اونم گرفتید...
قبل ماه رمضون بود، یه عصری بود از خواب که بیدار شده بودم، حس کرده بودم ذرات هوا، انرژی تیره روشن روز، از اون حال و هواهایه ماه رمضونیه..به سمی مسج داده بودم: احساس می کنم ماه رمضونه، قبل از افطار.منتظرم تا برنامه ی احسان-ماه *عسل- شروع شه، برنامه ش رو که ببینم بعد افطارم رو باز کنم...
از دیروز منتظرم، به رسم پارسال، که احسان از روز پیشباز برنامه ش رو شروع کرده بود... دیروز که خبری از ماه* عسل نبود، فهمیدم که این زمزمه ی ممنوع التصویر بودنش واقعیه...
عصبانیم که احسان نیست، یه عصبانیت جدی... بعله، من همونیم که می گفتم احسان رو دوست ندارم.همونیم که تو این چند ساله ماه* عسل فقط پارسالش رو دیدم، همونیم که تا همین پارسال می گفت خیلی با خودش با برنامه هاش حال نمی کنم...
الان هم این پسره ی پر رو راست نشسته و شروع کرده به حرف زدن، هیچ هم خودش رو مسئول نمی بینه که بخواد توضیح بده که چرا الان اومده جای احسان نشسته... بعضی چیزها هستن سرقفلیش فقط با یه ادم هایه خاصیه، با همون ادم ها هم فقط تو ذهن همه ثبت میشه.حالا هی شوما بیا اون ادمه رو عوض کن، خاطره ش می ره؟ نمیره که
دلم برا حس هایه ماه *عسلی قبل افطار احسان تنگ شده...
هومممممم... اونجاش که وهاب این حرفها رو به رکسانا می زنه:
- جادوی باستانی تو کوتاه نیست! زنهای دورانهای گذشته در وجودت تکرار می شوند، زنگ صدایت نمازخانه ی سانتاسوفیا را به یادم می اورد، نگاهت پرده در پرده تا ته تاریخ می رود، همه جا حضور داری، زیر طاقگان قصر گل سرخ ایستاده ای، وادی الکبیر خروشان را نگاه می کنی، در کوچه پس کوچه های اورشلیم سربند سفیدت با باد می رود، عطر پیکرت می پیچد در زیتون زارهای بعلبعک، جرنگ جرنگ خلخالهایت در معبدهای اجانتا طنین انداخته، اتنا نورش را از تو می گیرد، خش خش پیراهنت را برده ای میان رواقهای کلیسای شارتر، در عالی قاپو، تکیه داده ای به ستونی اخرایی و نگاه می کنی به فواره های ابنمای نقش جهان، در غروب سرخ اگرا، زیر گنبدی سفید، به خواب رفته ای. تخته سنگ لب رود نیل هنوز گرمای تنت را نگه داشته و باد، مویه های تو را می برد به نیزارها.در تمام رویاهایم از دورانهای باستانی، رد پای تو را می بینم.ضمنا می دانم همه جا کنارت بوده ام، با نوازش سر انگشتهایت به خواب رفته ام.اگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم، در اوندهایم جریان داری...
خانه ی ادریسیها/ غزاله علیزاده
بروز اشفتگی در هیچ خانه ای ناگهانی نیست،بین شکاف چوبها، تای ملافه ها، درز دریچه ها و چین پرده ها غبار نرمی می نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه بیاید و اجزاء پراکندگی را از کمینگاه ازاد کند.
خانه ی ادریسیها/غزاله علیزاده
فرانک دارابونت/The Shawshank Redemption
***خب من فیلمایه دیگه ی این اقای کارگردان رو دیده بودم.مثل گرین مایل و میست.بعد هیچ کدوم رو دوست نداشتم.ینی اینطور بگم که میست رو یه ربع اخرش رو بیخیال شدم.بعد اما این فیلم خوبی بود.ینی خب شوما فک کن این فیلم فیلم اوله این اقای کارگردانه و فیلمایه دیگه ش باید بهتر شه.برای من بهتر نبود اما.همین رستگاری از شاوشنک بنظرم از فیلمایه دیگه ش قشنگتره...بعد حالا این فیلمه هم انقدرا که دیگه بعنوان اولین فیلم ای ام دی بی شناخته شه خوب نبود.ینی چه بدونم.فک می کنم فیلمایه خیلی شاهکارتر دیدم من...بازم چه بدونم.شایدم همین قد خوب بوده.سواد سینمایی من درکش نمی کنه...
