یعنی من می میرم واسه خودایه ادما...
وقتی داشتم روی کاپوچینوی دخترکی کف می ریختم که رفته بود توی نخ علی-که داشت ان گوشه برای خودش نماز می خواند و پاک توی این دنیا نبود-و طرف ،مثل اینکه برد پیت را توی لباس احرام دیده باشد چشمهایش از حدقه بیرون زده بود،داشتم فکر می کردم که چه قدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است
اینکه یک اسپرسوخور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه ی یک کافه ی پر از خرت و پرت های دنیای مدرن،یک جانماز پر نقش و نگار دست دوزی شده ی بته جقه پهن کرده زمین و دارد نماز سر وقتش را می خواند.
یعنی من که می میرم برای این که کسی،حالا هر جا که هست،عین خودش باشد وقتی انجا نیست.یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند.یا از ترس اینکه دیگران چه قضاوتی درباره اش می کنند،خودش را یک طوری نیست جلوه ندهد.یا ان طوری که هست،خودش را بروز ندهد.
کافه پیانو/فرهاد جعفری
***می دونم اقای جعفری طرفدار کدوم جبهه هستن اما اینم نمی تونم انکار کنم که کتابش روون بود و به دلم نشست.