Blue  کیشلوفسکی رو دیدی؟فیلم محبوب زندگیه منه...دیدی ژولیت بینوش دستشو می کشه به دیوارایه سیمانی و خون می یاد...روی دست راستم تمام زخم شده.می سوزه0;  .روانی نیستم اما خشمه باید می زد بیرون کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم حتی اگه کسی هم این وسطا بود لغت نداشتم....

حوصله ی شنیدن نداری حوصله ی اینکه بیاد روبه روت بشینه اما می یاد می شینه و شروع می کنه به حرف زدن...نفس هات ارومه و یه سیگار روشن می کنی و گوش می کنی و اون حرف می زنه...می شنوی که لحظه هایی که سرک می کشیده تو کافه فقط واسه دیدن تو بوده .پک هات شمرده س. قلپ هایه کوچیکی از چاییت می خوری و می شنوی...می شنوی که تو این روزا که تو براش نبودی گوشیه رو بر می داشته به هوای حرف زدن با تو ،شروع می کرده به دردو دل کردن...چیزی نداری براش توت که تکون بخوره فقط می شنوی.شروع می کنه ازاقاهه ی محبوبت  گفتن.از چیزایی که اقاهه ی محبوبت به اون گفته، گفتن.چاییه رو دیگه لب نمی زنی .اشکها رو قورت می دی .نفساتو عمیق تر می کنی .سیگاراتو تندتر پک می زنی و پشت سر هم روشنشون می کنی.نفست بالا نمی یاد که دودشونو بدی تو...فقط پشت سرهم...سیگار از دستت ول می شه و می لرزی و می فهمی که عضلات دستت داره می گیره...می خوای ببرتت بیرون.می خواد ببرتت بالا.خونه ی مهسا.پاهاتو رو 2-3تا پله ی اول می کشی و تعادلتو از دست می دیو می یوفتی رو پله ها و همون جوری ولو رو پله ها با همه ی عضلات گرفته زار می زنی...روی دستت می سوزه و انگشتای دستتو نمی تونی تکون بدی و رگ گردنت گرفته و چشماتو نمی تونی باز کنی و همه ی وجودت می لرزه...4 تا طبقه رو خودتو می کشی بالا و می یوفتی تو بغل مهساو زار می زنی...اشکات نمی یاد اما صدای ضجه هات همه ی بچه هارو لال کرده. اب قند می دن و عود برات روشن می کنن و ژلوفن  می دنو عضلات گردنو بدنتو برات ماساژ می دن...شل می شی اروم می شی سیگار برات روشن می کنن.لال شدی ...سرتو می کنی لابه لای خریدی که بچه ها واسه امروز کردنو هیچی نمی گی .شروع می کنی به شستن ظرفا و  شستنو خرد کردن لوبیا سبز و هویج و پیاز و بادمجونا و کدو ....می زنه پشتت که یه حرفی بزن .مات نگاش می کنی و می گی خوبم...کشوی پلاستیکا رو می ریزی زمینو شروع می کنی به تا کردن همه ی نایلونا...چای می خوری،سیگار می کشی و کار می کنی...میوه ها رو می شوری و وسایل و جابه جا میکنی.همه مشغولن...همه می خوان بخندوننت...می خندی...اوا بلند می شه و خودشو معرفی می کنه یادت می یاد که یه روزی به شوخی گفت من اوا صدات می کنم...مهسا می رقصه و مهتاب صداشو عوض می کنه و فاطی بوست می کنه.میناهه هم اون گوشهه ها وایساده و داره نگات می کنه....صدای جیلیز جیلیز سرخ کردن کرفس می اد صدای اهنگه گمه تو شیطونیه بچه ها اما می شنوی

اگر مانده بودی تو را ...

مهسا می فهمه که شنیدی عوضش می کنه...

هستی خانوم.؟جونم..هستی خانوم؟نه جونم....

فاطی می زنه بهم که قیافه ی ماهارو نگا...همه داریم می میریم،اینجاییم چون می خواییم زنده باشیم.مهتاب داره پیاز رنده می کنه.صدای اهنگه می ریزتت:

منو حالا نوازش کن...

اوا چپ چپ نگات میکنه..میگی پیازا چشامو سوزوند وسرتو می ندازی پایینو  شروع می کنی به هویج پوست کردنت.

می گه:اونیکه می گه  هستی

صدات بالا نمی یاد

داد می زنه اونیکی می گه هستی

میگی مینا می گه منظورش...

داد می زنه تو مینا نیستی ،منظورشو ول کن.چیزی که گفته تو هستی؟؟؟؟؟

اومممممم

اومم و ایم نداره دختر،هستی؟

نه نیستم

خلاص،خلاص پرستو....

می خوای بری ...بوسشون می کنیو اوا دم در محکم بغلت میکنه و می گه چااااکریم دختر...یادش می یوفتی که لحن چاکریماش چه شکلی و چه لحنی بود...

اما کَندی...اما ریختی رو زمین...اما نگات ماته...چشات هنوز اشک داره و صدات هنوز بغض...

که میناهه تو راه، جلوی پارک وایمیسه وتو تاریکی شب ،روی تاپا خودتو جا می کنی و مقنعه تو در می یار یو سیگارتو میکشی و تاپ میخوری و میگی خلاص...می ری بالاتر و می گی خلاص..خلاص..کندم....