به دادم برس بهترین نارفیق...

همه ی دردهای تو ی قلبم،شده اند مرض و همه ی بدنم را له کرده اند...شده اند لرزهای وحشتناک و خواب شب هایم را گرفته اند ازم....شده اند تن خیس از عرق و هذیانهای نصف شبم...یک داد،یک فریاد در گلویم جا مانده...لاک های صورتی که از روز ِ پیشش رفتن،روی ناخن هایم مانده را پاک کرده ام.دوش گرفته ام.ساعتها نشسته ام زیر ابگرم..تک تک ضربه های اب را که با شدت به شانه ها و کتفم می خورد،درد است که می پیچد در همه ی تنم...

فریاد درون گلویم،راه اشکهایم را بسته است،نمی گذارد ذره ای از گوشه ی چشمم بچکد،هیچ این حال را نداشته ام،در هیچ روز از زندگیم به یاد نمی اورم که اینطور تمام وجودم فریاد باشد...شو*رت و سو**تین مشکی می پوشم،هیچ رنگ دیگر را برای پوشیدن نمی توانم انتخاب کنم.از بین همه ی پیراهن های رنگ و وارنگم،از ته ِ ته کشو ،تنها تونیک مشکی استین بلندم را پیدا می کنمو به تنم می کشم،جورابهای مشکی اسپرت ساده ی ضخیمی  که تازه خریده ام را،که به زور تا زیر زانوهایم می رسد را پایم می کنم...رضا یزدانی را پلی می کنم...از بین عطرهای مامان-همان را که خودم برای روز تولدش خریده ام و خیلی دوستش دارد و از ترس تمام شدنش خیلی کم استفاده می کندش-نبضهای دست و بناگوشم را با ان معطر می کنم...بوی زنهای عزادار را می دهم.عزادار برای که؟

نه برای از دست دادن،نه برای با کسی نبودن،نه اینکه کسی مرا گذاشته و رفته،نه برای مرگ یک ادم،نه برای رفت یک ادم،نه حتی برای مرگ دلم،نمی دانم برای چه،اما چیزی درونم  از نفس کشیدن ایستاده...

جعبه ی زینت الاتم را ریخته ام جلویم،سرگرمم به مرتب کردن همه ی چیزهایی که مدتهاست استفاده شان نکرده ام،گوشواره ی چسبی عروسکی را به گوشهایم می زنم.یک گردنبند کوتاه هم پیدا می کنم،گردنبندی که پلاکش مشکی است،به گردنم می اویزم...هیچ وقت انگشتر نمی خرم،هیچ وقت انگشتر نداشته ام،چون می دانم به دست هایم نمی اید،رینگ ساده ی بلوطی رنگ باریکی که رویش طرحهایی مث خطهای میخی است را از لابه لای وسایلم پیدا می کنم.تعجبم می شود،یادم رفته بودتش...بیشتر از انگشتر،حلقه است..حلقه را در انگشت نشانه دست چپم می اندازم،دستم را عقب می گیرم.چیزی درونم تکان می خورد،حس می کنم با انداختن این حلقه متعهد شده ام،شده ام یک دختر متاهل..

نه متاهل به کسی،این حلقه مرا به هیچکس وصل نمی کند،مرا پایبند کسی نمی کند،نمی گذارد یادم بیاید که به کسی وابسته ام.که کسی منتظرم است...این حلقه یادم می اندازد که من به خودم وصلمکه من پرستو ام...که باید به همان پرستو متعهد باشم،به همه ی باورهایش،به دنیایش،یادم باشد هر کجا که بروم،هر دردی را که داشته باشم،پرستو دنیایی برای خودش ساخته است که نسبت به ان مسئول است...حال گیرم هیچ حالش خوب نباشد...بوی زنهای عزادار متاهل به خود را می دهم...

 

نمی شه زمین خورد و گریه نکرد...

به دادم برس بهترین نارفیق...

هنوزم به دستهای تو قانعم..