حق دارم عصبانی باشم که تنها سرگرمیه این روزایه بورینگ-م هم ازم گرفته شد یا نه.برم زنگ بزنم پسرداییه پا شه بیاد یه سریال صدا-دار بم بده...
اه..عصبانیم و حوصله م سر رفته...
اومممم.... هیچ وقت فکر نمی کردم بخوام ازش بگم. همه ی ماها یک جاهایی، یک چیزهایی، یک کس هایی بودن که زندگیمونو، جهان بینی مونو عوض کردن.اینکه می گم عوض، اینجوری که صب پا می شی و می بینی کسه دیگه ای... ینی انقد هم مرز تغییر کردنت معلوم نیس، اما ...من ادم نسبی گراییم، همیشه مرزها، مفهوم های مطلق برام وجود ندارن، تو هاله ن...خط ندارم من، خوب و بد ندارم...زشت و زیبا....اما وقتی برمی گردی عقب، شاید اون شبه که خوابیدی و صبحش شدی یه ادمه دیگه رو نتونی دقیقن بگی کدوم شب بوده، و کدوم روزش که این حس رو داشتی...اما می دونی از یه جا به بعد همینی هستی که تو معرفی خودت بش فکر می کنی...
داشتم از تغییر جهان بینیه می گفتم... شریعتی رو همیشه گفتم، ادمی که تو سن 15 سالگی اومد نشست رو به روم و با کلمه هاش، کتابهاش دنیایه من رو خیلی قشنگ و خیلی کامل عوض کرد....اینکه می گم عوض، تو بگیر از همه چیز...از باورها، از تعریف ها، از نگاهت به دنیاها...همه چیز، همه چیز...اما هیچ وقت نگفتم اینی که الان هستم رو مدیون کی ام... بس که خسیس بودمش، برا خودم خواستمه ش...نه که دارمش، نه...حتی خودش هم از بوده منی که نشسه اینجا و داره لغت ها رو تایپ می کنه خبر نداره... هیچ وقت نخواستم با کسی شرش کنم، نه اینکه کسی نمی دونتش، نه.فک کنم خیلیا می شناسنش...اه، که چه سختمه از گفتن چرایی این نگفتن... و راستش دلیلی هم نداره شاید گفتنش...ادمی که کمکم کرد روزهایی که خیلی سختم بود رو طی کنم، که نشست روبه روم، روبه روی منه 18-19ساله و باورهامو شکل داد، همه ی تعریف های من رو از خوب و بد شکست و همه چیز رو دوباره تعریف کرد، ایدا بود...ایدای اهو نمی شوی به این جست و خیز گوسپند.... تا وقتی که این نت ذغالی من نفس داشت و گودر رو برام باز می کرد همه ی لغت هاش رو کلمه به کلمه ، حرف به حرف قورت می دادم... چیزهایی که دوست داش، جاهایی که می رفت، کتابایی که می خوند، فیلمهایی که نگا می کرد، تفریح هایی که داشت، چیزایی که شر می کرد، سرگرمی هاش....پوفففففففففف ، از خیلی چیزاش نُت برداشتم، از خیلی از نوشته هاش،ارشیوش رو خط به خط حفظ بودم، کاری بود که تو مدتی که دیگه حوصله ی هیچ کسی رو نداشتم، تو روزایی که صالحم رو از دست داده بودم، تو روزایی که صبحاش دانشگا می رفتمو عصراش جز تو خونه موندن و پای نت نشستن حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم، انجام می دادم..... وقتی گودرم مُرد، یاد گرفتم اگه از لابه لای نوشته هاش برم تو وبلاگش، ف*ی*ل*تر نسیت و می شه خوندش، از یه روزی به بعد حتی این کلک و میانبر هم دیگه فایده نداشت.... خیلی وقته ندارمش. روزایه اول از دوریش، از نداشتنش وحشتناک اشک می ریختم.دلتنگ ایدایی بودم که حتی یه دونه کامنت براش تو همه ی این 3-4 سال نذاشته بودم.....ایدا ماله خودم بود و نمی خواستم داشتنش رو به کسی بگم....
حالا؟ هر از ماهی، هر از گاهی بشه جایی باشم که بتونم گودرمو چک کنمو حظ کنم تو لذت نوشته های ایدا.دیگه اون ادمه ادیکت به نوشته هاش نیستم...
