دیر اما دیدم ....
وقتی تموم شد سویشرتمو محکمتر به خودم پیچیدم
پاهامو بیشتر تو شکمم جمع کردم نفسم تو سینه ام مونده بود نمی دونست الان رفته تو
یا وقته بیرون اومدنشه...انگاری سردم شده بود...پاهامو رسوندم رو زمین و با سر
انگشتام دنبال دمپاییم گشتم ،پیداش نکردم به اولین چیزی که فک کردم زنگ زدن به
مینا بود
-الو مینا بالاخره دیدمش
+چیو
-مینا بهتم گرفته یه جورایی ..اممممممم ....آ
آ آ آ آ
+چیو دیدی ؟
-درباره ی الی
+مامان ماماننننننننن، پرستو درباره ی الی
رو دیده هنگ کرده ...(مامانش یه چیزایی گفت اما صداش خیلی دور بود خیلی ..شاید من
اینجا نبودم......)پری من امشب میبینمش فردا در موردش باهم حرف می زنیم خیلی وقته
دیدمش یادم نیستش
-باشه،خدافس
پا می شم می رم اشپزخونه بیهوا دسکشارو دستم
می کنمو شروع می کنم به شستن ظرفا.....چه قد بازی مریلا زارع دلچسب بود...چه قد گلی
فراهانی مقابلش بود که هر چی مریلا می خواست بگه به من چه بگه من نبودم گلی می گفت
من بودم من کردم....اشکاش چه قد باور کردنی بود...چه قد صدای اب دریا رو مخ بود چه
قد بچه ها لمس کردنی بودن...چه قده بیخیال ،مثلن چن سال دیگه یه همچین روزی یادشون
می یاد. بعد چی؟حتی تو اون موقعیتم صدای خنده هه میاد....ظرفا تموم شده دسکشا در
میارم ظرف قرصا رو کابینت ولو شده ،قرصا رو جمع می کنم درشو می بندم می ذارمش تو
کابینت....یه لقمه از نون سنگک و پنیرو گردویی که رو اپنه برا خودم لقمه می گیرم و
در ظرف پنیرو می بندم و می ذارمش تو یخچال و یه گاز از لفمهه می زنم در حالیکه می
دونم اصلن گرسنه نیستم اما احساس می کنم شاید از بهت درم بیاره ...به حس شهاب حسینی
فکر می کنم به بازی شوهر گلی فراهانی که نمی دونم اسمش چیه...به پارازیته اون
زنه....به اینکه تو حتی گیر بچه ها رو برطرف می کنیو کار از یه جا دیگه می
لنگه...دسمال و بر می دارم تا خورده نونا رو جمع کنم در حالیکه دسمالو می کشم روی
کابینتا به این فک می کنم که چه قد زود و راحت می تونیم شخصیت طرف زیر سوال ببریم
که چه قد رییکشنای شهره و پیمان لمس کردنی بود که یعنی سریع می گیم اره بابا طرف
این کاره س و این جوره و ....اشپزخونه تمیز شده اما ذهنم همچنان درد می کنه...میام
پشت کامپیوتر می شینم اهنگ درباره ی الی رو که قبلن دانلود کرده بودم و گوش کرده
بودم اما بهم مزه نداده بود و دوباره می ذارم...صفحه ی ورد و باز می کنم و شروع می
کنم به نوشتن و نمی دونم چرا این اهنگه یهو انقد ملموس شد که چرا هی چهره ی ترانه
میاد جلوی چشمم که بادبادک هوا کردنه. که این چیه که تو ذهن و گلوم گره
خورده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 22:22 توسط پرستو
|