هنوز عاشقم با یه زخم عمیق

 رضا یزدانی

 

 

 

دست ها

 

زنگ زده ای ،هیچ نمی خواهی کلافگی را از صدایت پنهان کنی.می پرسم چه شده؟می گویی خسته شده ام بس که فکر کرده ام برایت چه بخرم؟می گوید می خواهم برای تو که سرما را،برف را دوست داری جشن سرما بگیرم،اما نمی دانم برایت کادو چه بخرم؟می گوید یک کوچولو تقلب می رسونی بهم؟یه کمک کوچولو،می گوید در حد انتخاب یک گزینه از بین پیشنهاداتم....می خندم،می گویم حالا تو بگو...می گوید:دستکش چرم؟عروسک؟جینگل مینگیل؟شالگردن؟...می گویم رد گزینه ای کمکت می ک.دستکش نباشد.یاد روزهای اول ِ سرمای با هم  بودنمان می افتم،که تا می رسیدم بهش،دستهای همیشه سرخ و یخ زده  از سرمایم را به بهانه ی گرم شدن،تا لحظه ی اخر کنارش بودن،در دستهایش می گرفت...به بهانه ی ها کردن و گرم کردن دستهایم با بخار دهانش ،بوسه ها بود که روی دستم می نشست..می گویم دستکش نباشد،نمی خواهم هیچ چیز دیگری جز دستهای تو،دستهایم را گرم کنند...

صدایش می کنم علی؟

جوابم می دهد: جان علی

می میرم...

میناهه ی خر راه راه سرخابی خودم...

به قول خودش یه کسایی دوستن ،یه کسایی رفیق...

بودنش ، اینطور خوب بودنش بهم اثبات کرده که از یه فرصت دیگه دادن به ادما دریغ نکنم،پشیمون نشم،حداقل اون ادمایی که رفیق ن

جزء رفیقامی خره...

می دانم که سرما خورده ای، سخت،از عطاری همه ی چیزهایی را که اقاهه ی عطار نام می برد و می گفت برای بخور دادن و جوشاندن خوب است را برایت خریده ام.چه انهایی را که اسمش را فهمیدم ، چه انهایی را که نه ...برایت چای دم کرده ام،دو قاشق عسل و یک قاشق ابلیمو تو چاییت هم زده ام و امده ام تو اتاقت که سرت پایینه و سخت مشغول کاری.صندلی چرخ دارت را هل دادم از پشت میز کارت عقب، چاییت رو گذاشتم روی میز،خودم هم می خوام بشینم روی پاهات،نمی گذاری،می گویی سرما می خورم ،می گویی گناه دارم.می گویم من وقتی گناه دارم که تو باشی و من بغلت ننشسته باشم،می گویی پس به شرطی که طوری بنشینی که پشتت به من باشد هاااا؟که سرت را بگذاری روی سینه ام،قبول؟ مثل بچه ها بالا پایین می پرم و قبول،قبول راه می اندازم...می نشینم بغلت،حرکت بینی ات را روی موهایم حس می کنم،سنگین شدن نفس هایت را هم،می خندد و می گوید من هم گناه دارم ها،وقتی که روی پایم نشسته باشی و نتوانم ببوسمت..می خندم،بلند..می گویم ان موقع ها من هم گناه دارم.برمی گردم رو به صورتش،سرش را می برد عقب،لب هایم را می اورم جلو،با اخم هایش اعتراض می کند و دستش را می گذارد جلوی لبانش،دستش را می بوسم،دانه دانه ی انگشتهای مردانه اش را...با دستم دستش را کنار می زنمو با ولع لبهای خشکیده از سرماخوردگی اش را می بوسم...

الان؟
فردای دیشبه،دو تا پتو پیچیدیم به خودمون،دو تا کاسه سوپ جو دستمونه،جعبه ی دستمال کاغذی جلومونه،قرص و شربت هم پخش ِ روی میز...صدای فین فین جفتمون گوش فلک رو کر کرده...داریم فیلم " سینما پارادایزو " رو می بینیم،همه ی اون قیلم 2 ساعت و خورده ای رو فقط بعشق کلکسیون بوسه های اخر فیلم.می خندد،می گوید پرپری ِ سرما خورده، امشب دیگر عذاب وجدان هم ندارم برای بوسیدنت،با هر دانه بوسه ی اخر فیلم من هم سخت تو را خواهم بوسید...

