یه بار هم شده بخاطر خدا یه چیز تو زندگانی من عادی بره جلو...
خوب بودم.خیلی خوب...چون وحشتناک، قدماش که می یومد سمتم بزرگ شده بود. من از همون اولم به چشم یه دوست معمولی بهش نگاه نمی کردم.دوست داشتم دوستی باشه که نرم نرم برام بشه دوست پسر...
طبق یه قانون ناگفته اولین مسیج ِ اخر ِ شبا از طرف ِ اونه.
پریشب بود.ساعت داشت نزدیک 12می شد اما هنوز مسیجی ازش نیومده بود.کلافه بودم و حتی اره ،خجالت نمی کشم و می گم-چیزی نمونده بود که اشکام بریزن اما نمی ذاشتم...بلوز فرم بابایی رو برداشتم واسه فرداش اتو کنم که وقتم بگذره.تا اخرین چروک پیراهن سفیده بابا خبری از مسیجش نشد.می دونستم اتو رو بد گذاشتم.می دونستم پیریزه اینجایی که دوشاخه ی اتو رو کردم توش خیلی سفته...می دونستم....با همه ی بی حوصلگیم پریزو کشیدم و دستم محکم چسبید به اتو و کلی سوخت...جهنممممممم...نشستمو کلافه صورتمو گرفتم بین دستام و سرمو گذاشتم رو زانوهام...مسیجش اومد و خنده ام شد
ارومتر شده بودم.بیشتر بلدش شدم. دیگه می دونستم کارش که تو شرکت تموم شه .می ره دنبال خونه می گرده بعدش می ره کافه و اونجا کلی جای ِ منو خالی می بینه بعد می یاد خونه ،دوش می گیره و بهم مسیج می ده...
پس نه کلافه می شم ،نه بونه می گیرم نه الکی بدخلقی می کنم.به جایه قهوه ایه تاول زده ی دستم نگاه می کنمو می گم وایسا پری...
مسیجش می رسه.جواب می دم.دیر جواب می ده.فک می کنم خوابش برده .نبرده.به ارغوان مسیج می داده.
ارغوانو نمی شناسم.هیچی از هیستوریشون نمی دونم.نمی دونم چن سالشه؟نمی دونم ارغوان دوس پسر داره ،نداره؟مهم نیست اینا...مهم حسه شاهینه بهش.که اونو فقط دوست خودش می دونه.شاید اینم خیلی مهم نباشه.مهم اینه که لابه لای حرفاش یه چیزی صاف می ره تو چشمم ،حسی فقط دوستانه بهم داره...مهم اینه.مهم اینه که منو ارغوانو تو یه لِول می بینه...
نماز نمی خونم.بستنی سالار توت فرنگیمو نمی خورم.گریه هم نمی کنم.خوشمزه بهش شب خوش نمی گم.سرونازم بغل نمی گیرم.رومو می کنم به دیوارو می خوابم.
با میناهه قرار دارم.مانتو سفید استین کوتاهه رو واسه پوشیدن انتخاب می کنم.می خوام جای سوختگی دستم معلوم شه.می دونم هیچی معلوم نیس.می دونم که بعد از یه هفته تونستم انقدر مقبول براش جلوه کنم که منو دوستش بدونه.که ادمیان در زندگانی می تونن دوستانی از جنس دیگه داشته باشن .می دونم اینم...می دونم باید الان زمان بدم که شاید بفهمه که من اغوششم طلب می کنم.شاید الان نه،اما این به این معنی نیس که اصلن در موردش فکر هم نمی کنم...اصلن همه ی اینا اوکی و چیزه خاصی نیس.اما الان اشکام تو گلوم گیر کرده و دلم یه ادم معمولی ،یه رابطه ی معمولی ،یه حس معمولی می خواد...
دیدی ندارمش اوین