دایی کوچیکه 47 سالشه،از این ادمای اهل حال که وقت و بی وقت که بهش زنگ بزنی یا  تو ویلای موشا ست و صداش ناجور تلو تلو می خوره،یا پشت فرمون تو جاده چالوسه که بره شمال پیش بچه ها که منتظرشن

یا تو ارایشگاستو داره موهاشو رنگ می کنه ....از همون موقعیم که  مجرد بوده و من یادم می یاد  تو جمع شدنای همه ی بچه ها خونه ی عزیز جون نبوده تا حالا که 2سالی می شه ازدواج کرده...

بعضی شبا که با مامان  ِ تنها می شیم و تایم،تایم مادر دختریه و مامانه شروع می کنه هر دفعه یه کوچولو از گذشته های خونه ی پربچه شون و شیطونی هر کدوم ازاین  بچه ها  گفتن

اون شب همین طور که بشقابای سفره رو  جمع می کردمو مامان ظرفا رو می شست شروع کرده بود از سربه هوایی واتیش سوزوندنای این دای کوچیکه که به قول خودشون هنوزم ادم نشده می گفت:

که از همون اول اهل رفیق بوده و با این معده ی سوراخ سوراخ شده و گلو دردای همیشگیش باز دست از مشروب خوریاش بر نمی داره....

می گم مامان خوبه اهل دود نشده که به همین مستیا قناعت کرده

می گه:از همون اول از مواد بدش می یومد.می گفت اینایی که اهل دودن سرشون رو باید مثل خر بیارن پایین اما اینایی که اهل مشروبن سرشون رو مثل مرد می گیرن بالا و پیکاشونو می زنن

با داییه و فلسفه ش حال کردم...