یه جورایی معصومه بیشتر راست می گه...
توی تالار بارعام با معصومه محو ِ خط های پیچ در پیچ و رنگ های ملایم ِ رضا عباسی بودیم،که معصومه گفت:چه ادم عجیبی بوده!چه طور می توانسته؟
گفتم:کی؟شاه عباس؟
گفت:اره،خب.چه طور اان طور ادم می کشت،زیبایی این کاخ را هم می دید؟واقعن زیبایی اش را می فهمید؟
گفتم:خیال می کنی ادم،حتی شاه اگر باشد،چه قدر کارهاش را به میل می کند؟
گفت :یعنی چه؟
گفتم:فقط بعضی کارها را ادم به میل می کند،فقط کارهایی که زیبایی ازشان درمیاید.بقیه را مجبورش می کنند که بکند.
نگاه ام کرد.بعد گفت:زیبایی ها کار معمارها است،کار او نیست.
گفتم:نیست؟این ها را زورش کرده ان بخواهد؟زیبایی ِ زوری مگر سراغ داری؟
گفت:ساخت شان را گفتم.خودت هم می دانی.اخر چه طور می شود این طور ادمی را شناخت.این طور ادمی که زبان اش راحت بچرخد به بکش و ببر و پاره کن،مغزش هم می تواند لذت ببرد از این همه رنگ و نقش.نمی فهمم اش.قضاوت اش هم نمی کنم.احتیاجی هم ندارم که بکنم
رفت از تالار بارعام بیرون.دنبال اش رفتم.نمی خواست بفهمد،اما می فهمید.مشکل اش همین بود.پس می زد تا همه چیز به قرارش بماند.نمی شد
شمایل تاریک کاخ ها/حسین سناپور