خانوم حکیمی ِ من
روبه روی ِ هم نشستیم.داره حرف می زنه.حرفایی رو می گه که هیچ تو این 5-6سال فکرشم نمی کردم.به یخای ِ ابمیوه ام خیره شدم.
می گه :واقعن اب هلو دوس داری؟
می گم:نه،ابمیوه ی مورد علاقه ام انبه ِ اما فک می کنم هر لحظه ای یه طعمی داره اما همه ی لحظه های خوب طعم هلو می ده
به کتابایی که باهم خریدیم و گذاشته بودیم جلوی ِ میزمون اشاره می کنه و می گه: ببخشید چیزه قابل داری نیست.
می گم:قرار بود یکی برای ِ تولدم بخرید
می گه:اینا کادوی ِ تولدت نیست.اینا واسه قدم به قدم بزرگ شدناته.واسه لحظه به لحظه هایی که خودت تلاش می کردی و می جنگیدی و می رفتی جلو...اینا واسه پرستویی ِ که خودش خودشو بزرگ کرده،خودش راهشو پیدا کرده...تو همه ی این سالا دوست داشتم ببرمت بیرون و واسه هر لحظه از موفقیتا و شکستایی که خودت تجربه کردی برات جشن بگیرم اما هیچ موقع زمانشو پیدا نکردم تا امروز...
می گم:قول می دم نا امیدتون نکنم
می گه:مهم نیست...تو الانم نا امیدم نکردی حتی الانم خیلی زیاد خیلی خوب رشد کردی...
سرم پایینه،اشکام حلقه شده تو چشمامو دستام داره با قطره های ِ اب دور ظرف ابمیوه ام بازی می کنه
می گه :پرستو
می گم:بله
می گه:بین همه ی اون بچه ها،بین ارزو و اتنا و فهمیه و ...وبچه های ِ حتی الان تنها تو دختر منی...نسبت بهت احساس مالکیت می کنم.تو دختر منی ...
نگاش می کنم همه ی وجودم تعجب شده می گم همیشه فک می کردم ارزو رو بیشتر از من دوست دارید،اصلن فکر می کردم حسه تون به ارزو از یه جنس دیگه س
می گه:تو همه ی این سالا هیچ کس مثل تو برام نبوده...
با همه ی وجودم بغلش می کنم و بعد از رفتنش اول یکی از کتابایی که برام خریده رو باز می کنم نوشته:
واسه شاگرد کوچولوی ِ خودم که بهتر از معلمه شه
اشکم می ریزه...