اوین...
بعضی ادما هستن تو زندگانیت که زیاد ازشون حرف نمی زنی .اما هستن.هم خودت می دونی هستن هم خودشون می دونن که هستن برات.که فقط اونا بلدن وقتایی که اخمات توهمه همون جوری که حقو به تو می دن دعواتم کنن.فقط اونا بلدن وقتایی که حرفت نمی یاد ،وقتایی که لالی با شوخیا و چرت و پرتاشون تو رو به حرف بیارن و بعد تا اخرش سکوت کنن تا یه موقع باز نری تو لاک سکوتت.که با فشارای دستشون تایید می کنن و با نگاهشون می گن می فهمم اینجایی که داری درد می کشیو خره...که وقتایی که داد می کشیو حق با تونیست اونام باهات داد می کشن که دور برت نداره فک کنی فقط حق با توئه...وقتایی که یه اتفاق فوق العاده و هیجان انگیز برات افتاده پا به پای تو جیغ می زنن و منتظر وای می سن تا همه ی اون هیجانایی که تو لایه لایه پوستت نگه شون داشتی خالیشون کنی که تا تهش دقت تو چشاش و خوشحالی رو رو لباش می بینی که وقتایی که تو تاکسی یا تو اتوبوس نشستی کنارش، کله تو می تونی ببری تو بغلشون و از حسایه خرانه ت بگی. فقط اونان که وقتی جایه سوختگی دستتو بهشون نشون می دی فحش و لیچار بارت نمی کننو تو راه که داری باهاشون قدم می زنی می پیچن سمت داروخانه و برات پماد سوختگی می خرن که بمال به اون لامصب که جاش نمونه الاغ جان.که وقتی هیشکیه هیشکی رو نداری باز هست....که می تونی گریه کنی پیشش ،حتی بهت اجازه می ده تظاهر کنی به قوی بودنی که خود ِ خاک بر سرتم می دونی نیستی و داری می پوسی از اون تو...اما هست...خوش به حالم که دارمش...خوش به حالم