ببین بگم غلط کردم ،بیخیال ما می شی ...اقا 1 سال گذشت باروبندیلتو جمع کن و برودیگه،برو
 
تا یه کم منم عاشقی کنم...برو تا یه کم منم هیزی کنم...برو که می خوام یه کم ادمای دیگه رو
 هم نگاه کنم ....برو می خوام یکی رو عزیز دل صدا  کنم...برو برو ....شدم تارک دنیا...به هیچکس دیگه نه فکر می کنم نه نگا می کنم نه صدا می کنم حتی...حتی اجازه نمی دم کسی هم بهم نزدیک شه....وقتی با کلی راضی کردنه خودم با یکی می رم بیرون ،انقد با خودم تو کشمکشم که یهو تو خودم فرو می رم و عصبی می شم و دلم می خواد زودتر بگم خداحافظ...همه اش 19 سالمه هاااااااا ...واسه بیوه شدن احساساتم زوده ...زوده ...چه باوفایی هستم من که غلط کرده سگ ...تو بیخیال ترین لحظاتمم هستی .جدی از کجا پیدات می شه؟...پری گفتنت چه طوری بود که رو همه پری گفتنا الرژی پیدا کردم...هی می خوام بگم عاشقی بچه مدرسه ای که می بینم بابا بچه مدرسه ای نیستم که...اخه قربونت برم قد و هیکلتم که منو بدبخت خودش نکرده که...همه چی از یکی بودن افکاره شروع شد..همه چی از به یه زبون گفتنه شروع شد از یه جور دیدنه....می دونی وقتی از هم جدا شدیم واسه کشتن غولی که از تو،تو خودم ساخته بودم چی کار کردم؟رفتم اون لاک قرمز جیغه که ازش خوشت نمی یومدو زدم....می دونی وقتی شعر قیصرو می خونم گریه ام می گیره..خیلی وقته دیگه اهنگ چکاوک داریوش رو هم گوش نکردم راستی هنوزم وقتی صورتی می پوشم یادم میوفته که تو صورتی دوس داری،مخصوصن صورتی چرک مگه نه؟به من چه که تو خروش کرفس دوس نداری ؟به من چه که تو پیراهن زرد نخودیتو از همه بیشتر دوس داری؟به من چه که اهنگای قربانی رو می پرستی؟دلم واسه ی جونای کشدارت تنگ شده...واسه شعر خوندانای دو نفری...دلم واسه نفس صالح بودنه تنگ شده....دلم واسه دردو دل کردنه تنگ شده ...دلم واسه پیچوندن کلاسه و حرف زدن با تو هم تنگ شده....دیگه اِاِاِاِاِ گفتنه واسه هیچکس جالب نیست...دیگه نیدونم َرو هیچ کس اداشو در نمی یاره...دلم واسه حس دوس داشتنه و دوس داشته شدنه عجیب تنگ شده...
 
پ.ن:کاش بودی و من حسرت نبودتو نمی خوردم...
 
پ.ن:اوین فهمیدی خنده هامو حرف زدنام  پشت تلفن زورزورکی  بود؟(عشقم حوصله نداشتم)