افسانه ها؟؟؟؟
-طاهره ام را می بوسم
قربانت می روم
طاهره،طاهرهی عزیزم
لبخند به لب اومده بود سمتم که چه خبر از این طرفا؟
گفته بودم دلم کتابایه مهربون می خواد،که توش دوست داشتن داشته باشه،که ببینم حداقل ادم های دیگه چشیدن طعم چیزی که بهش می گن عشق و تو دلم ادامه داده بودم هر چند که چیزی ازش به من نرسیده..
دور زده بود قفسه های کتابو،کنار زده بود ادمایی که جلویه قفسه ها وایساده بودن و سه تا کتاب گذاشته بود جلوم
40نامه ی کوتاه به همسرم،طاهره،طاهره ی عزیزم،نامه های عاشقانه ی یک پیامبر
دستی کشیده بود به ریشایه بلندش که رگه های سفیدش خوب معلوم بود و گفته بود :بد نیست از دوست داشتن های این ادمها هم بخونی از انتظارهایی که کشیدن،از حجم دودی که بینشون بوده...از دوری،دوری،دوری ،دوری که تحمل کردن،از بیقراریاشون،از عاشقیاشون..
دل نوشته هایه نادر ابراهیمی و غلامحسین ساعدی- غُلا ی طاهره- وجبران خلیل جبران...
الان که دارم می نویسم هر 3تا نامه هایی که کتاب شده ن رو خوندم و و به طاهره ی غلامحسین که وقتی از در ِ خونه می اومده بیرن و زیر پاهاش گل هایی رو می دیده که غلامحسین زیر پاهاش می ریخته تا طاهره ی عزیزش قدم هاشو رو اونها بذاره حسودیم شد..
-پاهای کوچک طاهره ام را می بوسم
و به بانوی نادر ابراهیمی که شروع هر نامه با عزیز من شروع شده،با عزیز من ،نه عزیزم نه عزیز،عزیز من ،عزیزمن...من....که دوست داشتنهایی این چنین از ته دل.انقدر یونیک که شبیه دوست داشتنه هیچ کس دیگه ای نیست..که لغتاش که حساش فقط برایه بانوی ِ نادر ابراهیمیه نه هیج کسه دیگه...
-تو گرچه تکیه گاه منی،اما خود ،در تنهایی،ساقه ی باریک گل مینایی، مگذار حتی نسیم یک اضطراب،این ساقه ی نازک را مختصری خم کند،شکستن تو،درهم شکستن من است..
.
وجایی که با تمام وجود،با هر چه در توان خود دارد،از خود هر چه دارد می خواهد راحتی،ارامش اخخخخ که ارامش ،چقدر این لغت دور است-برای بانویش محیا کند:
-کاش بالشی بودم،نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت...
و خوندن عاشقانه های پیامبری (جبران خلیل جبران) که برای ماری دلبندش،ماری محبوبش نوشته است:
- ومن عاشقم،با تمامی وجودم.موهای سرم،نوک ناخن هایم،همه لبریز از عشق به تو هستند ماری
ماری که با همه ی مسافتی که بینشون بود از هر کسی به خودش نزدیکتر می دونست و از همه ی دغدغه ها و بهم ریختگی ها فکری و دل مشغولیا و حسا و لذتها و شادیهاش،لحظه به لحظه براش شرح می داده،ماری که انقدر نزدیک به خودش می دونسته که:
-ماری،ماری دلبندم،یک روز تمام کار کرده ام،اما نتوانستم پیش از شب به خیر گفتن به تو به بستر روم
-ماری،ماری محبوبم،تو را به خدا سوگند،چگونه می توانی گمان کنی که از تو بیشتر رنج دیده ام تا شادی؟چه سبب شده که اینگونه بیندیشی؟
هیچ کس درست نمی داند مرز بین دلشادی و درد کجاست.اغلب می اندیشم جدایی انها غیر ممکن است..
ماری،تو انقدر شادی به من می بخشی که به گریه در می ایم و انقدر رنجم می دی که به خنده می افتم..
و فکر کردن به این دخترها بعد از دیدن نامه های معشوقه هاشون،قبل از باز کردن پاکت نامه،اونها رو می بو سن و به سینه شون می فشارن و خط به خط نامه رو می بلعن...
چه احساسی... وبارها و بارها خوندن دل نوشته هایه این نامه ها...
دفترچه ای که مهر نوشته های خودم رو برای تونوشته بودم رو اوردم،بعد از یک سال شروع کردم به دوره کردن نوشته هام و مکث کردم رو نوشته های پر از دقت و مردونه و کشیده ی تو و فشردگی قلب من با خوندن هر کلمه از نوشته های تو....