راستش؟فقط خساست نبود تو نگفتن ایدا، یه جاهایی ترس از جاج شدن هم بود... که ادمها بگن دارم سعی می کنم بشم شبیه ایدا، که همه ی سعیم نوشتن مثه ایدا-س، به لحن ایدا ، هرچند که ذره ای مث اون نتونم، بس که اون ادم فوق العاده معرکه س....ادمها رو که می شناسید؟ زود انگشت می ذارن رو جایی که یه جورایی نقطه ضعفه تونه و بیخیال نمی شن...انی وی
الان؟ انقد قوی شدم که از این جاج شدنها نترسم، که برام مهم نباشه ادمها فک کنن من فیک-م.... که یه جورایی سعی می کنم جنس چینی ایدا باشم، دونقطه دی...الان خودم می دونم این ادمی که داره اینا رو تایپ می کنه، فقط تو گفته های ایدا نمونده خیلی چیزا رو خودش تجربه کرده، آو کُرس که خیلی چیز ها رو هم نات.......ادم از یه جا به بعد امضای شخصی خودش، ارزوهای شخصی خودش رو پیدا می کنه.هر چند بقیه روش تاثیر گذاشته باشن.اما یاد می گیره خودش رو خودش تعریف کنه. اما الان اگه ازم بپرسن جهان بینیت رو چه کسی تغییر داد؟ انقد بزرگ شدم که بگم، دکتر و ایدا....
همین اولش می دونم که این پست غرغره صرفه...محمدحسین لطیفی واسه اون فیلم "دختر ایرونی" که هی نقدش کرده بودن و هی ازش عیب گرفته بودن و گفته بودن فیلم هندیه تو جواب گفته بود که من همون اول که می خواستم این فیلم رو بسازم می دونستم که دارم یه فیلم هندی می سازم....یه فیلم با همین مزمون رمانتیک و تهی که به خوشبختی ختم می شه...یه فیلم عین فیلم های هندی، با همون اندینگ ... گفته بود خوبه که ادم وقتی داره کاری رو که می کنه بدونه داره چیکا می کنه، گفته بود من می دونستم که دارم فیلم هندی می سازم...
حالا منم می دونم می خوام به همه ی دنیا گیر بدم...هی وایسادم این روزایه این شکلیم تموم شه، ننویسم ازشون، تموم نشد...هی بدتر شد، هی بدتر شد، هی بدتر...حالا می تونم به همه چی گیر بدم...می تونم به خودم گیر بدم، که یه ادم خودخواهه بیشعوریم که تو دوره همیه فقط بلدم زر بزنم، که یه بند زر زر زر..حرف حرف حرف...یه دقه خفه نمی شم، که گوش بودن رو کم بلدم..می دونم عیب بزرگمه، به خودم یاد داده بودم قبل از حرف زدن تا 10بشمارم، نشد...جاهایی که باید، نشد...سعید دوست پسره تارا، اصفهانیه، از اینا که هی لهجه ش رو قورت می ده، وقت هایی که هیجان زده می شه از دستش می ره و شروع می کنه به حرف زدن با لهجه...مثه من، وقتایی که هیجان زده می شم تا 10شمردن رو یادم می ره... عصبانیم که به مینا گفتم می شه از رژت بزنم، خیلی از رنگش خوشم می یاد، بم گفت نه...گفت خیلی حساسه رو این مورد، خب مینا دوست چند سالمه، قبلنا از رژش زده بودم، قبلنا حساس نبود فقط رو این مورد...تقصیر من بود که این درخواست رو کرده بودم، ادمی نیستم که از وسایل اطرافیانم بخوام استفاده کنم، اشتباه کرده بودم...عصبانیم که هی سیگار می کشم و روش باید اسپری خالی کنم، که چی؟که می رسم خونه بوی سیگار ندم...می دونم که وقتی می رسم خونه یه بوی دود و اسپری می دم که گه تر از بوی سیگاره خالیه....
