواد بم بده رو بشنوم، فقط دلم می خواد بشینم حرف بزنم، بعد کاره خانومه/اقاهه گوش دادنه، پول بش می دی که خفه شه بشینه یه گوشه حرفاتو گوش کنه، وقتی می ری پیش اون هی فکر نمی کنی وای الان می گه چقد غر می زنه این دختره، وای دوباره داره از این اتفاق زندگیش می گه، یه دفعه برنمی گرده بگه :ببین عزیزم من خودم کلی مشکلات دارم، دیگه حوصله ی شنیدن بدبختی های یکی دیگه رو ندارم، یا نمی گه: این دفعه ی صد و یکمیه که داری در مورد پسرک طفلکی حرف می زنی ها؟ یه ساله گذشته تکلیفت مشخص نشده با خودت؟ ولش کن، چقد کشش می دی چقد هی ازش حرف می زنی؟چقد من بشینم اینجا و تو از درگیری های ذهنیت برام حرف بزنی؟ چقد بشنومم که وای رابطه نداشتن خیلی بده؟تنهایی خیلی کوفته؟چقد از وسواس فکریت بگی و من دم نزنمو باز تو حرف بزنی؟....یاده یه تیکه از سریال س***ک***س اند سیتی افتادم، می گفت اینایی که می رن پیش مشاور بعد از یه مدت می خوان که حرف بزنن سر هر جمله شون اینو اضافه می کنن"مشاوره م می گه"..بعد می گفت مشاوره رفتن اعتیاد اواره، واسه یه مشکلی که می ری پیش مشاوره دیگه برای همه ی مشکلاتت دلت می خواد بری پیشش...حالا من پول مشاوره رفتن ندارم، ینی حداقل دلم می خواد پیش یه روانکاوی برم که اتاقش بزرگ باشه، پرده های سفید داشته باشه، رو میزش یه گلدون گل داشته باشه، میز کارش چوب باشه، اقا باشی، مهم نیست که همیشه کت و شلوار تنش باشه، اما مهمه وقتایی که کت و شلوار تنش می کنه کراوات بزنه، یه کاناپه ی راحت سبز اطلسی رنگ هم داشته باشه، یا مخمل زیتونی که دراز بکشم روش، چشمامو ببندم براش حرف بزنم، یه روزاییم به جای حرف زدن برم اونجا بگیرم بخوابم....احساس میکنم از یه جایی به بعد اینجا ، وبلاگم، شده دفتر همون اقاهه ی روانپزشک.... یه ذره شم شده دفتر خاطراتم.... چه بدونم، شاید اون بالا باید بنویسم وقتتون رو با خوندن این خط های پایین تلف نکنید، نه نکته ی نغز و ادبی لابه لای این نوشته ها می تونید پیدا کنید نه حرف درست و درمونی که کمک زندگیتون کنه، اینجا حرف ها و نوشته های یه دختریه که پول روانکاو نداره به جاش می یاد اینجا می زنه...خودتونم که خوب می دونید حرف های یه روانپریش، حرف های کسی که گره ی ذهنی داره شنیدن نداره....همین دیگه....

امروز صبح دراز کشیده بودم، پرتقال خورده بودم، دستام بوی پوست پرتقال گرفته بود حال نداشتم بلند شم دستامو بشورم، از این بویی که دستا بعد از پرتقال پوست کندن می گیرن متنفرمه...بوی دستام یادم رفته بود داشتم به پسرک طفلکی فک می کردم، تو ذهنم هی داشتم می گفتم اگه خونه ای که داره بفروشیم، انقد دیگه بذاریم روش می تونیم جای خونه ش رو عوض کنیم، اگه از امسال شروع کنه به درس خوندن تو رشته ای که داره کار می کنه 27 سالگیش درسش تموم می شه، کلاس زبان هم نم نم شرو کنه بره، خیلی خوب می شه، عینکش قشنگه ها اما اگه بخایم باهم باشیم زیادی خوشحال و بیخیال نشونش می ده باید عوضش کنه، با وحید باید اینجوری رفتار کنه، اینکارش رو باید بش گوش زد کنم، اون کارش رو....مشکل پسرک طفلکی نیستا...من بچه تر که بودم شبا که می خواستم بخام قبل خواب می شستم تو ذهنم خونه بابابزرگمو تو اردبیل درست می کردم، پرده هاشو عوض می کردم، فرشاشو، براش مبل می خریدم، یخچالش رو می شُستم، کابینتاشو مرتب م یکردم، کمدشو می انداختم دور..... ذهن من به همه چیز گیر می ده، به همه کار ادما با چشم نازک شده نگاه می کنه...یه لحظه فهمیدم این اخلاقم عین "بابامه"...و من، همه ی زندگیم متنفر بودم از اینکه مثل بابام بشم یه ادم گیر، یه ادمی که انقققققققدر به همه چیز گیر می ده که زندگیتو زهرمارت می کنه....یاده همون قسمت "فرندز" افتادم، که "ریچال" داشت قایقرانی به "جویی" یاد می داد، هی دستور می داد، هی با اخم و تخم و تشر و عصبانیت و تحقیر داشت بش یاد می داد، که یه جاش گفت وایییییی من مثله بابام شدم...که این فهمیدن ترس داشت حتی....حالا منم نمی خوام مثل بابام باشم، که همه چیز براش اشکال دار باشه، که به راه رفتنت، غذا خوردنت، خندیدنت، گریه کردنت، لباس پوشیدنت و..... گیر بده.... که نمی خوام ادم کامل و مودب و هنجاری باشم...دلم می خواد اجازه بدم ادما یه جاهایی اشتباه کنن، یه جاهایی شخصیتشون کمبود داشته باشه، یه جاهایی مودب نباشن، یه جاهایی ادم حسابی نباشن، یه جاهایی همه کارا رو درست و کامل و تا اخر انجام ندن، یه جاهایی دست و پا چلفتی باشن، یه جاهایی...اما...اما باشن، اما بشه باهاشون خوش گذروند، بشه ....

