از کافه تا ایستگاه رو شروع می کنم به دویدن.نمی خوام به کارایی که میناهه داره می کنه فکر کنم.نمی خوام به حرفاشو رفتاراش که نمی پسندم اما نیتونمم ازش دل بکنم فکر کنم .نمی خوام به این فکر کنم که شاهین دیگه نمی خواد بیاد کافه...نمی خوام به هیچی به هیچی فکرکنم..نه ،نه مینا و رفتاراش که همه ی این روزا کلافگی و تو هم رفتگیم واسه کارایه اونه...

یه نفس می دوام .از خیابون قدس تا کارگر جنوبی ...تو اتوبوس سمت شیشه می شینم  وباد از بغل مقنعه م لابهلایه موهامو عرقایه بغل گوشم می پیچه و شره پیدا می کنه تو گردنم...چشمامو می بندم و احساس سبکی ،احساس بی وزنی می کنم ....هوا تاریکه و شب تب داره اصلن خنک نیست و بادایه گرمن که می وزن تو صورتت اما تو به اوناشم راضی حتی...از اتوبوس که داری پیاده می شی مچ دستت گیر می کنه به اهن نرده ی اتوبوس و یه خراش عمیق می بینه خیلی عمیق انقدر عمیق و دردناک که تو از خون اومدنش و سوزشش تارسیدن به یه روشنایی و دیدنش تعجب می کنی اما دردش لذت داره..مازوخیستیم انقدر که از این درد کشیدنا لذت می برم که خسته تر از خسته که می رسم همه ی رختای جونمو در میارم و می ریزم تو حمام و واسه بردن خستگی و حسایه درددار حتی از رو لباسام شروع می کنم به شستنشون...با چشمایی که باز نمی شه واسه درد کشیدنام واسه خوب نبودنام جایه یه فیلم لایت یه فیلم از هانکه رو می ذارم تو پلیر....

از درد کشیدن از دریده شدن از طاقت اوردن لذت می برم...