هاپو يه دستبند سبز داشت رو مچش تو عكساش كه داشتم مي ديدم. گفتم هاپو؟ سبزه جريان هشتادوهشت-ه؟ يه جور مطمئن طوري حتي. دستبند و شال سبز انگار جز اين معنايي نداره تو شهر من... گفته نع جانم. برا حمايت از بيماران مبتلا به HIV يه مدت دستم مي كردم...
بعد؟ لبخندم شد، تو دلم گفتم: اوهوم. دتز ماي مَن
** سرويس چوب اتاقش رو كه داشت عوض مي كرد، گفتم لدفن تخت ١٢٠ بگير. روزاي اولم بود، يه جور همين طوركيه پروندني طور گفتم. تخت ١٢٠ خريد :)... اون روز كه رفته بودم پيشش، كشو اخر ميز توالتش رو كشيده بيرون، ٦ تا روتختي خريده برا تخت جديد. دونه دونه روتختيا رو گذاشته رو پام و نشونم داده... روتختي قهوه اي تيره هه رو مي ذارم رو، مي گم محمداقا كه هفته ي بعد مياد، بگو اين رو بكشه رو تختت...بعد؟ من مي ميرم مردي كه مي فمه رو تختي رو خب. كه مي فمه ادم گاهي بنا به حالش بايد رنگ روتختيش رو عوض كنه...كه يه كشو پر روتختي داره رو...
يادمه هفته ي دوم، سومي بود كه با هاپو بودم. بعد از ٦-٧ماه داشتم رو تختيمو عوض مي كردم. بش تكست دادم كه مرسي كه انقد حالمو خوب كردي كه حس ِ روتختي عوض كردن رو بعد مدتها بم دادي... بعد؟ هاپو مي فمه كه ادم بايد حالش اكي باشه كه بخواد رو تختيش رو عوض كنه، كه دلش بوي تميزي ملحفه ها رو بخواد...بم جواب داد: پس كارم رو تا اينجا درست انجام دادم كه حوصله ت اومده واسه عوض كردن روتختيت
خوشال شدم كه بم جواب چرت و پرت نداده بود، خوشال شده بودم كه نااميدم نكرده بود و همچين حرف و حسي براش آد نبود...
بعد؟ لبخندم شد، تو دلم گفتم: اوهوم، دتز ماي مَن
*** اون روز كه بم دسته ي فيلما رو داده، گفتم لدفن بم يه پلاستيك بده كه بذارم توش، منتظر بودم كه بره از يكي از كشوهاي اشپزخونه يه پلاستيك برام بياره. اون لحظه كه يه پاكت از طبقه ي بالاي كمدش اوردو توش پر بود از پلاستيكاي با اندازه ي مختلف كه تا شده بودن ، از شُك خنده م شده بود... اينكه من پلاستيكاي خوب رو تا مي كنم و نگه مي دارم اكيه، اما مگه يه مرد هم اينكارو مي كنه؟ انقد اخه مرتب و همه چيز به جا اخه؟
بعد؟ لبخندم شد، تو دلم گفتم: اوهوم، دتز ماي مَن