همین الان از خونه مهسا رسیدم....

 می خوام حرف بزنم، از همه چیز بگم، از اینکه امروز رفته بودیم خونه ی مهسااینا، از این بگم که دوباره 4 تایی بودیم، من و الهام و مهسا و سمی...مثله سالایه دبیرستان....که یاده روزایی بکنیم که از امتحان که برمی گشتیم می رفتیم خونه الهام اینا، می رفتیم زیر پتوشون دراز میکشیم و کلی باهام حرف می زدیم، یاده سالی که باهم رفته بودیم مشهد، یاده اخرین ناهاری که رفته بودیم خونه ی مهسااینا و بعدش کلاس تقویتی فیزیک داشتیم ، که منم به هوای بچه ها کلاس فیزیک تقویتیه رو ثبت نام کرده بودم....

الان؟مهسامون عرررررررررررروس شده....فکر می کردم خوشحال مهسا.خوش بحال الهام که انقد می تونن مطمئن باشن که یکی رو می خوان.انقد می تونن به خواستنشون مطمئن باشنن...من چرا مطمئن نیستم به خواستن یه ادم؟چرا اصن هیچ ادمی نیست که حتی اگه برای من هم نباشه من مطمئن باشم این بهترینه.اگه این بیاد اگه این بخواد من حاضرم همه ی عمرم باهاش باشم..هیچ کس برام اینطوری نیست...

می خوام بگم دلم می خواد ساده زندگی کردن رو بفهمم.. از چیزایه ساده خوشحال شم.از چیزایه ارزون..اخه من چه مرگمه؟چرا انقد پرتوقعم؟اصن می خوام خودمو تنبیه کنم نرم گوشی بخرم.باهمین یادزده دو صفره انقدر بمونم که درک کنم از چیزهایه متوسط هم می شه ادم خوشش بیاد...چرا انقد  مراسم عروسی تو ذهنم رو پرفکته ؟چرا تو یه باغ بزرگ؟چرا انقد گل ارایی براش مهمه؟چرا انقد رومیزی ها و پاپیون پشت صندلیا براش مهمه؟ چرا فکر میکنه حلقه ینی یه تیکه الماس گنده؟چرا انقد فک می کنه روز عروسیش چه گیفت هایی پخش کنه؟که روی میزا چه گلدون و گلی باشه؟ که سنگفرش زمین چطوری باشه؟چرا انقد مدل شیرینی ها براش مهمه؟چرا؟چرا انقد من تو جزییات هم پرتوقع هستم؟چه مرگمه اخه؟اینهمه زیاده خواهی داره خفه م می کنه....اینهمه پرتوقع بودن مرضه.بخدا مرضه.بقران مرضه....

بعد می خوام از این بگم که پریود شدم، که هیچ وقت انقدر این دل درده کوفتی برام خوشحال کننده نبوده، مثل این خلا نگران بودم اگه حامله باشم؟بعد می دیدم اخه چطو ممکنه من تنهایی بتونم بچه بسازم؟بعد فکر می کردم شاید بخاطر اینکه دختر خوبی نیستم خدا منو تنبیه کردی، الان هم لاکایه صورتی کالباسی زدم..لاکه رو یه دفعه ای که قرار بود بریم عروسی رفتم خریدم، لباسم قهوه های بود، رنگه لاکه ربطی با لباسم نداشت اما انقد قشنگ بود که خریدمش....

