بالا نشستم،همون جایی که واسه اولین بار مثلن از هیاهوی پایین و میز تولد نرگس بهش پناه بردمو یه جورایی دلمو با ته سیگارایی که هیچ لکه ی روژی قرمزشون نکرده بود و همه ی سیگاراش با شعله ی فندک بیک ابی تو  روشن شده بودن و جا گذاشتم پیششو  اومدم پایین...

بالا نشستم ،کتاب می خوندم و زیر سیگاریم پر بود از ته سیگارایی که روشون لکه ی رژ صورتی چرک جون سفیدشون رو کبود کرده بودو کلی چوب کبریت نیم سوخته و نبود تو...

از لای نرده ها به ادمایی که می یومدن تو کافه و می رفتن نگاه می کردمو هر خط اون کتاب لامصبو 10بار می خوندمو به ساعت نگاه می کردم که هی دقیقه هاش جلو و جلوتر می رفتن و من باید بنا به باید های خونه جولوپلاسمو جمع می کردمو به بایدهایه خونه که تایم هاروهم مشخص می کنه عمل می کردم...از بالا،از لای نرده ها،از پشت در شیشه ای چوبی کافه یه بلوز قزمز می بینم و پشت یه ادم که قدش بلنده و موهاشو با زیادی کوتاه کرده...پله هارو دوتا یکی می رم پایینو به ادمایی که جلوی در منتظر میز خالین تنه می زنمو کم مونده تعادلمو از دست بدمو بیفتم زمین ...خودمو به در می رسونم.هیچ لکه ی قرمزی دیده نمی شه.از مهدی فیلم می خرم و به همه ی نقطه های تاریک و سیاه کوچه زل می زنم...نیست.نیست...سرمو به چپ و راست تکون می دم که اشکام نریزن...اشتباه کردم؟

10دیقه بعد ادم قد بلنده که موهاشو زیادی کوتاه کرده با تی شرت قرمزش پشت یکی از میزا نشسته ....