حس دوم ِ امروزم
حرفهایی است برای گفتن و حرف هایی است برای
نگفتن...حرفهایی که هیچ گاه سر به ابتذال کلمات فرو نمی اورند ا....تنها چیزی که می شه در مورد
فیلم لیلا گفت....پر از سکوتم پر از سکوت...پر از حس خوب گوش کردن به نوای تارو سه
تاری که هیچ وقت ازش لذت نمی بردم که هر ضربه ای که بهش می خوره یه قطره از اشک منم
می ریزه...باید پرده رو بدم کنار و پنجره رو باز کنم ،باید صدای اسپیکرو زیاد کنم
....صدا خوب به گوشم نمی رسه از این فاصله...نفسه رو می دم بالا و فندک و روشن می
کنم سرما می زنه تو صورتمو و اشک ، می غلته و می غلته و میریزه می ریزه می ره زیر
گلوم...پک بعدی و قطره ی بعدی و فرو رفتن بیشتر تو اهنگ...به سرخی سر سیگاره نگا
ه می کنم و چهره ی لیلا از پشت پرده ی کنار زده شده میاد تو ذهنم و اشکه می
ریزه....همه ی هوارو یه دفعه می دم بالا دلم می خواد سردم شه و اشکام تندتر بریزن
....شاید یه چای گرم جای سیگار نداشته و جلوی اشک بی محابا ریخته و تار نواخته نشده
رو بگیره....
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر ۱۳۸۸ ساعت 23:57 توسط پرستو
|