* يكي از چيزايي كه خيلي دوست دارم ياد گرفتنش رو، غذا خوردن با چاپ استيك-ه... هرچي گشته بودم خونه رو چاپ استيكايي كه از چين خريده بودمو پيدا نكرده بودم، فك كنم تو اسباب كشي انداخته بودمشون دور... هردفعه هم كه هوس خوردن با اين دو تا چوب مي زنه به سرمو يادم ميفته بلد نبودنش رو به مامان غر مي زنم كه تقصير توعه ديه، اگه هردفعه كه مي رفتيم چين با خودت قاشق برنمي داشتي برامون، الان من بلد بودمش... مامان هم ميگه اره بايد مي ذاشتم دونه دونه با دوتا چوب برنج مي ذاشتي دهنت تا مي مردي از گشنگي :))
اون روز به هاپو گفته بودم كه چقد دلم مي خواد اين بلد بودنو، كه اصن چقد دلم چاينيز مي خواد... هاپو گفته بود كه وختايي كه باباش مهمون كره اي دارن، مي برنشون رستوران كره اي. بعد هاپو هم ياد گرفته با چاپ استيك غذا خوردن رو... قرار شده بريم چاينيز و به من هم ياد بده ...اخ جون :)

** خب دوس پسره من خعلي بوبز دوس داره :))... بعد؟ عاقا بايد قبول كرد كه عاقايون زيبايي بقيه رو هم بلدن ببينن و هركي انكار كنه خره ...
ما به گوشي هاي هم دست نمي زنيم، اگه دست بزنيم هم اكيه به نظر هرجفتمون اما يه قانون ناگفته ايه كه دوس نداريم به كيف و گوشي هم دست بزنيم... دفعه هاي اول بود، رفته بوديم كافه. بعد؟ هاپو گفت راستش تو اژانس كه بودم داشتم ميومدم اينجا، تو راه هوم اسكرينمو عوض كردم. سر يه چيزي اختلاف عقيده داشتيم اومده بوديم در موردش باهم صحبت كنيم. بعد گفت: گفتم حالا اونم ميبيني شاكي ميشي. حالا بيا اونو درست كن. بعدتر گفت بذا هموني كه بود رو بذارم اصن. عكس س****ك*******سي يه دختر بود كه بوبز قشنگي داشت و با دستش جلوش رو گرفته بود. نشونم كه داد، گفتم هاه، قشنگه كه خعلي. برام سندش كن حتي... بعد هاپو يه جور متعجب طوري نيگام كرد همون موقع... اما الان مي دونه كه تو عكساي س*****ك*****سي پسرونه طورم باش. و عكساي خوب رو خودم براش سند مي كنم حتي و دوتايي نقد و بررسيش مي كنيم...
من بلد نيستم ايكس باكس بازي كنم، بلد نيسم پلي استيشن بازي كنم...اما گاهي عكساي هات چيكز رو با دوس پسرم شر مي كنم، فيلم جنگي كه گاهي بم مي ده رو با كمال ميل نيگا مي كنمو به حرفاي پسرونه ش باذوق گوش مي دم، حتي اگه نفهممش، حتي اگه تو تايپ من نباشه...بعد؟ اين وسطا وختي دختر لوسي مي شم بيشتر مي تونه تحملم كنه

*** يه پروفسوري هست به اسم اقاي كردواني. اخ. من مي ميرم اوشون رو...يه پروفسور خارجيه به تموم معنا. بعد؟ از ادمايي كه انقد تعصب دارن، انقد از دل و جون از چيزي كه خوندن و حرف مي زنن مي گن، يه جوري كه بابا من يه چيزايي مي دونم كه انقد نگرانم و دارم جوش مي زنم و شوما چرا اخه نمي فميد حرفاي منو، حرف مي زنن. مي ميرم...

اوشون جغرافيدان هستن، پدر كويرشناسي ايران. يه جور عاشق واري از اب حرف مي زنه، از محيط زيست... يكي از ادماييه كه من خعلي صحبت ها و مقاله هاي علميش رو دمبال مي كنم...
يه جا گفت، خانومم هرچي مي خوره، پوستشو مي كنه. مي دونيد چقد اين پوستاي ميوه و اينا واسه ادم خوبه؟ هرچي خانوم پوست مي گيره، من پوستاشو مي خورم... من بزغاله ي خانومم...
خررررر عاشق تر از اين داريم خب؟
بعدتر از حرفاش،تيپاي فوق العاده ت رو با اون دسمالايي كه پروفسور مي ذاري تو جيبت رو من بميرم... بس كه شوما هاي كلس-ي جانم