رسیدم خونه ودر اتاق خواب رو بستمو دارم لباسامو در میارم،همین طوری که دارم دگمه های مانتوهه رو باز می کنم چشم می خوره به کاغذ A4 رومیز کامپیوترم که روش نوشته:

گفتی باور کردم

تکرار کردی شک کردم

قسم خوردی فهمیدم که دروغ می گی

به دست خطه دقت کردم دیدم مال ِ مامانه...لای در نیمه باز بودو سرک کشیدم دیدم نگاه مامان از اون نگا ه هایی که وقتی از دستم ناراحته یا از چیزی بو برده از پیچوندنام فهمیده اینجوری نگام می کنه،چیزی نمی گمو می رم حوله مو برمی دارم تا دوش بگیرم...زیر دونه های اب با خودم تمرین می کنم که چه جوری با مامانه حرف بزنم

ببین مامان اگه اون روز قسم خوردم که دوست پسر ندارم نه اینکه به راستیه گفته م اعتقاد نداشته باشم فقط واسه اینکه تو خاطرجمع باشی این روزا حتی من کسی نیست که دوستش داشته باشم،شاید یه روزی کسی رو دوست داشتم اما این روزا...

ببین مامان این روزا حتی من کسی رو هم دوست ندارم که پیچوندنام به خاطر اون باشه اگه نیستم و بعضی جاها بهت دروغ می گم واسه اینه که با خودم خلوت کنم می دونی که حتی دوست هم زیاد ندارم که بگی باهاشون این ور اون ور می رم پی گردشم....

مامان شاید بعضی چیزا روبهت نگم اما از قوانین تو هم زیادی تخطی نمی کنم...

ببین امروزم اگه نگفتم می رم پیش مینا و بسکتو نرفتمو گفتم تو دانشگاه همایش داریم فقط واسه این بود که اگه بت می گفتم مینا نیاز داره باهام حرف بزنه اجازه نمی دادی تا الان پیشش باشم

ببین اگه کلاس زبانم هنوز ثبت نام نکردم نه اینکه می خواستم نرمو بپیچم فقط وقت نشد برم ثبت نام کنم وترم پیش هم بخدا حس رفتنش نبود واسه همین و....

از حمام اومدم بیرون باز هم به رویه خودم چیزی نیوردم که اون نوشته هه چقد اعصابمو بهم ریخته و دنبال توضیح می گردم.سر شام می گم مامان امروز لباس خریدی؟

شروع می کنه به توضیح دادن که چیا دیده

پیش خودم می گم ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِاِاِاِاِاِاِ رفتار اینکه خیلی خوبه.لا به لای حرفا می گم راستی اون نوشته هه رو میز ماله کیه؟

می گه تو رادیو شنیدم ازش خوشم اومد برات نوشتم گذاشتم رو میز که تو هم بخونی...

رسمن به خودم شاشیده بودم...

ِ