تنها ها

حسابی خیس از بارونم.از "فرانسه" دونات خریدم.دارم فکر می کنم که هیچ حوصله ی خونه رو ندارم.تو پیاده رو ها قدم می زنم و به شلپ شلپ صدای اب که کتونیام رو کثیف می کنه نگاه می کنم.شالگردنمو محکم تر دور بینیم می پیچم بس که یخ کرده از سرما.فکر می کنم الان برم خونه شام چی بخورم؟

صدای زنگ گوشیم میاد.با دستای پر از کتاب و پاکت دونات به زور answer  رو فشار می دم.محمده..می گه کجایی؟چه معنی داره دختر این وقت شب بیرون باشه؟ می گه کجایی هان؟ می خندم می گم کجایم؟ می گه نگو که داری تو این سرما خیابون ولیعصر رو قدم می زنی؟می گم اباریکلا...می گه زنگ زدم بیای خونمون باهم کارتون"نمو"ببینیم

می گم شام دارید؟می گه اره بابا.می گم نگو که یا لازانیا دارید یا ماکارانی با اون به قول خودش سس مخصوصش.می گه اباریکلا...می گم این زن توام کشیده به مامانش ، هر موقع زنگ می زدم مامانش سبزی کوکو با سبزی پلو پخته بود  حالا خودش شده ورژن مدرن شده ی مامانش،همیشه لازانیا داره...می خنده می گه میای یا نه؟می گم اره بابا.خونه گشنه پلو دارم با خورش دل ضعفه.می گه بیام دنبالت؟می خوای وایسا ونک،10 دیقه ای می رسم.می گم نه،زود می یام به خانوم کمک کن میزو بچینه..می گه پس اومدنی سر راه واسه خانوم یه "زیرو" بخر واسه خودمونم کوکا.می پرسم چیز دیگه ای نمی خواید؟ از اون سس قرمز تندا دارید؟صدای محمده که بلند می شه،مینا سس گوجه داریم؟دارن-خداحافظی می کنم.از جلوی گل فروشی رد می شم.برمی گردم به هوای گل خریدن واسه بچه ها،یه دسته گل نرگس واسه دل خودم به اسم بچه ها می خرم...چراغ قرمزه واسه ماشینا.منم وایسادم اما...اقاهه که سوار این ماشین خوشگلا شده تو این بارون سان روفش رو داده بالا.شیشه ی سمت خودش هم تا نصفه پایینه .با یه غمی با سیاوش بلند بلند داره می خونه:

 

دارم یخ می زنم بی تو تا فرصت هست اخه برگرد

تو این سرمای تنهایی نمیشه حفظ ظاهر کرد

جای خالی تو داره همه دنیامو می گیره

 

غمم  می شه از حسش،از غلظت و سنگینی صداش.زل زدم بهش،هیچ حواسش بهم نیست...می رم جلوی ماشینش وای میستم.حواسش نیست.چراغ سبز شده.دستی رو می خوابونه،سرش رو می یاره بالا می بینه جلوش وایسادم،حتی تو این لحظه هم غصه تو چشاش بیشتر از تعجبه،صدای بوق ماشینا از پشت بلند شده...بهش لبخند می زنم،عصبانی نیست حتی.فقط اخم کرده،یه کوچولو...حس کردم تنهاست،تنهاست که تو شب بارونی داره سیاوش گوش می ده نه، سیاوش رو داره زار می زنه...می رم کنار ماشینش سمت خودش.دسته گل نرگس رو می ذارم زیر برف پاک کنش،چشمامو رو هم فشار می دم به هین امید که بفهمه سنگینی تنهایی امشبشو حس کردم.هیچی نمی گه،تو دلم می گم شاید فک می کنه با دیوونه طرفه،اما نگاش اینو نمی گه...چراغ قرمز شده واسه ماشینا.واسه من چراغ سبزه اما.لبخند می زنمو رد می شم از خطای سفید هنوز رد نشدم که می شنوم صدای خاونم ، خانوم یه اقا رو...برمی گردم،از ماشینش پیاده شده،دسته گل نرگس تو دستشهمی فهمه که برگشتم سمتش،با دستش برام بوس می فرسته.بوسه شو با تکون دستم جواب می دم و عقب عقب ،رو به اقاهه ی نرگس به دست راه می رم...

