این جورییاییم
باید چاییه رو ریخته باشی تو ماگ خنگه ت،بعد اون دفتره که وقتایی که تو نت می چرخی و از نوشته ها و مطلبایی که خوشت می یاد با لایک زدنو شر کردنشون و استار زدنشون دلت اروم نمی شه و باید دست نوشته شده ش روتو اون دفتره داشته باشی جلوت باز باشه. بعد؟بعد اون البوم فرامرز اصلانی که شعرای حافظ رو خونده رو هم پلی کرده باشی و وقته کی باشه؟وقت هم باید شب باشه...شب باشه و بعد تو شعر
من نشستم ز طلب
وین دل پیچان
ننشست
مولانا رو تو گودر بخونی...تو دفتره بنویسیش اما بازیه جورایی زیادی به دلت نشسته و حسایه هم دلیت رو برانگیخته از کِشوت پیپر استیک نارنجیتو در بیاری که بنویسیش وبخوای بچسبونی بالای میز کامپیوتره که تند تند ببینیش .زیاد حواست به اهنگه نیست اما یه دفعه برسی به اینجای صدای فرامرز اصلانی
سر فرا گوش من اورد و به اوای حزین
گفت ای عاشق شوریده ی من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست..
تو؟ خودکارتو بذاری زمین و شروع کنی به اشک ریختن...به اشک ریختن
انچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم....
....
خنده ی جام و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست