داریم بین کیا زندگی می کنیم؟
میناهه رو یه هفته ندیدمش...مایی که هر روز حداقل 2 ساعتو با هم می گذرونیم یه هفته زیاد بود برامون...خیلی دلم براش تنگ شده بود. باهم قرار داشتیم .واسه رفتن پیشش خوشکلترین لباسامو می پوشم .ناخونامو سوهان می کنم .موهامو سشوار می کشم تا از زیر شال طراری کنه-ارادت داریم اقای حافظ-
ساعت 4 سر کوچشون قرار داریم. احساس می کنم باید براش چیزی بگیرم.از این کادو بی دلیلا که می میریم براش که یهویین ،بی مناسبت ،بدون تاریخ از اینا که طرف کلی جیغش می شه با دیدنشو کلی ماچه ات می کنه و هی می گه واااااای مرسی و وقتی می رسی خونه هم از این مسیج یواشکی مهربونا برات می فرسته...از اینا که لبخندش می شه که هییییی چقده طرف یادم بوده که ...
تو کادو خریدنام خیلی دقت می کنم.واسه انتخابشون سرسری رد نمی شم.حتی خیلی اهمیت می دم که از چه مغازه ای خریده شه.باید کلی اتیکت داشته باشه کاری که می کنی.مهم هزینه ای که می کنی نیس مهم حسه و حالیه که می ذاری واسه انتخابت .مهم احترامو دوس داشتنیه که واسه طرفت می ذاری ...
بین کتاب و سی دی اهنگ و گل مونده بودم...بعد دیدم ادما واسه خودشون کتابو سی دی می خرن اما گل ؟
پاستور پیاده می شم.گفتم که مغازه هه برام مهمه. دلم گله یه جوره دیگه می خواست...
وقتی رزا رو دیدم احساس کردم این همون چیزیه که می خوام.رزایی با گلبرگایی تو رنگایی که تو هر مغازه ای نمی تونی پیدا کنی و ساقه هایی که بلندی و ضخامتشو تا حالا ندیده بودم.فوق العاده بود..یکیشو انتخاب کردم و یه پاپیون ساتن شیری شد قشنگیه گل کرم که لبه هاش سرخابی بود...
ساعت 4 قرار داشتم.5 دیقه مونده بود به ساعت 4.پر بودم از حس خوب...کلی لبخندم بود.از این ور خیابون رد شدم برم سمتی که قرار داشتیم.اتوبوسیه داشت رد می شد مجبور شدم وایسم .پشت سره اتوبوس یه موتوری بود با دو تا سرنشین .وایسادم تا اونام رد شن که تو یه لحظه موتوریه گلمو از دستم زد...با تمام قدرتم نگه اش داشتم تا نتونه از دستم بگیره اما گرفت...داد زدم داد زدم.وسط خیابون داشتم از عصبانیت دیوانه می شدم.داد زدم گه... از اینکه تو یه مملکتی داشتم زندگی می کردم که واسه لباسایی که پوشیده بودم از لحظه ای که از خونه در اومده بودم بیرون، زناش داشتن چپ چپ نگام می کردن و مرداش به خودشون اجازه می دادن هر حرفی که به ذهن کثیفشون می رسه بلند بلند بگن احساس تهوع بهم دست داد.از اینکه داشتن یه گل می تونه دلیلی باشه واسه اینکه ادما به خودشون اجازه بدن که بهت بی احترامی کنن . لباسم نه کوتاه بود.نه تنگ بود.فقط مدلش متفاوت بود...نه ارایشی داشتم که بخواد جلب توجه کنه.در واقع اصلن ارایشی نداشتم...
و منی که پر بودم از این همه حس خوب یه ادم این حقو به خودش می ده که گه بزنه به همه ی حس و حال خوبت...
اون لحظه اصلن فک نکردم که اگه سکوت کنم و نفرتمو از کارایی که اون اقاهه کردن تو دلم نگه دارم می شم یه خانوم متشخص
نفرتمو با صدای بلند نسبت به ادمایه احمق و بی شعور این مملکت داد زدم.و احساس کردم که بی شعور چقد حرف زشت و مناسبیه براشون