می خوام از فکر پسرک طفلکی بگم، از فال ورقی که خاله جون شب یلدا برام گرفت، که هی می گفت امشب فال حافظ می گیرن من می گفتم نه، من حافظو قبول ندارم، برام ورق بگیر....که برا این پسرک طفلکی کلی عشق و قلب و دوست داشتن اومد...که هی دارم فکر میکنم دارم به پسره حس پیدا می کنم، فکرتر که می کنم تو فالم خاله گفته بود که یه پسره ی سن بالاتر هست که موقعیت اون بهتره، یکی هم هست که سنش پایینه اما خیلی دوستت داره و برات می میره.بعد می گم ینی چی؟ینی جلوی خوش اومدنمو از پسره ی طفلکی بگیرم؟....

می خوام از شب یلدا بگم، از لحظه ای که با مامان تو اشپزخونه بودیم داشتیم دوتایی باسلوق درست می گردیم، خونه رو بوی گلاب و هل گرفته بود، یه لحظه از حسی که تو اشپزخونه داشتیم خوشم اومد، از حس مامان دختری..که لابه لای دست مامان می چرخیدم، می گفت نصف پیمونه گلاب بده پری، مرتب تر هم بزن ته نگیره مامان....از اینکه دخترشم حس خوبی بود، از اینکه مامان مونده و هیچ وقت نرفته ، که گریه های من تموم دل و دینش رو می لرزونه خوشحال بودم...امروز صبحم که باهام قهر کرد، انقد ببخشید غلط کردم گفتم که بام اشتی شد.... می خوام بگم که همه ی روسری فروشی ها رو دارم می گردم که براش یه روسری بنفش برا این بافت بنفشه که خودش بافته پیدا کنم، می خوام بگم یه لحظه هایی حس عذاب وجدان می کنم، لحظه هایی که خوشحالم زیاد، لحظه هایی که بم خوش می گذره، یا تنهایی و بدون مامان دارم چیزی می خورم، عذاب وجدان دارم که یه مامانی تمام روزایه عمرش رو تو خونه گذرونده برای من، و من دارم همه ی خیابونایه شهر رو با لبخند جارو می کنم....دلم می خواست همه ی جاها مامان رو با خودم می بردم، تمام مزه های دنیا رو مامان هم تست می کرد....

می خوام دوباره از شب یلدا بگم که رفتیم خونه عزیز جون، از اون لحظه ای که دیدم عزیز جون یه هفته س، دقیقن یه هفته س تو تلاطم تدارک دیدن برای امشبه ، که چند جور غذا پخته، سالاد درست کرده، سبزی پاک کرده، کلی میوه و شیرینی و اجیل خریده، کلی شکلات، هندوانه ش رو با اون پادردش رفته از سرخیابون خودش خریده و کشون کشون اورده و تنها خواسته ش از همه ی بچه هاش این بوده که اون شب بیاد دور هم جمع شن....که نه چیزی بخرن، نه چیزی بیارن، نه کاری بکنن فقط 2-3 ساعت از شبشون رو به مامانشون بدن، که همه شون سر سفره دور هم جمع باشن، که بخندن....از خودخواهی های خودمون بدم اومد، بدم اومد که بعضی وقت ها بودنمون یکی رو انقدر خوشحال می کنه و ما دریغ می کنیم ....

دلم می خواد از لحظه ای بگم که شب داشتیم می خوابیدیم، رختخوابمو کنار رختخواب عزیزجون پهن کردم، صدای نفس کشیدن های عزیز جون می یومد، فقط فکر کردم می میرم ، واقعن می میرم که اگه خدا عزیزجون رو ازم بگیره، که اون شب که مامان گفت عزیزجون رفته دکتر، قندش 320 ئه تا صب گریه کرده بودم، یه واقعیتی بود این وسط که گریه م می نداخت، اگه اتفاقی برای عزیزجون بیفته من نمی میرم و این بودنه و حس کردن جای خالی عزیزجون، این فکر که ممکنه یه روزی بیاد که من عزیزجون نداشته باشم داشت من رو خفه می کرد، و وحشتناک اشکام داشتن می ریختن....

دلم می خواد بگم که اون روز که مامان چادرش رو برداشت رفت جلوی در و گفت اگه پامو بذارم بیرون دیگه برنمی گردم، فقط داشتم زیرلب زمزمه می کردم:مامان برو، برنگرد، تو رو خدا برو، از اینجا به بعد زندگیتو، زندگی کن...برو...و الان که دارم می نویسم اشکم داره می ریزه...و فک کردم من هر اتفاقی که برام بیفته، می تونم با خدا دعوا کنم بعدش دوباره اشتی کنم باش، اما اگه مامانمو ازم بگیره هیچ وقته هیچ وقت نگاهش نمی کنم، خدایی که مامانا رو از ادم می گیره خیلی خدایه نفهمیه، خیلی بی دله، خیلی....

سمی امروز گفت" از ادما برا خودت بت نساز، بلد نیستن خدایی کنن، خداتم ازت می گیرن"، به همه ی پسرایی فک کردم که انقد برام بت بودنو وقتی نشدن انقد با خدا دعوا کردم، راست می گه سمی...