از کتاب خونیهام...
جواهر جان چای را یک رنگ دوست داشت.با مامان هزار نوع چایی جورواجور می خریدند.پارچه ی بزرگی روی میز اشپزخانه پهن می کردند و همه را روی ان ولو.جواهر جان می گفت هر کدام یک چیز خوب دارند.یکی عطر دارد.یکی رنگ و یکی حال.دوست نداشت وقتی چای ها را مخلوط می کند کسی دوروبرش بپلکد.و او گوشه ی درگاهی می ایستاد و از میان مهره های اویزان ِ درگاهی،به دست هایش خیره می شد که بالا و پایین می رفتند و می چرخیدند و با ذره های چایی یکی می شدند...
زیر افتاب خوش خیال عصر/جیران گاهان
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۸۹ ساعت 11:35 توسط پرستو
|