* زرا گفت كه كلاقرمزي داره امشب. كلي گفتيم و خنديديم تو گروه. بعد؟ ساعت شد ٩:٣٠. اومدم بلند شم برم، گوشيمو اومدم لاك كنم بذارم كنار كه برم تي وي ببينم، يه لحظه، فقط يه لحظه اشك توو چشمام جمع شد. كه به هيولا بگم كه داره كلاقرمزي مي ده و چقد مي دونم دوست داره كه ببينه. و؟ نگفتم


**فيلم fury ... هوم. عاقا اونجايي كه هر يه كاري كه مي كردن، خعلي خفن تر از قبلي بود. جوري كه خعلي با خودشون حال مي كردن بعد از هر كدوم از تركوندانشون. همونجا كه دونه دونه شون مي گفتن:
Best job I've ever had
بعد؟ من مي ميرم كه زندگانيم اينطور باشه. كه بعده هر كاري بتونم بگم: بست جاب ايو اِور هَد

يه جاييم بود، همون حسه كه براد پيت اشاره مي كنه به تانكش. مي گه:
It's my home
بعد؟ انگار همين دليل كافي بود كه هر ٥ نفرشون بخوان بمونن و وايسن. اخ... بميرن حتي


*** يه جاي فيلم گفت:
Idea is peaceful, history violent
راس گفت نه؟

**** اين روزا هرجا كه مي خوام استاپ كنم، هرجا كه مي خوام يه لحظه وايسمو بگم خب، مثلن بقيه ممكنه چي فك كنن. برا خودم زمزمه مي كنم
يارب نظر تو برنگردد
برگشتن ِ روزگار سهل است

قصه ش هم اينه كه يه روز شمس به مولانا مي گه برو برا من شراب بگير. مولانا مي گه بابا من امام جماعت اينام. چطو پاشم برم برا تو شراب بگيرم؟ من كه اصن اهل اينا نيستم. شمس مي گه واسه من برو بگير. مگه به من ارادت نداري؟ مولانا رفتو از اون محلي كه شراب مي

گرفتن، بطري شراب گرفتو گذاشت زير عباش. تو راه يه مرده ديدو عباي مولانا رو كشيد كنارو بطري شراب معلوم شد. شروع كرد به لعن و نفرين و داد و بيداد و اينكه تو همه ي ما رو توو اين مدت فريب دادي و فيلان. داشت اب دهن مي انداخت سمتش و مي خواست بزنتش... كه شمس رسيد و گفت اين سركه ست و تو مشت هركي يه كم ريخت... همه شرمنده شدنو رفتن.مولانا گفت چرا اينطور بي حيثيتم كردي كه بعد بخواي منو ثابت كني؟شمس به مولانا گفت: همه ي اينكارا كردم كه بگم مردمي كه تموم مدت تو رو مي پرستن مي تونن تو يه لحظه اب دهن بندازن طرفتو سرت رو بشكنن... سر چيزي كه حتي ازش اطلاعي ندارن. زندگي خودتو كن

***** برا هاپو تكست دادم:
حالا هي شاعر بگه
يارب نظر تو برنگردد
اما من مي گم
يارم
نظر تو برنگردد