خوش مزه است برایم...

این روزها؟

می نشینمو اکادمی گوگوش را نگاه می کنم،ضبط شده ای که میناهه برایم می اورد،دوباره و چندباره...عادت کرده ام بهشلن،چه می دانم چرا؟ عادت کرده ام به صدایشان،به شنیدنشان در روزهایم زندگیم،به جاج کردنشان حتی،که بنشینمو از صدایشان بگویم یا از لباس پوشیدنشان..که دلم غنج برود از زیدی اشنا بودن بعضی اهنگهایشان، که یک جایی از عظمت تمرین نشده ودست کاری نشده ی بعضیشان اشکم بریزد، که انقدر بودنشان برایم صمیمی باشد در این روزها که دوست نداشته باشم هیچ کدامشان حذف شود، بس که عادت کرده ام بودنشان را،بس که غصه می خورم خب از دانستن ناراحتیشان،که طعم شکست را نمی خواهم برای هیچ کدامشان...

تِنورهای بم را دوست دارم،صداهایی را که خیلی نیست ازشان .که تا به گوش ات می خورد بدانی که هر جایی نمی توان این صدا را شنید،مزه اش کرد...

ارمین را دوست دارم و اوا را...شهرزاد خودش جایش را پیدا کرده،بس که سادگیش در صدایش هم هست حتی...برایم شده اند سریال،ادم های یک قصه که برای همه شان دلم یک پایان خوب می خواهد...

از کتاب خوندنهام...

انگشتهایم  دور میله ها یخ زده است و اشکهایم می ریزد.جایی توی بدنم،که سر یا دندان یا دلم نیست،تیر می کشد،جایی توی فکرهایم است،ته حرفهایم یا پشت ِ پشت قلبم.یک جور درد تازه است و غصه ای نااشنا، از همانهایی که مادر حرفش را با خاله اذر می زند و هر دو گریه می کنند.

 

                                  خاطره های پراکنده/گلی ترقی

از کتاب خوندنهام...

به خانم نبوت هم حرفهایش را نزده بود،حرفهای دلش را.می بایست می رفت جلو و به دختر خانم همسایه می گفت که دوستش دارد.به همین سادگی.می دید که دختر همسایه نگاهش می کند و منتظر اوست،که کلافه ومستاصل،پشت درختهای ته باغ قدم می زند و شاخه های نازک بید را میان دندانهایش می جود.می دید که دختر همسایه لاغر و زرد و بیمار شده و او را که می بیند می لرزد،سرفه می کند،به خودش می پیچد و،مثل کسی در مرز جنون ،گلدانهای یاسش را یکی یکی به زمین می کوبد و می شکند و از لج او،فقط از لج او،دستش را دور بازوی علی رضا نبوت می اندازد و قهقه می خندد،و توی تمام مهمانی ها،تک وتنها وسط اتاق برای خودش می رقصد.دامنش را هوا می کند.موهایش را تاب می دهد و همه را می بوسد،حتی انهایی را که نمی شناسد،وانگشتر نامزدیش را جلوی چشم مهمانها می گیرد،بخصوص جلوی چشم او،و مشت مشت پسته و اجیل و توت خشک و سوهان می خورد،و همه را ساعتی بعد توی دستشویی بالا می اورد،و رنگ پریده و غمگین به او نگاه می کند و چشمهایش پر از اشک است و قهر و عشق...و همه ی اینها را می دید و باز چیزی نمی گفت.

 

                                    خاطره های پراکنده/گلی ترقی

؟؟؟؟؟

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در ارزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به اسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در ارزوی ارامش مردان کوچک می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد

               گروس عبدلملکیان