عصبانیم که برا این دخترک دوست داشتنیم که هیچ وقت خودم بهش پیشنهاد بیرون رفتن نمی دادم، اما وقتی اون گفت هی پری بریم بیرون انقد مردم از پیشنهادش که همون روز رفتم لابه لای کتابا تا براش کتاب دوست داشتنی بگیرم، که همه ی مغازه ها رو بالا پایین کردم که براش "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست داشت" بگیرم.که اول کتابا خورده خرداد نود و فیلان..که هنوز دخترک نخواسته من رو ببینه، کتابها رو امشب باید بذارم جلوی در.... گریه دارم که بعد از یک سال، دقیقن یک سال دوسته زنگ زده که اون خره که می مردی براش از فیلان جایک و با سرچ فیلان چیزک تو فیس بوک می تونی پیداش کنی...متنفرم از فیس بوک..متنفرمممممممممممم....متنفرممممممممممممم.ساعتها می تونم این تنفر رو داد بزنم، داد...متنفرم از خودم، از اینکه امروز انقد از دیدنش ناراحت شدم، انقد شکستم که پارسال تو همچین روزهایی با اتفاقی که بینمون افتاد حالم انقدر بد نشد...گریه دارم برای خریتم، برای باورم به معجزه، برای باورم به اتفاقهایه خارج از روال.متنفرم که هنوز هم فکر می کنم که اتفاقهایه خوب خواهد افتاد...متنفرم از خودم که هنوز هم با کوچکترین خبری چیزی به اسم "امید" توم شکل می گیره.که اصن مهم نیست که تا کجا تو بدبختی فرو رفتم، که تا کجا ضربه خوردم، تا کجا تاریکه دنیام..با کوچکترین خبر امیدوارانه ای، امید-دار می شم...اینم یکی دیگه از اون اخلاقایه بده خودمه، که خودم می دونمش...
از سره خیابون که می یومدم، با اینکه دیرم شده بود، با اینکه می دونستم وقتی برسم کلی برای دیر بودنه رسیدنم باید جواب پس بدم رفتم باشگاه سر خیابون، کلاس ورزش ثبت نام کردم...شاید این دویدنها، این کوبیدنها حالم رو بهتر کنه...
می دونی از چی ناراحتم؟ از اینکه همه ی این روزها حس می کنم کسی دوستم نداره، کسی دلتنگم نمی شه...
امدم بنویسم الان احساس ادم های بازنده را دارم، دیدم دارم چرت می گویم.اسم این حسم بازنده بودن نیست.همیشه رو اسم گذاری ها وا می مانم.جزء ادمهای خنگی هستم که فقط بلدم ساعتها از حسم حرف بزنم،شرح و بسطش بدهم.اما توو گفتن اسم یک کلمه ایه حسم ، اوضاعم گیر می کنم...
این خط ها را که می نویسم، فکر می کنم واقعن بازنده بودن چه ربطی به حال و هوای من دارد اخه؟...
بابا نشسته کنارم دارد سیگار می کشد و چای البالویی می خورد، بابا سیگاری نیست،هر از گاهی هر از ماهی یکی دود می کند...
هی م یگوید برایت یک لیوان چای البالو بریزم؟اه.یک بار نمی گوید برایت یک سیگار روشن کنم؟...
این ور تر نشسته ام به زندگیه عاطیفم نگاه می کنم.نگاه نکردن بهتر است.ریده م به این جای زندگیم...ناقث العضو است حال و هوای اینجای زندگیم...پر*یودم تمام شده.غرغرها و اعصبانیت هایم را سریع ربطش ندهید به حال و هوای داغون و هورمونی این چنین روزهایه دخترانه ای...
یاد "کری" می افتم، می گفت:می فهمید؟من تو این 6 ماهه س*ک**س نداشتم... من هم خب...
می دانم عصبانیت تمام این روزهایم برای بد بودن اوضاع جن**سی زندگیم است.اینکه می گویم جن**سی، صرفن جنسی است.هیچ عاطفه ای هم مخلوطش نکنید، البته فکر می کنم که اینطور است...
البالوهای ته قوری را ریخته ام توی پیاله و نمک زده ام و داغ داغ می اندازمشان توی دهانم، داغی هسته ی یکیشان زبانم را سوزاند...
خود**ار*ضایی هم هیچ فایده ای ندارد، خودم را می شناسم...تنم،تن م یخواهد.خود**ار*ضایی چیز خری است.هیچ خوشم نمی اید.کوتاه است و تهش جز حسه بده از خود چیز دیگری باقی نمی ماند...و تنها وسوسه ای است که با دانستن اینکه این حس بد را داری بهش تن می دهی.حس بده از خودش حسه بد و خر و نفهمی است...من که اینطورم.بعد انگار دست هایت اویزان تنت است، بعد دست هایت اغوش نمی تواند شوند...
