فيلمو كه ديدم، همونجايي كه كلي لذتمند بودم از فيلم، پاز كردم فيلمو به هاپو تكست دادم:
دوس پسري رو كه وختي خودش ني و مي دونه كه دلم طاقت نمي ياره نبودنش رو و يه عالمه فيلم خوب مي ده بم كه تو روزايي كه نيست ببينمش رو بايد سفت بغلش كرد
هومممم... فك كردم چه خوب كه يه كم رياضي خوندم، چهارسال امار انفورماتيك خوندم...فك كردم جاي مدير دانشگا اگه بودم به وروديايه امار و رياضي همون روز معارفه و فيلان يكي يه دونه از اين فيلم تو همون پوشه اي كه متن سوگندنامه و خودكار و دفترچه يادداشت مي دن، مي ذاشتم و بش مي گفتم، يه روزي كه ازتون پرسيدن امار به چه دردي مي خوره، رياضي محض چيه و فيلان، اخرش معلم مي شيد يا تهش استاد دانشگا، ياد اين فيلمه بيفتين... يادتون بيفته كه چه كار فوق العاده اي مي تونين انجام بديد. يادتون بيفته كه شوما انقد فوق العاده ايد كه مي تونيد جون ادم ها رو نجات بديد...
* فك مي كنم دلم سالاد سزار كافه ويوناي اب و اتش رو مي خواد... اون ويونايي كه تو اون فود كورت-ه، اسمش ويوناس؟ الان شك كردم اسمش رو، همون كافه اولي تو راه چوبي...نه اوني كه تو اون ساختمون شيشه ايس. بعد هروخ با هاپو مي ريم، مي گم من اون خوردنياي پايين رو دوست دارم، اما خب اخه ارتفاع رو دوست دارم، پشت شيشه نشستن و بيرونو دوس دارم. چيكا كنيم خب؟ بعد هردفعه هاپو مي گه مي خواي بريم اينجا بشينيم از ويو لذت ببر، دفعه بعد يادت باشه بريم پايين... بعد هردفعه از قهوه و چيپس و پنيري كه سفارش مي دم كلي غر مي زنم از مزه ي بدشونو مي ريم پل طبيعت رو به قدم زدن... هاه، يادم رفت بگم. پل طبيعت جاييه كه هر دفعه ش رو با هاپو رفتم. و دلمم نمي خواد با هيچ كس ديگه اي برمش...
*** دلم واسه اون لحظه اي كه تو بغل هاپو بودمو داشتيم شهرام ناظري گوش مي كرديم تنگ شده... دلم همون حالمون رو مي خواد، همون ساعت، همون پوزيشن
همون جور اردي بهشتي طور شهرام ناظري بخونه
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز کویت بر ندارم روز و شب
**** يه ظرف استوانه اي مي خوام كه چوب شورامو بذارم توش. بعد؟ من عاشق چوب شور كنجدي ام... بعد؟ ظرف استوانه اي بلور و اينا نمي خواما، مثلن يه ماگ لدفن بدون دسته- اسم اون بغل ليوان و فنجون و ماگ دسته ست ديه، نع؟- هاهاهااا... چرا اسم اون بيل بيلكه يادم نمياد و شَك كردم به اينكه چي مي گن بش
***** مي گم هاپو؟ امشب منو چن تا دوست داري؟
مي گه كلييييي
مي گم نع، بقول نامجو... اين قرار ِ عاشقانه را عدد بده
مي گه مگه تو با نامجو دوست شدي كه عدد مي خواي؟ اصن تو خودت منو چن تا دوست داري؟
مي گم من امشب تو رو ١٠٠١ دوست دارم
مي گه په... اينكه خيليييي كمه
مي گم كيفيت مهمه نه كميت... بعدشم شايد من فقط بلدم تا ١٠٠١ بشمارم
مي گه رواني... :)