یه پسر خری بود دفعه ی دومی که با هم دیت داشتیم عنتر نه گذاشته نه برداشته پرسیده چطوری خود**ار**ضایی می کنی؟اخه بیشعور به تو اخه،والا...هی م یگوید فیلم پو**ر*ن دیده ای؟می گویم نه.هی می گوید خیله خب.فهمیدم که دختر خوبی هستی،حالا راستش را بگو.دیده ای؟می گویم بابا جان ندیده ام.این مردم چه شان شده اخه؟...می گوید ان بیلیو اِبل ..می گویم جهنم...از فردایش جوابش را ندادم...
چه می گویم.واقعن نمی دانم چه م است..نمی دانم تمام شدن کلاس زبان و دانشگاه دارد دیوانه م می کند.نمی دانم همان بحث "بود و نبود"طوریه یک اقاهه روی نروم است؟نمی دانم نداشتن س*ک**س عصبیم کرده..نمی دانم چه مرگم است.اما هر چه هست حال خوشی ندارم.
همین جا بگم نگید نگفتی
اقا اگه من یک بار دیگه توی یکی از این دو موقعیت قرار بگیرم، اصن هم جلوی خودم رو نخواهم گرفت، اصن هم با اینکه از درون خون خونم رو می خورد لبخند نخواهم زد، اصن هم مبادی اداب رفتار نخواهم کرد...
فقط یک بار دیگر برای من مسج دکتر شریعتی فیلان، دکتر شریعتی بیسار سند کنند بخداوندی خدا هرچه لایق خودشان و بدتر از خودشان است نثارشان خواهم کرد، از انها که چشم هایم را خواهم بست و دهانم را باز می کنم... بدبختی فکر کرده اند چون من نسبت به دکتر ارادت دارم حالا هرچه از این بول شت ها برایشان می اید سریعن هم یاده من می افتند و وظیفه شان است که برای من سندش کنند...خجالت هم نمی کشند، تا حالا دو خط از شریعتی نخوانده اند اما حالا ته همه ی مسج های این باکس شان پر است از خوده دکتر، فلانه دکتر...خجالت بکشید دیگر، بس است .اه ه ه ه همه چیز را که نمی شود به گند کشید، به گند هم می کشید یک جا تمامش کنید، شلوارهایشان را که می کشند پایین و شروع می کند به گه زدن به دنیا تمام نمی شود، یادشان می روند ان شلوار لامصب را دیگر بالا بکشند و زیپش را ببندد...همه چیز حد دارد، نه به انکه کتاب های این بنده خدا را تا چند سال پیش باید توی صد سوراخ قایم می کردی، که می رفتی پشت مغازه ها می گذاشتی توی کیفت و فیلان، نه به اینکه حالا صد جور دفتر سبز و دفتر قرمز و گزیده و فیلان ازش چاپ می کنند.که همه شان هم پر است از سانسور.از اینجا به بعد هم شخصیتش را گرفته اند به مسخره...تمام کنید دیگر این وضعیت را
حرف هایم درباره ی دکتر وضعیت اول بود، بعدی هم در مورده خودم است...یک بار دیگر بهم بگویید "ایشالا با یه پسری که لایقت است اشنا شوی و فیلان" خودتان می دانید..اقا اصن من لیاقت هیچ پسری را ندارم،تمام؟...حالم بهم می خورد از حس ِ خیلی دوستانه و اینکه تو را می شناسیم خیلی دختر خوبی هستی و پس چرا کسی باهات نیست وحس پسِتیک ِ توی این جمله ها... تمامش کنید. عادت دارید به دلسوزی...متنفرم از دلسوزی کردن، از مورد دلسوزی قرار گرفتن... رابطه هایم جلو نمی روند که نمی روند، رابطه هایم شروع نمی شوند که نمی شوند.ادم هایی که خواسته م یکدفعه جا می زنند که می زنند.یک جاهایی خودم گه زده ام که زده ام.رابطه ی نرمال نداشته ام که نداشته ام.الان هم که رابطه نمی خواهم که نمی خواهم، که اندازه ی خواستنم از ادمها به اندازه ی اولین دیت شده که شده.به شماها هیچ ربطی ندارد.... دعای امیدوارانه ت پیشکش خودت
*پاراگراف اخر فقط با تو نبودم صابر، بس که زیاد شنیده ام این جمله ها را .مجبور شدم بالا بیاورمشان..